زالوس_پارت30
جلد_پنجم
خیره شدم به تاریکی سقف، هر چیزی ره میشه تحمل کرد ، غم ، ناراحتی ، بی پولی ، خیانت ، دروغگویی و هر چیزی دیگی ،ولی تحقیر شدن غیر قابل تحمل است ، هر سیلی یک تحقیر بزرگ بود و هر تحقیر هم قسمت زیادی از روح مه نابود کرد ، تحقیر شدن و زیر پا بودن بدتر از شکنجه و مرگ تدریجی است ، حتی بدتر از ، ازدست دادن یک عزیز ، از تحقیر شدن متنفر هستم ، به وسعت کهکشان راه شیری.....
≤ آقابزرگ _ ای کار هر کس بوده از همی چهار دور و بر خودم است ، یا دوست جان به جانیم ایکار ره کرده یا دشمن خونیم
همچنان خاموش خیره بودم به پاهایم که پدر گفت
_ ای صد در صد بخاطر نام بد کردن بوده، تج*اوز که گپ کمی نیست ، او هم بعدش کشته همو زن که باردار هم بوده
پدر زایا که عمیقاً در فکر فرو رفته بود و همو قسم که خیره بود به میز گفت
_ ای که حالی عکس های اویس در تلویزیون ها و رسانه ها دست به دست میشه خودش ضربه کلان است ،بسته نام عمرسان ها ره میخاین به خاک بزنن و نابودش کنند.
آقابزرگ نگاه ترسناکی برم انداخت و گفت
_ دیشب خانه نوفل چیکار داشتی ؟
پوفی کشیدم و دستی به صورتم کشیدم نگاهش کردم و خسته گفتم
_ خانه کمیل نبود
آقابزرگ _ کجا بودی؟
زایا_ خانه یکی از رفیق های ما بودیم ، نوفل هم همونجه آمد ، مهمان بود آقاجان
آقابزرگ _ مگم نگفتم هرجای نوفل ره دیدی راه ته کج کو، مه مطمئن هستم کار خودش است
پدر مطمئن سر تکان داد و گفت
_ هااا ، خودش است ، به ناحق سر راهش سبز نشده بوده
صدرا _ نوفل اویس ره پیدا کرد ، به کدام منطق باید ای کار ره کنه
زایا_ دقیقاً ، نوفل در یک لحظه از هر طریقی میتانه ماره در زمین بزنه ، ضرورت نیست با پولیس دست به یکی کنه و ای فیلم ره راه بندازه ، شخصیتش اصلا ای قسم نیست
آقابزرگ عصبی گفت
_ شخصیتش اختطاف چی هم نبود
زایاخاموش شد تا گپ کلان نشه ، پدر و کاکا ها از ای مسئله خبر نداشتن پس خبر نشن هم بهتر است ، خاموش شدن زایا بهترین گزینه بود چون آقابزرگ که عصبی شوه دهنش دیگه بسته نمیشه
پدر صدرا رو به آقابزرگ کرد و گفت
_ حالی چی میکنین آقاجان ؟ ما چی کنیم؟
آقابزرگ _ حالی در ای وقت فاتیا داری بین مردم نام ما هم برامد ، یک عالمه آدم باز سرم میریزن ، حالی هم باید در محکمه ها بفتم
سر بلند کردم و گفتم
_ بانین گپ زیر شوه ، در جواب مردم هم گپ راست ره بزنین که نمیفامین همی
آقابزرگ _ چی کنیم ؟ تو مو...
پریدم وسط گپش و عصبی تر گفتم
_ گفتم.... حالی صبر کنین
پدر ریان با ابرو های گره خورده گفت
_ بهتر است کلان ها تصمیم بگیرن
رو به آقابزرگ گفتم
_ فقط صبر کنین
آقابزرگ آهی کشید و دست به سینه تکیه داد به مبل
پدر ریان از وسط گپ اینا رو به مه با چشم های کوچک شده و صدای گلون گیر گفت
_ ایقدر تو بی احترام شدی که از حد تیر ، وقتی خودت میفامی ما اینجه چی گ*ه میخوریم ؟
نگاهش کردم و با خودم گفتم واقعاً حوصله ایره ندارم ، چیزی نگفتم که کفری تر شد و گفت
_ از خاطر تو مرگ مادر ما یاد ما رفته ، در خبر میبینیم تره ویژه برداشته و حوزه به حوزه پشتت میگردیم ، از خاطر تو دو دقیقه نتانستیم به غم ما فکر کنیم
صدرا_ حالی وقت اعصاب خرابی نیست کاکا ، باید یک راه و چاره بسنجیم
پدر ریان با غر گفت
_ چپ باش خر چوچه ، بان گپ بزنم ، تیزکده در دهن مه نزن ، مه خودم گپ زدن مه نمیفامم ؟ چهار تا هستین یکی از دیگه بدتر
به مه اشاره کرد و گفت
_ او خو بیخی سر دسته است ، یکسال میشه از دستش در گلون کسی آب خوش پایین نرفته
آقابزرگ بی حوصله با صدای بلند گفت
_تو چی میگی در ای وقت او بچه ، شکر بکش زنده آوردیمش ، روح تو از پشت تلویزیون پس زده بود ، ایقدر خودته در هر گپ نپندان ،خودش در ای وضعیت است و تو ایستاده هستی احترام ته کنه ، دیگه مرد شدی ریشت سفید شده به عقل گپ بزن
صدرا پوفی کشید و چشمی چرخاند ، واقعاً در ای وضعیت نه آقابزرگ مهم بود و نه بچه هایش و نه خانوادیش ، کار های مهمتری از چنه زدن با ای آدم داشتم
پدر ریان خاموش خیره شد به مه و منتظر بود حرکتی بزنم تا دوباره منفجر شوه ، ریان یکی زد به پایم ، وقتی نگاهش کردم دیدم صفحه تلفون شه چرخاند طرف مه ، دقیق که نگاه کردم دیدم نوشته است تلفون اویس اینجه مانده ، کمیل هم ده دقیقه بعد پیش خانه تان است ،
احتمالا یکی از بچهای آریاس بود ، سر تکان دادم و منتظر بودم زودتر از ای وضعیت بیرون شوم ، مخصوصاً از دایره خانوادگی که کثیف ترین نتیجه هاره در پی داره ، دیگه کمیل میرسید ، حوصله تبدیل کردن لباس ره نداشتم ، درد بدنم هم زیاد نبود ، بجز صورتم ، دوباره بدرنگ شده بودم ، نکته مثبت ضربه خوردن ورمش است که زود میشینه و گم میشه ،
👏3🆒3✍2❤2🕊2😍2
ریان آرام گفت
_ میری ؟
سر به نشانه مثبت تکان دادم و مثل خودش آرام گفتم
_ باید برم ،پس یک کاری کنین
ریان _ اویش آسان است
بلند شد و دست مره هم گرفت و گفت
_ بیا در اتاق زکریا استراحت کو ، کسی مزاحمت نمیشه
بلند که شدم زایا هم با ابرو بالا رفته مشکوک بلند شد و آمد طرف ما ، صدرا هم رفت و در اتاق ره باز کرد ، همیکه داخل اتاق رفتیم دست مه از ریان کندم و گفتم
_ شاید تا شب نیایم ، فکر تان باشه
زایا_ هی ، کره خر ، آقابزرگ میایه دیدنت
_ تو استاد تجربه هستی پس به تشویش نباش
رفتم طرف کلکین و بعد باز کردنش آرام بیرون شدم ، تا برم زایا از پشت یخنم کشم کرد و گفت
_ مره در جنجال نمانی
_ صحیح شد دیگه گفتم
رهایم کرد که رفتم پیش در ، اجمل ره هم گفتم به بچها بگویه اگه آقابزرگ پرسید بگوین مره ندیدن ، از خانه که بیرون شدم دیدم موتر کمیل در پیش در ایستاده است، زود سوار شدم و آهی از سر راحتی کشیدم ، حرکت کرد و گفت
_ شرم آور است در ای سن اجازه خودته نداشته باشی
_ گذشتیم سیاه است ، به همی خاطر اعتباری نیستم
_ بهتر شدی
_ نه ، رویم میسوزه ، چی کردی تو
کمیل _ دیشب تره مقیم نام برداشت نه؟
_ ها ، جنرال سه ستاره نیروی های ویژه بود ، سگ بدخور
_ حالی حدس مقیم کیست ؟
_ گفتم جنرال دولت
یکی زد در سرم و گفت
_ زدنت مغزت افتاده
_ آها ، از او لحاظ ، نمیفامم مگم هزار درصد خریدگی بود
_ مامای سهیل است
_ کدام سهیل
_ سهیل موتر فروش
متعجب گفتم
_ چی ؟
_ گپش در گندگی کلان است ، سهیل پای شه از کفنش کشیده ، زورش سر فیلم های تو نکشیده از کار مامایش استفاده کرده
_ مه آسیب دیدیم پس واضح گپ بزن تا بفامم
کمیل_ ای بی شرف مقیم در جرم خودش تره گرفته ، او زن باردار سه روز پیش در قلعه فتح الله کشته شده بوده و از کل سند و ثبوت ها هم فهمیدیم آخرین کسی که داخل او خانه شده مقیم بوده ، حالی زن کی بوده؟ کسی که خود مقیم در او خانه آورده بودیش ، حتی دی آن إ طفل هم از خود ای بیشرف است ، زن نکاح شده خودش بوده ، سه زن دیگه هم داره ، سر و صدای شان هم ساعت شش بلند شده بوده و آخرش صدای مرمی ساعت هفت در گوش مردم رسیده ، مرمی بدنش هم بریتای هشت هزار بوده
_ گفت گن دوزاده بوده
کمیل _ اصلا اسلحه تو چی است ؟
_ برتا نود دو است
_ مگم سیگ ساور نبود؟ دو صد و شصت و شش که گرفته بودی؟
_ بود خو سر موضوع دزدی شدن موتر او هم گم شد
_ چی وقت ؟
_ دو سال پیش بود بخیالم
_ پشتش نگشتی؟
_ گپ آقابزرگ به ای شد که خودش پیدایش میکنه ، مگم نکرد ، او وقت تو سگ واری در جانم چسپیده بودی در غم تو بودیم ، به ای نتیجه رسیدن تو گم و گورش کردی
کمیل صورت شه جمع کرد و گفت
_ مه خس دزد معلوم میشم
خندیدم و گفتم
_ اتفاقاً همی پیشتر هم به ای نتیجه رسیدن که اتفاق دیشب کار تو بود
کمیل_ خوب بوده مه در زندگی تو بودیم که باد معده تانه هم در گردن مه بندازین
با توقف موتر به اطراف نگاه کردم و گفتم
_ اینجه کجاست ؟
_ خانه مقیم
_ قصر جور کرده
کمیل_ دولت ره خورده ، هیچ راه راست کاری از پیسه دولت نمیتانه قصر بالا کنه
_ بنظرت چند فیصد دولت ره خورده ؟
_ زیادش به ای رسیده ، نصف بیشتر درآمدش از فساد های اخلاقی ، شغل فروشی ، آدم فروشی ، غریب فروشی و از سیاست فروشی است ، ایکه دست مانده روی تو واری شخصیت نامدار معلوم است دلش به همی مقامش هم جمع نبوده ، دست در جای بالا تر انداخته
_ پس به احتمال هزار درصد سهیل هم از ای جنایت مقیم باخبر است
_ نه تنها با خبر است که تمام ای پلان ها هم از همو بی شرف است ، بعد ای که او ویدیو ها ره ازش گرفتیم و پیسه و موتر ها ره به سر خم آوردن زخم دلش کلان شده بوده ، میخایه با ضربه زدن به تو مره زیر بگیره
_ مه و تو که لیلی و مجنون نیستیم که مره بزنه تو درد ببینی
خندید و دوباره یکی زد و گفت
_ جدی باش احمق
_ ایقدر لت خوردیم که معنی جدی ره سیب فکر میکنم ، اینجه چی بد میکنیم ؟
کمیل به خانه اشاره کرد و گفت
_ موتر مشکوک هستیم ، بعدش هم مقیم بیشتر امنیت خانه شه میگیره و بعدش هم رفت و آمد شه
_ خو؟
_ بعدش در وسط کار میورداریمش
_ هِی ، ورداشتن شه نمیخایم
_ چی کنیم خی؟
_ جرمش سرش ثابت شوه ، کاملاً قانونی
_ کودن ، منحیث جنرال سه ستاره مثل آب خوردن خودشه بود میکنه
_ نچ ، تو میتانی ، چرا؟
دو طرف کومه هایشه در دو انگشت گرفتم و گفتم
_ تو نوفل وحشی هستی
بشدت زدم عقب و گفت
_ اگه ای کار ها ره کنی کاری نمیکنم
_ میکنی ، تو مجبور هستی برادر ، سخت است اما در گذر است.
