سکس سفید برفیتون تو پارک آبی
#گی #استخر
سلام عزیزان دل امیدوارم حالتون خوب باشه
میخوام یک سری از خاطرات سکسمو از زمانی که شروع شده برامو براتون تعریف کنم امیدوارم خوشتون بیاد.
این خاطرم مربوط به خیلی سال پیشه برای زمانی که اولین پارک آبی تو تهران راه افتاد من همیشه با پدرم میرفتم اون پارک.
یکبار که با دوستام خواستیم بریم ۳ نفر بودیم همکلاسی همیشه هم باهم بودیم باشگاه خیابون گردی استخر کلا همیشه باهم بودیم برنامه گذاشتیم بریم این پارک آبی خلاصه راه افتادیم بسمت پارک آبی خب منم تو تاپیکم ببینید تپلم و سفید دیگه حالا فکر کن یه پسری که ۱۴ ۱۵ ساله با این بدن سفید بره با دوستاش استخر چه شود.
این پارکم اینجوری بود که میرفتی لباس عوض کنی یه سالن خیلی بزرگ داشت با قفسه ولی برای پوشیدن مایو حالت اتاق اتاقک بود که از بالا و پایین باز بود بعد میومدی ورود کنی به استخر دوشهای سراسری بود که از زیرشون باید رد میشدی بعد اولین جاییم که این پارک شروع میشد رودخونش بود خلاصه ما رفتیم مایو پوشیدیم با دوستام رفتیم توی رودخونه همینجوری میرفتیم تا برسیم دریا مصنوعیش که موج میزد رسیدیم اونجا ی ذره رفتیم دریا بعد رفتیم سرسره هاشم سوار شدیم رفتیم بوفش یه چیزی بخریم بخوریم.
بچه ها که نشستن من رفتم سمت استخر سادش که معمولا خیلی خلوته و زیر سرسره گردابش قرار داشت رفتم اونجا تو اب بودم که دیدم ۴ نفر از من بزرگتر تقریبا ۴ الی ۵ سال بزرگتر دارن میان منم تو اب همینجوری ایستاده داشتم برای خودم راه میرفتم که اوناهم رسیدن پریدن تو اب خیلیم ساکت بودن نه خز بازی در اوردن نه الکی سرو صدا کردن همینجوری عادی اومدن تو اب شیرجه زدن شنا کردن ۳ نفرشون رفت یکیشون موند اومد بقل من سلام اینا کردیم صحبت عادی چیزه خاصیم نگفتیم بهم بعد من بهش گفتم سرسره سوار شدید گفت نه تازه اولین باره اومدم اینجا گفتم خب بیاید باهم بریم و رفتیم گردابشو سوار شدیم اول اون سوار شد بعد من ولی اولین برخورد بدنم با بدنش اینجا اتفاق افتاد که اون پایین منتظر بود من بیام منکه اومدم پایین مایوم از پشت بخاطر سرسره اومده پایین تو اب افتادم اومد بلندم کنه دستش ناخواسته اومد روی کونم منو بلند کرد بعد پهلومو گرفت با خنده گفت مایوتو بده بالا الان همه حوس میکنن منم خندم گرفت گفتم اشکال نداره بزار ببینن لذت ببرن گفته عه اگر اینجوریه که منم دوست دارم لذت ببرم گفتم خب ببر کی جلوتو گرفته خندیدیم گفت پس بریم همون استخر رفتیم تو اب نزدیک بهم بودیم اروم با دستش رونمو داشت ناز میکرد و میگفت تو با این بدن سفیدت تنها میای اینجا نمیترسی گفتم با دوستام اومدم همیشه هم با پدرم میام گفت کار خوبی میکنی همزمان همینجوری داشت بدنمو زیر اب میمالید ولی نه خیلی تابلو که کسی متوجه بشه بعد از چند دقیقه گفتم داری لذت میبری حالا با خنده اونم گفت خیلی کم گفتم چرا گفت اخه دستم بستس نمیتونم بیشتر لذت ببرم خندم گرفت گفتم خب بیا بریم یجایی دستت بسته نباشه گفت کجا گفتم دستشویی داره اینجا ولی خیلی خیلی کم میان چون همه تو اب کارشونو میکنن گفت پس بریم دیگه گفتم بریم واقعا دستشوییشم هم جاش پرت بود هم اصلا کسی نمیومد رفتیم داخل اول من رفتم بعد از چند لحظه اومدم تو دستشویی شروع کرد مالیدن ممه هام و لیس زدنشون گردنمو میخورد لبمو میخورد منم از روی مایو کیرشو گرفته بودم میمالیدم بعد بنده مایومو باز کرد کشید پایین مایو منو برگردوند شروع کرد مالیدن کونم و سوراخم یزره که مالید برگشت مایوشو کشید پایین منم براش شروع کردم خوردن کیرش چند دقیقه که براش خوردم بلندم کرد از پشت چسبوند بهم توف زد به کیرش گذاشت دمه سوراخم منم میگفتم نکنی توشا میگفت نه حواسم هست اینقدر دیگه توف زده بود لیزه لیز بود سر کیرش میرفت تو سوراخم منم هی سفت میکردم خودمو یجا منو سفت چسبوند به دیوار شروع کرد عقب جلو کردن به اندازه ۳۰ ۴۰ ثانیه یهو آبشو ریخت رو سوراخم هی اروم میگفت اووف اووف بعد از اینکه کارش تموم شد نشستم اب کشیدم خودمو اونم کیرشو شست مرتب کردیم اول اون رفت بیرون بعد من دیدم دمه دستشویی وایساده تشکر اینا کرد ازم منم گفتم دیگه نهایت لذتو بردیا با هم خندیدیم رفتیم دمه استخر دوستاش اومدن با همشون دست دادم تا اخرش که اونجا بودیم همه با هم بودیم خیلی خوش گذشت اونروز ولی متاسفانه اون موقع مثله الان همه گوشی موبایل نداشتن که بتونن در ارتباط باشن باهمدیگه خلاصه که جدا شدیم بیرون از هم برگشتیم خونه.
اینم اولین خاطره من بود گفتم براتون تعریف کنم دوستون دارم سفید برفیتون 😘😘❤️❤️
نوشته: sefid.gilan
#گی #استخر
سلام عزیزان دل امیدوارم حالتون خوب باشه
میخوام یک سری از خاطرات سکسمو از زمانی که شروع شده برامو براتون تعریف کنم امیدوارم خوشتون بیاد.
این خاطرم مربوط به خیلی سال پیشه برای زمانی که اولین پارک آبی تو تهران راه افتاد من همیشه با پدرم میرفتم اون پارک.
یکبار که با دوستام خواستیم بریم ۳ نفر بودیم همکلاسی همیشه هم باهم بودیم باشگاه خیابون گردی استخر کلا همیشه باهم بودیم برنامه گذاشتیم بریم این پارک آبی خلاصه راه افتادیم بسمت پارک آبی خب منم تو تاپیکم ببینید تپلم و سفید دیگه حالا فکر کن یه پسری که ۱۴ ۱۵ ساله با این بدن سفید بره با دوستاش استخر چه شود.
این پارکم اینجوری بود که میرفتی لباس عوض کنی یه سالن خیلی بزرگ داشت با قفسه ولی برای پوشیدن مایو حالت اتاق اتاقک بود که از بالا و پایین باز بود بعد میومدی ورود کنی به استخر دوشهای سراسری بود که از زیرشون باید رد میشدی بعد اولین جاییم که این پارک شروع میشد رودخونش بود خلاصه ما رفتیم مایو پوشیدیم با دوستام رفتیم توی رودخونه همینجوری میرفتیم تا برسیم دریا مصنوعیش که موج میزد رسیدیم اونجا ی ذره رفتیم دریا بعد رفتیم سرسره هاشم سوار شدیم رفتیم بوفش یه چیزی بخریم بخوریم.
