𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
246 subscribers
279 photos
10 videos
19 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
"اگر یه روز خواستی با کسی حرف بزنی مثلِ قبل...من هستم."
#𝖡𝖾𝗇_𝗏𝖺𝗋𝗂𝗆 | از اینجا بخونید @Evimizz1
❤‍🔥12
گفته بودی كه چرا محو تماشای منی؟
آنچنان مات كه یك دم مژه بر هم نزنی!
مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی :)
❤‍🔥11
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖡𝖾𝗇_𝗏𝖺𝗋𝗂𝗆 ‌ ‌ ‌𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖡𝖾𝗇_𝗏𝖺𝗋𝗂𝗆

اوروچ آشفته توی بیمارستان این طرف و اون طرف می‌رفت‌.
تو فکر بود و نمیدونست باید اول به کی بگه که فادیمه رو یادش اومد.
چشماش و روی هم فشار داد و نفسشو بیرون داد.
گوشیش رو دراورد و شماره‌ی فادیمه رو گرفت‌.
فادیمه که دلشوره‌ی عجیبی داشت و تازه دوش گرفته بود ، با دیدن اسم اوروچ روی صفحه‌ی گوشیش ابروهاشو بالا داد و با تردد جواب داد‌.
- بله؟
+ هوف..فادیمه ، حال ایسو ..اصلا خوب نیست‌. گفتم شاید بخوای ببینیش و..شاید با دیدنت خوب شه. اگه خواستی..دیر نکن!
چیزی درون فادیمه تکون خورد.
قلبش؟
پوزخندی زد و با گفتن یه کلمه گوشی رو قطع کرد.
- خداحافظ
در ظاهر ، فقط یه کلمه‌ی ساده گفته بود و تموم شده بود اما درونش چیزی فراتر از اینها بود.
بعد قطع کردن تلفن ، همینجوری به روبه‌روش زل زده بود و توی فکر بود.
با خودش میگفت شاید بهتره به‌خاطر روزهای گذشته باید بره و بعد دوباره میگفت مگه وقتی من برگه‌ی طلاق امضا شده رو دیدم حالم خوب بود؟
اون هیچوقت بهم سر نزد.
با وجود نگرانی که داشت ، بلند شد و موهاش و خشک کرد.
وقتی اوروچ ایسو رو دیده بود ، بهش گفته بود " جعبه‌ ای که روی میز هست و به فادیمه برسون"
اوروچ برای اینکه حال برادرش بد نشه،نگفته بود که به فادیمه زنگ زده بوده و اون نیومده.
با چیزایی که از دکتر شنیده بود،شوکه شده بود.
چطور می‌تونست از همچین چیزی خبر نداشته باشه؟
اوروچ سوار ماشینش شد و با نهایت سرعت به سمت کوچاری روند.
فادیمه خونه تنها بود و با شنیدن صدای در، با خیال اینکه ممکنه از اهالی خونه باشن سمت در رفت و باز کرد ، ولی اوروچ و دید.
- اینجا چیکار میکنی؟
+ فادیمه..ایسو بهم گفت یه چیزی رو بهت برسونم. حداقل اگه نمیخوای ببینیش،بزار اونو بهت بدم.
فادیمه کلمه‌ی "نمیخوای ببینیش" رو توی ذهنش مرور کرد.
نمیخواست ببینتش؟ قطعا میخواست.
حتی اگر میتونست ، مغز و منطقِ مسخره‌ش رو همین الان میکند دور مینداخت و سمت ایسو میدویید.
اگر میتونست ، برمیگشت به ماه ها قبل و دست ایسو رو میگرفت فرار می‌کرد که این دشمنی یه بار دیگه دامنشونو نگیره.
- چی میخواد بهم بده؟
+ تو خونه‌ی خودشه..گفتم بهتره ببرمت همونجا.
- من نه با تو و نه با هیچکدوم از فورتونا ها ، هیچ جا نمیام. بعدشم خودش چشه مگه؟ میاورد دیگه!
+ اگه بیای ..بهت توضیح میدم. نیازی نیست بترسی،میتونی با ماشین خودت بیای‌.
فادیمه با چند ثانیه فکر و پس زدن صدای مغزش،نفسشو محکم بیرون داد‌ و وارد خونه شد.
کتشو پوشید و سوییچ ماشینشو برداشت.
اوروچ سوار ماشین خودش شده بود و منتظر فادیمه بود.
وقتی فادیمه سوار شد ، هر دو حرکت کردن.
جز اوروچ و یه تعداد انگشت شمارِ دیگه، هیچکس خونه‌ی ایسورو نمیشناخت.
بعد از اینکه ایسو و فادیمه از هم طلاق گرفتن ، ایسو دیگه با خانواده‌ش ، به جز اوروچ ارتباطی نداشت‌.
برای دور بودن از اونا خودش یه‌خونه‌ی جدا گرفته بود.
البته بعد از اینکارش،همه‌جا پیچیده بود که بعد طلاق از همسرش خونه‌ی جدا از خانواده‌ش گرفته اما با این حال کسی نمیدونست خونه‌ش کجاست.
