𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
245 subscribers
278 photos
11 videos
19 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
❤‍🔥9
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و پنجم با ذوق به ایسو که از دور داشت نگاهم میکرد خیره شده بودم. نفهمیدم این دو هفته چطور گذشت. بعد از عروسی آردا و ناز برگشتیم کوچاری و کارای حنابندون و عروسی رو انجام دادیم. الان ، من وسط نشستم ، دورم دارن میچرخن و آواز…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و ششم (آخر)
سه روز گذشت و امروز روز عروسیه.
هم استرس داشتم و خوشحال بودم احساس عجیبی بود.
با الینا توی ماشین نشستیم که به سمت آرایشگاه بریم.
+ الینا لباس عروس برداشتی؟
ــ آره
+ گوشیمو برداشتی؟
ــ آره
+اکسسوریا رو برداشتی؟
ــ اوه عمههه! همه چیو برداشتممممم. همه چیو. نگران نباش!
الینا با اون لحن بچگونه‌اش گفت «همه چیو برداشتممممم» و من با خنده بهش نگاه کردم.
راست می‌گفت، همه چی رو برداشته بود.
ولی چیزهایی که توی دلم بود رو هیچکس نمی‌تونست برداره استرس، هیجان، خوشحالی، و یه کم ترس از اینکه مبادا این خواب باشه و بیدار بشم ، از همه مهم تر دلتنگی این چند روز.
واقعا اندازه یک سال دلتنگ ایسو شده بودم هرچند باهم دیگه حرف می‌زدیم ولی...
ماشین که حرکت کرد، به پنجره نگاه کردم.
درختا یکی یکی از کنارم رد میشدن، درست مثل روزهایی که از ترابزون فرار کردم. ولی اینبار، داشتم میرفتم سمت خوشبختی.
الینا دستمو گرفت و برد سمت صندلی.
یه آرایشگر خوش‌برخورد اومد و با لبخند گفت: «خانم عروس! امروز روز خاص توعه. چی دوست داری؟»
+یه آرایش ساده ولی شیک. چیزی که شبیه خودم باشم ، زیاد عوض نشم.
خندید و شروع کرد به کار.
الینا کنارم نشست و هر چند دقیقه یه بار ازم عکس میگرفت با موبایلش.
ــ عمه! اینو برای ایسو میفرستم که آب دهنش رو قورت بده!
+نه نفرستیااا ! می‌خوام یهو ببینه .
ــ باشه پس منم برم آماده شم
بعد چند ساعت طولانی بالاخره کار آرایشگر تموم شد
ــخب عروس خانم برین با کمک همراهتون لباس عروستون رو بپوشید.
رفتم توی اتاق پرو و با کمک الینا لباس عروس قشنگمو پوشیدم نگاهی توی آینه به خودم انداختم و با آسودگی نفسمو بیرون دادم.
یعنی بعد از امشب دیگه تموم میشه؟ یعنی امشب دیگه بهم میرسیم و..
هیچ وقت از هم جدا نمیشیم؟
چند ثانیه به خودم توی آینه خیره شدم.
لباسم درست همون چیزی بود که همیشه آرزوش رو داشتم.
موهام که با نگین های سفید تزئین شده بود، روی شونه‌هام ریخته بود و آرایش سادم، چشمام رو درشت‌تر نشون میداد.
انگار که یه نسخه‌ی بهتر از خودم شده بودم.
الینا که پشت سرم ایستاده بود، با چشمایی که برق میزد گفت
ــ عمه... تو که... خیلی قشنگ شدی!
لبخندی بهش زدم
+ توهم خیلی خوشگل شدی عزیزِ عمه!
لباس سبز زمردی بلندی پوشیده بود که توی تن سفیدش خیلی قشنگ شده بود.
با آلینا بیرون رفتم و سوار ماشین شدیم.
توی اتاق منتظر اومدن ایسو بودم که آلینا با ذوق سمتم اومد
- عمههه اومدن
ایسو اول با خانواده‌م صحبت کرد.
داداشم سمتم اومد و دستم و دور بازوش انداختم.
از اتاق بیرون رفتیم.
پیشونیم و بوسید و طبق رسم،ربان قرمز رنگی رو دور کمرم بست.
