Forwarded from Hidden Chat
درود راز عزیز امیدوارم حال دلتون روشن باشه. میتونید نظرتون رو راجب این افراد بگید؟
زبانم به سقف دهانم میچسبد و سرم به به سقف اتاق، نخود فرنگیها داخل دهانم و واژهها در سرم مانند میت یک کودک در تابوت پدربزرگش به این طرف، به آن طرف، به بالا و به پایین کوبیده میشوند. خدا علیه خاک، خاک علیه من، من علیه من؛ من نه برای من و برای خاک، خاک نه برای من و برای خدا، خدا نه برای خاک و تنها برای خود. سی و پنج هزار یا چهل هزار نخود فرنگی؟ گمان نمیبرم اهمیتی داشته باشد زمانی که نمیشود جوید، نمیشود قورت داد، نمیشود هضم کرد.
از غرب این خاک یک گیس بریده و دار برمیدارم، از شمال یک دامن و شال قرمز، از جنوب یک لیوان آب و شناسنامه و از شرق، یک آیه و چند کتاب مقدس. اگر همه را در مرکز به خدا بفروشم چقدر میتوانم عزت بخرم؟ چقدر شرف میشود؟ دور مینماید بتوانم جان بخرم، یک جان نزار دارم که حتی سر کودکی را به سینه مادر بازنمیگرداند، دو چشم دارم که هیچ پسری را برای پدر پیدا نمیکند، یک قلب دارم که قلب هیچ معشوقی را به قلب عاشق پس نمیدهد، یک اسم دارم که بر پیکر هیچ ناشناسی نمینشیند، یک گلو دارم که شیون هیچ خواهری را آرام نمیکند، دو پا دارم که برای یافتن هیچ جگرگوشهای کافی نیست. دو دست دارم که با هر دو دستی که بالا میرود تا بر سری فرود آید، بر سر من هم فرود میآید. نوش جانت ای خداوندگار حق و حقیقت، لذت بچسبد به تنت ای وطن راستین، دراز بکش زمین و تو آسمان، رویش.
حال من ماندهام، کتابهایم را، زندگیام را در آغوش گرفتهام و از پله به سکو و از سکو به پشتبام فرار میکنم اما خون بالاتر میآید. هرچه که با رذالتِ چنگ زدن به عباها در خانهات چیده بودی را میبرد، هرچه که دستآوردت از لیسیدن و مکیدن یک عمامه بود را میبرد، هرچه با پایین کشیدن زیر پوشت مقابل خدایان جمع کرده بودی را میبرد، خون دنبال نانی که آورده است میآید و رهایت نمیکند.
میدانم، این خاک فراموش خواهد کرد چند اسب را در خود خوابانده، آسمان شیههیشان را در هفت رذالتگاه خود محو میکند و هوا بوی یالهایشان را میبرد اما باید از گوزنها ترسید که فال خود را در نگاه مرگ خواندند، که تقصیر گلولهها را گردن گرفتند و طناب بر شاخهایشان آویختند. پوزههایشان را به هر گیاهی برخواسته از گورها کشیدند و ضرب رقص سُمهایشان، قلب اسبهای خوابیده زیر خاک را لرزاند.
در این بازار خون و شرف و نان، قلم من سلاحی در دست یک نهال برای کشتن خویش در باغچهٔ میهن بود، واژههای من سیانور زیر زبان یک رویا از آزادی بود، کاغذهای من حکم اعدام یک سفره از هیچ بود و من، من علیه من؛ من نه برای من و برای خاک، خاک نه برای من و برای خدا، خدا نه برای خاک و تنها برای خود!
