ꜰᴀᴠ
3.58K subscribers
552 photos
72 videos
2 files
176 links
نوشتن و ـرفتنِ پیوسته؛
@Favismbot
مؤلف: فاطمه حداد صاحبقرانی | #فاو
Download Telegram
ꜰᴀᴠ
Photo
پرده دوم | جغرافیای ایمان و تردید


«هر روز به دینی، هر دم به آیینی»

در را که باز کردیم، با خانه‌ای روبه‌رو نشدیم؛ با یک «سرگشتگیِ مجسم» طرف بودیم. اینجا، دیوارها بیشتر از آنکه بارِ سقف را تحمل کنند، بارِ تناقض‌های یک روح را به دوش می‌کشیدند.

چشم که می‌گرداندی، نشانه‌ها به صورتت سیلی می‌زدند. روی تخت، مصحفِ سپیدی نشسته بود که انگار آخرین سنگرِ صاحبِ این اتاق بود؛ اما درست در چند قدمی‌اش، بطریِ تیره‌ای روی میز پاتختی قد علم کرده بود که بویِ تندِ فرار از واقعیت می‌داد. کنارِ همان بطری، جمجمه‌ای کوچک با چشم‌های خالی، به ما خیره شده بود؛ انگار داشت به تمامِ تلاش‌های ما برای «ساختن» می‌خندید.

بالای سر، جمجمه‌ی بوفالو با شاخ‌های بلندش، هیبتی وحشی به اتاق داده بود که در تضادِ محض با صلیبِ سیاه و کشیده‌ی روی دیوار بود. اینجا کسی زندگی می‌کرد که نمی‌خواست به هیچ «یکی» قانع شود. رویِ میز، کتابِ «چاکراها» با آن طرحِ انسانیِ پر از هاله، در آغوشِ سجاده‌ای با حاشیه‌های سبزِ یشمی آرام گرفته بود. بودایِ کوچکِ سنگی هم از آن گوشه، با لبخندی صامت، کلاغِ سیاهی را نگاه می‌کرد که انگار مأمورِ تماشایِ این هم‌نشینی‌های محال بود.

ما میانِ این همه «خدا» و «نماد»، دنبالِ «انسان» می‌گشتیم. بچه‌ها بی‌آنکه بپرسند کدام نشانه درست است و کدام غلط، دستکش‌ها را دست کردند. دیدنی بود وقتی کسی با احتیاط، کتابِ چاکراها را جابه‌جا می‌کرد تا خاکِ زیرِ سجاده را بگیرد. برای ما، این اتاق یک پازلِ اعتقادی نبود؛ یک خانه‌ی زخمی بود که باید تیمار می‌شد.

آن‌جا، میانِ تقابلِ بودا و صلیب و سجاده، یادِ حرفِ امام موسی صدر افتادم که می‌گفت: «ادیان برای انسان آمده‌اند، نه انسان برای ادیان.»

راست می‌گفت؛ وقتی دین از خدمت به انسان فاصله بگیرد، می‌شود فقط همین نمادهای سرد و متضاد روی طاقچه‌ها. اما امروز، دین در دست‌های خاکیِ بچه‌هایی بود که کاری به آن بطریِ تیره یا آن جمجمه‌ی عجیب نداشتند. آن‌ها آمده بودند تا ثابت کنند اصلِ همه‌ی این آیین‌ها، همین است که نگذاری سقف بر سرِ انسانی فرو بریزد.

صاحبِ این خانه، تمامِ آیین‌های زمین را صدا زده بود تا در هجومِ تنهایی، یکی دستش را بگیرد. و حالا، پاسخِ او نه از دلِ مجسمه‌ها، که از آستینِ بالا زده‌ی چند جوان بیرون می‌آمد که بی‌سروصدا، نظم را به خانه‌اش برمی‌گرداندند.

از آن اتاق که بیرون آمدم، حس کردم ایمان، خیلی ساده‌تر از آن چیزی است که رویِ آن میز چیده شده بود. ایمان یعنی همین؛ اینکه میانِ تمامِ تضادهایِ یک انسان، تو فقط «رنجِ» او را ببینی و برای مرهم شدنش، قبله را در خدمت به او پیدا کنی.

فاطمه حداد صاحبقرانی| #فاو
#روز_نگار_جنگ

پرده سوم | کارگر ساده نیازمندیم...


صدای ممتد بوق تلفن، دلهره‌ی انتظار برای رسیدن لوکیشن و ثانیه‌هایی که میان زمین و هوا کش می‌آمدند. گفتند منتظر بمانید تا آدرس دقیق را بفرستیم. در همان برزخِ کوتاه، دستم ناخودآگاه رفت روی گروه دانشگاه. بازار بحث میان دانشجوهای به‌اصطلاح «فخیم» دانشگاه داغ بود. کلمه‌ی «فخیم» را من به نافشان نبسته بودم؛ خودشان لابلای سطرها مدام مثل پتک بر سر هم می‌کوبیدند که: «این ادبیات و این سطح از درک، در شأن یک دانشجوی تحصیلات تکمیلی نیست!»