بچه ها که نشستن من رفتم سمت استخر سادش که معمولا خیلی خلوته و زیر سرسره گردابش قرار داشت رفتم اونجا تو اب بودم که دیدم ۴ نفر از من بزرگتر تقریبا ۴ الی ۵ سال بزرگتر دارن میان منم تو اب همینجوری ایستاده داشتم برای خودم راه میرفتم که اوناهم رسیدن پریدن تو اب خیلیم ساکت بودن نه خز بازی در اوردن نه الکی سرو صدا کردن همینجوری عادی اومدن تو اب شیرجه زدن شنا کردن ۳ نفرشون رفت یکیشون موند اومد بقل من سلام اینا کردیم صحبت عادی چیزه خاصیم نگفتیم بهم بعد من بهش گفتم سرسره سوار شدید گفت نه تازه اولین باره اومدم اینجا گفتم خب بیاید باهم بریم و رفتیم گردابشو سوار شدیم اول اون سوار شد بعد من ولی اولین برخورد بدنم با بدنش اینجا اتفاق افتاد که اون پایین منتظر بود من بیام منکه اومدم پایین مایوم از پشت بخاطر سرسره اومده پایین تو اب افتادم اومد بلندم کنه دستش ناخواسته اومد روی کونم منو بلند کرد بعد پهلومو گرفت با خنده گفت مایوتو بده بالا الان همه حوس میکنن منم خندم گرفت گفتم اشکال نداره بزار ببینن لذت ببرن گفته عه اگر اینجوریه که منم دوست دارم لذت ببرم گفتم خب ببر کی جلوتو گرفته خندیدیم گفت پس بریم همون استخر رفتیم تو اب نزدیک بهم بودیم اروم با دستش رونمو داشت ناز میکرد و میگفت تو با این بدن سفیدت تنها میای اینجا نمیترسی گفتم با دوستام اومدم همیشه هم با پدرم میام گفت کار خوبی میکنی همزمان همینجوری داشت بدنمو زیر اب میمالید ولی نه خیلی تابلو که کسی متوجه بشه بعد از چند دقیقه گفتم داری لذت میبری حالا با خنده اونم گفت خیلی کم گفتم چرا گفت اخه دستم بستس نمیتونم بیشتر لذت ببرم خندم گرفت گفتم خب بیا بریم یجایی دستت بسته نباشه گفت کجا گفتم دستشویی داره اینجا ولی خیلی خیلی کم میان چون همه تو اب کارشونو میکنن گفت پس بریم دیگه گفتم بریم واقعا دستشوییشم هم جاش پرت بود هم اصلا کسی نمیومد رفتیم داخل اول من رفتم بعد از چند لحظه اومدم تو دستشویی شروع کرد مالیدن ممه هام و لیس زدنشون گردنمو میخورد لبمو میخورد منم از روی مایو کیرشو گرفته بودم میمالیدم بعد بنده مایومو باز کرد کشید پایین مایو منو برگردوند شروع کرد مالیدن کونم و سوراخم یزره که مالید برگشت مایوشو کشید پایین منم براش شروع کردم خوردن کیرش چند دقیقه که براش خوردم بلندم کرد از پشت چسبوند بهم توف زد به کیرش گذاشت دمه سوراخم منم میگفتم نکنی توشا میگفت نه حواسم هست اینقدر دیگه توف زده بود لیزه لیز بود سر کیرش میرفت تو سوراخم منم هی سفت میکردم خودمو یجا منو سفت چسبوند به دیوار شروع کرد عقب جلو کردن به اندازه ۳۰ ۴۰ ثانیه یهو آبشو ریخت رو سوراخم هی اروم میگفت اووف اووف بعد از اینکه کارش تموم شد نشستم اب کشیدم خودمو اونم کیرشو شست مرتب کردیم اول اون رفت بیرون بعد من دیدم دمه دستشویی وایساده تشکر اینا کرد ازم منم گفتم دیگه نهایت لذتو بردیا با هم خندیدیم رفتیم دمه استخر دوستاش اومدن با همشون دست دادم تا اخرش که اونجا بودیم همه با هم بودیم خیلی خوش گذشت اونروز ولی متاسفانه اون موقع مثله الان همه گوشی موبایل نداشتن که بتونن در ارتباط باشن باهمدیگه خلاصه که جدا شدیم بیرون از هم برگشتیم خونه.
اینم اولین خاطره من بود گفتم براتون تعریف کنم دوستون دارم سفید برفیتون 😘😘❤️❤️
نوشته: sefid.gilan
❤7👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خاطرات من با زوج نروژی
#دوجنسگرا
من در نروژ زندگی میکنم و سالهای طولانی هست اینجام.دیدم بیان یه سری از خاطره ها میتونه هم برای شما و هم برای خودم جالب باشه.
ببینم اگه براتون جالب بود ، خاطرات دیگه را هم تعریف میکنم.
یک روز اتفاقی در یک مهمانی سال نو با آقایی نروژی که مسن آشنا شدم. صحبتهای معمولی کم کم رسید به اینکه شرایط برای همجنسگرایان چگونه هست در ایران. منم گفتم سخت اما زندگی در گذران هست.
بیپرده بهش گفتم شما همجنسگرا هستید، گفت نه من با هر دو جنسیت لذت می برم و از من پرسید که من چگونه هستم گفتم منم همینطور.
گفت من متاهل هستم و اگه مایلی بریم خونه ما. منم از خدا خواسته گفتم اوکی بریم.
فکر میکردم که الان منو میبره خونش تنها هستیم ولی وقتی رسیدیم به ویلای زیبا و لوکس اون و وارد شدیم دیدم خانمش در را باز کرد.
کمی خجالت زده شدم و وارد خانه شدیم.
خانمه گفت قهوه میخوریم و ما مشتاقانه گفتم بله.
رفت و برامون قهوه آورد و آقاهه که اسمش آندرش بود گفت حالا وقت معرفی به همدیگر هست.
سپس به خانمش گفت ایشون رو من در مهمونی دیدم و ازش خوشم اومده و دعوتش کردم خونه برای سکس!
منو میگی همینطور وارد موندم...
چقدر راحت گفت موضوع را ..
بعد گفت که خودش پروفسور روانشناس هست و خانمش مدیر یک شرکت بزرگ خصوصی. آندرش حدود ۶۸ ساله بود و آنیتا حدود ۵۷ و من ۳۳ ساله. منم گفتم که یه دانشجو هستم و تنها زندگی میکنم.
آندرش گفت من و خانمم دوست داریم سکس سه نفره ولی بزار آنیتا(خانمش) خودش بگه اون چی دوست داره.
آنیتا به ما نگاهی کرد و گفت، من دوست دارم که سکس دو مرد رو ببینم و خودمم به اونا ملحق بشم و دوست دارم با دیلدو شما رو بکنم...
من دیگه واقعا گیج اما خوشحال شده بودم.
سپس پرسید موافقید ؟
آندرش گفت من که میدونی موافقم و به من نگاه کردن . منم با کمی خجالت گفتم بعله..
سپس آندرش گفت پسر خجالت نکش بیا بشین رو پاهایم.
من راستش سکس با مرد مسن رو بیشتر دوست دارم البته مردهای اروپایی واقعا مسن هایشان هنوز هیکل قشنگ و قوی دارن و آنیتا که دیگه نگو.
یک خانم ۱۷۸ سانتی با سینه های ۸۵ درشت و سفت و بدنی سفید و نرم .
خود آندرش هم ۱۸۲ سانتی با بدنی قوی مثل ۴۰ ساله ها بود.
منم با کمی خجالت رفتن و رو پاهای آندرش نشستم و آنیتا لیوان قهوه به دست ما رو تماشا میکرد.