از غرب این خاک یک گیس بریده و دار برمیدارم، از شمال یک دامن و شال قرمز، از جنوب یک لیوان آب و شناسنامه و از شرق، یک آیه و چند کتاب مقدس. اگر همه را در مرکز به خدا بفروشم چقدر میتوانم عزت بخرم؟ چقدر شرف میشود؟ دور مینماید بتوانم جان بخرم، یک جان نزار دارم که حتی سر کودکی را به سینه مادر بازنمیگرداند، دو چشم دارم که هیچ پسری را برای پدر پیدا نمیکند، یک قلب دارم که قلب هیچ معشوقی را به قلب عاشق پس نمیدهد، یک اسم دارم که بر پیکر هیچ ناشناسی نمینشیند، یک گلو دارم که شیون هیچ خواهری را آرام نمیکند، دو پا دارم که برای یافتن هیچ جگرگوشهای کافی نیست. دو دست دارم که با هر دو دستی که بالا میرود تا بر سری فرود آید، بر سر من هم فرود میآید. نوش جانت ای خداوندگار حق و حقیقت، لذت بچسبد به تنت ای وطن راستین، دراز بکش زمین و تو آسمان، رویش.
حال من ماندهام، کتابهایم را، زندگیام را در آغوش گرفتهام و از پله به سکو و از سکو به پشتبام فرار میکنم اما خون بالاتر میآید. هرچه که با رذالتِ چنگ زدن به عباها در خانهات چیده بودی را میبرد، هرچه که دستآوردت از لیسیدن و مکیدن یک عمامه بود را میبرد، هرچه با پایین کشیدن زیر پوشت مقابل خدایان جمع کرده بودی را میبرد، خون دنبال نانی که آورده است میآید و رهایت نمیکند.
میدانم، این خاک فراموش خواهد کرد چند اسب را در خود خوابانده، آسمان شیههیشان را در هفت رذالتگاه خود محو میکند و هوا بوی یالهایشان را میبرد اما باید از گوزنها ترسید که فال خود را در نگاه مرگ خواندند، که تقصیر گلولهها را گردن گرفتند و طناب بر شاخهایشان آویختند. پوزههایشان را به هر گیاهی برخواسته از گورها کشیدند و ضرب رقص سُمهایشان، قلب اسبهای خوابیده زیر خاک را لرزاند.
در این بازار خون و شرف و نان، قلم من سلاحی در دست یک نهال برای کشتن خویش در باغچهٔ میهن بود، واژههای من سیانور زیر زبان یک رویا از آزادی بود، کاغذهای من حکم اعدام یک سفره از هیچ بود و من، من علیه من؛ من نه برای من و برای خاک، خاک نه برای من و برای خدا، خدا نه برای خاک و تنها برای خود!
نیک بوستروم، داستان حماسیای دارد به اسم "اژدهای ستمگر" که متن بسیار عجیبی است. اژدهای داستان ابتدا وحشتناک است اما رفته رفته به یک واقعیت تبدیل میشود. کسانی پیدا میشوند که به جای زیر سوال بردن مشروعیتش، شروع میکنند به سازگار شدن با آن. اینجا جایی است که هانا آرنت میگوید:
"شر بزرگ زمانی پیروز است که پذیرفته شود و به آن عادت شود!"
اژدهای ستمگر از این قرار است که روزی روزگاری، اژدهایی ستمگر به یک پادشاهی آمد. بدنش از پولکهای ضخیم سیاهی پوشیده شده بود، چشمانش از نفرت برق میزد و از آروارههایش لجن بدبویی سرازیر بود. برخی تلاش کردند با اژدها بجنگند. کشیشان و جادوگران نفرینش کردند، اما سودی نداشت. جنگجویان با بهترین سلاحها به او حمله کردند، اما همه خاکستر شدند. پنجهها، دندانها و آتش اژدها چنان محکم و پوستش چنان سخت بود که او را شکستناپذیر میکرد.
اژدها از آدمیان طلب یک باج کرد: ده هزار مرد و زن که به قید قرعه انتخاب میشدند تا هر روز عصر پای کوه برای خورده شدن تحویل او داده شوند. پادشاهی ناتوان از مقابله با اژدها، چارهای جز پرداخت این باج خونین نداشت تا شاید بتواند این رنج را تاب بیاورد و اشتهای اژدها را سیر کند. انسانها که همیشه عادت به سازگاری دارند، اژدهای مستبد داستان را به عنوان حقیقتی از زندگی پذیرفتند. حتی باور کردند که لحظات پایانی عمر همگان در دهان اژدها خواهد بود. مگر جهان میتوانست جور دیگری باشد؟!
