Forwarded from 𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
#پیشنهاد_ویژه
رومابت ✅ بازی های اروپایی و فوتبال رو پیشبینی کن و کامل ترین کازینو ایران رو با هیجانش پول در بیار رفیق😍🏐
ادرس ثبت نام رفقا 👇✅
https://RomaBet.Tech
https://RomaBet.Tech
ادرس کانال تلگرام 👇💠
@RomaBet_official
رومابت ✅ بازی های اروپایی و فوتبال رو پیشبینی کن و کامل ترین کازینو ایران رو با هیجانش پول در بیار رفیق😍🏐
ادرس ثبت نام رفقا 👇✅
https://RomaBet.Tech
https://RomaBet.Tech
ادرس کانال تلگرام 👇💠
@RomaBet_official
فانتزی مامان
#مامان
مهمونی فامیل بود خونه ما شلوغ شلوغ همه فامیل اومده بودن عمه عمو دایی خاله بچه ها مامانم حمیده تو آشپزخونه بود داشت ظرف میچید یه مانتوی سبز خوشگل پوشیده بود با یه روسری که همیشه یه کم عقب میرفت من تو حال با بچه ها بودم ولی چشمم یه جای دیگه بود چشمم دنبال مامانم بود مهمونا یکی یکی میرفتن تو آشپزخونه یه چیزی برمیداشتن یه تعریفی میکردن ولی یه نفر بیشتر از همه رفت و اومد عمو رضا عمو رضا شوهر عمه بود مرد قد بلند و پهن شونه ای که همیشه بوی سیگار میداد هر بار که میرفت تو آشپزخونه یه کم بیشتر می موند یه بار دیدم دستش رو گذاشت روی کمر مامانم مامانم یه خورده عقب رفت ولی نخندید عمو رضا یه چیزی تو گوشش گفت مامانم سرش رو انداخت پایین و لبش رو گاز گرفت من از تو حال نگاه میکردم یکی از بچه ها صدام زد ولی جواب ندادم رفتم نزدیکتر پشت دیوار آشپزخونه قایم شدم قلبم تند تند میزد عمو رضا حالا نزدیک تر شده بود مامانم رو چسبونده بود به کابینت دستش رفته بود زیر مانتوش مامانم نفسش تند شده بود میگفت رضا اینجا همه هستن عمو رضا میخندید همه هم مشغولن کسی نمیبینه من پشت دیوار بودم میدیدم میدیدم که دست عمو رضا رفته بالاتر میدیدم که مامانم چطور مقاومت میکنه و مقاومتش کم میشه میدیدم که عمو رضا خم شد و گردن مامانم رو بوسید مامانم چشماش رو بست همون لحظه عمه صدام زد حمیده چایی تموم شد مامانم خودش رو جمع کرد عمو رضا یه قدم عقب رفت هر دو نفس نفس میزدن مامانم سریع روسریش رو مرتب کرد و رفت تو حال عمو رضا هم چند ثانیه بعد اومد بیرون یه سیگار روشن کرد و رفت تو حیاط من هنوز پشت دیوار بودم نفسم بند اومده بود ولی نه از ترس از یه چیز دیگه یه حسی که اون موقع اسمش رو نمیدونستم ولی حالا میدونم لذت بیغیرتی اون شب تا دیروقت بیدار موندم تو تختم دراز کشیدم و تصور کردم تصور کردم که عمو رضا با مامانم تو آشپزخونه چی کار میکرد تصور کردم که من نیستم کسی نمیبینه و عمو رضا مامانم رو میکنه روی همون کابینت تصور کردم که مامانم جلوی دهنش رو میگیره که صدا ازش در میاد تصور کردم که عمو رضا جای گاز روی گردن مامانم میذاره و من تو تختم با چشمای بسته یه حس عجیبی تو دلم بود یه حسی که انگار یه چیزی رو گم کردم ولی یه چیز بهتری پیدا کردم شاید اولین تجربه بیغیرتیم این بود نوشته: پسر بیغیرت
#مامان
