𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪ı𝗋𝗆ı𝗓ı_𝖦𝖾𝖼𝖾𝗆𝗂𝗓 𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝖮𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪ı𝗋𝗆ı𝗓ı_𝖦𝖾𝖼𝖾𝗆𝗂𝗓
باورم نمیشه.
دوباره نگاهی به خودم توی آینه انداختم. انگار هنوز منتظر بودم کسی بیاد و بگه همهی اینا فقط یه خوابه.
دستمو روی دامن لباس حنابندون قرمزم کشیدم و لبخند بیاختیاری روی لبهام نشست. پارچهی مخملی لباس زیر نور شمعا میدرخشید و سکههای طلاییِ دوختهشده روی آستینها و لبهی دامن، با هر حرکت ریز و ظریفی به صدا درمیاومدن.
«واقعاً منم...؟»
لبخندم پررنگتر شد، اما فقط چند لحظه دووم آورد.
«یعنی... اوروچ هم خوشش میاد؟»
همین یه فکر کافی بود تا استرس تمام وجودم رو بگیره. اگه از دیدنم خوشش نیاد چی؟ اگه لباسم رو نپسنده؟ اگه وقتی نگاهم میکنه، اون برق همیشگی توی چشماش نباشه؟
نفسم رو آروم بیرون دادم و دوباره به تصویرم توی آینه خیره شدم. امشب، بیشتر از هر چیز، دلم میخواست وقتی نگاه اوروچ به من میافته، برای چند ثانیه دنیا از حرکت بایسته و فقط من رو ببینه.
بعد از اون همه سختی و دردسر، بالاخره داشتیم به هم میرسیدیم. بعد از اون همه دشمنی، ناممکنترین حنابندون، بالاخره داشت واقعی میشد.
با صدای مامان از افکارم بیرون اومدم.
ــ دخترم، چه خوشگل شدی.
لبخندی بهش زدم. بهم نزدیک شد، دو طرف صورتم رو بین دستهاش گرفت و پیشونیم رو بوسید. وقتی سرش رو عقب کشید، چشماش پر از اشک شده بود. لبخند زد و قطرهای اشک روی گونهش چکید.
دستم رو بالا آوردم و با انگشت لرزون اشکش رو پاک کردم.
+ نه، نه مامان... امروز نباید گریه کنی. امروز شادترین روز منه!
مامان دستم رو گرفت و بوسید.
ــ اما من هنوز از دیدن دختر کوچولوم سیر نشدم. الان باید بدمش دست اوروچ.
لبخندم عمیقتر شد. حتی فکر کردن به زندگی مشترک با اوروچ هم دلم رو گرم میکرد.
+ عاعا، خانم کوچاری! فکر نکن از دست من راحت میشیا. هر روز خونتونم، تازه علاوه بر خودم، شوهرمم باید تحمل کنین.
مامان خندید.
ــ من که مشکلی ندارم، اما به نظرت بابات میتونه شوهرت رو تحمل کنه؟
خندیدم.
+ نه، بابا سرشو میشکنه.
مامان هم خندید.
ــ بابات هنوز تا اسم اوروچ میاد، یه نفس عمیق میکشه.
همون لحظه بابا وارد اتاق شد.
ــ مادر و دختر، خوب غیبت میکنین! انگار نه انگار همه منتظر شمان.
مامان با چشمهاش به بابا اشاره کرد و زیر لب، جوری که فقط من بشنوم، گفت:
ــ حسودی میکنه.
ریز خندیدم.
بابا اخم شیرینی کرد.
ــ چی میگین شما دوتا؟ پچپچ میکنین؟
شونهای بالا انداختم.
+ هیچی.
بابا دستهاش رو باز کرد.
ــ دختر قشنگم، بیا بغل بابا ببینم.
با ذوق خودم رو توی بغلش انداختم.
بابا محکم بغلم کرد. میتونستم بگم بغل بابا خودِ آرامشه؛ همیشه آرومم میکنه و الان هم همهی استرسهام رو ازم دور کرد.
آروم کنار گوشم گفت:
ــ هر لحظهای که نظرت عوض شد، فقط کافیه بهم بگی و از هیچی نترسی. میدونی که اولویت من همیشه تویی.
از بغلش جدا شدم و با لبخند گفتم:
+ بابا! نظرم عوض نمیشه. من اوروچ رو دوست دارم. تنها کسی که توی این دنیا میتونم کنارش باشم، اوروچه.
بابا به نشونهی تسلیم دستهاش رو بالا برد.
ــ باشه، باشه دخترم... هرچی تو بگی.
لبخندی بهش زدم.
بابا تور قرمزرنگ رو روی صورتم انداخت، بعد بازوش رو جلوم گرفت. منم دستم رو دور بازوش حلقه کردم.
ــ بریم دخترم؟
+ بریم.
مامان هم با لبخند نگاهمون میکرد.
آروم از پلهها پایین رفتیم. چشمم که به اوروچ افتاد، قلبم از شادی لرزید. کتوشلوار مشکی خوشدوختی پوشیده بود و فوقالعاده بهش میاومد.
با دیدنم، لبخند از روی لبهاش محو شد و فقط خیره نگاهم کرد. چند قدم جلو اومد و همونجا ایستاد تا از پلهها پایین بیایم.
ته دلم گرم شد.
به پایین پلهها که رسیدیم، روبهرومون ایستاد و دستش رو به سمتم دراز کرد.
نگاهی به بابا انداختم. با لبخند سر تکون داد.
دستم رو از دور بازوی بابا باز کردم و توی دست اوروچ گذاشتم.
شونههاش کمی از حالت انقباض خارج شد و لبخند آرومی گوشهی لبش نشست.
بعد رو به بابا گفت:
ــ با اجازهی شما، الینا رو میبرم.
بابا چند لحظه چشمهاش رو بست، بعد گفت:
ــ مواظب دخترم باش اوروچ.
اوروچ نگاهی به من انداخت و خیره گفت:
ــ جونم رو براش میدم.
بابا چند ثانیه به اوروچ نگاه کرد، بعد دستشو روی شونهش گذاشت.
ــ باورت دارم داماد.