پادشاهی شروع کرد به آموزش کودکان که اژدها جایگاه خود را در نظام طبیعت دارد و معنای انسان بودن اصلاً یعنی اینکه در نهایت به شکم اژدها ختم بشوی. اصلاً عمر کوتاه آدمهای آن سرزمین انگیزهای است تا زندگیهای خوبی داشته باشند و اژدها با جلوگیری از رشد سریع جمعیت به پادشاهی کمک میکند. با پذیرفتن اینها، حملات به اژدها متوقف شد اما پادشاهی، هرچند به کندی، رشد کرد و اژدها نیز با آن بزرگ شد تا جایی که به اندازهٔ کوهی که بر آن زندگی میکرد بزرگ شد و اشتهایش از همیشه بیشتر. تدارکات جمعآوری و انتقال این همه آدم در هر روز بیشتر از خود مرگها و خود اژدها، ذهن پادشاه را اشغال کرده بود. پادشاه ناچار شد منشیهایی استخدام کند تا آمار کسانی را که باید به دهان اژدها فرستاده میشدند را دقیقاً نگه دارند. مأمورانی اعزام میشدند تا قربانیان تعیینشده را بیاورند. کارمندانی بودند که مستمری خانوادههای داغدیده را مدیریت میکردند. کسانی بودند که با محکومان در مسیر رسیدن به اژدها سفر میکردند تا اندوهشان را کم کنند. اژدهاشناسانی به وجود آمدند که مطالعه میکردند چگونه این فرآیندهای لجستیکی میتواند بهتر شود. ماشین بخار اختراع شد و راهآهنی به سمت اقامتگاه اژدها کشیده شد. قطارهای پر از مردم به ایستگاه اژدها میرسیدند و خالی برمیگشتند. برخی از اژدهاشناسان نیز رفتار اژدها را مطالعه کرده و نمونههایی جمعآوری میکردند، فلسهای ریختهشده و فضولاتی که درونش تکههای استخوان انسان بود.
هرچه هیولا بیشتر شناخته میشد، شکستناپذیریاش بیشتر تأیید میشد اما بشر گونهٔ کنجکاوی است. هر از گاهی، ایدهٔ خوبی به ذهن کسی خطور میکند. تعدادی از اژدهاشناسان گفتند که زمان حملهای جدید به اژدها فرا رسیده است، یکی از آنها مادهای چنان قوی اختراع کرده بود که میتوانست به فلس اژدها نفوذ کند. آسان نبود، اما اگر موشک بزرگی پر از این ماده ساخته میشد و با قدرت و دقت کافی پرتاب میشد، ممکن بود در فلس اژدها نفوذ کند. اژدهاشناسان پیشنهاد خود را برای هر کسی که گوش میداد توضیح دادند اما مردم تردید داشتند. به آنها آموخته شده بود که اژدهای مستبد شکستناپذیر است و فداکاریهایی که میکنیم حقیقتی از زندگی است. با این حال وقتی دربارهٔ مادهٔ جدید و ایدهٔ موشک شنیدند، بسیاری از آنها کنجکاو شدند و پادشاه وقتی نقشهها را خواند، تصمیم گرفت یک جلسه عمومی برگزار کند. ابتدا مشاور پادشاه گفت که بهتر است وجود اژدها را بپذیرند. اصلاً ادارهٔ امور اژدها شغلهای زیادی ایجاد کرده که با کشته شدن اژدها از بین میروند و در هر صورت، اصلاً خزانهٔ پادشاهی پس از ساخت راهآهن خالی است. پس از او اژدهاشناس ارشد توضیح داد که آن موشک چطور کار میکند و چگونه مقدار لازم از مادهٔ اختراعشده میتواند تولید شود. او گفت با بودجهٔ درخواستی، ممکن است کار در پانزده تا بیست سال تمام شود. با بودجهٔ بیشتر، شاید دوازده سال اما هیچ تضمینی هم وجود نداشت. آخرین نفر مشاور پادشاه بود که گفت: فرض کنیم اصلاً که پروژه از نظر فنی ممکن است، احتمالاً شما فکر میکنید حق دارید که جویده نشوید. ببینید این افکار چقدر خودخواهانه است، کوتاهی عمر انسان اصلاً یک موهبت است. خلاص شدن از دست اژدها، که ممکن است راحت به نظر برسد، کرامت ما را از بین میبرد!
