تو را دوست داشتم، چنان که گویی تو آخرین عزیزان من بر روی زمینی؛ و تو رنجم دادی، چنان که گویی من آخرین دشمنان تو بر روی زمینم.
#غادهالسمان
پنجاهوُدو هِرتز🌱
#غادهالسمان
پنجاهوُدو هِرتز🌱
❤9
ما بیخود و بیجهت، ما به ناحق همدیگر را گُم کردیم!
صنفِ هفتمِ مکتب بودم که قرعهی تجزیه بهنام صنف صنفِ هفتمِ دیگری رقم خورد و نصف شاگردانش را آوردند صنفِ ما. نامِ یکی از آنها که تنبلتر از من معلوم میشد و هیچ کیف و کتابی با خود نداشت ذبیحالله بود. ذبیحالله از بین آنهمه چوکیِ سهنفرهی آهنی و شاگردانی که قد و نیمقد، چهارچشمی او را نگاه میکردند، آمد آخرِ صنف و پهلویِ من نشست. چرا پهلویِ من؟ هنوز نمیدانم. بعد از چندروز رفت و آمد به مکتب متوجه شدم که راهِ خانهی من و ذبیحالله تقریبا یکی بوده. او فقط چند کوچه بالاتر از خانهی ما زندگی میکرده و من قبل از این هیچوقت ندیده بودمش. انگار هرگز چنین آدمی وجود نداشته.
صنف هشتم را تصمیم گرفتم بروم لیسهی سلطان غیاثالدین غوری که چندکیلومتری از خانه و مکتبِ قبلیام فاصله داشت. برای من این راهِ دور، مثل رفتن به مریخ بود. اولش هیجان داشت. داغ بودم و نمیفهمیدم. اما بعد از چندروز فهمیدم چه غلطی کردم. بین هزاران شاگرد هیچکس را نمیشناختم. تنها نقطهی مشترکِ ما همان شلوارِ سیاه و یخنقاقِ آبی آسمانیِ روشن بود. کسی من را نمیفهمید. من کسی را نمیفهمیدم. استاد سَرِ صنف درس میداد. فارسی میگفت اما نمیفهمیدم چی میگفت. میفهمیدم اما نمیفهمیدم. انگار آمده بودم وسطِ جهنم. دق کرده بودم.
یکی دو ماه همینطور گذشت و یکروز وسط ساعتِ درسی پسرکی لاغر، با قدی بلند، صورتی استخوانی، موهایی موجدار و چشمانی درشت و سیاه وارد صنف شد. او ذبیحالله بود. من حیران مانده بودم. باورم نمیشد. از اینکه وسطِ جهنم آدمی آشنا میدیدم در پوستِ خودم نمیگُنجیدم. در دلم هزارهزار پروانه پرمیزد. ذبیحالله به معلم گفت که شاگرد جدید است. معلم به آخر صنف اشاره کرد که یعنی برود آنجا بنشیند. من صدایش کردم و او دوباره آمد کنارِ من نشست. ذبیحالله باورش نمیشد من اینجا باشم. من باورم نمیشد او ذبیحالله باشد. چطور میشد که از بین اینهمه مکتب و صنفِ هشتم او دقیقا بیاید همین مکتب و همین صنف؟ هنوز نمیدانم.
بین چندهزار شاگرد آن مکتب من و ذبیحالله فقط همدیگر را میشناختیم. من فقط ذبیحالله را داشتم، ذبیحالله فقط من را داشت. باهم مکتب میرفتیم و برمیگشتیم. باهم فوتبال میکردیم و زنگِ تفریح باهم میگشتیم و خوراکی میخریدیم و باهم از مکتب فرار میکردیم. روزهای امتحان به هم نَقل میدادیم و با نَقلهای اشتباهی باهم مشروط میشدیم.