مهمونی فامیل بود خونه ما شلوغ شلوغ همه فامیل اومده بودن عمه عمو دایی خاله بچه ها مامانم حمیده تو آشپزخونه بود داشت ظرف میچید یه مانتوی سبز خوشگل پوشیده بود با یه روسری که همیشه یه کم عقب میرفت من تو حال با بچه ها بودم ولی چشمم یه جای دیگه بود چشمم دنبال مامانم بود مهمونا یکی یکی میرفتن تو آشپزخونه یه چیزی برمیداشتن یه تعریفی میکردن ولی یه نفر بیشتر از همه رفت و اومد عمو رضا عمو رضا شوهر عمه بود مرد قد بلند و پهن شونه ای که همیشه بوی سیگار میداد هر بار که میرفت تو آشپزخونه یه کم بیشتر می موند یه بار دیدم دستش رو گذاشت روی کمر مامانم مامانم یه خورده عقب رفت ولی نخندید عمو رضا یه چیزی تو گوشش گفت مامانم سرش رو انداخت پایین و لبش رو گاز گرفت من از تو حال نگاه میکردم یکی از بچه ها صدام زد ولی جواب ندادم رفتم نزدیکتر پشت دیوار آشپزخونه قایم شدم قلبم تند تند میزد عمو رضا حالا نزدیک تر شده بود مامانم رو چسبونده بود به کابینت دستش رفته بود زیر مانتوش مامانم نفسش تند شده بود میگفت رضا اینجا همه هستن عمو رضا میخندید همه هم مشغولن کسی نمیبینه من پشت دیوار بودم میدیدم میدیدم که دست عمو رضا رفته بالاتر میدیدم که مامانم چطور مقاومت میکنه و مقاومتش کم میشه میدیدم که عمو رضا خم شد و گردن مامانم رو بوسید مامانم چشماش رو بست همون لحظه عمه صدام زد حمیده چایی تموم شد مامانم خودش رو جمع کرد عمو رضا یه قدم عقب رفت هر دو نفس نفس میزدن مامانم سریع روسریش رو مرتب کرد و رفت تو حال عمو رضا هم چند ثانیه بعد اومد بیرون یه سیگار روشن کرد و رفت تو حیاط من هنوز پشت دیوار بودم نفسم بند اومده بود ولی نه از ترس از یه چیز دیگه یه حسی که اون موقع اسمش رو نمیدونستم ولی حالا میدونم لذت بیغیرتی اون شب تا دیروقت بیدار موندم تو تختم دراز کشیدم و تصور کردم تصور کردم که عمو رضا با مامانم تو آشپزخونه چی کار میکرد تصور کردم که من نیستم کسی نمیبینه و عمو رضا مامانم رو میکنه روی همون کابینت تصور کردم که مامانم جلوی دهنش رو میگیره که صدا ازش در میاد تصور کردم که عمو رضا جای گاز روی گردن مامانم میذاره و من تو تختم با چشمای بسته یه حس عجیبی تو دلم بود یه حسی که انگار یه چیزی رو گم کردم ولی یه چیز بهتری پیدا کردم شاید اولین تجربه بیغیرتیم این بود نوشته: پسر بیغیرت
❤3👎2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
R22
ادرس سایت وی پاری:
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
از اهواز تا تهران چه اتفاقها که نیفتاد (۱)
#خواهر
سلام فرزاد هستم می خوام داستانم بگم براتون البته نوشتنم زیاد خوب نیست بد بود بذارید پای ناوارد بودنم یادمه 16ساله بودم با خواهر بزرگم سارا رفتیم توی انباری گفت سامان بذار به چیزت دست بزنم گفتم باشه دست زد گفت این خوابیدشه به درد نمی خوره مالیدش تا بزرگ شد گفت از روی شلوار حال نمیده شلوارت بکش پایین گفت وای چه بزرگه توف زد کف دستش یکم مالیدش گفت خوشم اومد ازش از اون روز الکی به بهانه های الکی صدام میکرد دست می کرد توی شلوارم میمالیدش تا بزرگ بشه همیشه راستش میکرد دستش توف میزد میمالیدش بعدش ولم مییکرد میرفت دفعه بعد خواست بهش دست بزنه دعواش کردم گفتم میای تحریکم میکنی راستش میکنی بعدش میری گفت باشه فهمیدم از اونجایی که مامانم معلم بود و همیشه صبح بود گفت فردا صبح که مامان نیست درستش میکنم فردا صبح که بیدار شدم بعد صبحانه بهم گفت لخت شو کیرمو توی دستش گرفت توف زد راستش کرد گفت دوست دارم خوب باهاش بازی کنم بعدش یه حالی بهت میدم که دفعه بعد التماس کنی که برات تکرارش کنم با کیر راست انقدر جلوش راه رفتم بعدش گفت خیلی خوب بودی شلوار و شورتش درآورد گفت بیا کصمو ببین کصش لبه های قهوه ای کمرنگ داشت گفت سامان برام می خوریش؟ گفتم باشه براش خوردم گفت دوست دارم کیرت لاپایی بذاری برام بماله به کصم انقدر مالیدم به کصش که آبم اومد گفت بریز کف دستم می خوام ببینمش آبم بو کرد گفت بوی پوست درخت گردو میده و خندیدیم از اون روز خیلی برای سارا لاپایی گذاشتم تا اینکه دانشگاه تهران قبول شد و رفت ترم اول که تموم شد برای عید اومد اما خب مامان بود تازه مهمونم داشتیم نمیشد کاری کرد هفته اول که گذشت بهم گفت سامان خونه خاله رعنا نرو بمون گفتم باشه اون سال هم عید بود هم ماه رمضون خالم از صبح به مامانم گفت بیاد کمک و ما موندیم خونه سارا صبحش که مامان بود رفت حمام دامن کوتاه و تاپ پوشیده بود مامان که رفت صدام کرد برم توی اتاقش گفت دلم برای کیرت تنگ شده کشیدم براش پایین گفت به به تمیزشم کردی اما یه کاری کرد که شوکه شدم گذاشتش توی دهنش و سر کیرم لیس میزد گفتم وای چه حالی میده سارا گفت هنوز به جای حال بدش نرسیده اما سامان از کاری که می خوایم بکنیم به کسی چیزی نگیا؟گفتم باشه نمیگم اصلا مگه تا حالا گفتم ؟گفت این فرق داره گفتم نمیگم گفت قسم جون مامان بخور قسم خوردم خوابید دامنش زد بالا فکر کردم می خواد کصش براش بخورم اما گفت کیرت بکن توی کصم چته ؟چرا ماتت برده بکن توش سامان بد حالم خرابه گفتم مگه دختر نیستی ؟گفت نترس بکن توش کیرم کردم توی کصش گفت تا ته بکن توش کل کیرم کردم توی کصش تنگ و داغ و لیز بود گفت کیرت تا نصفه بیار بیرون دوباره بکن توش هم بهم حال میداد هم شوکه بودم که مگر سارا دختر نبود؟ دخترها هم مگر می تونن کص بدن؟ اما واقعا حال میداد تندتر تلمبه میزدم گفت سامان آبت داخل نریزی آبت داشت میومد بکش بیرون اما انقدر بهم حال داده بود که تا اومدم بکشم بیرون ریخت توی کصش کلی فحشم داد و دعوام کرد با دستش کیرمو میمالید تا دوباره راست بشه می گفت دوباره خواست آبت بیاد نریز توش منو بدبخت نکن کیرم دوباره راست شد داگی شد گفت بکن توش سامان بکن توش کردم توش گفت بزن بزن بزن تلمبه میزدم توی کصش می گفت عاشق کیرتم کلفتی و درازی با هم داره کیرتو از کیر مصطفی بیشتر دوست دارم کیر فقط کیر خودت از الان فقط به تو میدم بکنی که سارا ارضا شد گفت بکنش توی کونم تا آبت بیاد کیرم که با آب کصش خیس بود کردم توی کونش گفت فقط آروم بزن کیرت کلفته آروم آروم بزن گفت آبت اومد بریزش توی کونم آبم اومد ریختم توی کونش مات و مبهوت نگاهش کردم گفت قول دادی به کسی چیزی نگی گفتم این مصطفی کصکش کیه ؟ گفت داداش دوستمه گفتم همون پردتو زده و از کون کردتت؟ گفت آره دوستم داره می خوایم با هم ازدواج کنیم گفتم خاک بر سرت خاک بر سر من که کردمت گفت هیس حالا که کردی آبت اومده برام شیر شدی دهنت میبندی وگرنه میگم تو پردمو زدی نوشته: سامان
#خواهر