بغض کردم.
«بالاخره...»
اوروچ لبخندی به بابا زد و دستشو روی دست بابا که روی شونهاش بود گذاشت. بعد آروم از بابام دور شدیم و به سمت صندلیای که وسط حیاط قرار داشت رفتیم.
تمام مسیر، اوروچ مدام نگاهم میکرد.
با خجالت گفتم:
+ چیه؟
لبخند محوی زد.
ــ چی چیه؟
💘4
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪ı𝗋𝗆ı𝗓ı_𝖦𝖾𝖼𝖾𝗆𝗂𝗓 باورم نمیشه. دوباره نگاهی به خودم توی آینه انداختم. انگار هنوز منتظر بودم کسی بیاد و بگه همهی اینا فقط یه خوابه. دستمو روی دامن لباس حنابندون قرمزم کشیدم و لبخند بیاختیاری روی لبهام نشست. پارچهی مخملی لباس زیر نور شمعا میدرخشید…
من هم لبخندی زدم. اوروچ هم متقابل لبخند زد، سرش را به گوشم نزدیک کرد و آروم گفت:
ــ هیچوقت فکر نمیکردم یه نفر بتونه اینقدر نفس آدمو بگیره.
حس کردم گر گرفتم و گونههام سرخ شدن.
خداروشکر به صندلی رسیدیم. اوروچ با احتیاط منو روی صندلی نشوند و مواظب بود دامن لباسم زیر پام گیر نکنه.
وقتی میخواست ازم دور بشه، آروم زمزمه کرد:
ــ آخرش این لباس قرمز رو تنت دیدم...
بیاختیار لبخند زدم و فقط نگاهش کردم. بعد آروم ازم فاصله گرفت.
چند لحظه بعد، فادیمه با یامان که توی بغلش بود، بهم نزدیک شد.
ــ پو پو پو، برادرزادهی قشنگم... خیلی خوشگل شدی.
لبخندی بهش زدم، اما همون لحظه نگران نگاهم روی شکم برآمدهی فادیمه موند.
+ فادیمه، یامان چرا بغل توئه؟ تو حاملهای، نباید یامان رو بغل کنی.
فادیمه خندید.
ــ خب، مامانت یامان رو داد بغل ایسو و گفت: «پسر منو بگیرین، من برم دخترمو بیارم.» اما این آقا بغل ایسو شروع کرد به گریه کردن، آخرشم اومد بغل عمهش.
یامان دستهاش رو به سمتم دراز کرد و با شیرینزبونی گفت:
ــ آبجی...
قند توی دلم آب شد. از بغل فادیمه گرفتمش.
یامان کوچولو تازه یه سالش شده بود و تازه شروع کرده بود به حرف زدن.
بوسهای روی گونهش زدم.
+ من قربون آبجی گفتنات بشم.
فادیمه با خنده گفت:
ــ بسه دیگه عمه! یامان رو بده به من، بدمش دست ایسو و حنا رو بیارم.
یامان رو از بغلم گرفت و ازم دور شد.
چراغها کمی کمنور شدن و زنها، در حالی که شمع به دست داشتن، وارد شدن و دورم حلقه زدن.
مامان و خاله امینه آواز حنابندون رو شروع کردن.
با شنیدن آواز، بغض گلوم رو گرفت. نگاهی به مامان انداختم؛ اونم بغض کرده بود. چشمم به بابا افتاد، اون هم حال و روز بهتری نداشت.
قطرهای اشک از چشمم چکید.
فادیمه با ظرف حنا جلو اومد و اون رو به دست مامان داد.
مامان جلوی پام زانو زد.
خاله امینه آروم توی گوشم گفت:
ــ اول دستتو باز نکن.
منم به حرفش گوش دادم.
مامان با صدای بلند گفت:
ــ عروس دستشو باز نمیکنه!
فادیمه جلو اومد، سکهای کف دستم گذاشت و با خنده گفت:
ــ به عنوان جاریت این کارو میکنما.
لبخندی بهش زدم.
مامان حنا رو کف دستم گذاشت.
چشمم به اوروچ افتاد که با لبخند نگاهم میکرد.
اوروچ رو صدا زدن. اومد و کنارم نشست.
خاله امینه کوزهی سفالی رو به دستم داد.
از روی صندلی بلند شدم و کوزه رو هفت بار دور سر اوروچ چرخوندم.
بعد، با تمام توان، کوزه رو به زمین کوبیدم.
کوزه شکست و صدای هلهلهی همه بلند شد.
اوروچ مقابلم ایستاد، تور رو از روی صورتم کنار زد و بوسهای روی پیشونیم زد.
وقتی لبهاش پیشونیم رو لمس کرد، چشمهام رو بستم و سرشار از حس خوب شدم.
بعد کمی ازم فاصله گرفت، دستش رو به سمتم دراز کرد و با خم کردن کمرش گفت:
ــ همسر آیندهم، افتخار رقص میدی؟
لبخندی زدم و دستم رو توی دستش گذاشتم.
آهنگ آرومی پخش شد و با هم شروع به رقصیدن کردیم.
اوروچ آروم گفت:
ــ فردا که تموم بشه، دیگه لازم نیست آخر شب ازت خداحافظی کنم.
با لحنی شیطون جواب دادم:
+ فقط قول بده هر روز همینقدر عاشقانه نگام کنی.
با نگاهی عمیق و لحنی مطمئن گفت:
ــ اگه یه روز کمتر از امروز عاشقانه نگاهت کردم، اون روز دیگه من نیستم.
لبخندی از ته دل زدم.
همون لحظه یامان بدو بدو به سمتمون اومد، دامن لباسم رو گرفت و با ذوق گفت:
ــ آبجی... آبجی... بغل!
خندیدم، دستهام رو از دور اوروچ باز کردم و یامان رو توی بغلم گرفتم.
اوروچ با لبخند نگاهمون کرد و گفت:
ــ انشاءالله بچهی خودمون.
با لبخند بهش نگاه کردم و چیزی نگفتم.
همون موقع بابا و بقیهی خانواده هم با لبخند به سمتمون اومدن.
