𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
249 subscribers
278 photos
11 videos
19 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
𝗡𝗮𝗺𝗲: 𝗗𝗶𝗻𝗹𝗲 𝗯𝗲𝗻𝗶 𝗯𝗶  𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖣𝗂𝗇𝗅𝖾_𝖻𝖾𝗇𝗂_𝖻𝗂
𝖯𝖺𝗋𝗍: سوم

عادل با چشمای پر از اشک و لرزون به اسمه نگاه کرد، اسمه ای که اشکاش ثانیه‌ای برای ریختن درنگ نمیکردن.
دستای عادل میلرزید و انگار اماده شلیک به شریف بود.دشمنش!
ولی اسمه قسم خورده بود،عشقِ ۲۰ سالش قسم خورده بود و نمی‌تونست حالا دشمنشو بکشه.گلوله‌ی دیگه ای به اسمون شلیک کرد، نزدیک شیرین شد، تمام تلاششو میکرد که جلوی دشمنش اشکی از چشماش نریزه.
خشمگین به شیرین نگاه دوخت و گفت:
-شیرین فورتونا؟صلحی که ازش حرف میزدی این بود؟صلحی که به خاطرش اومده بودی یه جونِ دیگه‌مو ببری عمارت فورتونا این بود؟ تو میدونستی النی دختر منه و هیچی نگفتی؟ بچه‌مو ازم گرفتی که پسرِ قاتلتو ازت نگیرم؟
شیرین ناباور اما محکم به چشمای عادل نگاه میکرد. عادل منتظر جواب نبود،برگشت دست اسمه و دخترش و گرفت و خواست از اونجا بره که یادش افتاد جونش هنوز اونجاست.برگشت و به فادیمه ای که فقط جلوشو نگاه میکرد و اشک میریخت نگاه کرد. اما فادیمه اصلا خوب نبود.
تازه فهمیده‌بود برادرزاده‌اش نمرده!
تازه فهمیده بود که برادر‌زاده‌اش هم مثل مامان باباش از دست نداده.
اما چیزی درونش درد میکرد.شاید قلبش؟
ایسو؟ایسو کوش؟ فادیمه سرشو بالا اورد و به ایسویی نگاه کرد که قبل اینکه فادیمه سرشو بالا بیاره داشت با چشمایی پر از غم و اشک نگاهش می‌کرد اما تا فادیمه نگاهش کرد، نگاهشو دزدید!
ایسو از زنش خجالت میکشید.عادل تنها خانواده فادیمه بود و ایسو رازشو از فادیمه قایم کرده بود.
فادیمه مات و ناباور اشک میریخت.
ایسو خواست به سمت فادیمه بیاد که عادل زودتر دست فادیمه رو گرفت.
+فادیمه؟
-داداش؟
+من بخشیدمت‌.بیا بریم.
فادیمه خوشحال بود؟ یه کم.
به ایسو نگاه کرد و با نگاهش ازش خواست که نزدیکش بیاد و برن اما عادل فادیمه رو به حرکت دراورد و رفتن.
ایسو دنبالشون رفت، دست فادیمه رو گرفت و کشید.عادل با چشمای عصبی به ایسو نگاه کرد.
+چیه؟
-فادیمه..زنم!
+زنت؟ عشق و این وصلت کوچاری و فورتونا همینجا به پایان میرسه.
همین دیشب گفتی خواهرمو دوست داری.عشق با راز؟
فادیمه ناباور به داداشش نگاه می‌کرد.
ایسو زبون باز کرد که بگه داداش عادل زن خودتم راز و ازت قایم میکرد حالا میخوای زن منو ازم بگیری؟
اما ساکت شد.
عادل فادیمه رو کشون کشون برد و نگاه فادیمه همچنان روی ایسو بود.
توی فکر فادیمه و ایسو یه چیزی میگذشت.
" خوشبختی ما همینقدر زود تموم شد؟"
ایسو که از دید فادیمه خارج شد فادیمه با چشمای پر از اشک و ملتمس به داداشش نگاه کرد. از ایسو دلخور بود اما واقعا میخواست این عشق همینجا تموم شه؟
-داداش؟ شوهرم ...
+فادیمه، من بخشیدمت. حالا یا من یا شوهرت!
تو فکر حرفای داداشش بود و سوار ماشین شد. اسمه پیش عادل بود و النی پیش فادیمه.جفتشون متعجب بودن. دروغ که نبود این راز؟
فادیمه النی رو بغل کرد.
-برادرزاده‌ام؟
با بغض تونست این کلمه رو به زبون بیاره.
النی فقط سکوت کرد و در سکوت اشک ریخت
ناباور از اینکه این همه مدت خانوادشو ازش قایم کرده بودن....
اونطرف اما ایسو، درونش اطمینانی بزرگتر از دشمنی کوچاری و فورتونا بود.
زنشو ول نمی‌کرد،نمیتونست ول کنه همچین اجازه ای به خودش نمی‌داد.
عشقی که بعد سالها یه نفر تونسته بود بهش بده رو فراموش نمیکرد. شاید هم نمیتونست عشق دیوونه واری که نسبت به فادیمه داره سرکوب کنه.
3
𝗡𝗮𝗺𝗲: 𝗗𝗶𝗻𝗹𝗲 𝗯𝗲𝗻𝗶 𝗯𝗶  𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖣𝗂𝗇𝗅𝖾_𝖻𝖾𝗇𝗂_𝖻𝗂
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهارم

ایسو به طرف مادربزرگ و عمویش قدم برداشت.
دلش میخواست تیری که عادل به شریف نزد رو خودش، درست وسط قلب شریف بزنه.
اما اگر قاتل میشد چه اتفاقی برای فادیمه می افتاد؟
افکار منفی همینطور در ذهنش می‌چرخیدند
سعی کرد افکارش را کنار بزند و فقط از آنجا خارج شود چون اگر میماند، قطعا قاتل می‌شد.
