𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
243 subscribers
274 photos
10 videos
22 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
من خودم که عاشق این پارت و کلا از اینجا به بعدم💘
ریکتاشو به بالای ۳۰ برسونید ، منتظر نظرای قشنگتونم هستم🫶🏼
@ZarahearsBot
💘10🍓3
ایسفاد میبینم🫠❤️‍🔥
❤‍🔥13😭8💘5🍓3🤝2💋1
تصور ایسویِ پدر یه چیزی درونم روشن میکنه😭››
😭9
باریش فورتونا و پسرداییش ، عمر کوچاری🥹🤏🏻
فوتو بای: عادیل کوچاری🙂‍↔️
🍓14😭9
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤‍🔥13🍓2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: دوم صبح با صدای زنگ گوشیم ، بیدار شدم. با دیدن فادیمه‌ای که بیدار بود و با لبخند داشت نگاهم میکرد ، لبخندی زدم. - صبح بخیر! خندید و گفت: + سومین باره که داره زنگ میزنه! با یادآوری گوشیم سریع برش داشتم و قبل از اینکه قطع بشه جواب دادم.…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: سوم

آروم و بی صدا وارد اتاقی که توش بود شدم.
روی تخت خوابیده بود.
رنگش هنوز پریده بود.
رفتم کنارش نشستم و دستشو آروم توی دستم گرفتم.
بخاطر یه رازی که هیچ دخالتی توش نداشتم،زندگیمونو نابود کرده بودم.
یعنی فادیمه قراره چیکار کنه؟
مطمئن بودم به این راحتیا منو نمی‌بخشه...
اما شاید...
شاید بخاطر اون کوچولویی که بی‌خبر وارد زندگیمون شده، یه فرصت دیگه بهم بده.
همین‌جوری غرق فکر بودم که فادیمه تکون خورد.
با لبخند بی‌جونی بهش خیره شدم.
آروم چشماشو باز کرد.
چند ثانیه نگاهم کرد، اما به محض اینکه فهمید منم، اخم کرد.
دستشو از توی دستم کشید بیرون و روشو برگردوند.
همون لحظه انگار همه غمای دنیا رو دلم آوار شد.
آروم گفتم:
+فادیمه... می‌خوای حرفای منم بشنوی؟
بدون اینکه سمتم برگرده، با صدای سردی گفت:
ــ می‌خوای دوباره دروغ بگی؟
نفسمو بیرون دادم.
+فادیمه‌م...
ــ ایسو بس کن... منو ببر خونه داداشم. حوصله اینجا رو ندارم... اصلاً برا چی اینجام؟
چند لحظه سکوت کردم.
بعد آروم گفتم:
+ بخاطر...اون کوچولو!
همون لحظه برگشت سمتم.
اخماش بیشتر تو هم رفت.
ــ کدوم کوچولو؟
لبخند کم‌رنگی زدم.
+بچمون...
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
ــ چی...؟
دستم ناخودآگاه به سمتش رفت، اما وسط راه منصرف شدم.
آروم گفتم:
+فادیمه... تو بارداری.
صورتش از ناباوری خالی شد.
نگاهش چند بار بین چشم‌های من و شکمش چرخید.
لب‌هاش تکون خورد، اما هیچ صدایی ازش بیرون نیومد. فقط آروم دستشو روی شکمش گذاشت و با چشمای پر از اشک بهم خیره شد.
آروم لب زد
ــ بچمون...؟
ــ یعنی...من دارم مامان میشم؟
با بغض و لبخند سرمو تکون دادم
انگار یهو یادش اومد
که دوباره اخم کرد
ــ اما این چیزی رو عوض نمیکنه!
گوله اشکی که روی گونش بود رو پاک کرد و همون لحظه پرستار با لبخند اومد داخل.
ــ مامان و بابای کوچولو چطورن؟ حتما که خیلی خوشحالین ،مبارکتون باشه. اما با من بیاین بریم برای سونوگرافی که ببینیم کوچولو چند وقتشه.
