𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
244 subscribers
274 photos
10 videos
22 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
چی‌بگم🥹
😭25
بچم🫠
این سکانسو یه جور دیگه دوست داشتم😭
😭28
این عکسم خیلی دوست دارم🫠
اختلاف قدی موردعلاقه به معنای واقعی:
❤‍🔥15😭12
🤍
❤‍🔥25
باشه ولی هیچ بغلی اندازه این بهم نچسبید ، ۵ دقیقه تو بغل هم بودن.
😭35
بچها اعتراف کنید واسه کی فور میزنید اینارو😂🫣
🤣14
عروس دوماد؟
❤‍🔥23
No caption needed .
❤‍🔥19💘2
بدون‌شک قاب موردعلاقه‌م❤️‍🔥
❤‍🔥21💘3
عجب سکانسی بود واقعا.
❤‍🔥23💘4
اینجا فادیمه باید میگفت
Eğer gerçekten evli olsaydik, sen çok iyi bir baba olurdun😭
😭33
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤‍🔥15
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: اول

اهالی کوچاری ، بعد از تحویل دادن شریف و گرفتن النی ، برگشته بودن کوچاری و حالا داشتن برای یه عروسی آماده میشدن.
عادیل مدام با نگاه به النی نفس عمیق میکشید ،
اسمه ازشون فرار میکرد که تو خلوت خودش بتونه تصمیمی برای زمان گفتن راز بگیره ،
ایسو عذاب وجدان داشت که عروسی بینشون قراره با وجود راز شکل بگیره ولی تصمیم گرفت برای چند شب بیخیال این قضیه بشه.
همشون به نحوی خودشونو به دست سرنوشت سپرده بودن‌...
-
« ایسو »
فادیمه رو به روم نشسته بود، تور قرمز روی سرش بود و حنای من روی دستش.
اصلا نمی‌تونستم لبخندی که از اول شب داشتم و پنهون کنم.
پارچه سبزی روی شونم انداخته بودن و حنا کف دستم گذاشته بودن. وقتی زن ها داشتن آواز میخوندن، فادیمه گریه کرد و با دیدن گریش قلبم مچاله شد‌.
به خودم قول دادم از اون شب به بعد نزارم دیگه گریه کنه،حداقل کاریه که میتونستم بکنم.
فکر رازی که بینمون بود و ممکن بود بازم به فادیمه اسیب بزنه ولم نمیکرد ولی با خودم میگفتم" امشب نه...امشب شبِ اونه‌! نمیزارم هیچ رازی لبخند رو از روی لبش بدزده."
از جام بلند شدم و سمت فادیمه رفتم.
با دیدنم زن ها کنار رفتن و فادیمه رو به روم ایستاد.
تور قرمز رو از روی صورتش برداشتم و پیشونیشو عمیق بوسیدم.
ازش جدا شدم که لبخند محوی زد
ــ ایسو فورتونا،شوهر نمونه‌ای هستیا!
+ البته فقط برای تو
جوابمو با خنده قشنگی داد.
خنده های این دختر منو از خود بی خود میکرد‌.
دستمو گرفت و به سمت صندلی هدایتم کرد که نشستم.
آروم گفت"حالا نوبت منه" و رو کرد سمت النی
ــ النی کوزه رو میاری؟
النی با لبخند سمت فادیمه اومد و کوزه رو به فادیمه داد‌.
کوزه با سکه های که صدا میدادن تزئین شده بود.
فادیمه کوزه رو گرفت و دورم شروع به چرخیدن کرد.
هم زمان با چرخیدنش ، شعری زیر لبش میخوند:
Bu gece ellerimde aşkın kınası var,
Yarın yuvam senin yanında olacak.
Etrafında attığım her adımda,
Allah'tan ömrümüzü bir etmesini diliyorum.
چرخ آخر رو زد و صدای شکستن کوزه بین هلهله و آواز گم شد.
چشماشو به فادیمه دوخته بودم و نمیتونستم نگاهم رو از روش بردارم.