به سمت ماشین رفت و سوار شد.
خشم تمام وجودش را فرا گرفته بود،چندین بار  با شدت دستش را به فرمان ماشین کوبید و بعد شروع به حرکت کرد.
مقصد مشخصی نداشت اما خوب میدونست که دلش نمیخواهد به خانه ای برگردد که فادیمه در آنجا حضور ندارد.
با خودش می‌گفت "چرا؟چرا همیشه کسایی که هیچ گناهی ندارند باید تاوان پس بدن؟"
*
و حالا در عمارت کوچاری نوبت حسابرسی بود...
همه نشسته بودند و منتظر شنیدن حرف های عادل بودند.
عادل به سمت النی رفت و اورا در آغوش کشید.
-از الان به بعد دیدن فورتونا ها ممنوعه،هیچ کدومتون اجازه دیدن و صحبت کردن با اونها رو ندارید.
النی و اسمه آروم سر تکون دادند اما فادیمه اشک می‌ریخت،حالا چه اتفاقی برای آنها می افتاد؟
عادل که اشک ریختن فادیمه رو دید گفت: فادیمه توهم همینطور...فردا پرونده طلاق رو باز می‌کنید. هیچ مخالفتی هم نمیخوام بشنوم.
اسمه که عشق بین ایسو و فادیمه رو خیلی خوب میدونست، میخواست به عادل بگه ایسو نقشی توی این راز نداره که ناگهان با موافقت فادیمه روبرو شد.
-داداش من با دروغگو ها عاشقی نمیکنم.
و بدون منتظر موندن برای جوابی به سمت اتاقش قدم برداشت.
همین که در اتاقو بست، بغضش شکست. با خودش میگفت "ایسو چطور تونسته همچین رازی رو ازم مخفی کنه؟"
هم از ایسو دلخور بود هم دلش نمی‌خواست از او جدا شود.
اما از اون طرف ایسویی که بخاطر نبود، فادیمه به جنون رسیده بود تصمیم به نابودی شیرین و شریف گرفت.
به سمت دادگستری رفت و از عمویش به جرم سوءقصد به جون فادیمه شکایت کرد،خودش شهادت داد و صدایی که ظریفه ضبط کرده بود رو به عنوان مدرک به پلیس تحویل داد.
با خودش می‌گفت"حالا که من سوختم شماهم بسوزید"
بعد از شکایت، راهی کوچاری شد اما عادل روی پل سنگی چاکیر و ایوبهانو گذاشته بود تا هیچ فورتونایی از جمله ایسو نتونه وارد روستا بشه.
ایسو با دیدن ایوبهان پوزخندی زد و گفت؛ خوبه،خوبه که خدا تورو گذاشت سر راهم.
از ماشین پیاده شده و گفت: چرا راهو بستین؟ می‌خوام برم پیش زنم.
ایوبهان خنده ای تمسخر آمیز کرد و گفت: واقعا فکر کردی با گندی که تو و خانوادت زدین دیگه میتونی فادیمه رو ببینی؟
ایسو که دیگه نمیتونست تحمل کنه، به سمت ایوبهان حمله ور شد و به صورتش مشت زد: -لااااان چندبار بهت بگم اسم زن منو نیار؟
چاکیر به زور ایسو رو از ایوبهان جدا کرد و ایسو رو به سمت ماشین هل داد.
چاکیر:برو ایسو برو الان وقتش نیست اینبار دیگه واقعا عادل میکشتت.
𝗡𝗮𝗺𝗲: 𝗗𝗶𝗻𝗹𝗲 𝗯𝗲𝗻𝗶 𝗯𝗶  𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖣𝗂𝗇𝗅𝖾_𝖻𝖾𝗇𝗂_𝖻𝗂
𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجم

ایسو چشاشو بست، نفس عمیقی کشید و سوار ماشین شد.
دوست نداشت برگرده خونه، دوست نداشت با خانواداش روبه رو بشه چون میدونست که اگه ببینتشون نمیتونه خودشو کنترل کنه پس رفت اون سمت پل سنگی و منتظر موند که عادل یا فادیمه بیان.
توی عمارت فورتوناها،همه دور هم نشسته بودن و سکوت همه جارو فرا گرفته بود.
شیرین فورتونا:اوروچ تو باید از عموت حفاظت کنی تا وقتی که به روسیه بره.
اوروچ عصبی خندید : من از یه قاتل و یه بچه فروش محافظت نمیکنم. مامان بزرگ، وقتی من الان اینجا نگران ایسو ام تو نگران پسر قاتلت هستی. من میرم دنبال ایسو تو هم خودت از پسرت محافظت کن.
همین که اوروچ از عمارت بیرون رفت دادستان با پلیس عمارت رو محاصره کردند و شریفو به خاطر شکایت ایسو با خودشون بردند.
اوروچ هرچقدر به ایسو زنگ زد، جوابی نگرفت هم نگران النی بود و هم نگران ایسو.
اونم مثل ایسو دختر مورد علاقشو از دست داده بود، حدس می‌زد که ایسو باید جایی دور و بر کوچاری باشه پس به سمت کوچاری رفت.
توی راه ظریفه هم به اوروچ زنگ زد و گفت شریف رو بردن. اما مگه اوروچ به همچین چیزی اهمیت میداد؟حتی بخاطر این موضوع کمی خوشحال هم شد!
اوروچ نزدیک پل سنگی ماشین ایسو رو دید از ماشین خودش پیاده شد و درِ ماشین ایسو رو باز کرد و سوار شد.
+اینجا چیکار می‌کنی ایسو بیا بریم عمارت
-تا فادیمه رو نبینم هیچ‌جا نمیام
اوروچ نفس عمیقی کشید
+شریف رو بردن
-هوم
+میدونستی؟
-اره خودم شکایت کردم ازش
+چیکار کردی ایسو؟
-بسه دیگه داداش خسته شدم از اینکه بخاطر اون این همه بلا سرمون اومده،توهم به النی بگو برن ازش شکایت کنن.
