Flare and Fire
2.06K subscribers
2.51K photos
543 videos
4 files
470 links
زن، زندگی، آزادی.❤️🤍💚
آرمینام، They/Them. نویسنده، معلم، و مضطربِ تمام‌وقت. اگر نژادپرست، کوییرفوب یا سمپات جمهوری اسلامی هستید، لطفاً پاتون رو توی کانال نذارید. اینجا جایی امن برای همه‌ست.
Download Telegram
مهم نیست اتفاقی که داره توی زندگیم میفته چقدر خوشحال‌کننده‌ست، چقدر فکر می‌کنم دیگه امکان نداره از این خوشحال‌تر شم؛ پادشاهم همیشه یه راهی پیدا می‌کنه، یه چیزی می‌گه، چیزی که حرف عادی آدما نیست، مثل «صد سال به این سال‌ها» و «چشمت روشن» و «به پای هم پیر شید» نیست. یه چیزی که مشخصه مال خودشه، فکر خودشه. یه چیزی می‌گه که من حس می‌کنم خوشبخت‌ترم. اگر خوشبخت‌ترین بچۀ دنیا باشم، وقتی این آدم پدرمه، باز خوشبخت‌ترم.

"او" خیلی سال پیش‌ها گفته بود معتقده آدم‌ها دوست داشتن رو از مادرشون یاد می‌گیرن، «موندم تو از کی یاد گرفتی که انقدر خوب بلدی». و خب. من بچۀ بابام نبودم اگر بلد نبودم مثل اون عاشق باشم.

+ باشه اینجا که یه روزی بگم چرا امروز خوشبخت‌ترین بچۀ دنیا بودم و چطور پادشاهم باعث شد باز هم خوشبخت‌تر باشم. :)
26🔥9
Forwarded from برای رها
برای خودم هم مبهمه که چرا انقدر آرمینا برام عزیز و روشنه، و چرا انقدر رابطه‌ش رو دوست می‌دارم. یکی‌ش اینه که اولین باری که دیدم یه نفر از این حرف می‌زنه که رابطه همیشه قرار نیست آسون باشه، عشق ممکنه درد داشته و تلاش و جنگیدن می‌خواد، آرمینا بود. تصور من از رابطه رو به واقعیت خیلی نزدیک‌تر کرده، بچه‌م بکمنی‌ه برای خودش.
نمی‌تونم توصیف کنم چقدر الهام‌بخش بوده و هست این آدم برای من. حدودا سه سال پیش چنلش رو پیدا کردم. ‌با همون پستش درباره اوین. شیفته این شدم که این آدم چقدررر شجاعه! کاش یه روز به اینجا برسم.
گمونم برای همینه که هر خبر خوبی از خودش و رابطه‌ش، انقدر زیاد خوشحالم می‌کنه. تا چند روز قلبم رو گرم نگه می‌داره. مثل اون باری که تو یه هفته خبر نوبت ویزامتریک "او" و معاف شدن آریا از سربازی تو یه هفته اومد و نمی‌دونستم برای کدوم خوشحال‌ترم.
خلاصه که این پست برای پادشاه قاصدک‌ها. مرسی هستی و انقدر دنیا رو جای بهتری می‌کنی. خوشحالم دارین خونه می‌سازین
21🔥2
برای رها
برای خودم هم مبهمه که چرا انقدر آرمینا برام عزیز و روشنه، و چرا انقدر رابطه‌ش رو دوست می‌دارم. یکی‌ش اینه که اولین باری که دیدم یه نفر از این حرف می‌زنه که رابطه همیشه قرار نیست آسون باشه، عشق ممکنه درد داشته و تلاش و جنگیدن می‌خواد، آرمینا بود. تصور من از…
من همیشه می‌خواستم این آدم باشم. فکر کنم همه می‌خوان این مدلی باشن. همه‌مون داریم می‌جنگیم، همه‌مون روزهای خوب و بد داریم. و همه‌مون می‌خوایم اینا معنی‌ای داشته باشن. تأثیری داشته باشن. فکر می‌کنم توی کامنت‌های همون پست یکی گفت ببخشید که دربارۀ اوین سؤال پرسیدیم (یا همچین چیزی) و منم یه چیزی تو این مایه‌ها گفتم که اگر قرار نبود این تجربه‌ها به کسی کمک کنه که دیگه خیلی بد می‌شدن. ما جنگیدیم. می‌جنگیم. و نمی‌دونم، جنگی که تنهایی توش برنده شی و مردمی نباشن که تماشات کنن و وقتی روی زانو افتادی، داری نفس‌نفس می‌زنی، نتونی فکر کنی «یه راند دیگه بجنگ، شاید یه نفر بیشتر یادش موند. شاید یه نفر بیشتر جنگید. شاید یه نفر بیشتر جون سالم به در برد.» و دوباره بلند نشی... واقعاً چقدر اون جنگ رو بردی؟