بابا یامان رو از بغلم گرفت و با لبخند گفت:
ــ پسر شیطون بابا، بیا ببینم.
یامان با ذوق دستهای کوچولوش رو روی صورت بابا گذاشت و گونهش رو بوسید. لبخند روی لبای بابا عمیقتر شد.
منم خندون رفتم سمتشون و گونهی دیگه بابا رو بوسیدم.
بابا با مهربونی دستش رو روی موهام کشید و یه بوسهی آروم روی سرم زد.
ــ الهی قربون هر دوتون برم... خدا همیشه لبخندتون رو حفظ کنه.
بعد از یه رقص خانوادگی، کمکم همه سرگرم مهمونا شدن و از کنارمون فاصله گرفتن. برای اولین بار از اول شب، من و اوروچ بین اون همه شلوغی تنها موندیم.
اوروچ آروم نزدیکم شد. تار مویی که روی صورتم افتاده بود رو کنار زد. انگشتاش چند لحظه روی گونهم موند، بعد انگار به خودش اومد، نفس کوتاهی کشید و دستش رو عقب کشید.
ــ میترسم، النی...
نگاهش کردم.
+از چی؟
ــ از اینکه همهی اینا یه خواب باشه.
آروم گفتم:
+منم.
دستم رو توی دستش گرفت و آروم فشارش داد.
ــ هیچوقت فکر نمیکردم یه نفر بتونه اینقدر نفس آدمو بگیره.
حس کردم گر گرفتم و گونههام سرخ شدن.
خداروشکر به صندلی رسیدیم. اوروچ با احتیاط منو روی صندلی نشوند و مواظب بود دامن لباسم زیر پام گیر نکنه.
وقتی میخواست ازم دور بشه، آروم زمزمه کرد:
ــ آخرش این لباس قرمز رو تنت دیدم...
بیاختیار لبخند زدم و فقط نگاهش کردم. بعد آروم ازم فاصله گرفت.
چند لحظه بعد، فادیمه با یامان که توی بغلش بود، بهم نزدیک شد.
ــ پو پو پو، برادرزادهی قشنگم... خیلی خوشگل شدی.
لبخندی بهش زدم، اما همون لحظه نگران نگاهم روی شکم برآمدهی فادیمه موند.
+ فادیمه، یامان چرا بغل توئه؟ تو حاملهای، نباید یامان رو بغل کنی.
فادیمه خندید.
ــ خب، مامانت یامان رو داد بغل ایسو و گفت: «پسر منو بگیرین، من برم دخترمو بیارم.» اما این آقا بغل ایسو شروع کرد به گریه کردن، آخرشم اومد بغل عمهش.
یامان دستهاش رو به سمتم دراز کرد و با شیرینزبونی گفت:
ــ آبجی...
قند توی دلم آب شد. از بغل فادیمه گرفتمش.
یامان کوچولو تازه یه سالش شده بود و تازه شروع کرده بود به حرف زدن.
بوسهای روی گونهش زدم.
+ من قربون آبجی گفتنات بشم.
فادیمه با خنده گفت:
ــ بسه دیگه عمه! یامان رو بده به من، بدمش دست ایسو و حنا رو بیارم.
یامان رو از بغلم گرفت و ازم دور شد.
چراغها کمی کمنور شدن و زنها، در حالی که شمع به دست داشتن، وارد شدن و دورم حلقه زدن.
مامان و خاله امینه آواز حنابندون رو شروع کردن.
با شنیدن آواز، بغض گلوم رو گرفت. نگاهی به مامان انداختم؛ اونم بغض کرده بود. چشمم به بابا افتاد، اون هم حال و روز بهتری نداشت.
قطرهای اشک از چشمم چکید.
فادیمه با ظرف حنا جلو اومد و اون رو به دست مامان داد.
مامان جلوی پام زانو زد.
خاله امینه آروم توی گوشم گفت:
ــ اول دستتو باز نکن.
منم به حرفش گوش دادم.
مامان با صدای بلند گفت:
ــ عروس دستشو باز نمیکنه!
فادیمه جلو اومد، سکهای کف دستم گذاشت و با خنده گفت:
ــ به عنوان جاریت این کارو میکنما.
لبخندی بهش زدم.
مامان حنا رو کف دستم گذاشت.
چشمم به اوروچ افتاد که با لبخند نگاهم میکرد.
اوروچ رو صدا زدن. اومد و کنارم نشست.
خاله امینه کوزهی سفالی رو به دستم داد.
از روی صندلی بلند شدم و کوزه رو هفت بار دور سر اوروچ چرخوندم.
بعد، با تمام توان، کوزه رو به زمین کوبیدم.
کوزه شکست و صدای هلهلهی همه بلند شد.
اوروچ مقابلم ایستاد، تور رو از روی صورتم کنار زد و بوسهای روی پیشونیم زد.
وقتی لبهاش پیشونیم رو لمس کرد، چشمهام رو بستم و سرشار از حس خوب شدم.
بعد کمی ازم فاصله گرفت، دستش رو به سمتم دراز کرد و با خم کردن کمرش گفت:
ــ همسر آیندهم، افتخار رقص میدی؟
لبخندی زدم و دستم رو توی دستش گذاشتم.
آهنگ آرومی پخش شد و با هم شروع به رقصیدن کردیم.
اوروچ آروم گفت:
ــ فردا که تموم بشه، دیگه لازم نیست آخر شب ازت خداحافظی کنم.
با لحنی شیطون جواب دادم:
+ فقط قول بده هر روز همینقدر عاشقانه نگام کنی.
با نگاهی عمیق و لحنی مطمئن گفت:
ــ اگه یه روز کمتر از امروز عاشقانه نگاهت کردم، اون روز دیگه من نیستم.
لبخندی از ته دل زدم.
همون لحظه یامان بدو بدو به سمتمون اومد، دامن لباسم رو گرفت و با ذوق گفت:
ــ آبجی... آبجی... بغل!
خندیدم، دستهام رو از دور اوروچ باز کردم و یامان رو توی بغلم گرفتم.
اوروچ با لبخند نگاهمون کرد و گفت:
ــ انشاءالله بچهی خودمون.