آدرس رسید؛ نقطه‌ای در دل خیابان فرشته. بچه‌ها، مسلح به جارو و تی و خاک‌انداز، راه افتادند. وقتی به هم رسیدیم، صدای خنده‌شان خیابان را برداشته بود. با هیجان تعریف می‌کردند که وقتی اسنپ کمی بالاتر پیاده‌شان کرده، رهگذری با دیدن سر و وضع و وسایلشان، فکر کرده کارگر نظافتی‌اند و خواسته با یک پیشنهاد دندان‌گیر استخدامشان کند! آن‌ها ریسه می‌رفتند و می‌خندیدند، اما ذهن من هنوز روی کلمه‌ی «شأن» قفل شده بود. شأن را با کدام ترازویی وزن می‌کنند؟ چه چیزی به آدم‌ها اعتبار می‌بخشد و چه رفتاری آن را یک‌شبه فرو می‌ریزد؟

ساختمان فرشته مخروبه‌تر از آن بود که دست‌های غریبه‌ی ما بتواند مرهمی بر دیوارهای زخم‌خورده‌اش بگذارد. ناچار، مسیرمان سمت خانه‌ای در فرمانیه کج شد. عمارتی وسیع، سنگین و پر از ابهت؛ از آن باغ‌های بی‌انتهایی که اگر راه و چاهش را بلد نبودی، در هندسه‌ی عجیبش گم می‌شدی. خانه متعلق به مادربزرگِ همان آقایی بود که درخواست کمک کرده بود. دخترها آستین بالا زدند و افتادند به جانِ اتاق‌ها، آشپزخانه و گوشه‌گوشه‌ی حیاط.

مرد اما، اولِ کار مثل یک سایه، با نگاهی پر از سوءظن و تفتیش دنبالمام می‌آمد. نگران عتیقه‌ها و فرش‌های دستبافی بود که از نیاکانش به جا مانده بود. ترس از دست دادن، باعث شده بود چند جفت چشمِ دیگر را هم اجیرِ چشم‌های خودش کند تا مبادا خطی روی تاریخچه‌ی خانه‌اش بیفتد.

کار که به آخرهایش رسید، بچه‌ها رفتند سراغ گلدان‌ها. خاک‌های مرده را خالی کردند و با ظرافتی غریب و مادرانه، روحی تازه به رگ‌های گیاهان دمیدند. مرد، که تا آن لحظه با ناباوری به دست‌های آن دخترها و شکوهِ پنهان در کارشان خیره مانده بود، انگار که سدّ غرورش شکسته باشد، با بهت گفت: «اگر شماها انسانید... پس من چیم؟»
و من دوباره پرتاب شدم به همان سوال مبهم همیشگی؛ سوالی که مثل یک ذکر مدام با خودم تکرارش می‌کنم تا شاید روزی خط‌کشی دقیق برایش پیدا کنم: شأن آدم‌ها را چه کسی تعیین می‌کند؟

خاصیت این کارهای جهادی همین است؛ نفسِ سرکش آدم را خرد می‌کند، منیت‌ها را در هم می‌کوبد و آخر سر، تو را از روی خاک بلند می‌کند تا بنشینی و به این جنگِ بی‌پایان و مضحکِ «شأن‌ها» نگاه کنی.


فاطمه حداد صاحبقرانی| #فاو
#روز_نگار_جنگ
وقتی می‌گوییم در عرصه فعالیت‌های فرهنگی بیشتر واکنش‌محور هستیم تا کنش‌محور، یعنی اغلب منتظر می‌مانیم تا اتفاقی رخ دهد و بعد دست به کار می‌شویم، نه اینکه از پیش برنامه‌ریزی و پیش‌قدمی کنیم. نمونه‌اش همین بعد از اعلام آتش‌بس؛ جایی که بسیاری از نیروهای داوطلب ناگهان از ادامه همکاری کنار کشیدند و تقریباً همه تیم‌ها با کمبود نیرو روبه‌رو شدند.

واقعیت این است که می‌شود درباره این روایت‌های جنگ، مفصل از دردها، ناگفته‌ها و تجربه‌ها نوشت؛ حرف‌هایی که هرکدام دنیایی دارند. اما شاید اینجا جای گفتن‌شان نباشد.
گاهی هم نگفتن، خودش شکل دیگری از گفتن است.