صنفِ دهمِ مکتب بودیم که یک روز پنجشنبه بعد از تفریح ذبیحالله به چوکیای که باهم مینشستیم، ننشست و رفت جای دیگری. بعد از رخصتی هم غیبش زد و ندیدمش. شنبه که آمدیم ذبیحالله جای دیگری نشست و باهم حرف نزدیم. یکشنبه هم حرف نزدیم. دوشنبه و سهشنبه هم حرف نزدیم و همهی صنف دهم و یازدهم را باهم بودیم و حرف نزدیم. چرا؟ هنوز نمیدانم. هیچوقت نپرسیدم. ذبیحالله هیچوقت نپرسید. دلم برای او و روزهای گذشته تنگ میشد و حرف نمیزدیم. نزدیک بودیم و دور. نزدیک بود اما انگار در سیارهی دیگری بود. انگار در مریخ بود. مکتب دوباره جهنم شد.
چه روزهای خوشی که میتوانستیم داشته باشیم و نداشتیم. آنهمه روزِ خوش را از همدیگر دریغ کردیم. ذبیحالله را گُم کردم. البته هرات شهرِ کوچکیست و هنوز میبینمش اما او را گُم کردم. هرازگاهی از کنار همدیگر میگذریم اما هیچوقت نایستادیم. هیچوقت به دستدادن و به بغلکردنِ همدیگر نایستادیم.
ما بیخود و بیجهت، ما به ناحق همدیگر را گُم کردیم!
#ادریس_احدی
پنجاهوُدو هِرتز🌱
صنفِ هفتمِ مکتب بودم که قرعهی تجزیه بهنام صنف صنفِ هفتمِ دیگری رقم خورد و نصف شاگردانش را آوردند صنفِ ما. نامِ یکی از آنها که تنبلتر از من معلوم میشد و هیچ کیف و کتابی با خود نداشت ذبیحالله بود. ذبیحالله از بین آنهمه چوکیِ سهنفرهی آهنی و شاگردانی که قد و نیمقد، چهارچشمی او را نگاه میکردند، آمد آخرِ صنف و پهلویِ من نشست. چرا پهلویِ من؟ هنوز نمیدانم. بعد از چندروز رفت و آمد به مکتب متوجه شدم که راهِ خانهی من و ذبیحالله تقریبا یکی بوده. او فقط چند کوچه بالاتر از خانهی ما زندگی میکرده و من قبل از این هیچوقت ندیده بودمش. انگار هرگز چنین آدمی وجود نداشته.
صنف هشتم را تصمیم گرفتم بروم لیسهی سلطان غیاثالدین غوری که چندکیلومتری از خانه و مکتبِ قبلیام فاصله داشت. برای من این راهِ دور، مثل رفتن به مریخ بود. اولش هیجان داشت. داغ بودم و نمیفهمیدم. اما بعد از چندروز فهمیدم چه غلطی کردم. بین هزاران شاگرد هیچکس را نمیشناختم. تنها نقطهی مشترکِ ما همان شلوارِ سیاه و یخنقاقِ آبی آسمانیِ روشن بود. کسی من را نمیفهمید. من کسی را نمیفهمیدم. استاد سَرِ صنف درس میداد. فارسی میگفت اما نمیفهمیدم چی میگفت. میفهمیدم اما نمیفهمیدم. انگار آمده بودم وسطِ جهنم. دق کرده بودم.
یکی دو ماه همینطور گذشت و یکروز وسط ساعتِ درسی پسرکی لاغر، با قدی بلند، صورتی استخوانی، موهایی موجدار و چشمانی درشت و سیاه وارد صنف شد. او ذبیحالله بود. من حیران مانده بودم. باورم نمیشد. از اینکه وسطِ جهنم آدمی آشنا میدیدم در پوستِ خودم نمیگُنجیدم. در دلم هزارهزار پروانه پرمیزد. ذبیحالله به معلم گفت که شاگرد جدید است. معلم به آخر صنف اشاره کرد که یعنی برود آنجا بنشیند. من صدایش کردم و او دوباره آمد کنارِ من نشست. ذبیحالله باورش نمیشد من اینجا باشم. من باورم نمیشد او ذبیحالله باشد. چطور میشد که از بین اینهمه مکتب و صنفِ هشتم او دقیقا بیاید همین مکتب و همین صنف؟ هنوز نمیدانم.
بین چندهزار شاگرد آن مکتب من و ذبیحالله فقط همدیگر را میشناختیم. من فقط ذبیحالله را داشتم، ذبیحالله فقط من را داشت. باهم مکتب میرفتیم و برمیگشتیم. باهم فوتبال میکردیم و زنگِ تفریح باهم میگشتیم و خوراکی میخریدیم و باهم از مکتب فرار میکردیم. روزهای امتحان به هم نَقل میدادیم و با نَقلهای اشتباهی باهم مشروط میشدیم.
