کرگدنها
نویسنده: #اوژن_یونسکو
بلند گفتم: «باید دکتر خبر کرد.
با صدای زمختی گفت: «توی لباسهام احساس ناراحتی میکردم. حالا تحمل پیژامهام را هم ندارم».
«پوست شما مثل چرم شده است…»
سپس خیره به او نگریستم و گفتم: «خبر دارید چه به سر بوف آمده است؟ کرگدن شده است».
«خوب، که چی؟ چه عیبی دارد؟ خودمانیم، آخر کرگدنها هم مخلوقاتی مثل ما هستند و مثل ما حق زندگی دارند…»
«به شرطی که زندگیِ ما را تباه نکنند. آیا متوجه تفاوت طرز تفکر هستید؟»
«خیال میکنید طرز تفکر ما بهتر است؟»
«نه، اما ما اخلاقی خاص خودمان داریم که به نظرم با اخلاق این حیوانات ناسازگار باشد. ما فلسفه و نظام ارزشهای والایی داریم…»
«انسانیت قدیمی شده است! شما آدمِ امّلِ احساساتیِ مضحکی هستید و مزخرف میگویید».
«ژانِ عزیز، شنیدن چنین حرفهایی از شما بعید است. مگر عقل از سرتان پریده است؟»
گویا واقعاً هم عقل از سرش پریده بود. قیافهاش بر اثر خشمی کورکورانه از ریخت افتاده و صدایش چنان تغییر کرده بود که من کلماتی را که از دهانش خارج میشد بهزحمت میفهمیدم.
خواستم ادامه بدهم که: «چنین اظهاراتی از جانب شما…»
اما به من مجال نداد. رواندازش را پس زد، پیژامهاش را پاره کرد و لخت و عور روی تخت ایستاد (آنهم او که معمولاً آنهمه عفیف و نجیب بود). سراپایش از شدت خشم سبز شده بود. دملِ پیشانیاش درازتر و نگاهش خیرهتر شده بود. گویی مرا نمیدید. نه، مرا خوب میدید، زیرا سرش را پایین گرفت و به طرف من تاخت آورد. فقط فرصت کردم جستی بزنم و کنار بکشم، وگرنه به دیوار میخکوب شده بودم.
فریاد زدم: «شما کرگدن هستید!»
و درحالیکه بهسوی در میشتافتم توانستم این چند کلمه را هم تشخیص بدهم: «تو را لگدکوب میکنم! تو را لگدکوب میکنم!»
از پلههای عمارت چهارتا چهارتا پایین دویدم درحالیکه دیوارها از ضربههای شاخ به لرزه درآمده بود و غرشهای وحشتناک و خشمآلود به گوشم میرسید.
به اجارهنشینها که مات و مبهوت لای در خانههایشان را رو به پلکان باز کرده بودند و دویدنِ مرا تماشا میکردند فریادزنان گفتم: «پلیس را خبر کنید! پلیس را خبر کنید! یک کرگدن توی عمارت است!»
وقتی که به طبقه همکف رسیدم با زحمت بسیار توانستم خودم را از حمله کرگدنی که از اتاق سرایدار خارج شده بود و به طرف من کوس میبست نجات بدهم، تا بالاخره از پا و ازنفس افتاده، خیسِ عرق خود را به خیابان رساندم.
خوشبختانه گوشه پیادهرو نیمکتی بود و من روی آن نشستم. هنوز نفسم جا نیامده بود که ناگهان گلهای کرگدن دیدم که شتابان از خیابان پایین میآمدند و تازان به من نزدیک میشدند. کاش دستکم از وسط خیابان میرفتند. اما نه. عده آنها به قدری بود که نمیتوانستند در سوارهرو بگنجند و به پیادهرو تجاوز میکردند. از نیمکت برجستم و خودم را به دیواری چسباندم. کرگدنها نفیرزنان و غرشکنان در حالی که بوی فحل و چرم میدادند از کنار من گذشتند و مرا در ابری از غبار گرفتند. وقتی که دور شدند دیگر نتوانستم روی نیمکت بنشینم. دَدان نیمکت را خرد کرده بودند، و لاشه آن پارهپاره بر سنگفرش افتاده بود.
از زیرِ اینهمه هیجان نتوانستم کمر راست کنم و ناچار چند روزی در خانه افتادم. دیزی به دیدنم میآمد و تحولاتی را که رخ میداد برایم نقل میکرد.
اول رئیسِ اداره کرگدن شده بود. بوتار از عمل او سخت برآشفته بود، اما خودش هم بیستوچهار ساعت بعد کرگدن شده بود. آخرین کلمات انسانیاش این بود: «باید همرنگ جماعت شد».
از تغییر وضع بوتار، با وجود ظاهر محکمش، تعجب نکردم. آنچه باعث تعجبم شد تغییر حال رئیس بود. البته دگرگونی او غیرارادی بود، اما به نیروی مقاومت او امید بیشتری میرفت.
دیزی به یاد میآورد که در روز ظهور بوف به صورتِ کرگدن، به رئیس تذکر داده بود که دستهایش زبر شده است و این تذکر در رئیس تأثیر بسیار کرده بود. البته به روی خود نیاورده بود، اما معلوم بود که عمیقاً متأثر شده است.
«اگر من خشونت کمتری نشان میدادم، اگر من این نکته را با مدارای بیشتری به او میگفتم شاید این اتفاق نمیافتاد».
ماجران ژان را برای او شرح دادم و گفتم: «من هم متأسفم که چرا با ژان نرمتر تا نکردم. حق بود که دوستی و تفاهم بیشتری نشان بدهم».
دیزی به من خبر داد که دودار هم تغییر شکل داده است. و نیز یکی از پسرعموهای خودش را که من نمیشناختم. اشخاص دیگری هم، از دوستان مشترک یا از ناآشنایان، تغییر کرده بودند. دیزی گفت: «عدهشان زیاد است. شاید هم یکچهارم جمعیت شهر باشند».
«با این همه هنوز دراقلیتاند».
دیزی آهی کشید و گفت: «با این ترتیب که پیش میرود زیاد طول نخواهد کشید!»
«افسوس که همینطور است! و کارآیی بیشتری هم دارند».
ادامه دارد...
@Fiction_12
نویسنده: #اوژن_یونسکو
بلند گفتم: «باید دکتر خبر کرد.
با صدای زمختی گفت: «توی لباسهام احساس ناراحتی میکردم. حالا تحمل پیژامهام را هم ندارم».
«پوست شما مثل چرم شده است…»
سپس خیره به او نگریستم و گفتم: «خبر دارید چه به سر بوف آمده است؟ کرگدن شده است».
«خوب، که چی؟ چه عیبی دارد؟ خودمانیم، آخر کرگدنها هم مخلوقاتی مثل ما هستند و مثل ما حق زندگی دارند…»
«به شرطی که زندگیِ ما را تباه نکنند. آیا متوجه تفاوت طرز تفکر هستید؟»
«خیال میکنید طرز تفکر ما بهتر است؟»
«نه، اما ما اخلاقی خاص خودمان داریم که به نظرم با اخلاق این حیوانات ناسازگار باشد. ما فلسفه و نظام ارزشهای والایی داریم…»
«انسانیت قدیمی شده است! شما آدمِ امّلِ احساساتیِ مضحکی هستید و مزخرف میگویید».
«ژانِ عزیز، شنیدن چنین حرفهایی از شما بعید است. مگر عقل از سرتان پریده است؟»
گویا واقعاً هم عقل از سرش پریده بود. قیافهاش بر اثر خشمی کورکورانه از ریخت افتاده و صدایش چنان تغییر کرده بود که من کلماتی را که از دهانش خارج میشد بهزحمت میفهمیدم.
خواستم ادامه بدهم که: «چنین اظهاراتی از جانب شما…»
اما به من مجال نداد. رواندازش را پس زد، پیژامهاش را پاره کرد و لخت و عور روی تخت ایستاد (آنهم او که معمولاً آنهمه عفیف و نجیب بود). سراپایش از شدت خشم سبز شده بود. دملِ پیشانیاش درازتر و نگاهش خیرهتر شده بود. گویی مرا نمیدید. نه، مرا خوب میدید، زیرا سرش را پایین گرفت و به طرف من تاخت آورد. فقط فرصت کردم جستی بزنم و کنار بکشم، وگرنه به دیوار میخکوب شده بودم.
فریاد زدم: «شما کرگدن هستید!»
و درحالیکه بهسوی در میشتافتم توانستم این چند کلمه را هم تشخیص بدهم: «تو را لگدکوب میکنم! تو را لگدکوب میکنم!»
از پلههای عمارت چهارتا چهارتا پایین دویدم درحالیکه دیوارها از ضربههای شاخ به لرزه درآمده بود و غرشهای وحشتناک و خشمآلود به گوشم میرسید.
به اجارهنشینها که مات و مبهوت لای در خانههایشان را رو به پلکان باز کرده بودند و دویدنِ مرا تماشا میکردند فریادزنان گفتم: «پلیس را خبر کنید! پلیس را خبر کنید! یک کرگدن توی عمارت است!»
وقتی که به طبقه همکف رسیدم با زحمت بسیار توانستم خودم را از حمله کرگدنی که از اتاق سرایدار خارج شده بود و به طرف من کوس میبست نجات بدهم، تا بالاخره از پا و ازنفس افتاده، خیسِ عرق خود را به خیابان رساندم.
خوشبختانه گوشه پیادهرو نیمکتی بود و من روی آن نشستم. هنوز نفسم جا نیامده بود که ناگهان گلهای کرگدن دیدم که شتابان از خیابان پایین میآمدند و تازان به من نزدیک میشدند. کاش دستکم از وسط خیابان میرفتند. اما نه. عده آنها به قدری بود که نمیتوانستند در سوارهرو بگنجند و به پیادهرو تجاوز میکردند. از نیمکت برجستم و خودم را به دیواری چسباندم. کرگدنها نفیرزنان و غرشکنان در حالی که بوی فحل و چرم میدادند از کنار من گذشتند و مرا در ابری از غبار گرفتند. وقتی که دور شدند دیگر نتوانستم روی نیمکت بنشینم. دَدان نیمکت را خرد کرده بودند، و لاشه آن پارهپاره بر سنگفرش افتاده بود.
از زیرِ اینهمه هیجان نتوانستم کمر راست کنم و ناچار چند روزی در خانه افتادم. دیزی به دیدنم میآمد و تحولاتی را که رخ میداد برایم نقل میکرد.
اول رئیسِ اداره کرگدن شده بود. بوتار از عمل او سخت برآشفته بود، اما خودش هم بیستوچهار ساعت بعد کرگدن شده بود. آخرین کلمات انسانیاش این بود: «باید همرنگ جماعت شد».
از تغییر وضع بوتار، با وجود ظاهر محکمش، تعجب نکردم. آنچه باعث تعجبم شد تغییر حال رئیس بود. البته دگرگونی او غیرارادی بود، اما به نیروی مقاومت او امید بیشتری میرفت.
دیزی به یاد میآورد که در روز ظهور بوف به صورتِ کرگدن، به رئیس تذکر داده بود که دستهایش زبر شده است و این تذکر در رئیس تأثیر بسیار کرده بود. البته به روی خود نیاورده بود، اما معلوم بود که عمیقاً متأثر شده است.
«اگر من خشونت کمتری نشان میدادم، اگر من این نکته را با مدارای بیشتری به او میگفتم شاید این اتفاق نمیافتاد».
ماجران ژان را برای او شرح دادم و گفتم: «من هم متأسفم که چرا با ژان نرمتر تا نکردم. حق بود که دوستی و تفاهم بیشتری نشان بدهم».
دیزی به من خبر داد که دودار هم تغییر شکل داده است. و نیز یکی از پسرعموهای خودش را که من نمیشناختم. اشخاص دیگری هم، از دوستان مشترک یا از ناآشنایان، تغییر کرده بودند. دیزی گفت: «عدهشان زیاد است. شاید هم یکچهارم جمعیت شهر باشند».
«با این همه هنوز دراقلیتاند».
دیزی آهی کشید و گفت: «با این ترتیب که پیش میرود زیاد طول نخواهد کشید!»
«افسوس که همینطور است! و کارآیی بیشتری هم دارند».
ادامه دارد...
@Fiction_12
کرگدنها
#نویسنده: #اوژن_یونسکو
وجود گلههای کرگدن که در معابر شهر میتاختند امری عادی بود که دیگر باعث تعجب کسی نمیشد. رهگذران از سر راه آنها کنار میکشیدند و سپس گردش خود را از سر میگرفتند یا دنبال کارهایشان میرفتند، گویی که هیچ خبری نشده است. من بیهوده فریاد می کشیدم: «مگر میشود کرگدن بود؟ قابل تصور نیست!»
از حیاطها، از خانهها، حتی از پنجرهها دستهدسته کرگدن بیرون میآمد و به جمع دیگر کرگدنها میپیوست.
زمانی رسید که اولیای امور خواستند آنها را در محوطههای وسیعی اسکان دهند. اما جمعیت حمایت حیوانات، بنا بر دلایل انسانی، با این کار مخالفت کرد. از طرف دیگر، هر کس در جمع کرگدنها خویش نزدیکی، دوستی ، آشنایی داشت و همین امر، بنا بر دلایل روشن، اجرای طرح را ناممکن میساخت. ناچار آن را به دست فراموشی سپردند.
وضع وخیمتر شد و این قابل پیشبینی بود. مثلاً روزی یک هنگ کرگدن، پس از اینکه دیوارهای پادگان را خراب کردند، از آنجا بیرون آمدند و با طبل و دهل به خیابانها ریختند.
در وزارت آمار، آمارگران آمارگیری میکردند. سرشماری حیوانات، محاسبات تقریبی افزایش روزانه عده آنها، درصد تک شاخها و دو شاخها… چه فرصت مناسبی برای بحثهای فاضلانه! چندی نگذشت که آمارگیران نیز یکیک به گروه کرگدنها پیوستند. تکوتوکی که مانده بودند حقوق سرسامآوری میگرفتند.
یک روز از بالکن خانهام کرگدنی دیدم که غران و تازان لابد به استقبال رفقایش میرفت و یک کلاه حصیری بر تارک شاخ خود افراشته داشت. بیاختیار گفتم: «این همان مرد منطقی است! یعنی او هم؟ آخر چطور ممکن است؟»
درست در همین لحظه دیزی از در درآمد. به او گفتم: «مرد منطقی هم کرگدن شده است!»
خودش میدانست. لحظهای پیش او را در خیابان دیده بود. دیزی سبدی آذوقه با خود داشت. به من پیشنهاد کرد:
«میخواهید با هم ناهار بخوریم؟ راستش خیلی زحمت کشیدم تا مقداری خوراکی گیر آوردم. دکانها را غارت کردهاند. آنها همه چیز را میبلعند. خیلی از دکانها را بستهاند و روی در نوشتهاند به علت تحول تعطیل است».
«دیزی، من شما را دوست دارم، دیگر از پیش من نروید».
«عزیزم، پنجره را ببند. خیلی سروصدا میکنند و گرد و خاکشان تا اینجا میرسد».
«تا وقتی که ما با هم باشیم من از هیچچیز نمیترسم و هر اتفاقی بیفتد برایم بیاهمیت است».
سپس پنجره را بستم و گفتم:
«فکر نمیکردم که دیگر بتوانم عاشق زنی بشوم».
او را تنگ در آغوش فشردم. محبت مرا به گرمی پاسخ داد. گفتم: «چقدر دلم میخواهد شما را خوشبخت کنم! آیا میتوانید با من خوشبخت باشید؟»
«چرا نتوانم؟ شما ادعا میکنید که از هیچچیز نمیترسید و حال آنکه از همهچیز ترس دارید! چه بر سر ما خواهد آمد؟»
لبهایش را با شوری که دیگر در خود سراغ نداشتم بوسیدم، شوری تند و دردناک، و پچپچکنان گفتم: «عزیز دلم، شادیِ زندگیام!»