با لبخند بهش نگاه کردم و چیزی نگفتم.
همون موقع بابا و بقیهی خانواده هم با لبخند به سمتمون اومدن.
بابا یامان رو از بغلم گرفت و با لبخند گفت:
ــ پسر شیطون بابا، بیا ببینم.
یامان با ذوق دستهای کوچولوش رو روی صورت بابا گذاشت و گونهش رو بوسید. لبخند روی لبای بابا عمیقتر شد.
منم خندون رفتم سمتشون و گونهی دیگه بابا رو بوسیدم.
بابا با مهربونی دستش رو روی موهام کشید و یه بوسهی آروم روی سرم زد.
ــ الهی قربون هر دوتون برم... خدا همیشه لبخندتون رو حفظ کنه.
بعد از یه رقص خانوادگی، کمکم همه سرگرم مهمونا شدن و از کنارمون فاصله گرفتن. برای اولین بار از اول شب، من و اوروچ بین اون همه شلوغی تنها موندیم.
اوروچ آروم نزدیکم شد. تار مویی که روی صورتم افتاده بود رو کنار زد. انگشتاش چند لحظه روی گونهم موند، بعد انگار به خودش اومد، نفس کوتاهی کشید و دستش رو عقب کشید.
ــ میترسم، النی...
نگاهش کردم.
+از چی؟
ــ از اینکه همهی اینا یه خواب باشه.
آروم گفتم:
+منم.
دستم رو توی دستش گرفت و آروم فشارش داد.
💘7
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
من هم لبخندی زدم. اوروچ هم متقابل لبخند زد، سرش را به گوشم نزدیک کرد و آروم گفت: ــ هیچوقت فکر نمیکردم یه نفر بتونه اینقدر نفس آدمو بگیره. حس کردم گر گرفتم و گونههام سرخ شدن. خداروشکر به صندلی رسیدیم. اوروچ با احتیاط منو روی صندلی نشوند و مواظب بود دامن…
ــ پس بیا... اگه این یه خواب بود، هر دوتامون با هم بیدار بشیم.
لبخند زدم. یواشکی دور و برم رو نگاه کردم. هیچکس حواسش به ما نبود.
«خداروشکر... بابا هم این اطراف نیست.»
روی نوک پام بلند شدم و یه بوسهی کوچیکی روی لبای اوروچ گذاشتم.
اوروچ با تعجب نگاهم کرد.
ــ این چی بود؟
با خندهی ریزی گفتم:
+اثبات اینکه خواب نیست.
اوروچ خندید، پیشونیش رو آروم به پیشونیم تکیه داد و زیر لب گفت:
ــ بهترین اثباتی بود که میشد بهم بدی.
پایان
لبخند زدم. یواشکی دور و برم رو نگاه کردم. هیچکس حواسش به ما نبود.
«خداروشکر... بابا هم این اطراف نیست.»
روی نوک پام بلند شدم و یه بوسهی کوچیکی روی لبای اوروچ گذاشتم.
اوروچ با تعجب نگاهم کرد.
ــ این چی بود؟
با خندهی ریزی گفتم:
+اثبات اینکه خواب نیست.
اوروچ خندید، پیشونیش رو آروم به پیشونیم تکیه داد و زیر لب گفت:
ــ بهترین اثباتی بود که میشد بهم بدی.
پایان
💘8
http://t.me/HidenChat_Bot?start=7835997818
بچه ها نظرتون رو راجب این وانشات بهم بگید و اینکه دوست دارین باز هم از اورال بنویسیم یا نه؟
اینو هم چون درخواستتون بود نوشتیم
بچه ها نظرتون رو راجب این وانشات بهم بگید و اینکه دوست دارین باز هم از اورال بنویسیم یا نه؟
اینو هم چون درخواستتون بود نوشتیم
Telegram
Hidden Chat
کانال هیدن چت:
✅ @HidenChat
✅ @HidenChat
💘2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
گفته بودی كه چرا محو تماشای منی؟ آنچنان مات كه یك دم مژه بر هم نزنی! مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی :)
Bakarken Kıyamamak mı?
Yoksa baktikça doyamamak mıdır aşk?
Yoksa baktikça doyamamak mıdır aşk?
❤🔥14
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖸ü𝗓ü𝗄
هر کسی با خانوادهش دور یه میز نشسته بود.
فضای تالار تاریک بود و صدای حرف زدن مهمونا به قدری بالا بود که صدای آهنگ به گوش نمیرسید.
فادیمه وقتی فهمید حواسشون نیست ، برای چندمین بار بیاختیار نگاهش سمت میز فورتوناها کشیده شد.
ایسو مشغول حرف زدن با اوروچ بود...
یا حداقل اینطور وانمود میکرد.
وقتی به یکباره همهی صداها قطع شد ، متوجه شد که نوبت رقص عروس و دوماده.
با حسرت نگاهشو به استیج دوخت.
نگاه ایسو به فادیمه بود.
فادیمه با دیدن رقص عروس و دوماد ، ناخودآگاه یاد عروسی خودشون و...عروسیای که میخواستن دوباره بگیرن افتاد.
نفسش تنگ شد و اینو خیلی خوب حس کرد.
نگاهشو از استیج برداشت و با اشاره به آلینا ، به سمت بیرون از سالن رفت.
ایسو رد نگاه فادیمه رو دنبال کرد و به استیج رسید.
ناخودآگاه یاد عروسی خودشون افتاد و وقتی فادیمه بلند شد و بیرون رفت،فهمید که اونم یاد عروسیشون افتاده.
فادیمه پشت ساختمونِ تالار ، توی حیاط وایساده بود.
با شنیدن صدای قدمهایی که میومد،حدس زد که کیه و بلند گفت:
- اینجاهم دنبالم اومدی؟
ایسو دست به سینه به دیوار تکیه داد.
+ اومدم.
فادیمه با حرص نگاهش کرد که ایسو وایساد و گفت:
+ فقط من نبودم که یادش افتادم..
فادیمه ابروهاشو بالا داد و متعجب گفت:
- یاد چی افتادی؟
گوشهی لب ایسو بالا رفت و گفت:
+ عروسیمون...بعدم اون عروسیای که قرار بود بگیریم ولی هیچوقت نشد..
