من اصولاً آدم نایسیام. جداً اعتقاد دارم که آدم نایسیام. معمولاً منطقی بحث میکنم و عقاید همه رو در نظر میگیرم و خیلی هم بازم نسبت به پذیرش سیستمهای فکری متفاوت. بدترین بچبودگیای که از من در حالت عادی میبینید، اینه که بحث نمیکنم و پر به پرت نمیدم وقتی میخوای بحث کنی.
بعد، یهو یکی توانایی من در بچ بودن رو دستکم میگیره و میاد برای من یا آدمی که برای من مهمه، قلدری میکنه. صرفاً چون از بعد دوران کارشناسیم یا دقیقتر بعد از اوین و دادگاهها و همهچی، دیگه آدما نسخهی نایس و آروم من رو دیدهن و نمیدونن من بازپرسم رو سر تفهیم اتهام یه جوری بُریدم که به تتهپته افتاد از عصبانیت، تو مشخصاً پروژهی سادهتری هستی و زندگیمم دستت نیست. بعد اینطوری میشه که من دهنم رو باز میکنم و جری (که متأسفانه برای خودش و من نایسترین آدمیه که شما تو زندگیتون میتونید باهاش مواجه شید) مجبور میشه بحث و طرف مقابل رو ول کنه، بیاد منو بگیره و همچین مکالمهای رخ میده نهایتاً تو پیوی که:
Jerry, [2023-12-16 10:41 AM]
انقد تیز نباش
Armina Salemi, [2023-12-16 10:41 AM]
دست خودم نیست
Armina Salemi, [2023-12-16 10:42 AM]
تیز هم نیستم تازه
Armina Salemi, [2023-12-16 10:42 AM]
این کنترلشدهشه🚶🏻♀️
پیام اخلاقی این روایت هم دو مورده که یک، بچههای عزیزم، اگر کسی بهتون چیزی نمیگه به این معنی نیست که شما خیلی برحقاید، احتمالاً یارو خیلی خویشتنداره و دو، سعی کنید با اون آدم نایس و منطقی، نایس و منطقی صحبت کنید. ممکنه رفیقی داشته باشه برخلاف اون یه روی asshole داره و بلدم هست چطور ازش استفاده کنه.
بعد، یهو یکی توانایی من در بچ بودن رو دستکم میگیره و میاد برای من یا آدمی که برای من مهمه، قلدری میکنه. صرفاً چون از بعد دوران کارشناسیم یا دقیقتر بعد از اوین و دادگاهها و همهچی، دیگه آدما نسخهی نایس و آروم من رو دیدهن و نمیدونن من بازپرسم رو سر تفهیم اتهام یه جوری بُریدم که به تتهپته افتاد از عصبانیت، تو مشخصاً پروژهی سادهتری هستی و زندگیمم دستت نیست. بعد اینطوری میشه که من دهنم رو باز میکنم و جری (که متأسفانه برای خودش و من نایسترین آدمیه که شما تو زندگیتون میتونید باهاش مواجه شید) مجبور میشه بحث و طرف مقابل رو ول کنه، بیاد منو بگیره و همچین مکالمهای رخ میده نهایتاً تو پیوی که:
Jerry, [2023-12-16 10:41 AM]
انقد تیز نباش
Armina Salemi, [2023-12-16 10:41 AM]
دست خودم نیست
Armina Salemi, [2023-12-16 10:42 AM]
تیز هم نیستم تازه
Armina Salemi, [2023-12-16 10:42 AM]
این کنترلشدهشه🚶🏻♀️
پیام اخلاقی این روایت هم دو مورده که یک، بچههای عزیزم، اگر کسی بهتون چیزی نمیگه به این معنی نیست که شما خیلی برحقاید، احتمالاً یارو خیلی خویشتنداره و دو، سعی کنید با اون آدم نایس و منطقی، نایس و منطقی صحبت کنید. ممکنه رفیقی داشته باشه برخلاف اون یه روی asshole داره و بلدم هست چطور ازش استفاده کنه.