زنگ تلفن خلوت ما را برهم زد. دیزی از آغوش من بیرون آمد، پای تلفن رفت، گوشی را برداشت. فریادی کشید: «بیا گوش کن…»
گوشی را به گوش گذاشتم. صدای غرشهای وحشتناک شنیده میشد.
«حالا دیگر سربهسر ما میگذارند!»
دیزی هراسان پرسید: «چه خبر شده است؟»
رادیو را گرفتیم تا اخبار را بشنویم. باز هم صدای غرشهای کرگدن بود که به گوش میرسید. دیزی میلرزید. گفتم: «آرام باش، آرام باش!»
وحشتزده فریاد زد: «آنها تأسیسات رادیو را تصرف کردهاند».
من که خودم هردم آشفتهتر میشدم تکرار میکردم: «آرام باش! آرام باش!»
فردا در خیابانها کرگدن بود که از همهسو میدوید. میشد ساعتها تماشا کرد و مطمئن بود که احتمال دیدن حتی یک موجود بشری در میان نیست. خانه ما زیر سُمِ همسایههای ستبرپوستمان میلرزید. دیزی گفت: «هر چه باداباد! چه میشود کرد؟»
«همه دیوانه شدهاند. دنیا مریض است».
«ما که نمیتوانیم آن را معالجه کنیم».
«دیگر حرف هیچکس را نمیشود فهمید. آیا تو میفهمی چه میگویند؟»
«باید سعی کنیم ذهنیاتشان را تعبیر کنیم و زبانشان را یاد بگیریم».
«آنها زبان ندارند».
«تو چه میدانی؟»
«گوش کن، دیزی، ما بچهدار میشویم و بچههای ما هم بچهدار میشوند. البته خیلی خیلی طول خواهد کشید، اما ما دونفره میتوانیم جامعه بشری را از نو بسازیم. اگر کمی همت کنیم…»
«من نمیخواهم بچهدار شوم».
«پس چهطور میخواهی دنیا را نجات بدهی؟»
«اصلا شاید خود ما را باید نجات داد. شاید غیرِ طبیعی خود ما باشیم. مگر از نوع ما دیگر کسی را میبینی؟»
«دیزی، من حاضر نیستم چنین حرفهایی از تو بشنوم».
نومیدانه به او نگریستم.
«حق با ماست، دیزی. من مطمئنم».
«چه ادعایی! دلیل مطلق وجود ندارد. حق با دنیاست، نه با من و تو».
«چرا، دیزی. حق با من است. دلیلش هم اینکه تو حرف مرا میفهمی و من تو را آنقدر که مردی بتواند زنی را دوست داشته باشد دوست دارم».
ادامه دارد...
@Fiction_12
#نویسنده: #اوژن_یونسکو
وجود گلههای کرگدن که در معابر شهر میتاختند امری عادی بود که دیگر باعث تعجب کسی نمیشد. رهگذران از سر راه آنها کنار میکشیدند و سپس گردش خود را از سر میگرفتند یا دنبال کارهایشان میرفتند، گویی که هیچ خبری نشده است. من بیهوده فریاد می کشیدم: «مگر میشود کرگدن بود؟ قابل تصور نیست!»
از حیاطها، از خانهها، حتی از پنجرهها دستهدسته کرگدن بیرون میآمد و به جمع دیگر کرگدنها میپیوست.
زمانی رسید که اولیای امور خواستند آنها را در محوطههای وسیعی اسکان دهند. اما جمعیت حمایت حیوانات، بنا بر دلایل انسانی، با این کار مخالفت کرد. از طرف دیگر، هر کس در جمع کرگدنها خویش نزدیکی، دوستی ، آشنایی داشت و همین امر، بنا بر دلایل روشن، اجرای طرح را ناممکن میساخت. ناچار آن را به دست فراموشی سپردند.
وضع وخیمتر شد و این قابل پیشبینی بود. مثلاً روزی یک هنگ کرگدن، پس از اینکه دیوارهای پادگان را خراب کردند، از آنجا بیرون آمدند و با طبل و دهل به خیابانها ریختند.
در وزارت آمار، آمارگران آمارگیری میکردند. سرشماری حیوانات، محاسبات تقریبی افزایش روزانه عده آنها، درصد تک شاخها و دو شاخها… چه فرصت مناسبی برای بحثهای فاضلانه! چندی نگذشت که آمارگیران نیز یکیک به گروه کرگدنها پیوستند. تکوتوکی که مانده بودند حقوق سرسامآوری میگرفتند.
یک روز از بالکن خانهام کرگدنی دیدم که غران و تازان لابد به استقبال رفقایش میرفت و یک کلاه حصیری بر تارک شاخ خود افراشته داشت. بیاختیار گفتم: «این همان مرد منطقی است! یعنی او هم؟ آخر چطور ممکن است؟»
درست در همین لحظه دیزی از در درآمد. به او گفتم: «مرد منطقی هم کرگدن شده است!»
خودش میدانست. لحظهای پیش او را در خیابان دیده بود. دیزی سبدی آذوقه با خود داشت. به من پیشنهاد کرد:
«میخواهید با هم ناهار بخوریم؟ راستش خیلی زحمت کشیدم تا مقداری خوراکی گیر آوردم. دکانها را غارت کردهاند. آنها همه چیز را میبلعند. خیلی از دکانها را بستهاند و روی در نوشتهاند به علت تحول تعطیل است».
«دیزی، من شما را دوست دارم، دیگر از پیش من نروید».
«عزیزم، پنجره را ببند. خیلی سروصدا میکنند و گرد و خاکشان تا اینجا میرسد».
«تا وقتی که ما با هم باشیم من از هیچچیز نمیترسم و هر اتفاقی بیفتد برایم بیاهمیت است».
سپس پنجره را بستم و گفتم:
«فکر نمیکردم که دیگر بتوانم عاشق زنی بشوم».
او را تنگ در آغوش فشردم. محبت مرا به گرمی پاسخ داد. گفتم: «چقدر دلم میخواهد شما را خوشبخت کنم! آیا میتوانید با من خوشبخت باشید؟»
«چرا نتوانم؟ شما ادعا میکنید که از هیچچیز نمیترسید و حال آنکه از همهچیز ترس دارید! چه بر سر ما خواهد آمد؟»
لبهایش را با شوری که دیگر در خود سراغ نداشتم بوسیدم، شوری تند و دردناک، و پچپچکنان گفتم: «عزیز دلم، شادیِ زندگیام!»
زنگ تلفن خلوت ما را برهم زد. دیزی از آغوش من بیرون آمد، پای تلفن رفت، گوشی را برداشت. فریادی کشید: «بیا گوش کن…»
گوشی را به گوش گذاشتم. صدای غرشهای وحشتناک شنیده میشد.
«حالا دیگر سربهسر ما میگذارند!»
دیزی هراسان پرسید: «چه خبر شده است؟»
رادیو را گرفتیم تا اخبار را بشنویم. باز هم صدای غرشهای کرگدن بود که به گوش میرسید. دیزی میلرزید. گفتم: «آرام باش، آرام باش!»
وحشتزده فریاد زد: «آنها تأسیسات رادیو را تصرف کردهاند».
من که خودم هردم آشفتهتر میشدم تکرار میکردم: «آرام باش! آرام باش!»
فردا در خیابانها کرگدن بود که از همهسو میدوید. میشد ساعتها تماشا کرد و مطمئن بود که احتمال دیدن حتی یک موجود بشری در میان نیست. خانه ما زیر سُمِ همسایههای ستبرپوستمان میلرزید. دیزی گفت: «هر چه باداباد! چه میشود کرد؟»
«همه دیوانه شدهاند. دنیا مریض است».
«ما که نمیتوانیم آن را معالجه کنیم».
«دیگر حرف هیچکس را نمیشود فهمید. آیا تو میفهمی چه میگویند؟»
«باید سعی کنیم ذهنیاتشان را تعبیر کنیم و زبانشان را یاد بگیریم».
«آنها زبان ندارند».
«تو چه میدانی؟»
«گوش کن، دیزی، ما بچهدار میشویم و بچههای ما هم بچهدار میشوند. البته خیلی خیلی طول خواهد کشید، اما ما دونفره میتوانیم جامعه بشری را از نو بسازیم. اگر کمی همت کنیم…»
«من نمیخواهم بچهدار شوم».
«پس چهطور میخواهی دنیا را نجات بدهی؟»
«اصلا شاید خود ما را باید نجات داد. شاید غیرِ طبیعی خود ما باشیم. مگر از نوع ما دیگر کسی را میبینی؟»
«دیزی، من حاضر نیستم چنین حرفهایی از تو بشنوم».
نومیدانه به او نگریستم.
«حق با ماست، دیزی. من مطمئنم».
«چه ادعایی! دلیل مطلق وجود ندارد. حق با دنیاست، نه با من و تو».
«چرا، دیزی. حق با من است. دلیلش هم اینکه تو حرف مرا میفهمی و من تو را آنقدر که مردی بتواند زنی را دوست داشته باشد دوست دارم».
ادامه دارد...
@Fiction_12
کرگدنها
نویسنده: #اوژن_یونسکو
«من کمی شرم دارم از آنچه تو اسمش را عشق میگذاری. عشق یک چیزِ مرضی است… و با این نیروی فوقالعاده که از این موجوداتِ اطرافِ ما برمیخیزد قابلِ قیاس نیست».
من که چنته استدلالم ته کشیده بود کشیدهای به او زدم و گفتم:
«نیرو میخواهی؟ این هم نیرو!»
و بعد درحالیکه او گریه میکرد گفتم: «من از مبارزه دست نخواهم کشید. من میدان را خالی نخواهم کرد».
دیزی از جا برخاست و بازوهای خوش بویش را به گردن من انداخت: «من هم تا آخرین نفس همراه تو مقاومت خواهم کرد».
نتوانست به قولش وفا کند. افسرده شده بود و روزبهروز تحلیل میرفت. یک روز صبح که بیدار شدم جایش را در رختخواب خالی دیدم. بی آنکه کلمهای برایم بنویسد از پیش من رفته بود.
وضع برای من، به واقع کلمه، تحملناپذیر شد. تقصیر خودم بود که دیزی رفته بود. چه بلایی به سرش آمده بود؟ باز هم بارِ یک گناهِ دیگر بر دوشم. هیچکس نبود تا برای بازیافتن او کمکم کند. بدترین مصیبتها در نظرم مجسم میشد و خود را مسئول میدانستم.
و از همه سو، غرش آنها، تاختوتاز آنها، گردوخاک آنها بود. بیهوده میکوشیدم تا به اتاقم پناه ببرم و پنبه درگوشم بگذارم. شب آنها را در خواب میدیدم.
« هیچ چارهای نیست جز اینکه آنها را متقاعد کنم.» ولی به چه چیز؟ تحول که برگشتپذیر نیست. و برای متقاعد کردن آنها باید با آنها حرف زد. برای اینکه آنها زبان مرا (که خودم هم داشتم فراموش میکردم) دوباره بیاموزند اول میبایست من زبان آنها را بیاموزم. من غرشی را از غرش دیگر و کرگدنی را از کرگدن دیگر تمیز نمیدادم.
یک روز که در آیینه نگاه میکردم دیدم چهرهام دراز و زشت شده است. احتیاج به یک و بلکه دو شاخ داشتم تا بتوانم به قیافه وارفتهام سروصورتی بدهم. و نکند که به قول دیزی اصلاً حق با آنها باشد؟ من از قافله عقب افتاده بودم و زیر پایم خالی شده بود.
پی بردم که غرشهای آنها گرچه اندکی خشن است، خالی از لطف و جاذبه هم نیست. تا هنوز وقت نگذشته بود میبایست این نکته را در نظر بگیرم. سعی کردم که غرشی برآورم، اما صدایم چه ضعیف بود و فاقد صلابت! چون سعیِ بیشتری میکردم فقط به زوزه کشیدن میافتادم. زوزه کشیدن غیر از غریدن است.
بدیهی است که آدم نباید همیشه دنبالهرو جریانات باشد و باید تازگی و اصالت خود را حفظ کند. با این حال، هر چیز برای خود جایی دارد. البته باید غیر از دیگران بود… اما با دیگران هم باید بود. من دیگر مشابهتی با هیچکس و هیچچیز نداشتم جز با عکسهای کهنه قدیمی که دیگر با زندهها مناسبتی نداشتند.
هر روز صبح دستهایم را نگاه میکردم به امید اینکه شاید پوست آنها در خواب سفت شده باشد. اما پوست آنها شل بود. تنم را که بیش از اندازه سفید بود و پاهای پر مویم را تماشا میکردم. ای کاش که آن پوستِ سفت و آن رنگِ یشمیِ فاخر و آن برهنگیِ شایسته و بیموی آنها را من هم میداشتم!
روزبهروز وجدانم شرمندهتر و معذبتر میشد. خودم را عفریتی میدیدم! افسوس! من هرگز کرگدن نخواهم شد. من دیگر نمیتوانستم عوض بشوم.
دیگر جرئت نکردم به خودم نگاه کنم. از خودم شرم داشتم. و با این همه، نمیتوانستم. نه، نمیتوانستم.
پایان.
@Fiction_12
نویسنده: #اوژن_یونسکو
«من کمی شرم دارم از آنچه تو اسمش را عشق میگذاری. عشق یک چیزِ مرضی است… و با این نیروی فوقالعاده که از این موجوداتِ اطرافِ ما برمیخیزد قابلِ قیاس نیست».
من که چنته استدلالم ته کشیده بود کشیدهای به او زدم و گفتم:
«نیرو میخواهی؟ این هم نیرو!»
و بعد درحالیکه او گریه میکرد گفتم: «من از مبارزه دست نخواهم کشید. من میدان را خالی نخواهم کرد».
دیزی از جا برخاست و بازوهای خوش بویش را به گردن من انداخت: «من هم تا آخرین نفس همراه تو مقاومت خواهم کرد».
نتوانست به قولش وفا کند. افسرده شده بود و روزبهروز تحلیل میرفت. یک روز صبح که بیدار شدم جایش را در رختخواب خالی دیدم. بی آنکه کلمهای برایم بنویسد از پیش من رفته بود.
وضع برای من، به واقع کلمه، تحملناپذیر شد. تقصیر خودم بود که دیزی رفته بود. چه بلایی به سرش آمده بود؟ باز هم بارِ یک گناهِ دیگر بر دوشم. هیچکس نبود تا برای بازیافتن او کمکم کند. بدترین مصیبتها در نظرم مجسم میشد و خود را مسئول میدانستم.
و از همه سو، غرش آنها، تاختوتاز آنها، گردوخاک آنها بود. بیهوده میکوشیدم تا به اتاقم پناه ببرم و پنبه درگوشم بگذارم. شب آنها را در خواب میدیدم.
« هیچ چارهای نیست جز اینکه آنها را متقاعد کنم.» ولی به چه چیز؟ تحول که برگشتپذیر نیست. و برای متقاعد کردن آنها باید با آنها حرف زد. برای اینکه آنها زبان مرا (که خودم هم داشتم فراموش میکردم) دوباره بیاموزند اول میبایست من زبان آنها را بیاموزم. من غرشی را از غرش دیگر و کرگدنی را از کرگدن دیگر تمیز نمیدادم.
یک روز که در آیینه نگاه میکردم دیدم چهرهام دراز و زشت شده است. احتیاج به یک و بلکه دو شاخ داشتم تا بتوانم به قیافه وارفتهام سروصورتی بدهم. و نکند که به قول دیزی اصلاً حق با آنها باشد؟ من از قافله عقب افتاده بودم و زیر پایم خالی شده بود.