"شر بزرگ زمانی پیروز است که پذیرفته شود و به آن عادت شود!"
اژدهای ستمگر از این قرار است که روزی روزگاری، اژدهایی ستمگر به یک پادشاهی آمد. بدنش از پولکهای ضخیم سیاهی پوشیده شده بود، چشمانش از نفرت برق میزد و از آروارههایش لجن بدبویی سرازیر بود. برخی تلاش کردند با اژدها بجنگند. کشیشان و جادوگران نفرینش کردند، اما سودی نداشت. جنگجویان با بهترین سلاحها به او حمله کردند، اما همه خاکستر شدند. پنجهها، دندانها و آتش اژدها چنان محکم و پوستش چنان سخت بود که او را شکستناپذیر میکرد.
اژدها از آدمیان طلب یک باج کرد: ده هزار مرد و زن که به قید قرعه انتخاب میشدند تا هر روز عصر پای کوه برای خورده شدن تحویل او داده شوند. پادشاهی ناتوان از مقابله با اژدها، چارهای جز پرداخت این باج خونین نداشت تا شاید بتواند این رنج را تاب بیاورد و اشتهای اژدها را سیر کند. انسانها که همیشه عادت به سازگاری دارند، اژدهای مستبد داستان را به عنوان حقیقتی از زندگی پذیرفتند. حتی باور کردند که لحظات پایانی عمر همگان در دهان اژدها خواهد بود. مگر جهان میتوانست جور دیگری باشد؟!
پادشاهی شروع کرد به آموزش کودکان که اژدها جایگاه خود را در نظام طبیعت دارد و معنای انسان بودن اصلاً یعنی اینکه در نهایت به شکم اژدها ختم بشوی. اصلاً عمر کوتاه آدمهای آن سرزمین انگیزهای است تا زندگیهای خوبی داشته باشند و اژدها با جلوگیری از رشد سریع جمعیت به پادشاهی کمک میکند. با پذیرفتن اینها، حملات به اژدها متوقف شد اما پادشاهی، هرچند به کندی، رشد کرد و اژدها نیز با آن بزرگ شد تا جایی که به اندازهٔ کوهی که بر آن زندگی میکرد بزرگ شد و اشتهایش از همیشه بیشتر. تدارکات جمعآوری و انتقال این همه آدم در هر روز بیشتر از خود مرگها و خود اژدها، ذهن پادشاه را اشغال کرده بود. پادشاه ناچار شد منشیهایی استخدام کند تا آمار کسانی را که باید به دهان اژدها فرستاده میشدند را دقیقاً نگه دارند. مأمورانی اعزام میشدند تا قربانیان تعیینشده را بیاورند. کارمندانی بودند که مستمری خانوادههای داغدیده را مدیریت میکردند. کسانی بودند که با محکومان در مسیر رسیدن به اژدها سفر میکردند تا اندوهشان را کم کنند. اژدهاشناسانی به وجود آمدند که مطالعه میکردند چگونه این فرآیندهای لجستیکی میتواند بهتر شود. ماشین بخار اختراع شد و راهآهنی به سمت اقامتگاه اژدها کشیده شد. قطارهای پر از مردم به ایستگاه اژدها میرسیدند و خالی برمیگشتند. برخی از اژدهاشناسان نیز رفتار اژدها را مطالعه کرده و نمونههایی جمعآوری میکردند، فلسهای ریختهشده و فضولاتی که درونش تکههای استخوان انسان بود.