🔥25👍6🤝2
با گزارش تصویری مختصری از اسبابکشی در خدمتتون هستیم، از اونجا که ساعت تقریباً یکه، من دوازده رسیدم خونه و فردا ساعت ۹ صبح قراره اسبابکشی اصلی شروع شه.👹
دربارهی عکس خواستم بعد از مدتها (شاید یه سال؟) یه #انعکاس بذارم، زمستان ۲۰۲۳ - کانادا - کوکیتلم. عکس رو در اصل برای این گرفتم که بگم هنوز هیچی نیومده، ولی نگهبانان خونه رو چیدیم به نگهبانی. *چشمهای ستارهای*
دربارهی اون ویدیو هم باید اشاره کنم حالا این امشب بود، دیشب فقط سکوت بود و اون صدای خندهی عجیب. فقط هم صدای خندهی یه نفر بود، یعنی چند نفر و مهمونی و اینا نبود. یه لحظه داشتم همون مسیرو میچرخیدم در صابخونه رو بزنم بگم آقا قرارداد فسخه خدافظ.🥰
خلاصه که از این خونه شاید داستان علمیتخیلی در نیاد، ولی یه وحشت رو حداقل میشه درآورد.🚶🏻♀️
دربارهی عکس خواستم بعد از مدتها (شاید یه سال؟) یه #انعکاس بذارم، زمستان ۲۰۲۳ - کانادا - کوکیتلم. عکس رو در اصل برای این گرفتم که بگم هنوز هیچی نیومده، ولی نگهبانان خونه رو چیدیم به نگهبانی. *چشمهای ستارهای*
دربارهی اون ویدیو هم باید اشاره کنم حالا این امشب بود، دیشب فقط سکوت بود و اون صدای خندهی عجیب. فقط هم صدای خندهی یه نفر بود، یعنی چند نفر و مهمونی و اینا نبود. یه لحظه داشتم همون مسیرو میچرخیدم در صابخونه رو بزنم بگم آقا قرارداد فسخه خدافظ.🥰
خلاصه که از این خونه شاید داستان علمیتخیلی در نیاد، ولی یه وحشت رو حداقل میشه درآورد.🚶🏻♀️
❤🔥12🔥2👾1
Forwarded from As she’s walking away
تو واکنشت به غمها و مشکلاتت نیستی. تو گریه کردن رو پلههای دادگاه نیستی. تو پرپر کردن گلایلهای یخ زده رو خاک بهشت زهرا نیستی. تو بیرون نیومدن از تخت تا دم غروب نیستی. تو داد زدن سر بقیه تا وقتی صدات بگیره نیستی. تو پنیک اتک تو راهروی دانشکده حقوق نیستی. تو شیش ماه غیب شدن و بیخبر گذاشتن دوستات نیستی. تو هر چند ثانیه چک کردن گوشیت برای اینکه ببینی جواب داده یا نه نیستی. تو نفرت از خونوادهت نیستی. تو هر روز صبح از اضطراب تو دستشویی شرکت بالا آوردن نیستی. تو قرصهایی که دوزشون بالاتر رفته نیستی.
همه اینا لباسی بوده که یه وقت تنت رفته و به وقتش از تنت درمیاد ولی آدمی که توی اون لباسه عمیقتر از تمام ایناست که بشه تو یه جمله تمومش کرد.
همه اینا لباسی بوده که یه وقت تنت رفته و به وقتش از تنت درمیاد ولی آدمی که توی اون لباسه عمیقتر از تمام ایناست که بشه تو یه جمله تمومش کرد.