آندرش شروع کرد به نوازش کردن بازوهای من و دست میکشید رو بدنم منم از خجالت جهت حضور آنیتا کمی خجالت زده بودم.
آندرش کم کم دستش رو آورد روی کیر من و گفتم ببینیم چی داری اون تو..
قسمت دوم اگه مایل بودید براتون مینویسم، فقط کامنت بزارید تا بدونم. مهمتر اینکه ضرورتی به الکی نوشتن ندارم و خاطراتم واقعی هست.
نوشته: نسیم
#دوجنسگرا
من در نروژ زندگی میکنم و سالهای طولانی هست اینجام.دیدم بیان یه سری از خاطره ها میتونه هم برای شما و هم برای خودم جالب باشه.
ببینم اگه براتون جالب بود ، خاطرات دیگه را هم تعریف میکنم.
یک روز اتفاقی در یک مهمانی سال نو با آقایی نروژی که مسن آشنا شدم. صحبتهای معمولی کم کم رسید به اینکه شرایط برای همجنسگرایان چگونه هست در ایران. منم گفتم سخت اما زندگی در گذران هست.
بیپرده بهش گفتم شما همجنسگرا هستید، گفت نه من با هر دو جنسیت لذت می برم و از من پرسید که من چگونه هستم گفتم منم همینطور.
گفت من متاهل هستم و اگه مایلی بریم خونه ما. منم از خدا خواسته گفتم اوکی بریم.
فکر میکردم که الان منو میبره خونش تنها هستیم ولی وقتی رسیدیم به ویلای زیبا و لوکس اون و وارد شدیم دیدم خانمش در را باز کرد.
کمی خجالت زده شدم و وارد خانه شدیم.
خانمه گفت قهوه میخوریم و ما مشتاقانه گفتم بله.
رفت و برامون قهوه آورد و آقاهه که اسمش آندرش بود گفت حالا وقت معرفی به همدیگر هست.
سپس به خانمش گفت ایشون رو من در مهمونی دیدم و ازش خوشم اومده و دعوتش کردم خونه برای سکس!
منو میگی همینطور وارد موندم...
چقدر راحت گفت موضوع را ..
بعد گفت که خودش پروفسور روانشناس هست و خانمش مدیر یک شرکت بزرگ خصوصی. آندرش حدود ۶۸ ساله بود و آنیتا حدود ۵۷ و من ۳۳ ساله. منم گفتم که یه دانشجو هستم و تنها زندگی میکنم.
آندرش گفت من و خانمم دوست داریم سکس سه نفره ولی بزار آنیتا(خانمش) خودش بگه اون چی دوست داره.
آنیتا به ما نگاهی کرد و گفت، من دوست دارم که سکس دو مرد رو ببینم و خودمم به اونا ملحق بشم و دوست دارم با دیلدو شما رو بکنم...
من دیگه واقعا گیج اما خوشحال شده بودم.
سپس پرسید موافقید ؟
آندرش گفت من که میدونی موافقم و به من نگاه کردن . منم با کمی خجالت گفتم بعله..
سپس آندرش گفت پسر خجالت نکش بیا بشین رو پاهایم.
من راستش سکس با مرد مسن رو بیشتر دوست دارم البته مردهای اروپایی واقعا مسن هایشان هنوز هیکل قشنگ و قوی دارن و آنیتا که دیگه نگو.
یک خانم ۱۷۸ سانتی با سینه های ۸۵ درشت و سفت و بدنی سفید و نرم .
خود آندرش هم ۱۸۲ سانتی با بدنی قوی مثل ۴۰ ساله ها بود.
منم با کمی خجالت رفتن و رو پاهای آندرش نشستم و آنیتا لیوان قهوه به دست ما رو تماشا میکرد.
آندرش شروع کرد به نوازش کردن بازوهای من و دست میکشید رو بدنم منم از خجالت جهت حضور آنیتا کمی خجالت زده بودم.
آندرش کم کم دستش رو آورد روی کیر من و گفتم ببینیم چی داری اون تو..
قسمت دوم اگه مایل بودید براتون مینویسم، فقط کامنت بزارید تا بدونم. مهمتر اینکه ضرورتی به الکی نوشتن ندارم و خاطراتم واقعی هست.
نوشته: نسیم
❤15👍6👎3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دانلود اپلیکیشن اندروید
G24
https://t.me/+TBpjNbqt1ANkOGY0
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
اگه اهل بازی های کازینویی هستی مثل انفجار و ... وقتشه توی سایت جهانی فعالیت کنی و خیالت راحت باشه✅
شوهر خواهرم منو میخاست
#شوهر_خواهر
سلام به همه
امروز تصمیم گرفتم داستان خودمو بنویسم طرز فکر هرکس به خودش مربوطه
من اسمم مهنازه ۳۵ سالمه قدم ۱۶۰ سانته و بدن تپل دارم البته ژنتیکی هستش
خب ماجرا رو بگم من بچه اول خانواده مون هستم مامانم خیلی وقت پیش فوت شده بابام هستش و داداشمو یه آبجی کوچیکم که ۷ سال از من کوچیکتره
بابام ازون مردای قدیمیه زورگو دیکتاتور و زن ستیز که مخالف هر کاریه که متعلق به زن باشه
خب بگذریم . آبجی کوچیکم اسمش میناست و حدود ۴ سال پیش با یه خواستگاری که داشت عقد کرد البته اینو بگم من ازدواج نکردم واسه بهونه گیری بابام و همینطور واسه این که آبجی و داداشم کوچیک بودن
شوهر خواهرم یه پسر خوشتیپ و سر به زیر مهندس عمران بود خیلی مؤدب است اوایل عقد شون که خیلی خونمون نمیومد واسه بابام خیلی وقتا هم روزا که بابام سر کار بود میومد
ماجرا از زمانی شروع شد که یکی از اقوام شوهر خواهرم خواستگار من شده بود و شوهر خواهرمو این وسط وسیله آشنايی قرار داده بودن اونم طفلکی خیلی زحمت کشید با بابام صحبت کرد ولی بابام راضی نشد و میگفت همون یه دونه که شوهر دادم واسه هفت پشتم کافیه خواستگارا که کشیدن عقب و رفتن پی کارشون ولی همین بهونه شد که منو شوهرخواهرم وارد چت و اینا بشیم
اوایل خیلی خودشو میگرفت و سرد رفتار می کرد ولی یکم که گذشت صمیمی تر شدیم اینم بگم که ابجیم با شوهر خواهرم که اسمش آرشه سکسی نداشتن چون تو خونه من بودم داداشم بود ممکن نبود مینا چند بار گفتش که آرش میخواد باهم باشیم ولی من بهش گفتم نمیشه تو خونه منم حرفشو تایید کردم
خب از عقد ابجیم اینا ۲ سالی گذشت که یه شب بابام دعوام کرده بود خیلی حالم بد بود آرشم که اینو میدونست جوک میفرستند که حالم عوض شه بعد ۲ یا ۳ تا جوک هاش فاز سکسی گرفت من گفتم داری یه سمت دیگه میری
اونم گفت خب مشکلش چیه ؟
من گفتم باشه ولی شیطنتت گل کرده اونم گفت کجاشو دیدی
همینجوری گذشت تا اینکه بحث رو برد رو این که خیلی دلش میخواد با مینا سکس کنه ولی نمیتونه منم واسه این که کاری واسشون کرده باشم گفتم یه روز هماهنگ میکنم ما بیرون میریم شما باهم باشید
خب این حرف هیچ وقت عملی نشد اونم دیگه درگیر پروژه کاراش بود بعد چند ماهی قرار شد بابام بابت فروش زمین پدریش بره شهرستان اینو مینا به آرش گفته بود اونم همون روز ساعت ۷ خودشو رسوند