یه دستشو به سمت من و دست دیگه‌شو به سمت داداشش دراز کرد و هم‌زمان با این حرکتش،آهنگی برای رقص هورون پخش شد.
فادیمه با خنده شونه ای بالا انداخت ، داداش عادیل دست چپشو گرفت و من دست راستشو.
شروع به رقصیدن کردیم،و کم کم بقیه هم بهمون اضافه شدن.

بعد از شام ، برای خداحافظی از فادیمه رفتم
+ یعنی...سخته اما..باید برم. فردا میبینمت
چشمکی زدم که فادیمه مشتی به بازوم زد
ــ برو ایسووو
+ چشممم شب بخیر
لبخندی زد
ــ شب توهم بخیر
چند قدم ازش دور شدم اما بی اختیار برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم.
همونجا وایساده بود و با لبخند نگاهم میکرد.
دستمو بالا آوردم و تکونش دادم که اونم به آرومی دستشو بالا آورد و تکون داد.
-
دستی به کت و شلوار مشکیم کشیدم.
خب حاضر و آماده البته با استرس زیاد نفس عمیقی کشیدم.
اوروچ سوار ماشینش شده بود و منتظرم بود که با حرکت من ، اونم پشتم شروع به حرکت کرد.
به عمارت کوچاری رسیدم و پله ها رو بالا رفتم.
النی دم در بود
+ النی‌‌.؟ سلام..میشه برم داخل؟
ابروهاشو انداخت بالا
ــ نوچ
+چرا؟
ــ تا شیرینی ندی که عروس تحویل نمی‌گیری!
+ شیرینی هم میدم! شما چی میخوای؟ فقط فادیمه‌مو بده ببرم.
النی خندید و دستشو دراز کرد
ــ رد کن بیاد
دسته پولی که دستم بود رو دادم بهش که با تعجب گفت:
ــ همش؟
+ اره خب..فادیمه کجاست؟
خندید و رفت کنار که رفتم داخل.
با دیدن فادیمه ماتم برد‌.
این فادیمه بود؟ برای اولین بار بود که میدیدم آرایش کرده و این منو شگفت زده میکرد.
هرچند آرایشش ساده بود خیلی ساده، اما زیباییشو چندین برابر کرده بود.
حس کردم با دیدنش زندگیم یه لحظه،مثل فیلم از حرکت ایستاد. انقد مهبوت بودم که متوجه نشدم داداش عادیل داره صدام میزنه.
ــ ایسو پسر؟ میشنوی منو؟
یهو به خودم اومدم و با عجله گفتم:
+ می‌شنوم داداش می‌شنوم
خندید
ــ انگار از یه دنیای دیگه یهو پرت شدی اینجاها!
خندیدم که دستشو گذاشت روی شونم.
ــ خواهرمو به تو میسپارم شیر مرد!
لبخندق زدم و چشمامو با اطمینان روی هم فشار دادم‌.
دست فادیمه رو گرفت و توی دستم گذاشت.
با شوق دست فادیمه رو فشردم که بهم لبخندی زد و بازومو گرفت .
با هم از پله ها پایین رفتیم ، سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.
+فادیمه فادیمه‌...خیلی خیلی خوشحالم!
ــ منم
+دیگه... ما واقعا یه خانواده‌ایم!
فادیمه با ذوق سرشو تکون داد و گفت
❤‍🔥25🍓1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
ــ آره ایسو.ولی این راهی که داری میری به تالار نمی‌رسه!
+ می‌دونم
ــ کجا میریم پس؟
+ میریم عکس بگیریم، پس فردا یه چیزی باشه که به دخترم نشون بدم!
ــ دخترت؟!
+ اره دخترم!
ــ نخیر ، پسرم!
+ ای بابا فادیمه ، سر این توافق نکردیما! بچه اولمون قطعا دختره!
ــ نوچ، پسره!
ناخودآگاه لبخند زدم‌.