فادیمه جزو اون ادم ها حساب نمیشد‌.
هیچکس نمیدونست که فادیمه از کجا فهمیده ، جز خودش.
وقتی جلوی در خونه‌ی ایسو رسیدن،جفتشون از ماشین پیاده شدن.
اوروچ با کلید درو باز کرد و گفت:
- من..میرم بیمارستان. گفتش یه جعبه‌ست که روی میزه..راحت پیداش میکنی.کاری داشتی بهم زنگ بزن‌.
از شنیدن "بیمارستان" تعجب کرده بود.
سرش و تکون داد که اوروچ سوار ماشینش شد و رفت.
خونه‌ش یه طبقه بود و وقتی از پله‌ها بالا رفت،دید که در خونه بازه.
وارد خونه شد و برخلاف تصورش خونه کاملا بی روح بود.
فرش و مبلای کرمی،کابینت ها و میز ها قهوه‌ای بودن و فقط یه چراغ روشن بود.
لبخند ملیح و تلخی زد و زیر لب گفت:
- فورتوناجوک!
با دیدن خونه تعجب کرده بود ، چون به ایسویی که این مدت دیده بود نمیخورد انقد خونه‌ش بی‌روح باشه!
بعد از طلاق ، ایسو لاغر تر شده بود ، چشماش خالی بودن و حتی صورتش هم روح نداشت ولی انگار روحیه‌شو از دست نداده بود. حداقل جلوی فادیمه...
فادیمه ایسویی رو دیده بود که رو کوچاریا اسلحه میکشید و خیلی راحت میگشت.
وقتی به جلوی میز رسید ، چشمش روی قاب عکسی که روی میز بود قفل شد.
عکس عروسیشون رو قاب کرده بود و روی میز گذاشته بود..
دقیقا جلوی قاب عکس،یه جعبه کوچیک چوبی بود.
فادیمه آشفته جعبه رو برداشت و با تردید بازش کرد.
توش یه دفترچه‌ی کوچیک بود و یه دفتر بزرگ.
به خاطر جو خونه و چیزایی که از گذشته یادش اومده بود،بغض گلوی فادیمه رو گرفته بود.
چند بار خواست عقب بکشه و در نهایت دفترچه‌ی کوچیک رو برداشت.
💘17❤‍🔥3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖡𝖾𝗇_𝗏𝖺𝗋𝗂𝗆 ‌ ‌ ‌𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
جلد ساده و قهوه‌ای رنگی داشت.
وقتی دفترچه‌رو باز کرد ، با دیدن نوشته ها متعجب شد.
بالای هر صفحه یه سری تاریخ بود که فادیمه هیچی راجبشون نمیدونست ، تا وقتی که یادداشت هاش رو خوند‌.
" امروز فادیمه رو توی بازار دیدم،حالش بد بود. بهش گفتم "اگر خواستی با کسی حرف بزنی مثلِ قبل،من هستم" ولی بدون اینکه بهم اهمیتی بده از کنارم رد شد و رفت‌."
ورق زد ، یه تاریخ دیگه و یه یادداشت دیگه...
" امروز از دور دیدمش. با آلینا و آکچا بود. داشت میخندید و من میخواستم صداش کنم ولی از ترس اینکه لبخندش محو بشه،عقب کشیدم"
آخرین تاریخ ، برای یک هفته پیش بود.
" آخرین باری که دیدمش ، با ایوبهان و داداشش بود .اولین چیزی که توجهمو جلب کرد، حلقه‌ی تو انگشتش بود. شبیه حلقه‌ی خودمون بود. منم درش نیاوردم. ولی شاید اون اصلا حلقه‌ی ما نبوده؟ شاید‌ دیگه نتونیم برگردیم به هم..."
ناخودآگاه نگاه فادیمه سمت حلقه‌ی توی دستش رفت.
همچنان که اشکاش سرازیر شده بودن‌ ، دستشو بالا اورد و حلقه‌رو بوسید‌.
بعد از ماه ها..اون حلقه‌رو هنوز هم درنیاورده بود.
نتونست نامه های قبلی رو بخونه. دفترچه‌ی کوچیک و سرجاش گذاشت و دستشو جلوی صورتش گرفت.
نمیدونست باید بابت این از کی گله کنه...
با یاداوری اینکه کسی اینجا نیست،به اشکاش اجازه داد که آزادانه جاری بشن‌.
دوباره و با تردید،دستش رو به سمت دفترچه‌ی بزرگ برد‌.
نمیدونست قراره چی بخونه و چقدر شوکه بشه...
شروع به خوندن صفحه‌ی اول کرد.
" سلام فادیمه‌.احتمالا هیچوقت نتونستم این دفترچه رو بهت بدم. شاید خودت پیداش کردی و شاید هم یکی بهت داده. به هر حال خواستم بدونی من خیلی دلم برات تنگ شده.-"
قبل از اینکه ادامه‌ی نامه رو بخونه،توی ذهنش پرسید "پس چرا به اون راحتی طلاقم داد؟ عشقمون ارزش جنگیدن نداشت؟"
و شروع به خوندن ادامه‌ی نامه کرد.