صنفِ دهمِ مکتب بودیم که یک روز پنجشنبه بعد از تفریح ذبیحالله به چوکیای که باهم مینشستیم، ننشست و رفت جای دیگری. بعد از رخصتی هم غیبش زد و ندیدمش. شنبه که آمدیم ذبیحالله جای دیگری نشست و باهم حرف نزدیم. یکشنبه هم حرف نزدیم. دوشنبه و سهشنبه هم حرف نزدیم و همهی صنف دهم و یازدهم را باهم بودیم و حرف نزدیم. چرا؟ هنوز نمیدانم. هیچوقت نپرسیدم. ذبیحالله هیچوقت نپرسید. دلم برای او و روزهای گذشته تنگ میشد و حرف نمیزدیم. نزدیک بودیم و دور. نزدیک بود اما انگار در سیارهی دیگری بود. انگار در مریخ بود. مکتب دوباره جهنم شد.
چه روزهای خوشی که میتوانستیم داشته باشیم و نداشتیم. آنهمه روزِ خوش را از همدیگر دریغ کردیم. ذبیحالله را گُم کردم. البته هرات شهرِ کوچکیست و هنوز میبینمش اما او را گُم کردم. هرازگاهی از کنار همدیگر میگذریم اما هیچوقت نایستادیم. هیچوقت به دستدادن و به بغلکردنِ همدیگر نایستادیم.
ما بیخود و بیجهت، ما به ناحق همدیگر را گُم کردیم!
#ادریس_احدی
پنجاهوُدو هِرتز🌱
❤14
🌱
@FiveTwoHZ
شامها اندازهی یک بوسه نورم میدهد
تا سحر از هرچه تاریکی عبورم میدهد
پیش او آرامم آن اندازه که حس میکنم
مادرم در داخل گهواره شورم میدهد
مینشینم رویِ دستش تا که نوکی میزنم
یک مزاحم میرسد از راه و تورم میدهد
دوست دارم ساز باشم، کوک در دستانِ او
قسمت اما چون عصا در دستِ کورم میدهد
آنطرف در پیشِ او باید تواضع پیشه کرد
اینطرف عشق و جوانیام غرورم میدهد
عشق خالی از حسادت نیست، من هم عاشقم
با کسی دیگر بخندد، هعی که زورم میدهد
شعر از:
#مجید_خاکسار
پنجاهوُدو هِرتز🌱
تا سحر از هرچه تاریکی عبورم میدهد
پیش او آرامم آن اندازه که حس میکنم
مادرم در داخل گهواره شورم میدهد
مینشینم رویِ دستش تا که نوکی میزنم
یک مزاحم میرسد از راه و تورم میدهد
دوست دارم ساز باشم، کوک در دستانِ او
قسمت اما چون عصا در دستِ کورم میدهد
آنطرف در پیشِ او باید تواضع پیشه کرد
اینطرف عشق و جوانیام غرورم میدهد
عشق خالی از حسادت نیست، من هم عاشقم
با کسی دیگر بخندد، هعی که زورم میدهد
شعر از:
#مجید_خاکسار
پنجاهوُدو هِرتز🌱
❤6
من در تکتکِ کلمات و جملاتش اُمید میبینم. اُمیدی کوچک و ناچیز به نجاتیافتن. کاش همان هم نبود. مُردن در اُمیدواری بدترین نوعِ مُردن است.
#ادریس_احدی
پنجاهوُدو هِرتز🌱
#ادریس_احدی
پنجاهوُدو هِرتز🌱
❤11
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
امروز سَرِ کار مهمان داشتیم.
برای خانهای که هنوز
ستونهایش ریخته نشده،
نه تنها کمی زود آمده،
بدتر اینکه خانهنَوی هم نیاورده!
پنجاهوُدو هِرتز🌱
برای خانهای که هنوز
ستونهایش ریخته نشده،
نه تنها کمی زود آمده،
بدتر اینکه خانهنَوی هم نیاورده!
پنجاهوُدو هِرتز🌱
❤5