و برای همینه که بلند می‌شیم.
برای یکی مثل تو، که نگاه می‌کنه. :)
‌‌‌
27❤‍🔥4💔3
Forwarded from فیلسوف مرده
بعضی وقت‌ها فکر‌ می‌کنم این‌همه داستانی که تو وجودم دارم، این حجم از درد رو نمی‌تونم روایت کنم. ولی اگه روایت نکنم به چه دردی می‌خورم؟ پس فقط می‌نویسم بلکه شاید به واقعیت نزدیکترش کنم.
👍1
All it takes is one adult.

Son of Nyx
👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صبح تو خونه‌ی جدید. مشغول کل‌کل با رئیسم و مشورت با "او" که کلاً چی‌کار کنیم. اومدم چایی زعفرونی دم کردم، املت درست کردم و شیرموز.

از چیزایی که اینجا دوست دارم، این Thrift store/Value Villageهان. اینطوریه که ملت می‌رن وسایلی رو که دیگه نمی‌خوان از کتاب و لوازم خونه تا کفش و لباس و حوله اهدا می‌کنن، بعد اینا با قیمت کمتر می‌فروشن. بهشم می‌گن فرهنگ ری‌سایکل. باعث می‌شه الکی چیزا دور ریخته نشن وقتی هنوز می‌شه استفاده کرد و مثلاً صرفاً حوصله‌ت سر رفته یا تو خونه‌ی جدید براش جا نیست. داشتم میومدم این خونه یه حجم زیادی از لباس و چند تایی وسیله‌م رو رد کردم بره، بهم کوپن بیست درصد تخفیف دادن. جاکفشی لازم داشتم و رفتم همون‌جا خریدم، با مخلوط‌کن که نتیجه‌ش شد شیرموز مذکور.

امروز می‌خوام برم لب آب، پیاده ده دقیقه‌ست از خونه ولی با ماشین می‌رم چون کار مهمم رو یادتونه که یه ماهه نرسیدم نگاهش کنم؟ می‌خوام اونو انجام بدم. چایی‌م رو بردارم، لپ‌تاپم رو بزنم زیر بغلم و برم اونجا بشینم سر کارم.
ببینیم امروز دنیا دست کیه. :)

+ اگر جای تایم‌لپس ویدیو می‌گرفتم قشنگ توی هرکدوم از اینا تجسم ADHD رو می‌دیدید.👹
‌‌
🔥124
و از اونجایی که من کل زندگی‌م رو در اضطراب گذرونده‌م، می‌تونم بگم کلّ زندگی‌م تشکیل شده از لطیفه‌های بد.💁🏻‍♀️
🤝3🔥2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ای بابا اینجا هم لو رفت. کوییرهای عزیزم، جمع کنیم بریم ترینیداد و توباگو.🚶🏻‍♀️
‌‌
5👍2🤣2
«چه اشکالی دارد؟ غمگین به انتظارت خواهم نشست.»
8
داشتم درباره‌ی تغییر دکوراسیون و این که کتابخونه رو کجا بذاریم کمد رو کجا بذاریم حرف می‌زدم، گفتم تصمیم گرفتم فعلاً کتابخونه رو ثابت نکنم ببینم کمد و کشو چی می‌خریم، ولی نهایتاً گمونم باید همین‌جا ثابتش کنیم. این رو گفت.
چون خب، همیشه تو زندگی «مسئله دوتایی درست‌کردنشه».
‌‌‌‌
😍2412
43
شاید محتوا یه مقدار آزاردهنده باشه چون تریگر وارنینگ هموفوبیا، ولی خب ضمناً دارم از پادشاهم حرف می‌زنم و واکنشش نمی‌دونم... متعادلش کنه شاید؟ :))

کلاً از وقتی قرار شده مادر بیاد و مدتی هم مهمون من باشه، نظر به اون پرچم رنگین‌کمونی بسیار آشکاری که پشت پنجره‌م آویزونه و حجم gayness رو به افزایشم، هی داشتم فکر می‌کردم بهش بگم یا نگم و شاید این وقت مناسبی باشه که بدونه اگر واقعاً یک درصد! احتمال داره هنوز متوجه نشده باشه. چند وقت پیش به تراپیستم که داشتم می‌گفتم نگران اومدنشم و این هموفوب بودن شدیدش و حس می‌کنم خیلی اذیت می‌شم، گفت شاید الان وقت بدی نباشه که بهش بگی. بعد در ادامه‌ش پیشنهاد داد شاید بد نباشه با بابات مشورت کنی در این باره، بالاخره زنشه بهتر می‌دونه. :))

