𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: سوم
کمی از جشن گذشته بود که متولد،زمین خورد و شروع کرد به گریه کردن فادیمه زودتر از امینه به سمت بچه رفت و با حتیاط بغلش کرد.
-هیشش آروم باش عزیزم چیزی نیست
بعد بوسه ای روی گونش کاشت.
ایسو با لبخند بهشون نگاه میکرد...
امینه خودشو رسوند بهشون و بچه رو بغل کرد و برد.
ایسو: مادری که تو باشی فادیمه کوچاری فکر کنم باید از الان به آیاز بِی حسودی کنم.
فادیمه قهقه ای زد ایسو با عشق درحال نگاه کردن به زن عزیزش بود عادل بهشون نزدیک شد.
-زن و شوهر خوب خوش و بش میکننا
ایسو: داداش خوب شد اومدی بیا جواب خواهرتو بده همش میگه چرا داداشم یه هفته عه که شوهر منو ازم گرفته.
بعدم با شیطنت چشمکی به فادیمه زد؛
فادیمه هم آروم مشتی به بازوی ایسو زد.
فادیمه: داداش بخدا دروغ میگهههه
عادل خندید و فادیمه رو به آغوش کشید.
عادل: خواهر زاده عزیز من چطوره؟
فادیمه با لبخند گفت:خوبه داداش
عادل : اگه بدونه داییش چقدر منتظر اومدنشه همین امشب به دنیا می اومد، راستی فادیمه دیگه این چند وقت اخیرو بیاید کوچاری اینجوری افراد بیشتری مواظبتن
فادیمه: راستش داداش خونه خودمون بهتره راحت تریم ایسو هم هست دیگه مواظبمه
عادل: خب اگه خودتون اینجوری میخواین باشه اما حداقل امشبو بیایین کوچاری دل داداش برات خیلی تنگ شده.
فادیمه: چشم داداش
ایسو: خب خب ادامه بدید من از دور تماشا میکنم......
فادیمه زیر لب رو به ایسو گفت: حسود!
دیگه اخرای جشن بود و همه داشتن از هم خداحافظی میکردن.
ایسو درو برای فادیمه باز کرد که سوار بشه
اما خودش موقع سوار شدن یه لحظه انگار شریفو دید یکم با دقت نگاه کرد اما کسی نبود شونه ای بالا انداخت و سوار شد.
-چیزی شده ؟
+یه لحظه فکر کردم عمومو دیدم.
-امکان نداره ایسو اون زندانه و هیچ جوره نمیتونه آزاد بشه.
+ اره درسته، احتمالا اشتباه دیدم
وقتی به کوچاری رسیدن ایسو دست فادیمه رو گرفت و با احتیاط اونو از پله ها بالا برد،
عادل از بالا به اونا نگاه میکرد
عادل: اوه ببین چطوری از زن عزیزش مراقبت میکنه.فادیمه خانم شما که برای ما تاتارا بودین چیشد؟
فادیمه خجالت کشید و لبخند کمرنگی زد.
ایسو: والا داداش هنوزم هست منه بیچاره تو خونه همش کتک میخورم ازش
فادیمه مشتی نثار ایسو کرد و گفت: دروغ نگو من کی تورو زدم!
ایسو: بفرما، همین الان زدی دیگه!
بعد به عادل نگاه کرد و گفت: اینم از اثبات حرفم.
عادل خندید و گفت: زود بیایین داخل،بیرون سرده.
❤6
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهارم
ایسو و فادیمه یکی یکی و اروم پله هارو پشت سر گذاشتن و بالا رفتن.
وارد خونه که شدن ایسو کفشای فادیمه رو دراورد و دمپایی رو پاش کرد.
ایسو فادیمه رو به سمت مبل ۳ نفره هدایت کرد و خودشم کنارش نشست.
عادل: کوچولوی دایی کِی میاد؟
ایسو: داداش تاریخ نمیده که. احتمالا نزدیک ۲ هفته اینا.
عادل: من اصلا با تو نبودم داماد! با ابجیم بودم.
ایسو لبخند ضایعی زد.
عادل رو به فادیمه گفت:
-فادیمه؟ یادته اون روزی که بهمون خبرش و دادی؟ باورم نمیشه از روزی که ۹ ماه مونده بود رسیدیم به روزی که ۲ هفته مونده.
فادیمه لبخندی زد و پرت شد به گذشته:
°˒۸ ماه پیش˓°
« همه دور هم نشسته بودن.
ایسو، اوروچ، عادل، اسمه، النی، غصب، ایلوه،آکچا، چاکیر و عامیروم دایی.
فادیمه استرس داشت،خبر مهمی و میخواست بده. خبری که تو این جمع فقط ۳ نفر میدونستن. خودش، شوهرش، و اسمه.
همه نگاهاشون روی فادیمه بود و ایسو که میدونست استرس داره دستشو گرفته بود.
با صدای اروم گفت:
+ایسو؟
-هووم؟
+تو بگو من نمیتونم.
-وا فادیمه،نمیتونم بگم حاملهام که!
فادیمه با حرص نگاهش کرد.
عادل: تاتارام؟بگو دیگه همه منتظرتن!
+اومم...چیزه...داداش میدونی،من یه چیزی فهمیدم.
فادیمه فهمید که اینجوری نمیتونه بگه.
لحنشو شیطون کرد و گفت:
+داداش! مثلا دوست داری دایی بشی؟
چشمکی واسه عادل زد.
-من که دوست دارم ولی حیفه، شما دوتا مامان بابا بشید اون بچه چه گناهی داره؟
فادیمه پوکر لب زد:
+داداش!
عادل خندید.
النی:حالا فادیمه چه خبره؟ خیره؟
چشمکی واسه فادیمه زد.
ایسو که داشت از استرس منفجر میشد.
اوروچ: وای زنداداش جون به لب شدیم،نکنه دارم عمو میشم؟
+نه راستش...
لحنشو غمگین کرد، همه ناراحتیشو تو چشاش ریخت و به جمع نگاه کرد..
اوروچ: زنداداش؟ چیشده؟
فادیمه یهو شاد و خندون گفت:
+من حاملهامممم.
چند ثانیه همه تو شوک نگاهشون کردن.
چه زود؟
اول از همه النی به حرف اومد:
-بچ..بچه؟
به سمت فادیمه اومد و بغلش کرد:
-تبریک میگم بهت فادیمه.