هرچه هیولا بیشتر شناخته میشد، شکستناپذیریاش بیشتر تأیید میشد اما بشر گونهٔ کنجکاوی است. هر از گاهی، ایدهٔ خوبی به ذهن کسی خطور میکند. تعدادی از اژدهاشناسان گفتند که زمان حملهای جدید به اژدها فرا رسیده است، یکی از آنها مادهای چنان قوی اختراع کرده بود که میتوانست به فلس اژدها نفوذ کند. آسان نبود، اما اگر موشک بزرگی پر از این ماده ساخته میشد و با قدرت و دقت کافی پرتاب میشد، ممکن بود در فلس اژدها نفوذ کند. اژدهاشناسان پیشنهاد خود را برای هر کسی که گوش میداد توضیح دادند اما مردم تردید داشتند. به آنها آموخته شده بود که اژدهای مستبد شکستناپذیر است و فداکاریهایی که میکنیم حقیقتی از زندگی است. با این حال وقتی دربارهٔ مادهٔ جدید و ایدهٔ موشک شنیدند، بسیاری از آنها کنجکاو شدند و پادشاه وقتی نقشهها را خواند، تصمیم گرفت یک جلسه عمومی برگزار کند. ابتدا مشاور پادشاه گفت که بهتر است وجود اژدها را بپذیرند. اصلاً ادارهٔ امور اژدها شغلهای زیادی ایجاد کرده که با کشته شدن اژدها از بین میروند و در هر صورت، اصلاً خزانهٔ پادشاهی پس از ساخت راهآهن خالی است. پس از او اژدهاشناس ارشد توضیح داد که آن موشک چطور کار میکند و چگونه مقدار لازم از مادهٔ اختراعشده میتواند تولید شود. او گفت با بودجهٔ درخواستی، ممکن است کار در پانزده تا بیست سال تمام شود. با بودجهٔ بیشتر، شاید دوازده سال اما هیچ تضمینی هم وجود نداشت. آخرین نفر مشاور پادشاه بود که گفت: فرض کنیم اصلاً که پروژه از نظر فنی ممکن است، احتمالاً شما فکر میکنید حق دارید که جویده نشوید. ببینید این افکار چقدر خودخواهانه است، کوتاهی عمر انسان اصلاً یک موهبت است. خلاص شدن از دست اژدها، که ممکن است راحت به نظر برسد، کرامت ما را از بین میبرد!
این وسواس برای کشتن اژدها، ما را از درک کامل آرمانهایی که زندگیهایمان بر مبنای آنها استوار است دور میکند. از اینکه خوب زندگی کنیم نه اینکه صرفاً زنده بمانیم، طبیعت اژدها خوردن است و طبیعت ما، رفقا، خورده شدن. اژدها لازم است، اژدها خوب است!" سپس تالار در سکوت فرو رفت.
ناگهان کودکی از میان جمعیت فریاد زد: "اژدها بد است!" پدر و مادرش سعی کردند او را ساکت کنند، اما کودک دوباره گفت: "اژدها بد است، آدمها را میکشد. او مادربزرگ مرا خورد، من مادربزرگم را میخواهم!" تالار دوباره ساکت شد. زنی ایستاد: "اژدها پدر و مادر مرا کشت!" و مردی بلند شد: "اژدها همسر و دخترم را کشت!" افراد بیشتری ایستادند. حقیقت سادهای وجود داشت و آن این که اژدها همه را میکشت. پادشاه، در حالی که به اولین کودکی که سخن گفته بود نگاه میکرد اعلام کرد: "بیایید اژدها را بکشیم!"
صبح روز بعد، یک میلیارد نفر بیدار شدند و فهمیدند که خودشان یا عزیزانشان ممکن است پیش از پرتاب موشک، پیش اژدها فرستاده شوند. در حالی که پیش از این حمایت از جنبش ضد اژدها محدود بود، اکنون به اولویت اول همه تبدیل شد. تجمعات بزرگ برای پروژه پول جمع کردند و از پادشاه خواستند حمایت را بیشتر کند. پادشاه قصرهای تابستانیاش را فروخت و اعلام کرد: "من معتقدم این پادشاهی باید متعهد شود که پیش از پایان این دهه، جهان را از شر باستانی اژدها رها کند." به این ترتیب رقابتی بزرگ علیه زمان آغاز شد. ساخت سلاح اژدهاکش مستلزم حل هزاران مشکل فنی بود. موشکهای آزمایشی شلیک میشدند اما سقوط میکردند یا اشتباه میرفتند اما ارادهای جدی وجود داشت و وظیفه دشوار بود. دهه تمام شد و اژدها هنوز زنده بود و هنوز میخورد اما تلاشها به نتیجه نزدیک میشد.