پی بردم که غرشهای آنها گرچه اندکی خشن است، خالی از لطف و جاذبه هم نیست. تا هنوز وقت نگذشته بود میبایست این نکته را در نظر بگیرم. سعی کردم که غرشی برآورم، اما صدایم چه ضعیف بود و فاقد صلابت! چون سعیِ بیشتری میکردم فقط به زوزه کشیدن میافتادم. زوزه کشیدن غیر از غریدن است.
بدیهی است که آدم نباید همیشه دنبالهرو جریانات باشد و باید تازگی و اصالت خود را حفظ کند. با این حال، هر چیز برای خود جایی دارد. البته باید غیر از دیگران بود… اما با دیگران هم باید بود. من دیگر مشابهتی با هیچکس و هیچچیز نداشتم جز با عکسهای کهنه قدیمی که دیگر با زندهها مناسبتی نداشتند.
هر روز صبح دستهایم را نگاه میکردم به امید اینکه شاید پوست آنها در خواب سفت شده باشد. اما پوست آنها شل بود. تنم را که بیش از اندازه سفید بود و پاهای پر مویم را تماشا میکردم. ای کاش که آن پوستِ سفت و آن رنگِ یشمیِ فاخر و آن برهنگیِ شایسته و بیموی آنها را من هم میداشتم!
روزبهروز وجدانم شرمندهتر و معذبتر میشد. خودم را عفریتی میدیدم! افسوس! من هرگز کرگدن نخواهم شد. من دیگر نمیتوانستم عوض بشوم.
دیگر جرئت نکردم به خودم نگاه کنم. از خودم شرم داشتم. و با این همه، نمیتوانستم. نه، نمیتوانستم.
پایان.
@Fiction_12
این هفته در گروه #خطبهخط_باهم میخواهیم داستانکوتاهِ «فقط اومدم یه تلفن بزنم» از نویسندۀ کلمبیایی #گابریل_گارسیا_مارکز را بخوانیم و دربارهاش صحبت کنیم. این داستان در ۷ بخش در کانال گذاشته میشود، اما اگر دوست دارید همراه با گروه بخوانید و در گپوگفتی صمیمانه شرکت کنید، میتوانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11
@Fiction_11
فقط اومدم یه تلفن بزنم
(بخش اول)
نویسنده: #گابریل_گارسیا_مارکز
بعدازظهر یک روز بهاریِ بارانی، ماریا که بهتنهایی رانندگی میکرد، اتومبیلِ کرایهاش در راهِ بارسلون وسطِ بیابان خراب شد. زن بیست و هفت سالی داشت، اهلِ مکزیک، و زیبا و متفکر بود. چند سال پیش در نقشِ بازیگر تئاتر، شهرتی بههم زده بود و با یک شعبدهبازِ کاباره ازدواج کرده بود. قرار بود به دیدنِ چند نفر از بستگانش در ساراگوسا برود و اوایلِ شب پیشِ شوهرش برگردد. یک ساعتی وحشتزده به اتومبیلها و کامیونها علامت میداد و آنها به سرعت از کنارش میگذشتند. تا اینکه سرانجام رانندۀ یک اتوبوسِ قراضه دلش به حال او سوخت، اما هشدار داد که راهِ خیلی دوری نمیرود.
ماریا گفت: «اهمیتی نداره. فقط میخوام یه تلفن پیدا کنم».
واقعیت داشت، و تلفن را از این رو ضروری میدانست که شوهرش بداند قبلاز ساعتِ هفت نمیتواند پیشِ او باشد. او با آن کت دانشجویی و کفشهای کتانی در ماه آوریل، به پرندۀ کوچکِ ژولیدهای شباهت داشت. بهدنبال آن بدبیاری خاطرش آنقدر آشفته شد که فراموش کرد کلیدِ اتومبیل را بردارد. زنی با سر و وضعی نظامی کنارِ راننده نشسته بود و به ماریا حوله و پتویی داد و روی صندلی برایش جا باز کرد. ماریا سر و صورت بارانیاش را پاک کرد و نشست. پتو را دورش پیچید و سعی کرد سیگاری روشن کند، اما کبریتها مرطوب بود. زنی که با او روی یک صندلی نشسته بود سیگاری روشن کرد و خواست یکی از سیگارهایش را که هنوز خشک بود به او بدهد. سیگار که میکشیدند، ماریا هوس کرد درِ دلش را باز کند. صدایش را از صدای باران و سروصدای اتوبوس بلندتر کرد. زن انگشتش را روی لبها گذاشت و حرفش را برید.
زیر لب گفت: «خوابن».
ماریا پشتِ سرش را نگاه کرد و دید اتوبوس پر از زنهایی است با سنهای نامشخص و موقعیتهای متفاوت، که لای پتوهایی درست مثل پتوی خودش به خواب رفتهاند. آرامش آنها به او سرایت کرد، روی صندلی کز کرد و با صدای باران از هوش رفت. وقتی بیدار شد هوا تاریک بود و طوفان به صورت نمنمِ باران درآمده بود. نمیدانست چهقدر خوابیده یا در این دنیا به کجا رسیده است. همسایهاش گوشبهزنگ بود.
ماریا پرسید: «کجا هستیم؟»
زن گفت: «رسیدیم».
اتوبوس داشت وارد حیاط سنگفرشِ ساختمان عظیم و غمزدهای میشد که ظاهراً صومعهای در دلِ جنگلی از درختان غولپیکر بود. مسافران، که نور ضعیف چراغِ حیاط آنها را روشن کرده بود، سر جایِشان ماندند تا زنی که سر و وضع نظامی داشت با تحکّمِ مرسومِ توی کودکستانها گفت از اتوبوس پیاده شوند. همه زنهایی مسن بودند و حرکاتشان در نورِ پریدهرنگِ حیاط آنقدر با بیحالی توأم بود که به اشباحِ توی خواب شباهت داشتند. ماریا، که پشت سر همه پیاده شد، پیش خود فکر کرد راهبهاند. اما وقتی چندین زن را با لباسِ یکشکل دید که دَمِ درِ اتوبوس از آنها استقبال کردند دچار تردید شد. زنها پتوها را روی سر آنها کشیدند تا تر نشوند، آنوقت همه را بهستونِیک بهخط کردند و نه با حرف، بلکه با کفزدنهای موزون و آمرانه هدایت کردند. ماریا خداحافظی کرد و دست دراز کرد پتو را به زنی که با هم روی یک صندلی نشسته بودند بدهد، اما زن به او گفت که تا وقتی دارد از حیاط میگذرد سرش را با آن بپوشاند و سپس به دفترِ نگهبانی بدهد.
ماریا پرسید: «اینجا تلفن پیدا میشه؟»
زن گفت: «البته، جاشو بِهت نشون میدن».
سیگار دیگری خواست و ماریا بقیۀ جعبۀ مرطوب را به او داد. گفت: «تو راه خشک میشن».
زن از روی رکاب با تکان دادن دست خداحافظی کرد و با صدایی که به فریاد میماند، گفت: «خدابههمراه».
اتوبوس پیشاز آن که به او فرصت بدهد چیز دیگری بگوید راه افتاد.
ماریا دواندوان به طرف راهروِ ساختمان راه افتاد. پرستاری سعی کرد با کفزدنهای سریع جلویِ او را بگیرد اما ناگزیر شد به فریادی آمرانه متوسّل شود: «میگم، بایست!»
ماریا از زیر پتو بهتزده نگاه کرد و یکجفت سر و انگشت اشارهای گریزناپذیر دید که او را به سوی صف میخواند. اطاعت کرد. وقتی پا به راهرو گذاشت از گروه جدا شد و از دربان سراغِ تلفن را گرفت. یکی از پرستارها چندبار آرام روی شانهاش زد و او را به صف برگرداند. آن وقت با صدای شیرینی گفت:
«از این طرف، خوشگله، تلفن از این طرفه».
ماریا همراه زنهای دیگر به طرف انتهای راهروِ تاریک راه افتاد تا به خوابگاهِ دستهجمعی رسید. پرستارها آنجا پتوها را جمع کردند و شروع کردند هر تختی را به یک نفر بدهند. پرستار دیگری، که در نظر ماریا انسانتر بود و مقام بالاتری داشت، تا انتهای صف رفت و فهرستِ نامی را با اسمهایی که روی تکههای مقوا به بالاتنۀ تازهواردها دوخته شده بود مقابله میکرد، به ماریا که رسید از اینکه او کارتِ شناسایی به سینه نداشت متعجب شد.
ماریا گفت: «فقط اومدم یه تلفن بزنم».
ادامه دارد...
@Fiction_12
(بخش اول)
نویسنده: #گابریل_گارسیا_مارکز
بعدازظهر یک روز بهاریِ بارانی، ماریا که بهتنهایی رانندگی میکرد، اتومبیلِ کرایهاش در راهِ بارسلون وسطِ بیابان خراب شد. زن بیست و هفت سالی داشت، اهلِ مکزیک، و زیبا و متفکر بود. چند سال پیش در نقشِ بازیگر تئاتر، شهرتی بههم زده بود و با یک شعبدهبازِ کاباره ازدواج کرده بود. قرار بود به دیدنِ چند نفر از بستگانش در ساراگوسا برود و اوایلِ شب پیشِ شوهرش برگردد. یک ساعتی وحشتزده به اتومبیلها و کامیونها علامت میداد و آنها به سرعت از کنارش میگذشتند. تا اینکه سرانجام رانندۀ یک اتوبوسِ قراضه دلش به حال او سوخت، اما هشدار داد که راهِ خیلی دوری نمیرود.
ماریا گفت: «اهمیتی نداره. فقط میخوام یه تلفن پیدا کنم».
واقعیت داشت، و تلفن را از این رو ضروری میدانست که شوهرش بداند قبلاز ساعتِ هفت نمیتواند پیشِ او باشد. او با آن کت دانشجویی و کفشهای کتانی در ماه آوریل، به پرندۀ کوچکِ ژولیدهای شباهت داشت. بهدنبال آن بدبیاری خاطرش آنقدر آشفته شد که فراموش کرد کلیدِ اتومبیل را بردارد. زنی با سر و وضعی نظامی کنارِ راننده نشسته بود و به ماریا حوله و پتویی داد و روی صندلی برایش جا باز کرد. ماریا سر و صورت بارانیاش را پاک کرد و نشست. پتو را دورش پیچید و سعی کرد سیگاری روشن کند، اما کبریتها مرطوب بود. زنی که با او روی یک صندلی نشسته بود سیگاری روشن کرد و خواست یکی از سیگارهایش را که هنوز خشک بود به او بدهد. سیگار که میکشیدند، ماریا هوس کرد درِ دلش را باز کند. صدایش را از صدای باران و سروصدای اتوبوس بلندتر کرد. زن انگشتش را روی لبها گذاشت و حرفش را برید.
زیر لب گفت: «خوابن».
ماریا پشتِ سرش را نگاه کرد و دید اتوبوس پر از زنهایی است با سنهای نامشخص و موقعیتهای متفاوت، که لای پتوهایی درست مثل پتوی خودش به خواب رفتهاند. آرامش آنها به او سرایت کرد، روی صندلی کز کرد و با صدای باران از هوش رفت. وقتی بیدار شد هوا تاریک بود و طوفان به صورت نمنمِ باران درآمده بود. نمیدانست چهقدر خوابیده یا در این دنیا به کجا رسیده است. همسایهاش گوشبهزنگ بود.
ماریا پرسید: «کجا هستیم؟»
زن گفت: «رسیدیم».
اتوبوس داشت وارد حیاط سنگفرشِ ساختمان عظیم و غمزدهای میشد که ظاهراً صومعهای در دلِ جنگلی از درختان غولپیکر بود. مسافران، که نور ضعیف چراغِ حیاط آنها را روشن کرده بود، سر جایِشان ماندند تا زنی که سر و وضع نظامی داشت با تحکّمِ مرسومِ توی کودکستانها گفت از اتوبوس پیاده شوند. همه زنهایی مسن بودند و حرکاتشان در نورِ پریدهرنگِ حیاط آنقدر با بیحالی توأم بود که به اشباحِ توی خواب شباهت داشتند. ماریا، که پشت سر همه پیاده شد، پیش خود فکر کرد راهبهاند. اما وقتی چندین زن را با لباسِ یکشکل دید که دَمِ درِ اتوبوس از آنها استقبال کردند دچار تردید شد. زنها پتوها را روی سر آنها کشیدند تا تر نشوند، آنوقت همه را بهستونِیک بهخط کردند و نه با حرف، بلکه با کفزدنهای موزون و آمرانه هدایت کردند. ماریا خداحافظی کرد و دست دراز کرد پتو را به زنی که با هم روی یک صندلی نشسته بودند بدهد، اما زن به او گفت که تا وقتی دارد از حیاط میگذرد سرش را با آن بپوشاند و سپس به دفترِ نگهبانی بدهد.
ماریا پرسید: «اینجا تلفن پیدا میشه؟»
زن گفت: «البته، جاشو بِهت نشون میدن».
سیگار دیگری خواست و ماریا بقیۀ جعبۀ مرطوب را به او داد. گفت: «تو راه خشک میشن».
زن از روی رکاب با تکان دادن دست خداحافظی کرد و با صدایی که به فریاد میماند، گفت: «خدابههمراه».
اتوبوس پیشاز آن که به او فرصت بدهد چیز دیگری بگوید راه افتاد.
ماریا دواندوان به طرف راهروِ ساختمان راه افتاد. پرستاری سعی کرد با کفزدنهای سریع جلویِ او را بگیرد اما ناگزیر شد به فریادی آمرانه متوسّل شود: «میگم، بایست!»
ماریا از زیر پتو بهتزده نگاه کرد و یکجفت سر و انگشت اشارهای گریزناپذیر دید که او را به سوی صف میخواند. اطاعت کرد. وقتی پا به راهرو گذاشت از گروه جدا شد و از دربان سراغِ تلفن را گرفت. یکی از پرستارها چندبار آرام روی شانهاش زد و او را به صف برگرداند. آن وقت با صدای شیرینی گفت:
«از این طرف، خوشگله، تلفن از این طرفه».
ماریا همراه زنهای دیگر به طرف انتهای راهروِ تاریک راه افتاد تا به خوابگاهِ دستهجمعی رسید. پرستارها آنجا پتوها را جمع کردند و شروع کردند هر تختی را به یک نفر بدهند. پرستار دیگری، که در نظر ماریا انسانتر بود و مقام بالاتری داشت، تا انتهای صف رفت و فهرستِ نامی را با اسمهایی که روی تکههای مقوا به بالاتنۀ تازهواردها دوخته شده بود مقابله میکرد، به ماریا که رسید از اینکه او کارتِ شناسایی به سینه نداشت متعجب شد.
ماریا گفت: «فقط اومدم یه تلفن بزنم».
ادامه دارد...
@Fiction_12
فقط اومدم یه تلفن بزنم
(بخش دوم)
نویسنده: #گابریل_گارسیا_مارکز
با تأکید زیادی توضیح داد که اتومبیلش در بزرگراه خراب شده، و شوهرش که در جشنها کارش چشمبندی است در بارسلون چشمبهراهِ اوست؛ چون تا پیشاز نیمهشب سه برنامه باید اجرا کنند و او میخواهد شوهرش بداند که نمیتواند سرِ وقت برسد. او افزود که حالا تقریباً ساعت هفت است و شوهرش میبایست تا ده دقیقۀ دیگر راه بیفتد و او میترسد که چون دیر کرده، شوهرش برنامهها را به هم بزند. پرستار که ظاهراً بهدقت به او گوش میداد پرسید: «اسمت چیه؟»
ماریا با آهی از سرِ آسودگیِ خیال اسمش را گفت، اما زن پساز چند بار مرور کردن فهرست، اسمش را پیدا نکرد. با اندکی دلهره از پرستار دیگری پرسشی کرد که او چیزی به نظرش نرسید و شانه بالا انداخت.