عکس فروش بچه رو هم نشون بدن.
آهسته تر ادامه داد: فادیمه منو بلاک کرده.
اوروچ سری تکون داد حق با ایسو بود نباید این فرصتو از دست میدادن گوشیشو در آورد و به النی پیام داد، یعنی النی جوابشو میداد؟
-خب دادش تو برو خونه من از اینجا تکون نمی‌خورم
اوروچ حس کرد ایسو به این تنهایی نیاز داره پس با گفتن مواظب خودت باش تنهاش گذاشت.
ساعت ۳ نصفه شب بود.
این طرف فادیمه‌‌ای که فکرای توی سرش، اجازه خوابیدن بهش نمیدادن و اونطرف ایسویی که نمیخواست قبل از دیدن فادیمه جایی بره.
فادیمه‌گوشی شو باز کرد، به عکسای روز عروسی‌شون نگاه کرد.
اشکاش یکی پس از دیگری از چشماش میریختن اما صدایی ازش در نمیومد.
چاکیر و ایوبهان دیگه روی پل سنگی نبودن اما ایسو نمیتونست سمت عمارت کوچاری بره.
گوشی شو برداشت و به فادیمه پیام داد.
"فادیمه؟ من روی پل سنگیم.بیا ببینمت. نیای نمیرم.اول منو بشنو بعد هر چی تو بگی."
فادیمه میخواست پیام و بخونه که عادل در اتاقشو باز کرد و وارد شد.
چشمای گریون فادیمه رو که دید متوجه قضیه شد.
-تاتارام؟
حالا صدای گریه‌ی فادیمه شدت گرفت و سرشو روی شونه‌ی داداشش گذاشت.
+داداش
عادل اشکای فادیمه‌رو پاک کرد، روبه روش نشست، دستای فادیمه رو گرفت و گفت:
-فادیمه.من یه حرفی زدم. تو جدی جدی میخوای جدا شی از اون یانگاز؟
اون دوست داره فادیمه. من گفتم فقط یه مدت دور باشید از هم، نبودن ابجیمو تجربه کنه.
با گریه گفت:
+داداش
ایسو پیام دیگه ای برای فادیمه فرستاد:
"فادیمه؟ چیزی که نشده؟ چرا جواب نمیدی؟"
فادیمه پیام و به عادل نشون داد.
-شوهرته تاتارام. اگه دلت میخواد برو ببینش‌.
فادیمه تو فکر فرو رفت. میخواست ببینتش؟ قطعا‌.
+میرم.
فادیمه بلند شد و بعد پوشیدن کتش سوار ماشین شد.چند دقیقه ای وایساد تا اشکاش خشک بشه تا ایسو نفهمه که به خاطر اون گریه کرده.
فادیمه به پل سنگی رسید و ایسویی که به ماشینش تکیه داده بود رو دید.
چراغ ماشین فادیمه که تو چشمای ایسو افتاد، سرشو بالا گرفت و لبخند کوچیکی زد.
فادیمه از ماشین پیاده شد و گفت:
+چیه؟ چی میخوای لان؟ همونی که داداشم گفت، این عشق همینجا تموم میشه.
-فادیمه،لطفا یکبارم که شده به من گوش کن‌.
+قبلا گفتم دوباره‌هم میگم.عشقی ک رو این پل سنگی شروع شد همینجا هم تموم میشه. من با دروغگو عاشقی نمیکنم.
-فادیمه عشق مگه کشکه تموم شه؟واسه توام تموم بشه واسه من تموم نمیشه. فادیمه تو تنها چیزی هستی که حاضرم براش بجنگم.
فادیمه ظاهرشو سرد نگه داشت اما درونش جشنی به پا بود که بیا و ببین.
فادیمه میخواست چیزی بگه که از سمت کوچاری ماشینی اومد‌.
ایوبهان اسلحه به دست از ماشین پیاده شد.
-فادیمه این بازم مزاحمت شده؟مگه نگفتی بهش که میخوای ازش جدا بشی؟
+ایوبهان! نزدیک شوهرم نشو. اسلحه‌تو بنداز.
ایسو برای محافظت ازش اومد جلوی فادیمه وایساد.
ایوبهان: از جلوی دخترِ کوچاری برو کنار.
-دخترِ کوچاری زنمه مرتیکه.اسلحه‌تو بنداز پایین و اِلا میکشمت.
+بیا. بیا جلو ببینم من تورو میکشم یا تو منو.
-فادیمه‌م؟ زنِ عزیزم تو برو تو ماشین الان میام.
ایوبهان از شنیدن میمِ مالکیت ایسو روی اسم فادیمه خشمش گرفته بود که خواسته یا ناخواسته، گلوله‌ای شلیک کرد.
3
𝗡𝗮𝗺𝗲: 𝗗𝗶𝗻𝗹𝗲 𝗯𝗲𝗻𝗶 𝗯𝗶  𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖣𝗂𝗇𝗅𝖾_𝖻𝖾𝗇𝗂_𝖻𝗂
𝖯𝖺𝗋𝗍: ششم

فادیمه ناباور به ایوبهان نگاه میکرد و ایسویی که تیر خورده بود.
+ایسو؟ ایسو؟ خوبی؟ منو نگاه کن.
-خو...بم. من چی..چیزیم ن..شده.
ایوبهان با افتخار به کاری که کرده بود نگاه میکرد.
فادیمه لب زد:
+ازت متنفرم ایوبهان.
ایوبهان لبخند غمگینی زد.
چشمای ایسو داشت بسته میشد و فادیمه نگران بود‌.