بعد شام و اینا کلی حرف زدیمو اینا همه خوابیدیم البته آرش تو اتاق داداشم خوابیده بود اتاق منو مینا جدا بود نمیدونم ساعت ۱ بود یا ۲ دیدم گوشیم زنگ میخوره خیره شدم دیدم آرشه تا بیام جواب بدم رد داد توی پی ام گفت بیدارت کردم گفتم آره مثلا خواب بودم نصف شبه ها
گفت منو خواب نمیبره بیام اتاق پیشت گفتم اینجا بیای چیکار؟
گفت هیچی یکم حرف بزنیم منم گفتم باشه فردا هم روز خداست گفت نه الان
گفتم باشه بیا اومد تو اتاق در رو بست گفتم درو چرا میبندی گفت هیچی
اومد نشست کنار تختم حرفو میپیچوند اینور اونور
منم گفتم تورو خدا من خوابم میاد حاشیه نرو حرفتو بگو من بخوابم اونم یه راست خودشو نزدیک کرد و لبمو بوسید یه دفعه یه جرقه خورد تو بدنم مات موندم گفتم ای بابا ای چی کاریه پاشو برو بیرون خودشو بیشتر نزدیک کرد گفت مهناز من جدی ازت خوشم میاد خیلی وقته تو کفتم همینجوری می گفت لبامو میخورد منم تقلا میکردم خودمو عقب بکشم یهو دستشو یه راست برد سمت کصم منم دستشو زدم گفتم بیشعور چیکار میکنی دوباره لبامو میخورد منو محکم گرفته بود و هی کصمو میمالوند منم یکم حالم بد شد و دیگه مقاومت نمی کردم منو هل داد به تختم سینه هامو میمالوند یه دستش به کصم بود منم شرتم یه نمی خیس شده بود همینجوری شلوارمو درآورد شرتمو درآورد انگشتشو گذاشت تو سوراخ کونم میمالوند میخواست بکنه تو دوتا انگشتشو که نمیرفت تو با اب دهنش خیس کرد دوتاشو کرد تو سوراخ کونم همینجوری سوراخمو باز میکرد در گوشم گفت مهناز حال میده منم هیچی نگفتم بعدش شلوارشو داد پایین یه کیر کوتاه ولی کلفتی داشت گذاشت تو سوراخم تو گوشم گفت واسم میخوری سرمو تکون دادم که نه
بعدش کیرشو خیس کرد اروم اروم کرد تو کونم آروم آروم تلمبه میزد منم با دستم پسش میزدم که دربیاره همینجوری تلمبه میزد آبش اومد و همشو ریخت تو کونم بلند شد گفت الان نوبت توئه گفتم نه نمیخواد برو بیرون
منم رفتم حموم خودمو تمیز کردم بعدش خوابیدم فردا صبح بهش پیام دادم گفتم دیشب هرچی بود رو فراموش کن اونم قبول کرد
ازون به بعد دیگه سکسی نداشتیم و ابجیم هم ازدواج کرد رفت یه شهر دیگه
ببخشید که طولانی شد
نوشته: مهناز
#شوهر_خواهر
سلام به همه
امروز تصمیم گرفتم داستان خودمو بنویسم طرز فکر هرکس به خودش مربوطه
من اسمم مهنازه ۳۵ سالمه قدم ۱۶۰ سانته و بدن تپل دارم البته ژنتیکی هستش
خب ماجرا رو بگم من بچه اول خانواده مون هستم مامانم خیلی وقت پیش فوت شده بابام هستش و داداشمو یه آبجی کوچیکم که ۷ سال از من کوچیکتره
بابام ازون مردای قدیمیه زورگو دیکتاتور و زن ستیز که مخالف هر کاریه که متعلق به زن باشه
خب بگذریم . آبجی کوچیکم اسمش میناست و حدود ۴ سال پیش با یه خواستگاری که داشت عقد کرد البته اینو بگم من ازدواج نکردم واسه بهونه گیری بابام و همینطور واسه این که آبجی و داداشم کوچیک بودن
شوهر خواهرم یه پسر خوشتیپ و سر به زیر مهندس عمران بود خیلی مؤدب است اوایل عقد شون که خیلی خونمون نمیومد واسه بابام خیلی وقتا هم روزا که بابام سر کار بود میومد
ماجرا از زمانی شروع شد که یکی از اقوام شوهر خواهرم خواستگار من شده بود و شوهر خواهرمو این وسط وسیله آشنايی قرار داده بودن اونم طفلکی خیلی زحمت کشید با بابام صحبت کرد ولی بابام راضی نشد و میگفت همون یه دونه که شوهر دادم واسه هفت پشتم کافیه خواستگارا که کشیدن عقب و رفتن پی کارشون ولی همین بهونه شد که منو شوهرخواهرم وارد چت و اینا بشیم
اوایل خیلی خودشو میگرفت و سرد رفتار می کرد ولی یکم که گذشت صمیمی تر شدیم اینم بگم که ابجیم با شوهر خواهرم که اسمش آرشه سکسی نداشتن چون تو خونه من بودم داداشم بود ممکن نبود مینا چند بار گفتش که آرش میخواد باهم باشیم ولی من بهش گفتم نمیشه تو خونه منم حرفشو تایید کردم
خب از عقد ابجیم اینا ۲ سالی گذشت که یه شب بابام دعوام کرده بود خیلی حالم بد بود آرشم که اینو میدونست جوک میفرستند که حالم عوض شه بعد ۲ یا ۳ تا جوک هاش فاز سکسی گرفت من گفتم داری یه سمت دیگه میری
اونم گفت خب مشکلش چیه ؟
من گفتم باشه ولی شیطنتت گل کرده اونم گفت کجاشو دیدی
همینجوری گذشت تا اینکه بحث رو برد رو این که خیلی دلش میخواد با مینا سکس کنه ولی نمیتونه منم واسه این که کاری واسشون کرده باشم گفتم یه روز هماهنگ میکنم ما بیرون میریم شما باهم باشید
خب این حرف هیچ وقت عملی نشد اونم دیگه درگیر پروژه کاراش بود بعد چند ماهی قرار شد بابام بابت فروش زمین پدریش بره شهرستان اینو مینا به آرش گفته بود اونم همون روز ساعت ۷ خودشو رسوند
بعد شام و اینا کلی حرف زدیمو اینا همه خوابیدیم البته آرش تو اتاق داداشم خوابیده بود اتاق منو مینا جدا بود نمیدونم ساعت ۱ بود یا ۲ دیدم گوشیم زنگ میخوره خیره شدم دیدم آرشه تا بیام جواب بدم رد داد توی پی ام گفت بیدارت کردم گفتم آره مثلا خواب بودم نصف شبه ها
گفت منو خواب نمیبره بیام اتاق پیشت گفتم اینجا بیای چیکار؟
گفت هیچی یکم حرف بزنیم منم گفتم باشه فردا هم روز خداست گفت نه الان
گفتم باشه بیا اومد تو اتاق در رو بست گفتم درو چرا میبندی گفت هیچی
اومد نشست کنار تختم حرفو میپیچوند اینور اونور
منم گفتم تورو خدا من خوابم میاد حاشیه نرو حرفتو بگو من بخوابم اونم یه راست خودشو نزدیک کرد و لبمو بوسید یه دفعه یه جرقه خورد تو بدنم مات موندم گفتم ای بابا ای چی کاریه پاشو برو بیرون خودشو بیشتر نزدیک کرد گفت مهناز من جدی ازت خوشم میاد خیلی وقته تو کفتم همینجوری می گفت لبامو میخورد منم تقلا میکردم خودمو عقب بکشم یهو دستشو یه راست برد سمت کصم منم دستشو زدم گفتم بیشعور چیکار میکنی دوباره لبامو میخورد منو محکم گرفته بود و هی کصمو میمالوند منم یکم حالم بد شد و دیگه مقاومت نمی کردم منو هل داد به تختم سینه هامو میمالوند یه دستش به کصم بود منم شرتم یه نمی خیس شده بود همینجوری شلوارمو درآورد شرتمو درآورد انگشتشو گذاشت تو سوراخ کونم میمالوند میخواست بکنه تو دوتا انگشتشو که نمیرفت تو با اب دهنش خیس کرد دوتاشو کرد تو سوراخ کونم همینجوری سوراخمو باز میکرد در گوشم گفت مهناز حال میده منم هیچی نگفتم بعدش شلوارشو داد پایین یه کیر کوتاه ولی کلفتی داشت گذاشت تو سوراخم تو گوشم گفت واسم میخوری سرمو تکون دادم که نه