امروز صبح زنگ زده بودم پادشاهم، به قول خودم آخرین غیبت‌های پدر دختری قبل از این که مادر از راه برسه و بساط هر مکالمه‌ی شخصی‌ای برچیده شه. بهش گفتم به نظرت بگم؟ اولش گفت اصلاً صلاح نمی‌دونم و ذهنش آماده نیست. بعدش داشت می‌گفت خودم دارم زمینه رو می‌چینم که آماده‌ش کنم، تعریف می‌کرد اون روز مادر برگشته بود گفته بود هم‌جنس‌بازا فلان، پادشاهم گفته بود آقا جان اصل مطلب اینه که آدم با کی احساس راحتی می‌کنه، چه فرقی داره مرد باشه یا زن.

پادشاهم متولد اسفند چهل‌ودوئه. چون آخراشه، فرض می‌کنیم چهل‌وسه. از بک‌گراند خیلی مذهبی و سنتی اومده، حتی ازدواجشون کاملاً اینطوری بود که همدیگه رو ندیده و نشناخته خواستگاری بعدش ازدواج. حالا کاری ندارم این آدم یه بار تو عمرش نماز نخونده و روزه نگرفته و اولین ویسکی عمرم رو اون داده دستم، ولی می‌خوام بگم اگر مرد سنتی ایرانی متولد دهه‌ی چهل می‌تونه انقدر ساده خلاصه‌ش کنه، انقدر ساده بگه: «مهم اینه که آدم با کی احساس راحتی می‌کنه» و این همه‌ی چیزیه که نیاز داره بدونه برای این که پارتنر بچه‌ش رو دوست داشته باشه و به شیوه‌ی خودش، تنها شیوه‌ای که بلده، «اگر پولی چیزی لازم داشتید بگی ها» حمایتشون کنه. اگر این مرد که هیچ آموزشی ندیده حواسش هست وقتی حرف می‌زنه می‌گه «تو ذهن مادرت این چیز نرمالی نیست دیگه» و نه این که «این چیز نرمالی نیست دیگه».

اگر این آدم وجود داره و بدون این که حتی من براش توضیحی بیشتر از این بدم که «پارتنرم پسر نیست»، همه اینا رو خودش درک کرده، من یکی حداقل به هیچکس دیگه‌ای تو دنیا حق نمی‌دم که عوضی باشه.
‌‌
69❤‍🔥11🕊2💔1
دقیقاً دوازده ساعت خوشحال بودم چون چیزهای زیبایی دستم رسیده بود از جمله دو جلد کتاب، گردنبندی که مامان برام گذاشته بود، و مقادیر زیادی دستبند و گوشواره‌ی گی. بعد مادر وقتی داشتم درباره‌ی هم‌خونه شدنم با "او" حرف می‌زدم گفت: «حالا تا وقتی یکی‌تون شوهر کنه.» و کریسمسم مبارک شد.
کریسمس شما هم مبارک.🤡
‌‌
🐳27💔10🗿7🍾2🤣1
Flare and Fire
دقیقاً دوازده ساعت خوشحال بودم چون چیزهای زیبایی دستم رسیده بود از جمله دو جلد کتاب، گردنبندی که مامان برام گذاشته بود، و مقادیر زیادی دستبند و گوشواره‌ی گی. بعد مادر وقتی داشتم درباره‌ی هم‌خونه شدنم با "او" حرف می‌زدم گفت: «حالا تا وقتی یکی‌تون شوهر کنه.»…
She brought your necklace for me, though. She was telling me you left it for me, do I want it or not, that I just took it and without even thinking put it around my neck. I felt like... it felt like it was supposed to be around my neck. It always has been. It was there, you were with me, and I thought: "You would have loved my partner." Not that you understood it, or us, or any of this, but you would've loved them. I don't think you needed anything else but the fact that they love me, and I am happy. Then, you'd love them. Then, you'd be happy. 'cause just like my dad, and just like the way you were with him, you just wanted us to be happy and loved. You loved unconditionally, you wanted that for us, and this is how I know you couldn't care less about any of this shit. You wanted me to be happy. Your necklace told me last night.

So, yeah. I miss you, Mama. Thanks for the necklace.
And thanks for everything else.
24💔10👍1
Flare and Fire
منم از اینا؟ :) ‌
چه چیزهای زیبایی نوشتید عزیزانم. تک‌تکش قلبم رو روشن‌تر کرد. :)
سربازانی از ارتش قاصدک‌ها در خدمت رؤیاهاتون.🌈
‌‌‌
21❤‍🔥2
Your Battle is my Battle.
We fight together.
❤‍🔥179👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"I actually am in a really good place right now. Not emotionally, I'm just in my room and that's where my bed is."
و شب به‌خیر.