فادیمه سعی کرد چیزی که تو چشماش هست رو پنهون کنه که اصلا هم موفق نبود.
خندهی مصنوعی کرد و گفت:
- چرا باید یاد عروسیم با کسی بیوفتم که..ازش..متنفرم؟
جملهی آخرش و با تاکید گفت و با نگاه به اطراف،خواست از جلوی ایسو رد بشه و به تالار برگرده که ایسو مچ دستشو گرفت.
فادیمه با حرص چشماشو روی هم فشار داد و گفت:
- ولم کن مرتیکه!
+ باشه
فادیمه منتظر موند که ولش کنه ولی ول نکرد.
به ایسو که نگاه کرد،لبخند محوی رو لبش بود.
بدون اینکه مچشو ول کنه گفت:
+ ترسیدی کسی ببینتمون؟
فادیمه پوزخندی زد و با نگاه تو چشماش گفت:
- نهخیر...بهتره بگیم از اینکه ببینمت بدم میاد!
ایسو با یاداوری اینکه وقتی حواسش نبود فادیمه نگاهش میکرد ، ابروهاش و بالا داد و گفت:
+ اینطوره؟
فادیمه چند ثانیه توی چشماش نگاه کرد و با شدت مچشو از دست ایسو بیرون کشید.
خواست بره که ایسو جلوشو گرفت.
با حرص مشتی به شونهش زد و نفسشو محکم بیرون داد که ایسو گفت:
+ فادیمه...من یه چیزی رو هیچوقت متوجه نشدم.
بعد دستشو به نشونه تسلیم بالابرد و گفت:
+ اگر اینو بگی دیگه میرم!
فادیمه دست به کمر نفس عمیقی کشید.
- خب..چی رو متوجه نشدی؟
+ اگه انقد ازم متنفری...چرا هنوز حلقهتو درنیاوردی؟
فادیمه با شنیدن "حلقه" و یادآوری اینکه حلقهش هنوز دستشه، ناخودآگاه دستشو پشتش قایم کرد و هول زده به ایسو نگاه کرد.
با کشیدن نفس عمیقی سریع خودشو جمع و جور کرد و با طعنه گفت:
- حلقه چیزی رو درونت روشن میکنه ایسو فورتونا؟ مثلا...دروغایی که گفتی؟
ایسو لبخند تلخی زد و پشت به فادیمه شروع به حرکت کرد.
هنوز چند قدم برنداشته بود که فادیمه با صدایی که انگار میخواست چیزی رو تلافی کنه گفت:
- خودتم که هنوز درنیاوردیش!
ایسو برای چند ثانیه بی حرکت موند
دست چپشو بالا اورد و به حلقهش نگاه کرد.
با انگشت شصتش حلقه رو لمس کرد و بدون اینکه حرفی بزنه ، نفسشو بیرون داد و بدون اینکه برگرده به راهش ادامه داد.
فادیمه تا رفتن ایسو رو دید، نفسش رو حبس کرد. دستش رو آورد جلو و به حلقهای که هنوز توی انگشتش بود خیره شد.
ناخودآگاه لبش رو گاز گرفت و چشمهاش داغ شد. سریع با پشت دست اشک رو پاک کرد و برگشت تا بره توی تالار.
همینطور که از کنار درختها رد میشد، ناگهان دستی محکم مچش رو گرفت و کشید پشت یه ستون.
فادیمه جیغ کوچیکی کشید وقلبش تو سینهاش کوبید.
ایسو بود. با اون نگاه همیشگی.
نفسش طوری تند بود که انگار دویده بود.
+ میدونم دارم اشتباه میکنم...ولی نتونستم برم.
فادیمه با عصبانیت گفت:
- دیوونه شدی؟! هیس آروم، کسی نباید ببینه...
ایسو حرفش رو قطع کرد:
+ بذار ببینن. بذار همه بدونن که هنوز...
فادیمه دستش رو گذاشت روی سینهاش تا حرفش رو قطع کنه:
- هنوز چی ایسو؟ هیچی! دیگه هیچی بین ما نیست!
ایسو دستش رو گرفت و روی سمت چپ سینهش گذاشت:
+ پس چرا با دیدن رقصشون اومدی بیرون؟ چرا هنوز حلقه دستته؟
فادیمه لبش رو گاز گرفت. نگاهش پایین بود. نمیتونست توی چشماش نگاه کنه.
ایسو آروم تر گفت:
+ منم درنیاوردمش. نه به خاطر عادت...چون تمومت نکردم.من هیچوقت ادعا نکردم ازت متنفرم و ...نمیتونم متنفر باشم.
😭21❤🔥6
سکوت چند ثانیهای بینشون برقرار شد.
باد سردی وزید و فادیمه لرزید.
ایسو کتش رو درآورد و انداخت روی شونههاش. فادیمه نگاهش کرد و آروم گفت:
- ایسو نکن ...این کارارو نکن. نذار.. بازم دلم برات تنگ بشه.
ایسو ناخودآگاه دستشو بلند کرد و خواست گونهی فادیمه رو نوازش کنه اما وسط راه مشتشو بست و دستشو پایین اورد.
لبخند تلخی زد و دستش رو از روی شونهاش برداشت:
+ من که دلم تنگ شده ، دیره فادیمه. من هیچوقت نتونستم ازت دل بکنم.
با نگاه خیرهای ، برگشت و اینبار واقعاً رفت.
باد سردی وزید و فادیمه لرزید.
ایسو کتش رو درآورد و انداخت روی شونههاش. فادیمه نگاهش کرد و آروم گفت:
- ایسو نکن ...این کارارو نکن. نذار.. بازم دلم برات تنگ بشه.
ایسو ناخودآگاه دستشو بلند کرد و خواست گونهی فادیمه رو نوازش کنه اما وسط راه مشتشو بست و دستشو پایین اورد.
لبخند تلخی زد و دستش رو از روی شونهاش برداشت:
+ من که دلم تنگ شده ، دیره فادیمه. من هیچوقت نتونستم ازت دل بکنم.