#روز_نگار_جنگ
آقایِ طوس؛

سلام... تولدتان مبارک.
آقاجان، امشب میانِ این همه «هلهله» و «آمین» و بویِ تندِ گلاب که آدم را مست می‌کند، یک بویی هست که راهِ گلو را می‌بندد؛ بویِ سوختگی، بویِ باروت، بویِ تنهاییِ محض. به قولِ آن پیرمردِ تسبیح‌فروشِ دمِ باب‌الرضا که چشم‌هایش مثلِ شیشه‌یِ کدرِ چراغ‌نفتی بود: «آدم وقتی چراغِ دلش می‌سوزد، دیگر دنبالِ آدرس نمی‌گردد؛ مستقیم می‌آید خانه‌یِ صاحب‌خانه.» و حالا ما با دل‌هایِ جزغاله، ایستاده‌ایم پشتِ پنجره‌فولاد.

آقا، این مدت جگرمان را گذاشتند رویِ منقلِ روزگار؛ داغ پشتِ داغ. آن‌قدر که حتی وقت نکردیم یک دلِ سیر، کُنجِ یک رواق بنشینیم و برایِ تکه‌تکه‌هایِ روحمان که تویِ باد گم شد، "شروه" بخوانیم.

حالا نگاه کن آقا... این "لنگه‌کفش" را می‌بینی؟ این غریب‌ترین زائر شماست... شش ماه پیش، این کفش صاحب داشت. جفتِ دیگرش هم بود. صاحبانش هم یک جفت پایِ کوچولویِ شیطنت‌باز بود که کبوترهایِ صحنِ انقلاب را عاصی کرده بود. آمده اینجا شهادت بدهد؛ آمده بگوید که در آن ظهرِ کذایی، چه آتشی به جانِ گلستانِ ما افتاد.

شش ماه پیش را یادتان هست؟ "امیرعلی"ِ ما، با همین کفش‌ها جوری رویِ سنگ‌هایِ مرمر می‌دوید که انگار می‌خواست تمامِ جاده‌هایِ دنیا را با همان قدم‌هایِ کوچکش فتح کند. مادرش را یادتان هست؟ که چطور با حسرت، به این عروس و دامادهایِ تبرکی نگاه می‌کرد. دلش قنج می‌رفت. حتماً زیرِ لب به شما می‌گفت: «آقا، یعنی می‌شود روزی برسد که امیرعلیِ من هم بویِ دامادی بدهد؟ رختِ پلوخوری بپوشد و دستِ یارش را بگیرد و بیاید اینجا به شما سلام بدهد؟» حتماً از شما یک دخترِ نجیبِ آفتاب‌مهتاب‌ندیده خواسته بود برایِ سال‌هایِ دوری که قرار بود بیاید.

اما حالا نگاه کن... امیرعلی آمد. زودتر از موعد هم آمد. اما چطور؟ پاهایِ کوچکش تویِ شعله‌هایِ مدرسه‌یِ «میناب» جا ماند و خودش، سبک‌بال‌تر از همه‌یِ کبوترهایِ حرمت، پر کشید و رفت. انگار شما برایش خوابِ دیگری دیده بودید. شما به جایِ حجله‌یِ ساتنِ سفید، برایش حجله‌یِ شهادت چیدید. راستش را بخواهید امیرعلی زود مرد شد و برای این مرد کوچک چه لباسی برازنده‌تر از رختِ خونین شهادت؟ و چه عروسی زیباتر از "ابدیت" که او را تا همیشه در آغوش بگیرد؟


آقا جان، ما هرچند مردمِ قَوی و صبورِ ایرانِ شماییم، اما دلمان این روزها شده است کاشانه‌یِ غمی که مثلِ اشکِ شوق از گوشه‌یِ چشم شُره می‌کند؛ ما تکه‌تکه‌ایم آقا... خودت جمع مان کن.


فاطمه حداد صاحبقرانی| #فاو
به یاد #شهید_امیر_علی_کمالی
مَـحـبوبِ مـن؛
سرانجام رسیدیم. سرانجام پس از تمام آن صبوری‌ها، عقربه‌های تقدیر روی عددِ بیست‌وهشتمِ اردیبهشت ایستاد تا «ما» آغاز شویم.

امروز، روزِ وصالِ ماست؛ روزی که امام رضا (ع) واسطه‌اش شد و زیر سایه‌ی سبزِ حضرت مادر و هیبتِ نامِ مرتضی، دو نیمه‌ی ما در هم گره خورد.

برای تو می‌نویسم؛ تویی که طعمِ صدایت سپیده‌ی من است و خوابم غرق در عطرِ یادت. تویی که بوسه‌هایت بر زخم‌های من شفای محض است و من حتی از سایه‌ات نور می‌گیرم. من تمامِ بودنم را در دستانِ تو بازیافته‌ام؛ انگار پیش از این پیوند، طرحی ناتمام بودم که با حضورِ تو کامل شد.