یک سال بعد، نخستین نمونهٔ اولیه با موفقیت پرتاب شد. ساخت موشک نهایی سرانجام برای پرتاب در شب سال نو، دوازده سال پس از آغاز پروژه، نهایی شد. پادشاه و مشاورانش نزدیک سکوی محل پرتاب بودند. ساعت بزرگ شروع به شمارش معکوس کرد: "ده دقیقه مانده!" نیمرخ تاریک اژدها از دوردستها پیدا بود که مشغول خوردن است. ناگهان کسی از نردهها پرید و به سمت پادشاه دوید، او با صورتی خونآلود فریاد زد: "آخرین قطار را متوقف کنید!" پدرش در آخرین قطار به سمت کوهستان بود اما پادشاه دستور داده بود قطارها تا آخرین لحظه ادامه دهند، چون میترسید هرگونه اختلال باعث شکست حمله شود. مرد جوان التماس کرد، اما پادشاه گفت: "نمیتوانم ریسک کنم، متأسفم. اگر فقط یک روز زودتر شروع کرده بودیم، پدرت مجبور نبود بمیرد." موشک شلیک شد و به قلب شرارت اصابت کرد!
صدای شادی هزاران نفر بلند شد و لحظاتی بعد صدای مهیب سقوط هیولا به گوش رسید. بشریت سرانجام از دست اژدها آزاد شد، مردم فریاد میزدند: "زنده باد ما!"
پادشاه گفت: "راه درازی آمدهایم اما اکنون دوباره مثل کودکان هستیم. آینده پیش روی ماست، ما خواهیم رفت تا بهتر از گذشته عمل کنیم، چون اکنون زمان داریم. زمان برای درست کردن چیزها، زمان برای بزرگ شدن، زمان برای درس گرفتن از اشتباهاتمان. بگذارید تمام ناقوسها تا نصف شب به یاد مردگان مان به صدا درآیند و بعد از آن، جشن میگیریم و ساختن دنیایی بهتر را آغاز میکنیم!"
ناگهان کودکی از میان جمعیت فریاد زد: "اژدها بد است!" پدر و مادرش سعی کردند او را ساکت کنند، اما کودک دوباره گفت: "اژدها بد است، آدمها را میکشد. او مادربزرگ مرا خورد، من مادربزرگم را میخواهم!" تالار دوباره ساکت شد. زنی ایستاد: "اژدها پدر و مادر مرا کشت!" و مردی بلند شد: "اژدها همسر و دخترم را کشت!" افراد بیشتری ایستادند. حقیقت سادهای وجود داشت و آن این که اژدها همه را میکشت. پادشاه، در حالی که به اولین کودکی که سخن گفته بود نگاه میکرد اعلام کرد: "بیایید اژدها را بکشیم!"
صبح روز بعد، یک میلیارد نفر بیدار شدند و فهمیدند که خودشان یا عزیزانشان ممکن است پیش از پرتاب موشک، پیش اژدها فرستاده شوند. در حالی که پیش از این حمایت از جنبش ضد اژدها محدود بود، اکنون به اولویت اول همه تبدیل شد. تجمعات بزرگ برای پروژه پول جمع کردند و از پادشاه خواستند حمایت را بیشتر کند. پادشاه قصرهای تابستانیاش را فروخت و اعلام کرد: "من معتقدم این پادشاهی باید متعهد شود که پیش از پایان این دهه، جهان را از شر باستانی اژدها رها کند." به این ترتیب رقابتی بزرگ علیه زمان آغاز شد. ساخت سلاح اژدهاکش مستلزم حل هزاران مشکل فنی بود. موشکهای آزمایشی شلیک میشدند اما سقوط میکردند یا اشتباه میرفتند اما ارادهای جدی وجود داشت و وظیفه دشوار بود. دهه تمام شد و اژدها هنوز زنده بود و هنوز میخورد اما تلاشها به نتیجه نزدیک میشد.