فحشی زیر لب نثارم کرد و گفت
_ سخت نیست ، دیشب هم مه بودم که کشیدمت
لایک فراموش نشه 🙏🙂
_ میری ؟
سر به نشانه مثبت تکان دادم و مثل خودش آرام گفتم
_ باید برم ،پس یک کاری کنین
ریان _ اویش آسان است
بلند شد و دست مره هم گرفت و گفت
_ بیا در اتاق زکریا استراحت کو ، کسی مزاحمت نمیشه
بلند که شدم زایا هم با ابرو بالا رفته مشکوک بلند شد و آمد طرف ما ، صدرا هم رفت و در اتاق ره باز کرد ، همیکه داخل اتاق رفتیم دست مه از ریان کندم و گفتم
_ شاید تا شب نیایم ، فکر تان باشه
زایا_ هی ، کره خر ، آقابزرگ میایه دیدنت
_ تو استاد تجربه هستی پس به تشویش نباش
رفتم طرف کلکین و بعد باز کردنش آرام بیرون شدم ، تا برم زایا از پشت یخنم کشم کرد و گفت
_ مره در جنجال نمانی
_ صحیح شد دیگه گفتم
رهایم کرد که رفتم پیش در ، اجمل ره هم گفتم به بچها بگویه اگه آقابزرگ پرسید بگوین مره ندیدن ، از خانه که بیرون شدم دیدم موتر کمیل در پیش در ایستاده است، زود سوار شدم و آهی از سر راحتی کشیدم ، حرکت کرد و گفت
_ شرم آور است در ای سن اجازه خودته نداشته باشی
_ گذشتیم سیاه است ، به همی خاطر اعتباری نیستم
_ بهتر شدی
_ نه ، رویم میسوزه ، چی کردی تو
کمیل _ دیشب تره مقیم نام برداشت نه؟
_ ها ، جنرال سه ستاره نیروی های ویژه بود ، سگ بدخور
_ حالی حدس مقیم کیست ؟
_ گفتم جنرال دولت
یکی زد در سرم و گفت
_ زدنت مغزت افتاده
_ آها ، از او لحاظ ، نمیفامم مگم هزار درصد خریدگی بود
_ مامای سهیل است
_ کدام سهیل
_ سهیل موتر فروش
متعجب گفتم
_ چی ؟
_ گپش در گندگی کلان است ، سهیل پای شه از کفنش کشیده ، زورش سر فیلم های تو نکشیده از کار مامایش استفاده کرده
_ مه آسیب دیدیم پس واضح گپ بزن تا بفامم
کمیل_ ای بی شرف مقیم در جرم خودش تره گرفته ، او زن باردار سه روز پیش در قلعه فتح الله کشته شده بوده و از کل سند و ثبوت ها هم فهمیدیم آخرین کسی که داخل او خانه شده مقیم بوده ، حالی زن کی بوده؟ کسی که خود مقیم در او خانه آورده بودیش ، حتی دی آن إ طفل هم از خود ای بیشرف است ، زن نکاح شده خودش بوده ، سه زن دیگه هم داره ، سر و صدای شان هم ساعت شش بلند شده بوده و آخرش صدای مرمی ساعت هفت در گوش مردم رسیده ، مرمی بدنش هم بریتای هشت هزار بوده
_ گفت گن دوزاده بوده
کمیل _ اصلا اسلحه تو چی است ؟
_ برتا نود دو است
_ مگم سیگ ساور نبود؟ دو صد و شصت و شش که گرفته بودی؟
_ بود خو سر موضوع دزدی شدن موتر او هم گم شد
_ چی وقت ؟
_ دو سال پیش بود بخیالم
_ پشتش نگشتی؟
_ گپ آقابزرگ به ای شد که خودش پیدایش میکنه ، مگم نکرد ، او وقت تو سگ واری در جانم چسپیده بودی در غم تو بودیم ، به ای نتیجه رسیدن تو گم و گورش کردی
کمیل صورت شه جمع کرد و گفت
_ مه خس دزد معلوم میشم
خندیدم و گفتم
_ اتفاقاً همی پیشتر هم به ای نتیجه رسیدن که اتفاق دیشب کار تو بود
کمیل_ خوب بوده مه در زندگی تو بودیم که باد معده تانه هم در گردن مه بندازین
با توقف موتر به اطراف نگاه کردم و گفتم
_ اینجه کجاست ؟
_ خانه مقیم
_ قصر جور کرده
کمیل_ دولت ره خورده ، هیچ راه راست کاری از پیسه دولت نمیتانه قصر بالا کنه
_ بنظرت چند فیصد دولت ره خورده ؟
_ زیادش به ای رسیده ، نصف بیشتر درآمدش از فساد های اخلاقی ، شغل فروشی ، آدم فروشی ، غریب فروشی و از سیاست فروشی است ، ایکه دست مانده روی تو واری شخصیت نامدار معلوم است دلش به همی مقامش هم جمع نبوده ، دست در جای بالا تر انداخته
_ پس به احتمال هزار درصد سهیل هم از ای جنایت مقیم باخبر است
_ نه تنها با خبر است که تمام ای پلان ها هم از همو بی شرف است ، بعد ای که او ویدیو ها ره ازش گرفتیم و پیسه و موتر ها ره به سر خم آوردن زخم دلش کلان شده بوده ، میخایه با ضربه زدن به تو مره زیر بگیره
_ مه و تو که لیلی و مجنون نیستیم که مره بزنه تو درد ببینی
خندید و دوباره یکی زد و گفت
_ جدی باش احمق
_ ایقدر لت خوردیم که معنی جدی ره سیب فکر میکنم ، اینجه چی بد میکنیم ؟
کمیل به خانه اشاره کرد و گفت
_ موتر مشکوک هستیم ، بعدش هم مقیم بیشتر امنیت خانه شه میگیره و بعدش هم رفت و آمد شه
_ خو؟
_ بعدش در وسط کار میورداریمش
_ هِی ، ورداشتن شه نمیخایم
_ چی کنیم خی؟
_ جرمش سرش ثابت شوه ، کاملاً قانونی
_ کودن ، منحیث جنرال سه ستاره مثل آب خوردن خودشه بود میکنه
_ نچ ، تو میتانی ، چرا؟
دو طرف کومه هایشه در دو انگشت گرفتم و گفتم
_ تو نوفل وحشی هستی
بشدت زدم عقب و گفت
_ اگه ای کار ها ره کنی کاری نمیکنم
_ میکنی ، تو مجبور هستی برادر ، سخت است اما در گذر است.
فحشی زیر لب نثارم کرد و گفت
_ سخت نیست ، دیشب هم مه بودم که کشیدمت
لایک فراموش نشه 🙏🙂
🕊3😍3✍2❤2👏2🆒2
👏2😍2🆒2❤1
احاطه C᭄
*به خدا که راستشو میکه🙋♀️💯🌷* *تو کدوم از این چهار اصل بیشتر نیاز داری کار کنی؟ 💭* *❤رها کردن* *🤍سکوت کردن* *🩷درد ها رو تبدیل به عبادت کردن* *🩵خودم رو به خدا سپردن* *
روی چیزهایی کار کن که مردم نمیتوانند از تو بگیرند...!👇🏻🔥❤️🩹> _① روی مهارتت_🦋
> _② روی بدنت_ 🍂
> _③ روی فکرت_ 🧠
> _④ روی شخصیتت_ 🫥
> _⑤ روی علمت_📚
> _⑥ و روی اخلاقت_ 🗣
*وقتی اینها را قوی کنی، هیچکس نمیتواند تو را شکست دهد!»*🌺!🔥
👏2🕊2🆒2✍1❤1
احاطه C᭄
ریان آرام گفت _ میری ؟ سر به نشانه مثبت تکان دادم و مثل خودش آرام گفتم _ باید برم ،پس یک کاری کنین ریان _ اویش آسان است بلند شد و دست مره هم گرفت و گفت _ بیا در اتاق زکریا استراحت کو ، کسی مزاحمت نمیشه بلند که شدم زایا هم با ابرو بالا رفته مشکوک بلند شد…
زالوس_پارت31
جلد_پنجم
_ کار خاصی هم نکردی دیگه ، خجالت آور است که ای کار های کوچک ره تعنه بتی ، یو آر نوفل مَن
با زنگ خوردن تلفون کمیل خاموش شدم چند دقیقه به تلفون خیره شد و بعدش جواب داد
_ بگو
تلفون ره گرفت طرف مه و گفت
_ سگ و سگور تو است
تلفون ره گرفتم و بدون نگاه کردن شماره ماندم روی گوشم و گفتم
_ بله
صدای زایا در گوشم پیچید که گفت
_ سگ و سگور خودش است
_ چرا زنگ زدی ؟
زایا آرام گفت
_ زود بیا خانه ، در گورستان هم هستی خودته برسان ، مهمان آمده و آقابزرگ هم منتظر است تره از اتاق صدا کنم ، حالی هم در حمام هستی
_ کارم خلاص است ، میایم
تلفون ره قطع کردم و انداختم داخل جای خالی و گفتم
_ بریم خانه ، نفر آمده
کمیل آرام حرکت کرد و گفت
_ این دفعه به دل تو ، لیاظ شوک دیشب
_ جار دی شم
_ مگم بنظر مه که در خاموشی سرش زیر بالش شوه بهتر است
_ دیشب شوک بدی ره تجربه کردم ، بدتر از او تا حد آخر توهینم کردن و با سر و صورت کبود و خونی و لباس های پاره شده جهانیم کردن ، چند برابر ایکار که نشه دیگه خواب آرام نمیداشته باشم
_ چرا به طریقه خودت پیش نمیری؟
_ فعلا باید کمی خوده جمع بگیرم ، زیر نظر هستم ، میترسم هر لحظه یکی بپره و عکس مه بگیره
_ دستش سنگین بوده ، جای انگشت ها قطار معلوم است
_ نمیفامم دقیقاً چند تا زد ، فراموشم کردم
_ هر کدام شه که از ک..
_ اوره بان ، یک تا آب سرد بگیر ، کشتی ما از گرمی
کمیل درجه کولر ره زیاد کرد و گفت
_ پای درد میشم چهار پای
_مه که نگفتم زیاد کو
_ دلم برت میسوزه
_ دلت به مادرت بسوزه ، یَره
تلفون ره از جیبش کشید و و گفت
_ بگی
تلفون مه از دستش گرفتم و گفتم
_ فکر کردم مقیم گرفتیش
_ نه ، در خانه بود
وقتی خانه رسیدیم کمیل مره پیش در پیاده کرد و خودشم پیاده شد ، آمد پیش رویم و گفت
_ راست میگی ، چند روزی خانه باش ، حتی پای ته هم بیرون نمان
_ باز چی در کلیت است
کمیل آرام گفت
_ اسلحه ته در خانه بان و تا حد آخر پاکش کو ، حتی چربی انگشتت هم سرش نمانه ، موتر ته هم گاراژ کو ، تاریخ ره پیشت بگی که از کدام تاریخ و ساعت چند در خانه هستی
_ چرا
_ مظنون ، مهم ای است ، مطمئناً اگه بلای سر مقیم یا سهیل بیایه بخاطر آخرین بار گرفتن تو همگی به ای نتیجه میرسن تو کاری کردی پس فکس دو روز مکمل بیرون بی بیرون
_ اگه حالی کاری هم کنم میتانم راحت خودمه بَچ کنم ،چون مظنون مه میشم و محکمه هم به ای نتیجه میرسه ای تله موشی به مه بوده تا بعد دستگیر کردن مه توسط مقیم بندازنش گردن مه
_ برعکس ، چون شناخته شده هستی و آخرین کیس مورد نظر بودی محکمه به ای نتیجه میرسه که چون میفامیدی کسی برت شک نمیکنه حرکتی زدی ، بر علاوه مه کاری به جان مقیم ندارم چون موضوع به او زن میرسه مطمئناً مظنون تو هم میشی چون شخص مشکوک اول و مظنون اصلی تو بودی ، فکرت به فیلم های کمره باشه از پنج روز پیش ره مکمل پیشت نگاه کو
سر تکان دادم و گفتم
_ لو یو
_ گمشو داخل
برگشتم و آرام رفتم داخل و یک راست طرف اتاق زایا که دیدم پیش کلکین بود ، تا مره دید زود باز در ره باز کرد و مه هم رفتم داخل ، یکباره کشیدم داخل حمام و نل ره باز کرد ، دست هایش هر لحظه میبرد زیر نل مو و صورت مه تر میکرد
صدرا_ بیا پاک شد دیگه ، حله
لباس ره از دستش گرفتم و پوشیدم ، ریان راستا از اتاق انداختم بیرون و با هم رفتیم طرف قوم یاجوج و ماجوج که همه شان آشنا بودن ، مخصوصاً حاجی نادر که بخاطر لاف هایش در بین مردم انگشت نشان بود ،بعد هزار بار دست دادن کنار صدرا و آقابزرگ نشستم ، آقابزرگ هم در باره چگونگی بردن مه و تهمت و تله که به مه چاق شده بود توضیح میداد و میخاست مردم مطمئن شون که راست میگه ، نقطه ضعفش همی بود ، از ازدست دادن آبرویش مثل طفل شش ساله که از تنهایی میترسه میترسید ، چیزی که به مه در قدم ششم بود گپ مردم بود ، ولی آبرو داشتن به معنی اعتبار داشتن است ، بخاطر چلش گپ باید اولین مورد ره حفظ کرد، تا گپت اعتباری باشه زندگیت راحت پیش میره ،حتی پیش اشخاصی که ازشان شناختی نداری
نظریه های هر کدام شان در مورد او کسی بود که مره از دره پایین انداخته بود ، ولی واقعیت ای بود کسی که مره به دره انداخت خودم بودم ، یک اشتباه بزرگ بود و خوشحال هستم که زنده بیرون شدم ، نزدیک بود بخاطر یک یاقوت بی ارزش خودمه بکشم، واقعاً بعضی اوقات خودم هم خودمه درک کرده نمیتانم ، بعضی از تصمیم ها و عمل هایم به شکل افتضاحی احمقانه هستن ، در صورت که از اولش هم میفامم اشتباه محض است انجام شان میتم و بابت ای کارم از خودم یک منطق سالم قرض دار هستم.
❤2🕊2🆒2✍1😍1
حاجی نادر که جای سه آدم بالغ ره گرفته بود بعد سرفه گفت
_ ولا حاجی عاصم ، مه میگم که پشت خودت و خانوادیت پای لچ کردن تا آبروی تانه خدشه دار کنن ، به ای طریق پایین کشت کنن و نمانن سر بلند کنی ، بچها گفتن همی بچه(به مه اشاره کرد) دشمن دار شده ، نمیفامیم دیگه راست است یا نه مگم گفتن همرای نوفل کدام مشکل پیدا کرده
حاجی میرزا جرعه از چایش نوشید و گفت
_ تنها تو نشنیدی کلگی شنیدن ، مچم کی گفت که همی نوفل قصد جان همی نواسه ره کرده بود
زایا که فاز رفیق بودن برش دست داده بود گفت
_ غلط فهمی شده حاجی صاحب ، ما همرای نوفل کدام حق تقسیم نا شده نداریم
آقابزرگ به تایید حرف زایا سر تکان داد و گفت
_ راست میگه ، دیشب هم نوفل جای ره پیدا کرد ، مه در منطقه های سیاه کار ندارم ولی نوفل مثل آب خوردن پیدا کرد
حاجی نادر ابرو بالا داد و با خنده بی معنی گفت
_ هَی هَی ، او در همی کار ها نام داره
بی حوصله گفتم
_ نوفل ره کلگی میشناسه ، چشم نفر ره پیش رویت از کاسه میکشه و آدم دو گپه هم نیست ، زور کسی هم برش نمیرسه که از ترس خودشه پت کنه ، آدم چند گپه و چند کاره هم نیست ، بخایه کاری کنه پیش چشم کلگی میکنه ، نیاز نداره بره تا پیش پولیس و بگویه بیا تو بگیرش مه زورم نمیرسه
بچه حاجی نادر سر تکان داد و گفت
_ راست میگن ، نوفل موش مردگی یاد نداره ، مه در همو سر بلاک های که از ما میخرید دیده بودمش ، آدمی نبود که ترسو باشه و دو رو باشه
حاجی نادر خندید و گفت
_ نام خدا جوانا میشناسنش
میرزا_ مه ندیدیمش ، مگم شنیدیم که سنش کلان نیست
بچه نادر به ما اشاره کرد و گفت
_ همسن های ما است
آقابزرگ _ خدا یار جانش ، خلاصه ما سر نوفل مشکوک نیستیم
نادر پوزخند بی معنی دیگی زد و گفت
_ ولا مشکوک باشیم هم زور کسی به او نمیرسه ، بهتر است در مورد موضوع خودما بحث کنیم
سلیمان سنگی که رفیق آقابزرگ هم بود گفت
_ او سایه است ، سایه ، بهتر است گپ ما بیجای نره در مجلس ، ما سر و کاری همرایش نداریم و بی احترامی هم برش نمیکنیم
صدرا آهسته در گوشم گفت
_ ترس شه..
نمیفامم چند ساعت همرای اینا نشستیم که بلاخره بعد غذای چاشت رفتن و به آقابزرگ التماس کردم که با مهمان های دیگیش خودش بشینه و مه نمیشینم که قبول کرد و رفت مهمان خانه ، صدرا با آقابزرگ رفت و در لحظه آخر ریان و زایا ره هم با خود کش کرد ،حق داشت واقعاً دور همی های خسته کننده ای بود ، دیدم دلارام آمد پایین و گفت
_ لالایم شان کجا هستن خان صاحب
_ مهمان خانه رفتن
دلارام بعد چند دقیقه نشستن گفت
_ امروز زخم های تانه پاک کردین؟
سر به نشانه منفی تکان دادم که بلند شد و رفت ولی به چند لحظه نکشید با ظرف که داخلش لوازم بود برگشت و در یک قدمی مه ایستاد شد و گفت
_ کمی دور بخورین که پاک شأن کنم
_ به زحمت میشی چوچه
لبخندی زد و گفت
_ رحمت است
بلند شدم که کرتی مه بکشم ولی دلارام عقب نرفت ، اصلا تکان نخورد ، نه تنها تکان نخورد که چهار چشمه منتظر بود مه خلاص کنم و دوباره بشینم ، آرام کرتی مه کشیدم تا دستم در بدنش تماس پیدا نکنه ، همو قسم که دوباره می نشستم گفتم
_ چیزی شده؟
با کومه های سرخ شده گفت
_ نه
و آرام شروع کرد به پاک کردن صورتم ، ایقدر نزدیک آمده بود که حسم میکردم قرار است در آغوش بگیریم ، حرکاتش عجیب بود و دست هایش لرزان ، کومه هایش هم سرخ و نفس هایش سریع بود .
نفس های داغش به صورتم و گردنم میخورد و باعث میشد مور مور شوم ، دلارام هم هیچ اهمیتی نمیداد تا خودشه عقب بکشه ، آرام گفتم
_ دلارام جان ، مه کمی حساس هستم ، پیش گردنم نفس نکش
خودشه عقب کشید و گفت
_ ببخشین ، فکرم نبود
لبخندی زدم و گفتم
_ خدا ببخشه
دلارام وقتی بعد پنج دقیقه کار شه خلاص کرد و رو به روی مه روی میز نشست و گفت
_ درد دارین؟
تکیه دادم و گفتم
_ نه ، دیگه از برکت تو جور شد
لبخند دخترانه زیبایی زد و خجالت زده گفت
_ خواهش میکنم
_ دیگرا کجا هستن ، خانه آرام است
دلارام _ پدرم شان مهمان خانه هستن ، مادرم شان هم منزل بالا در اتاق سلطان بانو ، لباس های سلطان بانو ره جمع دارن ، گریه و فغان عمه ها کاملاً سر دردم کرد ، مه هم پایین آمدم
_ آوین هم بالا بود؟
دلارام یکباره گرفته شد ،سر تکان داد و گفت
_ در اتاق بالا خوابیده
_ خو، درس هایت چطور میگذره
آهی کشید و گفت
_ دلم است رهایش کنم
_ چرا؟
_ نمیفامم ،خسته هستم ،حوصله هیچ احد و من الناسی ره ندارم
_ چیزی شده؟ مشکلی داری ؟
آهی کشید و گفت
_ چی بگویم ؟ چی بشنوی
دوباره آهی کشید و گفت
_ خلاصه که تصمیم همی است
_ در خانه کدام گپی شده؟
نگاهی به اطراف انداخت و گفت
_ سر و صدای داخل خانه باعث میشه هر چی خاندیم از ذهنم پاک شوه ، مادرم تمام روز در یک غم پدرم است ، پدرم هم که...
_ ولا حاجی عاصم ، مه میگم که پشت خودت و خانوادیت پای لچ کردن تا آبروی تانه خدشه دار کنن ، به ای طریق پایین کشت کنن و نمانن سر بلند کنی ، بچها گفتن همی بچه(به مه اشاره کرد) دشمن دار شده ، نمیفامیم دیگه راست است یا نه مگم گفتن همرای نوفل کدام مشکل پیدا کرده
حاجی میرزا جرعه از چایش نوشید و گفت
_ تنها تو نشنیدی کلگی شنیدن ، مچم کی گفت که همی نوفل قصد جان همی نواسه ره کرده بود
زایا که فاز رفیق بودن برش دست داده بود گفت
_ غلط فهمی شده حاجی صاحب ، ما همرای نوفل کدام حق تقسیم نا شده نداریم
آقابزرگ به تایید حرف زایا سر تکان داد و گفت
_ راست میگه ، دیشب هم نوفل جای ره پیدا کرد ، مه در منطقه های سیاه کار ندارم ولی نوفل مثل آب خوردن پیدا کرد
حاجی نادر ابرو بالا داد و با خنده بی معنی گفت
_ هَی هَی ، او در همی کار ها نام داره
بی حوصله گفتم
_ نوفل ره کلگی میشناسه ، چشم نفر ره پیش رویت از کاسه میکشه و آدم دو گپه هم نیست ، زور کسی هم برش نمیرسه که از ترس خودشه پت کنه ، آدم چند گپه و چند کاره هم نیست ، بخایه کاری کنه پیش چشم کلگی میکنه ، نیاز نداره بره تا پیش پولیس و بگویه بیا تو بگیرش مه زورم نمیرسه
بچه حاجی نادر سر تکان داد و گفت
_ راست میگن ، نوفل موش مردگی یاد نداره ، مه در همو سر بلاک های که از ما میخرید دیده بودمش ، آدمی نبود که ترسو باشه و دو رو باشه
حاجی نادر خندید و گفت
_ نام خدا جوانا میشناسنش
میرزا_ مه ندیدیمش ، مگم شنیدیم که سنش کلان نیست
بچه نادر به ما اشاره کرد و گفت
_ همسن های ما است
آقابزرگ _ خدا یار جانش ، خلاصه ما سر نوفل مشکوک نیستیم
نادر پوزخند بی معنی دیگی زد و گفت
_ ولا مشکوک باشیم هم زور کسی به او نمیرسه ، بهتر است در مورد موضوع خودما بحث کنیم
سلیمان سنگی که رفیق آقابزرگ هم بود گفت
_ او سایه است ، سایه ، بهتر است گپ ما بیجای نره در مجلس ، ما سر و کاری همرایش نداریم و بی احترامی هم برش نمیکنیم
صدرا آهسته در گوشم گفت
_ ترس شه..
نمیفامم چند ساعت همرای اینا نشستیم که بلاخره بعد غذای چاشت رفتن و به آقابزرگ التماس کردم که با مهمان های دیگیش خودش بشینه و مه نمیشینم که قبول کرد و رفت مهمان خانه ، صدرا با آقابزرگ رفت و در لحظه آخر ریان و زایا ره هم با خود کش کرد ،حق داشت واقعاً دور همی های خسته کننده ای بود ، دیدم دلارام آمد پایین و گفت
_ لالایم شان کجا هستن خان صاحب
_ مهمان خانه رفتن
دلارام بعد چند دقیقه نشستن گفت
_ امروز زخم های تانه پاک کردین؟
سر به نشانه منفی تکان دادم که بلند شد و رفت ولی به چند لحظه نکشید با ظرف که داخلش لوازم بود برگشت و در یک قدمی مه ایستاد شد و گفت
_ کمی دور بخورین که پاک شأن کنم
_ به زحمت میشی چوچه
لبخندی زد و گفت
_ رحمت است
بلند شدم که کرتی مه بکشم ولی دلارام عقب نرفت ، اصلا تکان نخورد ، نه تنها تکان نخورد که چهار چشمه منتظر بود مه خلاص کنم و دوباره بشینم ، آرام کرتی مه کشیدم تا دستم در بدنش تماس پیدا نکنه ، همو قسم که دوباره می نشستم گفتم
_ چیزی شده؟
با کومه های سرخ شده گفت
_ نه
و آرام شروع کرد به پاک کردن صورتم ، ایقدر نزدیک آمده بود که حسم میکردم قرار است در آغوش بگیریم ، حرکاتش عجیب بود و دست هایش لرزان ، کومه هایش هم سرخ و نفس هایش سریع بود .
نفس های داغش به صورتم و گردنم میخورد و باعث میشد مور مور شوم ، دلارام هم هیچ اهمیتی نمیداد تا خودشه عقب بکشه ، آرام گفتم
_ دلارام جان ، مه کمی حساس هستم ، پیش گردنم نفس نکش
خودشه عقب کشید و گفت
_ ببخشین ، فکرم نبود
لبخندی زدم و گفتم
_ خدا ببخشه
دلارام وقتی بعد پنج دقیقه کار شه خلاص کرد و رو به روی مه روی میز نشست و گفت
_ درد دارین؟
تکیه دادم و گفتم
_ نه ، دیگه از برکت تو جور شد
لبخند دخترانه زیبایی زد و خجالت زده گفت
_ خواهش میکنم
_ دیگرا کجا هستن ، خانه آرام است
دلارام _ پدرم شان مهمان خانه هستن ، مادرم شان هم منزل بالا در اتاق سلطان بانو ، لباس های سلطان بانو ره جمع دارن ، گریه و فغان عمه ها کاملاً سر دردم کرد ، مه هم پایین آمدم
_ آوین هم بالا بود؟
دلارام یکباره گرفته شد ،سر تکان داد و گفت
_ در اتاق بالا خوابیده
_ خو، درس هایت چطور میگذره
آهی کشید و گفت
_ دلم است رهایش کنم
_ چرا؟
_ نمیفامم ،خسته هستم ،حوصله هیچ احد و من الناسی ره ندارم
_ چیزی شده؟ مشکلی داری ؟
آهی کشید و گفت
_ چی بگویم ؟ چی بشنوی
دوباره آهی کشید و گفت
_ خلاصه که تصمیم همی است
_ در خانه کدام گپی شده؟
نگاهی به اطراف انداخت و گفت
_ سر و صدای داخل خانه باعث میشه هر چی خاندیم از ذهنم پاک شوه ، مادرم تمام روز در یک غم پدرم است ، پدرم هم که...
❤2🕊2✍1😍1💔1🆒1
زالوس_پارت32
جلد_پنجم
_ فقط عکس العمل عجیب نشان نته
ریان _ اوره نظر به عمل تو پیش میرم ، بنال
_ آغایت منتظر است بعد از چهل ننیش زن بگیره
متعجب گفت
_ چی ؟
زایا متعجب گفت
_ والله که اینا مادر خطا هستن
صدرا_ والله که مه هم همی ره میگفتم
ریان زود کنارم نشست و گفت
_ تو از کجا خبر شدی ؟
_ از یک منبع معتبر
_ میگم از کجا خبر شدی؟
_ چقدر احمق هستی ، چی اهمیتی داره؟ مهم ای هست که خبر شدم
ریان _ از چی وقت ای زن گرفته گر شده؟ خود مادرم به زور تحملش میکنه
_ عمه هایت خواستگار هستن و خواستگاری ره اونا کردن
ریان _ عمه هایم زیاده خوردن همرای تو
_ مره چیکار داری احمق ؟
ریان_ از دهنم برامد ، چپ باش
زایا_ حالی چی میکنی؟
_ حتی ایره هم گفتن یک لحظه بخاطر زن گرفتنش کسی ره در خانه آرام نمانده و نمیمانه آب از گلون کسی پایان بره
صدرا _ او خو از اول بی غیرت بود
ریان_ تو صبر ، مه میگم چرا هر شب اینا مهمانی دارن ، چقدر بی شرف هستن ، بد کردن همرای پدر شان
_ پدر شأن آقابزرگ است
صدرا_ راه حل شه مه برت میگم ، ناحق فشار ته بالا نبر ،گوشکو
آمد و کنار ریان نشست و گفت
_شب وقت......
بلاخره مهمان ها رفتن و غذای شب کنار هم جمع شدیم ، ریان به حدی عصبی بود که حس میکردم هر لحظه ممکن است منفجر شوه ، البته حق هم داشت ، مادرش از قوم دیگی بود که پدرش به زور و التماس گرفته بودش ، در طول ای همه سال مثل هر خانواده نارام دیگی زدن و کندن زیادی داشتن ولی آخرش دوباره ناراحتیش به مادرش رسید
پدرش کنار آقابزرگ نشسته بود و یک آرنج شه مانده بود روی میز و چرت میزد ، مطمئناً به ای فکر میکرد که چقسم تا چهل سلطان صبر کنه که بعدش زن بگیره
برگشتم و به مادر ریان نگاه کردم ، میان چین و چروک های محو صورتش ناراحتی عظیمی بود، صدرا آرام گفت
_ تره وله لب و روی ازی ره سیل کو ، زن گرفتگر است
وقتی غذا ره چیدن آقابزرگ بسم الله بلندی گفت و همه شروع کردن به غذا خوردن ، دست به سینه گره گردم و تکیه دادم به چوکی و به خوردن و تخته کردن اعضای خائن فامیل خیره شدم ، هنوز فسق و فساد دیگرا زیر یک عالمه خاک مخفی شده بود.
ریان با صدای بلند رو به مادرش گفت
_مادر... صبح میایم پشت تان ، میریم بلاک ، کالای خودته هم جمع کو،دیانا ، دیبا و دلارام، شما ره هم میگم ، آماده باشین ، تا هر وقت دل تان شد اینجه باشین و هر وقت خاستین برین بلاک
رحمت کاکا نگاهی متعجب به ریان انداخت و گفت
_ چرا؟
ریان_ چون ضرورت نیست در خانه تو باشن ، دلت هم تنگ شد برو خانه رسول و زنش
پدر ریان که از طرز صحبت ریان متعجب بود یکباره نان پیش رویشه محکم زد در روی ریان و گفت
_ چی میگی تو خر چوچه پدر نالت ؟ چی میگی
آقابزرگ با صدای بلند رو به رحمت گفت
_ بار دیگه ای گستاخی ته نکنی
رحمت _ صبر کو آقاجان ، چی میگه ای بی تربیه
ریان مشت محکمی روی قاب خود زد که صدای بدی تولید کرد و شکست ، دستش افگار شد ولی به رویش ناورد ،بلند شد و با صدای بلند رو به پدرش گفت
_ مه نه از تو سوال کردیم و نه نظریه خاستیم، تو چپ باش
آقابزرگ _ چی گپ است بچیم ؟ چرا گپ نزنه؟
پدر ریان دوباره متعجب رو به آقابزرگ گفت
_ چی گپ است چی است آقا جان ؟ بزن در رویش که گپ زدن شه بفامه
دستمال ره دادم در دست ریان و گفتم
_ چرا بزنه در روی ریان؟ مادر شه جمع میکنه از زیر دست و پایت کاکا
زایا رو به آقابزرگ گفت
_ همی دختر هایت که اینجه شیشته گی هستن و به دروغ در سر و روی شان میزنن آقاجان ، همی نا بی خیال سلطان بانو و وفات شأن شدن ، حرمت ره زیر پا کردن و کل شان به کاکایم خواستگاری رفتن ، حالی هم منتظر هستن زود چهل سلطان بانو بگذره که برن و زنه برش بگیرن ، به ای اشک های تمساح هیچ کس بازی نخورین ، هم خود شأن هم دخترای شان نه در قصه شما هستن و نه سلطان بانو
عمه روبینا زود گفت
_بد نکو او بچه ، ای گپ پیش از فوت مادرم بود
زایا شانه بالا انداخت و گفت
_ آقاجان خودش میفامه گپ کی ره باور کنه
رسول رو به کاکایم گفت
_ زن چی گپ چی پدر؟
رحمت _ بد کردین همرای همی تربیه تان ، شما ره آدم شیر داده یا خر ؟ شما پدر ره بشناسین صدای تا نه ای رقم بلند نمیکنین
ریان رو به آقابزرگ گفت
_ مه ای آدم ره نمیشناسم آقاجان ،به شما که پدرم هستین میگم ،سه تا خواهر مه در او خانه آرامش ندارن ، مادرم روز خوش نداره ، مه تمام روز در شرکت کلیم گنده شدگی است و سرم خم است کار کنم تا مادر و خواهر هایم در سگ دانی زندگی کنن؟
رحمت با چیغ گفت
_ او پدر نالت بی اصل و نسب ، سگ دانی خانه مره میگی؟
🕊2😍2✍1❤1👏1🆒1
صدرا رو به ینگه گفت
_ هیچ پشت امو کالا هم نرین ینگه ، بازار ره کالا گرفته ، بانین به زن نو کاکایم ، حالی که سلطان بانو نیست و خانه ما تاریک است بجایش شما بیایین و تاج سر ما باشین ، نه زیاد هستین و نه بار
مادر با صدای آرام رو به رحمت گفت
_ بسیار عیب است ، رییسه چی روز بدی که از خاطر شما نکشید ایور ، زندگیش سیاه شد سرطان سینه گرفتش ، مویش رفت مگم تا حالی احترام تانه داره ، در یک دقیقه در رویش پای میمانین و زن میگیرین
ریان_ در خواب خود بگیره ، او خانه که داخلش زندگی میکنه از آقابزرگ ما است ، در یک دقیقه میندازیش بیرون ،بره باز از سر زن بگیره
رحمت یکی زد به صورتش و گفت
_ آقاجان ، پدرم ، اینا تره خیله دست خود جور کردن نمیبینی ؟ از تو سوء استفاده میکنن
آقابزرگ یکباره منفجر شد و با صدای بلند گفت
_ چپ شو پدر تو ره هم نالت از آقاجان ته هم ، بی ناموس رو روی همی مادر تازه فوت شده ته نکردی رفتی سر زن گرفتن ؟ ها؟ تو بد کردی همرای پدرت که بی اجازه رفتی زن گرفتن ، تف در روی تان همرای اولاد شدن ته ،تف در روی دخترمم در روی بچه مم ، تف در امو روز که شما اولاد مه شدین تخم خر ، تخمهای سگ ، خدا شاهد است ، به امو پروردگار ، خبر شوم زن گرفته گر شدی یا اولاد و زن ته در خانه نارام کردی در یک دقیقه سر ته زیر بالت میکنم ، مه ایقدر زندگی ره به سختی جور نکردیم که تو بیایی سر مره در مرداری بزنی
رحمت عصبی گفت
_حالی همی خودت زن نگرفتی
آقابزرگ _ اینه مه *** خوردم ، مه اولاد نداشتم که زن گرفتم ، تو چی نداری؟ ها؟ اگه از اولش دخترم به دنیا میامد مه چرا زن میگرفتم ؟ عه
رو به عمه روبینا کرد و گفت
_ تو و ای سه تا قنچق سگ دیگیت اگه پای در خانه مردم به زن دوم ماندین ، تف تان میکنیم ، گندگی ره باز در رنگ تان میکنم هر جای که رفتین برین
تا عمه خاست دوباره گپ بزنه آقابزرگ آمد و ریان ره در بغلش کش کرد و گفت
_ تو پدر کلان داری، بی صاحب نیستی ، زمین در آسمان بخوره مه نمیمانم اشکت بیرون شوه ، ای عروس ها هم دختر های مه هستن ، وقتی به شما وقت دارم و به نواسه های دیگه نه به ای معنا نیست که مه اونا ره در نظر ندارم ، نواسه شش قدم از اولاد نزدیک تر است ، صد تای رحمت ره به یک تار موی دلارام مه برابر نمیکنم ،خاصا که اولادم باشه ، یا حمیده یا راضیه ، کل تان بند بازوی مه هستین
رحمت منفجر شده بود مگم از ترس پیسه و خانه صدای شه نمیکشید ، آقابزرگ رو به ینگه گفت
_ تو هم خودته چملک نکو ، مه به تو بیگانه نبودم ، پدرت بودم ، میامدی به مه میگفتی
یگنه که گریه میکرد رو به آقابزرگ گفت
_ هَی آقاجان ، به ننو ها گفتم مگم یک خنده بالای دیگه هم زدن ، گفتم
دیبا _ تنها عمه ها نبودن آقاجان ، تمام دختر های شان هم دست به یکی کرده بود...
آقابزرگ وسط گپش گفت
_ "** خوردن همرای هفت پشت و پدر شان که مه باشم ، اینا اصل ندارن ،دختر هستن دیگه، دلسوز گفته در به در کردن مردمه
یکباره عمه راحله با غرش گفت
_ کی ره در به در کردیم پدر
آقابزرگ _ هر کس گپ بیمعنی به گفتن داره بره خانه خودش ،مه حوصله یک گروه اولاد دو روی و دروغگو ره ندارم ،نتانستم تربیه کنم تان
عمه فیروزه که تا حالی چپ بود گفت
_ ما ره میکَشین آقاجان ؟
آقابزرگ از لای دندان گفت
_ دیگه دفعه پت کاری کنی تف هم میکنمت
و دست ریان ره گرفت و رفت طرف منزل بالا ، پیش زینه برگشت طرف ما و گفت
_ بیایین بالا ، دلارام ، دیبا ، دیانا ، شمام بیایین
و برگشت و رفت ، رحمت کلا جام مانده بود و هیچ حرکتی نمیکرد ، کاش آقابزرگ دور میخورد همرای مشت در دهنش میزد تا دیگه دهن باز نکنه ، رو به دخترا گفتم
_ برین
دلارام خیره بود به مه ،در آخر غم صورتش لبخندی پنهان بود که کوشش میکرد پنهان باشه ، همه ما رفتیم بالا یک راست اتاق آقابزرگ که دیدیم آقابزرگ آرام با ریان گپ میزنه ، با دیدن ما خاموش شد و به دخترا گفت بشینین ، آقابزرگ دست دیبا ره گرفت و گفت
_ از خاطر کار پدر تان جیگر خون نشین ، ای در بین مرد ها قانون است ، مرد ها سال یک دفعه خر میشن
دیبا با سر خم گفت
_ استغفرالله آقاجان
آقابزرگ _ هر مشکلی در بین تان بود یک راست میایین به مه میگین ، تا مه زنده هستم و نفس میکشم نه میمانم جیگر تان خون شوه نه میمانم اشک تان بریزه ، هر وقت مره در قبر ماندین باز جیگر خونی کنین و بیچاره شوین
دیبا _ عمه ها نمیماندن آقاجان ، یک روز پیش از وفات سلطان بانو پیش چشم مادرم خواستگاری روان بودن ، مه که بلند شدم گپ بزنم همی عمه که خشویم است خیست در جانم و گفت طلاق مه میته ، گفت شما خودتان خبر دارین
پلیز لایک🙏🙏🙂🙂
_ هیچ پشت امو کالا هم نرین ینگه ، بازار ره کالا گرفته ، بانین به زن نو کاکایم ، حالی که سلطان بانو نیست و خانه ما تاریک است بجایش شما بیایین و تاج سر ما باشین ، نه زیاد هستین و نه بار
مادر با صدای آرام رو به رحمت گفت
_ بسیار عیب است ، رییسه چی روز بدی که از خاطر شما نکشید ایور ، زندگیش سیاه شد سرطان سینه گرفتش ، مویش رفت مگم تا حالی احترام تانه داره ، در یک دقیقه در رویش پای میمانین و زن میگیرین
ریان_ در خواب خود بگیره ، او خانه که داخلش زندگی میکنه از آقابزرگ ما است ، در یک دقیقه میندازیش بیرون ،بره باز از سر زن بگیره
رحمت یکی زد به صورتش و گفت
_ آقاجان ، پدرم ، اینا تره خیله دست خود جور کردن نمیبینی ؟ از تو سوء استفاده میکنن
آقابزرگ یکباره منفجر شد و با صدای بلند گفت
_ چپ شو پدر تو ره هم نالت از آقاجان ته هم ، بی ناموس رو روی همی مادر تازه فوت شده ته نکردی رفتی سر زن گرفتن ؟ ها؟ تو بد کردی همرای پدرت که بی اجازه رفتی زن گرفتن ، تف در روی تان همرای اولاد شدن ته ،تف در روی دخترمم در روی بچه مم ، تف در امو روز که شما اولاد مه شدین تخم خر ، تخمهای سگ ، خدا شاهد است ، به امو پروردگار ، خبر شوم زن گرفته گر شدی یا اولاد و زن ته در خانه نارام کردی در یک دقیقه سر ته زیر بالت میکنم ، مه ایقدر زندگی ره به سختی جور نکردیم که تو بیایی سر مره در مرداری بزنی
رحمت عصبی گفت
_حالی همی خودت زن نگرفتی
آقابزرگ _ اینه مه *** خوردم ، مه اولاد نداشتم که زن گرفتم ، تو چی نداری؟ ها؟ اگه از اولش دخترم به دنیا میامد مه چرا زن میگرفتم ؟ عه
رو به عمه روبینا کرد و گفت
_ تو و ای سه تا قنچق سگ دیگیت اگه پای در خانه مردم به زن دوم ماندین ، تف تان میکنیم ، گندگی ره باز در رنگ تان میکنم هر جای که رفتین برین
تا عمه خاست دوباره گپ بزنه آقابزرگ آمد و ریان ره در بغلش کش کرد و گفت
_ تو پدر کلان داری، بی صاحب نیستی ، زمین در آسمان بخوره مه نمیمانم اشکت بیرون شوه ، ای عروس ها هم دختر های مه هستن ، وقتی به شما وقت دارم و به نواسه های دیگه نه به ای معنا نیست که مه اونا ره در نظر ندارم ، نواسه شش قدم از اولاد نزدیک تر است ، صد تای رحمت ره به یک تار موی دلارام مه برابر نمیکنم ،خاصا که اولادم باشه ، یا حمیده یا راضیه ، کل تان بند بازوی مه هستین
رحمت منفجر شده بود مگم از ترس پیسه و خانه صدای شه نمیکشید ، آقابزرگ رو به ینگه گفت
_ تو هم خودته چملک نکو ، مه به تو بیگانه نبودم ، پدرت بودم ، میامدی به مه میگفتی
یگنه که گریه میکرد رو به آقابزرگ گفت
_ هَی آقاجان ، به ننو ها گفتم مگم یک خنده بالای دیگه هم زدن ، گفتم
دیبا _ تنها عمه ها نبودن آقاجان ، تمام دختر های شان هم دست به یکی کرده بود...
آقابزرگ وسط گپش گفت
_ "** خوردن همرای هفت پشت و پدر شان که مه باشم ، اینا اصل ندارن ،دختر هستن دیگه، دلسوز گفته در به در کردن مردمه
یکباره عمه راحله با غرش گفت
_ کی ره در به در کردیم پدر
آقابزرگ _ هر کس گپ بیمعنی به گفتن داره بره خانه خودش ،مه حوصله یک گروه اولاد دو روی و دروغگو ره ندارم ،نتانستم تربیه کنم تان
عمه فیروزه که تا حالی چپ بود گفت
_ ما ره میکَشین آقاجان ؟
آقابزرگ از لای دندان گفت
_ دیگه دفعه پت کاری کنی تف هم میکنمت
و دست ریان ره گرفت و رفت طرف منزل بالا ، پیش زینه برگشت طرف ما و گفت
_ بیایین بالا ، دلارام ، دیبا ، دیانا ، شمام بیایین
و برگشت و رفت ، رحمت کلا جام مانده بود و هیچ حرکتی نمیکرد ، کاش آقابزرگ دور میخورد همرای مشت در دهنش میزد تا دیگه دهن باز نکنه ، رو به دخترا گفتم
_ برین
دلارام خیره بود به مه ،در آخر غم صورتش لبخندی پنهان بود که کوشش میکرد پنهان باشه ، همه ما رفتیم بالا یک راست اتاق آقابزرگ که دیدیم آقابزرگ آرام با ریان گپ میزنه ، با دیدن ما خاموش شد و به دخترا گفت بشینین ، آقابزرگ دست دیبا ره گرفت و گفت
_ از خاطر کار پدر تان جیگر خون نشین ، ای در بین مرد ها قانون است ، مرد ها سال یک دفعه خر میشن
دیبا با سر خم گفت
_ استغفرالله آقاجان
آقابزرگ _ هر مشکلی در بین تان بود یک راست میایین به مه میگین ، تا مه زنده هستم و نفس میکشم نه میمانم جیگر تان خون شوه نه میمانم اشک تان بریزه ، هر وقت مره در قبر ماندین باز جیگر خونی کنین و بیچاره شوین
دیبا _ عمه ها نمیماندن آقاجان ، یک روز پیش از وفات سلطان بانو پیش چشم مادرم خواستگاری روان بودن ، مه که بلند شدم گپ بزنم همی عمه که خشویم است خیست در جانم و گفت طلاق مه میته ، گفت شما خودتان خبر دارین
پلیز لایک🙏🙏🙂🙂
🕊2🆒2✍1❤1👏1😍1
یـادت باشه
تو همانی هستی که باید باشی وگرنه دنیا به آدمای تکراری نیاز نداره!
خودت را دستِ کم نگیر...♥️
تو همانی هستی که باید باشی وگرنه دنیا به آدمای تکراری نیاز نداره!
خودت را دستِ کم نگیر...♥️
👏2😍2🆒2✍1❤1🕊1
آدم باید کسی را برای زندگی انتخاب کند
که وقتی دیوارها ترک برداشت، به فکر تعمیر باشد، نه فرار از زیر آوار.
🌸🌸🌸
که وقتی دیوارها ترک برداشت، به فکر تعمیر باشد، نه فرار از زیر آوار.
🌸🌸🌸
❤2🆒2✍1👏1🕊1😍1
اگر به دنبال آرامش ذهن هستید 🧘♂️🌿
به پیشامدهای زندگی ✨
برچسب خوب یا بد نزنید ❌
دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید ❤️🤝
📕 راز شاد زیستن 😊
به پیشامدهای زندگی ✨
برچسب خوب یا بد نزنید ❌
دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید ❤️🤝
📕 راز شاد زیستن 😊
✍1❤1👏1🕊1😍1🆒1
”انگیزه اصلی و هدف زندگی گریز از درد و لذت بردن نیست، بلکه معنیجویی زندگیست که به زندگی مفهوم واقعی میبخشد؛ به همین دلیل انسانها درد و رنجی را که معنی و هدفی دارد با میل تحمل میکنند.” 🌟✨
«کسی که چرایی برای زیستن داشته باشد، از پس هر چگونگیای نیز بر میآید»
📕 انسان در جستجوی معنا
✍🏻 ویکتور_فرانکل
«کسی که چرایی برای زیستن داشته باشد، از پس هر چگونگیای نیز بر میآید»
📕 انسان در جستجوی معنا
✍🏻 ویکتور_فرانکل
🆒2✍1👏1🕊1😍1
احاطه C᭄
زالوس_پارت32 جلد_پنجم _ فقط عکس العمل عجیب نشان نته ریان _ اوره نظر به عمل تو پیش میرم ، بنال _ آغایت منتظر است بعد از چهل ننیش زن بگیره متعجب گفت _ چی ؟ زایا متعجب گفت _ والله که اینا مادر خطا هستن صدرا_ والله که مه هم همی ره میگفتم ریان زود کنارم…
زالوس_پارت33
جلد_پنجم
دیانا _ از یک طرف هم دیبا نمیگه مگم عمیم همرای ای نامزدیش بیخی وضعیت ماره خراب کرده آقاجان ،بهانه گیری ناحق ،جیگرخونی ناحق، سر و صدای ناحق ،پدرم هم که میشناسین، در گپ عمه ها دنیا ره سیاه میکنه
دیبا_ مه تصمیم مه گرفتیم آقاجان، دیگه همرای جاوید سر و کاری ندارم، نه جاوید و نه عمیم
آقابزرگ _ جاوید کدام اخلاق بد داره ؟
دیبا_ نه ، مگم در گپ عمیم خوش است و مره خوش داره و در پیشانی ترش عمیم جاوید دنیا ره سر مه دور میته
آقابزرگ_خیره ،جوانست بچیم ، تو که میفامی عقل دخترا شش برابر بچها زودتر پخته میشه ، چند وقت بعد عقلش پخته میشه ، مه خودم همرایش گپ میزنم
دیبا_به گپ نیست آقاجان، به همگی هوشیار است و به مه دیوانه، به همگی با احترام است و در مقابل مه بی احترام، به همه گی تحصیل کرده است به مه بی سواد، حرکاتش رفتارش در شأنش نیست،اصلا مثل پدرش یا شما اصیل رفتار نمیکنه ،یکباره در یاوه گویی میچسپه و میگه میگه تا که خودش خسته شوه، حتی دست بلند کرده تا مره بزنه ولی نزده
ریان_ خو تو چرا نمیگی؟ مه اینجه چیستم؟
دیبا_ به پدرم گفتم، گفت آدم آبروی شه سر دو تا گپ ناحق نمیبره
آقابزرگ _ تو گپ مره باور داری نداری؟
دیبا_ دارم آقاجان
آقابزرگ _ یا آدمش میکنم یا هم روانش میکنم پشت کارش ، دلارام و دیانا هم پس به اعصاب آرام درس تانه بخانین، گپ عروسی دیگه نیست ،باشه هم شما ره غرض نیست ، هیچ ضرورت نیست که به گپ های کلان های تان مغز تانه گنده کنین ، پدر تان هم آدم واری شیشت ، شیشت اگنه بره پشت کارش ،پناهش به خدا
دیانا رو به دیبا گفت
_ مه خو گفتم عمیم دروغ میگه به آقابزرگ بگو
ریان_ چی کنیم آقاجان ؟
آقابزرگ _ همی جمعگی خلاص شد برین خانه تان ، نرفتین هم باشین همینجه ، مگم پدر و مادر تانه روان میکنم تا پس بین یک دیگه جور بیاین و گپ شان جور شوه ، هر چند رحمت پدرت است و احترامش فرض است مگم کار تو هم خوبش بود ، پدر ته فاماندی میتانی ناموس ته جمع کنی و نگاه کنی
زایا_ ما از خود ما چیزی نیستیم آقاجان ، از شما یاد گرفتیم
آقابزرگ رو به دخترا گفت
_ دیگه گریه و جیگر خونی نکنین،عمر قسمی میگذره که چشم باز میکنی میبینی سنت شده هشتاد و نود، نه کسی در دور و برت است و نه غمخواری، ارزش نداره بچیم ،حالی هم همرای پدر تان قهر نباشین ، قسمی رفتار کنین هیچ گپی نشده تا گپ زیر شوه
دیبا بلند شد و گفت
_ پس عمیم و جاوید ره هم به شما میمانم
آقابزرگ _ آفرین، برین دیگه،گپ هایم یاد تان نره
دخترا بلند شدن و بعد بوسیدن دست آقابزرگ از اتاق خارج شدن ، آقابزرگ رو به ریان گفت
_ دیگه هیچ وقت در وقت غذا خوردن صدای ته نکشی ، حتی اگه نفر کشی و آدم کشی شده بود
ریان _ بچشم آقاجان ، ببخشین
آقابزرگ _ شما هم برین بیرون ، رحمت ره برم صدا کنین
بچشمی گفتیم و از اتاق بیرون شدیم ، همی که در ره بستم ریان بازو های شه نشان داد و گفت
_ دیدین؟
صدرا دست شه برد پیش دهن ریان و گفت
_ ببوس ، تو شاگرد خودم هستی
ریان یکی زد پشت دستش و برگشت ، رفتیم پایین که دیدیم دوباره پدر ها از نقشه گم هستن ، به احتمال نود درصد رفته بودن تا رحمت ره نصیحت کنن تا از سر خر شیطان پایین شوه و مثل آدم در خانه و زندگیش بچسپه ، رو به میلاد بچه اسین گفتم
_ برو رحمت کاکا ره بگو آقابزرگ زود همرایت کار داره
میلاد چشمی گفت و رفت طرف بیرون ، مادر ریان زود بازوی شه کش کرد و گفت
_ چی میگفتین؟
ریان دو تا زد روی دست مادرش و رو کرد به عمه ها و گفت
_ حیف است ، مه همیشه فکر میکردم شما از مادرم برم پیشتر هستین مخصوصاً عمه راحله ، مگم دیدم نه تنها که پیش نبودین که چاه کن هم بودین ، بسیار عیب است
جاوید_ حالی خودته نپندان ، بشین راحت گپ بزن
ریان رو کرد به جاوید و گفت
_ همرای تو هم کار دارم ، حالی بشین تا نوبتت برسه
جاوید که فامید گپ مربوط دیبا میشه خودشه عقب کشید و چیزی نگفت ، ریان به مادرش گفت امشب خانه بره تا ببینه گپ پدرش چی است ، مادرش هم قبول کرد ، از گپ های دلارام فهمیده میشد مادرش به همو رحمت خوش است
بلاخره بعد یک ساعت که رحمت در اتاق آقابزرگ بود آمد پایین و با مادر ریان رفتن خانه ، دخترا همینجه ماندن و ریان هم رفت همرای رسول گپ بزنه، زایا هم که خوابید چون از صبح وقت بیدار بود ، میخاستم آوین ره ببینم و کمی همرایش گپ بزنم ، به فکر ای که باز ممکن است در پشت آشپزخانه باشه از خانه بیرون شدم و دیدم یکی پشت درخت ها ایستاده است ، رفتم نزدیک که دیدم دلارام است ، مره ندیده بود و همی قسم سرگردان ای طرف و او طرف میرفت ، عمیقاً در فکر بود ، آرام خودمه گوشه کردم تا با دیدن مه اذیت نشه ، بعد پنج دقیقه برگشت و با چشم های سرخ و صورت بی رنگ رفت طرف خانه ، با دیدن دلارام فامیدم وضیعتش خوب نیست ، معلوم نیست پدرش در او خانه چی جهنمی ره راه انداخته بود که ای قسم ای دختر فروپاشی روانی
🆒2❤1✍1👏1🕊1😍1
داشته
دیگه فکرم از طرف آوین گرفته شد ، برگشتم و رفتم خانه و یک راست اتاقم ، بعد تبدیل کردن لباسم دراز کشیدم ، روز طولانی و پر ماجرایی داشتم
ولی اصلا خوابم نگرفته بود ،از یک طرف هم دلارام از فکرم بیرون نمیشد، میخاستم ببینم چی شدیش، عجیب به تشویشش بودم ، آرام بلند شدم و از اتاقم بیرون شدم ، نمیفامم ساعت یک بود یا دو ، از زینه ها رفتم بالا تا منزل سوم رسیدم ، رفتم طرف اتاق خالی که فکر میکنم همونجه باشه ، دو تا تقه زدم به در و بعد ای که صدای نشنیدم دوباره زدم ، آرام در باز شد و دیدم نصف صورت دلارام از لای در معلوم شد، با صدای گرفته که بیشتر شبیه گریه کردن بود گفت
_ بله
_ چیزی شده؟
دلارام زود گفت
_ نه نه
تا خاست در ره بسته کنه چشمم به تخت پشت سرش افتاد ، متعجب در ره بشدت زدم و بازش کردم، رفتم داخل و گفتم
_ چی میکنی؟
دلارام زود رفت طرف تخت که محکمش گرفتم و زدمش عقب ،رفتم و متعجب به مرگ موش و گیلاس آب خاکستری رنگ با کیک مشت شده که ذرات مرگ موش داخلش بود نگاه کردم، ذهنم یاری نمیکرد که دقیقاً بفامم دلارام میخاست چی بدی کنه ، مرگ موش ره برداشتم و متحیر گفتم
_ای چیست دلارام
دلارام با چشم های به خون نشسته آرام گفت
_ چیزی نیست
آرام گفتم
_یعنی چی که چیزی نیست؟ میخاستی چی کنی
دلارام دست انداخت که دست مه بالا کردم ، عصبی گفت
_ ربطی به تو نداره خان، بتیش به مه
_ چی ره بتم؟ خودکشی میکردی ؟
دلارام با گریه گفت
_میگم بتیش به مه
_ از تو سوال پرسیدم او دختر
یکباره دوید طرف گیلاس که وارخطا شدم و ناخاسته بازوی شه بشدت کش کردم و سیلی محکمی در صورتش زدم، به حدی که دست خودمه هم درد گرفت
دلارام دلش از گریه ضعف رفت و دست و پایش سست شد ، در جا از زدنش پشیمان شدم ، دل بد رقم سوخت ، زود کشیدمش در بغلم ، متعجب بودم ، از هرکی توقع ای کار ره میداشتم از دلارام نداشتم، قلبش مثل گنجشک میتپید
آرام گفتم
_چرا ایقدر احمق هستی؟
سر شه به سینیم فشار داد و فقط گریه کرد،درکش میکردم، بلاخره ای خانه ما بود، معلوم بود که یک نفر ره به گرفتن جان خودش راضی میکنن، ریانی که ماها در او خانه نمیره از او خانه متنفر است چی برسه به دختری که مخاطب شان هم قرار میگیره، در او خانه زندانی است و مثل زباله همرایش رفتار میشه
آرام موهای نرم شه نوازش کردم و گفتم
_ دلارام
ولی چیزی نگفت و فقط گریه کرد ، گریه کلمات ناگفته است ،حرف های که به زبان نمیشه گفت خودشانه به اشک تبدیل کرده و از چشم ها پایین میاین ،هر دو دستش روی صورتش بود و سرش هم به سینه مه چسپیده بود ، کاش قبل زدنش کمی فکر میکردم تا بیشتر ازی ناراحتش نمیکردم.
بعد پنج یا شش دقیقه گریه آرام شده بود ،آرام روی تخت نشست و مه هم کنارش ، موهای شه پشت گوشش زدم و گفتم
_ چی ایقدر تره بیچاره کرده که دست به خودکشی بزنی؟
دلارام پا های شه در شکمش جمع کرد و سرش ره سر زانویش ماند ، دست هایشه دور زانو هایش حلقه کرد و همو قسم که اشک هایش از گوشه چشم هایش روی بازویش میریختن خیره شد به مه، جیگرم واقعاً خون بود ، فقط به عاقبت کارش فکر میکردم
آهی کشیدم و گفتم
_حدس میزدم تو دختر قوی و هوشیار هستی، مگم دیدم اشتباه میکردم ، بی عقل و ضعیف بودی
ولی فقط نگاه میکرد ، عذاب وجدان گرفتم و گفتم
_ ایقسم موش مرده مره سیل نکو ، بگو چی گپ شده؟ مطمئن هستم میتانم کمکت کنم
دلارام چشم شه روی بازویش کشید تا اشکش پاک شده ، با صدای گرفته از اعماق دریا گفت
_ خسته هستم، میخایم بخوابم ، تا صد سال سیاه چشم باز نکنم ،کسی ره نبینم ، کسی نباشه ،آدمیزادی در اطرافم نباشه، تاریکی مطلق میخایم
آرام با انگشتم صورت شه نوازش کردم و گفتم
_ چی تره ایقدر خسته کرده چوچه؟چرا تاریکی مطلق ره به ما ترجیه میتی
_ کاش در یک خانواده غریب بدنیا میامدم، کاش خانوادیم نان به خوردن نمیداشتن ،کاش گدا میبودم ولی در ای خانه نمیبودم، نمیخایم عروسی کنم، نمیخایم عروس خانواده زرگر ها شوم، نمیخایم کسی در زندگیم دخالت کنه، نمیخایم تصمیم گیرنده زندگی مه آوین و راضیه باشن، نمیخایم تصمیم زندگی مه به همی ریشخندی گرفته شوه، مه یکی دیگه ره دوست دارم
_ همی؟بخاطر همی گپ ناچیز خودته میکشتی؟
همو قسم که اشک میریخت و به مه خیره بود گفت
_ ولی او مره نمیخایه ،عاشق است ،مره نمیبینه
_ گور پدرش، نبینه چی ببینه چی ؟ توره چیزی شوه چی اهمیتی داره؟ بعدشم تو چی کمبود داری که تره نگیره ؟از خدایش هم باشه ،دختر فامیده ،مقبول و از هر نگاه مکمل
_ گفتنش سادس ،در او خانه ، در او دانشگاه، در ای قصر ،در او بیرون هیچ جایی به مه نیست خان ،هیچکس اهمیتی به بودنم نمیته، در بین شان میشینم ولی قسمی که نیستم ،به گپم اهمیت نمیتن ،به بودنم ، به نظریاتم ، به جسمم و روحم پدرم ، مادرم ،خواهر ها ، بیدر ها هیچکس مره نمیبینه، مثل زباله هستم ،
دیگه فکرم از طرف آوین گرفته شد ، برگشتم و رفتم خانه و یک راست اتاقم ، بعد تبدیل کردن لباسم دراز کشیدم ، روز طولانی و پر ماجرایی داشتم
ولی اصلا خوابم نگرفته بود ،از یک طرف هم دلارام از فکرم بیرون نمیشد، میخاستم ببینم چی شدیش، عجیب به تشویشش بودم ، آرام بلند شدم و از اتاقم بیرون شدم ، نمیفامم ساعت یک بود یا دو ، از زینه ها رفتم بالا تا منزل سوم رسیدم ، رفتم طرف اتاق خالی که فکر میکنم همونجه باشه ، دو تا تقه زدم به در و بعد ای که صدای نشنیدم دوباره زدم ، آرام در باز شد و دیدم نصف صورت دلارام از لای در معلوم شد، با صدای گرفته که بیشتر شبیه گریه کردن بود گفت
_ بله
_ چیزی شده؟
دلارام زود گفت
_ نه نه
تا خاست در ره بسته کنه چشمم به تخت پشت سرش افتاد ، متعجب در ره بشدت زدم و بازش کردم، رفتم داخل و گفتم
_ چی میکنی؟
دلارام زود رفت طرف تخت که محکمش گرفتم و زدمش عقب ،رفتم و متعجب به مرگ موش و گیلاس آب خاکستری رنگ با کیک مشت شده که ذرات مرگ موش داخلش بود نگاه کردم، ذهنم یاری نمیکرد که دقیقاً بفامم دلارام میخاست چی بدی کنه ، مرگ موش ره برداشتم و متحیر گفتم
_ای چیست دلارام
دلارام با چشم های به خون نشسته آرام گفت
_ چیزی نیست
آرام گفتم
_یعنی چی که چیزی نیست؟ میخاستی چی کنی
دلارام دست انداخت که دست مه بالا کردم ، عصبی گفت
_ ربطی به تو نداره خان، بتیش به مه
_ چی ره بتم؟ خودکشی میکردی ؟
دلارام با گریه گفت
_میگم بتیش به مه
_ از تو سوال پرسیدم او دختر
یکباره دوید طرف گیلاس که وارخطا شدم و ناخاسته بازوی شه بشدت کش کردم و سیلی محکمی در صورتش زدم، به حدی که دست خودمه هم درد گرفت
دلارام دلش از گریه ضعف رفت و دست و پایش سست شد ، در جا از زدنش پشیمان شدم ، دل بد رقم سوخت ، زود کشیدمش در بغلم ، متعجب بودم ، از هرکی توقع ای کار ره میداشتم از دلارام نداشتم، قلبش مثل گنجشک میتپید
آرام گفتم
_چرا ایقدر احمق هستی؟
سر شه به سینیم فشار داد و فقط گریه کرد،درکش میکردم، بلاخره ای خانه ما بود، معلوم بود که یک نفر ره به گرفتن جان خودش راضی میکنن، ریانی که ماها در او خانه نمیره از او خانه متنفر است چی برسه به دختری که مخاطب شان هم قرار میگیره، در او خانه زندانی است و مثل زباله همرایش رفتار میشه
آرام موهای نرم شه نوازش کردم و گفتم
_ دلارام
ولی چیزی نگفت و فقط گریه کرد ، گریه کلمات ناگفته است ،حرف های که به زبان نمیشه گفت خودشانه به اشک تبدیل کرده و از چشم ها پایین میاین ،هر دو دستش روی صورتش بود و سرش هم به سینه مه چسپیده بود ، کاش قبل زدنش کمی فکر میکردم تا بیشتر ازی ناراحتش نمیکردم.
بعد پنج یا شش دقیقه گریه آرام شده بود ،آرام روی تخت نشست و مه هم کنارش ، موهای شه پشت گوشش زدم و گفتم
_ چی ایقدر تره بیچاره کرده که دست به خودکشی بزنی؟
دلارام پا های شه در شکمش جمع کرد و سرش ره سر زانویش ماند ، دست هایشه دور زانو هایش حلقه کرد و همو قسم که اشک هایش از گوشه چشم هایش روی بازویش میریختن خیره شد به مه، جیگرم واقعاً خون بود ، فقط به عاقبت کارش فکر میکردم
آهی کشیدم و گفتم
_حدس میزدم تو دختر قوی و هوشیار هستی، مگم دیدم اشتباه میکردم ، بی عقل و ضعیف بودی
ولی فقط نگاه میکرد ، عذاب وجدان گرفتم و گفتم
_ ایقسم موش مرده مره سیل نکو ، بگو چی گپ شده؟ مطمئن هستم میتانم کمکت کنم
دلارام چشم شه روی بازویش کشید تا اشکش پاک شده ، با صدای گرفته از اعماق دریا گفت
_ خسته هستم، میخایم بخوابم ، تا صد سال سیاه چشم باز نکنم ،کسی ره نبینم ، کسی نباشه ،آدمیزادی در اطرافم نباشه، تاریکی مطلق میخایم
آرام با انگشتم صورت شه نوازش کردم و گفتم
_ چی تره ایقدر خسته کرده چوچه؟چرا تاریکی مطلق ره به ما ترجیه میتی
_ کاش در یک خانواده غریب بدنیا میامدم، کاش خانوادیم نان به خوردن نمیداشتن ،کاش گدا میبودم ولی در ای خانه نمیبودم، نمیخایم عروسی کنم، نمیخایم عروس خانواده زرگر ها شوم، نمیخایم کسی در زندگیم دخالت کنه، نمیخایم تصمیم گیرنده زندگی مه آوین و راضیه باشن، نمیخایم تصمیم زندگی مه به همی ریشخندی گرفته شوه، مه یکی دیگه ره دوست دارم
_ همی؟بخاطر همی گپ ناچیز خودته میکشتی؟
همو قسم که اشک میریخت و به مه خیره بود گفت
_ ولی او مره نمیخایه ،عاشق است ،مره نمیبینه
_ گور پدرش، نبینه چی ببینه چی ؟ توره چیزی شوه چی اهمیتی داره؟ بعدشم تو چی کمبود داری که تره نگیره ؟از خدایش هم باشه ،دختر فامیده ،مقبول و از هر نگاه مکمل
_ گفتنش سادس ،در او خانه ، در او دانشگاه، در ای قصر ،در او بیرون هیچ جایی به مه نیست خان ،هیچکس اهمیتی به بودنم نمیته، در بین شان میشینم ولی قسمی که نیستم ،به گپم اهمیت نمیتن ،به بودنم ، به نظریاتم ، به جسمم و روحم پدرم ، مادرم ،خواهر ها ، بیدر ها هیچکس مره نمیبینه، مثل زباله هستم ،
🆒2❤1✍1👏1🕊1😍1
زالوس_پارت34
جلد_پنجم
از بودنم احساس آرامش نمیکنن ،خودمه کثیف فکر میکنم، حتی اشک هایم زیر نظرم گناه هستن، مه ای آدم پیش رویت نبودم ،آرام و سر به زیر ، خاموش ، بدون دخالت در زندگی کسی ، ولی مره نماندن ،راضیه و آوین بجایم تصمیم گرفتن خان، به پدرم جواب مثبت دادن تا خواستگاری ره قبول کنه ، چی کنم ؟ غیر خودکشی کار دیگی میتانم بکنم؟
_ آوین و راضیه چی کردن ؟
دوباره مثل قبل اشک های شه پاک کرد و گفت
_ در خانه ما بودن که اونا خواستگار آمدن ، راضیه هم اوقدر نه ولی آوین به پدرم گفت مه خام هستم و ضرورت نیست نظری بتم که در آینده پشیمان شوم ، در صورتی که فقط دو سال تفاوت سنی داریم ، گفت دختر است و نمیفامه چی به نیکش است و چی به بدش ، گفت تو که بتیش مه چیزی گفته نمیتانم
_ آوین گفت؟
_ حتی سر و صدای دیگه هم سرم کرد ، آوین پیامبر خانه ما تعیین شده ، به پدرم هم او خواستگاری میره ، مه چقدر ناچیز هستم ؟ چقدر که آوین تصمیم مره میگیره ، اصلا آوین چی داره که همگی به گپش هستن؟چرا همگی به گپ هایش احترام میمانن؟ چی داره که مه ندارم؟
دستی روی موهایش کشیدم و گفتم
_ وقتی کلان ها به تصمیم یکی احترام ماندن به معنی درست بودن او تصمیم نیست ، سن بزرگ یکی به معنی عاقل بودن نیست چوچه جان، مطمئناً آوین هم به خوبی تو فکر میکرده، در غیر صورت حتی آوین هم باشه بره اول به خود تصمیم بگیره ، اول خودشه بسازه باز به دیگرا ، هر چقدرم که آدم فامیده باشه باز هم دلیل نمیشه به ای که در زندگی تو یا کسی دیگه مداخله کنه و تصمیم بگیره
دلارام _ولی پدرم ای گپ هاره نمیفامه، مهم هم نیست برش، اصلا اهمیتی نمیته ، ماره آدم حساب نمیکنه
_ گور پدر پدرتم ، میفامی چرا گفتن هر خانمی به یک مرد نیاز داره که پشتش باشه؟ چون در مقابل مرد های دیگه ازش حفاظت کنه ، پدر ته بان به مه ، یا ریان یا صدرا و زکریا، ولی آوین ره اجازه نته به تو تصمیم بگیره،در قصه سنش هم نشو ، دیدی رویت پای مانده میشه پای ره بشکنان ، حتی اگه پدرت باشه
_ تو چی؟ اگه آوین ره ناراحت کنم تو ناراحت نمیشی
کمی جابجا شدم ، معلوم بود دلارام بو های برده پس مطمئن گفتم
_ ای که تره زیر پا میکنه دلیل نمیشه که سرش افتخار کنم ، حالی هم که گذشته مه خودم همرایش گپ میزنم تا بین تو و پدرت یا هر کس دیگی مداخله نکنه ،هیچ کسی جز خدا ارزش یک قطره اشک توره نداره ، خودت باید ای ره بفامی ، صبح نه دیگه صبح داکتر میشی و آدم های بسیاری بخاطر خوب شدن پیش تو میاین ولی اول خودته آرام کو و خوب شو
_ تو همرای آوین گپ هم بزنی او کار خودشه میکنه ، میفامم
_ بانش به مه ، اگه بار دیگه گپ زد بیا و بگو اویس دروغ گفته بودی
_ متاسف هستم
_ بخاطر که تصمیم داشتی به خودت آسیب بزنی؟
_ بخاطر که باعث شدم سرت به درد بیایه ، حس میکنم برم احسان کردی
_ احسان ره به خودت کو و خودته نکش ، منحیث استاد تجربه برت میگم بعداً هزار بار خدا ره شکر میکشی که ای اشتباه ره نکردی ، فقط به خودت اعتماد کو و به گپ مفت کسی اهمیت نته ، راه برد همی است
_ میشه...بانش ، زنده باشی ، باز هم متاسف هستم
_ چی میشه؟ گپ ته راحت بزن
_ بانش ، بهتر است برین ، کسی ببینه خوب نمیشه
_ دیگه سرت اعتماد ندارم
_ تا چی وقت بالای سرم ایستاد میباشین
_ تا وقتی عاقل شوی ،اگه بخاطر فشار های خانواده خودکشی میکردم حالی استخوانم هم نمیماند، مه که عین اندر بودم ، تو هنوز اصلی شان هستی
بلند شدم و گفتم
_ بخیز ، برو پیش مادرت
_ نیست
_ فراموش کرده بودم ، برو پیش حمیده ، در اتاقش تنها است
_ نمیخایم برم
دست شه گرفته و آرام بلندش کردم ، دو تا زدم به پیشانیش و گفتم
_ مره بچه کاکایت نبین بچه عمه هم نبین ، هر وقت چیزی ضرورت داشتی به مه بگو ، بی قید و شرط و شرمیدن های دخترانه ، فامیدی؟
دلارام _ هر وقت؟
_ هر وقت ، تو چوچه هستی ، وقت مه نمیگیری
وسط گریه ها لبخند محوی زد و گفت
_ یعنی ای گپ ره بخاطر که حالی دلت سوخته نمیگی؟
_ نه
_ یعنی وقتی زنگ بزنم و بگویم اویس خان بیا که فقط دو کلمه گپ دارم از سر کارت میخیزی میایی؟
_ مه خان هستم ، مطمئناً میتانم هر وقت دلم شد صحنه ره ترک کنم
_ مطمئن شدم
دو سه تا آرام با سر انگشت هایم زدم روی کومیش و گفتم
_ برو پیش حمیده و با اعصاب آرام بخواب ، فردا به گپ زدن وقت داریم ، اینا ره هم مه جمع میکنم
_ مه خودم جمع میکنم
_ فقط برو
دلارام چند ثانیه برم نگاه کرد و آرام از اتاق بیرون شد ،فکر میکردم حرکات آوین فقط با مه و بچها ای قسم است ولی حالی که میبینم در مقابل همگی بی رحمانه عمل میکنه....
🆒2❤1✍1👏1🕊1😍1
≤ حمیده _ میگم نصف شب بیخی وضعیتش خراب ، رویش کبود شدگی بود ، حالی هم در اتاق است
_ فامیدم حمیده ، گفتم به کسی چیزی نگو
_ نمیگم ولی حداقل به مه بگو
_ مشکلش شخصی بود ، ربطی به مه و تو نداره ، دیگه هم ای موضوع ره یاد نکو ، آوین کجاست ؟
حمیده _ پیش آقابزرگ بود ، خواسته بودش ، چرا پیشانیت ترش است ؟
_ بچیت کجاست؟
_ صدرا خان بردنش بیرن
سر تکان دادم و گفتم
_ صحیح است ، مه رفتم
_ سوال کردم
بی توجه به گپش راه مه گرفتم و رفتم طرف بالا که بالای زینه آقابزرگ پیش رویم آمد و گفت
_ وقت غذای چاشت است ، بیا سر میز
_ شما بفرمایین مه هم میایم
آقابزرگ آرام از زینه ها رفت پایین و مه رفتم طرف اتاقش ، داخل که شدم دیدم آوین با عینک های زره بینیش خیره است به ورق ها ، با دیدن ما بلند شد و همو قسم که ورق ها ره جمع میکرد گفت
_ برت یاد ندادن در بزنی؟
_ در اتاق آقابزرگ از تو اجازه بگیرم
رفتم داخل و در ره بستم ، آوین تا خاست بره بیرون بازوی شه کش کردم و گفتم
_ بیا ، کارت دارم
زود دست شه کشید عقب و گفت
_ بگو
_ حوصله اراجیف بافی ره ندارم ، فقط برت میگم در زندگی مردم مداخله نکو
_ منظورت چیست
_ دری گفتم ، تره به موضوعات خانوادگی و آینده مردم غرض نیست، پس کوشش کو خود ته دور بگیری آوین
_ ده و درخت چی ؟ گپ ته واضح بزن
یک قدم رفتم نزدیکش و گفتم
_ خو؟
سینه سپهر کرد و گفت
_ ها
_ خی گوشکو ، تره به خواستگاری دلارام غرض نیست ،نه به درسش ، نه به زندگیش نه به همسر آیندیش ، بجای اختلاط با رحمت ، به زندگی خودت برس ،تو زن رحمت نیستی ، خواهر زادیش هستی ، پس حد ته بفام
پوزخندی زد و گفت
_ اینا ره دلارام شیطانی کرده؟ زود خبر چینی کرده در شنگ چادرش بسته کرد به تو آورد
_اهمیتی نداره ، تو فقط در حدت باش ، همی
_ مه از تو نخاستیم که برم حد تعیین کنی ، پس در قدم اول خودت در حدت باش ، بر علاوه ، او گپ مامایم بود نه مه
_ خواستگاری رفتن به رحمت چی ؟
_ او مامایم است ، ضرورت باشه پشت میلیون نفر برش خواستگاری میرم
پوزخندی زدم و متعجب گفتم
_ کی به تو حق شه داده او او وقت؟
_خودم ،مامایم
_ مامایت گ*ه خورده همرای تو یکجای ، کلنگک بی معنی نکو و مثل آدم گپه بشنو ، مثل اولاد آدم سر جایت بشین آوین
آوین متعجب گفت
_ اصلا کی به تو حق داده که پیش رویمه ایستاد هستی و یکه به دو میکنی؟ تره چی به دلارام
_ آوین ، خودت باش ، از ای شخصیت مسخره که به خودت جور کردی فاصله بگیر ، نمی زیبیت
_ مه چیز دورغی نساختیم ، همی که است ، هر وقت هم ضرورت باشه تصمیم میگیرم و به تصمیمش احترام میمانم
بازوی شه چنگ زدم و بشدت فشار دادم تا حدی که دردش گرفت و صورتش جمع شد ، از لای دندان گفتم
_ بشین سر جایت ، ایقدر هوایی هم نشو
با سر تقی بدون ابرو خم دادن شانه داد و گفت
_ مه سر جایم هستم ، تو باید بری سر جای خودت
دوباره بشدت تکانش دادم و با تمام خشمم گفتم
_ از چی وقت ایقدر بی وجدان و بی حیا شدی؟ بخاطر ای حرکات وقیحانه تو نزدیک بود دلارام خودشه بکشه ، چی در خودت دیدی که باعث میشی یکی از جان و روح خود از دست تو تیر شوه آوین
متعجب گفت
_ چی؟
_ موش مردگی نکو ، تو هیولای کثیفی هستی ، خودته آدم کو ، همرای هرکس کردی همرای دلارام نکو ، او مثل تو عقده ای نیست ، یک خاشه اشتک است
_ مه عقده ای هستم ؟
_ نیستی؟ بخاطر دیده شدن و مهم بودن خودت و جلب توجه منحیث کی دلارامه به شوهر میتی؟
با صدای بلند گفت
_ چون او تره میخایه و تره دوست داره، فکر کردی چرا هر بار در جمع به تو چشم میدوزه و مخاطب گپ هایش تو هستی ، اگه به زندگی خودش بچسپه تره رها میکنه
_ چرا ایقدر ساده هستی ، هر کس که به مه سلام بته به معنی دوست داشتنم نیست
_ خودته به خریت نزن اویس ، کور هستی ؟ حرکات شه نمیبینی؟ نمیبینی پیش روی تو چقسم دست از پا خطا میکنه
_ به همی خاطر رفتی ینگه ره تبا کنی ؟ شوهر دلارام ره میتانم قبول کنم مگم زن دادن رحمت چی
_ نمیفامم ، خودم هم نمیفامم چرا رفتم ،اصلا خوب کردم ، شاید احمق شدم و شایدم بی وجدان
_ نشو ، نباید شوی ، عاقلانه رفتار کو ، به شاید شاید همی حالی زندگی تباه داری ، مه همیشه فکر میکردم تو فرق میکنی آوین ، خودت و طرز فکرت از ای خانواده متفاوت است ولی هر روز بیشتر نا امیدم میکنی ، هر روز بیشتر خودته با ای تصمیم های پوچت تحقیر میکنی و صورت کثیف ته نشان میکنی
_ کسی که مره تحقیر کرد تو هستی ، تو با تمام حرکاتت ، اگه کارم به اینجه کشیده شده هم گناه تو است ، حرکات و زندگی پر از لجن تو باعث شد مه ای رقم شوم و تصمیمات احمقانه بگیرم ، ترس از دست دادن تو باعث شده بود دیوانه شوم ، ولی حالی راه احمقانه ره پیش گرفتیم ، خدا لعنتت کنه اویس
لایک فراموش نشه دوستا 🙏🙂🌹
_ فامیدم حمیده ، گفتم به کسی چیزی نگو
_ نمیگم ولی حداقل به مه بگو
_ مشکلش شخصی بود ، ربطی به مه و تو نداره ، دیگه هم ای موضوع ره یاد نکو ، آوین کجاست ؟
حمیده _ پیش آقابزرگ بود ، خواسته بودش ، چرا پیشانیت ترش است ؟
_ بچیت کجاست؟
_ صدرا خان بردنش بیرن
سر تکان دادم و گفتم
_ صحیح است ، مه رفتم
_ سوال کردم
بی توجه به گپش راه مه گرفتم و رفتم طرف بالا که بالای زینه آقابزرگ پیش رویم آمد و گفت
_ وقت غذای چاشت است ، بیا سر میز
_ شما بفرمایین مه هم میایم
آقابزرگ آرام از زینه ها رفت پایین و مه رفتم طرف اتاقش ، داخل که شدم دیدم آوین با عینک های زره بینیش خیره است به ورق ها ، با دیدن ما بلند شد و همو قسم که ورق ها ره جمع میکرد گفت
_ برت یاد ندادن در بزنی؟
_ در اتاق آقابزرگ از تو اجازه بگیرم
رفتم داخل و در ره بستم ، آوین تا خاست بره بیرون بازوی شه کش کردم و گفتم
_ بیا ، کارت دارم
زود دست شه کشید عقب و گفت
_ بگو
_ حوصله اراجیف بافی ره ندارم ، فقط برت میگم در زندگی مردم مداخله نکو
_ منظورت چیست
_ دری گفتم ، تره به موضوعات خانوادگی و آینده مردم غرض نیست، پس کوشش کو خود ته دور بگیری آوین
_ ده و درخت چی ؟ گپ ته واضح بزن
یک قدم رفتم نزدیکش و گفتم
_ خو؟
سینه سپهر کرد و گفت
_ ها
_ خی گوشکو ، تره به خواستگاری دلارام غرض نیست ،نه به درسش ، نه به زندگیش نه به همسر آیندیش ، بجای اختلاط با رحمت ، به زندگی خودت برس ،تو زن رحمت نیستی ، خواهر زادیش هستی ، پس حد ته بفام
پوزخندی زد و گفت
_ اینا ره دلارام شیطانی کرده؟ زود خبر چینی کرده در شنگ چادرش بسته کرد به تو آورد
_اهمیتی نداره ، تو فقط در حدت باش ، همی
_ مه از تو نخاستیم که برم حد تعیین کنی ، پس در قدم اول خودت در حدت باش ، بر علاوه ، او گپ مامایم بود نه مه
_ خواستگاری رفتن به رحمت چی ؟
_ او مامایم است ، ضرورت باشه پشت میلیون نفر برش خواستگاری میرم
پوزخندی زدم و متعجب گفتم
_ کی به تو حق شه داده او او وقت؟
_خودم ،مامایم
_ مامایت گ*ه خورده همرای تو یکجای ، کلنگک بی معنی نکو و مثل آدم گپه بشنو ، مثل اولاد آدم سر جایت بشین آوین
آوین متعجب گفت
_ اصلا کی به تو حق داده که پیش رویمه ایستاد هستی و یکه به دو میکنی؟ تره چی به دلارام
_ آوین ، خودت باش ، از ای شخصیت مسخره که به خودت جور کردی فاصله بگیر ، نمی زیبیت
_ مه چیز دورغی نساختیم ، همی که است ، هر وقت هم ضرورت باشه تصمیم میگیرم و به تصمیمش احترام میمانم
بازوی شه چنگ زدم و بشدت فشار دادم تا حدی که دردش گرفت و صورتش جمع شد ، از لای دندان گفتم
_ بشین سر جایت ، ایقدر هوایی هم نشو
با سر تقی بدون ابرو خم دادن شانه داد و گفت
_ مه سر جایم هستم ، تو باید بری سر جای خودت
دوباره بشدت تکانش دادم و با تمام خشمم گفتم
_ از چی وقت ایقدر بی وجدان و بی حیا شدی؟ بخاطر ای حرکات وقیحانه تو نزدیک بود دلارام خودشه بکشه ، چی در خودت دیدی که باعث میشی یکی از جان و روح خود از دست تو تیر شوه آوین
متعجب گفت
_ چی؟
_ موش مردگی نکو ، تو هیولای کثیفی هستی ، خودته آدم کو ، همرای هرکس کردی همرای دلارام نکو ، او مثل تو عقده ای نیست ، یک خاشه اشتک است
_ مه عقده ای هستم ؟
_ نیستی؟ بخاطر دیده شدن و مهم بودن خودت و جلب توجه منحیث کی دلارامه به شوهر میتی؟
با صدای بلند گفت
_ چون او تره میخایه و تره دوست داره، فکر کردی چرا هر بار در جمع به تو چشم میدوزه و مخاطب گپ هایش تو هستی ، اگه به زندگی خودش بچسپه تره رها میکنه
_ چرا ایقدر ساده هستی ، هر کس که به مه سلام بته به معنی دوست داشتنم نیست
_ خودته به خریت نزن اویس ، کور هستی ؟ حرکات شه نمیبینی؟ نمیبینی پیش روی تو چقسم دست از پا خطا میکنه
_ به همی خاطر رفتی ینگه ره تبا کنی ؟ شوهر دلارام ره میتانم قبول کنم مگم زن دادن رحمت چی
_ نمیفامم ، خودم هم نمیفامم چرا رفتم ،اصلا خوب کردم ، شاید احمق شدم و شایدم بی وجدان
_ نشو ، نباید شوی ، عاقلانه رفتار کو ، به شاید شاید همی حالی زندگی تباه داری ، مه همیشه فکر میکردم تو فرق میکنی آوین ، خودت و طرز فکرت از ای خانواده متفاوت است ولی هر روز بیشتر نا امیدم میکنی ، هر روز بیشتر خودته با ای تصمیم های پوچت تحقیر میکنی و صورت کثیف ته نشان میکنی
_ کسی که مره تحقیر کرد تو هستی ، تو با تمام حرکاتت ، اگه کارم به اینجه کشیده شده هم گناه تو است ، حرکات و زندگی پر از لجن تو باعث شد مه ای رقم شوم و تصمیمات احمقانه بگیرم ، ترس از دست دادن تو باعث شده بود دیوانه شوم ، ولی حالی راه احمقانه ره پیش گرفتیم ، خدا لعنتت کنه اویس
لایک فراموش نشه دوستا 🙏🙂🌹
👏2🆒2✍1❤1🕊1😍1
درود بفرست ان شاءالله شفاعتش نصیبت 🫀🫴*اللَّهُــمَّ صَلِّ وَسَـــلِّمْ وَبَارِكْ على نَبِيِّنَـــا مُحمَّد♥️*🤲🏻♦️
❤5
*«ما به ندرت دربارهی آنچه که داریم فکر میکنیم، در حالی که پیوسته در اندیشهی چیزهایی هستیم که نداریم ...»*
*
*
❤1👏1🕊1😍1🆒1