بعدش ایلوه بغلش کرد و گفت:
-دارم خاله میشممم، خدایا شکرت.
چشمای غضب اشکی شده بودن.
به سمت فادیمه اومد، محکم بغلش کرد و گفت:
-آبجی کوچولوم!خیلی خوشحالم که دارم فادیمه کوچولو رو خوشبخت میبینم.
اشک تو چشای فادیمه جمع شد.
اسمه که از قبل میدونست به سمتش اومد بغلش کرد و گفت:
-تونستی فادیمهم!مبارکه قشنگم.
فادیمه لبخندی زد.
بقیه هم به نوبت بهشون تبریک گفتن.
به جز اوروچ و عادیل.
هنوز به خودشون نیومده بودن انگاری.
النی اول اوروچ و صدا زد و بعد عادل.
اوروچ به سمت فادیمه رفت بغلش کرد و گفت:
-زنداداش!نمیدونی چقد خوشحالم کردی.
اشکی از چشمای اوروچ ریخت.
فادیمه: اوروچ؟ چرا گریه میکنی؟
-باورم نمیشه زنداداش.یعنی عمو شدم من؟ ایسو کوچولو بابا میشه؟
بعد به سمت ایسو رفت و بغلش کرد.
عادل یکهو بلند شد و به سمت فادیمه اومد.
عمیق و طولانی بغلش کرد.
-تاتارام؟
+جونم داداش؟
-داری مامان میشی؟
فادیمه کلمه "مامان" و که شنید چشماش پر شدن.
+دارم میشم داداش!
بعد به سمت ایسو رفت و بغلش کرد.
-بابا شدنت مبارک دوماد.
+مرسی داداش.
عادل: خب حالا خواهرزادهم کِی میاد؟
ایسو: اِمم. داداش هنوز اولشه ها. ۹ ماه دیگه.
عادل: اوهه...اینقدر یعنی. ۹ ماه! »
با صدا زدن ایسو فادیمه به خودش اومد و چایی که اسمه اورده بود و خورد.
فادیمه خمیازه ای کشید که عادل گفت:
-خوابت میاد، پاشید برید بخوابید فردا وقت هست واسه صحبت و دورهم نشستن.
ایسو فادیمه رو کمک کرد و اتاق رفتن.
فادیمه دراز کشیده بود و منتظر ایسو بود.
ایسو تو گوشیش بود.
با اوروچ صحبت میکرد و میخواست مطمئن شه اونی که دیده شریف نبوده.
با صدا زدنای فادیمه ایسو گوشی و زمین گذاشت و پیش فادیمه دراز کشید.
+ایسو؟
-جانم؟
+میترسم.
-از چی فادیمهم؟
+ایسو من دارم مامان میشم، ولی مامان نداشتم خودم. اگه نتونم چی؟
ایسو لبخند تلخی زد و گفت:
-منم بابا نداشتم فادیمهم. ولی ما میتونیم. مگه نه؟
+میتونیم؟
-میتونیم.
+میتونیم.
ایسو بوسه ای رو گونه فادیمه کاشت و فادیمه با لذت به ایسو چشم دوخت.
-فادیمه.بزار بچه بیاد حالا.
فادیمه مشتی به شونه ایسو زد و گفت:
+چیکار میخوای بکنی مثلا؟ تازه یه پسر دارم میارم بشه بادیگارد مامانش.
-همینمون کم بود.
فادیمه کم کم داشت خوابش میبرد و ایسو همینجوری بهش زل زده بود.
+چیه؟
ایسو در جواب بوسه ای رو موهای فادیمه زد و محکم تر بغلش کرد اما حواسش بود اذیت نشه.
+ایسو؟
-هووم؟
+خیلی دوست دارم.
ایسو لبخندی زد.
-منم خیلی دوست دارم.
❤8
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجم
فادیمه آروم چشماشو باز کرد، نور از لای پرده به داخل اتاق میتابید متوجه شد ایسو کنارش نیست آروم از تخت پایین اومد و دنبال ایسو گشت.
+ایسو کجایی؟
صدایی ایسو از آشپزخونه اومد
-ایسو اینجاست
فادیمه رفت توی آشپزخونه ایسو رو دید که داره کویماک درست میکنه.
+چیکار میکنی کیلچوک؟
-دارم برای زن عزیزم و آیاز بابا کویماک درست میکنم.
فادیمه لبخند گرمی بهش زد تازه متوجه شد که جز ایسو کسی خونه نیست
+ بقیه کجان پس؟
-النی که رفته درمانگاه داداشت و اسمه هم رفتن دنبال یکی از بز ها ظاهراً از گله جدا شده و گم شده.
فادیمه سری تکون داد.
-خیلی خب تا زن عزیزم لباسشو عوض کنه منم میز صبحانه رو براش میچینم
فادیمه لباسشو عوض کرد برگشت و نشست پشت میز ایسو هم نشست کنارش و براش لقمه میگرفت.
ایسو اما هنوز هم نگران بود میترسید
چیزی که دیشب دیده واقعی باشه؛
میترسید واقعا عموش از زندان آزاد شده باشه
اگه آزاد شده باشه چی؟ اوروچ هم هنوز
خبری بهش نداده بود، خودش باید پیگیرش
میشد. باید میرفت پیش ظریفه اگه شریف
آزاد شده باشه قطعا ظریفه خبر داره.
صدای فادیمه، ایسو رو از افکارش بیرون کشید
-ایسو حواست کجاست دوساعته دارم
صدات میزنم؟
+ببخشید...جانمچیزی شده؟
فادیمه مشکوک نگاهش کرد
-هیچی میگم اینجا رو جمع کن بریم بیرون
یکم بگردیم حوصلم سر رفته.
+ چشم
ایسو فادیمه تصمیم گرفتن برن و لباس برای آیاز بخرن.
کافی بود فادیمه از لباسی خوشش بیاد ایسو خیلی سریع اونو برمیداشت.
وقتی داشتن از کنار یه اسباب بازی فروشی
رد میشدن فادیمه با ذوق به یکی از ماشینهای اونجا اشاره کرد و وارد شد.
همین که ایسو میخواست پشت سر فادیمه بره گوشیش زنگ خورد اوروچ بود، تماسو وصل کرد
+جانم دادش چیزی پیدا کردی؟
-ایسو متاسفانه باید بگم چیزی که دیدی توهم یا خطای دید نبوده.