" احتمالا الان میپرسی پس چرا اونقدر راحت طلاقم دادی؟ وقتی نشسته بودم، یکی از اهالی کوچاری اومد و بهم گفت که یه نفر...فکر کنم اسمش تیمور بود ، باهاتون چیکار کرده. گفت تنها کسی که الان تونسته بهش دسترسی پیدا کنه منم.
من آشفته و بدون اینکه برگه‌های طلاق و امضا کنم، راهی ادرسی که بهم داد شدم و از خیلی دور ، شمارو میدیدم‌‌.
احتمالا هیچوقت راجب فاتیح باهات صحبت نکردم. اون داداشمه و چند سالی بود که هیچ ارتباطی باهم نداشتیم. وقتی تورو تو اون حال دیدم،خودم و انقدر ناتوان و ناچار حس کردم که به داداشم زنگ زدم. حاضر نبود برای دشمنمون اینکارو انجام بده ولی به اصرار من ، آدم هاش و فرستاد و شمارو نجات داد.
خواستم بیام جلو ولی همین که یه قدم جلو اومدم و تو از روی صندلی بلند شدی ، رفتی کنار ایوبهان. ازش تشکر کردی و گمونم... اونجا گفتم شاید بهتره چیزی که میخوای و بهت بدم. شاید واقعا ازم متنفری . برگشتم و امضا کردم. بعدم رفتم. راستش آرزوی من همیشه این بود که ببینمت ولی چون تو اینو نمیخواستی ، نزدیک نمیومدم"
اشکای فادیمه یکی پس از دیگری و به سرعت میریختن.
با خوندن هر کلمه صدای ایسو توی مغزش پخش میشد.
ایسو نجاتشون داده بود؟
فادیمه ، داداشش ، زنداداشش و برادرزاده‌ش رو ایسو نجات داده بود و فادیمه هیچوقت اینو نفهمیده بود؟
فادیمه با ورق زدن سعی میکرد بفهمه مشکل ایسو چیه.
" بعد از جداییمون ، خونه‌ی جدا برای خودم گرفتم. همه فکر میکردن من خوبم.راستش مجبور بودم خودم و قوی نشون بدم..بیرون از خونه خوب بودم. ولی توی خونه، یه آدم دیگه بودم.
وقتایی بود که برای روزها غذا نمیخوردم ، شبارو نمیخوابیدم ، نمیدونم چجوری اما روزی ۲ الی ۳ پاکت سیگار میکشیدم.
تا اینکه حالم بد شد و... مجبور شدم برم دکتر."
فادیمه دیگه نتونست ادامه بده‌.
با دستای لرزون دفترچه رو بست و شروع به دوییدن کرد.
اشکاش لحظه ای برای ریختن درنگ نمیکردن و جلوشو تار میدید‌.
پله هارو یکی دوتا پایین رفت.
سوار ماشین شد و با عجله استارت زد.
همچنان که ماشین و حرکت میداد ، ادرس بیمارستان که اوروچ از قبل براش فرستاده بود رو بررسی کرد‌.
با عجله می‌روند.
تموم مسیر اشکاش میریختن.
نمیدونست باعث و بانیِ اینکه نفهمیده بود ایسو نجاتشون داده کی بود؟
نمیدونست چرا هیچوقت نفهمیده ایسو حالش بده که.. کمکش کنه؟
مسیر طولانی رو توی مدت کوتاهی طی کرد تا به جلوی بیمارستان رسید.
وقتی از ماشین پیاده شد ، اشکاشو پاک کرد و سعی کرد بغضش و قورت بده‌.
به دفترچه توی دستش نگاه کرد.
باید با ایسو صحبت میکرد‌.
نباید با گریه کردن حالشو بدتر میکرد.
وارد بیمارستان شد و هر چقدر با چشماش گشت ، اوروچ و ندید‌.
با دیدن تنها پرستاری که از یکی از اتاقا بیرون میومد ، سمتش رفت.
💘16😭4
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖡𝖾𝗇_𝗏𝖺𝗋𝗂𝗆 ‌ ‌ ‌𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
+ ببخشید...ایسو ، یعنی..اسماعیل فورتونا کدوم اتاقه؟ میتونم ببینمش؟
پرستار سمت پذیرش رفت و اسم ایسو رو توی سیستم جست‌و‌جو کرد.
- چه نسبتی باهاش دارید؟
+ همسرش..یعنی همسر سابقش.
سرشو بالا آورد و رنگِ نگاهش عوض شد.
- عزیزم..تو فادیمه‌ای؟
فادیمه با تعجب جواب داد:
+ آره!
پرستار لبش رو گاز گرفت و گفت:
- ایشون تا اخرین لحظه اسم شما رو صدا میزدن..
فادیمه پلکی زد و گفت:
+ ببخشید..یعنی چی تا آخرین لحظه؟
- متاسفم ... حدود نیم ساعت پیش...
فادیمه کلمه‌ی آخر و نشنید و نشنیده میدونست چیشده.