+ایسو؟ ایسو توروخدا یچیزی بگو،چشماتو نبند ایسو. الان میبرمت دکتر چشماتو نبند..
-م...ن خوو..ب
ایسو قبل کامل کردن حرفش چشماشو بست. فادیمه ای که چشماش پر از اشک بودن، با جثه ریزش ایسو رو تا ماشین برد. اونو روی صندلی عقب گذاشت و خودش جلو نشست، اشکاش و پاک کرد و استارت ماشین و زد.
اون لحظه حتی به فکرش هم نرسید که برادرزاده‌اش و برادر شوهرش دکترن.
به سمت بیمارستان روند.
به محض ورود، ایسو رو به اتاق عمل بردن و فادیمه به داداشش زنگ زد:
+داداش؟
-جانم تاتارام؟دیره چرا نمیای خونه؟
+دا..داش  ایوبهان به ایسو شلیک کرد. بیمارستانم..
-ایوبهان کِی اومد؟ لوکیشن بفرست الان میایم.
فادیمه باشه‌ای گفت و قطع کرد،لوکیشن و برای داداشش فرستاد و به سمت پرستاری که از اتاق بیرون اومد رفت.
+ ببخشید خانوم؟ شوهرم چطوره؟ چیزیش که نمیشه؟حالش خوبه دیگه.
-اروم باشید خانوم،همه چیز خوبه. فقط خون زیادی ازشون رفته و ممکنه مدت زیادی بیهوش بمونن.
فادیمه نفس عمیقی کشید.
چشماشو بست.
تو دلش فحشی نمونده بود که به ایوبهان نداده باشه.
"میکشمت مرتیکه. که رو شوهرِ من اسلحه میکشی اره؟"
به ایسو فکر کرد و اشکاش سرازیر شدن.
"اگه چیزیت میشد چی؟ چجوری من خودم و میبخشیدم؟"
تو همین فکرا بود که اسمه و عادل رسیدن.
اسمه: فادیمه؟ خوبی؟ تو که چیزیت نشد؟
عادل: خوبی تاتارام؟ چیزیت شده؟
+من که چیزیم نشده زنداداش... ولی تو بدنم جای گلوله‌ای درد می‌کنه ، که به من برخورد نکرده:))
اسمه به فادیمه نزدیک شد و بغلش کرد.
-هیچی نمیشه دخترم،شوهرت جون سخت تر از این حرفاست.
همان طور که فادیمه در آغوش اسمه بود، دکتر از اتاق بیرون آمد.فادیمه به سرعت بلند شد و جلوی دکتر از گرفت.
-آقای دکتر،حال شوهرم چطوره؟خوبه؟
+نگران نباشید،حالشون بهتره،فقط باید استراحت کنند.
-میتونم ببینمش؟فقط چند دقیقه؟
+بله میتونید،فقط خیلی سریع.
با گفتن حرف دکتر،فادیمه زیر چشم هایش که اشکی شده بود را پاک کرد و در اتاق را باز کرد. ایسو هنوز هم بیهوش بود.فادیمه با دیدن صورت بی حال ایسو،زیر لب فحشی نثار ایوبهان کرد.
فادیمه روی مبلی که نزدیک به تخت بود نشست و به ایسویی که روی تخت بود بیهوش بود،خیره شد.
نمی‌دانست ایسو را ببخشید یا نه.با خودش فکر
میکرد اگر ایسو را ببخشید به النی و خانواده اش خیانت کرده،اما اگر ایسو را نبخشد،به فادیمه کوچک و تنها که پدر و مادرش را از دست داده و برادرش در زندان است،خیانت کرده.
با فکر کردن به این موضوعات،قطره اشکی از چشمانش سرازیر شد.
از طرفی با خودش فکر میکرد که ایسو در این راز نقشی نداشته و دلیلی برای نبخشیدن او نیست....
درحالی که توی افکاری غرق شده بود،با صدای کم رمق ایسو از افکارش بیرون اومد
-فادیمه؟
𝗡𝗮𝗺𝗲: 𝗗𝗶𝗻𝗹𝗲 𝗯𝗲𝗻𝗶 𝗯𝗶  𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖣𝗂𝗇𝗅𝖾_𝖻𝖾𝗇𝗂_𝖻𝗂
𝖯𝖺𝗋𝗍: هفتم

فادیمه سرشو نزدیک ایسو  کرد و با صدایی نگران گفت:ایسو به هوش اومدی
ایسو لبخند کم رنگی زد.
-زن عزیزم نگرانم شده؟
فادیمه به خودش اومد، سرشو عقب کشید و دستپاچه گفت: نه چه نگرانی ای!
چشمای ایسو رنگ غم گرفت و لبخندی که روی لبش بود از بین رفت...
-یعنی هنوز منو نبخشیدی؟
ایسو که دید فادیمه حرفی نمیزنه و سرش پایینه ادامه داد
-فادیمم من میخواستم بهت بگم،باور کن اما نشد...ترسیدم فادیمه، از اینکه عادل کاری کنه و تو از چشم من ببینی، از اینکه دوباره بیست سال دیگه رو از دست بده و نتونه با اسمه و النی یه زندگی شاد بسازه. اسمه آبلام هم از همین ترسید که بیست سال دیگه النی بدون مهر و محبت بزرگ بشه،بیست سال دیگه هم ازشون بگیرن....
ایسو تمام عشقی که نسبت به فادیمه داشت رو توی نگاهش ریخت و اضافه کرد:
-فادیمه من نمی‌خوام از دستت بدم.
فادیمه دلش نرم شد لحظه ای که ایسو این حرفارو زد بخشیدش، منطقی هم فکر می‌کرد ایسو واقعا تقصیری نداشت، اون همیشه برای نجات عادل تلاش کرده بود، اما فادیمه به روی خودش نیاورد که ایسو رو بخشیده ته دلش دوست داشت کمی برای شوهرش ناز کنه.