ماریا گفت: «اما من فقط اومدم یه تلفن بزنم».
سرپرست گفت: «البته، جونم».
و او را با ملایمتی آنقدر ظاهری تا کنار تختش برد که بهنظر واقعی نمیرسید.
«اگه آدمِ خوبی باشی با هر کی بخوای میتونی تماس بگیری، اما الآن نه، باشه فردا».
سپس در ذهن ماریا جرقهای زده شد و به صرافت افتاد که چرا زنها در اتوبوس حرکاتشان طوری بود که انگار تهِ یک آکواریم باشند. آنها را درواقع با داروی آرامبخش بیحال کرده بودند و آن کاخِ تاریک با دیوارهای سنگیِ قطور و گلدانهای یخزده درواقع بیمارستانِ زنانِ بیمارِ روانی است. با دلهره دواندوان از خوابگاه بیرون رفت اما پیشاز آن که به درِ اصلی برسد، پرستار غولپیکری که لباسکارِ تعمیرکارها را به تن داشت با ضربۀ محکمِ دستش جلویِ او را گرفت، دستش را پیچاند و بیحرکت نگهداشت. ماریا، که از وحشت منگ شده بود، زیرچشمی به او نگاه میکرد.
گفت: «به خاطرِ خدا، به مرگِ مادرم قسم میخورم من فقط اومدم یه تلفن بزنم».
تنها یک نگاهِ گذرا به چهرۀ آن زن کافی بود که ماریا دریابد هیچ التماسی هر چهقدر هم دامنه داشته باشد آن دیوانۀ لباسکارپوش را، که به دلیلِ قدرتِ غیرعادیاش هرکولینا صدایش میکردند، نرم نمیکند. او مسؤلِ موارد دشوار بود و دو بیمارِ آسایشگاه را با دستش، که به دست خرسهای قطبی میماند و در کارِ کشتنِ اشتباهی مهارت پیدا کرده بود، خفه کرده بود. مشخص شده بود که مورد اول تصادفی بوده. مورد دوم آنقدرها روشن نشد، و به هرکولینا گوشزد کردند و اخطار دادند که بارِ سوم با یک بازجوییِ درستحسابی روبهروست. واقعیتِ ماجرا از این قرار بود که این بُزِ گر، تاریخچۀ حادثههای مشکوکی در بیمارستانهای روانیِ گوناگونِ سراسر اروپا داشت.
شب اول ناگزیر شدند ماریا را با تزریق آرامبخش بخوابانند. وقتی تمایل به کشیدنِ سیگار، او را پیشاز طلوع آفتاب بیدار کرد، مچ دستها و پاهایش را دید که به میلههای فلزی تخت بستهاند. دادوبیداد کرد اما سروکلۀ کسی پیدا نشد. صبح در آن حال که شوهرش هنوز اثری از او در بارسلون پیدا نکرده بود، ماریا را ناگزیر به درمانگاه بردند چون او، غوطهور در درد و رنجِ خود، بیهوش افتاده بود.
وقتی به هوش آمد نمیدانست وقت چهقدر گذشته است. اما حالا دنیا در نظرش چهرۀ مطبوعی یافته بود. کنار تختش، پیرمردی غول پیکر، با رفتاری مصمّم و دو بار نوازشِ استادانۀ دست، شادیِِ زنده بودن را به او برگرداند. مرد، رئیسِ آسایشگاه بود.
ماریا پیشاز آن که چیزی بگوید و حتی پیشاز آن که سلام کند، درخواست سیگار کرد. مرد یکی روشن کرد و همراه با پاکت سیگار که تقریباً پر بود، به دست او داد. ماریا نتوانست جلویِ اشکهایش را بگیرد.
دکتر با لحنی آرامبخش گفت: «حالا وقتشه که گریه کنی تا دلت آروم بگیره. اشک ریختن بهترین داروست».
ماریا، بدون شرم سفرۀ دلش را گشود، و این کاری بود که هیچگاه نتوانسته بود در لحظههای تهیِ پساز بودن با عشاق اتّفاقی از عهدۀ انجامش برآید. دکتر، همانطور که گوش میداد، با انگشتها گیسوان او را صاف میکرد، بالشش را مرتب میکرد تا او راحتتر نفس بکشد. با درایت و نوعی شیرینی که زن هیچگاه در خواب هم نمیتوانست حس کند او را در مخمصۀ بیاطمینانی یاری میداد. برای اولینبار در زندگی به این معجزه دست یافته بود که مردی او را درک میکند و با تمامیِ قلب به حرفهایش گوش میسپارد و انتظار ندارد بهعنوانِ پاداش با او به خلوت برود. در پایانِ ساعتی طولانی، وقتی دیگر اعماق روحش را عریان کرده بود، اجازه خواست که تلفنی با شوهرش حرف بزند.
دکتر با آن حالت شاهانۀ موقعیتش از جا برخاست، گفت: «حالا زوده، شازده».
و با لطافتی که زن هیچگاه تجربه نکرده بود گونهاش را نوازش کرد و گفت: «هر کاری بهموقع خودش».
از دمِ در به شیوۀ کشیشها با دستهایش طلب رحمت کرد، و گفت که به او اعتماد کند، و برای همیشه ناپدید شد.
ادامه دارد...
@Fiction_12
(بخش دوم)
نویسنده: #گابریل_گارسیا_مارکز
با تأکید زیادی توضیح داد که اتومبیلش در بزرگراه خراب شده، و شوهرش که در جشنها کارش چشمبندی است در بارسلون چشمبهراهِ اوست؛ چون تا پیشاز نیمهشب سه برنامه باید اجرا کنند و او میخواهد شوهرش بداند که نمیتواند سرِ وقت برسد. او افزود که حالا تقریباً ساعت هفت است و شوهرش میبایست تا ده دقیقۀ دیگر راه بیفتد و او میترسد که چون دیر کرده، شوهرش برنامهها را به هم بزند. پرستار که ظاهراً بهدقت به او گوش میداد پرسید: «اسمت چیه؟»
ماریا با آهی از سرِ آسودگیِ خیال اسمش را گفت، اما زن پساز چند بار مرور کردن فهرست، اسمش را پیدا نکرد. با اندکی دلهره از پرستار دیگری پرسشی کرد که او چیزی به نظرش نرسید و شانه بالا انداخت.
ماریا گفت: «اما من فقط اومدم یه تلفن بزنم».
سرپرست گفت: «البته، جونم».
و او را با ملایمتی آنقدر ظاهری تا کنار تختش برد که بهنظر واقعی نمیرسید.
«اگه آدمِ خوبی باشی با هر کی بخوای میتونی تماس بگیری، اما الآن نه، باشه فردا».
سپس در ذهن ماریا جرقهای زده شد و به صرافت افتاد که چرا زنها در اتوبوس حرکاتشان طوری بود که انگار تهِ یک آکواریم باشند. آنها را درواقع با داروی آرامبخش بیحال کرده بودند و آن کاخِ تاریک با دیوارهای سنگیِ قطور و گلدانهای یخزده درواقع بیمارستانِ زنانِ بیمارِ روانی است. با دلهره دواندوان از خوابگاه بیرون رفت اما پیشاز آن که به درِ اصلی برسد، پرستار غولپیکری که لباسکارِ تعمیرکارها را به تن داشت با ضربۀ محکمِ دستش جلویِ او را گرفت، دستش را پیچاند و بیحرکت نگهداشت. ماریا، که از وحشت منگ شده بود، زیرچشمی به او نگاه میکرد.
گفت: «به خاطرِ خدا، به مرگِ مادرم قسم میخورم من فقط اومدم یه تلفن بزنم».
تنها یک نگاهِ گذرا به چهرۀ آن زن کافی بود که ماریا دریابد هیچ التماسی هر چهقدر هم دامنه داشته باشد آن دیوانۀ لباسکارپوش را، که به دلیلِ قدرتِ غیرعادیاش هرکولینا صدایش میکردند، نرم نمیکند. او مسؤلِ موارد دشوار بود و دو بیمارِ آسایشگاه را با دستش، که به دست خرسهای قطبی میماند و در کارِ کشتنِ اشتباهی مهارت پیدا کرده بود، خفه کرده بود. مشخص شده بود که مورد اول تصادفی بوده. مورد دوم آنقدرها روشن نشد، و به هرکولینا گوشزد کردند و اخطار دادند که بارِ سوم با یک بازجوییِ درستحسابی روبهروست. واقعیتِ ماجرا از این قرار بود که این بُزِ گر، تاریخچۀ حادثههای مشکوکی در بیمارستانهای روانیِ گوناگونِ سراسر اروپا داشت.
شب اول ناگزیر شدند ماریا را با تزریق آرامبخش بخوابانند. وقتی تمایل به کشیدنِ سیگار، او را پیشاز طلوع آفتاب بیدار کرد، مچ دستها و پاهایش را دید که به میلههای فلزی تخت بستهاند. دادوبیداد کرد اما سروکلۀ کسی پیدا نشد. صبح در آن حال که شوهرش هنوز اثری از او در بارسلون پیدا نکرده بود، ماریا را ناگزیر به درمانگاه بردند چون او، غوطهور در درد و رنجِ خود، بیهوش افتاده بود.
وقتی به هوش آمد نمیدانست وقت چهقدر گذشته است. اما حالا دنیا در نظرش چهرۀ مطبوعی یافته بود. کنار تختش، پیرمردی غول پیکر، با رفتاری مصمّم و دو بار نوازشِ استادانۀ دست، شادیِِ زنده بودن را به او برگرداند. مرد، رئیسِ آسایشگاه بود.
ماریا پیشاز آن که چیزی بگوید و حتی پیشاز آن که سلام کند، درخواست سیگار کرد. مرد یکی روشن کرد و همراه با پاکت سیگار که تقریباً پر بود، به دست او داد. ماریا نتوانست جلویِ اشکهایش را بگیرد.
دکتر با لحنی آرامبخش گفت: «حالا وقتشه که گریه کنی تا دلت آروم بگیره. اشک ریختن بهترین داروست».
ماریا، بدون شرم سفرۀ دلش را گشود، و این کاری بود که هیچگاه نتوانسته بود در لحظههای تهیِ پساز بودن با عشاق اتّفاقی از عهدۀ انجامش برآید. دکتر، همانطور که گوش میداد، با انگشتها گیسوان او را صاف میکرد، بالشش را مرتب میکرد تا او راحتتر نفس بکشد. با درایت و نوعی شیرینی که زن هیچگاه در خواب هم نمیتوانست حس کند او را در مخمصۀ بیاطمینانی یاری میداد. برای اولینبار در زندگی به این معجزه دست یافته بود که مردی او را درک میکند و با تمامیِ قلب به حرفهایش گوش میسپارد و انتظار ندارد بهعنوانِ پاداش با او به خلوت برود. در پایانِ ساعتی طولانی، وقتی دیگر اعماق روحش را عریان کرده بود، اجازه خواست که تلفنی با شوهرش حرف بزند.
دکتر با آن حالت شاهانۀ موقعیتش از جا برخاست، گفت: «حالا زوده، شازده».
و با لطافتی که زن هیچگاه تجربه نکرده بود گونهاش را نوازش کرد و گفت: «هر کاری بهموقع خودش».
از دمِ در به شیوۀ کشیشها با دستهایش طلب رحمت کرد، و گفت که به او اعتماد کند، و برای همیشه ناپدید شد.
ادامه دارد...
@Fiction_12
فقط اومدم یه تلفن بزنم
(بخش سوم)
نویسنده: #گابریل_گارسیا_مارکز
ماریا را همان روز بعدازظهر، با یک شماره و شرحی سرسری دربارۀ معمای محلی که از آنجا آمده و تردید پیرامون هویتش، در بخش آسایشگاه پذیرفتند. رئیس در حاشیۀ پرونده به خط خود ارزیابی شخصیاش را آورده بود. نوشته بود: «مضطرب».
همانطور که ماریا پیشبینی کرده بود، شوهرش نیمساعت دیرتر از وقتِ قراری که داشتند از آپارتمانشان بیرون آمد. اولینبار بود که در طول تقریباً دو سال پیوند آزاد و سازگار، ماریا دیر کرده بود و مرد گمان کرد علتش سیلاب بارانی است که در آن دو روزِ پایان هفته همۀ استان را بههم ریخته بود. پیش از بیرون رفتن، با سنجاق یادداشتی به در چسباند که در آن مسیرش را مشخص کرده بود.
در جشن اول که بچهها همه لباسِ کانگورو پوشیده بودند، او بهترین تردستیاش، ماهی نامرئی را از برنامه حذف کرد؛ چون نمیتوانست بدون یاریِ زن آن را اجرا کند. برنامۀ دومش نمایش در خانۀ زنی نود و سه ساله بود که روی صندلی چرخدار نشسته بود و به خود میبالید که در هر کدام از جشنهای تولدِ سیسالِ گذشتهاش یک شعبدهبازِ تازه برنامه اجرا کرده. مرد از غیبت ماریا آنقدر ناراحت بود که در اجرای سادهترین تردستی تمرکز پیدا نمیکرد. در برنامۀ سوم یعنی برنامهای که هرشب در کافهای در خیابان رامبلاس اجرا میکرد، برای گروهی جهانگردِ فرانسوی نمایشی کسالتبار به اجرا درآورد که آنچه را میدیدند باور نمیکردند؛ چون به تردستی اعتقاد نداشتند. بعد از هر نمایش به خانهاش تلفن میزد و منتظر میماند تا ماریا گوشی را بردارد. بعد از آخرین تلفن دیگر نگران شد و یقین کرد که اتفاقی افتاده است.
در راهِ خانه، داخلِ وانتی که برای نمایش عمومی راستوریس کرده بود، شُکوهِ بهار را در درختان نخل کنارِ پاسه تو دِ گراسیا دید و از این فکرِ شوم که شهر بدون وجود ماریا چه حالی برایش خواهد داشت به خود لرزید. وقتی یادداشت را که هنوز به در سنجاق شده بود دید آخرین امیدش را از دست داد. آنقدر ناراحت بود که فراموش کرد غذای گربه را بدهد.
حالا که دارم این را مینویسم یادم میآید که هیچوقت به اسم حقیقی مرد پی نبردم، اما در بارسلون ما همه او را به اسم حرفهایاش، ساتورنوی جادوگر، میشناختیم. شخصیتِ عجیبی داشت و در کارها بهراستی شلختگی نشان میداد. اما ماریا ظرافت و جذابیتی داشت که مرد از آن بهرهای نبرده بود. این او بود که در این جامعۀ انباشته از اسرارِ بزرگ دستِ مرد را میگرفت و راهنماییاش میکرد؛ جامعهای که در آن هیچ مردی خوابِ آن را نمیدید که بعداز نیمهشب مجبور شود با تلفن همسرش را جستجو کند. ساتورنو ماجرا را دنبال نکرد و ترجیح داد فکرِ حادثه را از سر بیرون کند و تنها کاری که کرد این بود که به ساراگوسا تلفن زد، و از آنجا مادربزرگِ خوابآلود بدون دلواپسی گفت که ماریا بعداز ناهار خداحافظی کرده و راه افتاده است. مرد فقط یک ساعتی در طلوع آفتاب به خواب رفت و خوابِ آشفتهای دید که در آن ماریا لباس عروسیِ ژندۀ آغشته به خونی پوشیده بود. او با این اطمینان ترسناک از خواب پرید که زن این بار برای همیشه رفته تا او بدون وجود ماریا با این دنیای درَندشت روبهرو شود.