💔11❤7
مهم نیست اتفاقی که داره توی زندگیم میفته چقدر خوشحالکنندهست، چقدر فکر میکنم دیگه امکان نداره از این خوشحالتر شم؛ پادشاهم همیشه یه راهی پیدا میکنه، یه چیزی میگه، چیزی که حرف عادی آدما نیست، مثل «صد سال به این سالها» و «چشمت روشن» و «به پای هم پیر شید» نیست. یه چیزی که مشخصه مال خودشه، فکر خودشه. یه چیزی میگه که من حس میکنم خوشبختترم. اگر خوشبختترین بچۀ دنیا باشم، وقتی این آدم پدرمه، باز خوشبختترم.
"او" خیلی سال پیشها گفته بود معتقده آدمها دوست داشتن رو از مادرشون یاد میگیرن، «موندم تو از کی یاد گرفتی که انقدر خوب بلدی». و خب. من بچۀ بابام نبودم اگر بلد نبودم مثل اون عاشق باشم.
+ باشه اینجا که یه روزی بگم چرا امروز خوشبختترین بچۀ دنیا بودم و چطور پادشاهم باعث شد باز هم خوشبختتر باشم. :)
"او" خیلی سال پیشها گفته بود معتقده آدمها دوست داشتن رو از مادرشون یاد میگیرن، «موندم تو از کی یاد گرفتی که انقدر خوب بلدی». و خب. من بچۀ بابام نبودم اگر بلد نبودم مثل اون عاشق باشم.
+ باشه اینجا که یه روزی بگم چرا امروز خوشبختترین بچۀ دنیا بودم و چطور پادشاهم باعث شد باز هم خوشبختتر باشم. :)
❤26🔥9
Forwarded from برای رها
برای خودم هم مبهمه که چرا انقدر آرمینا برام عزیز و روشنه، و چرا انقدر رابطهش رو دوست میدارم. یکیش اینه که اولین باری که دیدم یه نفر از این حرف میزنه که رابطه همیشه قرار نیست آسون باشه، عشق ممکنه درد داشته و تلاش و جنگیدن میخواد، آرمینا بود. تصور من از رابطه رو به واقعیت خیلی نزدیکتر کرده، بچهم بکمنیه برای خودش.
نمیتونم توصیف کنم چقدر الهامبخش بوده و هست این آدم برای من. حدودا سه سال پیش چنلش رو پیدا کردم. با همون پستش درباره اوین. شیفته این شدم که این آدم چقدررر شجاعه! کاش یه روز به اینجا برسم.
گمونم برای همینه که هر خبر خوبی از خودش و رابطهش، انقدر زیاد خوشحالم میکنه. تا چند روز قلبم رو گرم نگه میداره. مثل اون باری که تو یه هفته خبر نوبت ویزامتریک "او" و معاف شدن آریا از سربازی تو یه هفته اومد و نمیدونستم برای کدوم خوشحالترم.
خلاصه که این پست برای پادشاه قاصدکها. مرسی هستی و انقدر دنیا رو جای بهتری میکنی. خوشحالم دارین خونه میسازین❤✨
نمیتونم توصیف کنم چقدر الهامبخش بوده و هست این آدم برای من. حدودا سه سال پیش چنلش رو پیدا کردم. با همون پستش درباره اوین. شیفته این شدم که این آدم چقدررر شجاعه! کاش یه روز به اینجا برسم.
گمونم برای همینه که هر خبر خوبی از خودش و رابطهش، انقدر زیاد خوشحالم میکنه. تا چند روز قلبم رو گرم نگه میداره. مثل اون باری که تو یه هفته خبر نوبت ویزامتریک "او" و معاف شدن آریا از سربازی تو یه هفته اومد و نمیدونستم برای کدوم خوشحالترم.