+ رونوشت به تمام دوستان مضطربم؛ عزیزان، We slay at it.💁🏻‍♀️
🤝6🤣4
من یه چیزی حدود نیم ساعت بدون وقفه دارم از مادر و خونه و زندگی و فلان حرف می‌زنم و در انتها به "او" می‌گم آره مادر گفت بهت حسودیش می‌شه چون اون هیچوقت دوست خوبی مثل من نداشته و یه کم به این می‌خندیم، بعدش پنج دقیقه‌ای سکوت می‌شه که هیچکدوممون حرف نمی‌زنیم.

بعد از پنج دقیقه سکوت، "او": می‌دونستی تو گاوداری اگر یه گاو رو ناز کنی بقیه رو ناز نکنی، بقیه باهات قهر می‌کنن شیر نمی‌دن؟

من:😶
همچنان من: ...
و نهایتاً من: حالا از کجا فهمیدی؟

"او": هیچی تو اینستا دیدم.😺

دلم می‌خواد بگم مدتی در تعجب بودم یا حتی بهم برخورد که ته حرف‌های گهربارم به قهر کردن گاوها رسید، ولی خب من گاوها بهترم و با شنیدن فکت‌های گاوی قهر نمی‌کنم، بلکه هرهر می‌خندم و فکر می‌کنم تنها دختر زمین باید باشم که چون پارتنرش یهو درباره گاوها باهاش حرف می‌زنه، متوجه می‌شه حتی بیشتر دوستش داره.🫴🏼

+ عقل عدهد به‌قول مازو؟🥂
عقل عدهد.🥂
‌‌
🍾274
بابا من فکر کردم این اصلاً قانونه که تا قبل از این که طرف اولین فنجان چای/قهوه‌ی صبحش بهش نرسیده، باهاش حرف نزنید. یعنی اصلاً هیچی نگید. بهش ایمیل ندید چک کنه، ازش سؤال نپرسید، نگید برنامه‌ش چیه. انقراض بشریت و فروپاشی تمدن. تا قبل از اولین چایی صبح، برنامه فقط انقراض بشریت و فروپاشی تمدنه.
بعدش حالا ممکنه به فروپاشی روانی رضایت بدیم.
👍30
به‌خاطر چیزهای کوچیک. به‌خاطر کلافگی پیدا نکردن جای پارک توی پارکینگ والمارت وقتی می‌ریم پرده‌ی حموم اشتباهی رو پس بدیم و پرده‌ی حموم جدید بخریم، یا دور خودمون چرخیدن جلوی استارباکس و گیر کردن تو ترافیک عجیب ساعت سه بعدازظهر شنبه‌ی بارونی. به‌خاطر کتاب‌فروشی دست‌دوم اول دنبار که هردفعه از جلوش رد می‌شم می‌گم یه بار پیاده میام تا اینجا ببینم چی داره و کافه‌ی کوچولوی ساوث‌وست مارین درایو که دلم می‌خواد با هم بریم. به‌خاطر برگشتن به خونه، امتحان رنگ آبی جدید روی موهام و ذوقم از این که چقدر هیجان‌انگیز شده. به‌خاطر موهایی که گاهی صافن، گاهی فرفری، گاهی مجعد، بستگی داره حالشون چطوری باشه. به‌خاطر این که پا می‌شم می‌رم جوراب پشمی گربه‌ای‌م رو می‌پوشم، تو ماگ رنگ‌ورورفته‌ی What Doesn't Kill Me Better Runم چایی می‌ریزم، کتاب جدید می‌گیرم دستم و فرو می‌رم توی صندلی ننویی‌م که عصر شنبه‌م رو بدون فکر بگذرونم. به‌خاطر این که نمی‌تونم و تهش اول می‌رم ایمیل کاری رو جواب می‌دم و جیرجیر صندلی ننویی‌م بلند می‌شه. به‌خاطر ترکیب اینا، موهای آبی ژولیده، جوراب‌های پشمی گربه‌ای، ماگ رنگ‌ورورفته، کتاب و جیرجیر صندلی ننویی. همه‌ی جوراب‌های پشمی، همه‌ی ماگ‌های کهنه، همه‌ی کتاب‌ها و همه‌ی صندلی ننویی‌های دنیا که جیرجیر می‌کنن. به‌خاطر اینا.
به‌خاطر جیرجیر صندلی ننویی بیا.
‌‌
🍓308💔3👍1