زن در پنج سالِ گذشته سه مردِ متفاوت از جمله او را ترک گفته بود. در شهر مکزیکو شش ماه پساز دیدارشان در گرماگرمِ عشقی جنونآسا او را گذاشت و رفت. یک روز صبح نیز پساز یک شبزندهداری جانانه او را ترک گفت. هر چیزی هم داشت جا گذاشت، حتی حلقۀ ازدواج قبلی خود را. در نامهای هم نوشته بود که تابِ تحمّل بارِ عذاب این عشقِ مجنونوار را ندارد. ساتورنو پساز ایندر و آندر زدن پیبُرد که باید ماریا را به هر بهایی شده برگرداند. خواهش و تمناهایش بیقیدوشرط بود، قولهای زیادی هم داد که آنقدرها نتوانست پایبندشان باشد، اما با تصمیمِ راسخِ زن روبهرو شد. زن به او گفت «هم عشقِ کوتاه داریم هم بلند» و با بیرحمی نتیجه گرفت «این یکی کوتاه بود» یکدندگی ماریا او را ناگزیر کرد که تن به شکست بدهد. اما در ساعتهای اولِ صبحِ روز جشنِ اولیا، پساز کمابیش یک سال فراموشیِ عمدی وقتی پا به اتقاقِ سوتوکورِ خود گذاشت، زن را دید که با تاجِ شکوفههای نارنج به سر و لباسِ تورِ دنبالهدارِ عروسی به تن روی کاناپهی اتاقِ پذیرایی دراز کشیده است.
ادامه دارد...
@Fiction_12
(بخش سوم)
نویسنده: #گابریل_گارسیا_مارکز
ماریا را همان روز بعدازظهر، با یک شماره و شرحی سرسری دربارۀ معمای محلی که از آنجا آمده و تردید پیرامون هویتش، در بخش آسایشگاه پذیرفتند. رئیس در حاشیۀ پرونده به خط خود ارزیابی شخصیاش را آورده بود. نوشته بود: «مضطرب».
همانطور که ماریا پیشبینی کرده بود، شوهرش نیمساعت دیرتر از وقتِ قراری که داشتند از آپارتمانشان بیرون آمد. اولینبار بود که در طول تقریباً دو سال پیوند آزاد و سازگار، ماریا دیر کرده بود و مرد گمان کرد علتش سیلاب بارانی است که در آن دو روزِ پایان هفته همۀ استان را بههم ریخته بود. پیش از بیرون رفتن، با سنجاق یادداشتی به در چسباند که در آن مسیرش را مشخص کرده بود.
در جشن اول که بچهها همه لباسِ کانگورو پوشیده بودند، او بهترین تردستیاش، ماهی نامرئی را از برنامه حذف کرد؛ چون نمیتوانست بدون یاریِ زن آن را اجرا کند. برنامۀ دومش نمایش در خانۀ زنی نود و سه ساله بود که روی صندلی چرخدار نشسته بود و به خود میبالید که در هر کدام از جشنهای تولدِ سیسالِ گذشتهاش یک شعبدهبازِ تازه برنامه اجرا کرده. مرد از غیبت ماریا آنقدر ناراحت بود که در اجرای سادهترین تردستی تمرکز پیدا نمیکرد. در برنامۀ سوم یعنی برنامهای که هرشب در کافهای در خیابان رامبلاس اجرا میکرد، برای گروهی جهانگردِ فرانسوی نمایشی کسالتبار به اجرا درآورد که آنچه را میدیدند باور نمیکردند؛ چون به تردستی اعتقاد نداشتند. بعد از هر نمایش به خانهاش تلفن میزد و منتظر میماند تا ماریا گوشی را بردارد. بعد از آخرین تلفن دیگر نگران شد و یقین کرد که اتفاقی افتاده است.
در راهِ خانه، داخلِ وانتی که برای نمایش عمومی راستوریس کرده بود، شُکوهِ بهار را در درختان نخل کنارِ پاسه تو دِ گراسیا دید و از این فکرِ شوم که شهر بدون وجود ماریا چه حالی برایش خواهد داشت به خود لرزید. وقتی یادداشت را که هنوز به در سنجاق شده بود دید آخرین امیدش را از دست داد. آنقدر ناراحت بود که فراموش کرد غذای گربه را بدهد.
حالا که دارم این را مینویسم یادم میآید که هیچوقت به اسم حقیقی مرد پی نبردم، اما در بارسلون ما همه او را به اسم حرفهایاش، ساتورنوی جادوگر، میشناختیم. شخصیتِ عجیبی داشت و در کارها بهراستی شلختگی نشان میداد. اما ماریا ظرافت و جذابیتی داشت که مرد از آن بهرهای نبرده بود. این او بود که در این جامعۀ انباشته از اسرارِ بزرگ دستِ مرد را میگرفت و راهنماییاش میکرد؛ جامعهای که در آن هیچ مردی خوابِ آن را نمیدید که بعداز نیمهشب مجبور شود با تلفن همسرش را جستجو کند. ساتورنو ماجرا را دنبال نکرد و ترجیح داد فکرِ حادثه را از سر بیرون کند و تنها کاری که کرد این بود که به ساراگوسا تلفن زد، و از آنجا مادربزرگِ خوابآلود بدون دلواپسی گفت که ماریا بعداز ناهار خداحافظی کرده و راه افتاده است. مرد فقط یک ساعتی در طلوع آفتاب به خواب رفت و خوابِ آشفتهای دید که در آن ماریا لباس عروسیِ ژندۀ آغشته به خونی پوشیده بود. او با این اطمینان ترسناک از خواب پرید که زن این بار برای همیشه رفته تا او بدون وجود ماریا با این دنیای درَندشت روبهرو شود.
زن در پنج سالِ گذشته سه مردِ متفاوت از جمله او را ترک گفته بود. در شهر مکزیکو شش ماه پساز دیدارشان در گرماگرمِ عشقی جنونآسا او را گذاشت و رفت. یک روز صبح نیز پساز یک شبزندهداری جانانه او را ترک گفت. هر چیزی هم داشت جا گذاشت، حتی حلقۀ ازدواج قبلی خود را. در نامهای هم نوشته بود که تابِ تحمّل بارِ عذاب این عشقِ مجنونوار را ندارد. ساتورنو پساز ایندر و آندر زدن پیبُرد که باید ماریا را به هر بهایی شده برگرداند. خواهش و تمناهایش بیقیدوشرط بود، قولهای زیادی هم داد که آنقدرها نتوانست پایبندشان باشد، اما با تصمیمِ راسخِ زن روبهرو شد. زن به او گفت «هم عشقِ کوتاه داریم هم بلند» و با بیرحمی نتیجه گرفت «این یکی کوتاه بود» یکدندگی ماریا او را ناگزیر کرد که تن به شکست بدهد. اما در ساعتهای اولِ صبحِ روز جشنِ اولیا، پساز کمابیش یک سال فراموشیِ عمدی وقتی پا به اتقاقِ سوتوکورِ خود گذاشت، زن را دید که با تاجِ شکوفههای نارنج به سر و لباسِ تورِ دنبالهدارِ عروسی به تن روی کاناپهی اتاقِ پذیرایی دراز کشیده است.
ادامه دارد...
@Fiction_12
فقط اومدم یه تلفن بزنم
(بخش چهارم)
نویسنده: #گابریل_گارسیا_مارگز
ماریا واقعیت ماجرا را برایش بازگو کرد. گفت که نامزد تازهاش با داشتن یک زندگی آبرومند و با نیت ازدواج همیشگی در کلیسای کاتولیک، او را با لباس عروسی و جلویِ محراب کلیسا رها میکند و میرود. پدر و مادرش تصمیم میگیرند که در هر حال جشن را برگزار کنند، و زن تظاهر میکند که اتفاقی نیفتاده و با گروه نوازنده سنتی به پایکوبی سرگرم می شود و بیش از اندازه مشروب مینوشد. آنوقت با حالِ زار و پشیمان از کردهها، نیمه شب به سراغ ساتورنو میآید.
ساتورنو خانه نبود، اما زن کلیدها را در گلدانِ راهرو، جای همیشگی، پیدا کرده و حالا این بود که بی قید و شرط تسلیم شده بود. مرد پرسید: «این یکی چند وقت طول میکشه؟»
و زن با سطری شعر جواب او را داد، گفت: «عشق تا هر وقت طول بکشه همیشگیه».
و حالا بعد از دو سال هنوز همیشگی بود.
ماریا ظاهراً عاقل شده بود. رؤیای هنرپیشه شدن را کنار گذاشته و خود را هم در کار و هم در بستر وقف ساتورنو کرد. در پایانِ سالِ گذشته در گردهمایی شعبدهبازان شرکت کرده بودند و موقع برگشتن، برای اولین بار سری به بارسلون زدند. این شهر را آنقدر دوست داشتند که هشت ماه آنجا ماندند، و وقتی دیگر جا افتادند آپارتمانی در محلۀ هورتا یعنی کاتالونیای واقعی خریدند. آپارتمان پُرسروصدا و بدون نگهبان بود اما گنجایش پنج بچه را هم داشت. خوشبختی آنها رشکبرانگیز بود، تا آن روزِ تعطیلِ آخر هفته که زن اتومبیلی کرایه کرد و به دیدن اقوامش در ساراگوسا رفت و قول داد ساعت هفت شب دوشنبه برگردد. در طلوع آفتاب روز پنج شنبه هنوز از او خبری نبود.
دوشنبۀ هفتۀ بعد، از شرکتی که اتومبیل را بیمه کرده بود تلفن کردند و سراغ ماریا را گرفتند. ساتورنو گفت: «من چیزی نمیدونم، توی ساراگوسا دنبالش بگردین».
و گوشی را گذاشت. یک هفته بعد افسر پلیسی به در خانه آمد و گزارش داد که اتومبیل را اوراق شده در جادهای فرعی، نهصد کیلومتر دورتر از جایی که ماریا آن را رها کرده بود، پیدا کردهاند. افسر میخواست بداند که زن جزییات بیشتری پیرامون ارتباط با دزدی اتومبیل میداند یا نه. ساتورنو داشت گربهاش را غذا میداد و وقتی ماجرا را صادقانه برای پلیس تعریف میکرد سرش را هم بلند نکرد. گفت افسر نباید وقتش را تلف کند چون زنش او را ترک کرده و او خبر ندارد که کجا رفته و با چه کسی رفته. این حرفها را آنقدر با اطمینان بر زبان آورد که افسر ناراحت شد و از پرسشهایی که مطرح کرده بود پوزش خواست. پلیش پرونده را پایان یافته اعلام کرد.
پساز گذشت دو ماه ماریا هنوز با زندگی آسایشگاه خو نگرفته بود. با قاشق و چنگالی که با زنجیر به میز چوبیِ دراز و یُغُز متصل بود اندکی از جیرۀ غذای زندان را میخورد تا زنده بماند و در آن حال از تصویر ژنرال فرانسیسکو فرانکو که بر آن اتاقِ غذاخوریِ تاریک قرون وسطایی سایه افکنده بود، چشم بر نمیداشت. روزهای اول در برابر مراسم هر روزۀ کسالتبار و نیز مراسم دیگر کلیسا، مقاومت نشان میداد. حاضر نبود در حیاطِ ترفیح توپبازی کند. حاضر نبود در کارگاهی پا بگذارد که همبندهایش با پشتکاری پُرتبوتاب حضور پیدا میکردند تا گل کاغذی درست کنند. اما بعداز هفتۀ سوم رفتهرفته در زندگی صومعه جا افتاد. دکترها میگفتند، هر کدام از اینها همینطور شروع کردهاند و جزو جامعه شدهاند.
بیسیگاری، که دو سه روز اول به دست پرستاری که سیگار را به قیمت طلا میفروخت حل شده بود، با ته کشیدن پولِ کمی که ماریا داشت دوباره حکم شکنجه را برایش پیدا کرد. بعد که چند تا از همبندها با روزنامه و تهسیگارهای آشغالدانیها سیگار درست کردند، آرامشی پیدا کرد. علاقۀ وسوسهانگیزش به سیگار به اندازۀ زل زدن به تلفن شدّت پیدا کرده بود. بعدها که با ساختن گل کاغذی چند پِزِتا پول به جیب میزد تسلیِ خاطری موقتی پیدا کرد.
تنهاییِ شبها از هر چیزی شاقتر بود. خیلی از همبندها، مثل خود او در آن فضای نیمهتاریک بیدار میماندند و جرئت نمیکردند کاری بکنند. چون پرستاران شب کنار درِ سنگینی که با قفل و زنجیر محکم شده بود، بیدار بودند. اما یک شب که غم، ماریا را از پا در آورده بود با صدایی آنقدر بلند که زن کنار تخت او بشنود، گفت: «ما کجاییم؟»
صدای واضح و جدیِ زنِ کنار او جواب داد: «وسط جهنم».
زن دیگری، در دوردست که صدایش در تمام آسایشگاه میپیچید، گفت: «میگن اینجا کشورِ عربای مغربییه. درست هم میگن، چون توی تابستون، که ماه پیداش میشه، آدم صدای سگا رو میشنوه که رو به دریا پارس میکنن».
زنجیر قفلها مثل لنگر کشتی بادبانی به صدا درآمد و در باز شد. نگهبانِ سنگدلِ آنجا، که در آن سکوت سمج تنها موجود زنده بود، در طول آسایشگاه شروع به قدم زدن کرد، میرفت و می آمد. ماریا دچار وحشت شد چون میدانست که چه خبر است.
ادامه دارد...
@Fiction_12
(بخش چهارم)
نویسنده: #گابریل_گارسیا_مارگز
ماریا واقعیت ماجرا را برایش بازگو کرد. گفت که نامزد تازهاش با داشتن یک زندگی آبرومند و با نیت ازدواج همیشگی در کلیسای کاتولیک، او را با لباس عروسی و جلویِ محراب کلیسا رها میکند و میرود. پدر و مادرش تصمیم میگیرند که در هر حال جشن را برگزار کنند، و زن تظاهر میکند که اتفاقی نیفتاده و با گروه نوازنده سنتی به پایکوبی سرگرم می شود و بیش از اندازه مشروب مینوشد. آنوقت با حالِ زار و پشیمان از کردهها، نیمه شب به سراغ ساتورنو میآید.
ساتورنو خانه نبود، اما زن کلیدها را در گلدانِ راهرو، جای همیشگی، پیدا کرده و حالا این بود که بی قید و شرط تسلیم شده بود. مرد پرسید: «این یکی چند وقت طول میکشه؟»
و زن با سطری شعر جواب او را داد، گفت: «عشق تا هر وقت طول بکشه همیشگیه».
و حالا بعد از دو سال هنوز همیشگی بود.
ماریا ظاهراً عاقل شده بود. رؤیای هنرپیشه شدن را کنار گذاشته و خود را هم در کار و هم در بستر وقف ساتورنو کرد. در پایانِ سالِ گذشته در گردهمایی شعبدهبازان شرکت کرده بودند و موقع برگشتن، برای اولین بار سری به بارسلون زدند. این شهر را آنقدر دوست داشتند که هشت ماه آنجا ماندند، و وقتی دیگر جا افتادند آپارتمانی در محلۀ هورتا یعنی کاتالونیای واقعی خریدند. آپارتمان پُرسروصدا و بدون نگهبان بود اما گنجایش پنج بچه را هم داشت. خوشبختی آنها رشکبرانگیز بود، تا آن روزِ تعطیلِ آخر هفته که زن اتومبیلی کرایه کرد و به دیدن اقوامش در ساراگوسا رفت و قول داد ساعت هفت شب دوشنبه برگردد. در طلوع آفتاب روز پنج شنبه هنوز از او خبری نبود.
دوشنبۀ هفتۀ بعد، از شرکتی که اتومبیل را بیمه کرده بود تلفن کردند و سراغ ماریا را گرفتند. ساتورنو گفت: «من چیزی نمیدونم، توی ساراگوسا دنبالش بگردین».