سلام فرزاد هستم می خوام داستانم بگم براتون البته نوشتنم زیاد خوب نیست بد بود بذارید پای ناوارد بودنم یادمه 16ساله بودم با خواهر بزرگم سارا رفتیم توی انباری گفت سامان بذار به چیزت دست بزنم گفتم باشه دست زد گفت این خوابیدشه به درد نمی خوره مالیدش تا بزرگ شد گفت از روی شلوار حال نمیده شلوارت بکش پایین گفت وای چه بزرگه توف زد کف دستش یکم مالیدش گفت خوشم اومد ازش از اون روز الکی به بهانه های الکی صدام میکرد دست می کرد توی شلوارم میمالیدش تا بزرگ بشه همیشه راستش میکرد دستش توف میزد میمالیدش بعدش ولم مییکرد میرفت دفعه بعد خواست بهش دست بزنه دعواش کردم گفتم میای تحریکم میکنی راستش میکنی بعدش میری گفت باشه فهمیدم از اونجایی که مامانم معلم بود و همیشه صبح بود گفت فردا صبح که مامان نیست درستش میکنم فردا صبح که بیدار شدم بعد صبحانه بهم گفت لخت شو کیرمو توی دستش گرفت توف زد راستش کرد گفت دوست دارم خوب باهاش بازی کنم بعدش یه حالی بهت میدم که دفعه بعد التماس کنی که برات تکرارش کنم با کیر راست انقدر جلوش راه رفتم بعدش گفت خیلی خوب بودی شلوار و شورتش درآورد گفت بیا کصمو ببین کصش لبه های قهوه ای کمرنگ داشت گفت سامان برام می خوریش؟ گفتم باشه براش خوردم گفت دوست دارم کیرت لاپایی بذاری برام بماله به کصم انقدر مالیدم به کصش که آبم اومد گفت بریز کف دستم می خوام ببینمش آبم بو کرد گفت بوی پوست درخت گردو میده و خندیدیم از اون روز خیلی برای سارا لاپایی گذاشتم تا اینکه دانشگاه تهران قبول شد و رفت ترم اول که تموم شد برای عید اومد اما خب مامان بود تازه مهمونم داشتیم نمیشد کاری کرد هفته اول که گذشت بهم گفت سامان خونه خاله رعنا نرو بمون گفتم باشه اون سال هم عید بود هم ماه رمضون خالم از صبح به مامانم گفت بیاد کمک و ما موندیم خونه سارا صبحش که مامان بود رفت حمام دامن کوتاه و تاپ پوشیده بود مامان که رفت صدام کرد برم توی اتاقش گفت دلم برای کیرت تنگ شده کشیدم براش پایین گفت به به تمیزشم کردی اما یه کاری کرد که شوکه شدم گذاشتش توی دهنش و سر کیرم لیس میزد گفتم وای چه حالی میده سارا گفت هنوز به جای حال بدش نرسیده اما سامان از کاری که می خوایم بکنیم به کسی چیزی نگیا؟گفتم باشه نمیگم اصلا مگه تا حالا گفتم ؟گفت این فرق داره گفتم نمیگم گفت قسم جون مامان بخور قسم خوردم خوابید دامنش زد بالا فکر کردم می خواد کصش براش بخورم اما گفت کیرت بکن توی کصم چته ؟چرا ماتت برده بکن توش سامان بد حالم خرابه گفتم مگه دختر نیستی ؟گفت نترس بکن توش کیرم کردم توی کصش گفت تا ته بکن توش کل کیرم کردم توی کصش تنگ و داغ و لیز بود گفت کیرت تا نصفه بیار بیرون دوباره بکن توش هم بهم حال میداد هم شوکه بودم که مگر سارا دختر نبود؟ دخترها هم مگر می تونن کص بدن؟ اما واقعا حال میداد تندتر تلمبه میزدم گفت سامان آبت داخل نریزی آبت داشت میومد بکش بیرون اما انقدر بهم حال داده بود که تا اومدم بکشم بیرون ریخت توی کصش کلی فحشم داد و دعوام کرد با دستش کیرمو میمالید تا دوباره راست بشه می گفت دوباره خواست آبت بیاد نریز توش منو بدبخت نکن کیرم دوباره راست شد داگی شد گفت بکن توش سامان بکن توش کردم توش گفت بزن بزن بزن تلمبه میزدم توی کصش می گفت عاشق کیرتم کلفتی و درازی با هم داره کیرتو از کیر مصطفی بیشتر دوست دارم کیر فقط کیر خودت از الان فقط به تو میدم بکنی که سارا ارضا شد گفت بکنش توی کونم تا آبت بیاد کیرم که با آب کصش خیس بود کردم توی کونش گفت فقط آروم بزن کیرت کلفته آروم آروم بزن گفت آبت اومد بریزش توی کونم آبم اومد ریختم توی کونش مات و مبهوت نگاهش کردم گفت قول دادی به کسی چیزی نگی گفتم این مصطفی کصکش کیه ؟ گفت داداش دوستمه گفتم همون پردتو زده و از کون کردتت؟ گفت آره دوستم داره می خوایم با هم ازدواج کنیم گفتم خاک بر سرت خاک بر سر من که کردمت گفت هیس حالا که کردی آبت اومده برام شیر شدی دهنت میبندی وگرنه میگم تو پردمو زدی نوشته: سامان