بعدش کیرشو خیس کرد اروم اروم کرد تو کونم آروم آروم تلمبه میزد منم با دستم پسش میزدم که دربیاره همینجوری تلمبه میزد آبش اومد و همشو ریخت تو کونم بلند شد گفت الان نوبت توئه گفتم نه نمیخواد برو بیرون
منم رفتم حموم خودمو تمیز کردم بعدش خوابیدم فردا صبح بهش پیام دادم گفتم دیشب هرچی بود رو فراموش کن اونم قبول کرد
ازون به بعد دیگه سکسی نداشتیم و ابجیم هم ازدواج کرد رفت یه شهر دیگه
ببخشید که طولانی شد
نوشته: مهناز
❤4👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تریسام باشیمیل
#شیمیل
سلام من یوسف ام داستان من کاملا واقعی و برده شدن برای دوتا شیمیل تو تلگرام پیام دادم به یکی از شیمیل ها که اسمشو میزارن اینجا شهناز باهاش برنامه رو فیکس کردم فیس خوبی داشت هم سایزش بزرگ بود بعد بهش گفتم گروپ هم داری گفت آره منم گفتم پس میام واسه گروپ رفتم لوکیشنی که داده بود رفتم جلوی واحد یه خانوم زیبا قد بلند خوشگل جلوم خوش آمدگویی کرد و رفتیم داخل دیدم دوستاش هم هستن هر سه تاشون شیمیل بودن ولی من با دوتاشون رفتم داخل اتاق قیمتاشون چون بالا بود هم نمیتونستم سه تا شیمیل هندل کنم با شهناز و آتوسا رفتیم داخل شهناز گفت لخت شو من لخت شدم قبلاً بهش گفته بودم پوزم برده و مفعول من لخت شدم شهناز و آتوسا هم لخت شدن منو مثل جنده ها انداختن وسطشون شروع کردن شهناز بیشتر میسترسی عمل میکرد گفت از پاهامون شروع کن لیس زدن منم گفتم چشمو پاهاشنو لیسیدم اومدم بالا دیدم دوتا کیر نیمه خوابیده منتظرم هستن داشتم نگاه میکردم که شهناز یه سیلی زد بهم گفت منتظر چی هستی توله سگ یالا شروع کن واسه اربابات ساک بزن من شروع کردم اول واسه شهناز آنقدر خوردم کیرش راست راست شد واقعا بزرگ کلفت ۲۰ سانت میشد دید راست شده پاشد منو خوابوند رو تخت بعد شروع کرد کونمو چرب کردن منم داشتم واسه آتوسا ساک میزدم یه انگشت دو انگشت منو آماده کرد کاندومو کشید رو کیرش کیرش هم چرب کرد گذاشت دم سوراخم منم همزمان داشتم واسه آتوسا ساک میزدم اونم آروم آروم کیرشو داشت میکرد تو تا نصف خوب رفت و دیگ نمیتونستم تحمل کنم گفتم بسه شهناز گفت خفشو یا من کسیو نمیکنم یا بکنم تا ته میکنم هیچی دیگه همون لحظه به آتوسا نگاه میکنه آتوسا کیرشو از دهنم درمیاره منو سفت میگیره شهناز هم نامردی نمیکنه و تا دسته جا میکنه کیرشو تو ما منم از شدت درد زیرش زوزه کشیدم که یه چند دقیقه کیرشو نگه داشت تا جا باز کنه بعد چند دقیقه شروع کرد آروم تلمبه زدن منم دیگ عادت کردمو دوباره کیر آتوسا رو داشتم ساک میزدم نزدیک ۲۰ دقیقه شهناز تو من تلمبه زدبعد آتوسا بلند جاشونو عوض کردن آتوسا هم سایز بزرگ بود ولی برخورده کلفت تر از شهناز اونم اومد یکجا کرد تو کونم حالا نکن کی بکن یه بیست دقیقه هم آتوسا منو گایید همزمانم هم داشتم واسه شهناز ساک میزدم شهناز گفت حالا دوباره نوبت منه گفتم پس کی آبتون میاد گفت عجله نکنه حالا حالا ها جنده مایی شهناز این سری اومد داگی کرد کیرشو کرد تو پاشو گذاشت رو سرم واقعا پوزیشن سختی بود داشتم پاره میشدم دیگ گفت آبم داره آتوسا پاتو بیار جلو یه عالمه آب پاشید رو پای آتوسا گفت بلند شو توله سگ پاشو پاشو پای آتوسارو لیس بزن منم هرچی آب شهناز بودو از پای آتوسا لیس زدمو خوردم بعدش گفت یالا توله سگ بیا کیر اربابتو تمیز کن دوباره کیرش هم تمیز کردم حسابی آتوسا اومد پشتم گفت دوستدارم دوبلش کنم برات حیف که شهناز جون آبش اومد گفتم به اون دوستتون بگید بیاد که دیدم الی هم اومد از اینا بزرگ تر کیر الی بود بالا ۲۲ سانت کلفت دیگ هیچی واسه الی ساک زدم راست شد چشمتون روز بد نبینه آتوسا و الی دوبل کیرشونو کردن تو من یعنی جر خوردم دیگ انقد بهشون دادم جفتشون همزمان با هم ارضا شدن و درآوردن آبشونو ریختن رو پای شهناز منم آب جفتشونو از رو پای شهناز خوردم چقدرم آب داشتن بعد کیر جفتشونو لیس زدم تا تمیز بشه
امیدوارم از داستان من خوشتون اومده باشه اگه بخواهید دستان های بعدی با شیمیل های دیگه رو بذارم
نوشته: یوسف
#شیمیل
سلام من یوسف ام داستان من کاملا واقعی و برده شدن برای دوتا شیمیل تو تلگرام پیام دادم به یکی از شیمیل ها که اسمشو میزارن اینجا شهناز باهاش برنامه رو فیکس کردم فیس خوبی داشت هم سایزش بزرگ بود بعد بهش گفتم گروپ هم داری گفت آره منم گفتم پس میام واسه گروپ رفتم لوکیشنی که داده بود رفتم جلوی واحد یه خانوم زیبا قد بلند خوشگل جلوم خوش آمدگویی کرد و رفتیم داخل دیدم دوستاش هم هستن هر سه تاشون شیمیل بودن ولی من با دوتاشون رفتم داخل اتاق قیمتاشون چون بالا بود هم نمیتونستم سه تا شیمیل هندل کنم با شهناز و آتوسا رفتیم داخل شهناز گفت لخت شو من لخت شدم قبلاً بهش گفته بودم پوزم برده و مفعول من لخت شدم شهناز و آتوسا هم لخت شدن منو مثل جنده ها انداختن وسطشون شروع کردن شهناز بیشتر میسترسی عمل میکرد گفت از پاهامون شروع کن لیس زدن منم گفتم چشمو پاهاشنو لیسیدم اومدم بالا دیدم دوتا کیر نیمه خوابیده منتظرم هستن داشتم نگاه میکردم که شهناز یه سیلی زد بهم گفت منتظر چی هستی توله سگ یالا شروع کن واسه اربابات ساک بزن من شروع کردم اول واسه شهناز آنقدر خوردم کیرش راست راست شد واقعا بزرگ کلفت ۲۰ سانت میشد دید راست شده پاشد منو خوابوند رو تخت بعد شروع کرد کونمو چرب کردن