چندتا از اهالی هم ادعا میکنن که
عمو رو دیدن برای همین من خواستم برم
زندان ملاقاتش وقتی رفتم زندان
فهمیدم که فرار کرده.
ایسو نفس عمیقی کشید چشماشو بست
+داداش الان با فادیمه بیرونم بعدا
میایم باهم یه فکری کنیم.
از اوروچ خداحافظی کرد، سعی کرد
عادی رفتار کنه و رفت که برای پسرش
ماشین بخره.
❤6
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: ششم
ایسو کنار فادیمه ایستاد.
فادیمه با ذوق ماشین قرمز کوچولویی
که توی دستش بود رو به ایسو نشون
داد:
-ایسو ببین چقدر قشنگه! من مطمئنم
آیاز هم مثل باباش عاشق ماشینه اینم
میشه اسباب بازی مورد علاقش.
اما ایسو فکرش درگیر بود، متوجه نشد
فادیمه چی میگه فقط سری تکون داد و
لبخند زد.
فادیمه از صبح متوجه رفتارهای
عجیب و غریب ایسو شده بود اما منتظر
بود تا خود ایسو حرف بزنه.
ماشین و چند تا اسباب بازی دیگه خریدند،
کمی هم دور زدن و بعد به خونه برگشتند.
-فادیمم، میگم که کاش حرف داداش عادل رو
گوش داده بودی و چند روز کوچاری میموندیم. چی میشد مگه؟
+جریان چیه که اینقدر دوست داری اونجا
بمونیم؟هان؟
ایسو هول شد و سریع خودشو جمع کرد:
+جریان؟ جریانی نیست جانم.
فادیمه به ایسو نزدیک شد و توی چشمای ایسو نگاه کرد.
-ایسو تو داری یه چیزی رو از من مخفی
میکنی؟
ایسو آب دهنشو قورت داد.
+نه زن عزیزم،چیزی برای مخفی کردن
نیست.
بعد هم از زیر نگاهای فادیمه فرار کرد.
+زن عزیزم من میرم حموم بعدشم آماده شو تورو ببرم کوچاری.
میخوام برم پیش مامانم البته
اگه دوست داری توهم بیا خوشحال
میشه عروس عزیزشو ببینه.
-ولی من خوشحال نمیشم مادر عزیزتو ببینم!
.....
ایسو، فادیمه رو رسوند کوچاری و با اوروچ اومد پیش ظریفه تا راجب شریف ازش سوال بپرسه.
ظریفه: به بهه! دوتا برادر چیشده که یاد مادرشون افتادن؟
اوروچ هووفی کشید.
ظریفه هم همینجوری ادامه داد: ایسو این زنت نمیخواد بیاد به مادرشوهرش سر بزنه؟به هرحال نوه ی من تو شکمشه!
+مامان خودت خوب میدونی اخرای
بارداری فادیمه ست بهتره زیاد اینور و اونور نره اما شما میتونین بیاین بهش سر بزنید.
ظریفه: اره دیگه، همین مونده من بیام
کوچاری به عروس خانم سر بزنم!
اوروچ: بری مامان.مگه چی میشه بری
به عروس حاملت سر بزنی؟
ظریفه چشم غره ای به اوروچ رفت.
ظریفه: بگید ببینم برای چی اومدین؟
ایسو:اومدیم راجب عموم ازت بپرسیم
رنگ از چهره ی ظریفه پرید و چشماش گرد شد.
اوروچ : هان چیشد مامان؟ فکر نمیکردی
بفهمیم که عمو فرار کرده؟
ایسو:مامان باید بهمون بگی کجاست، دلم
نمیخواد دوباره جون کسی به خطر
بیفته…
ظریفه: من نمیدونم کجاست.
اوروچ: دروغه...باز داری دروغ میگی.
وقتی میدونی فرار کرده پس حتما اینم میدونی که کجاست!
ظریفه: اوروچ پسرمم میگم نمیدونم
کجاست، فقط چند روز پیش از زندان زنگ زدن و گفتن که فرار کرده.
ایسو:پس چرا بهمون نگفتی مامان؟
ظریفه: نمیخواستم نگرانتون کنم.
الانم اصلا نمیدونم کجاست، اگه
خبری ازش رسید میگم بهتون.
اوروچ: بیا بریم ایسو،خودمون دنبالش
میگردیم.
اوروچ و ایسو از خونه بیرون زدند.
گوشی ایسو زنگ خورد.
+جانم داداش عادل؟
-ایسو کجایی؟
+پیش اوروچم.
-خوبه، برای شام با اوروچ بیاین کوچاری.
+چشم داداش.
بعد از قطع کردن تماس ایسو به اوروچ نگاهی کرد و گفت:
-باید یه عادل بگیم.
+اره امشب بهش میگیم.
-به فادیمه هم میگم.
+دیوونه شدی ایسو؟به زن باردارت میخوای
همچین خبری رو بدی؟ نمیخواد بهش بگی.
فقط مراقبش باش و هرجوری شده کوچاری
نگهش دار اونجا امن تره.
ایسو سری تکون داد.
شب با اوروچ به عمارت کوچاری رفتند، جلوی درِ خونه وایسادن که برای ایسو پیامکی
اومد.
«سلام برادرزاده بی معرفتم، یه خبر از عمویی
که بهش خیانت کردی نمیگیری؟»
ایسو هم نوشت:
"عمویی که بهش خیانت کردم و از زندون فرار کرده، نمیترسه دوباره بهش خیانت کنم؟"
پیام رو فرستاد و با آشفتگی وارد عمارت شد.
نباید فادیمه چیزی میفهمید...
عادل:سلام دوماد سرخونه!
+سلام داداش
ایسو چشماشو چرخوند،دنبال فادیمه بود.
+فادیمه کجاست؟
-تازه خوابید.
ایسو به اوروچ نگاهی کرد باید به عادل همه چیز رو میگفتن.
+داداش عادل.
-بله؟
+یه مسئله ای هست یعنی خب بهتره بدونی گفتیم تا اتفاقی نیوفتاده بگیم بهت.
-بگو دیگه،مقدمه چینیت واسه چیه؟
اوروچ: عموم!فرار کرده.
عادل شوکه شد ولی بعد چند ثانیه طوری که براش نرمال بود، لب زد:
-هوف خدایا،دردسر تموم نمیشه.
چی میگید؟ نقشه ای تو سرشه؟
-نمیدونیم داداش. هیچی نمیدونیم.
