Maro Baash
Habib
تو رو باش مست غرور
شکستی قلب عاشق رو
رفتی و تنها گذاشتی
گل های شقایق رو....
ازم پرسید چی حالتو خوب میکنه؟
گفتم وقتی پاییز میاد
شبا بلندتر میشن، هوا کمکم سرد
میشه، برگا زرد و نارنجیه
و من با یه هودی و یه لیوان چایی، دارم
از بوی بارون لذت میبرم
این فصل عجیب منو میبره تو یه عالم
دیگه. یکم توضیحش سخته اما روح من
تماما متعلق به این فضاست.
گفتم وقتی پاییز میاد
شبا بلندتر میشن، هوا کمکم سرد
میشه، برگا زرد و نارنجیه
و من با یه هودی و یه لیوان چایی، دارم
از بوی بارون لذت میبرم
این فصل عجیب منو میبره تو یه عالم
دیگه. یکم توضیحش سخته اما روح من
تماما متعلق به این فضاست.
آدمایی که میرن هیچوقت دلتنگ ما نمیشن،
اگه قرار بود دلتنگ بشن، از اول نمیرفتن.
اگه یه روز برگشتن،دلشون برای خودشون تنگ شده،
برای اون حال خوبی که وقتی کنار ما بودن داشتن.
اگه قرار بود دلتنگ بشن، از اول نمیرفتن.
اگه یه روز برگشتن،دلشون برای خودشون تنگ شده،
برای اون حال خوبی که وقتی کنار ما بودن داشتن.
«احساس میکنم پشتِ دری بسته هستم که طرفِ دیگرش تو زندگی میکنی و هیچگاه باز نخواهد شد.»
از نامههای فرانتس کافکا به فلیسه
از نامههای فرانتس کافکا به فلیسه
روح هاى زيبا،
روحها و شخصیت هاى زيبا را
به خوبی تشخيص مى دهند.
به اصيل بودن ادامه بده،
آدم هاى درست
تو را پیدا خواهند كرد.
روحها و شخصیت هاى زيبا را
به خوبی تشخيص مى دهند.
به اصيل بودن ادامه بده،
آدم هاى درست
تو را پیدا خواهند كرد.
«این نامه را به این خاطر برایت مینویسم که خبر بدهم دارم رهایت میکنم، تو را از خودم جدا میکنم. خوشحال باش و دیگر هرگز به دنبالم نگرد.»
از نامههای فریدا کالو به دیهگو ریورا
از نامههای فریدا کالو به دیهگو ریورا
+: اون برگشته؛
به نظرت میتونه مرهم زخم هام بشه؟
-: آه ویلیام. قاتل همیشه به محل جرم بر میگرده. تا اگه مقتول زنده مونده بود اینبار کارو تموم کنه.
به نظرت میتونه مرهم زخم هام بشه؟
-: آه ویلیام. قاتل همیشه به محل جرم بر میگرده. تا اگه مقتول زنده مونده بود اینبار کارو تموم کنه.
میدانی از چه غمگینم؟
از اینکه هیچکس نگرانم نیست؛ درست وقتی که بیقایق و جلیقه، وسط پرتترین اقیانوس اندوه دستوپا میزنم و همه از دور خیال میکنند دارم شنا میکنم...
ما از دور، خوشبختانِ بیخیالیم و از نزدیک، درماندگانِ بیش از حد فکرکننده و عمیقاً غمگین.
و یادم میماند چه کسانی، درست همان روزهایی که به یک دستِ نجات نیاز داشتم، دستم را رها کردند و تماشا کردند. :)
از اینکه هیچکس نگرانم نیست؛ درست وقتی که بیقایق و جلیقه، وسط پرتترین اقیانوس اندوه دستوپا میزنم و همه از دور خیال میکنند دارم شنا میکنم...
ما از دور، خوشبختانِ بیخیالیم و از نزدیک، درماندگانِ بیش از حد فکرکننده و عمیقاً غمگین.
و یادم میماند چه کسانی، درست همان روزهایی که به یک دستِ نجات نیاز داشتم، دستم را رها کردند و تماشا کردند. :)
امیدوارم دنیا به تو فرصتهای بسیاری برای تفریح بدهد، فرصتهایی برای سفر کردن و رفتن و تجربه کردن و لذت بردن...
امیدوارم دنیا به تو فرصتهای بسیاری برای عاشق بودن و دوست داشتن و دوست داشتهشدن و آرام بودن بدهد؛
نه که دائما در اضطراب و تشویش باشی، نه که دائما با خودت اندوه جهان را حمل کنی و سردرگم باشی و فرصتی برای زیستن نداشتهباشی...
امیدوارم آرام باشی،
آزاد باشی،
خوشبخت باشی و
با تک تک سلولهای وجودت زندگی کنی...
#نرگس_صرافیان_طوفان
امیدوارم دنیا به تو فرصتهای بسیاری برای عاشق بودن و دوست داشتن و دوست داشتهشدن و آرام بودن بدهد؛
نه که دائما در اضطراب و تشویش باشی، نه که دائما با خودت اندوه جهان را حمل کنی و سردرگم باشی و فرصتی برای زیستن نداشتهباشی...
امیدوارم آرام باشی،
آزاد باشی،
خوشبخت باشی و
با تک تک سلولهای وجودت زندگی کنی...
#نرگس_صرافیان_طوفان