پشت چشمی نازک کرد و گفت: کم تر حرف بزن کیلچوک، باید استراحت کنی،میرم پیش داداشم.
بدون اینکه منتظر جواب ایسو باشه از اتاق بیرون رفت اما لحظه ی آخر صدای ایسو رو که می‌گفت : فادیمه من از دستت نمیدم.
شنید و لبخند به لبش اومد با همون لبخند پیش عادل رفت
عادل به فادیمه چشمکی زد و گفت: تا شوهرتو دیدی نیشت باز شدا
اسمه: عادل!چیکار بچه داری؟
عادل: هیچی بابا، به ما که میرسه گریه می‌کنه بعد حالا برای شوهرش لبخند میزنه.
فادیمه معترضانه گفت: دادااااش!
عادل خندید و گفت: من میرم به دامادم سر بزنم،توهم بهتره یه زنگ به اوروچ بزنی بیاد دیدن داداشش. آروم آروم بهش بگو که هول نکنه.
+نه داداش من به اوروچ زنگ نمی‌زنم.
اسمه منتظر نموند که عادل چیزی بگه و گفت: خودم بهش زنگ میزنم.
اسمه به اوروچ زنگ زد و همه چی رو گفت، همینطور تاکید کرد که ایسو حالش خوبه و بهوش اومده.
از اونطرف،فادیمه تصمیم گرفت ایوبهان رو خودش مجازات کنه به هر حال اون داشت جون ایسوش رو میگرفت...
+ زن داداش
-جانم؟
+من میرم خونه لباسامو عوض کنم دوباره برمیگردم.
اسمه سری تکون داد و فادیمه با نهایت سرعتی که داشت به طرف کوچاری رفت.
فادیمه به کوچاری رسید،تفنگشو دستش گرفت و به سمت خونه عامیروم دایی رفت.
درو که باز کرد عامیروم دایی رو دید که داره گریه می‌کنه ولی از ایوبهان خبری نبود.
آروم جلو رفت، تفنگو پشتش گذاشت و کنار عامیروم دایی نشست.
+دایی؟خوبی؟چیشده؟ایوبهان کجاست؟
-بردنش
+چی؟کیا؟فورتونا ها؟
ــ نه، خودش زنگ زد دادستان و خودشو لو داد اومدن بردنش.
+چی؟ چرا اینکارو کرد؟
فادیمه از طرفی هم خوشحال شده بود، هم ناراحت چون نتونسته بود خودش ایوبهان رو مجازات کنه.
-گفت دوست نداره ایسو مجازاتش کنه رفت که تو و عادل با دیدنش اذیت نشین.
فادیمه عامیروم دایی رو بغل کرد.
+عامیروم دایی؟
-هوم؟
+از ما که ناراحت نشدی؟
-از شما چرا؟پسر احمق خودم کرده. اونی که باید ناراحت بشه شمایید نه من..
اشکای فادیمه از چشماش سرازیر شدن.
چند دقیقه بعد، دوباره به بیمارستان برگشت.
+ببخشید ایسو فورتونا کی مرخص میشه؟
-حالشون خوبه ولی گفتم که خون زیادی از دست داده، برادرش بهش خون داد و حداقل تا فردا باید بمونه تا ببینیم وضعیتش چطور میشه.
فادیمه هوفیی کشید و به سمت اتاقی که ایسو بود رفت.
اسمه، عادل و اوروچ جلوی در بودن.
فادیمه زیر لب گفت:
+وای خدایا شکرت اون مادرشوهر ییلانم نیومده.
نزدیک تر که شد اسمه و عادل عجیب نگاهش میکردن.
+سلام.
اوروچ: زنداداش؟
اوروچ بلند شد و فادیمه رو بغل کرد.
فادیمه به خاطر راز خیلی دلخور بود و واکنش سردی نشون داد.
-زنداداش تو که چیزی نشد؟ اون حروم.. هووف. با تو که کاری نکرد؟
+نه خیالت راحت.
-زنداداش میدونم شماهم از من دلخوری ولی اگه اون یارو فوشکی ای خورده من حسابشو میرسم شوهرت که ناکاره!
فادیمه خنده ی آرومی کرد اما سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت
+نه اوروچ همه‌چی اوکیه، نگران نباش.
-باشه.
+داداشت و دیدی اوروچ؟
-اره زنداداش دیدمش. حالا هر چند زنم زنم از دهنش نمیوفته ولی خب هعی.
فادیمه لبخند کوچیکی زد.
حواسش که جمع شد فهمید عادل و اسمه همچنان عجیب نگاهش میکنن.
+وا چیه؟ با نگاهاتون دارید میخورید منو.
عادل:اوهه حالا بخوریمت چی میشه تاتارام؟ شوهرت بدون زن میمونه؟
فادیمه مظلوم نگاهش کرد که اسمه گفت:
-دختر مگه تو نرفتی لباس عوض کنی؟
3
این همه راه رفتی تا کوچاری لباسات همونه که هنوز!
فادیمه که نمیدونست چی بگه یکم در و دیوار و نگاه کرد و گفت:
+رفتم پیش عامیروم دایی،ایوبهان خودشو تحویل داده.
عادل:اوهه رفته انتقام شوهرشو بگیره.
فادیمه انقدری خجالت کشید که دنبال بهونه بود فقط بره.
+عمممم چیزه....چیز، میگم من برم پیش ایسو.
و سریع وارد اتاق شد.
در و پشت سرش بست و پشت در وایساد و نفس عمیقی کشید.
-زن عزیزم؟ چیشده؟
چند ثانیه فکر کرد و گفت:
-هِی؟ نکنه اون ایوبهان کاری کرده باهات.
+اره کیلچوک میخوای چیکار کنی؟ ناکاری اخه.