یکم نشستن و بعد حرف زدن راجب نقشه هایی که شریف میتونه داشته باشه، اسمه صداشون زد.
-اقایوون شام حاضره. ایسو توام برو زن و بچهتو بیدار کن بیار.
همون موقع فادیمه از اتاق بیرون اومد.
+فادیمهم؟صبح بخیر.
-صبح بخیر کیلچوک.
لبخندی زدیم و رفتیم سر سفره...
❤5
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: هفتم
«۲ هفته بعد»
فادیمه از خواب بیدار شد، ایسو هم بیدار بود.
-صبحتون بخیر.
فادیمه لبخند کم رنگی زد و بعد شستن صورتش به سمت آشپزخونه رفت و صبحونه خورد.
-چطوری فادیمم؟
+امروز دردم خیلی بیشتره ایسو،فکر کنم نزدیکه.
-اویی یعنی نینیمون میاد؟
+اوفف!متوجهی دارم میگم درد دارم؟
-چرا عصبانی میشی خانوم؟خواستم بخندی حالت بهتر شه.
+مرسی خیلی خندیدم!
ایسو رفت نزدیک فادیمه و دستشو دور گردنش انداخت.
-زنم؟
فادیمه سکوت کرده بود.
-زن خوشگلم؟
باز هم سکوت...
-زن عزیزم؟
وقتی جوابی نگرفت خودشو به فادیمه نزدیک کرد و گونه شو بوسید.
-میخوای بریم دکتر؟
فادیمه فقط ابروهاشو بالا داد.
-پس چیکار کنیم درد زن عزیزم کمتر شه؟
فادیمه سرشو روی شونه ی ایسو گذاشت و گفت:هیچکار.
چند دقیقه تو همون حالت نشسته بودن و ایسو درحال نوازش کردن موهای فادیمه بود که فادیمه احساس کرد دردش خیلی شدیدتر شده، ناخواسته شروع به گریه کرد.
-چرا گریه میکنی فادیمه؟خیلی درد داری؟
+ایسوو.
-بریم دکتر.
فادیمه هیچی نمیفهمید،خیلی درد داشت.
ایسو فادیمه رو صندلی عقب گذاشت و به سمت بیمارستان روند.
فادیمه همش درحال گریه کردن بود و ایسو هرچند دقیقه برمیگشت و باهاش حرف میزد.
با النی حرف زده بود و بهش گفته بود که نباید بیهوش بشه.
بالاخره به بیمارستان رسیدن....
«چند ساعت بعد»
فادیمه بالاخره چشماشو باز کرد، به شدت درد داشت.
با صدای کم رمقی گفت: اینجا کجاست؟
دستشو روی شکمش گذاشت، دیگه نه اونقدر برآمده بود و نه بچه ای حس میکرد.
+پسرم کجایی؟
فادیمه حتی به اینکه ممکنه بچه به دنیا اومده باشه هم فکر نکرد!
با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن که در باز شد، پرستار و ایسو وارد شدن.
-فادیمم؟چرا گریه میکنی؟درد داری؟
فادیمه جوابی نداد همینجوری گریه میکرد، ایسو دستشو گرفت و آروم بغلش کرد
-فادیمه؟باهام حرف بزن...چیشده؟
+ایسو...بچم!آیاز نیست...
-یعنی چی که نیست فادیمم؟آیاز مگه اینجا بود؟
+پس کجا بود؟
-بچه رو هنوز به ما نشون ندادن که!
+بچ...بچه؟آیازم به دنیا اومد؟
ایسو چشماشو به نشونه ی تأیید روی هم گذاشت که لبخندی روی لب فادیمه اومد.
+به دنیا اومد!
فادیمه اشکاش رو پاک کرد، رو به پرستار کرد و گفت:
+خانم پرستار، بچه مو کی میارید پیشم؟
-اول ببینیم مامان بچه خوبه یا نه.
+من بچمو ببینم خوب میشم.
پرستار بعد از چکاپ و وصل کردن سرم از اتاق خارج شد.
ایسو روی صندلی کنار تخت نشست، دست فادیمه رو گرفت و بوسه ای زد.
-خوبی فادیمم؟
+درد دارم ولی پسرمو میخوام.
-عجله نکن،میارنش.
+کسی میدونه اینجاییم؟
-اره، داداشم و داداشت اینا میدونن، تو راهن.
همون لحظه در اتاق باز شد، عادل،اوروچ اومده بودن.
-تاتارام؟
دست فادیمه رو گرفت، خم شد و سرشو بوسید.
-خوبی عزیز داداش؟
فادیمه لبخند کوچیکی زد و گفت: خوبم داداش.
بعد غضب وارد اتاق شد: آبجی کوچولوم خوبه؟
+خوبم دادش غضب.
اوروچ به سمت فادیمه اومد، دستشو روی شونه ی فادیمه گذاشت.
-خوبی زنداداش؟مبارکه!
+مرسی داداش ایشالا قسمت خودت.
فادیمه چشمکی زد که اوروچ خندید.
+اسمه کوش؟ایلوه و النی؟
-میان اونام.
+وای بگید بیارن دیگه بچه مو. مُردمم!
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که در اتاق باز شد، پرستار بود با تخت کوچیکی.
ایسو نگاهی به فادیمه انداخت و لبخندی زد.
پرستار:بفرمایید مامان بیقرار. اینم گل پسرتون.
آیاز رو آورده بودن،اول از همه پرستار به سمت فادیمه رفت و آیاز رو گذاشت تو بغلش .
+وای تو چقد کوچولویی!
لبخند بزرگی و پر ذوقی روی صورت فادیمه بود.
+پسرم.
این کلمه رو که به زبون آورد، قطره اشکی از چشماش سرازیر شد.
فادیمه همچنان با لبخند بزرگی روی لباش و اشک توی چشماش،با ذوق به ایسو نگاه میکرد.
اونم میخندید
+بیا ببین پسرمونو!هنوز معلوم نیست که کله زرده یا مثل مامانش مشکیه،وای مامانی زودتر چشماتو باز کن ببینیم چشماتو دیگه
❤6
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: هشتم
فادیمه با ذوق کلمات و به زبون میاورد.
عادل،غضب و اوروچ با لبخند بهش نگاه میکردن.
ایسو بوسه ای روی موهای فادیمه گذاشت.