فادیمه طوری که انگار هنوز باورش نشده بود، سری تکون داد.
سمتش رفتم تا کمکش کنم از تخت بیاد پایین.
دستشو گرفتم اما دستشو از توی دستم کشید و جوری که فقط خودم بشنوم گفت:
ــ نیازی به کمک تو ندارم
و بعد با پرستار جلوی من شروع به حرکت کرد.
پشت سرشون رفتم وارد اتاق شدیم.
فادیمه روی تخت خوابید و دکتر ژل سردی روی شکمش ریخت و دستگاه رو آروم روی شکمش حرکت داد.
چند لحظه به صفحه‌ی مانیتور نگاه کرد و بعد لبخندی زد
ــ خب این کوچولوی شما حدودا پنج تا شیش هفتشه
ناخودآگاه لبخند زدم
+ خانم دکتر ضربان قلبشو میتونم بشنوم؟
خانم دکتر خندید
ــ چه عجله ای دارین آقای فورتونا، برای شنیدن ضربان قلب کوچولوتون باید چند وقت دیگه بیاین.
سرمو به معنای فهمیدن تکون دادم
و نگاهی به فادیمه انداختم.
کاملا ساکت بود.
یعنی...هنوز توی شوک بود.
دکتر رو به فادیمه گفت:
ــ خب معاینه تموم شد میتونین بلند شید
فادیمه روی تخت نشست
+ خانم دکتر ما میتونیم بریم خونه؟ یعنی همسرم مشکلی نداره مرخص بشه؟
ــ نه مشکلی نیست میتونین برید خونه
فقط یادتون باشه که این چند هفته‌ی اول خیلی مهمه. باید استراحت کافی داشته باشه و تا جایی که می‌شه از ناراحتی و استرس دور بمونه. این روزها آرامش برای مادر و بچه از هر چیزی مهم‌تره.
از اتاق دکتر رفتیم بیرون
+ فادیمه اینجا بشین من برم وسایلتو بیارم بریم.
بدون حرف همونجا نشست.
اگه یکم دیگه حرف نمیزد دیوونه میشدم.
سریع رفتم وسایلشو آوردم کارای ترخیصشو انجام دادم و رفتیم سمت ماشین و به سمت خونه خودمون روندم.
ــ گفتم منو ببر خونه داداشم
+ بزار بریم خونه حرف می‌زنیم فادیمه
ــ حرفی با تو ندارم، ایسو فورتونا.
+ باشه باشه...بریم خونه وسیله بردار بعد برو
انگار قانع شده بود چون دیگه چیزی نگفت.
در خونه ماشینو نگه داشتم و پیاده شدیم.
فادیمه مستقیم رفت سمت اتاق و شروع کرد به جمع کردن لباساش
+ میخوای چیکار کنی؟
ــ برم خونه داداشم
+ اینو نمیگم،بعدش میخوای چیکار کنی؟
ــ درخواست طلاق بدم
با شنیدن کلمه‌ی‌طلاق خون توی رگام یخ بست.
یعنی خوشبختی ما فقط چند هفته بود..؟
با صدایی که خودمم به زور میشنیدمش گفتم:
+ من طلاقت نمیدم
دست از جمع کردن لباسا برداشت و چرخید سمتم
انگشت اشارشو تهدید وارانه جلوم تکون داد
ــ اگه به زبون خوش طلاق ندی داداشم جور دیگه ای طلاقمو میگیره!
+ هیچ‌جوره طلاقت نمیدم!
چشای فادیمه پر از اشک شد
ــ چرا میخوای زجرم بدی؟ میخوای بهم ثابت کنی چقدر احمق بودم که راحت تونستی بهم دروغ بگی؟ میخوای نشونم بدی که خانوادت چقدر از من مهم تر بودن برات؟ من.. منه احمق بهت دل بسته بودم اما الان ازت متنفرمممم!