داداشم بغض داشت و با دیدن چهره‌ش،ناخودآگاه منم بغض کردم.
با دیدن چهره‌م چشماش و روی هم فشار داد.
محکم بغلش کردم.
- دلم برات تنگ میشه داداشم.
+ منم دلم تنگ میشه. اشکاتو پاک کن،امروز روز عروسیته.
به حرفش گوش دادم و اشکامو کنار زدم.
دوباره دستامو دور بازوش انداختم و بیرون،جایی که ایسو وایساده بود رفتیم.
دستمو از دور بازوی داداشم باز کردم و دور بازوی ایسو انداختم.
ایسو با هیجان بهم نگاه کرد و نفس عمیقی از سر راحتی کشید که لبخند زدم.
از پله ها پایین رفتیم و سوار ماشینش که گل زده بود شدیم.
ایسو کت شلوار مشکی و پیراهن پوشیده بود که به تنش نشسته بود.
نمی‌دونم چرا چشمای ابیش امشب دریایی تر از همیشه بودن.
توی ماشین برگشت نگاهم کرد و بی‌حرکت موند.
لبخند از لبش محو شد و حس کردم بغض کرده.
چند ثانیه کامل، هیچکدوم حرف نزدیم.
بعد نفس عمیقی کشید و با صدایی که میلرزید گفت:
ــ فادیمه... تو...
+ من چی؟
ــ تو قشنگ‌ترین چیزی هستی که تا حالا دیدم.
لبخند گرما بخشی زدم
نزدیکم شد ، چشاش نمناک بود.
+ایسو تو که قرار نیست امشب گریه کنی نه؟
ــ باورم نمیشه بهم رسیدیم
منم بغض کردم
+ ایسو ببین! ادامه بدی گریه میکنم آرایشم خراب میشه ها!
- باشه باشه،هر چی شما بگی.
به لحن مظلومانه‌ش لبخندی زدم که با یه دستش دستمو گرفت و بوسید و با دست دیگش ماشین و به حرکت درآورد.
-
دست توی دست ایسو، پا گذاشتم توی تالار.
نورهای گرم و ملایم، فضای سالن رو پر کرده بودن.
همه مهمونا با لبخند نگاهمون میکردن.
صدای آهنگ آرومی از بلندگوها پخش میشد و بوی گل و عطر توی فضا پیچیده بود.
بعد از کمی نشستن ، زنداداشم حلقه‌هارو واسمون اورد.
با صدای دست زدنای دورمون،ایسو حلقه‌مو ورداشت و دستشو جلوم گرفت.
دست چپمو توی دستش گذاشتم و حلقه رو توی انگشتم انداخت.
با ذوق بهش نگاه کردم که اونم با چشمای دریاییش نگاهم کرد.
❤‍🔥16😭1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و پنجم با ذوق به ایسو که از دور داشت نگاهم میکرد خیره شده بودم. نفهمیدم این دو هفته چطور گذشت. بعد از عروسی آردا و ناز برگشتیم کوچاری و کارای حنابندون و عروسی رو انجام دادیم. الان ، من وسط نشستم ، دورم دارن میچرخن و آواز…
خم شد و پشت دستمو بوسید.
همچنان با ذوق نگاهش میکردم که دستشو جلو اورد و حلقه‌شو انداختم.
ایسو دستم و توی دستش گرفت
و همه‌ی مهمونا دست می‌زدن.
داداشم،زنداداشم ، آلینا و اوروچ نزدیک بهمون بودن و با با ذوق نگاهمون میکردن.
خانواده‌ی من و ایسو.
تو همین حال آهنگ مخصوص رقص دو نفره پخش شد که
ایسو بلند شد و دستشو سمت دراز کرد.
ــ یکی یدونم، افتخار رقص با این عاشق رو میدین؟
+ بله، با کمال میل!
با ایسو بلند شدیم و آروم شروع به رقصیدن کردیم.
نزدیکم شد و تو گوشم گفت:
ــ فادیمه امشب بچه میخواما!
لپام گل انداختن و از خجالت گرمم شد
آروم مشتی به بازشو زدم
+ بی حیا
خندید و با خنده‌اش، دستش رو محکمتر دور کمرم حلقه کرد و نزدیکتر شد.
نفس گرمش روی گردنم می‌نشست و من بی‌اختیار محکمتر می‌چسبیدم بهش.
