Forwarded from سوژه
کتاب فردگرایی و فلسفه علوم اجتماعی اثر مورای روتبارد یکی از آثار مهم در حوزه فلسفه و نظریههای اجتماعی است که دیدگاههای اقتصادی و فلسفی فردگرایانه را بررسی میکند. در این کتاب، روتبارد از منظر فردگرایی لیبرالی به نقد و تحلیل فلسفههای اجتماعی موجود پرداخته و اصول بنیادین فردگرایی را در درک و تبیین رفتار انسانی، نهادهای اجتماعی و نظم اجتماعی تبیین میکند.
این کتاب بهطور کلی یک دفاع از آزادی فردی و نقد سیستمهای جمعگرایانه است و از این رو برای کسانی که به فلسفه سیاسی و اجتماعی با گرایشات فردگرایانه علاقه دارند، یک اثر مهم و تاثیرگذار است.
ترجمهی مهران خسروزاده
📌 إِنَّهُ حَكِيمٌ عَلِيمٌ
https://t.me/Denationalizedmoney
این کتاب بهطور کلی یک دفاع از آزادی فردی و نقد سیستمهای جمعگرایانه است و از این رو برای کسانی که به فلسفه سیاسی و اجتماعی با گرایشات فردگرایانه علاقه دارند، یک اثر مهم و تاثیرگذار است.
ترجمهی مهران خسروزاده
📌 إِنَّهُ حَكِيمٌ عَلِيمٌ
https://t.me/Denationalizedmoney
ماهیت دولت، بهمثابه سازمانی تبهکار ، هیچکجا به قوت و هوشمندی این متن از لیساندر اسپونر توصیف نشده است:
درست است که نظریه قانون اساسی ما این است که تمامی مالیاتها به صورت داوطلبانه پرداخت شوند و مطابق آن دولت ما یک شرکت بیمه دو طرفه است که همه مردم با یکدیگر و داوطلبانه وارد آن شدهاند... اما این نظریه با آنچه در عمل اتفاق میافتد به کلی متفاوت است. واقعیت این است که دولت، همچون یک دزد سر گردنه، به افراد میگوید: «یا پولت یا زندگیات.» و اگر نگوییم همه مالیاتها، بیشتر آنها تحت اجبار این تهدید پرداخت میشوند.
البته دولت واقعا مانند یک دزد سرگردنه در جایی خلوت برای کسی کمین نمیکند، سر راه او را نمیگیرد، اسلحه روی شقیقهاش نمیگذارد و جیبهایش را نمیگردد. اما دزدی دولت کم از این گونه دزدی ندارد و به مراتب از آن رذیلانهتر و شرمآورتر است.
دزد سرگردنه مسئولیت خطر و جرم اقدامش را خود بر عهده میگیرد. او تظاهر نمیکند که حقی نسبت به پول شما دارد، یا که قصد دارد پول شما را به نفع خودتان خرج کند. او جز دزد بودن به چیزی تظاهر نمیکند. او آنقدرها هم گستاخ نشده که ادعا کند صرفا یک محافظ است که تنها برای اینکه بتواند از مسافران خیرهسر محافظت کند برخلاف میلشان از آنها پول میگیرد؛ خیرهسرانی که احساس میکنند قادرند کاملا از خودشان محافظت کنند یا قدر نظام حفاظتی خاص او را نمیدانند. او عاقلتر از آن است که مشاغل این چنینی داشته باشد. علاوه براین، او وقتی پول شما را میدزدد، همانطور که خودتان نیز مایلید، رهایتان میکند. او فرض نمیکند که به خاطر حفاظتی که برایتان فراهم میکند حاکم به حق شماست، و به همین خاطر اصرار ندارد که برخلاف میلتان شما را در طول مسیر دنبال کند. او حفاظت از شما را به گونهای ادامه نمیدهد که امر کند در مقابلش سر تعظیم فرود بیاورید و به او خدمت کنید، به انجام کاری ملزم و از انجام کاری دیگر منعتان نمیکند، هروقت به نفعش است یا که دلش میخواهد پول بیشتری از شما نمیدزد، برچسب،یاغی، خائن و دشمن کشورتان به شما نمیزند و وقتی اقتدارش را زیر سوال بردید یا در مقابل خواستههایش مقاومت کردید، بی هیچ عطوفتی شما را تیرباران نمیکند. او بسیار محترمتر از آن است که مرتکب چنین فریبکاریها، اهانتها و شرارتهایی شود. بهطور خلاصه، او علاوه بر دزدی از شما، نمیکوشد تا شما را فریفته یا برده خود کند.
📚 اخلاقِ آزادی
✍ مورای روتبارد
درست است که نظریه قانون اساسی ما این است که تمامی مالیاتها به صورت داوطلبانه پرداخت شوند و مطابق آن دولت ما یک شرکت بیمه دو طرفه است که همه مردم با یکدیگر و داوطلبانه وارد آن شدهاند... اما این نظریه با آنچه در عمل اتفاق میافتد به کلی متفاوت است. واقعیت این است که دولت، همچون یک دزد سر گردنه، به افراد میگوید: «یا پولت یا زندگیات.» و اگر نگوییم همه مالیاتها، بیشتر آنها تحت اجبار این تهدید پرداخت میشوند.
البته دولت واقعا مانند یک دزد سرگردنه در جایی خلوت برای کسی کمین نمیکند، سر راه او را نمیگیرد، اسلحه روی شقیقهاش نمیگذارد و جیبهایش را نمیگردد. اما دزدی دولت کم از این گونه دزدی ندارد و به مراتب از آن رذیلانهتر و شرمآورتر است.
