This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فضای تالار گوتیک و کهنه، غرق در سنگینیِ سکوت و سایههای تاریک بود. بوی مومِ سوختهی شمعها و غبار روی مجسمههای مرمرین ترکخورده، هوا را خفقانآور میکرد. و او آنجا بود؛ با موهای سفید شلاقخورده و چشمان یخیاش، خیره به آینهی قابدار کهنه روبروی متحرکترین سایهها ایستاده بود. پنجرههای بزرگ با شیشههای منقوش، نور بیرمق مهتاب را در تاریکی پخش میکردند.
اورتینک و جنون مثل شلاق به ذهنش میکوبید. تاریکیِ تالار داشت افکارش را به حد انفجار میرساند و لرزش خفیفی به دستهایش میداد. ناخنهایش را به کف دستش فشرد و زیر لب زمزمه کرد:
- خندهداره ماهِ تار شدهام... تو نیستی و این دلتنگی، منو خیره به هیولایی توی این آینه کرده که تو دوستش داری.
همان لحظه، عطر آشنا و محبوب مرد در سالن پیچید. حتی فرصت نکرد رو برگرداند تا به چشمانی که مدتها بود او را غرقِ خود کرده بود نگاه کند. دستهای گرمی دور کمرِ مو سپید حلقه شد. نفس گرم مرد، نرمه گوشهایش را نوازش کرد و بوسهای که روی شانهاش نشست، باعث شد چشمانش را ببندد و تمام وزنش را روی تنِ کسی بیندازد که حالا حکم " خانه " را برایش داشت.
لرزش دستهاش کمی آرام گرفت، اما قلبش هنوز از فشار اضطراب و حضور ناگهانی او بینظم میزد.
-نبودم و مرواریدِ من رو دوباره اذیت کردی، پسرم؟
صدای آرامبخش مرد درون گوشهایش پیچید و یک بار دیگر باعث شد پسر از خودش بپرسد: آیا این جنونه یا همون عشقی که بقیه مردم ازش حرف میزنند؟
مکثی طولانی کرد. بدون هیچ تلاشی برای رهایی، لب باز کرد تا جواب بدهد:
- نبودت اذیتش کرد.
لبخندی از حرف پسر روی لبهای مرد نقش بست و نقره محو انعکاس تصویرشان در آینه بود؛ تضاد موهای یخی خودش و موهای مشکی مرد، در تاریکی تالار میدرخشید. مرد، پسر را کامل در آغوش کشید، او را به سمت خود چرخاند و بوسهای کوتاه روی لبهایش گذاشت.
- روزی میرسه که با این حجم از زیبایی و شیرینزبونیت بمیرم.
- زیبام؟
- زیبا؟ نه... پرستیدنیِ ایی.
- چرا؟
- چون کلمات برای بیانت ساخته نشدن پسرکم. چون چشات... اجازه هست قربون اون دو تا ستارهای برم که انگار شب، روشنترین نورهاشو توی نگاهت جا گذاشته؟ برقشون شبیه اولین پرتوِ صبحه که آروم روی شهر میشینه. چون موهات... انگار ابرها نرمترین تکههاشونو بخشیدن به تو. چون صورتت... همهچیز درست سرِ جای خودش، بیکموکاست. فقط نگاه میکنم و بیاختیار دلم میخواد هزار بار سجده کنم به پای وجودت.
لبخندی واقعی روی صورت مو سپید نقش بست و برق شادی جای ترس را در چشمانش گرفت. خواست پاسخ بده، اما تپش قلبش آنقدر بلند بود که گویا به جای کلمات، ضربان قلبش جواب عزیزترینش را میداد..
مرد با سکوتِ مو سپیدش دوباره لب باز کرد و اینبار مقصد بوسش چشم های بود که برای مرد حکمِ اقیانوس تاریکی رو میداد که میخواست درونش غرق شه..
- نور من رو دوباره تاریکی ترسونده؟
و بازهم سکوت بود که مرد از مو سِپید دریافت کرد، دستی به موهای مشکی خود کشید و توجه پسر رو دوباره به خودش جلب کرد..
با لبخندی که تنها متعلق به پسرش بود، آرام لب زد..
- نور من از تاریکی میترسه اما دنیایی سیاه من رو با وجودش روشن کرده..