+ با این حرفات میخوای منو قرمز کنی، نه؟
ایسو با اون نگاه شیطونیش خندید و گفت:
ــ قرمزی که بهت میاد. ولی راست میگم فادیمه. این چند روز که نبودی، فهمیدم که چقدر خونه‌ی ما خالیه. چقدر دلم میخواد صدای بچه توی خونه بپیچه.
چشام رو گرد کردم و با شوخی گفتم:
+تو که همین الانشم مثل یه بچه‌ای!
ایسو یه چرخش آروم بهم داد و دوباره کشیدم به سمت خودش و گفت:
ــ ولی تو دوستم داری. پس تحملم میکنی،نه؟
+ به اجبار!
ایسو نزدیکتر شد و آروم توی گوشم گفت:
ــ میدونم که دوستم داری. و اینقدر دوستم داری که یه روز، یه بچه‌ی قشنگ بهم میدی.
با خنده سرم رو گذاشتم روی شونه‌اش که خجالت کشیدم.
بعد از رقص ما داداشم و بقیه هم اومدن و باهم هورون رقصیدیم.
علاوه‌ بر اینکه امشب عروسیم بود ، زنداداشم اعلام کرد که بارداره.
چقدر خوشحال شدم واقعا.
داداشم اینا به یه کوچولو توی خونه نیاز داشتن.
کم کم همه رفتن.
ناز و آردا هم نتونسته بودن بیان و رفته بودن ماه عسل، ولی تماس تصویری گرفتن و بهمون تبریک گفتن.
داداشمم بعد از کلی سفارش منو به ایسو سپرد و رفت.
ماهم حرکت کردیم سمت آنکارا
بعد از چند ساعت رسیدیم
+ ایسوووو! من خوابم میاد. اینجا کجاست؟
ــ فادیمه‌ممم! سورپرایزز! اینجا خونمونه.
یه خونه بزرگ ویلایی خیلی قشنگ بود ، اما انقد خسته بودم که حوصله دیدن خونه رو نداشتم.
سمت یکی از اتاقا رفتم که ظاهراً اتاق منو و ایسو بود خودمو انداختم روی تخت که ایسو گفت:
ــ الان وقت خواب نیستااا
+ پس چیکار کنم
چشمک شیطونی زد
ــ کارای خوب خوب
با گرفتن منظورش مثل برق گرفته ها نشستم
+چیزه ایسو من ...
ایسو اومد سمت و خم شد روم با لحن آروم و دیوونه کننده‌ای گفت
ــ تو چی؟
لب دهنمو قورت دادم
+چیز.. فکر کنم وقت خوابته ایسو
ــ نوچ نیست
خودشو عقب کشید و گفت
ـــ اما اگه خسته ای، باشه برای یه شب دیگه.
حقیقتا یه چیزی ته دلم تکون خورد.
خسته و دو دل بهش نگاه کردم.
کنارم روی تخت نشست و چشماش و بهم دوخت.
ته چشماش چیزی رو میدیدم و با این حال برای اینکه اروم باشم لبخند گرمی زد.
شروع به باز کردم دکمه های لباسش کرد.
لباسشو گرفتم و کشیدمش سمت خودم
+ آماده‌ام.
ایسو خم شد و آروم لبامو بوسید و منم همراهیش کردم.
- چند ماه بعد -
با نوری که از پنجره روی چشمام افتاد از خواب بیدار شدم.
بلند شدم و خواستم سمت سرویس بهداشتی برم که ایسو بیدار شد.
- فادیمه‌م؟ کجا میری؟ بیام کمکت
+ ایسو دارم میرم دستشویی.میخوای باهام بیای اونجاام؟
- خب نگران بچه‌ام! اذیتت نکنه؟
+ مواظبم. بعدم بچم انقد کوچولوعه که هنوز نمیدونیم جنسیتش چیه چطوری اذیتم کنه.
مظلومانه سرشو تکون داد که به قیافش خندیدم و برگشتم سمت دستشویی رفتم‌.
بیرون که اومدم میز و چیده بود و توی آشپزخونه منتظرم بود.
+ اوههه شوهر تیغ ماهیم،به این سرعت میز چیدی!
لبخندی زد و صندلی رو واسم عقب کشید.