و گوشی را گذاشت. یک هفته بعد افسر پلیسی به در خانه آمد و گزارش داد که اتومبیل را اوراق شده در جادهای فرعی، نهصد کیلومتر دورتر از جایی که ماریا آن را رها کرده بود، پیدا کردهاند. افسر میخواست بداند که زن جزییات بیشتری پیرامون ارتباط با دزدی اتومبیل میداند یا نه. ساتورنو داشت گربهاش را غذا میداد و وقتی ماجرا را صادقانه برای پلیس تعریف میکرد سرش را هم بلند نکرد. گفت افسر نباید وقتش را تلف کند چون زنش او را ترک کرده و او خبر ندارد که کجا رفته و با چه کسی رفته. این حرفها را آنقدر با اطمینان بر زبان آورد که افسر ناراحت شد و از پرسشهایی که مطرح کرده بود پوزش خواست. پلیش پرونده را پایان یافته اعلام کرد.
پساز گذشت دو ماه ماریا هنوز با زندگی آسایشگاه خو نگرفته بود. با قاشق و چنگالی که با زنجیر به میز چوبیِ دراز و یُغُز متصل بود اندکی از جیرۀ غذای زندان را میخورد تا زنده بماند و در آن حال از تصویر ژنرال فرانسیسکو فرانکو که بر آن اتاقِ غذاخوریِ تاریک قرون وسطایی سایه افکنده بود، چشم بر نمیداشت. روزهای اول در برابر مراسم هر روزۀ کسالتبار و نیز مراسم دیگر کلیسا، مقاومت نشان میداد. حاضر نبود در حیاطِ ترفیح توپبازی کند. حاضر نبود در کارگاهی پا بگذارد که همبندهایش با پشتکاری پُرتبوتاب حضور پیدا میکردند تا گل کاغذی درست کنند. اما بعداز هفتۀ سوم رفتهرفته در زندگی صومعه جا افتاد. دکترها میگفتند، هر کدام از اینها همینطور شروع کردهاند و جزو جامعه شدهاند.
بیسیگاری، که دو سه روز اول به دست پرستاری که سیگار را به قیمت طلا میفروخت حل شده بود، با ته کشیدن پولِ کمی که ماریا داشت دوباره حکم شکنجه را برایش پیدا کرد. بعد که چند تا از همبندها با روزنامه و تهسیگارهای آشغالدانیها سیگار درست کردند، آرامشی پیدا کرد. علاقۀ وسوسهانگیزش به سیگار به اندازۀ زل زدن به تلفن شدّت پیدا کرده بود. بعدها که با ساختن گل کاغذی چند پِزِتا پول به جیب میزد تسلیِ خاطری موقتی پیدا کرد.
تنهاییِ شبها از هر چیزی شاقتر بود. خیلی از همبندها، مثل خود او در آن فضای نیمهتاریک بیدار میماندند و جرئت نمیکردند کاری بکنند. چون پرستاران شب کنار درِ سنگینی که با قفل و زنجیر محکم شده بود، بیدار بودند. اما یک شب که غم، ماریا را از پا در آورده بود با صدایی آنقدر بلند که زن کنار تخت او بشنود، گفت: «ما کجاییم؟»
صدای واضح و جدیِ زنِ کنار او جواب داد: «وسط جهنم».
زن دیگری، در دوردست که صدایش در تمام آسایشگاه میپیچید، گفت: «میگن اینجا کشورِ عربای مغربییه. درست هم میگن، چون توی تابستون، که ماه پیداش میشه، آدم صدای سگا رو میشنوه که رو به دریا پارس میکنن».
زنجیر قفلها مثل لنگر کشتی بادبانی به صدا درآمد و در باز شد. نگهبانِ سنگدلِ آنجا، که در آن سکوت سمج تنها موجود زنده بود، در طول آسایشگاه شروع به قدم زدن کرد، میرفت و می آمد. ماریا دچار وحشت شد چون میدانست که چه خبر است.
ادامه دارد...
@Fiction_12
فقط اومدم یه تلفن بزنم.
(بخش پنجم)
نویسنده: #گابریل_گارسیا_مارکز
از همان هفتۀ اولی که ماریا پا به آسایشگاه گذاشت، پرستارِ شب رکوراست از او خواست که در اتاقِ نگهبانی به اونزدیک شود. با لحنی روشن و کاسبکارانه از سیگار، از شکلات و «هر چه او بخواهد» یاد کرد و هراسان گفت «همهچیز در اختیارت قرار میگیره» و وقتی ماریا نپذیرفت، شیوهاش را تغییر داد. آن شب که درِ آسایشگاه باز شده بود یک ماه از وقتی گذشته بود که پرستارِ شب خود را شکستخورده دیده بود.
وقتی یقین پیدا کرد که همۀ ساکنان آسایشگاه در خوابند، به تخت ماریا نزدیک شد. در همین وقت بود که ماریا با پشتِ دست به پرستار زد بهطوری که محکم به تخت کناری خورد. پرستار که از کوره در رفته بود از جا برخاست و در میان سروصداهایی که ساکنان مضطرب آسایشگاه به راه انداخته بودند، فریاد زد: «کثافت، کاری میکنم توی این جهنم بپوسی».
تابستان در روز یکشنبۀ اولِ ژوئن، بدون خبر از راه رسید و لازم بود کارهایی انجام بگیرد؛ چون در طولِ مراسم عشای ربانی ساکنان آسایشگاه که عرق از سر و رویشان میریخت شروع کردند پیراهنهای پشمیِ از ریخت افتادهشان را در بیاورند. ماریا با لبخند منظرۀ مضحکِ بیمارانِ لخت را تماشا میکرد که پرستارها در راهرو سر به دنبالشان کرده بودند. او که در آن شلوغی دلش نمیخواست کسی شوخی خشنی با او بکند، تکوتنها به یک دفترِ خلوت پناه برد که داخلش تلفن بیوقفه زنگ میزد. او صدای ملتمسانۀ کسی را پشتِ خط احساس میکرد. ماریا بی آنکه فکر کند گوشی را برداشت، و صدای خندان و دوردستی را شنید که با لذّتِ زیادی صدای گویندۀ اعلام ساعت را تقلید می کرد: «ساعت چهلوپنج و نودودو دقیقه و صدوهفت ثانیه».
ماری که انبساط خاطری پیدا کرده بود، گوشی را گذاشت. میخواست از اتاق بیرون برود که به صرافت افتاد فرصتی استثنایی به چنگ آورده تا از آنجا فرار کند. شش شماره را طوری عجولانه و با هیجانِ زیاد گرفت، که یقین نداشت تلفنِ خانهاش را درست گرفته باشد. درنگ کرد. قلبش داشت از جا کنده میشد. صدای مشتاق و غمانگیزِ زنگِ آشنا را میشنید. یکبار، دوبار، سهبار و سرانجام صدای مردی را شنید که دوستش میداشت. در خانهای بدون حضور او.
«الو؟»
صبر کرد تا بزاقی که راهِ گلویش را بسته بود پایین برود. آهی کشید: «سلام عزیزم».
اشکهایش را فروخورد. در آنطرفِ خط سکوتی کوتاه و گزنده که از حسادت میسوخت سرانجام دقِدلش را خالی کرد: «روسپی!»
و گوشی را محکم روی تلفن زد.
ماریا آنشب، ناگهان خشمش فوران کرد. تصویرِ فرمانده کل را از دیوار اتاق غذاخوری پایین کشید و با همۀ توانش به سمتِ پنجرۀ کثیفِ شیشهای که به باغ باز میشد پرتاب کرد. با سر و روی خونآلود خود را روی زمین انداخت. آنقدر عصبی بود که ضربههای پرستارها که سعی میکردند جلویِ او را بگیرند به جایی نمیرسید. تا اینکه هرکولینا را با دستهای درهم انداخته بینِ درگاه دید که به او خیره شده است. ماریا تسلیم شد. اما او را کشانکشان به بخشِ بیمارانِ خطرناک بردند و با شلنگِ آبِ سرد آرامش کردند. به هر دو پایش تربانتین تزریق کردند. تورم پاها مانع از راه رفتن او میشد. با این همه ماریا به این نتیجه رسید که از هیچ کاری نباید فروگذار کند تا از این جهنم رهایی یابد. هفتۀ بعد، وقتی او را به آسایشگاه برگرداندند، با نوکِ پا به طرف اتاق پرستارِ شب رفت و در زد.
قیمیتی که ماریا پیشنهاد کرد و از پیش هم میخواست، این بود که پرستار پیغامی برای شوهرش بفرستد. پرستار پذیرفت، به این شرط که معاملۀ آنها کاملاً مخفی بماند. انگشت اشارهاش را تحکمآمیز پیش آورد و گفت: «اگه بو ببرن، لاشه تو رو زمین میاندازم».
و به این ترتیب، شنبۀ بعد، ساتورنوی شعبدهباز با وانت خود که برای پیشواز از ماریا آماده کرده بود، به طرفِ آسایشگاهِ زنان راه افتاد. رئیسِ آسایشگاه ساتورنو را درونِ دفترش که مثل محوطۀ رزمناو تمیز و مرتب بود، پذیرفت. گزارشِ محبّتآمیزی از حالِ زنش به او داد. کسی خبر نداشت ماریا از کجا، چگونه یا چهطور به آنجا وارد شده، چون اولین اطلاعات پیرامون ورودش به آسایشگاه همان برگۀ پذیرش رسمی بود که رئیس پس از گفتوگو با ماریا تنظیم کرده بود. تحقیقی که همان روز انجام گرفته بود به جایی نرسید. اما آنچه کنجکاویِ رئیس را بیش از هر چیزی برانگیخت این بود که سراتونو از کجا بو بُرده که همسرش آنجا است. ساتورنو حرفی از پرستار نزد. گفت: «شرکت بیمه به من خبر داد».
رئیس که قانع شده بود سری تکان داد و گفت: «نمیدونم این شرکتای بیمه چهطور از همه چیز اطلاع پیدا میکنن».
و با نگاهی سرسری به پرونده که روی میزش جا داشت، نتیجهگیری کرد که: «تنها چیزی رو که با قاطعیت میتونم بگم اینه که وضعش وخیمه».
ادامه دارد...
@Fiction_12
(بخش پنجم)
نویسنده: #گابریل_گارسیا_مارکز
از همان هفتۀ اولی که ماریا پا به آسایشگاه گذاشت، پرستارِ شب رکوراست از او خواست که در اتاقِ نگهبانی به اونزدیک شود. با لحنی روشن و کاسبکارانه از سیگار، از شکلات و «هر چه او بخواهد» یاد کرد و هراسان گفت «همهچیز در اختیارت قرار میگیره» و وقتی ماریا نپذیرفت، شیوهاش را تغییر داد. آن شب که درِ آسایشگاه باز شده بود یک ماه از وقتی گذشته بود که پرستارِ شب خود را شکستخورده دیده بود.
وقتی یقین پیدا کرد که همۀ ساکنان آسایشگاه در خوابند، به تخت ماریا نزدیک شد. در همین وقت بود که ماریا با پشتِ دست به پرستار زد بهطوری که محکم به تخت کناری خورد. پرستار که از کوره در رفته بود از جا برخاست و در میان سروصداهایی که ساکنان مضطرب آسایشگاه به راه انداخته بودند، فریاد زد: «کثافت، کاری میکنم توی این جهنم بپوسی».
تابستان در روز یکشنبۀ اولِ ژوئن، بدون خبر از راه رسید و لازم بود کارهایی انجام بگیرد؛ چون در طولِ مراسم عشای ربانی ساکنان آسایشگاه که عرق از سر و رویشان میریخت شروع کردند پیراهنهای پشمیِ از ریخت افتادهشان را در بیاورند. ماریا با لبخند منظرۀ مضحکِ بیمارانِ لخت را تماشا میکرد که پرستارها در راهرو سر به دنبالشان کرده بودند. او که در آن شلوغی دلش نمیخواست کسی شوخی خشنی با او بکند، تکوتنها به یک دفترِ خلوت پناه برد که داخلش تلفن بیوقفه زنگ میزد. او صدای ملتمسانۀ کسی را پشتِ خط احساس میکرد. ماریا بی آنکه فکر کند گوشی را برداشت، و صدای خندان و دوردستی را شنید که با لذّتِ زیادی صدای گویندۀ اعلام ساعت را تقلید می کرد: «ساعت چهلوپنج و نودودو دقیقه و صدوهفت ثانیه».
ماری که انبساط خاطری پیدا کرده بود، گوشی را گذاشت. میخواست از اتاق بیرون برود که به صرافت افتاد فرصتی استثنایی به چنگ آورده تا از آنجا فرار کند. شش شماره را طوری عجولانه و با هیجانِ زیاد گرفت، که یقین نداشت تلفنِ خانهاش را درست گرفته باشد. درنگ کرد. قلبش داشت از جا کنده میشد. صدای مشتاق و غمانگیزِ زنگِ آشنا را میشنید. یکبار، دوبار، سهبار و سرانجام صدای مردی را شنید که دوستش میداشت. در خانهای بدون حضور او.
«الو؟»
صبر کرد تا بزاقی که راهِ گلویش را بسته بود پایین برود. آهی کشید: «سلام عزیزم».
اشکهایش را فروخورد. در آنطرفِ خط سکوتی کوتاه و گزنده که از حسادت میسوخت سرانجام دقِدلش را خالی کرد: «روسپی!»
و گوشی را محکم روی تلفن زد.
ماریا آنشب، ناگهان خشمش فوران کرد. تصویرِ فرمانده کل را از دیوار اتاق غذاخوری پایین کشید و با همۀ توانش به سمتِ پنجرۀ کثیفِ شیشهای که به باغ باز میشد پرتاب کرد. با سر و روی خونآلود خود را روی زمین انداخت. آنقدر عصبی بود که ضربههای پرستارها که سعی میکردند جلویِ او را بگیرند به جایی نمیرسید. تا اینکه هرکولینا را با دستهای درهم انداخته بینِ درگاه دید که به او خیره شده است. ماریا تسلیم شد. اما او را کشانکشان به بخشِ بیمارانِ خطرناک بردند و با شلنگِ آبِ سرد آرامش کردند. به هر دو پایش تربانتین تزریق کردند. تورم پاها مانع از راه رفتن او میشد. با این همه ماریا به این نتیجه رسید که از هیچ کاری نباید فروگذار کند تا از این جهنم رهایی یابد. هفتۀ بعد، وقتی او را به آسایشگاه برگرداندند، با نوکِ پا به طرف اتاق پرستارِ شب رفت و در زد.
قیمیتی که ماریا پیشنهاد کرد و از پیش هم میخواست، این بود که پرستار پیغامی برای شوهرش بفرستد. پرستار پذیرفت، به این شرط که معاملۀ آنها کاملاً مخفی بماند. انگشت اشارهاش را تحکمآمیز پیش آورد و گفت: «اگه بو ببرن، لاشه تو رو زمین میاندازم».
و به این ترتیب، شنبۀ بعد، ساتورنوی شعبدهباز با وانت خود که برای پیشواز از ماریا آماده کرده بود، به طرفِ آسایشگاهِ زنان راه افتاد. رئیسِ آسایشگاه ساتورنو را درونِ دفترش که مثل محوطۀ رزمناو تمیز و مرتب بود، پذیرفت. گزارشِ محبّتآمیزی از حالِ زنش به او داد. کسی خبر نداشت ماریا از کجا، چگونه یا چهطور به آنجا وارد شده، چون اولین اطلاعات پیرامون ورودش به آسایشگاه همان برگۀ پذیرش رسمی بود که رئیس پس از گفتوگو با ماریا تنظیم کرده بود. تحقیقی که همان روز انجام گرفته بود به جایی نرسید. اما آنچه کنجکاویِ رئیس را بیش از هر چیزی برانگیخت این بود که سراتونو از کجا بو بُرده که همسرش آنجا است. ساتورنو حرفی از پرستار نزد. گفت: «شرکت بیمه به من خبر داد».