- شاید چون اونقدر خوش شانس بوده که خدای به زیبایی تو داشته باشه و با ترس هاش مقابله کنه و تو بشی تمام وجود و زندگیش اینطور فکر نمیکنی هیگهٔ؟
- اشتباه نکن پسرم.. هرچیزی که الان به من نسبت دادی تویی.
- منم؟
-اره، تویی. تو خدای منی، بهشتِ منی، زیباترینِ منی، حالا هیچی از من باقی نمونده تا به خودم نسبت بدم. تو، تمام تاروپود منی، هر چیزی که تمام سالهای عمرم گم کردم و از دست دادم، توی وجود تو پیدا شد.
بازهم قلبِ مو سپید تپشی جا انداخت اما اینبار بجایی سکوت بوسه ای روی لب های مرد کاشت و گذاشت تا تمامِ عشقش رو از این طریق به مرد بفهماند، سرش را روی شانه مرد گذاشت و چشمانش را بست؛ برای چند لحظه همهچیز بوی امنیت میداد.
اما ناگهان صدای سنگینِ باز شدن درِ تالار در سکوت پیچید.
حباب امنشان شکست. مرد بیدرنگ پسرک را پشت خود کشید، دستش به سمت داخل کتِش رفت و نگاهش از نرمی که عشق را فریاد میزد به سردی و کشندگیِ مطلق تغییر کرد.
سایهای ناشناخته روی ستونهای مرمرین افتاد.
مرد بدون اینکه چشم از انتهای سالن بردارد، زیر گوش پسرِ مو سپید توی آغوشش آهسته گفت:
- وقت خوش گذرونیه پسرم، پشت من بمون و چشمات رو ببند... وقتش رسیده بفهمیم چرا این تالار امشب انقدر تاریک بود.
و این پسرِ مو سپید بود که بدون ذره ترسی که دقایق پیش دامن گیرش بود، پوزخندی زد، محکمتر بازوی مرد رو نگه داشت و با لحنی پر از شیطنت و قدرت گفت:
- فکر کردی میذارم تمام این هیجان رو تنهایی به جیب بزنی؟ کور خوندی و اگر فکر کردی قراره بذارم حتی یه خراش برداری، اصلاً منو نشناختی. جایی نمیرم... یا با هم غرق میشیم یا این تالارو رو سرشون خراب میکنیم.
2🕊30
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نورِ تکافتادهای، مرزِ تاریکی و روشنایی را روی زمین رقم میزد و او در مرکزِ آن نقطه ایستاده بود؛ بیحرکت، مانند مجسمهای از اقتدار و سکوت.
نگاهش را به سایهٔ دراز کشیدهاش دوخت و با صدایی محکم و استوار گفت:
— سنگینیِ این سکوت و این دنیا رو روی شونههام حس میکنم...
سایهای در تاریکی زمزمه کرد:
— سکوتها همیشه با فشار و زخم همراهه. اینو میدونستی و میخواستی فرار کنی؟
دستش را آرام روی موهای نمدارش کشید، کتِ جینش را روی شانهاش جابهجا کرد و با نگاهی مطمئن پاسخ داد:
— فرار؟ من از وسطِ همین روزهای قد کشیدم. داستان تازه شروع شده و برنده این بازی منم.
قدمهایش روی صحنهٔ سفید و سیاه طنینانداز شد؛ آزادانه حرکت میکرد، آغوشش را برای مسیرِ پیشِ رو باز کرد و مستقیم به دوربین زل زد:
— بعضی زخمها تاوانی دارن... یا تاریکی رو فتح میکنی، یا خودت توی تاریکی گم میشی.
— و تولدت مبارک سایه .
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
2🕊25
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❝𝖩𝗎𝗅𝗒 𝟣𝟧, 𝟤𝟢𝟢𝟢 ❞
آنجا بود؛ درون آن تالار قدیمی و خاکخورده. تالاری که روزی مجللترین بود و از صدای تشویقها و غرور پر میشد، اما حال جز نالهٔ چوبهای خردشده و وزشِ بادِ سرد در دالانهایش به گوش نمیرسید. دستش را روی پیانوی خاکگرفتهی گوشهی سالن کشید؛ دستی که ساعتهایی قبل آغشته به خون بود، حالا بوی حسرت را منتقل میکرد. پردههای زیبا و مخملین زیر لایهای از غبارِ سنگین جان داده بودند و چلچراغِ عظیمِ سقف، خاموش و بیرمق، مانند شاهدی لال به سقوطِ آن امپراتوریِ کوچک نگاه میکرد.