با نگاه خیرهای ، برگشت و اینبار واقعاً رفت.
😭28
💘3
عاقد خطبهی عقد رو خوند. سکوت سنگینی توی سالن نشسته بود. بعد سرش رو بلند کرد و با لبخند به فادیمه نگاه کرد.
ــ فادیمه کوچاری... آیا شما اسماعیل فورتونا رو به عنوان همسر قانونی خود میپذیرید؟
همه منتظر جواب فادیمه بودن.
فادیمه آروم سرش رو بالا آورد.
نگاهش پر از اشک بود.
چند ثانیه فقط به چشمای ایسو خیره موند.
ایسو لبخند میزد؛ لبخندی پر از امید، بیخبر از طوفانی که توی دل فادیمه برپا بود.
ــ فادیمه کوچاری... آیا شما اسماعیل فورتونا رو به عنوان همسر قانونی خود میپذیرید؟
همه منتظر جواب فادیمه بودن.
فادیمه آروم سرش رو بالا آورد.
نگاهش پر از اشک بود.
چند ثانیه فقط به چشمای ایسو خیره موند.
ایسو لبخند میزد؛ لبخندی پر از امید، بیخبر از طوفانی که توی دل فادیمه برپا بود.
#𝖪𝖺𝗇𝗅ı_𝖦𝖾𝗅𝗂𝗇𝗅𝗂𝗄 | امشب
❤🔥12
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗇𝗅ı_𝖦𝖾𝗅𝗂𝗇𝗅𝗂𝗄 𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗇𝗅ı_𝖦𝖾𝗅𝗂𝗇𝗅𝗂𝗄
فادیمه با لبخندی که سعی داشت مصنوعی بودنش رو از ایسو قایم کنه، بهش نگاه میکرد که با ذوق راجع به عروسیشون حرف میزد.
از اون شبی که حرفهای ایسو و اوروچ رو شنیده بود، راجع به اون راز... اینکه ایسو تمام این مدت حقیقت رو میدونسته و ازش قایم کرده، بهش دروغ گفته... هر شب با کابوس از خواب بیدار میشد.
اول تصمیم گرفته بود همهچیز رو به ایسو بگه و ازش طلاق بگیره، اما بعد نظرش عوض شد. تصمیم گرفت تا فردا شب ایسو رو بازی بده.
ــ فادیمهم، به نظرم این لباس خیلی بهت میاد، میخوای بری پروش کنی؟
فادیمه تازه به خودش اومد. به لباسی که ایسو بهش اشاره میکرد نگاه کرد؛ یه لباس عروس بلند و سنگدوزی شده که واقعاً قشنگ بود.
سرش رو تکون داد، لباس رو از فروشنده گرفت و سمت اتاق پرو رفت. پیش خودش گفت:
"پوشیدنش چه فایدهای داره؟ همینو انتخاب میکنم."
برای همین حتی لباس رو نپوشید.
چند لحظه بعد صدای ایسو از پشت اتاق پرو اومد.
ــ فادیمهم، پوشیدی؟ بیا ببینمت.
فادیمه از اتاق پرو بیرون رفت.
ــ چرا نپوشیدیش؟
+ ایسو، من پوشیدمش. خیلی خوشم اومد، همینو برمیداریم.
ــ من که ندیدمت.
+ خب... سورپرایزه تا شب عروسی.
ایسو لبخندی زد.
ــ باشه.
لباس رو گرفتن و از مزون بیرون اومدن.
+ ایسو، من برم کوچاری.
ــ باشه، منم میام.
+ نه، تو برو پیش اوروچ. تدارکات فردا شب رو ببینین.
ایسو با نگرانی بهش نگاه کرد.
ــ خوبی فادیمهم؟ انگار یه کم بیحالی.
+ خوبم ایسو... فقط خسته شدم.
ایسو روی موهای فادیمه بوسهای زد و ازش خداحافظی کرد.
فادیمه هم راه کوچاری رو در پیش گرفت.
همین که وارد حیاط شد، عادل با دیدن حالش سریع به طرفش اومد.
ــ فادیمه...
بدون اینکه چیزی بگه، اونو توی آغوشش گرفت.
همین که فادیمه خودش رو توی بغل برادرش دید، بغضی که ساعتها توی گلوش مونده بود شکست و با صدای بلند گریه کرد.
بین هقهقهاش گفت:
+ داداش... یعنی فردا شب همهچی تموم میشه...
عادل آروم دستش رو روی سرش کشید.
ــ عزیزِ داداش... چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی؟ اگه میتونی... ببخشش.
فادیمه سرش رو به نشونهی مخالفت تکون داد.
+ نمیتونم داداش... نمیتونم...
ــ مطمئنی پشیمون نمیشی؟
فادیمه از بغل عادل جدا شد اشکاش رو پاک کرد
+مطمئنم
-
فادیمه دستی به لباس عروسش کشید.
باز هم لباس عروس پوشیده بود برای بار دوم.
فکر میکرد اینبار با خوشحالی و با ذوق میپوشتش، ولی بازم نشد.
لبخند تلخی زد انگار قرار نبود هیچ وقت این لباس رو با دل خوش بپوشه.
بار اول برای شروع پوشید و اینبار برای پایان دادن به اون شروع.
ایسو خوشحال رو به اوروچ گفت:
+داداش دیگه تمومه.ما قراره خانواده خودمونو بسازیم. بچه دار شم ،من بابا بشم و تو عمو! با فادیمه توی خونه خودمون با خوشحالی زندگی میکنیم. اصلا میریم یه جا دور از این دشمنی!
اوروچ خندید
ــ خوشبخت بشی داداشم
ایسو با لبخند سری تکون داد، غافل از اینکه فادیمه پایان دیگهای برای این قصه برنامهریزی کرده بود.
چند دقیقه بعد، ایسو رفت دنبال فادیمه.
همین که نگاهش به فادیمه افتاد، نفسش برای لحظهای بند اومد.
لباس عروس سفید، تور بلند و لبخند آرومی که روی لبهای فادیمه بود، باعث شد لبخند ایسو عمیقتر بشه.
آروم نزدیکش شد و گفت:
ــ فادیمهم... چه خوشگل شدی.