قبل از اینکه موقعیتشو هضم کنه،اشکاش شروع به ریختن کردن.
روی زانوهاش فرود اومد و دفترچه از دستش روی زمین افتاد.
دیر کرده بود...دیر کرده بوده و نتونسته بود بهش بگه حلقه‌ی توی انگشتش،حلقه‌ی خودشونه.
نتونسته بود بگه ازش متنفر نبود و تموم این مدت منتظر بود ببینتش‌.
فقط یه جمله توی ذهنش پخش میشد.
"اگر خواستی با کسی حرف بزنی ، من هستم"
"من هستم"
"من هستم"
"من هستم"
ولی نبود. نبود و فادیمه مونده بود دو تا دفترچه و چند تا نامه.
نامه‌ای که ادامه‌شو نخونده بود.
" دکتر بهم گفت مشکل قلبی دارم.
دوست نداشتم به خاطر بیماریم مجبور بشی کاری رو انجام بدی که دوست نداری‌.
بعد از اینکه کنار ایوبهان و با حلقه دیدمت،فکر کردم که اون حلقه میتونه حلقه‌ی ما نباشه.
راستش زندگی کردن دیگه معنایی برام نداره.
اینو بدون من همیشه دوستت داشتم ، چریک مافیا"
😭31
از آرزوهایِ فادیمه تو #𝖡𝖾𝗇_𝗏𝖺𝗋𝗂𝗆 :)
💔11
Kül
Cem Adrian, Mark Eliyahu
İçimde bir şey kanıyor,
Keskin bir vedanın yarası sızlıyor . . .
💔3
Neyleyim sen yoksan eğer
به نظرم این بیکلام بیشتر وایبشو میده :)
😭4
خودم این چند روز انقدر خوندمش که واقعا حس میکنم جالب نشده😂😭
ولی منتظرِ نظرای قشنگ شما هستم🩷

http://t.me/HidenChat_Bot?start=8124466113
❤‍🔥3
دستم رو توی دستش گرفت و آروم فشارش داد.
ــ پس بیا... اگه این یه خواب بود، هر دوتامون با هم بیدار بشیم.
لبخند زدم. یواشکی دور و برم رو نگاه کردم.
«خداروشکر... بابا هم این اطراف نیست.»
روی نوک پام بلند شدم و ...
به زودی ، از اینجا
@Evimizz1
❤‍🔥8
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪ı𝗋𝗆ı𝗓ı_𝖦𝖾𝖼𝖾𝗆𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝖮𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
❤‍🔥7
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪ı𝗋𝗆ı𝗓ı_𝖦𝖾𝖼𝖾𝗆𝗂𝗓 𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝖮𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪ı𝗋𝗆ı𝗓ı_𝖦𝖾𝖼𝖾𝗆𝗂𝗓

باورم نمی‌شه.
دوباره نگاهی به خودم توی آینه انداختم. انگار هنوز منتظر بودم کسی بیاد و بگه همه‌ی اینا فقط یه خوابه.
دستمو روی دامن لباس حنابندون قرمزم کشیدم و لبخند بی‌اختیاری روی لب‌هام نشست. پارچه‌ی مخملی لباس زیر نور شمعا می‌درخشید و سکه‌های طلاییِ دوخته‌شده روی آستین‌ها و لبه‌ی دامن، با هر حرکت ریز و ظریفی به صدا درمی‌اومدن.
«واقعاً منم...؟»
لبخندم پررنگ‌تر شد، اما فقط چند لحظه دووم آورد.
«یعنی... اوروچ هم خوشش میاد؟»
همین یه فکر کافی بود تا استرس تمام وجودم رو بگیره. اگه از دیدنم خوشش نیاد چی؟ اگه لباسم رو نپسنده؟ اگه وقتی نگاهم می‌کنه، اون برق همیشگی توی چشماش نباشه؟
نفسم رو آروم بیرون دادم و دوباره به تصویرم توی آینه خیره شدم. امشب، بیشتر از هر چیز، دلم می‌خواست وقتی نگاه اوروچ به من می‌افته، برای چند ثانیه دنیا از حرکت بایسته و فقط من رو ببینه.
بعد از اون همه سختی و دردسر، بالاخره داشتیم به هم می‌رسیدیم. بعد از اون همه دشمنی، ناممکن‌ترین حنابندون، بالاخره داشت واقعی می‌شد.
با صدای مامان از افکارم بیرون اومدم.
ــ دخترم، چه خوشگل شدی.
لبخندی بهش زدم. بهم نزدیک شد، دو طرف صورتم رو بین دست‌هاش گرفت و پیشونیم رو بوسید. وقتی سرش رو عقب کشید، چشماش پر از اشک شده بود. لبخند زد و قطره‌ای اشک روی گونه‌ش چکید.
دستم رو بالا آوردم و با انگشت لرزون اشکش رو پاک کردم.
+ نه، نه مامان... امروز نباید گریه کنی. امروز شادترین روز منه!
مامان دستم رو گرفت و بوسید.