❤‍🔥30🍓4
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: دوم صبح با صدای زنگ گوشیم ، بیدار شدم. با دیدن فادیمه‌ای که بیدار بود و با لبخند داشت نگاهم میکرد ، لبخندی زدم. - صبح بخیر! خندید و گفت: + سومین باره که داره زنگ میزنه! با یادآوری گوشیم سریع برش داشتم و قبل از اینکه قطع بشه جواب دادم.…
اشکاش ریختن و دستاش میلرزیدن.
دوباره اشک فادیمه رو در آوردم و با هر قطره اشک ، بیشتر از خودم متنفر میشدم.
چند قدم به سمتش برداشتم، اما وقتی لرزش دست‌هاشو دیدم، همون‌جا وایستادم.
حق نداشتم دوباره بهش نزدیک بشم،وقتی دلیل این همه درد خودم بودم.
آروم گفتم:
+ فادیمه...
چیزی نگفت و فرصت داد بهم که حرف بزنم.
+حق داری...میفهمم...من باید زودتر بهت میگفتم اما بخاطر داداشت...
نزاشت ادامه بدم و دستشو بالا اورد.
ــ بسه ایسو...بسه.بهونه نیار.! می‌دونی بدترین قسمتش کجاست؟ که من انقد به تو اعتماد داشتم که به داداشم گفتم ایسو رازو نمیدونه، اما تو...تو ذره ای به من اعتماد نداشتی!
چمدونشو برداشت که از کنارم رد شه، مچ دستشو گرفتم که چرخید سمتم و داد زد:
ــ ولم کن ایسو
+ فادیمهه!نمیزارم بری..نمیزارم! به خاطر اون بچه..نرو!
چیزی نگفت که ادامه دادم
+ نزار بچمون، مثلِ من...بدون بابا بزرگ شه! نزار حسرت بابا به دلش بمونه... نزار منم مثل داداشت ، تو حسرت بچه‌م بسوزم..
چمدون از دستش افتاد.
چند ثانیه فقط به من خیره موند.
آروم دستمو از دور مچش باز کردم.
+ ببخشید... نمی‌خواستم مجبورِت کنم بمونی.
صدام لرزید.
+ فقط... نمی‌خوام بچمون تاوان اشتباه منو بده.
فادیمه سرشو پایین انداخت. اشکاش یکی‌یکی روی صورتش می‌ریخت.
دوباره چمدون رو برداشت و رفت‌.
مات و بهوت به جای خالیش نگاه کردم...
واقعا رفت..تعلل نکردم و رفتم دنبالش.
«فادیمه»
با چمدون در خونه داداشم وایسادم. می‌تونستم صدای خنده‌هاشونو بشنوم.
لبخند زدم، داداشم بالاخره به زندگی که حقش بود رسید.
در زدم که النی درو باز کرد و با دیدن من متعجب گفت:
ــ فادیمه‌؟ چی شده؟
+میشه بیام تو؟
ــ آره آره حتما
از جلوی در کنار رفت که رفتم داخل. داداشم و اسمه با دیدنم لبخند روی لبشون خشک شد
داداشم اومد سمتم
ــ تاتارام؟چیشده؟
بغضم شکست و داداشم بغلم کرد. همینجوری تو بغلش گریه میکردم‌
+ داداش...ایسو به من دروغ گفته..ولی نمیتونم ازش جداشم. من‌‌..
چند ثانیه مکث کردم‌.
+ باردارم!
داداشم با شوک منو از خودش جدا کرد
ــ تو چی؟
دستی به صورتش کشید
ــ واقعا تاتارام؟یعنی من دارم دایی میشم؟
با بغض سرمو تکون دادم که داداشم دوباره بغلم کرد
ــ اخیش چه خبره خو...
بازم منو از خودش جدا کرد
ــ چی گفتی...طلاق؟ برای چی؟
+برای اینکه بهم دروغ گفته داداش! میخواستم با وجود این بچه هم ازش جدا بشم...اما می‌دونی چی گفت بهم؟گفت فادیمه نزار مثل داداشت توی حسرت بچم بسوزم!