رئیس که قانع شده بود سری تکان داد و گفت: «نمیدونم این شرکتای بیمه چهطور از همه چیز اطلاع پیدا میکنن».
و با نگاهی سرسری به پرونده که روی میزش جا داشت، نتیجهگیری کرد که: «تنها چیزی رو که با قاطعیت میتونم بگم اینه که وضعش وخیمه».
ادامه دارد...
@Fiction_12
فقط اومدم یه تلفن بزنم
(بخش ششم)
نویسنده: #گابریل_گارسیا_مارکز
رئیس اجازه داد با رعایت احتیاطهای لازم، ترتیب ملاقاتی را بدهد. به این شرط که ساتورنوی شعبدهباز قول بدهد به خاطر رعایت حال زنش، بدون چونوچرا مقرراتی را که او اعلام میکند بپذیرد. بهخصوص بر رفتار با ماریا تأکید کرد تا از عود کردنِ حملههای عصبی او، که پیوسته تکرار و خطرناکتر میشد، جلوگیری شود.
ساتورنو گفت: «خیلی عجیبه، چون درسته که اخلاق تندی داره اما همیشه جلوی خودشو میگیره».
دکتر با نگاهی عاقلاندرسفیه گفت: «رفتار بعضیها تا سالها نهفته میمونه و اونوقت یه روز بروز میکنه. رویهمرفته جای شکرش باقییه که تصادفاً به اینجا راه پیدا کرده، چون تخصصِ ما توی مواردییه که مهارتِ زیادی لازم داره».
سپس او را از وسواس عجیبی که ماریا نسبت به تلفن نشان میداد آگاه کرد. گفت: «کاری نکنین که ذوقزده بشه».
ساتورنو با قیافۀ خندانی گفت: «نگران نباشین، دکتر. من توی این کار تخصص دارم».
اتاق ملاقات که ترکیبی از سلول زندان و اقرارگاه بود، سالن پذیرایی سابق صومعه بود. ورود ساتورنو آن غلیان شادی را که زن و شوهر انتظار داشتند به پا نکرد. ماریا وسط اتاق، کنار میز کوچکی با دو صندلی کوچک و گلدانی بدون گل، ایستاده بود. واضح بود که با آن کت ارغوانی که به تنش زار میزد و کفشهای بدترکیبی که به عنوان صدقه به او بخشیده بودند، آمادۀ بیرون رفتن است. هرکولینا با دستهای تا کرده برهم در گوشهای ایستاده بود و کمابیش ناپیدا بود. ماریا با دیدن شوهرش که پا به اتاق گذاشت از جا تکان نخورد و چهرهاش که هنوز جای زخمهای شیشۀ ریز ریز شدۀ پنجره بر آن دیده میشد، هیجانی نشان نداد. بر گونۀ هم بوسههای عادی ردوبدل کردند.
ساتورنو پرسید: «چه احساسی داری؟»
زن گفت: «خوشحالم که بالاخره اومدی اینجا عزیزم، بارها مرگ رو پیشِ چشمم دیدم».
فرصتِ نشستن نداشتند. ماریا با چشمان غرقه در اشک از رنجهای صومعه گفت، از وحشیگریِ پرستارها؛ از غذایی که باید پیش سگها انداخت؛ و از شبهای تمامنشدنیِ وحشتی که نمیگذاشتند چشم برهم بگذارد. «حتی نمیدونم چند روزه اینجام، یا چند ماه یا حتی چند سال، چیزی که میدونم اینه که هر کدوم از قبلی بدتره». و از ته دل آه کشید: «خیال نمیکنم به حال اولم برگردم».
ساتورنو گفت: «دیگه حالا تموم شد».
با سر انگشتانش بر جایِ زخمهای چهره دست میکشید. «شنبهها میام به دیدنت، و اگه دکتر اجازه بده حتی بیشتر میام، خواهی دید، همهچیز به خوبی و خوشی تموم میشه».
زن چشمهای گِردشدهاش را به مرد دوخته بود. ساتورنو سعی میکرد افسونش را، در اجرای تردستیها، در اینجا بهکار بگیرد. با لحن ابلهانۀ دروغگوهای ماهر، که نسخه بدلِ چاشنیزدۀ هشدارهای دکتر بود، با زن حرف میزد و سرانجام نتیجه گرفت: «منظورم اینه که چند روز دیگه لازمه اینجا باشی تا بهبودی کامل پیدا کنی».
ماریا به صرافت موضوع افتاد.
بهتزده گفت: «به خاطرِ خدا، عزیزم، تو دیگه نگو که من دیوونهم».
ساتورنو که سعی میکرد بخندد، گفت: «به چه چیزایی فکر میکنی! آخه به صلاح همهست که یهمدتی دیگه اینجا باشی. البته با شرایط بهتر».
ماریا گفت: «اما من بهت گفتم که فقط اومدم یه تلفن بزنم».
ادامه دارد...
@Fiction_12
(بخش ششم)
نویسنده: #گابریل_گارسیا_مارکز
رئیس اجازه داد با رعایت احتیاطهای لازم، ترتیب ملاقاتی را بدهد. به این شرط که ساتورنوی شعبدهباز قول بدهد به خاطر رعایت حال زنش، بدون چونوچرا مقرراتی را که او اعلام میکند بپذیرد. بهخصوص بر رفتار با ماریا تأکید کرد تا از عود کردنِ حملههای عصبی او، که پیوسته تکرار و خطرناکتر میشد، جلوگیری شود.
ساتورنو گفت: «خیلی عجیبه، چون درسته که اخلاق تندی داره اما همیشه جلوی خودشو میگیره».
دکتر با نگاهی عاقلاندرسفیه گفت: «رفتار بعضیها تا سالها نهفته میمونه و اونوقت یه روز بروز میکنه. رویهمرفته جای شکرش باقییه که تصادفاً به اینجا راه پیدا کرده، چون تخصصِ ما توی مواردییه که مهارتِ زیادی لازم داره».
سپس او را از وسواس عجیبی که ماریا نسبت به تلفن نشان میداد آگاه کرد. گفت: «کاری نکنین که ذوقزده بشه».
ساتورنو با قیافۀ خندانی گفت: «نگران نباشین، دکتر. من توی این کار تخصص دارم».
اتاق ملاقات که ترکیبی از سلول زندان و اقرارگاه بود، سالن پذیرایی سابق صومعه بود. ورود ساتورنو آن غلیان شادی را که زن و شوهر انتظار داشتند به پا نکرد. ماریا وسط اتاق، کنار میز کوچکی با دو صندلی کوچک و گلدانی بدون گل، ایستاده بود. واضح بود که با آن کت ارغوانی که به تنش زار میزد و کفشهای بدترکیبی که به عنوان صدقه به او بخشیده بودند، آمادۀ بیرون رفتن است. هرکولینا با دستهای تا کرده برهم در گوشهای ایستاده بود و کمابیش ناپیدا بود. ماریا با دیدن شوهرش که پا به اتاق گذاشت از جا تکان نخورد و چهرهاش که هنوز جای زخمهای شیشۀ ریز ریز شدۀ پنجره بر آن دیده میشد، هیجانی نشان نداد. بر گونۀ هم بوسههای عادی ردوبدل کردند.
ساتورنو پرسید: «چه احساسی داری؟»
زن گفت: «خوشحالم که بالاخره اومدی اینجا عزیزم، بارها مرگ رو پیشِ چشمم دیدم».
فرصتِ نشستن نداشتند. ماریا با چشمان غرقه در اشک از رنجهای صومعه گفت، از وحشیگریِ پرستارها؛ از غذایی که باید پیش سگها انداخت؛ و از شبهای تمامنشدنیِ وحشتی که نمیگذاشتند چشم برهم بگذارد. «حتی نمیدونم چند روزه اینجام، یا چند ماه یا حتی چند سال، چیزی که میدونم اینه که هر کدوم از قبلی بدتره». و از ته دل آه کشید: «خیال نمیکنم به حال اولم برگردم».
ساتورنو گفت: «دیگه حالا تموم شد».
با سر انگشتانش بر جایِ زخمهای چهره دست میکشید. «شنبهها میام به دیدنت، و اگه دکتر اجازه بده حتی بیشتر میام، خواهی دید، همهچیز به خوبی و خوشی تموم میشه».
زن چشمهای گِردشدهاش را به مرد دوخته بود. ساتورنو سعی میکرد افسونش را، در اجرای تردستیها، در اینجا بهکار بگیرد. با لحن ابلهانۀ دروغگوهای ماهر، که نسخه بدلِ چاشنیزدۀ هشدارهای دکتر بود، با زن حرف میزد و سرانجام نتیجه گرفت: «منظورم اینه که چند روز دیگه لازمه اینجا باشی تا بهبودی کامل پیدا کنی».
ماریا به صرافت موضوع افتاد.
بهتزده گفت: «به خاطرِ خدا، عزیزم، تو دیگه نگو که من دیوونهم».
ساتورنو که سعی میکرد بخندد، گفت: «به چه چیزایی فکر میکنی! آخه به صلاح همهست که یهمدتی دیگه اینجا باشی. البته با شرایط بهتر».
ماریا گفت: «اما من بهت گفتم که فقط اومدم یه تلفن بزنم».
ادامه دارد...
@Fiction_12
فقط اومدم یه تلفن بزنم
(بخش هفتم)
نویسنده: #گابریل_گارسیا_مارکز
ساتورنو نمیدانست در برابر وسواسهای ترسناکِ زن چه واکنشی نشان بدهد. به هرکولینا نگریست. او از فرصت استفاده کرد و به ساعتش اشاره کرد تا بگوید که وقت تمام است. ماریا اشاره را گرفت، به پشت سرش نگاهی انداخت و هرکولینا را دید که آمادۀ حمله است و دارد خیز میگیرد. سپس به گردن شوهرش آویخت و مثل یک زن دیوانۀ واقعی شروع کرد به جیغ کشیدن. ساتورنو تا آنجا که میتوانست با محبتِ تمام خود را از چنگ او رها کرد و به الطاف هرکولینا که او را از پشت سر گرفت، سپرد. هرکولینا بی آنکه فرصت واکنش به ماریا بدهد، با دست چپ دست او را پیچاند، دست آهنین دیگرش را اطراف گلوی زن حلقه کرد و بر سر ساتورنوی شعبدهباز داد کشید:
«برو دیگه!»
ساتورنو وحشتزده پا به فرار گذاشت.
اما شنبۀ بعد که وحشت ملاقات گذشته را از سر گذرانده بود همراه گربه، که لباسی همانند لباس خود به او پوشانده بود، یعنی شلوار چسبان زرد و قرمز لئوتاردوی بزرگ، به آسایشگاه رفت. کلاه سیلندر به سر گذاشته بود و شنل چرخانی که ظاهراً به درد پرواز میخورد پوشیده بود. با وانتِ سیرکِ خود وارد حیاط شد و آنجا نمایش جذابی اجرا کرد که ساعتی طول کشید. ساکنان آسایشگاه از بالکنها با فریادهای گوشخراش و کفزدنهای بیموقع، حالی کردند. همه حضور داشتند بهجز ماریا که نهتنها حاضر نشد او را ملاقات کند بلکه برای تماشا هم پا به بالکن نگذاشت. ساتورنو رنجید.
رئیس او را تسلی داد: «این واکنش عادییه، فراموش میشه».
اما هیچگاه فراموش نشد. ساتورنو بعد از آنکه بیهوده سعی کرد ماریا را ببیند همۀ تلاش خود را بهکار برد تا نامهای به دست او برساند، اما بینتیجه بود. زن چهار بار نامه را بازنکرده و بدون اظهارنظر پس فرستاد. ساتورنو دیگر دنبال نکرد اما مرتب در دفتر نگهبان سیگار میگذاشت، بی آنکه پیجویی کند که به دست ماریا میرسد یا نه. تا اینکه سرانجام واقعیت او را شکست داد.
کسی از عاقبتِ کار ساتورنو خبری پیدا نکرد. از اینکه دوباره ازدواج کرد و راهیِ زادگاهش شد. پیش از ترک بارسلون گربۀ نیمهگرسنه را به دست یکی از دوستدخترهای سربههوایش سپرد؛ که او نیز قول داد برای ماریا سیگار ببرد. اما دختر هم پس از مدّتی دیگر پیدایش نشد. «رُسا رگاس» تعریف میکرد که دوازده سال پیش او را، به سلکِ یه فرقۀ شرقی با سری تراشیده و خرقۀ بلند نارنجی رنگ، در فروشگاه بزرگِ «کورته اینگلس» با شکمی بزرگ دیدهاست. رسا تعریف کرده که چندوقت یکبار برای ماریا سیگار میبرده و چند مشکل ضروریِ او را حل کرده تا اینکه روزی تنها با خرابههای بیمارستان روبهرو میشود که مثل خاطرۀ ناخوشایندی از زمانهای مصیبتبار درهم کوبیده شده. ماریا ظاهراً در آخرین ملاقات خیلی معقول بوده؛ فقط کمی چاق بوده و از آرامش صومعه رضایت داشته و این همان روزی بود که او گربه را برای ماریا برد؛ چون پولی که ساتورنو برای غذایش گذاشته بود ته کشیده بود.
پایان.
@Fiction_12
(بخش هفتم)
نویسنده: #گابریل_گارسیا_مارکز
ساتورنو نمیدانست در برابر وسواسهای ترسناکِ زن چه واکنشی نشان بدهد. به هرکولینا نگریست. او از فرصت استفاده کرد و به ساعتش اشاره کرد تا بگوید که وقت تمام است. ماریا اشاره را گرفت، به پشت سرش نگاهی انداخت و هرکولینا را دید که آمادۀ حمله است و دارد خیز میگیرد. سپس به گردن شوهرش آویخت و مثل یک زن دیوانۀ واقعی شروع کرد به جیغ کشیدن. ساتورنو تا آنجا که میتوانست با محبتِ تمام خود را از چنگ او رها کرد و به الطاف هرکولینا که او را از پشت سر گرفت، سپرد. هرکولینا بی آنکه فرصت واکنش به ماریا بدهد، با دست چپ دست او را پیچاند، دست آهنین دیگرش را اطراف گلوی زن حلقه کرد و بر سر ساتورنوی شعبدهباز داد کشید:
«برو دیگه!»
ساتورنو وحشتزده پا به فرار گذاشت.
اما شنبۀ بعد که وحشت ملاقات گذشته را از سر گذرانده بود همراه گربه، که لباسی همانند لباس خود به او پوشانده بود، یعنی شلوار چسبان زرد و قرمز لئوتاردوی بزرگ، به آسایشگاه رفت. کلاه سیلندر به سر گذاشته بود و شنل چرخانی که ظاهراً به درد پرواز میخورد پوشیده بود. با وانتِ سیرکِ خود وارد حیاط شد و آنجا نمایش جذابی اجرا کرد که ساعتی طول کشید. ساکنان آسایشگاه از بالکنها با فریادهای گوشخراش و کفزدنهای بیموقع، حالی کردند. همه حضور داشتند بهجز ماریا که نهتنها حاضر نشد او را ملاقات کند بلکه برای تماشا هم پا به بالکن نگذاشت. ساتورنو رنجید.
رئیس او را تسلی داد: «این واکنش عادییه، فراموش میشه».
اما هیچگاه فراموش نشد. ساتورنو بعد از آنکه بیهوده سعی کرد ماریا را ببیند همۀ تلاش خود را بهکار برد تا نامهای به دست او برساند، اما بینتیجه بود. زن چهار بار نامه را بازنکرده و بدون اظهارنظر پس فرستاد. ساتورنو دیگر دنبال نکرد اما مرتب در دفتر نگهبان سیگار میگذاشت، بی آنکه پیجویی کند که به دست ماریا میرسد یا نه. تا اینکه سرانجام واقعیت او را شکست داد.