ــ اما من هنوز از دیدن دختر کوچولوم سیر نشدم. الان باید بدمش دست اوروچ.
لبخندم عمیق‌تر شد. حتی فکر کردن به زندگی مشترک با اوروچ هم دلم رو گرم می‌کرد.
+ عاعا، خانم کوچاری! فکر نکن از دست من راحت می‌شیا. هر روز خونتونم، تازه علاوه بر خودم، شوهرمم باید تحمل کنین.
مامان خندید.
ــ من که مشکلی ندارم، اما به نظرت بابات می‌تونه شوهرت رو تحمل کنه؟
خندیدم.
+ نه، بابا سرشو می‌شکنه.
مامان هم خندید.
ــ بابات هنوز تا اسم اوروچ میاد، یه نفس عمیق می‌کشه.
همون لحظه بابا وارد اتاق شد.
ــ مادر و دختر، خوب غیبت می‌کنین! انگار نه انگار همه منتظر شمان.
مامان با چشم‌هاش به بابا اشاره کرد و زیر لب، جوری که فقط من بشنوم، گفت:
ــ حسودی می‌کنه.
ریز خندیدم.
بابا اخم شیرینی کرد.
ــ چی می‌گین شما دوتا؟ پچ‌پچ می‌کنین؟
شونه‌ای بالا انداختم.
+ هیچی.
بابا دست‌هاش رو باز کرد.
ــ دختر قشنگم، بیا بغل بابا ببینم.
با ذوق خودم رو توی بغلش انداختم.
بابا محکم بغلم کرد. می‌تونستم بگم بغل بابا خودِ آرامشه؛ همیشه آرومم می‌کنه و الان هم همه‌ی استرس‌هام رو ازم دور کرد.
آروم کنار گوشم گفت:
ــ هر لحظه‌ای که نظرت عوض شد، فقط کافیه بهم بگی و از هیچی نترسی. می‌دونی که اولویت من همیشه تویی.
از بغلش جدا شدم و با لبخند گفتم:
+ بابا! نظرم عوض نمی‌شه. من اوروچ رو دوست دارم. تنها کسی که توی این دنیا می‌تونم کنارش باشم، اوروچه.
بابا به نشونه‌ی تسلیم دست‌هاش رو بالا برد.
ــ باشه، باشه دخترم... هرچی تو بگی.
لبخندی بهش زدم.
بابا تور قرمزرنگ رو روی صورتم انداخت، بعد بازوش رو جلوم گرفت. منم دستم رو دور بازوش حلقه کردم.
ــ بریم دخترم؟
+ بریم.
مامان هم با لبخند نگاهمون می‌کرد.
آروم از پله‌ها پایین رفتیم. چشمم که به اوروچ افتاد، قلبم از شادی لرزید. کت‌وشلوار مشکی خوش‌دوختی پوشیده بود و فوق‌العاده بهش می‌اومد.
با دیدنم، لبخند از روی لب‌هاش محو شد و فقط خیره نگاهم کرد. چند قدم جلو اومد و همون‌جا ایستاد تا از پله‌ها پایین بیایم.
ته دلم گرم شد.
به پایین پله‌ها که رسیدیم، روبه‌رومون ایستاد و دستش رو به سمتم دراز کرد.
نگاهی به بابا انداختم. با لبخند سر تکون داد.
دستم رو از دور بازوی بابا باز کردم و توی دست اوروچ گذاشتم.
شونه‌هاش کمی از حالت انقباض خارج شد و لبخند آرومی گوشه‌ی لبش نشست.
بعد رو به بابا گفت:
ــ با اجازه‌ی شما، الینا رو می‌برم.
بابا چند لحظه چشم‌هاش رو بست، بعد گفت:
ــ مواظب دخترم باش اوروچ.
اوروچ نگاهی به من انداخت و خیره گفت:
ــ جونم رو براش می‌دم.
بابا چند ثانیه به اوروچ نگاه کرد، بعد دستشو روی شونه‌ش گذاشت.
ــ باورت دارم داماد.
بغض کردم.
«بالاخره...»
اوروچ لبخندی به بابا زد و دستشو روی دست بابا که روی شونه‌اش بود گذاشت. بعد آروم از بابام دور شدیم و به سمت صندلی‌ای که وسط حیاط قرار داشت رفتیم.
تمام مسیر، اوروچ مدام نگاهم می‌کرد.
با خجالت گفتم:
+ چیه؟
لبخند محوی زد.
ــ چی چیه؟
💘4
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪ı𝗋𝗆ı𝗓ı_𝖦𝖾𝖼𝖾𝗆𝗂𝗓 باورم نمی‌شه. دوباره نگاهی به خودم توی آینه انداختم. انگار هنوز منتظر بودم کسی بیاد و بگه همه‌ی اینا فقط یه خوابه. دستمو روی دامن لباس حنابندون قرمزم کشیدم و لبخند بی‌اختیاری روی لب‌هام نشست. پارچه‌ی مخملی لباس زیر نور شمعا می‌درخشید…
من هم لبخندی زدم. اوروچ هم متقابل لبخند زد، سرش را به گوشم نزدیک کرد و آروم گفت:
ــ هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه نفر بتونه این‌قدر نفس آدمو بگیره.