دزد سرگردنه مسئولیت خطر و جرم اقدامش را خود بر عهده میگیرد. او تظاهر نمیکند که حقی نسبت به پول شما دارد، یا که قصد دارد پول شما را به نفع خودتان خرج کند. او جز دزد بودن به چیزی تظاهر نمیکند. او آنقدرها هم گستاخ نشده که ادعا کند صرفا یک محافظ است که تنها برای اینکه بتواند از مسافران خیرهسر محافظت کند برخلاف میلشان از آنها پول میگیرد؛ خیرهسرانی که احساس میکنند قادرند کاملا از خودشان محافظت کنند یا قدر نظام حفاظتی خاص او را نمیدانند. او عاقلتر از آن است که مشاغل این چنینی داشته باشد. علاوه براین، او وقتی پول شما را میدزدد، همانطور که خودتان نیز مایلید، رهایتان میکند. او فرض نمیکند که به خاطر حفاظتی که برایتان فراهم میکند حاکم به حق شماست، و به همین خاطر اصرار ندارد که برخلاف میلتان شما را در طول مسیر دنبال کند. او حفاظت از شما را به گونهای ادامه نمیدهد که امر کند در مقابلش سر تعظیم فرود بیاورید و به او خدمت کنید، به انجام کاری ملزم و از انجام کاری دیگر منعتان نمیکند، هروقت به نفعش است یا که دلش میخواهد پول بیشتری از شما نمیدزد، برچسب،یاغی، خائن و دشمن کشورتان به شما نمیزند و وقتی اقتدارش را زیر سوال بردید یا در مقابل خواستههایش مقاومت کردید، بی هیچ عطوفتی شما را تیرباران نمیکند. او بسیار محترمتر از آن است که مرتکب چنین فریبکاریها، اهانتها و شرارتهایی شود. بهطور خلاصه، او علاوه بر دزدی از شما، نمیکوشد تا شما را فریفته یا برده خود کند.
📚 اخلاقِ آزادی
✍ مورای روتبارد
👍9👎1
Forwarded from Paleolibertarianism
" هر بُعد زشت و خشن از بیعدالتیای که علیه اقلیتهای نژادی یا دینی اعمال میشود، امروز دارد علیه تاجران و صاحبان کسبوکار انجام میگیرد — با این حال همان صداهایی که با خشم علیه تبعیض نژادی فریاد میزنند، در برابر این صحنه سکوت میکنند، یا بدتر از آن، کف میزنند و تشویق میکنند؛ گویی که سودآوری یک جرم است و موفقیت یک گناه اخلاقی. "
#آین_رند
[@Paleolibertarianizm]
آین رند؛ سخنرانی اقلیت تحت آزار آمریکا: تجارت بزرگ 1961
#آین_رند
[@Paleolibertarianizm]
👍3
از امتگرایی تا ملیگرایی؛ اما فرد کجاست؟
پنجاه سال، حکومت ایران با پرچم امتگرایی جلو رفت؛ دینی، ایدئولوژیک، فراملی.
حالا بعد از حمله اسرائیل و موج بحران، حس ملیگرایی داره تقویت میشه.
اما یه چیز تو هر دو گم شده: فرد.
در امتگرایی، فرد باید برای امت فدا بشه.
در ملیگرایی افراطی هم، فرد باید در خدمت ملت باشه.
نتیجه؟
حق انتخاب، سبک زندگی، صدای مستقل...
همش زیر سایهی کل ناپدید میشه.
تا وقتی سیاست جمعگرا باشه چه مذهبی، چه ملی
فردگرایی یه رؤیاست؛ و حقوق فرد، چیزی برای لگدمال شدن.
پنجاه سال، حکومت ایران با پرچم امتگرایی جلو رفت؛ دینی، ایدئولوژیک، فراملی.
حالا بعد از حمله اسرائیل و موج بحران، حس ملیگرایی داره تقویت میشه.
اما یه چیز تو هر دو گم شده: فرد.
در امتگرایی، فرد باید برای امت فدا بشه.
در ملیگرایی افراطی هم، فرد باید در خدمت ملت باشه.
نتیجه؟
حق انتخاب، سبک زندگی، صدای مستقل...
همش زیر سایهی کل ناپدید میشه.
تا وقتی سیاست جمعگرا باشه چه مذهبی، چه ملی
فردگرایی یه رؤیاست؛ و حقوق فرد، چیزی برای لگدمال شدن.
👍14👎1
پرده اول
جنگ، برنامهریزی ملی را تحمیل
میکند...
دولت مصمم شده است اقتصاد را شکوفا کند و ملت برای افزایش قدرت بسیج دولت، با خرسندی از آزادیاش چشمپوشی کرده است. ملت میداند که باید کاری کند که کشور از محاصره دشمنان خلاص شود. همه نیروهای کشور توسط برنامهریزی دولتی بسیج شدهاند تا ملت را غرق سعادت و رفاه کنند. میخواهند همه شاغل باشند و برابر.
پرده دوم
هواداران ادامه برنامهریزی پرشمارند...
پیش از آنکه جنگ پایان یابد، بحثها بر سر ایجاد «کمیته تولید در عصر صلح» در میگیرد. برنامهریزان عصر جنگ که میخواهند قدرت خود را در زمان صلح هم حفظ کنند، مشوق ایده کمیته تولید میشوند.
پرده سوم
برنامهریزان وعده بهشت میدهند...
طرحی دلربا آماده میشود که هدف آن بهبود زندگی کشاورزان و کارگران صنعتی است. روستاها و شهرها به وجد میآیند که «اینک چراغ معجزه، مردم!» حالا وقت اجراست: برنامهریزان انتخاب میشوند و کارها به آنها سپرده میشود.
پرده چهارم
آرمانشهر نه این است و نه آن...
قانونگذاران، در میان هلهله و استقبال مردم و خوش و بش همکاران بر کرسیهای قانونگذاری جلوس میکنند. اما حالا دیگر وحدتی در کار نیست، زیرا جنگ پایان یافته و وحدت را با خود برده است. برنامهریزان هریک با برنامه خود آمده و برنامه دیگران را به هیچ میانگارد: اینک منم!
پرده پنجم
مردم برنامه را نمیپسندند...