ابروهام و بالا دادم و نشستم‌.
چند تا لقمه گرفت و دستم داد‌.
+ بسته دیگه من سیرشدم.
- وا فادیمه دو نفریا از این به بعد. باید بخوری!
+ ایسوولم کنننن! این بچه هنوز ۳ ماهش نشده!
ناخوداگاه بغضم گرفت که با دیدن چشمام زانو زد و نگران نگاهم کرد.
وقتی دید حرفی نمیزنم دستم و گرفت و گفت:
- فادیمه‌م؟ چیشد؟ اگه اذیت شدی باشه اصلا نخور پاشو بریم.
+ ایسو؟ هنوز بچه نیومده اونو بیشتر از من دوست داری؟
لبخند قشنگی زد و پشت دستمو بوسید
- مگه میشه تورو دوست نداشت؟ من هم عاشق توام هم عاشق دختر کوچولوم.
داشتم آروم میشدم که با شنیدن ادامه‌ی حرفش دستم و از دستش بیرون کشیدم و رو سرش زدم.
مظلومانه دستشو رو سرش گذاشت و با تعجب نگاهم کرد.
+ هزار بار گفتم بچه‌م پسره! پسر چشم آبیِ مامان.
- من که میگم دخترِ چشم سبزِ باباشه ولی خب هر چی شما بگی‌.
❤‍🔥16
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و پنجم با ذوق به ایسو که از دور داشت نگاهم میکرد خیره شده بودم. نفهمیدم این دو هفته چطور گذشت. بعد از عروسی آردا و ناز برگشتیم کوچاری و کارای حنابندون و عروسی رو انجام دادیم. الان ، من وسط نشستم ، دورم دارن میچرخن و آواز…
پشت چشمی واسش نازک کردم و سمت سالن رفتم.
گوشیم زنگ خورد که با دیدن اسم آلینا جواب دادم.
+ جانم؟
- سلام عمهه جونم. یه خبر خوش بدم بهت؟
+ خبر خوش که..دست ماست ولی بده!
- اوهه چه خبری؟
+ حالا میگم
- ما تو راهیم!
چشمام از تعجب گرد شدن
+ تو راه آنکارا؟
- بلهه!
+ خب پس منتظرم دیگهه!
با آلینا خداحافظی کردم و به ایسو که داشت با تعجب نگاهم میکرد گفتم:
+ داداشم اینا...دارن میان!
+ خب...باید بهشون بگیم دیگه! میخوای به اوروچ هم بگی بیاد؟
سرشو تکون داد و سمت اتاق رفت.
لبخندی زدم و به عکسای روی میز خیره شدم.
عکس منو ایسو تو عروسی ، عکس ما با خانواده‌مون.
الان دیگه خوشبختی تو همین‌خونه‌ست.
خونه‌ی من و ایسو و بچه‌مون.

"پایان"
❤‍🔥14😭4
استایل آلینایِ خوشگلم
#𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
❤‍🔥9
لباس عروس فادیمه‌🥹
#𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
😭10
پسرِ چشم آبی مامانش💘
#𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
💘11😭2
ایسو و دخترش😭❤️‍🔥
#𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
😭14
خب بالاخره خداحافظی با kirik hatiralar عزیزم :)
۲۴ اردیبهشت شروع به نوشتنش کردیم و امروز میشه ۲ ماه و ۱ روز که داریم مینویسیمش🫠
خیلی خیلی دلم قراره براشون تنگ بشه😭
مرسی که این مدت کنارمون بودید و وقت با ارزشتونو گذاشتید🩷
برای آخرین بار ، منتظر نظراتتون راجب kirik hatiralr هستم ،
راجب جاهایی که دوست داشتید‌ ، چیزایی که میخواستید و هرر چیزی بگید میشنوم
http://t.me/HidenChat_Bot?start=8124466113
😭10
بالاخره پایان... :)
حقیقتا ناراحتم از تموم شدنش
با این فن فیک رسما زندگی کردم
باهاشون خندیدم باهاشون گریه کردم
توی دنیای اونا زندگی کردم امیدوارم که از خوندنش لذت برده باشین🩵
❤‍🔥5💘4
"اگر یه روز خواستی با کسی حرف بزنی مثلِ قبل...من هستم."