فادیمه فقط لبخند زد؛ لبخندی که ایسو معنی واقعیش رو نمیدونست.
چند قدم به سمتش برداشت، دستش رو توی دست ایسو گذاشت و گفت:
+ بریم ایسو؟
ایسو دستش رو محکمتر گرفت.
ــ بریم.
دست تو دست هم وارد تالار شدن.
مهمون زیادی دعوت نکرده بودن؛ فقط خانوادهی کوچاری، عادل، اوروچ و چند نفر از نزدیکترین آدمهای زندگیشون حضور داشتن.
همین که وارد سالن شدن، همه از جاشون بلند شدن و با لبخند براشون دست زدن.
ایسو با عشق به فادیمه نگاه میکرد، اما فادیمه تمام تلاشش رو میکرد اشکهایی که پشت چشمهاش جمع شده بود، دیده نشه.
عادل و اوروچ هم به عنوان شاهد کنار میز عقد نشستن.
چند لحظه بعد، عاقد جلو اومد، دفتر عقد رو باز کرد و با لبخند گفت:
ــ اگه اجازه بدین، شروع کنیم.
ایسو و فادیمه با تکون دادن سرشون اجازه دادن.
عاقد خطبهی عقد رو خوند. سکوت سنگینی توی سالن نشسته بود. بعد سرش رو بلند کرد و با لبخند به فادیمه نگاه کرد.
ــ فادیمه کوچاری... آیا شما اسماعیل فورتونا رو به عنوان همسر قانونی خود میپذیرید؟
همه منتظر جواب فادیمه بودن.
فادیمه آروم سرش رو بالا آورد.
نگاهش پر از اشک بود.
چند ثانیه فقط به چشمای ایسو خیره موند.
ایسو لبخند میزد؛ لبخندی پر از امید، بیخبر از طوفانی که توی دل فادیمه برپا بود.
فادیمه به آرومی از پشت میز بلند شد.
❤🔥12💔2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖪𝖺𝗇𝗅ı_𝖦𝖾𝗅𝗂𝗇𝗅𝗂𝗄 فادیمه با لبخندی که سعی داشت مصنوعی بودنش رو از ایسو قایم کنه، بهش نگاه میکرد که با ذوق راجع به عروسیشون حرف میزد. از اون شبی که حرفهای ایسو و اوروچ رو شنیده بود، راجع به اون راز... اینکه ایسو تمام…
همه با تعجب بهش نگاه کردن.
ایسو هم از جاش نیمخیز شد.
ــ فادیمهم...؟
فادیمه بدون اینکه نگاهش رو از ایسو برداره، با صدایی آروم اما محکم گفت:
+ نه...
سکوت...
انگار زمان برای چند ثانیه از حرکت ایستاد.
لبخند از روی لبهای ایسو محو شد.
عاقد با ناباوری به فادیمه نگاه میکرد و هیچکس جرئت حرف زدن نداشت.
فادیمه از جاش بلند شد و با قدمهای آروم به سمت درِ خروجی تالار رفت.
ایسو تازه از شوکی که بهش وارد شده بود بیرون اومد و با عجله دنبالش دوید.
ــ فادیمه... فادیمه، صبر کن! چیشده؟
فادیمه ایستاد و آروم به سمتش چرخید.
اطرافشون کسی نبود.
چند لحظه فقط به چشمای ایسو خیره موند؛ بعد با صدایی که از خشم و بغض میلرزید گفت:
+ چیشده؟... هنوز تازه میپرسی چیشده ایسو؟
یه قدم بهش نزدیکتر شد.
+ بذار من بگم چیشده...
تو به من دروغ گفتی.
با وجود اینکه بهت گفته بودم، ایسو... بین ما هیچ رازی نباشه.
گفته بودم رازی که خانوادهت مخفی میکنن رو بهم بگو.
اما تو توی چشمام نگاه کردی و گفتی هیچی نمیدونی...
صدای فادیمه بلندتر شد.
+ یادت هست چی بهت گفتم؟ گفتم اگه بفهمم میدونستی و ازم قایم کردی...خودم از صخره پرتت میکنم پایین بفرما اینم صخره!
ایسو با ناباوری بهش خیره مونده بود.
همهچیز...
فادیمه همهچیز رو فهمیده بود.
لبهاش لرزید.
ــ فادیمه... من...
فادیمه دستش رو بالا آورد و حرفش رو برید.
+ هیس...
هیس، ایسو...
اون موقع که باید حرف میزدی، سکوت کردی.
الانم نمیخوام هیچکدوم از دلیلهات رو بشنوم.
آروم پشتش رو به ایسو کرد و خواست از اونجا بره.
همون لحظه صدایی از پشت سرشون بلند شد.
ــ ایسو... گفته بودم بهای خیانتت رو میدی.
هر دو با تعجب به سمت صدا برگشتن...
و همون لحظه، صدای شلیکی سکوت شب رو شکست.
همهچیز برای چند ثانیه تو سکوت فرو رفت.
فادیمه با بغض به صحنهی روبهروش خیره موند.
نمیتونست چیزی رو که میدید باور کنه.
ایسو روی زمین افتاده بود. چشماش نیمهباز بود و نفسهاش به سختی بالا میاومد.
شریف بعد از شلیک، بدون اینکه حتی پشت سرش رو نگاه کنه، فرار کرد.
پاهای فادیمه دیگه توان نگه داشتنش رو نداشتن.
با زانو روی زمین افتاد و خودش رو کنار ایسو رسوند. آروم سر ایسو رو روی پاهاش گذاشت و اشکهاش بیاختیار روی صورتش میچکیدن.
ایسو با آخرین توانش لب زد:
ــ میخواستم... بعد از عروسی... همهچی رو بهت بگم...
فادیمه هقهقکنان سرش رو تکون داد.
+ باشه... باشه ایسوم... میبخشمت... فقط حرف بزن... خواهش میکنم...
دستهای لرزون ایسو بالا اومد. آروم تار مویی که روی صورت فادیمه افتاده بود رو کنار زد.
لبخند خیلی کمرنگی روی لبهاش نشست.