خلاصه که این پست برای پادشاه قاصدکها. مرسی هستی و انقدر دنیا رو جای بهتری میکنی. خوشحالم دارین خونه میسازین❤✨
❤21🔥2
برای رها
برای خودم هم مبهمه که چرا انقدر آرمینا برام عزیز و روشنه، و چرا انقدر رابطهش رو دوست میدارم. یکیش اینه که اولین باری که دیدم یه نفر از این حرف میزنه که رابطه همیشه قرار نیست آسون باشه، عشق ممکنه درد داشته و تلاش و جنگیدن میخواد، آرمینا بود. تصور من از…
من همیشه میخواستم این آدم باشم. فکر کنم همه میخوان این مدلی باشن. همهمون داریم میجنگیم، همهمون روزهای خوب و بد داریم. و همهمون میخوایم اینا معنیای داشته باشن. تأثیری داشته باشن. فکر میکنم توی کامنتهای همون پست یکی گفت ببخشید که دربارۀ اوین سؤال پرسیدیم (یا همچین چیزی) و منم یه چیزی تو این مایهها گفتم که اگر قرار نبود این تجربهها به کسی کمک کنه که دیگه خیلی بد میشدن. ما جنگیدیم. میجنگیم. و نمیدونم، جنگی که تنهایی توش برنده شی و مردمی نباشن که تماشات کنن و وقتی روی زانو افتادی، داری نفسنفس میزنی، نتونی فکر کنی «یه راند دیگه بجنگ، شاید یه نفر بیشتر یادش موند. شاید یه نفر بیشتر جنگید. شاید یه نفر بیشتر جون سالم به در برد.» و دوباره بلند نشی... واقعاً چقدر اون جنگ رو بردی؟
و برای همینه که بلند میشیم.
برای یکی مثل تو، که نگاه میکنه. :)
و برای همینه که بلند میشیم.
برای یکی مثل تو، که نگاه میکنه. :)
❤27❤🔥4💔3
Forwarded from فیلسوف مرده
بعضی وقتها فکر میکنم اینهمه داستانی که تو وجودم دارم، این حجم از درد رو نمیتونم روایت کنم. ولی اگه روایت نکنم به چه دردی میخورم؟ پس فقط مینویسم بلکه شاید به واقعیت نزدیکترش کنم.
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صبح تو خونهی جدید. مشغول کلکل با رئیسم و مشورت با "او" که کلاً چیکار کنیم. اومدم چایی زعفرونی دم کردم، املت درست کردم و شیرموز.
از چیزایی که اینجا دوست دارم، این Thrift store/Value Villageهان. اینطوریه که ملت میرن وسایلی رو که دیگه نمیخوان از کتاب و لوازم خونه تا کفش و لباس و حوله اهدا میکنن، بعد اینا با قیمت کمتر میفروشن. بهشم میگن فرهنگ ریسایکل. باعث میشه الکی چیزا دور ریخته نشن وقتی هنوز میشه استفاده کرد و مثلاً صرفاً حوصلهت سر رفته یا تو خونهی جدید براش جا نیست. داشتم میومدم این خونه یه حجم زیادی از لباس و چند تایی وسیلهم رو رد کردم بره، بهم کوپن بیست درصد تخفیف دادن. جاکفشی لازم داشتم و رفتم همونجا خریدم، با مخلوطکن که نتیجهش شد شیرموز مذکور.
امروز میخوام برم لب آب، پیاده ده دقیقهست از خونه ولی با ماشین میرم چون کار مهمم رو یادتونه که یه ماهه نرسیدم نگاهش کنم؟ میخوام اونو انجام بدم. چاییم رو بردارم، لپتاپم رو بزنم زیر بغلم و برم اونجا بشینم سر کارم.
ببینیم امروز دنیا دست کیه. :)
+ اگر جای تایملپس ویدیو میگرفتم قشنگ توی هرکدوم از اینا تجسم ADHD رو میدیدید.👹
از چیزایی که اینجا دوست دارم، این Thrift store/Value Villageهان. اینطوریه که ملت میرن وسایلی رو که دیگه نمیخوان از کتاب و لوازم خونه تا کفش و لباس و حوله اهدا میکنن، بعد اینا با قیمت کمتر میفروشن. بهشم میگن فرهنگ ریسایکل. باعث میشه الکی چیزا دور ریخته نشن وقتی هنوز میشه استفاده کرد و مثلاً صرفاً حوصلهت سر رفته یا تو خونهی جدید براش جا نیست. داشتم میومدم این خونه یه حجم زیادی از لباس و چند تایی وسیلهم رو رد کردم بره، بهم کوپن بیست درصد تخفیف دادن. جاکفشی لازم داشتم و رفتم همونجا خریدم، با مخلوطکن که نتیجهش شد شیرموز مذکور.