عادل به سمتشون رفت،سر فادیمه رو بوسید و گفت:
-عزیزِ دایی! خوش اومدی به زندگیمون.فادیمه بچه رو بوس نکردم چون خیلی کوچولوعه عوضش مامانش و بوس کردم.
با حرف عادل فادیمه لبخند پررنگی زد.
بعد اوروچ اومد جلو ، آروم دست آیاز و گرفت و بوسید.
-سلام آیاز کوچولوی عمو! خوش اومدی.
بعد هم ایسو رو خیلی محکم بغل کرد.
اوروچ روش و برگردوند، فادیمه سرشو جلو آورد تا بتونه اوروچ رو ببینه.
و دید که داره اشکاش رو پاک میکنه!
صداش زد:
+اوروچ؟
-جانم زنداداش؟
+گریه میکنی؟
-نه زنداداش. یعنی به خاطر خوشحالی زیادمه.
عادل زد رو شونهاش و گفت:
-دقیقا،منم الانه که گریه کنم. فادیمه کوچولوم مامان شده بالاخره:))
فادیمه لبخندی زد. تو این مدت غضب همش زل زده بود به فادیمه.
خیلی آروم جلو اومد.
اول ایسو رو بغل کرد و بعد به سمت فادیمه اومد.
دستشو دور شونه ی فادیمه انداخت و گفت:
-فادیمه ،دیدنِ خوشبختیِ هیچکس اندازه تو خوشحالم نمیکنه. همیشه خوش باش فادیمه کوچولو!
خندیدم، از ته دل.
ایسو هنوز آیازو بغل نکرده بود.
حس عجیبی داشت،آروم نگاهی به آیاز انداخت؛ ته دلش یه حس آرامش از پسر کوچولوش گرفت.
گذاشته بود بود فادیمه و بقیه با دیدن آیاز خوشحالی کنن و در آخر نوبت خودش بود. آروم آیازو از فادیمه گرفت و بغلش کرد.
خیلی کوچولو بود، و ایسو میترسید که از دستش بیفته.
دست آیازو گرفت و آروم باهاش حرف زد
+سلام آیاز بابا تو بالاخره اومدی پیشمون!
بالاخره تونستم بغلت کنم آیاز، تو آرامش
زندگی من و مامانتی پسر کوچولوم.
ایسو نتونست تحمل کنه خم شد و دست
آیازو که توی دستش بود بوسید.
آیاز که دست کوچولوش مشت بود با بوس
ایسو دستشو باز کرد و انگشت باباشو
توی دستش گرفت.
ایسو با تموم وجودش لبخند زد.
فادیمه هم با لبخند،به شوهر و پسرش نگاه میکرد.
و به این فکر میکرد که خوشحالی زندگیشون
دیگه تکمیل شده.
عادل که متوجه حال و هوای فادیمه و ایسو شده بود به بقیه اشاره کرد که از اتاق برن بیرون و فادیمه و ایسو رو با پسرشون تنها بزارن.
-ایسوو
ایسو نگاهشو از پسر کوچولوش گرفت و به
فادیمه دوخت.
+جانم؟
فادیمه لب برچید:
-من فکرکنم واقعا حسودیم شده!
ایسو از ته دل خندید، تاحالا انقدر احساس
شادی نکرده بود.
رو کرد سمت ایاز:
+پسرم میشنوی مامانت چی میگه؟ من
فکر میکردم اونی که قراره حسودی کنه
منم، نگو مامانت حسود از آب در اومد!
فادیمه با حرص دستاشو باز کرد:
-ایسوووو اصلا بده به من پسرمو ببینم.
ایسو با لبخند آیاز رو گذاشت توی بغل فادیمه.
دست آزاد فادیمه رو توی دستش گرفت و با عشق بوسید.
+ممنونم فادیمم، ممنونم که بهم یه خانواده
و آرامش دادی.
فادیمه لبخندی بهش زد:
-منم ممنونم
ایسو حس کرد باید این لحظه رو ثبت کنه، گوشیش رو در آورد و اولین عکس خانوادگیشونو رو گرفت.
❤6
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم
از اون طرف،شریف چشم دیدن این همه خوشحالی رو نداشت مخصوصا وقتی فهمیده ایسو اصلا سمتش نبود و بهش خیانت کرده.
شریف یاد اون روزی افتاد که ایوبهان اومده بود زندان برای ملاقاتش.
«چند هفته پیش»
-شریف فورتونا ملاقاتی داری.
شریف با خودش فکر کرد یعنی کی میتونه بیاد ملاقاتش؟مادرش همین نیم ساعت پیش اومده بود پیشش و بعدشم رفت.
آروم بلند شد و به سمت اتاق ملاقات رفت.
با دیدن کسی که روبروش بود از فرط تعجب نزدیک بود شاخ دربیاره.
ایوبهان!
+وای به!یعنی چیشده که یه کوچاری اومده ملاقات یه فورتونا؟
-شاید میخواسته چیز مهمی رو بگه.
شریف روبروی ایوبهان نشست، آرنجشو روی میز گذاشت و دستاش رو روی صورتش.
+چی انقدر مهمه که ایوبهان بخاطرش اومده دیدن من؟
ایوبهان پوزخندی زد:
-خیانت برادرزاده عزیزت!
+اوروچ ذاتا هیچوقت طرف من نبوده.
شریف دستی به گردنش کشید و گفت:
-منظورت که ایسو نیست؟
ایوبهان پوزخند دیگه ای زد:
-منظورم دقیقا خودشه!کسی که تظاهر کرد توی تیم توعه ولی در اصل توی تیم حریفت بوده،با عادل و اوروچ نقشه کشیدن که ایسو نقش برادرزاده وفادار به عموش رو بازی کنه.
برای اینکه تورو به دام بندازن.
خنده ای تمسخر آمیز زد و ادامه داد: ولی خودمونیما ایسو هم خوب بازیت داد!
-
شریف سرش رو تکون داد تا از خاطرات بیاد بیرون.
در اصل میخواست از همه انتقام بگیره،مخصوصا از ایسو!
فردای اون روز فادیمه مرخص شده بود و حالا خونهبودن.
تصمیم گرفته بودن بهجای اینکه برن کوچاری تو خونه خودشون باشن، اسمه و آلینا هم کنار فادیمه میموندن.
نگهداری بچه برای همهشون سخت و مبهم بود ولی همهشون مطمئن بودن که از پسش بر میان.
ته دل ایسو نگرانی بود از ازادی عموش.