حس کردم گر گرفتم و گونه‌هام سرخ شدن.
خداروشکر به صندلی رسیدیم. اوروچ با احتیاط منو روی صندلی نشوند و مواظب بود دامن لباسم زیر پام گیر نکنه.
وقتی می‌خواست ازم دور بشه، آروم زمزمه کرد:
ــ آخرش این لباس قرمز رو تنت دیدم...
بی‌اختیار لبخند زدم و فقط نگاهش کردم. بعد آروم ازم فاصله گرفت.
چند لحظه بعد، فادیمه با یامان که توی بغلش بود، بهم نزدیک شد.
ــ پو پو پو، برادرزاده‌ی قشنگم... خیلی خوشگل شدی.
لبخندی بهش زدم، اما همون لحظه نگران نگاهم روی شکم برآمده‌ی فادیمه موند.
+ فادیمه، یامان چرا بغل توئه؟ تو حامله‌ای، نباید یامان رو بغل کنی.
فادیمه خندید.
ــ خب، مامانت یامان رو داد بغل ایسو و گفت: «پسر منو بگیرین، من برم دخترمو بیارم.» اما این آقا بغل ایسو شروع کرد به گریه کردن، آخرشم اومد بغل عمه‌ش.
یامان دست‌هاش رو به سمتم دراز کرد و با شیرین‌زبونی گفت:
ــ آبجی...
قند توی دلم آب شد. از بغل فادیمه گرفتمش.
یامان کوچولو تازه یه سالش شده بود و تازه شروع کرده بود به حرف زدن.
بوسه‌ای روی گونه‌ش زدم.
+ من قربون آبجی گفتنات بشم.
فادیمه با خنده گفت:
ــ بسه دیگه عمه! یامان رو بده به من، بدمش دست ایسو و حنا رو بیارم.
یامان رو از بغلم گرفت و ازم دور شد.
چراغ‌ها کمی کم‌نور شدن و زن‌ها، در حالی که شمع به دست داشتن، وارد شدن و دورم حلقه زدن.
مامان و خاله امینه آواز حنابندون رو شروع کردن.
با شنیدن آواز، بغض گلوم رو گرفت. نگاهی به مامان انداختم؛ اونم بغض کرده بود. چشمم به بابا افتاد، اون هم حال و روز بهتری نداشت.
قطره‌ای اشک از چشمم چکید.
فادیمه با ظرف حنا جلو اومد و اون رو به دست مامان داد.
مامان جلوی پام زانو زد.
خاله امینه آروم توی گوشم گفت:
ــ اول دستتو باز نکن.
منم به حرفش گوش دادم.
مامان با صدای بلند گفت:
ــ عروس دستشو باز نمی‌کنه!
فادیمه جلو اومد، سکه‌ای کف دستم گذاشت و با خنده گفت:
ــ به عنوان جاریت این کارو می‌کنما.
لبخندی بهش زدم.
مامان حنا رو کف دستم گذاشت.
چشمم به اوروچ افتاد که با لبخند نگاهم می‌کرد.
اوروچ رو صدا زدن. اومد و کنارم نشست.
خاله امینه کوزه‌ی سفالی رو به دستم داد.
از روی صندلی بلند شدم و کوزه رو هفت بار دور سر اوروچ چرخوندم.
بعد، با تمام توان، کوزه رو به زمین کوبیدم.
کوزه شکست و صدای هلهله‌ی همه بلند شد.
اوروچ مقابلم ایستاد، تور رو از روی صورتم کنار زد و بوسه‌ای روی پیشونیم زد.
وقتی لب‌هاش پیشونیم رو لمس کرد، چشم‌هام رو بستم و سرشار از حس خوب شدم.
بعد کمی ازم فاصله گرفت، دستش رو به سمتم دراز کرد و با خم کردن کمرش گفت:
ــ همسر آینده‌م، افتخار رقص می‌دی؟
لبخندی زدم و دستم رو توی دستش گذاشتم.
آهنگ آرومی پخش شد و با هم شروع به رقصیدن کردیم.
اوروچ آروم گفت:
ــ فردا که تموم بشه، دیگه لازم نیست آخر شب ازت خداحافظی کنم.
با لحنی شیطون جواب دادم:
+ فقط قول بده هر روز همین‌قدر عاشقانه نگام کنی.
با نگاهی عمیق و لحنی مطمئن گفت:
ــ اگه یه روز کمتر از امروز عاشقانه نگاهت کردم، اون روز دیگه من نیستم.
لبخندی از ته دل زدم.
همون لحظه یامان بدو بدو به سمتمون اومد، دامن لباسم رو گرفت و با ذوق گفت:
ــ آبجی... آبجی... بغل!
خندیدم، دست‌هام رو از دور اوروچ باز کردم و یامان رو توی بغلم گرفتم.
اوروچ با لبخند نگاهمون کرد و گفت:
ــ ان‌شاءالله بچه‌ی خودمون.