ایسو با حرص نگاهش میکرد که فادیمه خندید و گفت:
+نترس بابا،خودشو تحویل داده.
نزدیک ایسو شد و رو صندلی کنارش نشست.
-فادیمه‌م؟
+هووم؟
-بخشیدی دیگه منو؟
+هوف.
-نه؟
+یعنی...نمیدونم، به نظر خودت اگه نبخشیده بودمت الان میومدم پیشت؟
-قربون دل کوچیک زن عزیزم برم.
+زبون بریز کیلچوک.
-زن عزیزم؟
+باز چیه؟
-من خوابم میاد.
+اخی اجازه میخوای؟ خب بخواب!
ایسو با لبخند و لحن مظلومانه ای و گفت:
-ادم مگه چند بار تو زندگی شوهرش تیر میخوره، دلش میخواد با زنش بخوابه که اینجوری میگی.
+پوپوپو!میخوای تو بیمارستان بیام بغلت بخوابم؟پرستارم میاد میگه ببخشید مزاحمتون شدم شب بخیر.
-فادیمه‌م.
+نوچ.
-فادیمه‌م.
+نووووچ.
-دخترِ کوچاری.
+نه دیگه ایسو اینجا نمیشه.
-باشه. میتونی بری اونوقت.
ایسو روش و اونور کرد و خودش و به خواب زد.
فادیمه ۲ دقیقه ای همینجوری زل زده بود بهش که بلند شد رفت اون طرف و پیشش دراز کشید.
میدونست نخوابیده و وقتی دید ایسو واکنشی نشون نمیده گفت:
-ای‌بابا،شوهرم خوابید که، دیگه به من چه پس من برم.
نگاهش رو ایسو بود و بلند شد بره که ایسو اونو سمت خودش کشید، یه دستشو رو قلبش گذاشت و موهاشو بوسید.
-ولی اگه زن عزیزم منو تنها بزاره که من میمیرم.
+کیلچوک؟ خفه شو و بخواب لطفا، خوابم میاد.
ایسو زیر لب گفت:
-تا الان ناز میکردا،الان خوابش میاد،شکرت خدایا.
+چیزی گفتی؟
-نه گفتم خدایا مرسی که زن به این خوبی بهم دادی، هیچوقت ازم نگیرش.
+آمین کیلچوک.

"پایان"
خب بچها من 𝖣𝗂𝗇𝗅𝖾 𝖻𝖾𝗇𝗂 𝖻𝗂 رو از روبیکا انتقال دادم به اینجا، از طرفی یکم سخت میشه وصل شد از طرفی هم پری و ماهی هنوز وصل نیستن، سعی میکنم زودتر هر دوتا فن فیک دیگه‌رو بزارم اینجا
بوس بهتون💋!
💋3
Forwarded from ⋆𓏲ִֶ࣪𝒞𝘢𝘧𝘦 𝖤𝖽𝗂𝗍᭡ (𝐤𝐢𝐦𝐢𝐚)
چنل تلگرام بچه هایی که چنلاشون رو از روبیکا / بله / سروش انتقال دادن تلگرام و یا از قبل اینجا چنل داشتن💕 :
▫️ آوا : @Vawonderland
▫️ساغر : @sagharediit
▫️مبینا : @ilkvesonera
▫️هانا¹ : @halcyon_hana
▫️هلیا : @editeella
▫️مبینا و حنانه : @gunlukgraphy
▫️ نازی : @Uldenvibe
▫️هانا² : @mavihana
▫️ماری: @mariro_z
▫️نگار : @cayikati
▫️اورل هوم : @orelhome
▫️ساروش : @irdenizmix
▫️نیلو : @Soullsyncs
▫️ماریان و سولی : @Tatlibela22
▫️فاطمه : @alishacentral75
▫️مرضیه و پناه : @updatesoffamily
▫️ساجده : @turkish_vibes
▫️هایال دونیاسی/ صبا : @hayal_dunyasi
▫️هایال دونیاسی/ کیمیا : @cafe_videoedit
▫️سارا و غزل : @sensedimchanel
▪️فندوم تاشاجاک:
@AskMasalix | @orelism1 | @dushaedit | @tbdailesi | @TasacakBuDenizii | @dokhtariranie | @tasacakBD | @Mentaahss | @tasacakbudeniz_hilda | @niniaxx | @isfad23 | @mmemoriisee | @carlotaedit | @tbdwave | @Romeoedit_ir | @erdemsanlii | @Evimizz1 | @Ruya_Esdil29 | @yalixxx | @Chaiitrabzon | @seloruya | @baska_dunyasi | @Isfadem | @hayalcore | @tasacakbudenizvibe | @DIXATLI | @Queen_night_tbd | https://t.me/+_D2ej_24l3BmY2Nk

▪️ فندوم سودیم سنسین :
@DicerHome | @Sevdimsensindaily |
@sevdigimsensin_turkmovie | @sevdigim_sensin_tbd7
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯 pinned «-𝖤𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𝖾 𝗁𝗈ş 𝗀𝖾𝗅𝖽𝗂𝗇𝗂𝗓 🥹🩷 𝇃𝇂 ˓»
𝖭𝖺𝗆𝖾: 𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇

𝖥𝖺𝖽𝗂𝗆𝖾'𝗇ı𝗇 𝗀ö𝗓𝗅𝖾𝗋𝗂𝗇𝖽𝖾𝗇 𝗒𝖺ş𝗅𝖺𝗋 𝖺𝗄ı𝗒𝗈𝗋𝖽𝗎. 𝖬𝖾𝗓𝖺𝗋ı𝗇 𝗒𝖺𝗇ı𝗇𝖺 𝗈𝗍𝗎𝗋𝖽𝗎, 𝖻𝖺şı𝗇ı 𝗆𝖾𝗓𝖺𝗋𝖺 𝗒𝖺𝗌𝗅𝖺𝖽ı. 𝖪𝗈𝗇𝗎ş𝗆𝖺𝗄 𝗂ç𝗂𝗇 𝖺ğ𝗓ı𝗇ı 𝖺ç𝗍ı, 𝖺𝗆𝖺 𝗌𝗈𝗇𝗋𝖺 𝖨𝗌𝗈'𝗇𝗎𝗇 𝗇𝖾𝗋𝖾𝖽𝖾 𝗈𝗅𝖽𝗎ğ𝗎𝗇𝗎 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝗅𝖺𝖽ı.