حالا که خیانت ایسو رو فهمیده بود،مطمئن بود که قراره یه کاری بکنه ولی چیکار؟ فکر اینکه چیکار میخواد بکنه یه لحظه هم ایسورو ول نمیکرد ولی برای اینکه فادیمه نگران نشه بهش چیزی نمیگفت!
فردای اون روز فادیمه مرخص شده بود و حالا خونهبودن.
تصمیم گرفته بودن بهجای اینکه برن کوچاری تو خونه خودشون باشن، اسمه و آلینا هم کنار فادیمه میموندن.
نگهداری بچه برای همهشون سخت و مبهم بود ولی همهشون مطمئن بودن که از پسش بر میان.
ته دل ایسو نگرانی بود از ازادی عموش.
حالا که خیانت ایسو رو فهمیده بود،مطمئن بود که قراره یه کاری بکنه ولی چیکار؟ فکر اینکه چیکار میخواد بکنه یه لحظه هم ایسورو ول نمیکرد ولی برای اینکه فادیمه نگران نشه بهش چیزی نمیگفت!
❤3
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم
« ۱ سال بعد »
فادیمه با صدای گریه ایاز از خواب بیدار شد.
+جانم مامان اومدم.
۱ سال گذشته بود و حالا فادیمه کم و بیش مادری کردن و یاد گرفته بود. حداقل میدونست چه حسی داره.
فادیمه بلند شد بعد انجام کارا و اروم کردن ایاز نگاهش به ایسو خورد.
+این هنوز خوابه؟؟
آیاز شروع به داد زدن کرد.
+افرین مامان داد بزن.
+ایسوووو؟بیدار شو مرتیکه قرار نیست که همش من نگه دارم بچه رو.
ایسو با افسوس به فادیمه نگاه کرد و ادای گریه کردن دراورد.
-خدایااا
+بلند شو دیگههه
آیاز هم به جیغ زدن ادامه داد که فادیمه لبخند شرورانهای زد.
+ایسو این روزا خیلی میخوابیا.نکنه حاملهای چیزی هستی؟
-نه خدانکنه. نهکه دیشب شما خوابیده بودی تا ساعت ۳ شب من بچهرو نگه داشتم از اون جهت خواب بودم.
فادیمه شروع به خندیدن کرد.
+خدانکنه؟ دوست نداری حامله بشی؟
ایسو پوکر نگاهش کرد.
-نه یدونه آیاز بسه فعلا.
فادیمه داشت قهقهه میزد که گفت:
+اصلا میتونی حامله بشی؟
ایسو تازه متوجه شده بود قضیه چیه که شروع به خندیدن کرد.آیاز هم متعجب به مامان باباش نگاه میکرد.
بعد چند دقیقه که خندههاشون متوقف شد فادیمه جدی نگاهش کرد و گفت:
+اعتراضی داری که بچهرو نگه داشتی؟
ایسو دستاش و به نشونه تسلیم بالا برد و گفت:
-زنِ عزیزم؟نه چه اعتراضی از خدامه.
فادیمه ابرو بالا داد و گفت:
+خوبه. که اینطور.
بعد انجام دادن کاراشون و خوردن صبحونه، فادیمه گفت:
+ایسو؟
-هوم؟
+دوروز دیگه آیاز یه سالش میشه. کاری نکنیم؟
-چرا اتفاقا منم میخواستم بگم. میخوای اینجا تولدی چیزی بگیریم یا بریم کوچاری؟
فادیمه لبخندی زد که ایسو گفت:
-اینطور که معلومه کوچاری دیگه!
دوروز با سرعت برق و باد گذشت و امروز، روز تولد آیاز، فادیمه و ایسو صبح زود بیدار شده بودن و کاراشونو انجام میدن.
بعد انجام کارا سوار ماشین شدن و راهی کوچاری شدن.
روی پل سنگی، ایسو و ماشین و نگهداشت به فادیمه اشاره کرد پیاده بشه و خودشم پیاده شد.
+چیشده ایسو؟ حالت خوبه؟
-خوبم.
-فادیمهم؟
+هوم؟
-اینجا واسه من خیلی خاصه.
خندید.
-اون روزی که به گفته مامان بزرگم باهم ازدواج کردیم و تو کوچاری بودی، اینجا قیامت بود.
یادته مسخره کردی گفتی "جونم و بگیر فادیمه رو نگیر کوچاری"؟
+هووم.
-اون روز همونجوری بود. جلوی داداشت زانو زدم، گفتم جونم و بگیر، فادیمهرو کاری نداشته باش کوچاری.
فادیمه ایاز و رو تو بغلش جابه جا کرد.
-دفعه بعدم اینجا، تو دستمو گرفتی.جلوی ایوبهان.
قبلش من دستتو میگرفتم ولی اونبار؟ تو دستمو گرفتی.
فادیمه لبخند زد.
ایسو با خنده گفت:
-حالا خواستم تولد یه سالگی پسرم اینارو بهش بگم.
فادیمه آیاز و به ایسو داد و رو نوک پاهاش بلند شد و گونه ایسو رو بوسید.
+من چقد تورو دوست دارم اخه.
ایسو خرکیف گفت:
-از آیاز بیشتر؟
+هوووش حدتو بدون. هیچکس و از پسرم بیشتر دوست ندارم.
ایسو پوکر شد و فادیمه آیاز و از بغلش گرفت و سوار ماشین شد.
ایسو پشت سرش سوار شد و به سمت کوچاری روند.
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: یازدهم
وقتی به کوچاری رسیدن، دیدن که عادل و اوروچ حیاط رو تزئین کردن.
بادکنک های رنگی همه جا بودن. فادیمه لبخند زد چقدر خوب بود که آیاز همه رو تا این حد خوشحال کرد بود.
عادل با دیدن آیاز سریع به سمتش اومد و بغلش کرد.
عادل:سلام آیاز من عزیز دل دایی
ایسو: والا داداش ماهم اینجاییم
عادل: مگه تو مهمی؟
ایسو معترضانه به فادیمه نگاه کرد که فادیمه خندید و شونه ای بالا انداخت.
با هم به سمت میزی که وسط حیاط بود رفتن.
روی میز یه کیک جشن تولد بود
که روش نوشته شده بود "آیاز ما تولدت مبارک".
عادل آیاز رو روی صندلی گذاشت اسمه هم کلاه تولدی آورد و روی سر آیاز گذاشت.