ــ هیس بچه...آروم باش. من نمیخوام به خاطر من زندگی خودتو آینده‌ی اون بچه رو خراب کنی.. حق با ایسوعه.
چند ثانیه فکر کرد و بعد گفت:
- نزاری اونم مثل من این دردو بکشه‌.‌‌..
تو همین حال با صدای در همه برگشتیم.
داداشم درو باز کرد و ایسو وارد خونه شد.
- فادیمه‌م؟
بدون اینکه حرفی بزنم نفسمو با صدای بلند بیرون دادم و سمت اتاقم رفتم.
ایسو خواست دنبالم بیاد که داداشم جلوشو گرفت و تو همین حین درو پشت سرم بستم.
پشت در وایسادم و به حرفاشون گوش دادم.
+ داری بابا میشی!
صدایی از ایسو نشنیدم.
داداشم ادامه داد:
+ ازت ناراحته. راحت نمیبخشه. البته...منم نبخشیدم. ولی پای یه بچه وسطه...
+ فعلا برو. تاشب تصمیمتونو بگیرید بعد صحبت کنید
بالاخره صدای ایسورو شنیدم
- تصمیم من که معلومه..ولی..به روی چشم‌.
متوجه شدم که داره میره و روی تخت نشستم.
بعد رفتنش زنداداشم توی اتاقم اومد‌ و کنارم نشست.
دستشو روی موهام کشید و با لبخند شروع به حرف زدن باهام کرد.
+ فادیمه..خوب بهش فکر کن. دوران حاملگی آسون نیست. هر چقدر هم که قوی باشی...تو این دوران به پدر اون بچه ، به شوهرت..احتیاج داری!
باید کنارت باشه.
به چشماش غمگین و مهربونش نگاه کردم.
نمیخواست دردی که اون کشیده رو منم بکشم.
محکم بغلش کردم که موهام و نوازش کرد.
+ به آینده‌ی اون بچه فکر کن...تو به شوهرت احتیاج داری...اون به باباش احتیاج داره..
تو همین حال داداشم صدام کرد و باهم از اتاق بیرون رفتیم.
آغوشش و برام باز کرد که کنارش نشستم.
موهام و نوازش کرد .
+ تاتارام..میخوای چیکار کنی؟
نفس عمیقی کشیدم و سرمو به نشونه‌ی نمیدونم تکون دادم.
+ دوسش داری...
سرم و پایین انداختم.
نمیتونستم انکارش کنم.
بهش وابسته بودم.
+ اون بچه رو باید باهم بزرگ کنید. میتونی اصلا نبخشیش ولی اون بچه ، هم پدر میخواد..هم مادر! خودت خوب میدونی فادیمه.
چشمای پر از اشکم و روی هم فشار دادم.
❤‍🔥44🍓2
یه پارت گوگولی😭
دارای مقداری ایسدیل🤓❤️‍🔥
ریکتاشو به بالای ۳۰ برسونید ، منتظر نظرات قشنگتونم هستم🫶🏼
@ZarahearsBot
💘10🍓1
از جمله چتای من و پری😂
*پ.ن: جفتمون ایسدیل فنیم🤓
🤣13🍓2
میخوام یه اسپویل از پارت امشب بدم🤭
😭9💋3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
میخوام یه اسپویل از پارت امشب بدم🤭
"چرا بغلم کردی؟ حال من خوبه . . ."
❤‍🔥13
راستی اینو یکی از بچه های گپ ماسال فرستاده بود😐😂
🤣13
عررر😢
😭19
قسمتای اول😭
❤‍🔥16
یه دزدیمون نشه😉
🍓11😭7
گریه دارمممم
😭18
ایسفاد میخواممممم 😭
🤝14😭5
خواستگاری جذاب🥰
😭21
زیبایییی🥲
😭18