𝖡𝖺şı𝗇ı ç𝖾𝗏𝗂𝗋𝖽𝗂 𝗏𝖾 𝖻𝗎 𝗌ı𝗋𝖺𝖽𝖺 𝖨𝗌𝗈'𝗇𝗎𝗇 𝗍𝖾𝗄𝗋𝖺𝗋 𝗍𝖾𝗄𝗋𝖺𝗋 𝗀ö𝗋ü𝗇𝖾𝗇 𝗀ö𝗋ü𝗇𝗍ü𝗌ü𝗇ü 𝖿𝖺𝗋𝗄 𝖾𝗍𝗍𝗂.
+𝖨𝗌𝗈? 𝖠ğ𝗅𝖺𝗆𝖺...

#𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: اول

فادیمه از پنجره خونه به بیرون خیره شده بود و تو دنیای خودش بود که با صدای رعد و برق به خودش اومد.
+هووف پوسیدم تنهایی تو این خونه.
چند ثانیه به حرف خودش فکر کرد و با خنده ریزی گفت:
+اوه اوه.تنها نیستم که.پسرم باهامه.
مگه نه مامانی؟
دستشو با لبخند روی شکمش گذاشت.
دوباره رعد و برق زد،ترسیده بود.
+این کیلچوک هم که میره شرکت دیگه خونه نمیاد.یه زنی داری بچه‌ای داری!
گوشیشو برداشت و شماره ایسو رو گرفت
-جانم فادیمه‌م؟خوبی؟پسرم چطوره؟
+پسرت؟ تو که دختر میخواستی چیشد؟ رو پسر من میم مالکیت نزار!
-زنِ عزیزم؟ (canım karım) بچه که قرار نیست...
رعد و برق دیگه ای زد و این بار چون شدید تر بود،فادیمه ترسید و جیغ کوچیکی کشید.
-فادیمه؟ چیشده؟
+رعد و برق
-میترسی فادیمه؟
فادیمه جوابی نداد و فقط قطره اشکی از چشمش چکید.
ایسو نگران صداش زد
-فادیمه؟؟
با صدای گریون گفت:
+نه نمیترسم.از چی بترسم. تو بمون کارای شرکتت و بکن. خداحافظ.
میترسید.
ایسو که متوجه ترس فادیمه شده بود، سریع کار و به بچه های شرکت سپرد و سوار ماشین شد.
قبل از اینکه حرکت کنه خواست به فادیمه دلگرمی بده که داره میاد.
شماره فادیمه رو گرفت اما جواب نداد.
با یاداوری تیکه‌ای که بهش انداخته بود متوجه قهرش شد و لبخند کوچیکی رو لبش اومد.
ماشین و روشن کرد و راه افتاد.
فادیمه می‌دونست که ایسو راه افتاده، ولی همچنان نگرانی ته دلش بود. نه برای خودش، برای پسرش.
روی مبل دونفره نشست و به رو به روش خیره شد. دستشو روی شکمش گذاشت که با پسرش حرف بزنه و با گفتن "پسرم" پرت شد به گذشته.
"۸ ماه پیش"
« درست دو هفته بعد از روزی که ایسو و فادیمه فهمیده بودن که دارن پدر و مادر میشن.
+ایسو؟
-جانم؟
+به نظرت اسم پسرمو چی بزارم؟
-پسرت؟ اولا که پسر نیست دختره دوما دختر منه.
+زهی خیال باطل.پسرِ مامانشه‌.اسمشم اصلا با داییش انتخاب میکنیم.مگه نه مامانی؟
-من خودم هم قربون مامانش میرم هم دخترم.
+ایسو؟
اون بیل و میبینی اونجا؟
-اره.چطور؟
+یه بار دیگه به پسر من بگی دخترم،همون بیل رو سرت فرود میاد.
ایسو به نشونه تسلیم دستاشو بالا برد و گفت:
-من که میدونم دختره، ولی زن عزیزم هر چی بگه همون‌.»

با صدای بسته شدن در فادیمه به خودش اومد. فهمید که ایسو رسیده، خودش و به خواب زد.قهر بود و نمیدونست چه واکنشی باید نشون بده.
ایسو بعد در اوردن کتش و شستن دستاش، اومد پیش فادیمه نشست.
می‌دونست که خودشو زده به خواب.
خم شد پیشونی فادیمه رو بوسید و دستشو روی شکم فادیمه گذاشت و با صدای اروم اما جوری که فادیمه بشنوه گفت:
-پسرم خوبی؟ مامانتو که اذیت نکردی؟ کِی خوابید مامانی؟
فادیمه حواسش نبود و چشماش و باز کرده بود و با لبخند به شوهرش نگاه میکرد که ایسو سرشو بالا اورد.
-عه پسرم مامانت بیداره که.
لبخند کوچیکی زد.
-فادیمه‌م ترسیده؟
فادیمه هنوزم قهر بود و بخاطر همین سوالشو بی جواب گذاشت.
-فادیمه‌م باهام قهرم هست که.
حالا ایسو فورتونا بدون زنش چجوری زندگی کنه؟
مثل دفعات قبلی که فادیمه قهر میکرد و با شیرین زبونیای ایسو اشتی میکردن، دوباره داشت شیرین زبونی میکرد.
به فادیمه نزدیکتر شد.