همه دور آیاز جمع شدن و شروع به دست زدن کردن همه یک صدا میگفتن: تولدت مبارک آیاز.
فادیمه و ایسو کنار آیاز ایستاد بودن و سه نفری شمع تولد یه سالگی آیاز رو فوت کردن.
آیاز دستاشو به سمت غضب باز کرد
غضب: عاااا نگاه کنین دایی غضبشو میخواد!
غضب جلوی آیازو ایستاد
غضب: وروجک کوچولو جانم دایی غضبو میخوای
آیاز دستاشو توی کیک جلوش زد و کشید روی صورت و موهای غضب.
ایلوه با خنده گفت: معلوم شد دایی غضبشو برای چی میخواسته هاااا.
همه خندیدن که آلینا گفت:
الینا: فادیمه مواظب آیاز باش یکم بزرگ تر بشه غضب یادش میده چطوری ماشین منفجر کنه.
همه خندیدن
ایسو: نه نههه پسرم نمیزاره یکی دیگه ترومای باباشو تجربه کنه
غضب: به همین خیال باش
دیگه کم کم اخرای جشن بود و ایسو کنار اوروچ ایستاده بود.
نگرانیاش اذیتش میکردن.
+بنظرت عجیب نیست یه سال گذاشت و عمومون هیچکاری نکرده؟
ـــ خیلی عجیبه برای همین باید همیشه گوش به زنگ باشیم .
+هنوز ردی ازش پیدا نکردی؟
ـــ نه احتمالا روسیه باشه
+پس بنظرم یه سر تا روسیه بریم
ــ بریم نه من میرم تو پیش خانوادت میمونی
+اما...
با اومدن فادیمه پیششون ایسو حرفشو خورد .
فادیمه: خب وقت شام آقایون !
نگاهی به اوروچ انداخت
فادیمه: اوروچ آیاز از دست من غذا نخورد میشه تو یه امتحانی بکنی؟
اوروچ لبخندی زد
اوروچ: چرا که نه این کوچولو فقط از دست عموش غذا میخوره.
ایسو خندید و به اوروچ که داشت ازشون دور میشد گفت: پسرمو بد عادت نکن !
اوروچ دستی توی هوا براش تکون داد
+خب فادیمهم بریم شام
ــ ایسو؟
+جانم؟
ـــ میشه بعد از شام با آیاز بریم ییلاق؟
از وقتی آیاز بدنیا اومده دیگه اونجا نرفتیم،
امشب خیلی قشنگ بود دوست دارم بریم ییلاق که قشنگ تر بشه.
ایسو لبخندی بهش زد
+ هرچی زن عزیزم بگه
لبخندی که از سر شب رو لبای فادیمه بود پر رنگ تر شد
+فادیمم امروز توی خاطر من تا ابد میمونه
ــ منم..
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم
بعد از جشن فادیمه و ایسو برای جمع کردن وسایلاشون به خونه رفتن.
جلوی در ایسو نگه داشت و فادیمه در حالی که آیاز بغلش بود وایساده بود که ایسو اشاره زد خونه برن و گفت خودش وسایل و میاره خونه.
فادیمه در خونه رو باز کرد و وارد شد.
ایاز و تو جاش گذاشت که پیامکی واسش اومد.
ایوبهان؟ چی بود؟
« فادیمه کوچاری؟ خودم میشم بابای بچت »
فادیمه اول نگران شد اما بعد با فکر به این که قراره برن ییلاق و از ایوبهان دور باشن خیالش راحت شد.
-
ایوبهان رو به شریف گفت:
-فادیمه چیزیش نمیشه نه؟
+چیزیش نمیشه! فقط قراره ایسو اسیب ببینه. بعدم تو برو با فادیمهت ایسوام با من!
ایوبهان مظطرب نفسشو بیرون داد.
-امیدوارم..
-
فادیمه و ایسو جلو نشسته بودن و ایاز خواب بود.
+برف و ببین.
-باید مواظب آیاز باشیم مریض نشه.
مسیر پیچ در پیچ بود اما ایسو اروم و با احتیاط رانندگی میکرد.
فادیمه دستشو روی دست ایسو گذاشت.
+ایسو باورت میشه یه سال گذشت؟یه ساله که ما دیگه یه خانوادهایم...
ایسو لبخندی زد که فادیمه روشو به سمت پنجره برگردوند.
-چیشد؟
فادیمه با صدای پربغض گفت "هیچی" که بلافاصله اشکاش ریختن.
-فادیمه چی شد؟
+گفتم خانواده..ولی خانواده خود من فقط ۱ نفر بود:)
الان چیزی و دارم که همیشه ارزوش و داشتم..
ایسو برای عوض کردن فادیمه گفت:
-تازه میخوایم خانوادهمونو بزرگترش هم بکنیم.
بعد با خنده چشمکی واسه فادیمه زد که خندید.
چند دقیقه گذشته بود که صدای تق تقی تو ماشین پیچید.
ایسو روی ترمز فشار داد که وایسه و ببینه صدا از کجاست ولی ترمز نگرفت.
استرس تو کل وجودش پیچیده بود.
کنترل ماشین و از دست داده بود.
ترسیده به فادیمه نگاه کرد.
+چیشده ایسو..
-فادیمه.. یه چیزی میگم ولی خودتو گم نکن..
+چیشده ایسو؟
-ترمز ماشین نمیگیره
+یعنی چی نمیگیره؟آیاز!
فادیمه خم شد که از پشت آیاز و برداره ولی همون موقع کنترل ماشین به طور کامل از دست ایسو خارج شد...
رو هوا بودن یا زمین؟ نمیدونستن..
صورت فادیمه پر از خون بود و سرش به در برخورد کرده بود.
ایسو سرش گیج میرفت و آیاز داشت گریه میکرد..
+ایسو؟ایسو خوبی؟ ای..سو؟ م...ن دارم از...دارم از حال م...یرم .حواست به آی...از باشه .
ایسو نمیتونست چهره فادیمه رو ببینه.گریه میکرد. درست مثل آیاز.
-فادیمه؟ فادیمه نخ..واب.
سرش گیج میرفت.
-فادیمه نخواب..
به سمت آیاز خم شد که تکهای از سقف ماشین افتاد.
ایسو دیگه جلوش و نمیدید.
روی آیاز افتاد؟
-پسرم؟ آیازِ بابا؟ کجایی؟ پسرم چرا دیگه گریه نمیکنی؟
با گریه کلمات و به زبون میاورد.