منم داشتم واسه آتوسا ساک میزدم یه انگشت دو انگشت منو آماده کرد کاندومو کشید رو کیرش کیرش هم چرب کرد گذاشت دم سوراخم منم همزمان داشتم واسه آتوسا ساک میزدم اونم آروم آروم کیرشو داشت میکرد تو تا نصف خوب رفت و دیگ نمیتونستم تحمل کنم گفتم بسه شهناز گفت خفشو یا من کسیو نمیکنم یا بکنم تا ته میکنم هیچی دیگه همون لحظه به آتوسا نگاه میکنه آتوسا کیرشو از دهنم درمیاره منو سفت میگیره شهناز هم نامردی نمیکنه و تا دسته جا میکنه کیرشو تو ما منم از شدت درد زیرش زوزه کشیدم که یه چند دقیقه کیرشو نگه داشت تا جا باز کنه بعد چند دقیقه شروع کرد آروم تلمبه زدن منم دیگ عادت کردمو دوباره کیر آتوسا رو داشتم ساک میزدم نزدیک ۲۰ دقیقه شهناز تو من تلمبه زدبعد آتوسا بلند جاشونو عوض کردن آتوسا هم سایز بزرگ بود ولی برخورده کلفت تر از شهناز اونم اومد یکجا کرد تو کونم حالا نکن کی بکن یه بیست دقیقه هم آتوسا منو گایید همزمانم هم داشتم واسه شهناز ساک میزدم شهناز گفت حالا دوباره نوبت منه گفتم پس کی آبتون میاد گفت عجله نکنه حالا حالا ها جنده مایی شهناز این سری اومد داگی کرد کیرشو کرد تو پاشو گذاشت رو سرم واقعا پوزیشن سختی بود داشتم پاره میشدم دیگ گفت آبم داره آتوسا پاتو بیار جلو یه عالمه آب پاشید رو پای آتوسا گفت بلند شو توله سگ پاشو پاشو پای آتوسارو لیس بزن منم هرچی آب شهناز بودو از پای آتوسا لیس زدمو خوردم بعدش گفت یالا توله سگ بیا کیر اربابتو تمیز کن دوباره کیرش هم تمیز کردم حسابی آتوسا اومد پشتم گفت دوستدارم دوبلش کنم برات حیف که شهناز جون آبش اومد گفتم به اون دوستتون بگید بیاد که دیدم الی هم اومد از اینا بزرگ تر کیر الی بود بالا ۲۲ سانت کلفت دیگ هیچی واسه الی ساک زدم راست شد چشمتون روز بد نبینه آتوسا و الی دوبل کیرشونو کردن تو من یعنی جر خوردم دیگ انقد بهشون دادم جفتشون همزمان با هم ارضا شدن و درآوردن آبشونو ریختن رو پای شهناز منم آب جفتشونو از رو پای شهناز خوردم چقدرم آب داشتن بعد کیر جفتشونو لیس زدم تا تمیز بشه
امیدوارم از داستان من خوشتون اومده باشه اگه بخواهید دستان های بعدی با شیمیل های دیگه رو بذارم
نوشته: یوسف
❤6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امار سود دهی روزانش چک کن پشمات میریزه
A24
ادرس عضویت کانالشون:
https://t.me/+KrIU63-01hk2ZWY8
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
عضویت محدود رفقا کانال vip هست عضو شین و کسب درامد دلاری شروع کنید👌💵
https://t.me/+KrIU63-01hk2ZWY8
https://t.me/+KrIU63-01hk2ZWY8
Forwarded from 𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
http://til.ac/z5jcpGT
R25
https://t.me/+TBpjNbqt1ANkOGY0
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
🥇معتبرترین سایت بین المللی شرط بندی که به ایرانیا خدمات میده✅
وقتش رسیده قید سایتا ایرانی بزنی و توی سایت بین المللی فعالیت کنی⚠️
https://t.me/+TBpjNbqt1ANkOGY0
وقتش رسیده قید سایتا ایرانی بزنی و توی سایت بین المللی فعالیت کنی⚠️
https://t.me/+TBpjNbqt1ANkOGY0
علاقه من به فانتزی بی.دی.اس.ام
#Bdsm
روایت سارا (my pet) گاهی فقط کافی است اخم کنی؛ همان لحظه انگار تمام وجودم میلرزد. نه از ترس، از حسی که فقط خودت در من بیدار میکنی. دلم میخواهد نگاهم کنی، آرام نزدیکم شوی و بگذاری بفهمم که تمام این بازی، از دل اعتمادی میآید که بین ما ساخته شده است. هر بار تصور میکنم روبهرویت نشستهام، قلبم تندتر میزند. نگاهم از نگاهت فرار میکند، اما دلم میخواهد همانجا بمانم؛ جایی که فقط صدای تو را میشنوم و همه دنیا محو میشود. گاهی با خودم فکر میکنم اگر روبهرویم بنشینی و فقط با همان نگاه جدی نگاهم کنی، دیگر هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشم. انگار تمام وجودم فقط منتظر شنیدن صدای توست. شاید برای خیلیها عجیب باشد، اما چیزی که مرا جذب تو کرده، خشونت نیست؛ اطمینانی است که پشت رفتارت پنهان شده. این که میدانم هیچوقت حال مرا فراموش نمیکنی و هر قدمی که برمیداری، از روی اعتماد و رضایت است. هر بار که درباره خیالهایمان حرف میزنیم، بیشتر از قبل مطمئن میشوم که رابطه ما فقط یک فانتزی نیست؛ دنیایی است که با هم ساختهایم، دنیایی که کلیدش احترام، اعتماد و انتخاب دو نفره است. و شاید به همین دلیل، هر بار که اسمت روی صفحه گوشی ظاهر میشود، لبخندی روی صورتم مینشیند و با خودم میگویم: «باز هم قرار است وارد دنیایی شویم که فقط من و تو زبانش را بلدیم.» نوشته: Sara
#Bdsm
روایت سارا (my pet) گاهی فقط کافی است اخم کنی؛ همان لحظه انگار تمام وجودم میلرزد. نه از ترس، از حسی که فقط خودت در من بیدار میکنی. دلم میخواهد نگاهم کنی، آرام نزدیکم شوی و بگذاری بفهمم که تمام این بازی، از دل اعتمادی میآید که بین ما ساخته شده است. هر بار تصور میکنم روبهرویت نشستهام، قلبم تندتر میزند. نگاهم از نگاهت فرار میکند، اما دلم میخواهد همانجا بمانم؛ جایی که فقط صدای تو را میشنوم و همه دنیا محو میشود. گاهی با خودم فکر میکنم اگر روبهرویم بنشینی و فقط با همان نگاه جدی نگاهم کنی، دیگر هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشم. انگار تمام وجودم فقط منتظر شنیدن صدای توست. شاید برای خیلیها عجیب باشد، اما چیزی که مرا جذب تو کرده، خشونت نیست؛ اطمینانی است که پشت رفتارت پنهان شده. این که میدانم هیچوقت حال مرا فراموش نمیکنی و هر قدمی که برمیداری، از روی اعتماد و رضایت است. هر بار که درباره خیالهایمان حرف میزنیم، بیشتر از قبل مطمئن میشوم که رابطه ما فقط یک فانتزی نیست؛ دنیایی است که با هم ساختهایم، دنیایی که کلیدش احترام، اعتماد و انتخاب دو نفره است. و شاید به همین دلیل، هر بار که اسمت روی صفحه گوشی ظاهر میشود، لبخندی روی صورتم مینشیند و با خودم میگویم: «باز هم قرار است وارد دنیایی شویم که فقط من و تو زبانش را بلدیم.» نوشته: Sara