کسی از عاقبتِ کار ساتورنو خبری پیدا نکرد. از اینکه دوباره ازدواج کرد و راهیِ زادگاهش شد. پیش از ترک بارسلون گربۀ نیمهگرسنه را به دست یکی از دوستدخترهای سربههوایش سپرد؛ که او نیز قول داد برای ماریا سیگار ببرد. اما دختر هم پس از مدّتی دیگر پیدایش نشد. «رُسا رگاس» تعریف میکرد که دوازده سال پیش او را، به سلکِ یه فرقۀ شرقی با سری تراشیده و خرقۀ بلند نارنجی رنگ، در فروشگاه بزرگِ «کورته اینگلس» با شکمی بزرگ دیدهاست. رسا تعریف کرده که چندوقت یکبار برای ماریا سیگار میبرده و چند مشکل ضروریِ او را حل کرده تا اینکه روزی تنها با خرابههای بیمارستان روبهرو میشود که مثل خاطرۀ ناخوشایندی از زمانهای مصیبتبار درهم کوبیده شده. ماریا ظاهراً در آخرین ملاقات خیلی معقول بوده؛ فقط کمی چاق بوده و از آرامش صومعه رضایت داشته و این همان روزی بود که او گربه را برای ماریا برد؛ چون پولی که ساتورنو برای غذایش گذاشته بود ته کشیده بود.
پایان.
@Fiction_12
بغلم کن
نوشتۀ #م_سرخوش
وقتی بغلم میکنی، انگار ده سال جوانتر میشوم. لبهایم را که میبوسی، بیست سال جوانتر میشوم. دستهای مهربانت که نوازشم میکنند، سی سال جوانتر میشوم. آنوقت است که خیال میکنم حالا میشود بیایم خواستگاریات و پدرِ پنجاهسالهات، که کمی از من کوچکتر است، راضی میشود با هم زندگی کنیم!
@Fiction_11
نوشتۀ #م_سرخوش
وقتی بغلم میکنی، انگار ده سال جوانتر میشوم. لبهایم را که میبوسی، بیست سال جوانتر میشوم. دستهای مهربانت که نوازشم میکنند، سی سال جوانتر میشوم. آنوقت است که خیال میکنم حالا میشود بیایم خواستگاریات و پدرِ پنجاهسالهات، که کمی از من کوچکتر است، راضی میشود با هم زندگی کنیم!
@Fiction_11
این ماه در گروه #خطبهخط_باهم میخواهیم رمانِ «آقای رئیسجمهور» از نویسندۀ گواتمالایی #میگل_آنخل_آستوریاس را بخوانیم و دربارهاش صحبت کنیم. این رمان بهصورت فایل پیدیاف در کانال گذاشته میشود، اما اگر دوست دارید آن را همراه با گروه بخوانید و در گپوگفتی صمیمانه شرکت کنید، میتوانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11
@Fiction_11
یکی رفت و یکی موند و...
نوشتۀ #م_سرخوش
سلام. ببخشید مزاحم شدم، شما احیاناً دختر رؤیاهایم را ندیدهاید؟ او زیباترین دخترِ دنیاست - البته میدانم این نشانی کافی نیست، چون شاید به چشم شما فقط یک دختر معمولی باشد - کمی هم حواسپرت است. همین چهل سال و سه ماه و بیست و یک روز پیش بود که گفت بیا بازی کنیم. گفتم چه بازیای؟ گفت قایم باشک. سنگ کاغذ قیچی کردیم و من گرگ شدم. چشم گذاشتم. رفت قایم شد. گمانم یادش رفته تا وقتی پیدایش نکنم، گرگ خواهم ماند...
@Fiction_12
نوشتۀ #م_سرخوش
سلام. ببخشید مزاحم شدم، شما احیاناً دختر رؤیاهایم را ندیدهاید؟ او زیباترین دخترِ دنیاست - البته میدانم این نشانی کافی نیست، چون شاید به چشم شما فقط یک دختر معمولی باشد - کمی هم حواسپرت است. همین چهل سال و سه ماه و بیست و یک روز پیش بود که گفت بیا بازی کنیم. گفتم چه بازیای؟ گفت قایم باشک. سنگ کاغذ قیچی کردیم و من گرگ شدم. چشم گذاشتم. رفت قایم شد. گمانم یادش رفته تا وقتی پیدایش نکنم، گرگ خواهم ماند...
@Fiction_12
داستانِ من
نوشتۀ #م_سرخوش
حدوداً ششصد سال پیش بود که من مُردم؛ آن هم چون شوهرم مچم را با نوۀ همسایهمان گرفت. اگر نوۀ همسایهمان آن شب مثل شبهای قبل بهموقع از دیوار به خانۀ خودشان میپرید، شاید میتوانستم چهار-پنج برابر بیشتر زندگی کنم، برای شوهرم بچه بیاورم و وقتی او مُرد - که البته بعداز کُشتن من ملکالموت خیلی هم امانش نداد - با نوۀ همسایهمان ازدواج کنم. اما خب، زندگی همین است دیگر؛ پُر از اما و اگرهای بیهوده... شوهرم با دستهای چروکیده اما هنوز پُرزورش گلوی نازکم را آنقدر فشار داد که نفسم بند آمد. بعد هم رفت به دوستِ صمیمی و همسایۀ قدیمیاش گفت که نوهاش چه دستهگلی به آب دادهاست. دو ریشسفید نشستند با هم مشورت کردند و از آنجا که همسایهمان نمیتوانست برود به پسرش بگوید که پسرش به تازهعروسِ جوانِ همسایه دستدرازی کردهاست، تصمیم گرفتند جنازهام را در چاهِ خشکیدهای که پشتِ حیاط خانه بود، بیندازند و بگویند من گم شدهام، یا شاید فرار کردهام. نوۀ همسایه که کموبیش میدانست شوهرم چهبلایی سرم آوردهاست، از ترس پدرش لام تا کام حرفی نزد، و حق هم داشت. پدرش اگر میفهمید، او را هم در چاه خشک دیگری سربهنیست میکرد و اگر اینطور میشد، مجبور بودم بعد از مرگم باز برایش غصه بخورم.
جنازهام کمکم در تاریکی و نموریِ چاه پوسید و تبدیل شدم به تودهای متعفن از گوشتِ گندیده و خونِ دَلَمهبسته و استخوانهای پوک و آرزوهای ناکام. وقتی باران میبارید، هربار کمی از خونابه و شیرۀ جنازهام به زمین فرومیرفت و کمکم به اطراف نشت میکرد. این معجونِ عشق و حسرت و درد رفت و رفت تا سالها بعد رسید به چاهِ خانۀ همسایه. آن موقع دیگر نوۀ همسایهمان خودش چند نوۀ جوان داشت. یکی از نوههای نوۀ همسایهمان که از همه بیشتر شبیه به پدربزرگش بود یک روز رفت سرِ چاه، سطل انداخت و آب کشید و نوشید. موقعِ نوشیدن آب، حس کرد از داخل چاه صدای ناله میشنود! صدا جوری درونش پیچید که داشت دیوانهاش میکرد. دچار نوعی حملۀ عصبی شد، تشنج کرد و بیهوش روی زمین افتاد. در عالم بیهوشی دید که صدای ناله از داخلِ چاهِ خشکِ خانۀ همسایه میآید. خیلی زود به هوش آمد و ظاهراً حالش خوب بود، اما بدون این که کسی متوجه شود دوید، از دیوارِ همسایه بالا رفت، خودش را به چاهِ خشک رساند و با سر در چاه افتاد. از آن به بعد، هر دو نسل یک بار یکی از نوادگانِ نوۀ همسایه به دلیلی نامعلوم عاقبتِ کارشان به آن چاهِ خشکیده ختم میشد، جوری که همه خیال میکردند آنها یا گم شدهاند یا فرار کردهاند. این جریان همین طور ادامه داشت تا امروز.
حالا دیگر دهکدۀ ما دهکده نیست، تبدیل به شهرستان شدهاست. امروز خانۀ شوهرم و همسایهمان و چند خانۀ اطراف را کوبیدند تا بهجای آنها یک مجتمع آپارتمانی بسازند. چاهی که من حدود ششصد سال پیش در آن گم شده بودم هم با خاک و نخالههای خانه پُر کردند. من بهشکل یک آهِ سرگردان از چاه بیرون آمدم. جایی نداشتم بروم، جز درونِ سینۀ یکی از نوههای نوۀ نوۀ نوۀ نوۀ نوۀ نوۀ همسایهمان. آنها را خوب میشناسم، چون روزگاری عاشقِ جدّشان بودم. برای همین گشتم و آن حوالی، جوانکی را پیدا کردم که درست همان چشمها و ابروها و مژهها و لبها و قدوقامتِ او را داشت. همان حالتِ نگاهی که دیوانهام میکرد. همان لبهایی که وقتی میبوسیدم، انگار از تنم بیرون میآمدم و بالای سر خودمان پرواز میکردم... نشسته بود و داشت به چیزی فکر میکرد. کنارش یک دفترِ باز بود و خودکاری در دست داشت. انگار چیزی بیقرارش کرده بود. التهاب غریبی در نینی چشمهایش موج میزد. یکدفعه چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید. من همراه با هوای پاک به درونش کشیده شدم. انگار چیزی در وجودش داشت که صدها سال منتظرم مانده بود. درونش منتشر شدم. به تکتک سلولهای بدنش رسیدم. درونش حل شدم...
چشمهایش را باز کرد و تندتند شروع کرد به نوشتن، شروع کرد به تعریف کردنِ داستانِ من.
@Fiction_12
نوشتۀ #م_سرخوش
حدوداً ششصد سال پیش بود که من مُردم؛ آن هم چون شوهرم مچم را با نوۀ همسایهمان گرفت. اگر نوۀ همسایهمان آن شب مثل شبهای قبل بهموقع از دیوار به خانۀ خودشان میپرید، شاید میتوانستم چهار-پنج برابر بیشتر زندگی کنم، برای شوهرم بچه بیاورم و وقتی او مُرد - که البته بعداز کُشتن من ملکالموت خیلی هم امانش نداد - با نوۀ همسایهمان ازدواج کنم. اما خب، زندگی همین است دیگر؛ پُر از اما و اگرهای بیهوده... شوهرم با دستهای چروکیده اما هنوز پُرزورش گلوی نازکم را آنقدر فشار داد که نفسم بند آمد. بعد هم رفت به دوستِ صمیمی و همسایۀ قدیمیاش گفت که نوهاش چه دستهگلی به آب دادهاست. دو ریشسفید نشستند با هم مشورت کردند و از آنجا که همسایهمان نمیتوانست برود به پسرش بگوید که پسرش به تازهعروسِ جوانِ همسایه دستدرازی کردهاست، تصمیم گرفتند جنازهام را در چاهِ خشکیدهای که پشتِ حیاط خانه بود، بیندازند و بگویند من گم شدهام، یا شاید فرار کردهام. نوۀ همسایه که کموبیش میدانست شوهرم چهبلایی سرم آوردهاست، از ترس پدرش لام تا کام حرفی نزد، و حق هم داشت. پدرش اگر میفهمید، او را هم در چاه خشک دیگری سربهنیست میکرد و اگر اینطور میشد، مجبور بودم بعد از مرگم باز برایش غصه بخورم.
جنازهام کمکم در تاریکی و نموریِ چاه پوسید و تبدیل شدم به تودهای متعفن از گوشتِ گندیده و خونِ دَلَمهبسته و استخوانهای پوک و آرزوهای ناکام. وقتی باران میبارید، هربار کمی از خونابه و شیرۀ جنازهام به زمین فرومیرفت و کمکم به اطراف نشت میکرد. این معجونِ عشق و حسرت و درد رفت و رفت تا سالها بعد رسید به چاهِ خانۀ همسایه. آن موقع دیگر نوۀ همسایهمان خودش چند نوۀ جوان داشت. یکی از نوههای نوۀ همسایهمان که از همه بیشتر شبیه به پدربزرگش بود یک روز رفت سرِ چاه، سطل انداخت و آب کشید و نوشید. موقعِ نوشیدن آب، حس کرد از داخل چاه صدای ناله میشنود! صدا جوری درونش پیچید که داشت دیوانهاش میکرد. دچار نوعی حملۀ عصبی شد، تشنج کرد و بیهوش روی زمین افتاد. در عالم بیهوشی دید که صدای ناله از داخلِ چاهِ خشکِ خانۀ همسایه میآید. خیلی زود به هوش آمد و ظاهراً حالش خوب بود، اما بدون این که کسی متوجه شود دوید، از دیوارِ همسایه بالا رفت، خودش را به چاهِ خشک رساند و با سر در چاه افتاد. از آن به بعد، هر دو نسل یک بار یکی از نوادگانِ نوۀ همسایه به دلیلی نامعلوم عاقبتِ کارشان به آن چاهِ خشکیده ختم میشد، جوری که همه خیال میکردند آنها یا گم شدهاند یا فرار کردهاند. این جریان همین طور ادامه داشت تا امروز.
حالا دیگر دهکدۀ ما دهکده نیست، تبدیل به شهرستان شدهاست. امروز خانۀ شوهرم و همسایهمان و چند خانۀ اطراف را کوبیدند تا بهجای آنها یک مجتمع آپارتمانی بسازند. چاهی که من حدود ششصد سال پیش در آن گم شده بودم هم با خاک و نخالههای خانه پُر کردند. من بهشکل یک آهِ سرگردان از چاه بیرون آمدم. جایی نداشتم بروم، جز درونِ سینۀ یکی از نوههای نوۀ نوۀ نوۀ نوۀ نوۀ نوۀ همسایهمان. آنها را خوب میشناسم، چون روزگاری عاشقِ جدّشان بودم. برای همین گشتم و آن حوالی، جوانکی را پیدا کردم که درست همان چشمها و ابروها و مژهها و لبها و قدوقامتِ او را داشت. همان حالتِ نگاهی که دیوانهام میکرد. همان لبهایی که وقتی میبوسیدم، انگار از تنم بیرون میآمدم و بالای سر خودمان پرواز میکردم... نشسته بود و داشت به چیزی فکر میکرد. کنارش یک دفترِ باز بود و خودکاری در دست داشت. انگار چیزی بیقرارش کرده بود. التهاب غریبی در نینی چشمهایش موج میزد. یکدفعه چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید. من همراه با هوای پاک به درونش کشیده شدم. انگار چیزی در وجودش داشت که صدها سال منتظرم مانده بود. درونش منتشر شدم. به تکتک سلولهای بدنش رسیدم. درونش حل شدم...
چشمهایش را باز کرد و تندتند شروع کرد به نوشتن، شروع کرد به تعریف کردنِ داستانِ من.
@Fiction_12
تا انتهای دیماه، در گروه #خطبهخط_باهم میخواهیم مجموعه داستانهای کوتاه «بادبادک» از نویسندۀ انگلیسی #سامرست_موام را بخوانیم و دربارهاش صحبت کنیم. این مجموعهداستان بهصورت فایل پیدیاف در کانال گذاشته میشود، اما اگر دوست دارید آن را همراه با گروه بخوانید و در گپوگفتی صمیمانه شرکت کنید، میتوانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11
@Fiction_11
#پاراگراف
وقتی در فضایی تنگوتاریک گیر میافتی، فقط از مرگ نمیترسی؛ ترسناکترین تصورت این است که شاید مجبور باشی برای همیشه در آن فضای خفقانآور زندگی کنی...
#هاروکی_موراکامی
از کتاب «کشتن کمانداتور»
وقتی در فضایی تنگوتاریک گیر میافتی، فقط از مرگ نمیترسی؛ ترسناکترین تصورت این است که شاید مجبور باشی برای همیشه در آن فضای خفقانآور زندگی کنی...
#هاروکی_موراکامی
از کتاب «کشتن کمانداتور»