برنامهریزان دولتی پس از ماهها تلاش سرانجام برنامه سعادت و رفاه ملت را آماده میکنند، اما ملت آن را نمیپذیرد. آنچه را دهقان میپذیرد، کارگر نمیخواهد و برعکس برنامه ملی که قرار بوده نقطه امید مردم باشد با مخالفت آنان روبهرو میشود.
پرده ششم
زور بگویم یا نگویم...
بیشتر برنامهریزان ملی آرمانخواهانی خوشقلب هستند. در سر آرزوی ایجاد بهشت زمینی میپرورانند و در دل مهر تودهها را. حالا ماندهاند چه کنند. اگر برنامه سعادت را به انتخاب آزادانه مردم بسپارند رای نمیآورد؛ اگر به زور متوسل شوند در حق ولی نعمتهای خود جفا کردهاند. دو دلی و دو دستگی برنامهریزان شروع میشود و طرحها یکی پس از دیگری از راه میرسند.
پرده هفتم
مردم را مجبور به فهمیدن میکنند...
مردم، برنامه سعادت و رفاه دولت را پس میزنند و دولت میکوشد به آنان بفهماند که نجات و رستگاریشان در پذیرش همین برنامه است. دستگاههای تبلیغاتی عریض و طویل با پول مردم که در خزانه دولت است، تشکیل میشود. هدف این دستگاه تبلیغاتی این است که مردم را وادار به فهمیدن کند: آنان باید متقاعد شوند که یک جور فکر کنند.
پرده هشتم
هجوم به شعور مردم آغاز میشود...
استدلالهای دستگاه تبلیغاتی اثر نمیکند و هجوم بیامان خطابهها به مردم آغاز میشود. حالا حزب سیاسی برنامهریزان با کادرهای بیسواد به میدان میآید و بمباران ذهنی مردم شدت میگیرد. حرفهایی که مبنای استدلالی ندارند، بر اثر تکرار در اذهان فرو میرود و به عادت ذهنی تبدیل میشود. یکی میپذیرد و دیگری چیزی غیر از آن حرفها نمیداند و...
پرده نهم
موج برمیگردد...
برنامهریزان برنامههای سرهمبندی شده را با فشار پیش میبرند و آشفتگیهای اقتصادی بیشتر میشود. همه زیان میکنند و دولت ناتوان از تولید است. دست فعالان بخش خصوصی بسته است و مصرف کنندگان در به در به دنبال کالاهای مورد نیاز خود میگردند. هرچه بیشتر میگردند. کمتر میجویند، حالا مردم میگویند: برنامهریزان کاری از پیش نمیبرند.
پرده دهم
سوپرمن بیاید...
ذهن مردم زیر بمباران تبلیغات، در جستجوی سعادت است. برنامهریزان هم از اجرای برنامههای خود ناتوانند و برای اجرای برنامههای خود به زور بیشتری نیاز دارند. مرد قدرتمندی را از میان خود برمیگزینند تا مردم را به تمکین وادار کند. برنامهریزان با خود میگویند، وقتی سوپرمن کارش را تمام کرد، او را کنار میگذاریم.
جنگ، برنامهریزی ملی را تحمیل
میکند...
دولت مصمم شده است اقتصاد را شکوفا کند و ملت برای افزایش قدرت بسیج دولت، با خرسندی از آزادیاش چشمپوشی کرده است. ملت میداند که باید کاری کند که کشور از محاصره دشمنان خلاص شود. همه نیروهای کشور توسط برنامهریزی دولتی بسیج شدهاند تا ملت را غرق سعادت و رفاه کنند. میخواهند همه شاغل باشند و برابر.
پرده دوم
هواداران ادامه برنامهریزی پرشمارند...
پیش از آنکه جنگ پایان یابد، بحثها بر سر ایجاد «کمیته تولید در عصر صلح» در میگیرد. برنامهریزان عصر جنگ که میخواهند قدرت خود را در زمان صلح هم حفظ کنند، مشوق ایده کمیته تولید میشوند.
پرده سوم
برنامهریزان وعده بهشت میدهند...
طرحی دلربا آماده میشود که هدف آن بهبود زندگی کشاورزان و کارگران صنعتی است. روستاها و شهرها به وجد میآیند که «اینک چراغ معجزه، مردم!» حالا وقت اجراست: برنامهریزان انتخاب میشوند و کارها به آنها سپرده میشود.
پرده چهارم
آرمانشهر نه این است و نه آن...
قانونگذاران، در میان هلهله و استقبال مردم و خوش و بش همکاران بر کرسیهای قانونگذاری جلوس میکنند. اما حالا دیگر وحدتی در کار نیست، زیرا جنگ پایان یافته و وحدت را با خود برده است. برنامهریزان هریک با برنامه خود آمده و برنامه دیگران را به هیچ میانگارد: اینک منم!
پرده پنجم
مردم برنامه را نمیپسندند...
برنامهریزان دولتی پس از ماهها تلاش سرانجام برنامه سعادت و رفاه ملت را آماده میکنند، اما ملت آن را نمیپذیرد. آنچه را دهقان میپذیرد، کارگر نمیخواهد و برعکس برنامه ملی که قرار بوده نقطه امید مردم باشد با مخالفت آنان روبهرو میشود.
پرده ششم
زور بگویم یا نگویم...
بیشتر برنامهریزان ملی آرمانخواهانی خوشقلب هستند. در سر آرزوی ایجاد بهشت زمینی میپرورانند و در دل مهر تودهها را. حالا ماندهاند چه کنند. اگر برنامه سعادت را به انتخاب آزادانه مردم بسپارند رای نمیآورد؛ اگر به زور متوسل شوند در حق ولی نعمتهای خود جفا کردهاند. دو دلی و دو دستگی برنامهریزان شروع میشود و طرحها یکی پس از دیگری از راه میرسند.
پرده هفتم
مردم را مجبور به فهمیدن میکنند...
مردم، برنامه سعادت و رفاه دولت را پس میزنند و دولت میکوشد به آنان بفهماند که نجات و رستگاریشان در پذیرش همین برنامه است. دستگاههای تبلیغاتی عریض و طویل با پول مردم که در خزانه دولت است، تشکیل میشود. هدف این دستگاه تبلیغاتی این است که مردم را وادار به فهمیدن کند: آنان باید متقاعد شوند که یک جور فکر کنند.
پرده هشتم
هجوم به شعور مردم آغاز میشود...
استدلالهای دستگاه تبلیغاتی اثر نمیکند و هجوم بیامان خطابهها به مردم آغاز میشود. حالا حزب سیاسی برنامهریزان با کادرهای بیسواد به میدان میآید و بمباران ذهنی مردم شدت میگیرد. حرفهایی که مبنای استدلالی ندارند، بر اثر تکرار در اذهان فرو میرود و به عادت ذهنی تبدیل میشود. یکی میپذیرد و دیگری چیزی غیر از آن حرفها نمیداند و...
پرده نهم
موج برمیگردد...
برنامهریزان برنامههای سرهمبندی شده را با فشار پیش میبرند و آشفتگیهای اقتصادی بیشتر میشود. همه زیان میکنند و دولت ناتوان از تولید است. دست فعالان بخش خصوصی بسته است و مصرف کنندگان در به در به دنبال کالاهای مورد نیاز خود میگردند. هرچه بیشتر میگردند. کمتر میجویند، حالا مردم میگویند: برنامهریزان کاری از پیش نمیبرند.
پرده دهم
سوپرمن بیاید...
ذهن مردم زیر بمباران تبلیغات، در جستجوی سعادت است. برنامهریزان هم از اجرای برنامههای خود ناتوانند و برای اجرای برنامههای خود به زور بیشتری نیاز دارند. مرد قدرتمندی را از میان خود برمیگزینند تا مردم را به تمکین وادار کند. برنامهریزان با خود میگویند، وقتی سوپرمن کارش را تمام کرد، او را کنار میگذاریم.
پرده یازدهم
اطاعت همگانی میشود...
اوضاع آشفته، همه را متقاعد میکند که برای خروج از بینظمی، باید به همه خواستهها و تمایلات سوپرمن که حالا خیلی هم پرقدرت شده تن داد. حتی این گمان در مردمی که زمانی مخالف برنامهریزان بودند، ایجاد میشود که برای حفظ وحدت ملی، میتوان مدتی از آزادی صرف نظر کرد و همه قدرت را در اختیار حزب برنامهریزان قرار داد.
پرده دوازدهم
مرگ بر اقلیت!
حالا حزب برنامهریزان و پیشوای سوپرمن آن، تودههای پرشمار را پشت سر خود دارند. این حامیان برخی معتقدند و برخی در جستجوی نوالهای یا تامین امنیت جانی به حزب برنامهریزان پیوستهاند. این اکثریت خروشان، دیگر اقلیت مخالف را تحمل نمیکند. برای اقلیت مخالف هم معمولا نامی انتخاب میشود که متضمن تحقیر و توهین باشد و حذف آن را توجیه کند.
پرده سیزدهم
دیگر کسی مخالفت نمیکند...
حالا دیگر حکومت برنامهریزان هم حامی تودهای دارد و هم نیروی سرکوبگر پلیسی. اقلیت ناراضی که نوعا اهالی تفکرند و به اردوگاه برنامهریزان
نپیوستهاند، دیگر جرات نافرمانی ندارد. محصول نهایی اقتصاد و سیاستِ بسته و دستاورد نخستِ دولت برنامهریزان از راه میرسد: فرمانبری محض از یک در میآید و آزادی از در دیگر میرود.
پرده چهاردهم
درباره کارتان این گونه تصمیم میگیرند...
آرزوی مشاغل فراوان که برنامهریزان در ابتدای کار بشارتش را داده بودند، باد هوا میشود و بیشتر به پدیدهای تراژیک-کمیک میماند. حالا دیگر خود برنامهریزان هم در چنگالهای برنامهریزی و سوپرمن برگزیده خودشان گرفتار میشوند. اینجاست که همه به خود میآیند: برنامهریزی، نه تاکنون برای بشر ارمغانی آورده و نه از این به بعد خواهد آورد.
پرده پانزدهم
درباره مزدتان هم تصمیم میگیرند...
دولت برنامهریز میخواهد همه کارها دست خودش باشد. پس چارهای ندارد که برای همه سهمیهای در نظر بگیرد. یکی از این سهمیهها دستمزد کسانی است که برای دولتِ برنامهریز کار میکنند و چون همه به کارکنان دولت تبدیل شدهاند، برنامهریزان، خود تصمیم میگیرند که به هر کس چقدر دستمزد بپردازند. نتیجه اینکه، رخوت و رکود و بیعدالتی میآید و بهرهوری میرود.
پرده شانزدهم
برنامهریزی فکر آغاز میشود...
برنامهریزان، بدون اینکه خود خواسته باشند، نظامی استبدادی ساختهاند که در آن جایی برای سلایق گوناگون و افکار متفاوت وجود ندارد. حکومت برنامهریزان، دمادم دروغهای خود را با رسانههای انحصاریاش به سوی مردم روانه میکند و افکار و اذهان مردم تسخیر میشود.
پرده هفدهم
حالا نوبت انسان سازی است...
برنامهریزی از تولید و توزیع و مصرف کالاها آغاز میشود و به کالاهای فرهنگی و ورزش و سرگرمیهای مردم هم رسوخ میکند. همه چیز باید طبق دستورالعمل و باب میل برنامهریزان پیش برود. انسانسازی آغاز میشود و بهمنی که از آن پدید میآید، چنان پیش میرود که برنامهریزان هم نمیتوانند آن را متوقف کنند.
پرده هجدهم
عاقبت راه بندگی
برنامهریزان جهان را به دو گروه تقسیم میکنند: آنان که با ما هستند و آنان که بر ما هستند. این ایدئولوژی چنان نیرومند است که پایان شغل با پایان عمر یکی میشود. وقتی قرار است کسی از اداره یا کارخانهاش اخراج شود، مشایعتکنندگان او جوخههای مرگ هستند و مقصدش گورستان. زیرا در فرهنگ برنامهریزان، اشتباه، جرم به شماردمیرود. و بدینسان راه بندگی به پایانش میرسد.
اطاعت همگانی میشود...
اوضاع آشفته، همه را متقاعد میکند که برای خروج از بینظمی، باید به همه خواستهها و تمایلات سوپرمن که حالا خیلی هم پرقدرت شده تن داد. حتی این گمان در مردمی که زمانی مخالف برنامهریزان بودند، ایجاد میشود که برای حفظ وحدت ملی، میتوان مدتی از آزادی صرف نظر کرد و همه قدرت را در اختیار حزب برنامهریزان قرار داد.
پرده دوازدهم
مرگ بر اقلیت!
حالا حزب برنامهریزان و پیشوای سوپرمن آن، تودههای پرشمار را پشت سر خود دارند. این حامیان برخی معتقدند و برخی در جستجوی نوالهای یا تامین امنیت جانی به حزب برنامهریزان پیوستهاند. این اکثریت خروشان، دیگر اقلیت مخالف را تحمل نمیکند. برای اقلیت مخالف هم معمولا نامی انتخاب میشود که متضمن تحقیر و توهین باشد و حذف آن را توجیه کند.
پرده سیزدهم
دیگر کسی مخالفت نمیکند...
حالا دیگر حکومت برنامهریزان هم حامی تودهای دارد و هم نیروی سرکوبگر پلیسی. اقلیت ناراضی که نوعا اهالی تفکرند و به اردوگاه برنامهریزان
نپیوستهاند، دیگر جرات نافرمانی ندارد. محصول نهایی اقتصاد و سیاستِ بسته و دستاورد نخستِ دولت برنامهریزان از راه میرسد: فرمانبری محض از یک در میآید و آزادی از در دیگر میرود.
پرده چهاردهم
درباره کارتان این گونه تصمیم میگیرند...
آرزوی مشاغل فراوان که برنامهریزان در ابتدای کار بشارتش را داده بودند، باد هوا میشود و بیشتر به پدیدهای تراژیک-کمیک میماند. حالا دیگر خود برنامهریزان هم در چنگالهای برنامهریزی و سوپرمن برگزیده خودشان گرفتار میشوند. اینجاست که همه به خود میآیند: برنامهریزی، نه تاکنون برای بشر ارمغانی آورده و نه از این به بعد خواهد آورد.
پرده پانزدهم
درباره مزدتان هم تصمیم میگیرند...
دولت برنامهریز میخواهد همه کارها دست خودش باشد. پس چارهای ندارد که برای همه سهمیهای در نظر بگیرد. یکی از این سهمیهها دستمزد کسانی است که برای دولتِ برنامهریز کار میکنند و چون همه به کارکنان دولت تبدیل شدهاند، برنامهریزان، خود تصمیم میگیرند که به هر کس چقدر دستمزد بپردازند. نتیجه اینکه، رخوت و رکود و بیعدالتی میآید و بهرهوری میرود.
پرده شانزدهم
برنامهریزی فکر آغاز میشود...
برنامهریزان، بدون اینکه خود خواسته باشند، نظامی استبدادی ساختهاند که در آن جایی برای سلایق گوناگون و افکار متفاوت وجود ندارد. حکومت برنامهریزان، دمادم دروغهای خود را با رسانههای انحصاریاش به سوی مردم روانه میکند و افکار و اذهان مردم تسخیر میشود.
پرده هفدهم
حالا نوبت انسان سازی است...
برنامهریزی از تولید و توزیع و مصرف کالاها آغاز میشود و به کالاهای فرهنگی و ورزش و سرگرمیهای مردم هم رسوخ میکند. همه چیز باید طبق دستورالعمل و باب میل برنامهریزان پیش برود. انسانسازی آغاز میشود و بهمنی که از آن پدید میآید، چنان پیش میرود که برنامهریزان هم نمیتوانند آن را متوقف کنند.
پرده هجدهم
عاقبت راه بندگی
برنامهریزان جهان را به دو گروه تقسیم میکنند: آنان که با ما هستند و آنان که بر ما هستند. این ایدئولوژی چنان نیرومند است که پایان شغل با پایان عمر یکی میشود. وقتی قرار است کسی از اداره یا کارخانهاش اخراج شود، مشایعتکنندگان او جوخههای مرگ هستند و مقصدش گورستان. زیرا در فرهنگ برنامهریزان، اشتباه، جرم به شماردمیرود. و بدینسان راه بندگی به پایانش میرسد.
Forwarded from Paleolibertarianism (Mhmd Qanati)
آنارکوکاپیتالیسم
آنکپها چه میگویند؟
آنارکو-کاپیتالیسم (Anarcho-Capitalism) دیدگاهی در فلسفه لیبرتارین است که معتقد است دولت بهطور کلی غیرضروری و نامشروع است و تمام کارکردهای امنیت، عدالت و نظم را میتوان از طریق نهادهای داوطلبانه و بازار آزاد تأمین کرد.
چرا برخی لیبرتارینها کل دولت را رد میکنند؟
۱. ماهیت اجبارآمیز دولت: حتی یک دولت حداقلی برای تأمین هزینههای خود، نیاز به مالیات اجباری دارد که برخلاف اصل عدم تجاوز (NAP) است.
۲️. راهحلهای داوطلبانهٔ بهتر: امنیت، دادگاه و دفاع را میتوان از طریق آژانسهای خصوصی رقابتی تأمین کرد؛ رقابت منجر به کیفیت بالاتر و هزینه کمتر میشود.
۳️. قدرت فساد میآورد: هر نوع قدرت انحصاری (حتی محدود) تمایل به گسترش و تبدیل شدن به ابزاری برای سرکوب آزادی فردی دارد.
چگونه بدون دولت نظم برقرار میشود؟
> با قراردادهای داوطلبانه، بیمههای خصوصی، دادگاههای خصوصی و داوری.
> بازار امنیت، مشابه سایر خدمات، رقابتی و پاسخگو خواهد بود.
> افراد و انجمنها میتوانند برای حل اختلافات از دادگاههای خصوصی با قوانین پذیرفتهشدهٔ مشترک استفاده کنند.
مورای روتبارد در The Ethics of Liberty وجود دولت را اینگونه رد میکند:
«دولت هیچ حق اخلاقی برای وجود ندارد، زیرا مبتنی بر اجبار و تجاوز به مالکیت و آزادی افراد است.»
هانس هرمان هوپ در Democracy: The God That Failed نیز تحلیل میکند که:
«خصوصیسازی کامل عدالت و امنیت، تنها راه پایدار برای حفظ آزادی و مالکیت خصوصی است.»
در این زمینه میان دو گروه از لیبرتاریانیستها اختلاف نظر وجود دارد؛ مینارشیستها و آنارکوکاپیتالیستها. مینارشیسم معتقد است: دولت باید کوچک باشد اما وجود داشته باشد. درحالیکه آنارکوکاپیتالیسم میگوید: دولت بطور کامل غیرضروری و ضد اخلاق است و باید با نهادهای داوطلبانه جایگزین شود.
آنکپها دولت را رد میکنند، زیرا معتقدند: بازار آزاد و قراردادهای داوطلبانه میتوانند نظم و عدالت واقعی ایجاد کنند بدون آنکه آزادی و مالکیت افراد نقض شود.
📚 در نوشتن این مطلب از منابع زیر استفاده شده است:
1. The Ethics of Liberty, Murray Rothbard.
2. Democracy: The God That Failed, Hans Hermann Hoppe.
⚜Paleolibertarianizm
آنکپها چه میگویند؟
آنارکو-کاپیتالیسم (Anarcho-Capitalism) دیدگاهی در فلسفه لیبرتارین است که معتقد است دولت بهطور کلی غیرضروری و نامشروع است و تمام کارکردهای امنیت، عدالت و نظم را میتوان از طریق نهادهای داوطلبانه و بازار آزاد تأمین کرد.
چرا برخی لیبرتارینها کل دولت را رد میکنند؟
۱. ماهیت اجبارآمیز دولت: حتی یک دولت حداقلی برای تأمین هزینههای خود، نیاز به مالیات اجباری دارد که برخلاف اصل عدم تجاوز (NAP) است.
۲️. راهحلهای داوطلبانهٔ بهتر: امنیت، دادگاه و دفاع را میتوان از طریق آژانسهای خصوصی رقابتی تأمین کرد؛ رقابت منجر به کیفیت بالاتر و هزینه کمتر میشود.
۳️. قدرت فساد میآورد: هر نوع قدرت انحصاری (حتی محدود) تمایل به گسترش و تبدیل شدن به ابزاری برای سرکوب آزادی فردی دارد.
چگونه بدون دولت نظم برقرار میشود؟
> با قراردادهای داوطلبانه، بیمههای خصوصی، دادگاههای خصوصی و داوری.
> بازار امنیت، مشابه سایر خدمات، رقابتی و پاسخگو خواهد بود.
> افراد و انجمنها میتوانند برای حل اختلافات از دادگاههای خصوصی با قوانین پذیرفتهشدهٔ مشترک استفاده کنند.
مورای روتبارد در The Ethics of Liberty وجود دولت را اینگونه رد میکند:
«دولت هیچ حق اخلاقی برای وجود ندارد، زیرا مبتنی بر اجبار و تجاوز به مالکیت و آزادی افراد است.»
هانس هرمان هوپ در Democracy: The God That Failed نیز تحلیل میکند که:
«خصوصیسازی کامل عدالت و امنیت، تنها راه پایدار برای حفظ آزادی و مالکیت خصوصی است.»
در این زمینه میان دو گروه از لیبرتاریانیستها اختلاف نظر وجود دارد؛ مینارشیستها و آنارکوکاپیتالیستها. مینارشیسم معتقد است: دولت باید کوچک باشد اما وجود داشته باشد. درحالیکه آنارکوکاپیتالیسم میگوید: دولت بطور کامل غیرضروری و ضد اخلاق است و باید با نهادهای داوطلبانه جایگزین شود.
آنکپها دولت را رد میکنند، زیرا معتقدند: بازار آزاد و قراردادهای داوطلبانه میتوانند نظم و عدالت واقعی ایجاد کنند بدون آنکه آزادی و مالکیت افراد نقض شود.
📚 در نوشتن این مطلب از منابع زیر استفاده شده است:
1. The Ethics of Liberty, Murray Rothbard.
2. Democracy: The God That Failed, Hans Hermann Hoppe.
⚜Paleolibertarianizm
👍1
اگر والدی تحت چارچوب عدم تجاوز و آزادی فرار، مالک فرزندش باشد، در این صورت میتواند این مالکیت را به دیگری نیز انتقال دهد. او میتواند کودک را برای پرورشیافتن تحویل بدهد، یا ممکن است حقوق خود بر کودک را در یک قرارداد داوطلبانه بفروشد. به بیانی کوتاه، باید با این حقیقت مواجه شویم که در یک جامعه کاملا آزاد، بازار آزادی پررونق برای کودکان وجود خواهد داشت. این مسئله به ظاهر وحشتناک و غیرانسانی به نظر میرسد. اما تأملی دقیقتر، انسانیت متعالی چنین بازاری را آشکار میکند. چون باید متوجه باشیم همین حالا نیز بازاری برای کودکان وجود دارد، اما از آنجا که دولت فروش کودکان را به قیمت منع میکند، در حال حاضر والدین صرفاً می توانند کودکانشان را به صورت رایگان به یک آژانس فرزندخواندگی مجوزدار بدهند. این بدان معناست که در واقع هم اکنون نیز بازاری برای کودکان داریم، اما دولت در آن سقف قیمت را صفر نگه میدارد و بازار را به تعدادی از سازمان خاص و در نتیجه انحصاری محدود میسازد. کمبود شدید کالا نتیجه بازاری است که در آن قیمت توسط دولتها پایینتر از قیمت بازار نگه داشته شده باشد. تقاضا برای نوزادان و کودکان معمولا بسیار بیشتر از عرضه است، در نتیجه روزانه شاهد تراژدیهایی متعددی از بزرگسالانی هستیم که لذت بزرگ کردن فرزند توسط آژانسهای مستبد و فضول فرزند خواهندگی از آنها سلب شده است. در واقع در کنار تقاضایی عظیم و ارضاء نشده از سوی بزرگسالان و زوجها برای بزرگ کردن کودک، تعداد زیادی از کودکان اضافی و ناخواسته را مییابیم که توسط والدینشان مورد بیتوجهی یا بدرفتاری قرار گرفتهاند. با اجاره دادن به ورود بازار آزاد به مسئله کودکان این ناهماهنگی از بین خواهد رفت و امکان تخصیص کودکان و نوزادان از والدینی که آنها را دوست ندارند یا از آنها مراقبت نمیکنند به والدینی که شدیدا در آرزوی چنین فرزندانی هستند فراهم میشود، همه افراد حاضر در این فرایند، اعم از والدین طبیعی، کودکان و والدین داوطلب که
کودکان را میخرند، در چنین جامعهای وضعشان بهتر میشود.
در یک جامعه لیبرتارین مادر حقی مطلق بر بدنش دارد و از این رو حق انجام سقط را نیز دارد؛ او سرپرست-مالک فرزندانش خواهد بود؛ مالکیتی که با «ممنوعیت تجاوز به حقوق کودک» و «حق مطلق فرار یا ترک خانه در هر زمان» محدود شده است. والدین قادر خواهند بود تا حق سرپرستی خود را به هر کسی که بخواهند، به هر قیمتی که به طور متقابل مورد توافق قرار بگیرد بفروشند.
📚 اخلاقِ آزادی
✍ مورای روتبارد
کودکان را میخرند، در چنین جامعهای وضعشان بهتر میشود.
در یک جامعه لیبرتارین مادر حقی مطلق بر بدنش دارد و از این رو حق انجام سقط را نیز دارد؛ او سرپرست-مالک فرزندانش خواهد بود؛ مالکیتی که با «ممنوعیت تجاوز به حقوق کودک» و «حق مطلق فرار یا ترک خانه در هر زمان» محدود شده است. والدین قادر خواهند بود تا حق سرپرستی خود را به هر کسی که بخواهند، به هر قیمتی که به طور متقابل مورد توافق قرار بگیرد بفروشند.
📚 اخلاقِ آزادی
✍ مورای روتبارد
👏1
اقتصاد بشری و نهاد مالکیت از منبعی واحد نشئت میگیرند. مهمترین دلیل وجودی آنها در این واقعیت نهفته است که میزان موجود از آنها کمتر از مقدار مایحتاج افراد میباشد. برایناساس، پیدایش نهاد مالکیت درست همانند اقتصاد بشری، به صورت ارادی نبوده است؛ بلکه این موضوع تنها راه عملی و ممکن برای رفع مشکلاتی میباشد که به واسطه گسستگی، میان میزان احتیاجات نسبت به تمامی کالاهای اقتصادی و مقادیر موجود از آنها بر ما تحمیل شدهاند. در نتیجه، لغونهاد مالکیت بدون برطرف کردن عللی که بنا برضرورت پدیدآوردن چنین نهادی بودهاند، امری محال است. به عبارت دیگر، بدین منظور بایستی مقدار موجود از تمامی کالاهای اقتصادی به حدی افزایش یابد که احتیاجات تمامی اعضای جامعه را به طور کامل مرتفع سازد، یا اینکه کاهشی در میزان احتیاجات افراد پدید آید؛ به نحوی که کالاهای موجود کفاف رفع کامل نیازهای آنها را بدهد. حتی بدون ایجاد چنین تعادلی میان نیازمندیها و مقادیر کالاهای موجود، یک نظمِ اجتماعیِ نوین میتواند رفع نیازهای افراد مختلف را با استفاده از مقادیر کالاهای موجود تضمین کنند. این در حالی است که توزیع مجدد کالاها هرگز نمیتواند این موضوع را برطرف کند که نیازهای افراد یا اصلاً برآورده نمیشوند یا اینکه به صورت ناقص برآورده میشوند، یا اینکه مالکان کالاهای اقتصادی را در مقابل اعمال فشار احتمالی مصون دارد. بنابراین، مالکیت در این معنا، بخش لاینفکی از وجه اجتماعی اقتصادی بشری میباشد؛ به نحوی که تمامی برنامههای اصلاحات اجتماعی هرگز نمیتوانند در راستای الغای نهاد مالکیت گام بردارند، بلکه صرفاً میتوانند برنامههای خود را به سمت توزیع مناسب کالاهای اقتصادی معطوف دارند.