این سالن، روزی معبدِ شخصیِ او بود؛ جایی که افکارش او را به سمت جایگاه میکشاند تا شاهد رقص زیبای پسر باشد و به نتهای پیانوی مو سپید گوش سپارد.
صدای دلخراشی از سمت خروجی سالن آمد، اما پسر بدون نگاهی به خروجی، به سمت پیانو چرخید. گویا او تنها کسی بود که حق داشت با حرکتِ انگشتانش روی کلیدهای عاجی و پروازِ بدن ظریفش روی چوبهای صحنه، سکوتِ سنگین و تاریک آن قصر را بشکند و تالار را به شکوه سابقش بازگرداند. اما این کار یک قانون داشت...
— پسرم هوس رقصیدن کرده؟
پاسخی دریافت نکرد. درست بود؛ در آن مکان که مو سپید خدایش بود و جایگاه و پیانو زمانی بنده بهحساب میآمدند، فقط یک پرستشکننده وجود داشت: مردی با موهای مشکی و نگاهی لبریز از جنونی تاریک و خفقانآور؛ مردی که عشق را با تملکی مطلق معامله کرده بود. برای او، پروازِ پسر روی صحنه رؤیایی بود که هیچکس حتی در خوابهایش حق داشتنش را نداشت. مو سپید معجزهای ممنوعه بود؛ شیشهای زرین و گلی سمی که هیچ جفتچشمی در جهان، حقِ به تماشا نشستنش را نداشت.
امشب هم مانند شبهای قبل، بوی چوبِ کهنه و مومِ سوخته با عطری از تنهاییِ مطلق آمیخته بود و تنها گرمای آن سالن به منفورترین دوستداشتنیِ پسرِ مو سپید تعلق داشت؛ کسی که زیر نورِ یخی و لاغرِ مهتاب که از شیشههای منقوشِ پنجره به درون میسرید، کنار پیانوی سیاهرنگ ایستاده بود.
صدای سنگینِ گامهای مرد روی چوبهای صحنه پیچید. سایهاش قد کشید تا روی بدنِ برفگونِ پسر، زیر آن حریر مشکی افتاد. دستهای گرمش از پشت سر، دورِ کمرِ باریکِ او حلقه شد و نفسِ داغش نرمهی گوشِ پسر را سوزاند:
— دوباره تشنهی ملودیهایت شدی، مرواریدِ من؟ یا هوس کردی پردههای تاریکِ این تالار رو با رقصت به بازی بگیری... و قلب من رو به آتش بکشی؟
پسرِ مو سپید چشمانش را بست، تمامِ وزنش را به تنِ مرد تکیه داد و با لحنی خسته اما پر از غرور زمزمه کرد:
— شاید همه... اما الان سکوتِ اینجا بیش از حد بلنده. دلم میخواد بنوازم تا این دیوارهای سنگی خرد بشن. دلم میخواد اونقدر روی این سکو بچرخم که نفسی درون سینه باقی نمونه.
مرد سرش را در گودیِ گردنِ او فرو برد، عطرش را به ریههایش هدیه داد، فشاری محکم به کمرش آورد و با صدایی کمحجم اما پر از سلطه و خشم گفت:
— پس بنواز... و بچرخ. اما فراموش نکن که این آهنگ، این قدمها و این نفسها فقط مالِ منه... و تو حتی حق گرفتنش رو از من نداری. اگه حتی یک نت از شیشههای این عمارت بیرون بره یا سایهی دیگهای رقصت رو ببینه، خودم این معبد رو روی سرِ هردومون خراب میکنم. میدونی که تو شاهکارِ پنهانِ منی... و هیچکس نباید تو رو بپرسته جز من.
پسرِ مو سپید پوزخندی از سرِ لذت زد، دستهایش را روی کلیدهای پیانو گذاشت و با اولین ضربه، جنونِ خفتهی سالن را بیدار کرد... و برق هیجان را به چشمان مرد هدیه داد.
نتهای پیانو به نرمی نواخته میشد و گوشهایش را نوازش میکرد...