یک سال بعد، نخستین نمونهٔ اولیه با موفقیت پرتاب شد. ساخت موشک نهایی سرانجام برای پرتاب در شب سال نو، دوازده سال پس از آغاز پروژه، نهایی شد. پادشاه و مشاورانش نزدیک سکوی محل پرتاب بودند. ساعت بزرگ شروع به شمارش معکوس کرد: "ده دقیقه مانده!" نیمرخ تاریک اژدها از دوردستها پیدا بود که مشغول خوردن است. ناگهان کسی از نردهها پرید و به سمت پادشاه دوید، او با صورتی خونآلود فریاد زد: "آخرین قطار را متوقف کنید!" پدرش در آخرین قطار به سمت کوهستان بود اما پادشاه دستور داده بود قطارها تا آخرین لحظه ادامه دهند، چون میترسید هرگونه اختلال باعث شکست حمله شود. مرد جوان التماس کرد، اما پادشاه گفت: "نمیتوانم ریسک کنم، متأسفم. اگر فقط یک روز زودتر شروع کرده بودیم، پدرت مجبور نبود بمیرد." موشک شلیک شد و به قلب شرارت اصابت کرد!
صدای شادی هزاران نفر بلند شد و لحظاتی بعد صدای مهیب سقوط هیولا به گوش رسید. بشریت سرانجام از دست اژدها آزاد شد، مردم فریاد میزدند: "زنده باد ما!"
پادشاه گفت: "راه درازی آمدهایم اما اکنون دوباره مثل کودکان هستیم. آینده پیش روی ماست، ما خواهیم رفت تا بهتر از گذشته عمل کنیم، چون اکنون زمان داریم. زمان برای درست کردن چیزها، زمان برای بزرگ شدن، زمان برای درس گرفتن از اشتباهاتمان. بگذارید تمام ناقوسها تا نصف شب به یاد مردگان مان به صدا درآیند و بعد از آن، جشن میگیریم و ساختن دنیایی بهتر را آغاز میکنیم!"
« بویِ یالِ اسبها »
ماندگار
- خون به دنبال نانی که آورده است میآید و رهایت نمیکند..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
✍؛ نگاشتهای از راز عزیز.
🎙؛ مـانــدگار.
🎙| @Mylorien
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
✍؛ نگاشتهای از راز عزیز.
🎙؛ مـانــدگار.
🎙| @Mylorien
مگر مرگ یک ملت چگونهست؟ حال خوش در این کشور کالای نایابی هستش، مدتهاست که چهرهٔ خندانی نمیبینم و شاید تصمیم به خودکشی کسی رو درک کنم اما نمیپذیرم. نباید اجازه داد که مرگ بر زندگی پیروز بشه. یک روز بالاخره همه میمیریم ولی تا اون روز باید ادامه داد. بسیار به این گفته که "جهان پر از رنج است اما درختان گیلاس شکوفه میدهند" فکر میکنم. جهان بی چشم باز کردن من و شما هم به راه خودش ادامه میده اما در مطالعهٔ زندگی افراد در سیاهچالههای کار اجباری یک چیز رو دریافتم:
"میل به زندگی برطرف شدنی نیست و مرگ، هدیهٔ شما به سرکوبگران است!"
"میل به زندگی برطرف شدنی نیست و مرگ، هدیهٔ شما به سرکوبگران است!"
کلمات قدرت دارن، هرچند برداشت همگان از یک جملهٔ ثابت، با وضعیتی که درش هستند رابطهٔ مستقیمی دارە.
در برخورد و انتخاب کلمات با کسانی که لبهٔ پرتگاه ایستادن و از خود افکار خودکشی نشون میدن عادی نباشید. ممکنه برای شما یک وهم ساده باشه و از نظر اونها تأیید ضمنی تصمیمی که گرفتن. این روزها میبینم که چقدر خصوصاً مابین جوانترها واژههایی نظیر بازنده یا شرمگین از زندە بودن رو به کرات استفاده میکنن اما ما بازنده نیستیم، ما در حال دست و پنجه نرم کردن با یکی از سیاهترین روزهای تاریخ این خاکیم، فراموش نکنید.