می‌خواهم بگویم «دوستت دارم»؛ با تمامِ ایمانم به تو و با تمامِ وجودم که انعکاسی از روحِ پاکِ توست. حالا که دست‌هایمان در هم قفل شده، تمامِ هراس‌های من به پایان رسیده است.

مبارکمان باشد این رسیدن... این یکی شدن...

«به وقتِ بیست‌وهشتمِ اردیبهشتِ ۱۴۰۵؛
طلوعِ پیوند ما»

#محبوب
الان تو روند نوشتن پایان نامه متوجه شدم که؛ خستگی انجام یک کار اهمیتی نداره، این ثمر ندادنشه که اون خستگی رو بروز میده و چند برابر می‌کنه.

امضا، یک خسته.
دیدی یه چیزی رو مخته و واقعا هیچ راه حلی به نظرت نمی‌رسه براش باشه و ولش می‌کنی به امون خدا، بعد یهو راه حل جلو پات زانو می‌زنه؟ خیلی حال میده.
به امونِ خدا نمره ی صدو بیست از ده میدم.
ꜰᴀᴠ
*وضوی واژه‌ها
«خدایا! تقدیر مرا خیر بنویس؛ آنگونه که آنچه را تو دیر می‌خواهی من زود نخواهم و آنچه را تو زود می‌خواهی من دیر نخواهم.»
چیه این بزرگسالی؟
از خودم می‌پرسم می‌تونم ادامه بدم؟ جواب می‌دم نه؛
و بعدش ادامه می‌دم!
Forwarded from *تک درخت (ꜰᴀᴠ)
صبحم با پرونده تجاوز شروع شد...
*تک درخت
صبحم با پرونده تجاوز شروع شد...
یادم هست در دورهٔ راهنمایی، معلمی داشتیم که با اطمینان چندش‌آوری گفت: «کسانی که بهشان تجاوز می‌شود، خودشان هم می‌خواهند.»

آن روز نفهمیدم از این جمله بیشتر باید ترسید یا از آرامشی که با آن بر زبان آورده شد؛ انگار دربارهٔ آب‌وهوا حرف می‌زد، نه دربارهٔ ویران شدن یک انسان.

سال‌ها گذشته، اما گاهی دلم می‌خواهد او را به اتاق‌های بی‌پنجرهٔ این جهان ببرم؛ به کنار تخت بیمارستان‌هایی که بوی الکل و دارو در آن‌ها مانده، به اتاق‌های مشاوره‌ای که آدم‌ها ساعت‌ها روبه‌روی دیواری خیره می‌نشینند و نمی‌توانند اسم آنچه بر سرشان آمده را به زبان بیاورند. کاش می‌دید بعضی زخم‌ها خون ندارند، اما تا آخر عمر چرک می‌کنند.

کاش می‌دید آدمی چگونه بعد از آن، از سایهٔ خودش می‌ترسد؛ چگونه صدای پا در راهرو، بوی عطری آشنا، یا بسته شدن ناگهانی یک در، می‌تواند او را دوباره به همان لحظه پرت کند؛ لحظه‌ای که جهان، برای همیشه، صورت واقعی و بی‌رحمش را نشان داده است.

عجیب است؛ این دنیا همیشه استعداد خاصی برای متهم کردن زخمی‌ها دارد. انگار قربانی باید ثابت کند که از رنجش لذت نبرده، که برای شکستن استخوان روحش رضایت نداده، که شب‌ها از وحشت بیدار شدن و خیره ماندن به سقف تاریک، نوعی هوس پنهانی نبوده است.

شاید اگر او چشم در چشم این آدم‌ها می‌دوخت، دیگر آن جمله را تکرار نمی‌کرد. شاید می‌فهمید تجاوز فقط تعرض به تن نیست؛ لکه‌ای است که روی حافظه می‌افتد، موریانه‌ای که به جان اعتماد می‌افتد و آرام‌آرام، بی‌صدا، پایه‌های آدم را می‌خورد.

اما بعید می‌دانم.

بعضی آدم‌ها ترجیح می‌دهند جهان را با همان دروغ‌های راحتش بفهمند؛ چون پذیرفتن این حقیقت که انسان می‌تواند تا این اندازه نسبت به انسان دیگر بی‌رحم باشد، خواب آسوده‌شان را آشفته می‌کند.

و چه تلخ است که گاهی هیولای واقعی، نه آن کسی است که در تاریکی جنایت می‌کند، بلکه آن کسی است که صبح روز بعد، پشت میز کلاس می‌ایستد، عینکش را جابه‌جا می‌کند و با صدایی مطمئن می‌گوید:
«خودشان می‌خواستند.»