#𝖡𝖾𝗇_𝗏𝖺𝗋𝗂𝗆 | از اینجا بخونید @Evimizz1
❤‍🔥12
گفته بودی كه چرا محو تماشای منی؟
آنچنان مات كه یك دم مژه بر هم نزنی!
مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی :)
❤‍🔥11
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖡𝖾𝗇_𝗏𝖺𝗋𝗂𝗆 ‌ ‌ ‌𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖡𝖾𝗇_𝗏𝖺𝗋𝗂𝗆

اوروچ آشفته توی بیمارستان این طرف و اون طرف می‌رفت‌.
تو فکر بود و نمیدونست باید اول به کی بگه که فادیمه رو یادش اومد.
چشماش و روی هم فشار داد و نفسشو بیرون داد.
گوشیش رو دراورد و شماره‌ی فادیمه رو گرفت‌.
فادیمه که دلشوره‌ی عجیبی داشت و تازه دوش گرفته بود ، با دیدن اسم اوروچ روی صفحه‌ی گوشیش ابروهاشو بالا داد و با تردد جواب داد‌.
- بله؟
+ هوف..فادیمه ، حال ایسو ..اصلا خوب نیست‌. گفتم شاید بخوای ببینیش و..شاید با دیدنت خوب شه. اگه خواستی..دیر نکن!
چیزی درون فادیمه تکون خورد.
قلبش؟
پوزخندی زد و با گفتن یه کلمه گوشی رو قطع کرد.
- خداحافظ
در ظاهر ، فقط یه کلمه‌ی ساده گفته بود و تموم شده بود اما درونش چیزی فراتر از اینها بود.
بعد قطع کردن تلفن ، همینجوری به روبه‌روش زل زده بود و توی فکر بود.
با خودش میگفت شاید بهتره به‌خاطر روزهای گذشته باید بره و بعد دوباره میگفت مگه وقتی من برگه‌ی طلاق امضا شده رو دیدم حالم خوب بود؟
اون هیچوقت بهم سر نزد.
با وجود نگرانی که داشت ، بلند شد و موهاش و خشک کرد.
وقتی اوروچ ایسو رو دیده بود ، بهش گفته بود " جعبه‌ ای که روی میز هست و به فادیمه برسون"
اوروچ برای اینکه حال برادرش بد نشه،نگفته بود که به فادیمه زنگ زده بوده و اون نیومده.
با چیزایی که از دکتر شنیده بود،شوکه شده بود.
چطور می‌تونست از همچین چیزی خبر نداشته باشه؟
اوروچ سوار ماشینش شد و با نهایت سرعت به سمت کوچاری روند.
فادیمه خونه تنها بود و با شنیدن صدای در، با خیال اینکه ممکنه از اهالی خونه باشن سمت در رفت و باز کرد ، ولی اوروچ و دید.
- اینجا چیکار میکنی؟
+ فادیمه..ایسو بهم گفت یه چیزی رو بهت برسونم. حداقل اگه نمیخوای ببینیش،بزار اونو بهت بدم.
فادیمه کلمه‌ی "نمیخوای ببینیش" رو توی ذهنش مرور کرد.
نمیخواست ببینتش؟ قطعا میخواست.
حتی اگر میتونست ، مغز و منطقِ مسخره‌ش رو همین الان میکند دور مینداخت و سمت ایسو میدویید.
اگر میتونست ، برمیگشت به ماه ها قبل و دست ایسو رو میگرفت فرار می‌کرد که این دشمنی یه بار دیگه دامنشونو نگیره.
- چی میخواد بهم بده؟
+ تو خونه‌ی خودشه..گفتم بهتره ببرمت همونجا.
- من نه با تو و نه با هیچکدوم از فورتونا ها ، هیچ جا نمیام. بعدشم خودش چشه مگه؟ میاورد دیگه!
+ اگه بیای ..بهت توضیح میدم. نیازی نیست بترسی،میتونی با ماشین خودت بیای‌.
فادیمه با چند ثانیه فکر و پس زدن صدای مغزش،نفسشو محکم بیرون داد‌ و وارد خونه شد.
کتشو پوشید و سوییچ ماشینشو برداشت.
اوروچ سوار ماشین خودش شده بود و منتظر فادیمه بود.