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روزی که گول خوردم
#گی
داستان واقعی از گول خوردن در سن ۱۸سالگی، یه روز توی مسافرت بودم ودر صف ایستاده بودم تابلیط قطاربگیرم،مردمیانسالی که اهل همون شهربودپشت سرم ایستاده بود واونم میخواست بلیط بگیره یا شایدم تظاهرمیکردکه هرگزنفهمیدم،خلاصه ایشون منو به حرف گرفت که اهل کجاییواینجاچه میکنی،شب کجا میخوابی،منم گفتم که مسافرم وبرای کاری اومدم،اخرسربهم پیشنهادی دادکه براش یه کاری انجام بدم که دراصل اون زمان مهمترین خواسته یه جوان ۱۸ساله میتونه ومیتونست باشه،اون بهم گفت که یه دوست دختر مطلقه داره که همسایشونه وتازگیا هوس کرده که یه جوون همسن وسال توباهاش حال کنه وخودش تماشاگرباشه تا ازین طریق تحریک بشه تابستونه باهاش سکس بکنه وبه این ترتیب منودعوت کردکه شب به خونشون برم تا نصف شب دختره رو بیاره تامن بکنم وخودشم نگاه کنه،منه ساده هم ازهمه جابیخبرباورکرده وباهاش رفتم اخونشون،هیشکی توخونه نبود،رفتیم یکم نشستیم وبهش گفتم خب چرانمیگی زنه بیاد که جواب داد هنوز زود یکم بخوابیم اون خودش دم صبح میاد،بله رختخواب پهن کرد که بخوابیم ولی منه هیجانزده اصلن خوابم نمیبرد تا اینکه دیدم این یارو از پشت کون منو بغل کرده وداره به صورتش میمالد ومیبوسه،وقتی اعتراضکردم گفت اگه بخوای زیادی سروصدا بکنی همینجا زنگ میزنم ماموربیاد،وتورم به عنوان سارق که نصف شب به بهانه دزدی وارد خونه شدی تحویل پلیس میدم،اولش خندم گرفت وفک کردم بلوف میزنه ولی اون یارو خیلی جدی بود،بالاخره مجبور شدم باهاش راضیام واجازه بدم کارشو بکنه،البته ناگفته نماندکه بهم پیشنهاد داد که اگه ناراحتی تو بیا منو بکن،و من که ازش چندشم میومد مخالفت کردم چون سنش خیلی ازم بیشتر بود،راحت ۳۰سال بزرگتربود،قیافه غلطاندازی داشت،خلاصه به پهلوشدم واون کارشو با آب وتاب فراوان انجام داد ولی همش خداخدا میکردم که صبح بشه وهوا روشن شه ازاون خونه بزنم بیرون،در خونه رو هم ازتوباکلید قفل کرده بود،منم که اصلا خواب به چشمام نمیومد، بقیه در پارت دو نوشته: ارتانکس
#گی
داستان واقعی از گول خوردن در سن ۱۸سالگی، یه روز توی مسافرت بودم ودر صف ایستاده بودم تابلیط قطاربگیرم،مردمیانسالی که اهل همون شهربودپشت سرم ایستاده بود واونم میخواست بلیط بگیره یا شایدم تظاهرمیکردکه هرگزنفهمیدم،خلاصه ایشون منو به حرف گرفت که اهل کجاییواینجاچه میکنی،شب کجا میخوابی،منم گفتم که مسافرم وبرای کاری اومدم،اخرسربهم پیشنهادی دادکه براش یه کاری انجام بدم که دراصل اون زمان مهمترین خواسته یه جوان ۱۸ساله میتونه ومیتونست باشه،اون بهم گفت که یه دوست دختر مطلقه داره که همسایشونه وتازگیا هوس کرده که یه جوون همسن وسال توباهاش حال کنه وخودش تماشاگرباشه تا ازین طریق تحریک بشه تابستونه باهاش سکس بکنه وبه این ترتیب منودعوت کردکه شب به خونشون برم تا نصف شب دختره رو بیاره تامن بکنم وخودشم نگاه کنه،منه ساده هم ازهمه جابیخبرباورکرده وباهاش رفتم اخونشون،هیشکی توخونه نبود،رفتیم یکم نشستیم وبهش گفتم خب چرانمیگی زنه بیاد که جواب داد هنوز زود یکم بخوابیم اون خودش دم صبح میاد،بله رختخواب پهن کرد که بخوابیم ولی منه هیجانزده اصلن خوابم نمیبرد تا اینکه دیدم این یارو از پشت کون منو بغل کرده وداره به صورتش میمالد ومیبوسه،وقتی اعتراضکردم گفت اگه بخوای زیادی سروصدا بکنی همینجا زنگ میزنم ماموربیاد،وتورم به عنوان سارق که نصف شب به بهانه دزدی وارد خونه شدی تحویل پلیس میدم،اولش خندم گرفت وفک کردم بلوف میزنه ولی اون یارو خیلی جدی بود،بالاخره مجبور شدم باهاش راضیام واجازه بدم کارشو بکنه،البته ناگفته نماندکه بهم پیشنهاد داد که اگه ناراحتی تو بیا منو بکن،و من که ازش چندشم میومد مخالفت کردم چون سنش خیلی ازم بیشتر بود،راحت ۳۰سال بزرگتربود،قیافه غلطاندازی داشت،خلاصه به پهلوشدم واون کارشو با آب وتاب فراوان انجام داد ولی همش خداخدا میکردم که صبح بشه وهوا روشن شه ازاون خونه بزنم بیرون،در خونه رو هم ازتوباکلید قفل کرده بود،منم که اصلا خواب به چشمام نمیومد، بقیه در پارت دو نوشته: ارتانکس
❤2👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زنداییم ارباب شد قسمت ۱
#زندایی #ارباب_برده #فوت_فتیش
(داستان واقعیه فقط اسما رو تغییر دادم و گاهی از زبان شخص دیگری می نویسم الکی یا نوشته مربوط به زمانه و از اون اشخاص پرسیده شده) ژانر داستان ارباب و برده و فوت فتیش با زن دایی دوست نداری نخون سلام من آرتا هم ۱۹ سالمه قضیه ی که تعریف میکنم مال ۱۵ سالگیمه من چون مادرم و پدرم بخاطر شغلشون نیستم اکثرا پیش زنداییمم داییم همش ماموریته من فوت فتیشم و عاشق برده شدن یک زن دایی جوون دارم ۳۰ سالشه یک زن با حیا محجبه س البته به خاطر داییم با حجابه وگرنه خیلی قرتیه یه هیکل سکسی و کمی برنزه داره و پاهای جذاب با لاک سفید داره از زبان زندایی: سلام من ندا هستم ۳۰ سالمه منشی ام خیلی قرتیم و به خاطر همسرم چادری شدم امشب دعوتی خونه ی خواهر شوهرم من خیلی پسر خواهر شوهرم(من میشم زنداییش)رو دوست دارم به نظرم مثل خواهرزاده ی خودمه یه لباس کاملا جذاب پوشیدم و به اجبار چادر سر کردم و رفتیم از زبان آرتا: امشب قرار بود حسابی آبم بیاد صابون و برداشتم و یذره جق زدم تو گالریم پر عکس پای زن داییم بود تا داییم اینا اومدن همش چشم رو پای زن داییم بود کیرم شق شق بود چون بازم گشاد بود از شلوار در آوردمش تا یه ذره جا باز کنه به بهانه ای رفتم تو راه پله هرچی صورتم به کفش نزدیک تر میشد بوی تند عرق کفش زن دایی میزدبالا