❤7👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تئاتر گناهان
#تجاوز
تنش گرم بود ، داغ تر از کویر به هنگام نوازش خورشید اما از درون گویی کولاک برف . چشمانش ابر های غروب گیلان بودند ، می باریدند اما شهوت متجاوز شکوفه میزد . چه کسی گناهکار است ؟ تن من یا باطن تو ؟ این سوال در ذهن شلوغش، در میان هزاران هزار همهمه بلند تکرار میشد ابتدا بدن کمی تابع روح بود … روحی که همین لحظاتی پس به پاکی آب های گوارای جاری از دماوند بود هنوز هم پاک است ؟ اما اکنون دیگر توان مبارزه ندارد ، همان اول هم نداشت ولی مقاومت میکرد تن به این کار نداد اما تنش را ربودند … قلبش از سینه اش می خواست بیرون بزند ، نمیدانم شاید این شرم آنقدر سنگین بود که حتی قلب نیز نمی توانست آن را تحمل کند . چه میشود که بدن آن فرزند آدم ، آن خردمند صلح طلب ، آن متفکر شایسته را ناگهان شهوت فتح میکند و فرشته را به دار می آویزد شهوت زده ادامه داد نه توجهی به رد پنجه های فرشته میکرد و نه به جیغ هایی که حال دیگر خفه شده بودند . حتی نویسنده از بیان حس این جنایت به هنگام زوال باکرگی ، قاصر است به نهایت کار رسید هر چقدر هم گرم باشد نمیتواند سردی وجود او را جبران کند . فرشته بی گناه ؟ بلند شو ! دوباره در آسمان آرزوهایت پر بکش دوباره بخند و رویا پردازی کن فرشته ؟ … نمیدانم شاید از شرم گناه تن ، روح او را ترک کرد شاید تن ، نتوانست طاقت بیاورد از این شرم که جامعه بر او تحمیل میکرد . حتی اگر باز نفس میکشید و خودش را از زیر این آوار بیرون میکشید ، توسط آنان که ادعای خیر و صلاح او را دارند ، به دار آویخته میشد . آغاز یک شهوت و پایان یک زندگی . حال در این تئاتر گناهان ، چه کسی گناهکار است و چه کسی بیگناه ؟ من نویسنده هستم اما مخاطبی ندارم برای نوشته هام نمیدونم فضای مناسبی رو انتخاب کردم یا نه اما این متن رو نوشتم تا بازخورد مخاطبین رو ببین ممنون از وقتی که گذاشتید ❤️ نوشته: پارادوکس
#تجاوز
تنش گرم بود ، داغ تر از کویر به هنگام نوازش خورشید اما از درون گویی کولاک برف . چشمانش ابر های غروب گیلان بودند ، می باریدند اما شهوت متجاوز شکوفه میزد . چه کسی گناهکار است ؟ تن من یا باطن تو ؟ این سوال در ذهن شلوغش، در میان هزاران هزار همهمه بلند تکرار میشد ابتدا بدن کمی تابع روح بود … روحی که همین لحظاتی پس به پاکی آب های گوارای جاری از دماوند بود هنوز هم پاک است ؟ اما اکنون دیگر توان مبارزه ندارد ، همان اول هم نداشت ولی مقاومت میکرد تن به این کار نداد اما تنش را ربودند … قلبش از سینه اش می خواست بیرون بزند ، نمیدانم شاید این شرم آنقدر سنگین بود که حتی قلب نیز نمی توانست آن را تحمل کند . چه میشود که بدن آن فرزند آدم ، آن خردمند صلح طلب ، آن متفکر شایسته را ناگهان شهوت فتح میکند و فرشته را به دار می آویزد شهوت زده ادامه داد نه توجهی به رد پنجه های فرشته میکرد و نه به جیغ هایی که حال دیگر خفه شده بودند . حتی نویسنده از بیان حس این جنایت به هنگام زوال باکرگی ، قاصر است به نهایت کار رسید هر چقدر هم گرم باشد نمیتواند سردی وجود او را جبران کند . فرشته بی گناه ؟ بلند شو ! دوباره در آسمان آرزوهایت پر بکش دوباره بخند و رویا پردازی کن فرشته ؟ … نمیدانم شاید از شرم گناه تن ، روح او را ترک کرد شاید تن ، نتوانست طاقت بیاورد از این شرم که جامعه بر او تحمیل میکرد . حتی اگر باز نفس میکشید و خودش را از زیر این آوار بیرون میکشید ، توسط آنان که ادعای خیر و صلاح او را دارند ، به دار آویخته میشد . آغاز یک شهوت و پایان یک زندگی . حال در این تئاتر گناهان ، چه کسی گناهکار است و چه کسی بیگناه ؟ من نویسنده هستم اما مخاطبی ندارم برای نوشته هام نمیدونم فضای مناسبی رو انتخاب کردم یا نه اما این متن رو نوشتم تا بازخورد مخاطبین رو ببین ممنون از وقتی که گذاشتید ❤️ نوشته: پارادوکس
❤5👍1👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سکس با خواهر شوهرم
#خواهرزن
سلام اسم من محبوب هست تو شهرستان زندگی میکنم متاهل هستم فرزند دارم کوچیک داستانی میخوام تعریف کنم واقعیت ربای من اتفاق افتاده هنوز هم ادامه داره من با ی مرد ازدواج کردم حاصل ازدواج شد یک بچه و بعد از ازدواج و بچه دار شدن تمایل ب سکس ندارم و چون قند داره آبش میاد زود من ارضا نمیشم باهاش من خواهرم تازگی ازدواج کرد آمد تهران با ی پسر تهرانی خوش اندام من دیدنش از این پسر خوشم اومد روش کراش داشتم مشخص بود ک سکسی هست و خوب میکنه حتی یکبار داشت لباس عروس میکرد کیرش دیدم خیلی بزرگ کلفت بود تو فکر من موند من موقع خود ارضایی ب این فکر میکردم جلو خواهرم نمیشد ک باهاش راحت باشم جلوش شروع کردم لباس ها تنگ پوشیدن قمبل کردن تمایل نشون نمیداد تا بعد از ی مدت معتاد شد سکسی تر شده بود خواهرم میگفت هر شب سکس میخاد من دیدم موقعیت خوبی هست چون کوکائین میکشید و شیشه من خودم خیلی بهش میچسبوندم و تنها برین بیرون تا یک روز آمدن شهرستان و خواهرم پریود بود گفتم نکرده این پس دیدم خواهرم قبل اینکه بگم گفت هی میگه فلان کار کن نکردم قهر باهام دیدم موقعیت خوبیه این برمیگرده تهران گفتم منم کار دارم تهران با کامی برم الکی میگفتم کار نداشتم گفت برو منم ی شلوار زیپ دار پاره پوشیدن همه جاش مشخص و آرایش نشستیم تو ماشین پاهام آوردم انداختم رو پام ک نکته کنه دیدم داره نگاه میکنه شروع کردم به زدن موهای پام با ژیلت گفتم ببین صاف شد دست کشید گفت آره دیدم دستش برنداشت منم دلم ی دفعه ی جور شد خودم زدم ب اون راه ک خوابم میاد اون گفتم مقاله بزار از اینجا یکم پاهام مالید دست برداشت تا رسیدیم تهران رفتیم خونشون گفت کجا میری گفتم دوستم احمق میگه فردا صبح بیا ولی نگو ب مریم بریم خونتون ناراحت نشه فکر بد نکنه ما آمدیم خونه دیدم رفت تو دستشویی شروع ب کشیدن کرد تا بیاد بیرون من لباس های زیرم در آوردم و ی لباس بیا منو بکن پوشیدم آمد بیرون دیدم کیرش بلند شده گفت میخوای موهای پاهات بزنم برات گفتم نه خل زشته جای خواب من کجاست گفتم گفت خوابت میاد گفتم اره رفتم زیر پتو اون رفت آن اتاق من خودم زدم ل خواب طوری ک ذکر بودم کونم قمبل بود پتو انداختم کنار مثلاً نمیدونم این شکلی خوابیدم دیدم آمد خودم زدم خواب دید منا این حالت دیدم مکس کرد چراغ خاموش کرد اومد کنارم خوابید یکم آمد جلو کیرش چسبوندم از رو شلوار ب باسنم نمیدونستم چکار کنم میخواستم بگم در بیار بکن دیدم با دستهاش داره پاهام مقاله هروی میمالید من قمبل بیشتر میکردم سمت کیرش فهمید ک بیدارم و میخارم کیر میخام رفت باز کشید آمد اینبار کیر چرب کرده بود و لخت آمد کیر قشنگ چسیوندد من قمبل مردم دیدم شروع کرد ب مالیدن پاهام و گذاشت لای پاهام وای چ حالی داد اون لحظه یکم عقب جلو کرد دیدم باز میخاد بکشه اینبار همون جوری شروع ب کشیدن کرد هم میکرد هم میکشید بوی موادش حشری کرده بود منا دستم گذاشتم روی روند پام دستم گرفت گذاشت روی کیرش منم شروع ب مالیدن کیرش کردم و برگشتم شروع ب خوردنش کردم اون مواد میکشد سمت من میداد گفتم میخام ب من داد کشیدم چند تا دود حشری بودم سینه هام خورد من شروع کردم ب پاهاش خوردن سوراخ کونس خوردن گفت عقب میخاد بیاره گفتم ن اولش دیدم چند تا دود دیگه بهم داد خودم قمبل کردم گفتم بزار عقب ولی باز بده بکشم گفت باشه یکی دوتا جلو گذاشت بعد در آورد سرش گذاشت رو سوراخ میرم من یواش یواش میومدم عقب گردنم میخورد و سینه هام میمالید درد بدی داشت ولی لذت بخش بود در گوشم میگفت دیگه کونا مال من جلو مال کامی من میگفتم اره جر بده میگفت بیا زودتر عقب تا ته بره تلمبه بزنم گفتم چشم داشتم جز میخوردم میرفت تو در آورد یکم روغن زد گذاشت باز در سوراخم اینبار یکم خودش فشار میداد بعد در آورد کلی کرم زد گفت بخورش گفتم باکرم گفت آره با کلی کرم خوردم باز کرم زد میگفت دوست دارم اذیت کردنی بکنم باز خودم بعد گذاشت در کونم واقعا فشار میداد منم میگفتم یواش تر یواش تر دیدم تا دسته کرده تو داره تلمبه میزنن وای تلمبه میزد تو کونم کوسم میمالید دو بار ارضا شدم ولی میخواستم کیر باز گفت دو تا کیر دوست داری گفتم اره دیدم دیلدو آورد گذاشت تو کوسم خودشم کونم جرم داد بعد رفتیم حموم اونجا براش ساک میزدم تا اینکه فرداش جذاب شدم رفتم الان یک سال مرتب میاد میکنه منا بیارم کنار شوهرم خوابیده بودم آمد اینور من خوابید شروع کرد ب کردن من از کون گفت ببینه هم مهم نیست الان هفته ای یکبار یا من میام یا اون میکنه منا نوشته: محبوبه محلات
#خواهرزن
سلام اسم من محبوب هست تو شهرستان زندگی میکنم متاهل هستم فرزند دارم کوچیک داستانی میخوام تعریف کنم واقعیت ربای من اتفاق افتاده هنوز هم ادامه داره من با ی مرد ازدواج کردم حاصل ازدواج شد یک بچه و بعد از ازدواج و بچه دار شدن تمایل ب سکس ندارم و چون قند داره آبش میاد زود من ارضا نمیشم باهاش من خواهرم تازگی ازدواج کرد آمد تهران با ی پسر تهرانی خوش اندام من دیدنش از این پسر خوشم اومد روش کراش داشتم مشخص بود ک سکسی هست و خوب میکنه حتی یکبار داشت لباس عروس میکرد کیرش دیدم خیلی بزرگ کلفت بود تو فکر من موند من موقع خود ارضایی ب این فکر میکردم جلو خواهرم نمیشد ک باهاش راحت باشم جلوش شروع کردم لباس ها تنگ پوشیدن قمبل کردن تمایل نشون نمیداد تا بعد از ی مدت معتاد شد سکسی تر شده بود خواهرم میگفت هر شب سکس