وقتی فادیمه سوار شد ، هر دو حرکت کردن.
جز اوروچ و یه تعداد انگشت شمارِ دیگه، هیچکس خونه‌ی ایسورو نمیشناخت.
بعد از اینکه ایسو و فادیمه از هم طلاق گرفتن ، ایسو دیگه با خانواده‌ش ، به جز اوروچ ارتباطی نداشت‌.
برای دور بودن از اونا خودش یه‌خونه‌ی جدا گرفته بود.
البته بعد از اینکارش،همه‌جا پیچیده بود که بعد طلاق از همسرش خونه‌ی جدا از خانواده‌ش گرفته اما با این حال کسی نمیدونست خونه‌ش کجاست.
فادیمه جزو اون ادم ها حساب نمیشد‌.
هیچکس نمیدونست که فادیمه از کجا فهمیده ، جز خودش.
وقتی جلوی در خونه‌ی ایسو رسیدن،جفتشون از ماشین پیاده شدن.
اوروچ با کلید درو باز کرد و گفت:
- من..میرم بیمارستان. گفتش یه جعبه‌ست که روی میزه..راحت پیداش میکنی.کاری داشتی بهم زنگ بزن‌.
از شنیدن "بیمارستان" تعجب کرده بود.
سرش و تکون داد که اوروچ سوار ماشینش شد و رفت.
خونه‌ش یه طبقه بود و وقتی از پله‌ها بالا رفت،دید که در خونه بازه.
وارد خونه شد و برخلاف تصورش خونه کاملا بی روح بود.
فرش و مبلای کرمی،کابینت ها و میز ها قهوه‌ای بودن و فقط یه چراغ روشن بود.
لبخند ملیح و تلخی زد و زیر لب گفت:
- فورتوناجوک!
با دیدن خونه تعجب کرده بود ، چون به ایسویی که این مدت دیده بود نمیخورد انقد خونه‌ش بی‌روح باشه!
بعد از طلاق ، ایسو لاغر تر شده بود ، چشماش خالی بودن و حتی صورتش هم روح نداشت ولی انگار روحیه‌شو از دست نداده بود. حداقل جلوی فادیمه...
فادیمه ایسویی رو دیده بود که رو کوچاریا اسلحه میکشید و خیلی راحت میگشت.
وقتی به جلوی میز رسید ، چشمش روی قاب عکسی که روی میز بود قفل شد.
عکس عروسیشون رو قاب کرده بود و روی میز گذاشته بود..
دقیقا جلوی قاب عکس،یه جعبه کوچیک چوبی بود.
فادیمه آشفته جعبه رو برداشت و با تردید بازش کرد.
توش یه دفترچه‌ی کوچیک بود و یه دفتر بزرگ.
به خاطر جو خونه و چیزایی که از گذشته یادش اومده بود،بغض گلوی فادیمه رو گرفته بود.
چند بار خواست عقب بکشه و در نهایت دفترچه‌ی کوچیک رو برداشت.
💘17❤‍🔥3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖡𝖾𝗇_𝗏𝖺𝗋𝗂𝗆 ‌ ‌ ‌𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
جلد ساده و قهوه‌ای رنگی داشت.
وقتی دفترچه‌رو باز کرد ، با دیدن نوشته ها متعجب شد.
بالای هر صفحه یه سری تاریخ بود که فادیمه هیچی راجبشون نمیدونست ، تا وقتی که یادداشت هاش رو خوند‌.
" امروز فادیمه رو توی بازار دیدم،حالش بد بود. بهش گفتم "اگر خواستی با کسی حرف بزنی مثلِ قبل،من هستم" ولی بدون اینکه بهم اهمیتی بده از کنارم رد شد و رفت‌."
ورق زد ، یه تاریخ دیگه و یه یادداشت دیگه...
" امروز از دور دیدمش. با آلینا و آکچا بود. داشت میخندید و من میخواستم صداش کنم ولی از ترس اینکه لبخندش محو بشه،عقب کشیدم"
آخرین تاریخ ، برای یک هفته پیش بود.
" آخرین باری که دیدمش ، با ایوبهان و داداشش بود .اولین چیزی که توجهمو جلب کرد، حلقه‌ی تو انگشتش بود. شبیه حلقه‌ی خودمون بود. منم درش نیاوردم. ولی شاید اون اصلا حلقه‌ی ما نبوده؟ شاید‌ دیگه نتونیم برگردیم به هم..."