3🕊22
Telegram
attach 📎
❝𝖩𝗎𝗅𝗒 𝟣𝟧, 𝟤𝟢𝟢𝟢 ❞
اما نفسش به یکباره حبس شد. افکاری درون ذهنش شکل گرفت که گویا رگهای پیچیدهی خون درون بدن است؛ قلبی سنگین و قفسه سینهای پر از درد، تپیدن را فراموش کرد و تمام درد به سرانگشتانِ پسر انتقال یافت و ریتمِ پیانو تیز و پردرد رقصید. به یکباره دستهایش از پیانو جدا شد، اما ملودی توی ذهنش نه؛ شروع کرد به رقصیدن. جلوی دو جفت چشمانِ وحشی که فقط برای او نرم بود رقصید... چرخشها ادامه یافت تا زمانی که جلوی آن جفت چشم که همیشه، حتی در تنهاییهایش او را نظاره میکرد، دستهایش را روی صورت مرد کشید و متوقف شد. با پوزخندی که تلاش میکرد همهچیز را مخفی کند لب زد:
— دیوارهای این جهنم هنوز زندهان. اما تماشا کردنِ خالی کافی نیست... بگو، این رقصِ خدایت چطور بود؟
مرد که تا حال حتی یک ثانیه چشمش رو از پسر نگرفته بود خندید، چانهی پسر رو گرفت و خیره به چشمانِ یخیاش جوابِ پسر رو داد:
— هیچچیز از تو برای من کافی نیست... تا زمانی که تمامِ این نفسها درون ریههای من تمام بشن.
پسر خندید و بدون اینکه چیزی بگه سمت چراغ شیشهای رفت و اون رو رها کرد و حال زمین پر از خردهشیشه بود. مرد گیج به الههی بلورینی که درون اون حریر مشکی پرستیدنیتر دیده میشد نگاه کرد.
پسرِ مو سپید، بیآنکه لکنتی در قدمهایش باشد، گامی به جلو برداشت؛ صدای بههم کشیده شدنِ بلور زیر پاهایش پیچید، اما پوزخندی عمیقتر روی لبهایش نشست.
خم شد، تکهی تیزی از شیشه را از روی زمین برداشت و انتهای تیره و خاموشِ تالار را نشان رفت:
— این شیشهها نشکستن تا تاریکی رو تاریکتر کنن... اینا شکسته شدن تا بازتابِ اون چیزی باشن که پشت سرت ایستاده.
مرد مو مشکی با شتاب برگشت، اما سایهای که روی دیوار افتاده بود، سایهی غریبهای نبود؛ تصویری از خودش بود با لبخندی که گوشهی لبانش شکل گرفت و به الههی مو سپیدش خیره شد.
پسر زیر گوشش زمزمه کرد:
— حال بگو... کدومتون قراره امشب من رو بپرسته؟
2🕊22
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❝𝖮𝖼𝗍𝗈𝖻𝖾𝗋 𝟤𝟢, 𝟤𝟢𝟤𝟢 ❞
هوا سرد بود؛ صدای وزش باد، چوبهای خشکیدهی درختان را میلغزاند و برگهای پاییزی دانه دانه نقشِ بر زمین میشدند. اما سردتر از هوا، اتاقِ تاریکی بود که دیوارهای آن دیگر رنگ نداشتند. زیر هجومِ صدها پوستر، عکسِ چاپشده و قابهای کادربندیشده از معبودِ او، گویی سالها بود که دیوارها نفس نکشیده بودند. بیست سال گذشته بود و او همچنان شیفتهی آن رنگِ قهوهی سوخته مانده بود. همه ستارهِ زیبای او را روی بیلبوردهای بزرگِ شهر یا پشتِ شیشهی تلویزیون میدیدند، اما هیچکس نمیدانست واقعیترین نسخهی آن موجودِ خوشچهره، در اسارتِ تاریکِ این اتاق، روی تختهسنگی از خاطراتِ یک نفرِ دیگر نفس میکشد.