نفهمید چیشد که خودش هم از حال رفت...
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: سیزدهم
دوساعت بود که فادیمه به هوش اومده بود.
عادل سوالای فادیمه که میپرسید "ایسو کوش؟"،"آیاز که چیزیش نشد؟" رو بی جواب میزاشت.
چرا ایسو نمیخواست ببینتش؟
نکنه چیزیش شده بود؟
فادیمه بیصدا شروع به گریه کردن کرد.
روی تخت نشست و سرش و رو زانوهاش گذاشت.
"خداجونم؟ میشه بگی ایسو چیزیش نشده؟"
همون موقع پرستار وارد اتاق شد که وضعیت فادیمه رو چک کنه.
-عزیزم چرا گریه میکنی؟ باید حواست به خودت باشه.
فادیمه با گریه و لحن مظلومانه گفت:
+خانومِ پرستار؟ شوهرم..شوهرم که چیزش نشده؟
-آروم باش. هیچیش نشده...
لحن پرستار چرا اینطوری بود؟
+چرا نمیاد پس؟؟
-میاد
پرستار بیرون رفت و فادیمه به اون ور پنجره نگاه میکرد و اشک میریخت.
صدای باز و بسته شدن در و که شنید سرش و برگردوند.
ایسو بود.
فادیمه تا دیدش سریع از تخت پایین پرید.
به سمتش دوید، محکم بغلش کرد و سرش و روی سینه ایسو گذاشت.
ایسو هم بغلش کرد و سرش و روی شونه فادیمه گذاشت.
وقتی فادیمه محکم تر بغلش کرد، نتونست جلوی اشکاش و بگیره.
فادیمه بدون اینکه از بغلش بیرون بیاد صورت ایسورو رو به روش گرفت و بهش نگاه ورد.
هیچیش نشده بود. فقط سر و صورتش زخمی شده بود.
"ولی چشماش؟ چرا گریه میکرد؟"
+ایسو؟
ایسو جواب نداد.
+چرا؟ چرا گریه میکنی تو؟
اشکای ایسو ثانیه ای برای ریختن درنگ نمیکردن و فادیمه متعحب نگاهش میکرد.
چی باعث شده شوهرش اونجوری گریه کنه؟
ایسو دست فادیمه رو گرفت و اون به سمت تختش هدایت کرد.
وقتی فادیمه رو تخت نشست ایسو روی صندلی کنار تخت نشست.
دست فادیمه رو گرفت روی صورتش گذاشت و چشماش و بست.
+ایسو؟ تو چرا حرف نمیزنی؟؟ من کاری کردم؟ ازم ناراحتی؟
فادیمه همچنان با حرفاش داشت گریه میکرد.
+دردت چیه خب، بگو بهم! چرا باهام حرف نمیزنی؟
ایسو دست فادیمه رو بوسید.
-آروم باش.
فادیمه همچنان به گریه کردن ادامه میداد.
ایسو با لحن عاجزانهای گفت:
-فادیمه؟ یه چیزی درونمه...که اجازه نمیده چیزی بگم..مقصر منم.مقصر منم نه؟
+مقصر....مقصرِ چی تویی ایسو؟
-من..من از پسش بر نیومدم.. نتونستم..یعنی نمیدونم.. نتونستم پدر خوبی باشم..
فادیمه بیشتر حرفاش و متوجه نمیشد.
نتونسته بود پدر خوبی باشه؟
آیاز!
آیاز کجاست؟
+ایسو؟ یعنی چی؟ آیاز کجاست؟
ایسو با چشمای گریون نگاهش میکرد.
فادیمه با دستاش اشکای ایسو رو پاک کرد و گفت:
+ایسو؟ گریه نکن دیگه. آیاز کجاست؟
ایسو سرشو پایین انداخته بود و گریه میکرد.
+آیاز کوش؟ آیاز کجاست؟ چرا حرف نمیزنی ایسو؟ بچهیِ من کو؟
صدای فادیمه بالا رفته بود که در باز شد و اوروچ، عادل، اسمه و آلینا وارد شدن.
عادل و اوروچ نمیتونستن جلو برن.
قلب هر دوتاشون داشت از جا کنده میشد.
اسمه و آلینا به سمت فادیمه رفتن و دستاشو گرفتن.
فادیمه اروم نشسته بود و فقط گریه میکرد.
ایسو هم همچنان یه دست فادیمه تو دستش بود و به گریه کردن ادامه میداد.
عادل جلو رفت و دستشو رو شونه ایسو گذاشت و فشار داد که صدای گریه ایسو بلند تر شد.
-نتونستم...نه تونستم پدر خوبی داشته باشم...نه تونستم پدر خوبی باشم.. نه تونستم بچگی کنم.. نه تونستم بچهمو بزرگ کنم...نتونستم من،نتونستم.
اوروچ نتونست تحمل کنه و اشکاش سرازیر شدن.
جلو اومد و دستش و رو شونه ایسو گذاشت.
فادیمه دستشو رو موهای ایسو کشید.
+نتونستیم ایسوم..نتونستیم:)
عادل سر خواهرشو بوسید.
اسمه و آلینا یه گوشه وایساده بودن و گریه میکردن.
-
ایوبهان: شریف فورتونا؟؟ مگه قرار نبود فقط ایسو آسیب ببینه؟ من لوت میدم..من نمیتونم قاتل یه بچه باشم.
-همچین غلطی نمیکنی!
+مرتیکه بچهشون مرد!میدونی اگه فادیمه بفهمه کار من بوده هیچوقت نمیبخشه منو؟
شریف حرفاشو و بی جواب گذاشت.
ایوبهان حرفشو زده بود.
لو میداد!
-
یه روز از اون روز کذایی میگذشت...
نه فادیمه و نه ایسو اشک چشماشون برای یک ثانیه هم خشک نشده بود.
هر دوتاشون میخواستن باهم درد بکشن.
تقصیرارو گردن یه نفر نمینداختن.
فادیمه اشکای ایسو رو پاک میکرد و ایسو اشکای فادیمه.
همهی کارای بیمارستان و بچه رو عادل و اوروچ کرده بودن.
عادل وارد اتاق شد و با غم نگاهشون کرد.
عادل: بچهها؟تشییع جنازه امروزه.. یه آبی به سر و صورتتون بزنید بریم.
❤3😭2