ناخودآگاه نگاه فادیمه سمت حلقه‌ی توی دستش رفت.
همچنان که اشکاش سرازیر شده بودن‌ ، دستشو بالا اورد و حلقه‌رو بوسید‌.
بعد از ماه ها..اون حلقه‌رو هنوز هم درنیاورده بود.
نتونست نامه های قبلی رو بخونه. دفترچه‌ی کوچیک و سرجاش گذاشت و دستشو جلوی صورتش گرفت.
نمیدونست باید بابت این از کی گله کنه...
با یاداوری اینکه کسی اینجا نیست،به اشکاش اجازه داد که آزادانه جاری بشن‌.
دوباره و با تردید،دستش رو به سمت دفترچه‌ی بزرگ برد‌.
نمیدونست قراره چی بخونه و چقدر شوکه بشه...
شروع به خوندن صفحه‌ی اول کرد.
" سلام فادیمه‌.احتمالا هیچوقت نتونستم این دفترچه رو بهت بدم. شاید خودت پیداش کردی و شاید هم یکی بهت داده. به هر حال خواستم بدونی من خیلی دلم برات تنگ شده.-"
قبل از اینکه ادامه‌ی نامه رو بخونه،توی ذهنش پرسید "پس چرا به اون راحتی طلاقم داد؟ عشقمون ارزش جنگیدن نداشت؟"
و شروع به خوندن ادامه‌ی نامه کرد.
" احتمالا الان میپرسی پس چرا اونقدر راحت طلاقم دادی؟ وقتی نشسته بودم، یکی از اهالی کوچاری اومد و بهم گفت که یه نفر...فکر کنم اسمش تیمور بود ، باهاتون چیکار کرده. گفت تنها کسی که الان تونسته بهش دسترسی پیدا کنه منم.
من آشفته و بدون اینکه برگه‌های طلاق و امضا کنم، راهی ادرسی که بهم داد شدم و از خیلی دور ، شمارو میدیدم‌‌.
احتمالا هیچوقت راجب فاتیح باهات صحبت نکردم. اون داداشمه و چند سالی بود که هیچ ارتباطی باهم نداشتیم. وقتی تورو تو اون حال دیدم،خودم و انقدر ناتوان و ناچار حس کردم که به داداشم زنگ زدم. حاضر نبود برای دشمنمون اینکارو انجام بده ولی به اصرار من ، آدم هاش و فرستاد و شمارو نجات داد.
خواستم بیام جلو ولی همین که یه قدم جلو اومدم و تو از روی صندلی بلند شدی ، رفتی کنار ایوبهان. ازش تشکر کردی و گمونم... اونجا گفتم شاید بهتره چیزی که میخوای و بهت بدم. شاید واقعا ازم متنفری . برگشتم و امضا کردم. بعدم رفتم. راستش آرزوی من همیشه این بود که ببینمت ولی چون تو اینو نمیخواستی ، نزدیک نمیومدم"
اشکای فادیمه یکی پس از دیگری و به سرعت میریختن.
با خوندن هر کلمه صدای ایسو توی مغزش پخش میشد.
ایسو نجاتشون داده بود؟
فادیمه ، داداشش ، زنداداشش و برادرزاده‌ش رو ایسو نجات داده بود و فادیمه هیچوقت اینو نفهمیده بود؟
فادیمه با ورق زدن سعی میکرد بفهمه مشکل ایسو چیه.
" بعد از جداییمون ، خونه‌ی جدا برای خودم گرفتم. همه فکر میکردن من خوبم.راستش مجبور بودم خودم و قوی نشون بدم..بیرون از خونه خوب بودم. ولی توی خونه، یه آدم دیگه بودم.
وقتایی بود که برای روزها غذا نمیخوردم ، شبارو نمیخوابیدم ، نمیدونم چجوری اما روزی ۲ الی ۳ پاکت سیگار میکشیدم.
تا اینکه حالم بد شد و... مجبور شدم برم دکتر."
فادیمه دیگه نتونست ادامه بده‌.
با دستای لرزون دفترچه رو بست و شروع به دوییدن کرد.
اشکاش لحظه ای برای ریختن درنگ نمیکردن و جلوشو تار میدید‌.
پله هارو یکی دوتا پایین رفت.
سوار ماشین شد و با عجله استارت زد.
همچنان که ماشین و حرکت میداد ، ادرس بیمارستان که اوروچ از قبل براش فرستاده بود رو بررسی کرد‌.
با عجله می‌روند.
تموم مسیر اشکاش میریختن.
نمیدونست باعث و بانیِ اینکه نفهمیده بود ایسو نجاتشون داده کی بود؟
نمیدونست چرا هیچوقت نفهمیده ایسو حالش بده که.. کمکش کنه؟
مسیر طولانی رو توی مدت کوتاهی طی کرد تا به جلوی بیمارستان رسید.
وقتی از ماشین پیاده شد ، اشکاشو پاک کرد و سعی کرد بغضش و قورت بده‌.
به دفترچه توی دستش نگاه کرد.
باید با ایسو صحبت میکرد‌.
نباید با گریه کردن حالشو بدتر میکرد.
وارد بیمارستان شد و هر چقدر با چشماش گشت ، اوروچ و ندید‌.
با دیدن تنها پرستاری که از یکی از اتاقا بیرون میومد ، سمتش رفت.
💘16😭4
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌‌‌𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖡𝖾𝗇_𝗏𝖺𝗋𝗂𝗆 ‌ ‌ ‌𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
+ ببخشید...ایسو ، یعنی..اسماعیل فورتونا کدوم اتاقه؟ میتونم ببینمش؟
پرستار سمت پذیرش رفت و اسم ایسو رو توی سیستم جست‌و‌جو کرد.
- چه نسبتی باهاش دارید؟
+ همسرش..یعنی همسر سابقش.
سرشو بالا آورد و رنگِ نگاهش عوض شد.
- عزیزم..تو فادیمه‌ای؟
فادیمه با تعجب جواب داد:
+ آره!
پرستار لبش رو گاز گرفت و گفت:
- ایشون تا اخرین لحظه اسم شما رو صدا میزدن..
فادیمه پلکی زد و گفت:
+ ببخشید..یعنی چی تا آخرین لحظه؟
- متاسفم ... حدود نیم ساعت پیش...
فادیمه کلمه‌ی آخر و نشنید و نشنیده میدونست چیشده.
قبل از اینکه موقعیتشو هضم کنه،اشکاش شروع به ریختن کردن.
روی زانوهاش فرود اومد و دفترچه از دستش روی زمین افتاد.
دیر کرده بود...دیر کرده بوده و نتونسته بود بهش بگه حلقه‌ی توی انگشتش،حلقه‌ی خودشونه.
نتونسته بود بگه ازش متنفر نبود و تموم این مدت منتظر بود ببینتش‌.
فقط یه جمله توی ذهنش پخش میشد.
"اگر خواستی با کسی حرف بزنی ، من هستم"
"من هستم"
"من هستم"
"من هستم"
ولی نبود. نبود و فادیمه مونده بود دو تا دفترچه و چند تا نامه.
نامه‌ای که ادامه‌شو نخونده بود.
" دکتر بهم گفت مشکل قلبی دارم.
دوست نداشتم به خاطر بیماریم مجبور بشی کاری رو انجام بدی که دوست نداری‌.
بعد از اینکه کنار ایوبهان و با حلقه دیدمت،فکر کردم که اون حلقه میتونه حلقه‌ی ما نباشه.
راستش زندگی کردن دیگه معنایی برام نداره.
اینو بدون من همیشه دوستت داشتم ، چریک مافیا"
😭31
از آرزوهایِ فادیمه تو #𝖡𝖾𝗇_𝗏𝖺𝗋𝗂𝗆 :)
💔11
Kül
Cem Adrian, Mark Eliyahu
İçimde bir şey kanıyor,
Keskin bir vedanın yarası sızlıyor . . .
💔3
Neyleyim sen yoksan eğer
به نظرم این بیکلام بیشتر وایبشو میده :)
😭4
خودم این چند روز انقدر خوندمش که واقعا حس میکنم جالب نشده😂😭
ولی منتظرِ نظرای قشنگ شما هستم🩷

http://t.me/HidenChat_Bot?start=8124466113
❤‍🔥3