با لبخند بهش نگاه کردم و چیزی نگفتم.
همون موقع بابا و بقیه‌ی خانواده هم با لبخند به سمتمون اومدن.
بابا یامان رو از بغلم گرفت و با لبخند گفت:
ــ پسر شیطون بابا، بیا ببینم.
یامان با ذوق دست‌های کوچولوش رو روی صورت بابا گذاشت و گونه‌ش رو بوسید. لبخند روی لبای بابا عمیق‌تر شد.
منم خندون رفتم سمتشون و گونه‌ی دیگه‌ بابا رو بوسیدم.
بابا با مهربونی دستش رو روی موهام کشید و یه بوسه‌ی آروم روی سرم زد.
ــ الهی قربون هر دوتون برم... خدا همیشه لبخندتون رو حفظ کنه.
بعد از یه رقص خانوادگی، کم‌کم همه سرگرم مهمونا شدن و از کنارمون فاصله گرفتن. برای اولین بار از اول شب، من و اوروچ بین اون همه شلوغی تنها موندیم.
اوروچ آروم نزدیکم شد. تار مویی که روی صورتم افتاده بود رو کنار زد. انگشتاش چند لحظه روی گونه‌م موند، بعد انگار به خودش اومد، نفس کوتاهی کشید و دستش رو عقب کشید.
ــ می‌ترسم، النی...
نگاهش کردم.
+از چی؟
ــ از اینکه همه‌ی اینا یه خواب باشه.
آروم گفتم:
+منم.
دستم رو توی دستش گرفت و آروم فشارش داد.
💘7
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
من هم لبخندی زدم. اوروچ هم متقابل لبخند زد، سرش را به گوشم نزدیک کرد و آروم گفت: ــ هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه نفر بتونه این‌قدر نفس آدمو بگیره. حس کردم گر گرفتم و گونه‌هام سرخ شدن. خداروشکر به صندلی رسیدیم. اوروچ با احتیاط منو روی صندلی نشوند و مواظب بود دامن…
ــ پس بیا... اگه این یه خواب بود، هر دوتامون با هم بیدار بشیم.
لبخند زدم. یواشکی دور و برم رو نگاه کردم. هیچ‌کس حواسش به ما نبود.
«خداروشکر... بابا هم این اطراف نیست.»
روی نوک پام بلند شدم و یه بوسه‌ی کوچیکی روی لبای اوروچ گذاشتم.
اوروچ با تعجب نگاهم کرد.
ــ این چی بود؟
با خنده‌ی ریزی گفتم:
+اثبات اینکه خواب نیست.
اوروچ خندید، پیشونیش رو آروم به پیشونیم تکیه داد و زیر لب گفت:
ــ بهترین اثباتی بود که می‌شد بهم بدی.

پایان
💘8
http://t.me/HidenChat_Bot?start=7835997818
بچه ها نظرتون رو راجب این وانشات بهم بگید و اینکه دوست دارین باز هم از اورال بنویسیم یا نه؟
اینو هم چون درخواستتون بود نوشتیم
💘2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
Başka bir evrende, en güzel halinde :)
Başka bir evrende, en güzel halinde :)
😭13❤‍🔥4💋2💘2
‌ ‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖸ü𝗓ü𝗄
‌ ‌ ‌𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
❤‍🔥11
‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖸ü𝗓ü𝗄

هر کسی با خانواده‌ش دور یه میز نشسته بود.
فضای تالار تاریک بود و صدای حرف زدن مهمونا به قدری بالا بود که صدای آهنگ به گوش نمیرسید.
فادیمه وقتی فهمید حواسشون نیست ، برای چندمین بار بی‌اختیار نگاهش سمت میز فورتوناها کشیده شد.
ایسو مشغول حرف زدن با اوروچ بود...
یا حداقل اینطور وانمود می‌کرد.
وقتی به یکباره همه‌ی صداها قطع شد ، متوجه شد که نوبت رقص عروس و دوماده‌.
با حسرت نگاهشو به استیج دوخت.
نگاه ایسو به فادیمه بود.
فادیمه با دیدن رقص عروس و دوماد ، ناخودآگاه یاد عروسی خودشون و‌...عروسی‌ای که میخواستن دوباره بگیرن افتاد‌.
نفسش تنگ شد و اینو خیلی خوب حس کرد.
نگاهشو از استیج برداشت و با اشاره به آلینا ، به سمت بیرون از سالن رفت.
ایسو رد نگاه فادیمه رو دنبال کرد و به استیج رسید.
ناخودآگاه یاد عروسی خودشون افتاد و وقتی فادیمه بلند شد و بیرون رفت،فهمید که اونم یاد عروسیشون افتاده.
فادیمه پشت ساختمونِ تالار ، توی حیاط وایساده بود.
با شنیدن صدای قدم‌هایی که میومد،حدس زد که کیه و بلند گفت:
- اینجاهم دنبالم اومدی؟
ایسو دست به سینه به دیوار تکیه داد.
+ اومدم.
فادیمه با حرص نگاهش کرد که ایسو وایساد و گفت:
+ فقط من نبودم که یادش افتادم..