امروز میخوام برم لب آب، پیاده ده دقیقهست از خونه ولی با ماشین میرم چون کار مهمم رو یادتونه که یه ماهه نرسیدم نگاهش کنم؟ میخوام اونو انجام بدم. چاییم رو بردارم، لپتاپم رو بزنم زیر بغلم و برم اونجا بشینم سر کارم.
ببینیم امروز دنیا دست کیه. :)
+ اگر جای تایملپس ویدیو میگرفتم قشنگ توی هرکدوم از اینا تجسم ADHD رو میدیدید.👹
🔥12❤4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ای بابا اینجا هم لو رفت. کوییرهای عزیزم، جمع کنیم بریم ترینیداد و توباگو.🚶🏻♀️
❤5👍2🤣2
شاید محتوا یه مقدار آزاردهنده باشه چون تریگر وارنینگ هموفوبیا، ولی خب ضمناً دارم از پادشاهم حرف میزنم و واکنشش نمیدونم... متعادلش کنه شاید؟ :))
کلاً از وقتی قرار شده مادر بیاد و مدتی هم مهمون من باشه، نظر به اون پرچم رنگینکمونی بسیار آشکاری که پشت پنجرهم آویزونه و حجم gayness رو به افزایشم، هی داشتم فکر میکردم بهش بگم یا نگم و شاید این وقت مناسبی باشه که بدونه اگر واقعاً یک درصد! احتمال داره هنوز متوجه نشده باشه. چند وقت پیش به تراپیستم که داشتم میگفتم نگران اومدنشم و این هموفوب بودن شدیدش و حس میکنم خیلی اذیت میشم، گفت شاید الان وقت بدی نباشه که بهش بگی. بعد در ادامهش پیشنهاد داد شاید بد نباشه با بابات مشورت کنی در این باره، بالاخره زنشه بهتر میدونه. :))
امروز صبح زنگ زده بودم پادشاهم، به قول خودم آخرین غیبتهای پدر دختری قبل از این که مادر از راه برسه و بساط هر مکالمهی شخصیای برچیده شه. بهش گفتم به نظرت بگم؟ اولش گفت اصلاً صلاح نمیدونم و ذهنش آماده نیست. بعدش داشت میگفت خودم دارم زمینه رو میچینم که آمادهش کنم، تعریف میکرد اون روز مادر برگشته بود گفته بودهمجنسبازا فلان، پادشاهم گفته بود آقا جان اصل مطلب اینه که آدم با کی احساس راحتی میکنه، چه فرقی داره مرد باشه یا زن.
پادشاهم متولد اسفند چهلودوئه. چون آخراشه، فرض میکنیم چهلوسه. از بکگراند خیلی مذهبی و سنتی اومده، حتی ازدواجشون کاملاً اینطوری بود که همدیگه رو ندیده و نشناخته خواستگاری بعدش ازدواج. حالا کاری ندارم این آدم یه بار تو عمرش نماز نخونده و روزه نگرفته و اولین ویسکی عمرم رو اون داده دستم، ولی میخوام بگم اگر مرد سنتی ایرانی متولد دههی چهل میتونه انقدر ساده خلاصهش کنه، انقدر ساده بگه: «مهم اینه که آدم با کی احساس راحتی میکنه» و این همهی چیزیه که نیاز داره بدونه برای این که پارتنر بچهش رو دوست داشته باشه و به شیوهی خودش، تنها شیوهای که بلده، «اگر پولی چیزی لازم داشتید بگی ها» حمایتشون کنه. اگر این مرد که هیچ آموزشی ندیده حواسش هست وقتی حرف میزنه میگه «تو ذهن مادرت این چیز نرمالی نیست دیگه» و نه این که «این چیز نرمالی نیست دیگه».