📚 اصول علم اقتصاد
✍ کارل منگر
📚 اصول علم اقتصاد
✍ کارل منگر
Forwarded from Paleolibertarianism (Arshia)
"باجگیر مجرم نیست. او تنها یک معامله پیشنهاد میکند: "فلان مقدار به من بده، و من دربارهی کارهایت سکوت میکنم؛ اگر ندهی، آنها را فاش خواهم کرد." او تهدید به خشونت نمیکند. او تهدید میکند که حقیقت را بگوید – یا دستکم چیزی را که باور دارد حقیقت است. چگونه میتوان گفتن حقیقت را جرم دانست؟ و چگونه میتوان گرفتن پول در برابر نگفتن حقیقت را جنایت به حساب آورد؟ باجگیر سکوت خود را میفروشد، سکوتی که حق فروش آن را دارد. قربانی باجگیری ترجیح میدهد حقیقت گفته نشود؛ او سکوت را ارزشمند میداند و در برابر آن پول میدهد. این یک مبادله داوطلبانه است. تنها بیاخلاقی در این حوزه، در خود قانونی است که باجگیری را ممنوع میکند، زیرا چنین قانونی به تجارت آزاد و رابطهی داوطلبانه تجاوز میکند. بنابراین باجگیر در واقع قهرمان ناشناختهی سرمایهداری است، زیرا ریاکاری را آشکار میکند و در بلندمدت صداقت را ارزانتر میسازد. "
#والتر_بلاک
🛡@Paleolibertarianizm
والتر بلاک؛ Defending the Undefendable, Chapter 12: The Blackmaileder
#والتر_بلاک
🛡@Paleolibertarianizm
👎4👍2
جان استوارت میل، جمله معروفی داره: استبداد شیوهای مشروع از حکومت است، وقتی با بربرها سروکار داریم، به شرط آنکه هدف، پیشرفت آنان باشد.
اگر الان این جمله رو بخونیم، شاید ناخودآگاه یاد خیلی از ما بیفته که داریم منتظر یه نفر میمونیم تا ما رو از وضعیت فعلی نجات بده و به خوشبختی برسونه.
اما قدرت ذاتاً دوست داره باقی بمونه و خیلی کم پیش میاد کسی داوطلبانه کنار بره. به همین خاطر وعدههای استبداد مصلح همیشه مشکوکن. مثال واضحش انقلاب ۱۳۵۷ بود: انقلابیون قول دادن که تمرکز قدرت و رهبری قوی، فقط یه مرحلهی گذاره برای رسیدن به آزادی و عدالت. اما در عمل، ساختاری شکل گرفت که تمرکز قدرت رو دائمی کرد و آزادیهای فردی و سیاسی محدود شد.
شاید سلطنت راهحل باشه اما حکومتی که حول یه فرد یا خانواده شکل بگیره، بالقوه ظرفیت تمرکز قدرت و بازتولید استبداد رو داره. امید بستن به شخص نیکخواه برای تضمین آزادی، ریسکش خیلی بالاست.
حتی اگر جمهوری هم کامل نباشه، حداقل کسی یا هیچ خانوادهای نمیتونه برای همیشه به زور حکومت کنه. تاریخ نشون داده که آزادی وقتی به دست میاد که قدرت محدود باشه، نه وقتی که تمرکز پیدا کنه. هیچ حکومتی، حتی جمهوری، ایدهآل آزادی نیست و باید همیشه مراقب تمرکز قدرت باشیم.
اگر الان این جمله رو بخونیم، شاید ناخودآگاه یاد خیلی از ما بیفته که داریم منتظر یه نفر میمونیم تا ما رو از وضعیت فعلی نجات بده و به خوشبختی برسونه.
اما قدرت ذاتاً دوست داره باقی بمونه و خیلی کم پیش میاد کسی داوطلبانه کنار بره. به همین خاطر وعدههای استبداد مصلح همیشه مشکوکن. مثال واضحش انقلاب ۱۳۵۷ بود: انقلابیون قول دادن که تمرکز قدرت و رهبری قوی، فقط یه مرحلهی گذاره برای رسیدن به آزادی و عدالت. اما در عمل، ساختاری شکل گرفت که تمرکز قدرت رو دائمی کرد و آزادیهای فردی و سیاسی محدود شد.
شاید سلطنت راهحل باشه اما حکومتی که حول یه فرد یا خانواده شکل بگیره، بالقوه ظرفیت تمرکز قدرت و بازتولید استبداد رو داره. امید بستن به شخص نیکخواه برای تضمین آزادی، ریسکش خیلی بالاست.
حتی اگر جمهوری هم کامل نباشه، حداقل کسی یا هیچ خانوادهای نمیتونه برای همیشه به زور حکومت کنه. تاریخ نشون داده که آزادی وقتی به دست میاد که قدرت محدود باشه، نه وقتی که تمرکز پیدا کنه. هیچ حکومتی، حتی جمهوری، ایدهآل آزادی نیست و باید همیشه مراقب تمرکز قدرت باشیم.
👍16👎14👏2
کسی است که اعدام دامین را که زیر سم اسبان لهولورده شد فراموش کند؟ اثر آن صحنههای شنیع و دلخراش بر روی مردم از بین رفتن مهربانی و برانگیختن حس انتقام است، و حکومتها با فکر غلط حکومت رعب، خود سابقهای برای مجازات ایجاد میکنند. حکومتها برای مرعوب کردن فقیرترین و دونپایهترین، افشار حکومت رعب را اجرا میکنند، و بر روان فقیرترین افشار بدخیمترین اثر را بهجا میگذارند. فقیرترین آدمها حس میکنند که هدف رعب آنها هستند، و آنها نیز به نوبهی خود نمونههای رعبی را که خود تعلیم دیدهاند، روزی بهکار میبندند.
در همه کشورهای اروپایی طبقهی عظیمی از مردم همین وضع را دارند، که در انگلستان به آنها عوامالناس میگویند. همین عوامالناس در لندن ۱۷۸۰ بودند که آتشزدنها و تخریب را مرتکب شدند، و همین عوامالناس بودند که سرهای بریده را روی نیزهها در پاریس کردند و در شهر گرداندند.
📚 حقوق انسان
✍ توماس پین
در همه کشورهای اروپایی طبقهی عظیمی از مردم همین وضع را دارند، که در انگلستان به آنها عوامالناس میگویند. همین عوامالناس در لندن ۱۷۸۰ بودند که آتشزدنها و تخریب را مرتکب شدند، و همین عوامالناس بودند که سرهای بریده را روی نیزهها در پاریس کردند و در شهر گرداندند.
📚 حقوق انسان
✍ توماس پین
👏1