فادیمه ابروهاشو بالا داد و متعجب گفت:
- یاد چی افتادی؟
گوشه‌ی لب ایسو بالا رفت و گفت:
+ عروسیمون...بعدم اون عروسی‌ای که قرار بود بگیریم ولی هیچوقت نشد..
فادیمه سعی کرد چیزی که تو چشماش هست رو پنهون کنه که اصلا هم موفق نبود.
خنده‌ی مصنوعی کرد و گفت:
- چرا باید یاد عروسیم با کسی بیوفتم که..ازش..متنفرم؟
جمله‌ی آخرش و با تاکید گفت و با نگاه به اطراف،خواست از جلوی ایسو رد بشه و به تالار برگرده که ایسو مچ دستشو گرفت.
فادیمه با حرص چشماشو روی هم فشار داد و گفت:
- ولم کن مرتیکه!
+ باشه
فادیمه منتظر موند که ولش کنه ولی ول نکرد‌.
به ایسو که نگاه کرد،لبخند محوی رو لبش بود.
بدون اینکه مچشو ول کنه گفت:
+ ترسیدی کسی ببینتمون؟
فادیمه پوزخندی زد و با نگاه تو چشماش گفت:
- نه‌خیر‌‌...بهتره بگیم از اینکه ببینمت بدم میاد!
ایسو با یاداوری اینکه وقتی حواسش نبود فادیمه نگاهش میکرد ، ابروهاش و بالا داد و گفت:
+ اینطوره؟
فادیمه چند ثانیه توی چشماش نگاه کرد و با شدت مچشو از دست ایسو بیرون کشید.
خواست بره که ایسو جلوشو گرفت.
با حرص مشتی به شونه‌ش زد و نفسشو محکم بیرون داد که ایسو گفت:
+ فادیمه...من یه چیزی رو هیچوقت متوجه نشدم.
بعد دستشو به نشونه تسلیم بالابرد و گفت:
+ اگر اینو بگی دیگه میرم!
فادیمه دست به کمر نفس عمیقی کشید.
- خب..چی رو متوجه نشدی؟
+ اگه انقد ازم متنفری...چرا هنوز حلقه‌تو درنیاوردی؟
فادیمه با شنیدن "حلقه" و یادآوری اینکه حلقه‌ش هنوز دستشه، ناخودآگاه دستشو پشتش قایم کرد و هول زده به ایسو نگاه کرد.
با کشیدن نفس عمیقی سریع خودشو جمع و جور کرد و با طعنه گفت:
- حلقه چیزی رو درونت روشن میکنه ایسو فورتونا؟ مثلا...دروغایی که گفتی؟
ایسو لبخند تلخی زد و پشت به فادیمه شروع به حرکت کرد.
هنوز چند قدم برنداشته بود که فادیمه با صدایی که انگار میخواست چیزی رو تلافی کنه گفت:
- خودتم که هنوز درنیاوردیش!
ایسو برای چند ثانیه بی حرکت موند
دست چپشو بالا اورد و به حلقه‌ش نگاه کرد.
با انگشت شصتش حلقه رو لمس کرد و بدون اینکه حرفی بزنه ، نفسشو بیرون داد و بدون اینکه برگرده به راهش ادامه داد.
فادیمه تا رفتن ایسو رو دید، نفسش رو حبس کرد. دستش رو آورد جلو و به حلقه‌ای که هنوز توی انگشتش بود خیره شد.
ناخودآگاه لبش رو گاز گرفت و چشمهاش داغ شد. سریع با پشت دست اشک رو پاک کرد و برگشت تا بره توی تالار.
همینطور که از کنار درخت‌ها رد می‌شد، ناگهان دستی محکم مچش رو گرفت و کشید پشت یه ستون.
فادیمه جیغ کوچیکی کشید وقلبش تو سینه‌اش کوبید.
ایسو بود. با اون نگاه همیشگی.
نفسش طوری تند بود که انگار دویده بود.
+ می‌دونم دارم اشتباه می‌کنم...ولی نتونستم برم.
فادیمه با عصبانیت گفت:
- دیوونه شدی؟! هیس آروم، کسی نباید ببینه...
ایسو حرفش رو قطع کرد:
+ بذار ببینن. بذار همه بدونن که هنوز...
فادیمه دستش رو گذاشت روی سینه‌اش تا حرفش رو قطع کنه:
- هنوز چی ایسو؟ هیچی! دیگه هیچی بین ما نیست!
ایسو دستش رو گرفت و روی سمت چپ سینه‌ش گذاشت:
+ پس چرا با دیدن رقصشون اومدی بیرون؟ چرا هنوز حلقه‌ دستته؟
فادیمه لبش رو گاز گرفت. نگاهش پایین بود. نمی‌تونست توی چشماش نگاه کنه.
ایسو آروم تر گفت:
+ منم درنیاوردمش. نه به خاطر عادت...چون تمومت نکردم.من هیچوقت ادعا نکردم ازت متنفرم و ...نمیتونم متنفر باشم.
😭21❤‍🔥6