از کجا به کجا رسیدیم، از دعوا سر خانواده ها ...به دعوا سر جنسیت بچمون!
+ باشه اصلا ، هرچی تو بگی!
-
کنار ساحل ماشین و پارک کردم. پیاده شدم و درو برای فادیمه باز کردم.
عکاسی که هماهنگ کرده بودم هم رسیده بود.
باد تور فادیمه رو تکون میداد.
پشت به دریا وایسادیم و دست همو گرفتیم ‌.
فادیمه سرشو گذاشت روی شونم .
عکس بعدی چرخیدم سمت فادیمه و پیشونیشو بوسیدم.
همینطور چندتا عکس گرفتیم و برگشتیم .
وقتی رسیدیم،اوروچ اومد سمتمون
ــ کجایید شما؟
چشمکی بهش زدم
+ کار داشتیم
پس گردنی بهم زد د گفت
ــ از دست تو داداش.
رفتیم سر میز.
داداش عادیل و اوروچ هم به عنوان شاهد اومدن و عاقد عقد امامی رو خوند‌.
ــ فادیمه کوچاری،شما ایسو فورتونا رو به عنوان همسر خود می پذیرید؟
فادیمه اول به من نگاه کرد و لبخند زد و بعد به داداشش.
داداش عادیل با تکون دادن سرش این اجازه رو بهش داد
که فادیمه دستمو گرفت و گفت:
+ بله
قلبم به تپش افتاد.
لبخند زدم و دست فادیمه رو بوسیدم.
ــ اسماعیل فورتونا شما فادیمه کوچاری رو به عنوان همسر می پذیرید؟
چشمامو بستم که تموم لحظاتم با فادیمه اومد جلوی چشمام‌.
لبخندم جون گرفت و با تمام عشقی که داشتم به فادیمه نگاه کردم و از ته دلم گفتم:
+ بله
فادیمه لبخندی بهم زد
ــ عادیل کوچاری و اوروچ فورتونا شما شاهد این ازدواج هستید؟
اونا هم تایید کردن و بعد از زدن امضا پاشدیم و از عاقد خداحافظی کردیم‌.
یهو فادیمه پای منو لگد کرد و سند ازدواج رو گرفت بالا که همه اطرافیانمون خندیدن.
توی تالار ، عادیل سمتمون اومد و گفت بریم هورون برقصیم.
بعد از رقص هورون ، رقص دونفره‌مون هم انجام دادیم و دیگه خسته شده بودیم که رو صندلی نشستیم‌.
+ فادیمه
همینجوری که نگاهش به عادیل و اسمه که داشتن میرقصیدن بود گفت:
ـ هوم
+ بیا بریم
چرخید سمتم
ــ کجا؟
+ برات یه سورپرایز دارم
ــ ولی هنوز مراسم تموم نشده
+ خب ازش فرار میکنیم
لبخندی بهم زد که فهمیدم قبول کرده.
هیچکس حواسش به ما نبود.
از جامون پاشیدیم و دویدیم سمت ماشین سوار شدیم
برای اوروچ نوشتم:
Iso:
داداش ما رفتیم، نگرانمون نباشین خوش بگذره بهتون.
بعد گوشی رو خاموش کردم
+ فادیمه‌م توام گوشیتو خاموش کن!
ــ چرا؟
+فرار کردیما! تا فردا کسی نباید مزاحممون بشه.
سری تکون داد و گوشی رو خاموش کرد‌.
-
+ خب خانمِ کوچاری فورتونا...اینم خونه شما
ــ ایسو چقدر قشنگههه!
- ولی خونه‌ی شما نه،خونه‌ی ما !
سرمو به چپ و راست تکون دادم
+ نه دقیقا درست گفتم، خونه شما. این خونه به اسم توعه یکی یدونم!
کلیدا رو به سمتش گرفتم که با ذوق پرید بغلم
ــ وای ایسو! مررسی!
+ فقط یه تشکر ساده؟
ازم جدا شد
ــ پس چی؟
صورتمو کج کردن و انگشت اشارمو زدم به گونم
ــ با اینکه پرو میشی ولی باشه!
سرشو که آورد نزدیک سرمو چرخوندم‌.
بوسی روی گونه‌م گذاشت و خودشو کشید عقب و با خجالت رفت توی خونه.
پشت سرش رفتم،با ذوق توی خونه میگشت ، در اتاقا رو باز میکرد و برای همشون ذوق میکرد.
همه جارو که قشنگ نگاه کرد رسید به اتاق دو نفرمون
توی درگاه در وایساده بودم که فادیمه نگاهی بهم انداخت
ــ نمیای داخل؟!
+ اجازه دارم؟
فادیمه خندید و چشماشو روی هم فشار داد که سمتش رفتم‌
رو به اینه وایستاده بود پشت سرش وایستادم و دستمو بردم سمت تور ، با یادآوری قبلا از تو آینه نگاهش کردم که بهم لبخند زد .
با دقت دونه به دونه سنجاق ها رو از توی موهاش در آوردم و تور زمین افتاد.
فادیمه برگشت سمتم و با لبخند بغلم کرد،منم محکم بغلش کردم‌.
سرش و بالا آورد و بهم نگاه کرد بهش نزدیک شدم و بوسه‌ای روی سرش گذاشتم.
❤‍🔥42🍓2
بفرمایید ، نصف شبی انقد اصرار کردید که گذاشتم :)
ریکتای این پارت و به بالای ۳۰ برسونید و منتظر پارت بعد باشید💘
منتظر نظرای قشنگتون هستم:
@ZarahearsBot
💘12🍓2
"عروسیمون🤍"
❤‍🔥21
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤‍🔥6🍓4
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: اول اهالی کوچاری ، بعد از تحویل دادن شریف و گرفتن النی ، برگشته بودن کوچاری و حالا داشتن برای یه عروسی آماده میشدن. عادیل مدام با نگاه به النی نفس عمیق میکشید ، اسمه ازشون فرار میکرد که تو خلوت خودش بتونه تصمیمی برای زمان گفتن راز بگیره…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: دوم

صبح با صدای زنگ گوشیم ، بیدار شدم.
با دیدن فادیمه‌ای که بیدار بود و با لبخند داشت نگاهم میکرد ، لبخندی زدم.
- صبح بخیر!
خندید و گفت:
+ سومین باره که داره زنگ میزنه!
با یادآوری گوشیم سریع برش داشتم و قبل از اینکه قطع بشه جواب دادم.
- جانم داداش؟
+ پسر تو چرا جواب نمیدی؟ پاشید بیاید کوچاری یکم کار داریم‌.
- ببخشید داداش..میایم!
قطع کردم که فادیمه پرسید:
+ کی بود؟
- داداشت. میگه بریم کوچاری.
فادیمه سرشو تکون داد و بلند شد.
-
جلوی عمارت کوچاری پارک کردم که فادیمه پیاده شد و منتظر موند منم پیاده شم.
سوییچ و از روی ماشین در اوردم و سمتش رفتم.
دستمو سمتش دراز کردم که با لبخنر دستشو تو دستم گذاشت و شروع به حرکت کردیم.
عادیل و النی جلوی در نشسته بودن.
بعد از احوالپرسی ، داداش عادیل گفت:
+ پسر دیشب وسط عروسی کجا رفتید شما؟
- چیزه..داداش گفته بودم که بهت! فادیمه‌رو بردم خونه رو نشونش بدم
+ گفته بودی ولی نگفته بودی وسط عروسی قراره مهمونا رو ول کنی ببریش!
با خجالت لبخندی زدم فادیمه و النی شروع به خندیدن با صدای بلند کردن‌.
من و داداش عادیل هم با دیدن خنده‌هاشون لبخندی زدیم.
- چند هفته بعد -
« فادیمه »
برای چندمین بار با حالت تهوع از خواب بیدار شدم.
بعد از اینکه آبی به صورتم زدم ، از سرویس بهداشتی بیرون اومدم که گوشیم زنگ خورد و اسم داداشم روش افتاد.
- داداش؟
+ فادیمه..بیا کوچاری. تنها بیا!
انگار صداش از ته چاه میومد و متوجه نمیشدم برای چیه‌.
قبل از اینکه بتونم چیزی بپرسم گوشی رو قطع کرد‌.
سریع اماده شدم و وقتی داشتم راه میوفتادم ، برای ایسو پیامی فرستادم.
Fadime:
ایسو ، دارم میرم کوچاری.
جلوی عمارت که رسیدم ، پیاده شدم و با عجله از پله ها بالا رفتم.
درو که باز کردم ، داداشم ، زنداداشم و النی نشسته بودن.
با دیدن خنده‌هاشون ، نفس عمیقی کشیدم و دستمو روی قلبم گذاشتم.
+ داداش!
- چیه دختر؟
+ فکر کردم چیزی شده!
- بیا بشین.
روی مبل دونفره ، کنار النی نشستم و با کنجکاوی بهشون نگاه دوختم.
زنداداشم لبخندی زد و شروع به حرف زدن باهام کرد
- فادیمه..تو دوست داری مثلا...عمه بشی؟
سریع سمت داداشم برگشتم و بهش نگاه دوختم.
قبلا بهم گفته بود...ممکنه النی دخترشون باشه.
داداشم اول نگاهی به النی انداخت و بعد به من نگاه دوخت
+ دخترمه..
هنوز هیچی رو هضم نکرده بودم.
هضم نکرده بودم که من یه برادرزاده دارم..
هضم نکرده بودم که من یه عمه‌ام..
+ حالا دخترمو بغل نمیکنی عمه‌ش؟
نگاه پر از اشکمو به النی دوختم و محکم بغلش کردم.
- النی...کوچولویِ عمه!
با خنده گفت:
+ النی نه! آلینا کوچاریم من
از بغلش بیرون اومدم و با لبخند نگاهش کردم.
داداشم و زنداداشم داشتن به ما نگاه میکردن.
با یادآوری چیزی لبخند از روی لبام کنار رفت‌.
- داداش...راز؟
+ النی بود..
سرمو بین دستام گرفتم و با نگرانی گفتم:
- کیا میدونستن؟
زنداداشم گفت:
+ هر کسی که تو اون عمارت فورتونا بود میدونست..
بهت زده سرم و بالا اوردم و نگاهش کردم.
- ایسو؟
زنداداشم با ناراحتی چشماشو روهم فشار داد.
با احساس تهوعی که توی معدم پیچید ، به سمت سرویس بهداشتی رفتم..
-
از پله ها پایین اومدم.
هوا سرد بود ولی تب داشتم.
گوشیم لرزید که از جیبم درآوردمش.
Iso:
فادیمه‌م؟ من اومدم خونه ، کجایی؟
بدون اینکه جواب بدم ، سوار ماشین شدم.
کل مسیر فقط یه سوال توی ذهنم میپیچید.
چطور تونسته بود این همه مدت ، این رازو از من پنهون کنه؟
چطور تونست در حالی که این رازو میدونست دوبار باهام ازدواج کنه؟
هیچوقت به من فکر نکرد؟
در خونه رو که باز کردم ، ایسو با دیدنم اخم کرد.
+ فادیمه‌م؟ رنگت چرا پریده؟
جوابی ندادم.
+ تو..خوبی؟
جلوی پنجره وایسادم که چند قدم نزدیکم اومد‌.
+ فادیمه‌م؟
هنوز پشتم بهش بود.
آروم گفتم:
- میدونستی!
+ چیو؟
برگشتم سمتش و لبخندی از روی ناباوری زدم.
دیگه جلوی خودم و نمیگرفتم و چشمام پر از اشک شده بودن.