-فادیمه‌م؟
+هوم؟
-پسرمون که چیزی نمیخواد؟
زنم چی؟زنم چیزی نمیخواد؟
فادیمه جوابی نداد. تو کلمه اول محو شده بود.مثل همیشه‌. "پسرمون"
پسرشون؟ فادیمه و ایسو و پسرشون.لبخندی رو لبش نشست.
-کجایی فادیمه‌م؟
+پسرمون؟
لبخند روی لبای ایسو نقش بست.مثل همیشه فادیمه از شنیدن این کلمه خوشحال شده بود.
-اره فادیمه‌م.پسرمون. آیاز فورتونا، پسرِ فادیمه کوچاری و ایسو فورتونا.
+هوشششش آیاز کوچاریه نه فورتونا.
-اگه این باعث میشه مامانِ آیاز با باباش اشتی کنه، باشه آیاز کوچاریه.
+ایسو؟
-جانم؟
+تا روز زایمانم خیلی کم مونده. میترسم اگه بچه یهویی بیاد چی؟ میخوای تنهام بزاری باز بری شرکت؟
-اخه ایسو بدون زنش میتونه زندگی کنه که تنهاش بزاره بره؟ یه هفته بود فقط، الان دیگه داداشم و داداشت از روسیه برگشتن.از این به بعد ۲۴ ساعت ور دل خودتم.
+داداشم برگشت؟وای ایسو دلم براش یه ذره شده کی بریم ببینیمش.
-مرسی واقعا فادیمه. اونم یه هفته‌ست ندیدی منم یه هفته‌ست بین خواب و بیداری میبینی همش.یه بار نگفتی ایسو دلم واست خیلی تنگ شده بیا یه بغلی یه ماچی یه موچی.
با این حرفاش فادیمه خنده‌ش گرفته بود.
+پسرم شبیه باباش بشه که پدرم در اومده‌ست.
ایسو حرصش گرفته بود.
+شوهرِ تیغ‌ماهیم؟
با همون چشمای حرصی به فادیمه نگاه کرد. نمیتونست در مقابل تیغ ماهی گفتنای فادیمه مقاومت کنه.
فادیمه نزدیک ایسو شد.دستشو دور گردنش انداخت، گونه‌ایسو رو بوسید و گفت:
+شوهر عزیزم؟ دلم برات یه ذره شده بود.تازه پسرمم یه هفته‌ست بی قراره.
ایسو از ته دل لبخندی زد.خستگی که کل روز مشکلات شرکت واسش به وجود اورده بودن همش با چند دقیقه حرف زدن با فادیمه از بین رفت.
8
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: دوم

ایسو سر فادیمه رو روی قلبش گذاشت،دستی به موهاش کشید و بوسه ای رو سرش گذاشت.
-هم قربون پسرم میرم هم مامانش‌.
چند ثانیه گذشت و ایسو سکوتی که بینشون بود رو شکست:
-اها داشت یادم می‌رفت،زن عزیزم یچیزی خریدم برات،ازونا که دوسش داری‌.
+چی؟ خوردنیه؟
-اره،خوردنیه.
همونطور که سمت اشپزخونه میرفت گفت:
+توت فرنگیی؟
-توت فرنگی که تویی اون اداتو درمیاره ولی خب اره.
فادیمه لبخندی زد و از دور بوسی براش فرستاد.
+شام خوردی؟
-نه.گشنه‌م نیست فقط خوابم میاد.
میای بخوابیم فادیمه‌م؟
+الان میام.ایسو فردا تولد بچه‌امینه‌ست. صبح باید زود بیدار شیم.
ایسو از اتاق باشه ای گفت و دراز کشید.
فادیمه بعد خوردن چند تا توت فرنگی،رفت پیش ایسو و تو بغلش دراز کشید.
یه هفته بود که این اغوش و درست حسابی نداشت.
به ثانیه نرسیده خوابش برد.
صبح زود بیدار شده بودن، اماده شده بودن.
چیزی به تایم تولد نمونده بود که ایسو طوری که انگار چیزی یادشون رفته گفت:
-فادیمههه؟
+هوم؟
-کادو نخریدیم که ما!
فادیمه چند دقیقه به این وضعیت ایسو خندید و بعد گفت:
+من خریدم کیلچوک.
ایسو خیالش راحت شد و به فادیمه کمک کرد کفشاشو بپوشه و راهی تولد شدن.
وقتی رسیدن هیچکس نبود و فقط هیدیر و بچه بودن و بقیه پی کارای تولد.
ایسو همینکه بچه رو دید سمتش رفت، بغلش کرد،گونه شو بوسید و باهاش بازی کرد.
فادیمه با لذت به روبه‌روش خیره شده بود.
تا چند وقت دیگه،همین تصویر و جلوی چشمش قراره داشته باشه.
شوهرش و پسر کوچولوش آیاز.
ایسو که دید فادیمه اونجوری نگاهش میکنه گفت:
-کجایی فادیمه‌م؟
+ایسو؟ چند ماهِ دیگه تو و پسرمون و اینجوری میبینم، تو باورت میشه؟
ایسو با لبخند و نگاهی پر از عشق نگاهش میکرد.
+وای ایسو، اگه شبیه تو بشه،خام خام میخورمش.
ایسو نزدیک فادیمه شد، بوسه ای رو پیشونیش کاشت و با لبخند گفت:
-واسه همین دوست داشتم بچه‌مون دختر باشه‌‌. فکر کن یه دختر داشته باشم که شبیه تو باشه. چیز دیگه ای از زندگی میخوام فادیمه؟
+من هستم دیگه، اره حالا یه دخترم بیارم بشه هَووم؟واسه اون توت فرنگی بخری اره؟
ایسو به این رفتاراش خندید و بوسه دیگه ای رو موهاش کاشت‌.
کم کم همه اومدن و رفتن سراغ تولد.
9
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