کلی لیس زدم و بو کردم و رفتم تو چشم رو پای زندایی بود گاهی پای بقیه رو هم دید میزدم از زبان زندایی: احساس سنگینی حس کردم دیدم چشم آرتا از اول رو پای منه اولش فکر کردم فوت فتیش داره وای بعدش گفتم نه بچه الکی تهمت نزنم بهش گفتم بزار تستش کنم پاهامو یه جور خاص و سکسی کردم دیدم بله کیرش شق شده (تو مهمونی چادر سرم نمیکنم فقط بیرون) یذره پاهامو تکون دادم تا حال کنه شبش که رفتم خونه همش حس بدی داشتم دفعه بعد رفتم خونشون فقط مامانش و خودش بود خودش رفت بیرون گوشیش باز مونده بود رو میز چک کردم دیدم کلی عکس از پاهام داره و گاهی کفشمو بو میکنه ورو یکی از عکس پاهام نوشته بود دعا کنید زیر این پا جون بدم و بردگی کنم اون شب مهتاب(مادر ارتا)گفتش بمون چون همسرم برای کارش دو سه هفته نبود مهتاب گفت:ندا جون ما داریم میریم مسافرت نیستیم اگه میشه یه مدت آرتا پیش تو باشه +من مشکلی ندارم مهتاب:خب فردا میام میزارمش پیشت شب چون همسر مهتاب هم بود من رفتم تو اتاق ارتا دیدم گرفته خوابیده به صورت مخالف بالاست سرش خوابیدم و پام جلوی صورتش بود برای اینکه به ارتا حال بدم با پام محکم زدم تو صورتش مثلا خوابم و نفهمیدم یه پامو انداختم جلو دهنش تا دهن باز کرد اروم بردم سمت دهنش فکر کرد من خوابم چند دقیقه بعد صدا ناله ی ارتا می اومد دیدم داره پاهامو بوس میکنه و لیس میزنه همزمان با صابون گلنار جق میزنه و ابش میاد کارش که تموم شد اروم با دستش ابشو مالید کف پاهام و خوابید تو ذهنم یسری چیزا گذشت ولی گفتم ول کن صبح شد من رفتم خونه چند ساعت بعد ارتا و مهتاب اومدن مهتاب:ببخشید دیگه زحمتت شد +نه بابا این چه حرفیه نگران آرتا هم نباش بهش خوش میگذره مهتاب:بله میدونم +مگه نه ارتا جون _بله پیش زندایی خوبه خوبم مهتاب رفت من موندم و ارتا +حواسم نبود البته ارتا پای زنداییشو دوست داره یزره لپاش سرخ شد +دوست داری برده ی زنداییت بشی؟ _بله با کمال میل +نترس من میدونم فوت فتیشی احساس کردم حشری شدم +اولش یه اتمام حجت ازت میگیرم باید بزاری به خوانوادت فحش بدم و هرکاری خواستم بکنم _ارباب ندا هرکاری خواستید بکنید ادامه دارد… نوشته: برده
#زندایی #ارباب_برده #فوت_فتیش
(داستان واقعیه فقط اسما رو تغییر دادم و گاهی از زبان شخص دیگری می نویسم الکی یا نوشته مربوط به زمانه و از اون اشخاص پرسیده شده) ژانر داستان ارباب و برده و فوت فتیش با زن دایی دوست نداری نخون سلام من آرتا هم ۱۹ سالمه قضیه ی که تعریف میکنم مال ۱۵ سالگیمه من چون مادرم و پدرم بخاطر شغلشون نیستم اکثرا پیش زنداییمم داییم همش ماموریته من فوت فتیشم و عاشق برده شدن یک زن دایی جوون دارم ۳۰ سالشه یک زن با حیا محجبه س البته به خاطر داییم با حجابه وگرنه خیلی قرتیه یه هیکل سکسی و کمی برنزه داره و پاهای جذاب با لاک سفید داره از زبان زندایی: سلام من ندا هستم ۳۰ سالمه منشی ام خیلی قرتیم و به خاطر همسرم چادری شدم امشب دعوتی خونه ی خواهر شوهرم من خیلی پسر خواهر شوهرم(من میشم زنداییش)رو دوست دارم به نظرم مثل خواهرزاده ی خودمه یه لباس کاملا جذاب پوشیدم و به اجبار چادر سر کردم و رفتیم از زبان آرتا: امشب قرار بود حسابی آبم بیاد صابون و برداشتم و یذره جق زدم تو گالریم پر عکس پای زن داییم بود تا داییم اینا اومدن همش چشم رو پای زن داییم بود کیرم شق شق بود چون بازم گشاد بود از شلوار در آوردمش تا یه ذره جا باز کنه به بهانه ای رفتم تو راه پله هرچی صورتم به کفش نزدیک تر میشد بوی تند عرق کفش زن دایی میزدبالا کلی لیس زدم و بو کردم و رفتم تو چشم رو پای زندایی بود گاهی پای بقیه رو هم دید میزدم از زبان زندایی: احساس سنگینی حس کردم دیدم چشم آرتا از اول رو پای منه اولش فکر کردم فوت فتیش داره وای بعدش گفتم نه بچه الکی تهمت نزنم بهش گفتم بزار تستش کنم پاهامو یه جور خاص و سکسی کردم دیدم بله کیرش شق شده (تو مهمونی چادر سرم نمیکنم فقط بیرون) یذره پاهامو تکون دادم تا حال کنه شبش که رفتم خونه همش حس بدی داشتم دفعه بعد رفتم خونشون فقط مامانش و خودش بود خودش رفت بیرون گوشیش باز مونده بود رو میز چک کردم دیدم کلی عکس از پاهام داره و گاهی کفشمو بو میکنه ورو یکی از عکس پاهام نوشته بود دعا کنید زیر این پا جون بدم و بردگی کنم اون شب مهتاب(مادر ارتا)گفتش بمون چون همسرم برای کارش دو سه هفته نبود مهتاب گفت:ندا جون ما داریم میریم مسافرت نیستیم اگه میشه یه مدت آرتا پیش تو باشه +من مشکلی ندارم مهتاب:خب فردا میام میزارمش پیشت شب چون همسر مهتاب هم بود من رفتم تو اتاق ارتا دیدم گرفته خوابیده به صورت مخالف بالاست سرش خوابیدم و پام جلوی صورتش بود برای اینکه به ارتا حال بدم با پام محکم زدم تو صورتش مثلا خوابم و نفهمیدم یه پامو انداختم جلو دهنش تا دهن باز کرد اروم بردم سمت دهنش فکر کرد من خوابم چند دقیقه بعد صدا ناله ی ارتا می اومد دیدم داره پاهامو بوس میکنه و لیس میزنه همزمان با صابون گلنار جق میزنه و ابش میاد کارش که تموم شد اروم با دستش ابشو مالید کف پاهام و خوابید تو ذهنم یسری چیزا گذشت ولی گفتم ول کن صبح شد من رفتم خونه چند ساعت بعد ارتا و مهتاب اومدن مهتاب:ببخشید دیگه زحمتت شد +نه بابا این چه حرفیه نگران آرتا هم نباش بهش خوش میگذره مهتاب:بله میدونم +مگه نه ارتا جون _بله پیش زندایی خوبه خوبم مهتاب رفت من موندم و ارتا +حواسم نبود البته ارتا پای زنداییشو دوست داره یزره لپاش سرخ شد +دوست داری برده ی زنداییت بشی؟ _بله با کمال میل +نترس من میدونم فوت فتیشی احساس کردم حشری شدم +اولش یه اتمام حجت ازت میگیرم باید بزاری به خوانوادت فحش بدم و هرکاری خواستم بکنم _ارباب ندا هرکاری خواستید بکنید ادامه دارد… نوشته: برده
❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM