𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
245 subscribers
278 photos
11 videos
19 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
سکوت چند ثانیه‌ای بینشون برقرار شد. 
باد سردی وزید و فادیمه لرزید.
ایسو کتش رو درآورد و انداخت روی شونه‌هاش. فادیمه نگاهش کرد و آروم گفت:
- ایسو نکن ...این کارارو نکن. نذار.. بازم دلم برات تنگ بشه.
ایسو ناخودآگاه دستشو بلند کرد و خواست گونه‌ی فادیمه رو نوازش کنه اما وسط راه مشتشو بست و دستشو پایین اورد.
لبخند تلخی زد و دستش رو از روی شونه‌اش برداشت:
+ من که دلم تنگ شده ، دیره فادیمه. من هیچوقت نتونستم ازت دل بکنم.
با نگاه خیره‌ای ، برگشت و اینبار واقعاً رفت.
😭28
بفرمایید؛
ریکت یادتون نره و منتظر نظرای قشنگتونم هستم💘.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=8124466113
💘3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
Başka bir evrende, en güzel halinde :)
قابِ خوشگلم🩶٫٫ ‌‌ ‌ ‌
❤‍🔥13😭5
عاقد خطبه‌ی عقد رو خوند. سکوت سنگینی توی سالن نشسته بود. بعد سرش رو بلند کرد و با لبخند به فادیمه نگاه کرد.
ــ فادیمه کوچاری... آیا شما اسماعیل فورتونا رو به عنوان همسر قانونی خود می‌پذیرید؟
همه منتظر جواب فادیمه بودن.
فادیمه آروم سرش رو بالا آورد.
نگاهش پر از اشک بود.
چند ثانیه فقط به چشمای ایسو خیره موند.
ایسو لبخند می‌زد؛ لبخندی پر از امید، بی‌خبر از طوفانی که توی دل فادیمه برپا بود.
#𝖪𝖺𝗇𝗅ı_𝖦𝖾𝗅𝗂𝗇𝗅𝗂𝗄 | امشب
❤‍🔥12
‌ ‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗇𝗅ı_𝖦𝖾𝗅𝗂𝗇𝗅𝗂𝗄
‌ ‌ ‌𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
❤‍🔥8
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗇𝗅ı_𝖦𝖾𝗅𝗂𝗇𝗅𝗂𝗄 ‌ ‌ ‌𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
‌ ‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗇𝗅ı_𝖦𝖾𝗅𝗂𝗇𝗅𝗂𝗄

‌ ‌
فادیمه با لبخندی که سعی داشت مصنوعی بودنش رو از ایسو قایم کنه، بهش نگاه می‌کرد که با ذوق راجع به عروسیشون حرف می‌زد.
از اون شبی که حرف‌های ایسو و اوروچ رو شنیده بود، راجع به اون راز... اینکه ایسو تمام این مدت حقیقت رو می‌دونسته و ازش قایم کرده، بهش دروغ گفته... هر شب با کابوس از خواب بیدار می‌شد.
اول تصمیم گرفته بود همه‌چیز رو به ایسو بگه و ازش طلاق بگیره، اما بعد نظرش عوض شد. تصمیم گرفت تا فردا شب ایسو رو بازی بده.
ــ فادیمه‌م، به نظرم این لباس خیلی بهت میاد، می‌خوای بری پروش کنی؟
فادیمه تازه به خودش اومد. به لباسی که ایسو بهش اشاره می‌کرد نگاه کرد؛ یه لباس عروس بلند و سنگ‌دوزی شده که واقعاً قشنگ بود.
سرش رو تکون داد، لباس رو از فروشنده گرفت و سمت اتاق پرو رفت. پیش خودش گفت:
"پوشیدنش چه فایده‌ای داره؟ همینو انتخاب می‌کنم."
برای همین حتی لباس رو نپوشید.
چند لحظه بعد صدای ایسو از پشت اتاق پرو اومد.
ــ فادیمه‌م، پوشیدی؟ بیا ببینمت.
فادیمه از اتاق پرو بیرون رفت.
ــ چرا نپوشیدیش؟
+ ایسو، من پوشیدمش. خیلی خوشم اومد، همینو برمی‌داریم.
ــ من که ندیدمت.
+ خب... سورپرایزه تا شب عروسی.
ایسو لبخندی زد.
ــ باشه.
لباس رو گرفتن و از مزون بیرون اومدن.
+ ایسو، من برم کوچاری.
ــ باشه، منم میام.
+ نه، تو برو پیش اوروچ. تدارکات فردا شب رو ببینین.
ایسو با نگرانی بهش نگاه کرد.
ــ خوبی فادیمه‌م؟ انگار یه کم بی‌حالی.
+ خوبم ایسو... فقط خسته شدم.
ایسو روی موهای فادیمه بوسه‌ای زد و ازش خداحافظی کرد.
فادیمه هم راه کوچاری رو در پیش گرفت.
همین که وارد حیاط شد، عادل با دیدن حالش سریع به طرفش اومد.
ــ فادیمه...
بدون اینکه چیزی بگه، اونو توی آغوشش گرفت.
همین که فادیمه خودش رو توی بغل برادرش دید، بغضی که ساعت‌ها توی گلوش مونده بود شکست و با صدای بلند گریه کرد.
بین هق‌هق‌هاش گفت:
+ داداش... یعنی فردا شب همه‌چی تموم میشه...
عادل آروم دستش رو روی سرش کشید.
ــ عزیزِ داداش... چرا این‌قدر خودتو اذیت می‌کنی؟ اگه می‌تونی... ببخشش.
فادیمه سرش رو به نشونه‌ی مخالفت تکون داد.
+ نمی‌تونم داداش... نمی‌تونم...
ــ مطمئنی پشیمون نمیشی؟
فادیمه از بغل عادل جدا شد اشکاش رو پاک کرد
+مطمئنم
-
فادیمه دستی به لباس عروسش کشید.
باز هم لباس عروس پوشیده بود برای بار دوم.
فکر میکرد اینبار با خوشحالی و با ذوق میپوشتش، ولی بازم نشد.
لبخند تلخی زد انگار قرار نبود هیچ وقت این لباس رو با دل خوش بپوشه.
بار اول برای شروع پوشید و اینبار برای پایان دادن به اون شروع.
ایسو خوشحال رو به اوروچ گفت:
+داداش دیگه تمومه.ما قراره خانواده خودمونو بسازیم. بچه دار شم ،من بابا بشم و تو عمو! با فادیمه توی خونه خودمون با خوشحالی زندگی میکنیم. اصلا میریم یه جا دور از این دشمنی!
اوروچ خندید
ــ خوشبخت بشی داداشم
ایسو با لبخند سری تکون داد، غافل از اینکه فادیمه پایان دیگه‌ای برای این قصه برنامه‌ریزی کرده بود.
چند دقیقه بعد، ایسو رفت دنبال فادیمه.
همین که نگاهش به فادیمه افتاد، نفسش برای لحظه‌ای بند اومد.
لباس عروس سفید، تور بلند و لبخند آرومی که روی لب‌های فادیمه بود، باعث شد لبخند ایسو عمیق‌تر بشه.
آروم نزدیکش شد و گفت:
ــ فادیمه‌م... چه خوشگل شدی.
فادیمه فقط لبخند زد؛ لبخندی که ایسو معنی واقعیش رو نمی‌دونست.
چند قدم به سمتش برداشت، دستش رو توی دست ایسو گذاشت و گفت:
+ بریم ایسو؟
ایسو دستش رو محکم‌تر گرفت.
ــ بریم.
دست تو دست هم وارد تالار شدن.
مهمون زیادی دعوت نکرده بودن؛ فقط خانواده‌ی کوچاری، عادل، اوروچ و چند نفر از نزدیک‌ترین آدم‌های زندگیشون حضور داشتن.
همین که وارد سالن شدن، همه از جاشون بلند شدن و با لبخند براشون دست زدن.
ایسو با عشق به فادیمه نگاه می‌کرد، اما فادیمه تمام تلاشش رو می‌کرد اشک‌هایی که پشت چشم‌هاش جمع شده بود، دیده نشه.
عادل و اوروچ هم به عنوان شاهد کنار میز عقد نشستن.
چند لحظه بعد، عاقد جلو اومد، دفتر عقد رو باز کرد و با لبخند گفت:
ــ اگه اجازه بدین، شروع کنیم.
ایسو و فادیمه با تکون دادن سرشون اجازه دادن.
عاقد خطبه‌ی عقد رو خوند. سکوت سنگینی توی سالن نشسته بود. بعد سرش رو بلند کرد و با لبخند به فادیمه نگاه کرد.
ــ فادیمه کوچاری... آیا شما اسماعیل فورتونا رو به عنوان همسر قانونی خود می‌پذیرید؟
همه منتظر جواب فادیمه بودن.
فادیمه آروم سرش رو بالا آورد.
نگاهش پر از اشک بود.
چند ثانیه فقط به چشمای ایسو خیره موند.
ایسو لبخند می‌زد؛ لبخندی پر از امید، بی‌خبر از طوفانی که توی دل فادیمه برپا بود.
فادیمه به آرومی از پشت میز بلند شد.
❤‍🔥12💔2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗇𝗅ı_𝖦𝖾𝗅𝗂𝗇𝗅𝗂𝗄 ‌ ‌ فادیمه با لبخندی که سعی داشت مصنوعی بودنش رو از ایسو قایم کنه، بهش نگاه می‌کرد که با ذوق راجع به عروسیشون حرف می‌زد. از اون شبی که حرف‌های ایسو و اوروچ رو شنیده بود، راجع به اون راز... اینکه ایسو تمام…
همه با تعجب بهش نگاه کردن.
ایسو هم از جاش نیم‌خیز شد.
ــ فادیمه‌م...؟
فادیمه بدون اینکه نگاهش رو از ایسو برداره، با صدایی آروم اما محکم گفت:
+ نه...
سکوت...
انگار زمان برای چند ثانیه از حرکت ایستاد.
لبخند از روی لب‌های ایسو محو شد.
عاقد با ناباوری به فادیمه نگاه می‌کرد و هیچ‌کس جرئت حرف زدن نداشت.
فادیمه از جاش بلند شد و با قدم‌های آروم به سمت درِ خروجی تالار رفت.
ایسو تازه از شوکی که بهش وارد شده بود بیرون اومد و با عجله دنبالش دوید.
ــ فادیمه... فادیمه، صبر کن! چیشده؟
فادیمه ایستاد و آروم به سمتش چرخید.
اطرافشون کسی نبود.
چند لحظه فقط به چشمای ایسو خیره موند؛ بعد با صدایی که از خشم و بغض می‌لرزید گفت:
+ چیشده؟... هنوز تازه می‌پرسی چیشده ایسو؟
یه قدم بهش نزدیک‌تر شد.
+ بذار من بگم چیشده...
تو به من دروغ گفتی.
با وجود اینکه بهت گفته بودم، ایسو... بین ما هیچ رازی نباشه.
گفته بودم رازی که خانواده‌ت مخفی میکنن رو بهم بگو.
اما تو توی چشمام نگاه کردی و گفتی هیچی نمی‌دونی...
صدای فادیمه بلندتر شد.
+ یادت هست چی بهت گفتم؟ گفتم اگه بفهمم می‌دونستی و ازم قایم کردی...خودم از صخره پرتت میکنم پایین بفرما اینم صخره!
ایسو با ناباوری بهش خیره مونده بود.
همه‌چیز...
فادیمه همه‌چیز رو فهمیده بود.
لب‌هاش لرزید.
ــ فادیمه... من...
فادیمه دستش رو بالا آورد و حرفش رو برید.
+ هیس...
هیس، ایسو...
اون موقع که باید حرف می‌زدی، سکوت کردی.
الانم نمی‌خوام هیچ‌کدوم از دلیل‌هات رو بشنوم.
آروم پشتش رو به ایسو کرد و خواست از اونجا بره.
همون لحظه صدایی از پشت سرشون بلند شد.
ــ ایسو... گفته بودم بهای خیانتت رو میدی.
هر دو با تعجب به سمت صدا برگشتن...
و همون لحظه، صدای شلیکی سکوت شب رو شکست.
همه‌چیز برای چند ثانیه تو سکوت فرو رفت.
فادیمه با بغض به صحنه‌ی روبه‌روش خیره موند.
نمی‌تونست چیزی رو که می‌دید باور کنه.
ایسو روی زمین افتاده بود. چشماش نیمه‌باز بود و نفس‌هاش به سختی بالا می‌اومد.
شریف بعد از شلیک، بدون اینکه حتی پشت سرش رو نگاه کنه، فرار کرد.
پاهای فادیمه دیگه توان نگه داشتنش رو نداشتن.
با زانو روی زمین افتاد و خودش رو کنار ایسو رسوند. آروم سر ایسو رو روی پاهاش گذاشت و اشک‌هاش بی‌اختیار روی صورتش می‌چکیدن.
ایسو با آخرین توانش لب زد:
ــ می‌خواستم... بعد از عروسی... همه‌چی رو بهت بگم...
فادیمه هق‌هق‌کنان سرش رو تکون داد.
+ باشه... باشه ایسوم... میبخشمت... فقط حرف بزن... خواهش می‌کنم...
دست‌های لرزون ایسو بالا اومد. آروم تار مویی که روی صورت فادیمه افتاده بود رو کنار زد.
لبخند خیلی کمرنگی روی لب‌هاش نشست.
ــ دوستت دارم... فادیمه‌م...
دستش آروم روی صورت فادیمه سُر خورد و بی‌حرکت موند.
فادیمه برای چند لحظه فقط به چهره‌ی ایسو خیره شد؛ انگار هنوز منتظر بود دوباره چشم‌هاش رو باز کنه.
اما سکوت ،
تنها چیزی بود که باقی مونده بود.
فادیمه با تمام وجود فریاد زد.
+ ایسوووو...
حالا فقط فادیمه مونده بود و یه لباس عروس خونی...!

"پایان"
❤‍🔥13💔8
http://t.me/HidenChat_Bot?start=7835997818
منتظر نظراتتون هستم حقیقتا این لباس عروس خونی فانتزی من برای سریال بود که ننوشتنش😂
😭4
اگر اون روز توی سوملا ، راز فاش نمیشد..سرنوشت ایسو و فادیمه چجوری رقم میخورد؟
بعضی وقتا فقط لازمه زمان اتفاقات تغییر کنن.
توی این فن‌فیک،راز توی سوملا فاش نمیشه و سرنوشت جور دیگه‌ای باهاشون تا میکنه.
ولی این بار، عشقشون از غرور، حقیقت و سرنوشت قوی‌تره یا بازم محکوم به از دست دادن همدیگه‌ان؟
#𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
@Evimizz1 | از اینجا بخونید
❤‍🔥35
این چه نگاهیه ایسو فورتونا؟ :)
😭31❤‍🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من عاشق این دیالوگ شریفمممم و خیلی باهاش موافقم😭
🤝11💔3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از حق نگذریم این ورژن النی رو هم خیلی دوست داشتم😂
🤝12
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تایپم:
کسی که با هم بریم دعوا😌😂
🤣16
امشب یه وانشاتِ خوشگل داریم🫴🏼❤️‍🔥 . . .
❤‍🔥14
‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗓𝖺
‌ ‌ ‌𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
❤‍🔥15🤣1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗓𝖺 ‌ ‌ ‌𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗓𝖺

صدای ترمز و بعدش یه برخورد نه‌چندان شدید گوش فادیمه‌رو پر کرد و آخرین تصویری که دید ، سیاهی بود.
-
ایسو با عجله و نفس نفس فادیمه رو به بیمارستان رسونده بود و منتظر روی صندلی نشسته بود.
با دیدن پرستار بلند شد و سمتش رفت.
+ میتونم ببینمش؟
- کیو؟
+ فادیمه..الان اوردمش!
- چه نسبتی باهاش دارید؟
چند ثانیه سکوت کرد.
گلوش خشک شده بود.
چشماشو روی هم فشار داد و با صدای آرومی گفت:
+ شوهرش..بودم!
با گفتن کلمه‌ی "بودم" انگار خودش بیشتر از هر کسی درد کشید.
پرستار سرشو تکون داد.
- سرم زدیم براش ، به خاطر ترس اینجوری شده وگرنه مشکلی نیست.
ایسو سمت اتاقی که فادیمه بود رفت.
بادیدن فادیمه‌ای که چشماش بسته بود و سرم توی دستش بود ، نفس عمیقی کشید و دستشو رو صورتش گذاشت.
با خودش میگفت شاید بهتره همینطور بزارمش و برم،ممکنه بیدار بشه و از اینجا بودنم عصبی شه ولی در نهایت افکارشو پس زد و سمت تختش رفت.
اول خواست بوسه‌ای روی پیشونیش بزاره ولی با یادآوری اینکه هر لحظه ممکنه چشماشو باز کنه ، بیخیال شد و فقط موهاشو نوازش کرد.
روی صندلی کنار تخت نشست و به چهره‌ی فادیمه خیره‌ شد.
ناخودآگاه لبخندی روی لبش اومد و با تردید دستشو سمت دست فادیمه برد.
وسط راه دستشو برای چند لحظه نگه داشت و نفس عمیقی کشید‌.
بعد با جرئتی که نمیدونست به یکباره چطور پیداش کرد ، دست فادیمه رو گرفت.
محکم گرفته بود اما نه طوری که فادیمه بیدار بشه.
سرش روی تخت گذاشت و خیره‌ی چهره‌ش شد که خوابش برد.
چند دقیقه بعد ، فادیمه چشماش و باز کرد و اولین چیزی که دید ، سقف سفید اتاقش بود.
با چند بار پلک زدن دیدش واضح شد که دستی رو توی دستش حس کرد.
خیلی دلش میخواست که اون دست ، دست کسی باشه که توی ذهنشه اما با خودش گفت ممکن نیست و یا آلیناست یا داداشش.
با لب های آویزون سمت دستش برگشت و با چیزی که دید متعجب شد.
- آره ولی..ما که تو خانواده‌مون کله زرد نداریم!
چند لحظه طول کشید و بعد با فهمیدن اینکه ایسو کنارشه،ناخودآگاه لبخندی روی لباش اومد.
آروم و طوری که ایسو متوجه نشه ، برگشت سمتش.
چند ثانیه نگاهش روی دستاشون قفل شد و بعد دست دیگه‌ش رو تو موهای ایسو برد.
با آرامش موهاشو نوازش کرد و در نهایت با ترس اینکه ایسو بیدار میشه ، دستشو عقب کشید ؛ غافل از اینکه ایسو متوجه شده بود.
به محض عقب کشیدن فادیمه ، ایسو چشماش و باز کرد و سرش و بالا اورد.
فادیمه سعی نکرد لبخندشو پنهون کنه و ایسو هم لبخند کوچیکی زد.
- اینجا چیکار میکنی کیلچوک؟
+ تورو آوردمت بیمارستان..تصادف کردی!
فادیمه با یادآوری تصادفش ، ناخودآگاه دستش که تو دست ایسو بود شل شد و ولش کرد.
ایسو با تصور اینکه فادیمه نمیخوادش ، لبخندش محو شد و دستشو به طور کامل ول کرد.
چند ثانیه نگاهش کرد و بعد بلند شد که بیرون بره.
+ میرم کارای مرخصیتو بکنم...میتونم تا کوچاری ببرمت ، یعنی...شبه،تنها نری!
فادیمه با تعجب از تغییر یهوییش،بلند شد و روی تخت نشست.
ایسو بدون اینکه پشتشو نگاه کنه رفت و بعد چند دقیقه با پرستار برگشت.
پرستار سرم و از دستش در آورد و فادیمه از سوزشش چشماشو رو هم فشار داد که از چشم ایسو دور نموند.
+ خانوم پرستار یکم آروم تر!
پرستار که زن سالخورده‌ای بود ، با لبخند به فادیمه نگاه کرد و چشمکی زد.
فادیمه‌ هم همینکارو کرد که پرستار از اتاق بیرون رفت.
با ایسو از بیمارستان بیرون اومد و با دیدن بارون ، ناخوداگاه سمت ایسو برگشت.
ایسو به هوا نگاهی انداخت و گفت:
+ ماشین یکم اون‌ور تره...باید پیاده بریم
فادیمه سری تکون داد و منتظر بود که اول ایسو حرکت کنه.
ایسو با دیدن فادیمه که دستاشو محکم توی هم جمع کرده بود ، فهمید که سردشه.
کتشو از تنش در اورد و به آرومی روی شونه‌های فادیمه انداخت.
فادیمه با خجالت نگاهش کرد که لبخند کوچیکی زد و با اشاره به فادیمه ، سمت ماشین راه افتاد.
-
بعد از حدود نیم ساعت ، روی پل سنگی رسیده بودن که ایسو ماشین و نگه داشت.
فادیمنه با تعجب نگاهش کرد که ایسو چتری و از پشت ماشین برداشت و بهش اشاره زد که پیاده بشه.
فادیمه همینکارو کرد و سمتش رفت که ایسو چترو رو سر هردوشون گرفت و نفسی عمیقی کشید.
+ فادیمه..
+ تو میخوای...
+ بری؟
فادیمه با تعجب ابروهاشو بالا داد و گفت:
- کجا برم؟
+ امروز بعد مدت ها دیدمت..میشه..نری؟
فادیمه چند لحظه به چشمای خیس ایسو خیره شد. بارون تندتر میزد و صدای ریزشش روی چتر تنها صدای بینشون بود.
- نمیدونم... یعنی... تو واقعا میخوای بمونم؟
ایسو نفس عمیقی کشید و چتر رو یکم کج کرد تا بارون به فادیمه نزنه.
❤‍🔥22
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗓𝖺 ‌ ‌ ‌𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
+ میخوام
فادیمه لبشو گاز گرفت. دلش میخواست باورش کنه.
چند قدمی از زیر چتر بیرون رفت و زیر بارون ایستاد.
بارون موهاشو خیس کرد.
ایسو سریع رفت سمتش و چتر رو دوباره گرفت بالای سرش.
نزدیک هم بودن، خیلی نزدیک.
+ ولش کن اصلا!مریض میشی... بیا بریم.
فادیمه سرش رو بلند کرد.
نگاهش مستقیم به چشمای ایسو دوخته شد.
- چرا اون روز رفتی؟
ایسو مکث کرد. نگاهش رو دزدید و بعد دوباره برگشت.
+ چون ترسیدم... ترسیدم که اگه بمونم، تورو اذیت کنم. ولی الان میدونم که اگه برم، خودم اذیت میشم.
فادیمه بدون اینکه حرفی بزنه، دستش رو دراز کرد و دست ایسو رو گرفت.
همونطور که توی بیمارستان گرفته بود، محکم و آروم.
نگاهشون به هم گره خورد.
چتر کم‌کم کج شد و بارون روی هر دوتاشون بارید اما هیچکدومشون اهمیت ندادن.
ایسو آروم جلو آمد و پیشونیش رو روی پیشونی فادیمه گذاشت. نفس‌هاشون یکی شد.
+ میتونم؟
فادیمه فقط لبخند زد و چشماش رو بست.
ایسو لبهاش رو آروم روی لبهای فادیمه گذاشت.
بوسه‌ی کوتاه، خیس از بارون و پر از تمام حرفهایی که نگفته بودن.
چتر از دست ایسو افتاد ، ولی هیچکدومشون اهمیت ندادن ، چون که تو آغوشِ هم بودن و این مهم بود.
❤‍🔥31
بفرمایید
منتظر نظرای قشنگتون هستم🫶🏼؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=8124466113
💘4
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗓𝖺 ‌ ‌ ‌𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
دوست دارم مشکل اونایی که ریکت خنده زدنو بدونم😔.
🤝12
‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖡𝖺𝖻𝖺_𝖮ğ𝗎𝗅_𝖲𝖺𝖻𝖺𝗁ı
‌ ‌ ‌𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
❤‍🔥13😭4