اگر این آدم وجود داره و بدون این که حتی من براش توضیحی بیشتر از این بدم که «پارتنرم پسر نیست»، همه اینا رو خودش درک کرده، من یکی حداقل به هیچکس دیگهای تو دنیا حق نمیدم که عوضی باشه.
کلاً از وقتی قرار شده مادر بیاد و مدتی هم مهمون من باشه، نظر به اون پرچم رنگینکمونی بسیار آشکاری که پشت پنجرهم آویزونه و حجم gayness رو به افزایشم، هی داشتم فکر میکردم بهش بگم یا نگم و شاید این وقت مناسبی باشه که بدونه اگر واقعاً یک درصد! احتمال داره هنوز متوجه نشده باشه. چند وقت پیش به تراپیستم که داشتم میگفتم نگران اومدنشم و این هموفوب بودن شدیدش و حس میکنم خیلی اذیت میشم، گفت شاید الان وقت بدی نباشه که بهش بگی. بعد در ادامهش پیشنهاد داد شاید بد نباشه با بابات مشورت کنی در این باره، بالاخره زنشه بهتر میدونه. :))
امروز صبح زنگ زده بودم پادشاهم، به قول خودم آخرین غیبتهای پدر دختری قبل از این که مادر از راه برسه و بساط هر مکالمهی شخصیای برچیده شه. بهش گفتم به نظرت بگم؟ اولش گفت اصلاً صلاح نمیدونم و ذهنش آماده نیست. بعدش داشت میگفت خودم دارم زمینه رو میچینم که آمادهش کنم، تعریف میکرد اون روز مادر برگشته بود گفته بود
پادشاهم متولد اسفند چهلودوئه. چون آخراشه، فرض میکنیم چهلوسه. از بکگراند خیلی مذهبی و سنتی اومده، حتی ازدواجشون کاملاً اینطوری بود که همدیگه رو ندیده و نشناخته خواستگاری بعدش ازدواج. حالا کاری ندارم این آدم یه بار تو عمرش نماز نخونده و روزه نگرفته و اولین ویسکی عمرم رو اون داده دستم، ولی میخوام بگم اگر مرد سنتی ایرانی متولد دههی چهل میتونه انقدر ساده خلاصهش کنه، انقدر ساده بگه: «مهم اینه که آدم با کی احساس راحتی میکنه» و این همهی چیزیه که نیاز داره بدونه برای این که پارتنر بچهش رو دوست داشته باشه و به شیوهی خودش، تنها شیوهای که بلده، «اگر پولی چیزی لازم داشتید بگی ها» حمایتشون کنه. اگر این مرد که هیچ آموزشی ندیده حواسش هست وقتی حرف میزنه میگه «تو ذهن مادرت این چیز نرمالی نیست دیگه» و نه این که «این چیز نرمالی نیست دیگه».
اگر این آدم وجود داره و بدون این که حتی من براش توضیحی بیشتر از این بدم که «پارتنرم پسر نیست»، همه اینا رو خودش درک کرده، من یکی حداقل به هیچکس دیگهای تو دنیا حق نمیدم که عوضی باشه.
❤69❤🔥11🕊2💔1
دقیقاً دوازده ساعت خوشحال بودم چون چیزهای زیبایی دستم رسیده بود از جمله دو جلد کتاب، گردنبندی که مامان برام گذاشته بود، و مقادیر زیادی دستبند و گوشوارهی گی. بعد مادر وقتی داشتم دربارهی همخونه شدنم با "او" حرف میزدم گفت: «حالا تا وقتی یکیتون شوهر کنه.» و کریسمسم مبارک شد.
کریسمس شما هم مبارک.🤡
کریسمس شما هم مبارک.🤡
🐳27💔10🗿7🍾2🤣1