- چیو..؟ همون رازی که گفته بودی "نمیدونی" رو!
ایسو چشماشو روی هم فشار داد.
همین برای من جواب بود ، میدونست.
نفسش رو بیرون داد.
+ فادیمه‌م من..
- چند بار ازت پرسیدم؟ میدونی؟
یه قدم جلو رفتم.
- هر بار تو چشام نگاه کردی و ...
یه قدم دیگه.
- گفتی من هیچی نمیدونم!
یه قدم دیگه.
- گفتم هیچ رازی بینمون نباشه..
- ولی هیچی نگفتی!
+ فادیمه‌م من...مجبور بودم..! خانواده‌م بودن..
خواست نزدیکم بیاد که دستمو جلوش گرفتم.
- من چیت بودم؟
+ تو خانواده‌م بودی...تو خانواده‌م هستی..!
اشکی از گوشه چشام پایین افتاد.
- تو آدمی بودی که فکر میکردم حداقل به من دروغ نمیگه..ولی انگار..
❤‍🔥24🍓2💘1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: اول اهالی کوچاری ، بعد از تحویل دادن شریف و گرفتن النی ، برگشته بودن کوچاری و حالا داشتن برای یه عروسی آماده میشدن. عادیل مدام با نگاه به النی نفس عمیق میکشید ، اسمه ازشون فرار میکرد که تو خلوت خودش بتونه تصمیمی برای زمان گفتن راز بگیره…
ایسو سرش رو پایین انداخت و دستشو رو صورتش گذاشت.
انگار که هیچ حرفی برای گفتن نداشت.
دوباره حالت تهوع داشتم و سرم گیج میرفت ، ولی نگاهم هنوز روی ایسو بود.
قدمای اخرو سمتش برداشتم و با تموم جونی که داشتم و صدایی که از گریه میلرزید گفتم:
- ازت...
- متنفرم...!
همینکه این کلمه از دهنم خارج شد ، نفسم برید‌.
انگار هوا وارد ریه‌هام نمیشدن.
چشمامو بستم و دستمو روی قفسه‌ی سینم گذاشتم.
+ فادیمه؟
تعادلم و از دست دادم.
قبل از اینکه روی زمین بیوفتم ، ایسو بهم رسید و منو توی آغوشش گرفت.
+ فادیمه...نگام کن
«ایسو»
سرش روی بازوهام افتاد‌.
دستام یخ کرده بودن و بدون اینکه حتی در و قفل کنم ، بغلش کردم و با عجله از خونه به سمت ماشین دوییدم.
-
از خودم عصبی بودم.
قرار بود نزارم دیگه هیچ وقت گریه کنه، ولی یه بار دیگه باعث شدم گریه کنه.
خودمو میبخشم؟
دکتر بعد از معاینه از اتاق فادیمه بیرون اومد.
با اضطراب بلند شدم و سمتش رفتم.
+ حالش چطوره؟
لبخند کوتاهی زد و گفت:
- جای نگرانی نیست!
نفس راحتی کشیدم ولی با شنیدن جمله‌ی بعدیش ، خشکم زد.
- تبریک میگم ، همسرتون بارداره!
چند ثانیه، بدون اینکه هیچ صدایی بشنوم به دکتر خیره موندم.
آروم گفتم:
+ باردار؟
- برای اینکه بدونید چندوقتشه باید سونوگرافی انجام بدید. به خاطر فشار عصبی و ضعف شدید غش کردن و باید خیلی مراقبش باشید. نیاز به استراحت داره و نباید اذیت بشه.
سری تکون دادم که دکتر رفت.
نگاهمو از بیرون اتاق به فادیمه که چشماش بسته بودن دوختم.
زیر لب ، جوری که فقط خودم شنیدم گفتم:
+ بابا میشم...!
لبخند زدم اما پشت لبخندم ترس و اضطرابی بود که یادم نمیومد آخرین بار کی تجربه‌ش کردم.
❤‍🔥37🍓3💘2