نورِ نسبتاً آبیِ مانیتورهای همیشه روشن، تنها رنگی بود که صورتش را میتراشید و گورستانِ احساساتِ او را به خاطرهای زیبا برای مردِ روی صندلی تبدیل میکرد. ساعتها بود که در سکوتِ مطلقِ اتاق حتی پلک هم نزده بود؛ با ترسی خفقانآور از این که اگر برای یک ثانیه نگاه از آن صفحهی بیجان بردارد، تمامِ جهانش در سیاهیِ مطلق گم شود و دیگر توانی برای نفس کشیدن نداشته باشد. لیوانِ نیمهخالی را میان انگشتانش میچرخاند و با چشمانی که از شدتِ خیرگی میسوخت، تکتکِ حرکتهای مرد را از پشتِ لنزِ دوربینها دنبال میکرد؛ گویی فردِ توی تصویر، معجزهای شکننده بود که اگر ذرهای از حفاظِ نگاهِ او دور میشد، در این دنیای بیرحم پودر میشد.
گوشی را برداشت؛ انگشتانش با مهارتی بیمارگونه روی صفحهی کلید لغزیدند و پیامی متولد شد:
«لئو پارد باید ممنونِ مرگش باشد که پوستت بومِ نقاشیش شد؛ بهت میآید، معجزه.»
فقط همین چهارده کلمه. و درست لحظهای که پیام ارسال شد، دید که چطور مشکی مورد علاقه اش در آن سوی خط با شتاب گوشی را چنگ زد. فاصلهای نبود؛ نه از طریقِ کلمات، و نه از طریقِ قفسی که مو سپید دورِ زندگیاش تنیده بود. لبخندی رضایتمند روی لبانش نشست؛ لبخندی که رنگِ تملک داشت. تایپ کرد:
— «کجایی؟»
— «نزدیکتر از شاهرگِ گردنت.»
— «یاد بگیر به اموالِ بقیه آسیب نرسونی.»
— «این فقط یک گریمه، پسرم.»
— «حتی دیدنِ گریمی که صورتِ بینقصت را اینطور به زخم کشیده، حکمِ گناهی نابخشودنی را دارد برای من...»
مو مشکی نگاهی به گریمِ روی صورتش توی آینه انداخت و با طعنه و پوزخندی تایپ کرد:
«حتی کارگردان هم جرات ندارد اینقدر نزدیک بنشیند و خطبهخطِ صورتِ مرا چک کند که تو میکنی.»
گوشیِ اش بلافاصله لرزید. پیامِ کوتاهی روی صفحه ظاهر شد، با همان لحنِ گزنده و محکم:
«اگر او اجازه داشت، حالا بهجای کارگردان، اسمش غذا بود؛ البته برای درندههای جنگل! او تو را فقط برای چند ساعت روی صحنه میخواهد، اما من... من دارم برای تکتکِ ثانیههایی که زندهای، مالیات میدهم. حواست باشد، معجزه؛ من حتی به سایهای که روی دیوارِ اتاقت میافتد هم حسودی میکنم...»
مو مشکی این لحن را خوب میشناخت؛ میدانست پشتِ این جملات، طوفانی از خشم و جنونِ پنهان خوابیده است که مسببِ همهٔ آنها خودش بود. میدانست مو سپید تحملِ حتی یک خراشِ ساختگی را روی پوستش ندارد. اما مو سپید، با همان لبخندِ تیرهی پشتِ مانیتور، سرش را کج کرد و با خود نجوا کرد:
— « فکر میکنند هنر تو را ساخته است... اما مگر چیزی از تو میدانند؟ مگر میدانند که من تمامِ جزئیاتِ گمشدهی تو را از بر کردهام؟ چیزهایی که خودت سالهاست یادت رفته کجا جا گذاشتی، معجزه. من اینجا، در حاشیهی این تاریکی نشستهام تا مطمئن شم هیچکس جز سایهی من، حق ندارد به این بومِ زنده نگاه کند.»
تصویر مانیتوری را که مرد در آن سوی اتاق تنها روی صندلی نشسته بود بزرگ کرد و با علاقهای مرگبار به لبخندِ مستطیلشکلش نگریست؛ و دوباره از یاد برد که باید نفس بکشد. خیره به تصویرِ مرد، پیامِ تازهای فرستاد:
«وقتی میخندی، دلم میخواهد تمامِ آن کسانی را که لبخندت را دیدهاند، خوراکِ هاسکیهای گرسنهام کنم.»
دید که لبخندِ مرد بزرگتر شد و طاقِ ابروهایش بالا رفت:
— «کی به تو اجازه داده اینقدر راجع به من تصمیم بگیری؟»
— «و کی گفت من نیازی به اجازه دارم؟»
مو مشکی پوزخندی زد و دوباره انگشتانش روی صفحهی کوچکِ گوشی حرکت کرد:
— «پسرم، تو یک مریضی.»
— «درسته معجزه؛ من یک مریضم، و تنها راهِ درمانِ این مرض تویی.»
مردِ مو مشکی با خواندنِ پیام، درنگکنان برخاست؛ روبهروی لنزِ دوربینِ مو سپید چشمکی زد، و این مو سپید بود که پشتِ مانیتور، دوباره محوِ «قهوهٔ تلخی» شد که در چشمانِ او دفن شده بود. مو مشکی سرش را عقب کشید و با پوزخندی تلخ، روی صفحهکلید تایپ کرد:
1🕊18
Telegram
attach 📎
❝𝖮𝖼𝗍𝗈𝖻𝖾𝗋 𝟤𝟢, 𝟤𝟢𝟤𝟢 ❞
«این عشق نیست پسرم، این یک جنونه... تو اسمِ این جنون را گذاشتی عشق؟»
و پاسخ، آنی و کوبنده روی صفحه ظاهر شد:
«عشق کلمهی حقیریست برای چیزی که من به تو دارم. عشق یعنی دلتنگی، یعنی فراق... اما من هر ثانیه دارم تو را زندگی میکنم. من مالکِ تمامِ آن چیزهایی هستم که خودت حتی یادت رفته روزی مالِ خودت بودند.»
مو مشکی خیره به قابِ تاریکِ دوربین، سرش را نزدیکتر آورد؛ گویی میخواست از پشتِ تمامِ این پیکسلها، ردِ نفسهای آن مرد را لمس کند. تماسی برقرار شد و صدایش آرام، بم و لبریز از خستگیِ یک تنهاییِ اجباری بالاخره در اتاق پیچید:
— «می دانی ترسناکترین بخشِ ماجرا کجاست؟ این که من حتی وقتی در این اتاق تنهام، باز هم حس میکنم سایه ات روی شانهام سنگینی میکند. تو مرا زندانیِ این قاب کردی، بدون اینکه حتی نیازی به میله داشته باشی.»
و این مو سپید بود که با دلتنگی به صدای الههی زندگیاش گوش سپرد. خیره به تصویرِ زیبایی که جلویش بود، انگشتانش روی بدنهی سردِ لیوان مکث کرد؛ جرعهای از آن نوشید و با لبخندِ تاریکی که گوشهی لبش نشست، طوری که انگار مو مشکی از همین فاصله قاطعیتِ صدایش را حس میکند، زمزمه کرد:
— «میلهها مالِ آدمهای ضعیفاند، معجزه... من نیازی به قفس ندارم. من تو را در حصارِ تپشهای قلبِ خودم حبس کردهام. تو هر جا بروی، هر چقدر هم که روی صحنه بدرخشی، باز هم بازتابِ نگاهِ منی. این اسارت نیست؛ این تنها راهی است که دو نفر میتوانند تا ابد به هم گره بخورند، بدون جدایی .»
1🕊22
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خب من بلد نیستم مثل مابقی اونر ها قشنگ صحبت کنم و باهاتون خداحافظی کنم..
فقط میتونم بگم اینجا رو درکمال بی ایده بودن ساختم زمانی که فقط یه جایی رو میخواستم برای سرگرم شدنم
اما یهویی.. بیشتر شدیم و من شروع کردم به نوشتن..
سعی کردم کلماتی رو توی نوشته هام استفاده کنم که واقعا زندگی کردیمش..
فضای رو که مورد پسند همه است
اما خب
فکر نکنم دیگه بتونم چیزی بنویسم و اینجا فعالیتی داشته باشم
چنل رو قرار نیست دیل کنم قرار نیست کلوزد بزنم و قرار نیست رست بزنمش..
فقط قراره فعالیتش رو ببندم
چون برام با ارزشه و توش زحمت کشیدم و کشیدن و نمیخوام همش یهویی از بین بره
پس هرکی میخواد میتونه لفت بده و بره اما اگر کسی اینجا رو دوست داره و میخواد بمونه رو چشمام جاتونه و برام عزیزید .
🕊23