ــ دوستت دارم... فادیمهم...
دستش آروم روی صورت فادیمه سُر خورد و بیحرکت موند.
فادیمه برای چند لحظه فقط به چهرهی ایسو خیره شد؛ انگار هنوز منتظر بود دوباره چشمهاش رو باز کنه.
اما سکوت ،
تنها چیزی بود که باقی مونده بود.
فادیمه با تمام وجود فریاد زد.
+ ایسوووو...
حالا فقط فادیمه مونده بود و یه لباس عروس خونی...!
"پایان"
ایسو هم از جاش نیمخیز شد.
ــ فادیمهم...؟
فادیمه بدون اینکه نگاهش رو از ایسو برداره، با صدایی آروم اما محکم گفت:
+ نه...
سکوت...
انگار زمان برای چند ثانیه از حرکت ایستاد.
لبخند از روی لبهای ایسو محو شد.
عاقد با ناباوری به فادیمه نگاه میکرد و هیچکس جرئت حرف زدن نداشت.
فادیمه از جاش بلند شد و با قدمهای آروم به سمت درِ خروجی تالار رفت.
ایسو تازه از شوکی که بهش وارد شده بود بیرون اومد و با عجله دنبالش دوید.
ــ فادیمه... فادیمه، صبر کن! چیشده؟
فادیمه ایستاد و آروم به سمتش چرخید.
اطرافشون کسی نبود.
چند لحظه فقط به چشمای ایسو خیره موند؛ بعد با صدایی که از خشم و بغض میلرزید گفت:
+ چیشده؟... هنوز تازه میپرسی چیشده ایسو؟
یه قدم بهش نزدیکتر شد.
+ بذار من بگم چیشده...
تو به من دروغ گفتی.
با وجود اینکه بهت گفته بودم، ایسو... بین ما هیچ رازی نباشه.
گفته بودم رازی که خانوادهت مخفی میکنن رو بهم بگو.
اما تو توی چشمام نگاه کردی و گفتی هیچی نمیدونی...
صدای فادیمه بلندتر شد.
+ یادت هست چی بهت گفتم؟ گفتم اگه بفهمم میدونستی و ازم قایم کردی...خودم از صخره پرتت میکنم پایین بفرما اینم صخره!
ایسو با ناباوری بهش خیره مونده بود.
همهچیز...
فادیمه همهچیز رو فهمیده بود.
لبهاش لرزید.
ــ فادیمه... من...
فادیمه دستش رو بالا آورد و حرفش رو برید.
+ هیس...
هیس، ایسو...
اون موقع که باید حرف میزدی، سکوت کردی.
الانم نمیخوام هیچکدوم از دلیلهات رو بشنوم.
آروم پشتش رو به ایسو کرد و خواست از اونجا بره.
همون لحظه صدایی از پشت سرشون بلند شد.
ــ ایسو... گفته بودم بهای خیانتت رو میدی.
هر دو با تعجب به سمت صدا برگشتن...
و همون لحظه، صدای شلیکی سکوت شب رو شکست.
همهچیز برای چند ثانیه تو سکوت فرو رفت.
فادیمه با بغض به صحنهی روبهروش خیره موند.
نمیتونست چیزی رو که میدید باور کنه.
ایسو روی زمین افتاده بود. چشماش نیمهباز بود و نفسهاش به سختی بالا میاومد.
شریف بعد از شلیک، بدون اینکه حتی پشت سرش رو نگاه کنه، فرار کرد.
پاهای فادیمه دیگه توان نگه داشتنش رو نداشتن.
با زانو روی زمین افتاد و خودش رو کنار ایسو رسوند. آروم سر ایسو رو روی پاهاش گذاشت و اشکهاش بیاختیار روی صورتش میچکیدن.
ایسو با آخرین توانش لب زد:
ــ میخواستم... بعد از عروسی... همهچی رو بهت بگم...
فادیمه هقهقکنان سرش رو تکون داد.
+ باشه... باشه ایسوم... میبخشمت... فقط حرف بزن... خواهش میکنم...
دستهای لرزون ایسو بالا اومد. آروم تار مویی که روی صورت فادیمه افتاده بود رو کنار زد.
لبخند خیلی کمرنگی روی لبهاش نشست.
ــ دوستت دارم... فادیمهم...
دستش آروم روی صورت فادیمه سُر خورد و بیحرکت موند.
فادیمه برای چند لحظه فقط به چهرهی ایسو خیره شد؛ انگار هنوز منتظر بود دوباره چشمهاش رو باز کنه.
اما سکوت ،
تنها چیزی بود که باقی مونده بود.
فادیمه با تمام وجود فریاد زد.
+ ایسوووو...
حالا فقط فادیمه مونده بود و یه لباس عروس خونی...!
"پایان"
❤🔥13💔8
http://t.me/HidenChat_Bot?start=7835997818
منتظر نظراتتون هستم حقیقتا این لباس عروس خونی فانتزی من برای سریال بود که ننوشتنش😂
منتظر نظراتتون هستم حقیقتا این لباس عروس خونی فانتزی من برای سریال بود که ننوشتنش😂
Telegram
Hidden Chat
کانال هیدن چت:
✅ @HidenChat
✅ @HidenChat
😭4
اگر اون روز توی سوملا ، راز فاش نمیشد..سرنوشت ایسو و فادیمه چجوری رقم میخورد؟
بعضی وقتا فقط لازمه زمان اتفاقات تغییر کنن.
توی این فنفیک،راز توی سوملا فاش نمیشه و سرنوشت جور دیگهای باهاشون تا میکنه.
ولی این بار، عشقشون از غرور، حقیقت و سرنوشت قویتره یا بازم محکوم به از دست دادن همدیگهان؟
بعضی وقتا فقط لازمه زمان اتفاقات تغییر کنن.
توی این فنفیک،راز توی سوملا فاش نمیشه و سرنوشت جور دیگهای باهاشون تا میکنه.
ولی این بار، عشقشون از غرور، حقیقت و سرنوشت قویتره یا بازم محکوم به از دست دادن همدیگهان؟
#𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
@Evimizz1 | از اینجا بخونید ✨
❤🔥35