حکمت بسیاری در این گفته نهفتهست که "آنکه چرایی برای زندگی دارد، با هر چگونهای کنار میآید!" آن چرایی زندگی دیگران باشیم!
در برخورد و انتخاب کلمات با کسانی که لبهٔ پرتگاه ایستادن و از خود افکار خودکشی نشون میدن عادی نباشید. ممکنه برای شما یک وهم ساده باشه و از نظر اونها تأیید ضمنی تصمیمی که گرفتن. این روزها میبینم که چقدر خصوصاً مابین جوانترها واژههایی نظیر بازنده یا شرمگین از زندە بودن رو به کرات استفاده میکنن اما ما بازنده نیستیم، ما در حال دست و پنجه نرم کردن با یکی از سیاهترین روزهای تاریخ این خاکیم، فراموش نکنید.
حکمت بسیاری در این گفته نهفتهست که "آنکه چرایی برای زندگی دارد، با هر چگونهای کنار میآید!" آن چرایی زندگی دیگران باشیم!
افراد نمایندهٔ ایدههاشون هستند. پذیرش ایدهای به عنوان راه سعادت همگانی و تبلیغش، فرد رو مکلف به داشتن پرنسیپ، اخلاق و مدارا میکنه. فرد نباید خودش رو وارد قلمرو توهین، بیاخلاقی و فحاشی کنه. باید نماینده اخلاق، شرافت و میهندوستی باشه؛ یعنی آنچه که تبلیغ میکنه. کسی شما رو تحقیر میکنه، از زبانیست که فرد باهاس رشد یافته و ایدههاش رو بر اون بنا کرده، تغییر هویت براش دشواره.
سگ همه رو سگ میبینه. نیازی نیست جدیاش بگیرید و ثابت کنید که حقیر نیستید. به ایدههای خویش بچسبید و سعی کنید بهترین تبلیغ برای ایدههاتون باشید.
البته برای من واضحه که در بازار امروز این حرفها خریداری نداره. گویی لذتی که در فحش دادن هست در عبور کردن و بیتفاوتی نیست. عصبانیت، راه عقل رو میبنده اما فضای مسموم، همون چیزیست که درش فرصت ایجاد تغییر واقعی نیست!
سگ همه رو سگ میبینه. نیازی نیست جدیاش بگیرید و ثابت کنید که حقیر نیستید. به ایدههای خویش بچسبید و سعی کنید بهترین تبلیغ برای ایدههاتون باشید.
البته برای من واضحه که در بازار امروز این حرفها خریداری نداره. گویی لذتی که در فحش دادن هست در عبور کردن و بیتفاوتی نیست. عصبانیت، راه عقل رو میبنده اما فضای مسموم، همون چیزیست که درش فرصت ایجاد تغییر واقعی نیست!
ظهور سلاحهای مدرن و برطرف کردن عدم نیاز به اون گونه از شجاعت که نیاکان ما هنگام نبرد ملزم به داشتنش بودن، یعنی عمدتاً رودرویی با دشمن از فاصله نزدیک، رو از بین برده. حتی دیگر وجدان فرد عامل به دلیل اینکه به طور مستقیم نیازمند رودرویی با قربانی نیست هم چندان مانع نمیشه.
ممکنه سرباز در مقام فرد عامل به کشتن صدها نفر به صرف چکاندن یک ماشه یا فشار دادن یک دکمه عمل رو انجام بده اما همون سرباز از کشتن تک تک این افراد از فاصله نزدیکتر به هر دلیلی سر باز بزنه.
دیگر نه وجدان و نه شجاعت معنای سابق خویش رو ندارن و این البته پذیرفتنیست!
ممکنه سرباز در مقام فرد عامل به کشتن صدها نفر به صرف چکاندن یک ماشه یا فشار دادن یک دکمه عمل رو انجام بده اما همون سرباز از کشتن تک تک این افراد از فاصله نزدیکتر به هر دلیلی سر باز بزنه.
دیگر نه وجدان و نه شجاعت معنای سابق خویش رو ندارن و این البته پذیرفتنیست!