میخاد من دیدم موقعیت خوبی هست چون کوکائین میکشید و شیشه من خودم خیلی بهش میچسبوندم و تنها برین بیرون تا یک روز آمدن شهرستان و خواهرم پریود بود گفتم نکرده این پس دیدم خواهرم قبل اینکه بگم گفت هی میگه فلان کار کن نکردم قهر باهام دیدم موقعیت خوبیه این برمیگرده تهران گفتم منم کار دارم تهران با کامی برم الکی میگفتم کار نداشتم گفت برو منم ی شلوار زیپ دار پاره پوشیدن همه جاش مشخص و آرایش نشستیم تو ماشین پاهام آوردم انداختم رو پام ک نکته کنه دیدم داره نگاه میکنه شروع کردم به زدن موهای پام با ژیلت گفتم ببین صاف شد دست کشید گفت آره دیدم دستش برنداشت منم دلم ی دفعه ی جور شد خودم زدم ب اون راه ک خوابم میاد اون گفتم مقاله بزار از اینجا یکم پاهام مالید دست برداشت تا رسیدیم تهران رفتیم خونشون گفت کجا میری گفتم دوستم احمق میگه فردا صبح بیا ولی نگو ب مریم بریم خونتون ناراحت نشه فکر بد نکنه ما آمدیم خونه دیدم رفت تو دستشویی شروع ب کشیدن کرد تا بیاد بیرون من لباس های زیرم در آوردم و ی لباس بیا منو بکن پوشیدم آمد بیرون دیدم کیرش بلند شده گفت میخوای موهای پاهات بزنم برات گفتم نه خل زشته جای خواب من کجاست گفتم گفت خوابت میاد گفتم اره رفتم زیر پتو اون رفت آن اتاق من خودم زدم ل خواب طوری ک ذکر بودم کونم قمبل بود پتو انداختم کنار مثلاً نمیدونم این شکلی خوابیدم دیدم آمد خودم زدم خواب دید منا این حالت دیدم مکس کرد چراغ خاموش کرد اومد کنارم خوابید یکم آمد جلو کیرش چسبوندم از رو شلوار ب باسنم نمیدونستم چکار کنم میخواستم بگم در بیار بکن دیدم با دستهاش داره پاهام مقاله هروی میمالید من قمبل بیشتر میکردم سمت کیرش فهمید ک بیدارم و میخارم کیر میخام رفت باز کشید آمد اینبار کیر چرب کرده بود و لخت آمد کیر قشنگ چسیوندد من قمبل مردم دیدم شروع کرد ب مالیدن پاهام و گذاشت لای پاهام وای چ حالی داد اون لحظه یکم عقب جلو کرد دیدم باز میخاد بکشه اینبار همون جوری شروع ب کشیدن کرد هم میکرد هم میکشید بوی موادش حشری کرده بود منا دستم گذاشتم روی روند پام دستم گرفت گذاشت روی کیرش منم شروع ب مالیدن کیرش کردم و برگشتم شروع ب خوردنش کردم اون مواد میکشد سمت من میداد گفتم میخام ب من داد کشیدم چند تا دود حشری بودم سینه هام خورد من شروع کردم ب پاهاش خوردن سوراخ کونس خوردن گفت عقب میخاد بیاره گفتم ن اولش دیدم چند تا دود دیگه بهم داد خودم قمبل کردم گفتم بزار عقب ولی باز بده بکشم گفت باشه یکی دوتا جلو گذاشت بعد در آورد سرش گذاشت رو سوراخ میرم من یواش یواش میومدم عقب گردنم میخورد و سینه هام میمالید درد بدی داشت ولی لذت بخش بود در گوشم میگفت دیگه کونا مال من جلو مال کامی من میگفتم اره جر بده میگفت بیا زودتر عقب تا ته بره تلمبه بزنم گفتم چشم داشتم جز میخوردم میرفت تو در آورد یکم روغن زد گذاشت باز در سوراخم اینبار یکم خودش فشار میداد بعد در آورد کلی کرم زد گفت بخورش گفتم باکرم گفت آره با کلی کرم خوردم باز کرم زد میگفت دوست دارم اذیت کردنی بکنم باز خودم بعد گذاشت در کونم واقعا فشار میداد منم میگفتم یواش تر یواش تر دیدم تا دسته کرده تو داره تلمبه میزنن وای تلمبه میزد تو کونم کوسم میمالید دو بار ارضا شدم ولی میخواستم کیر باز گفت دو تا کیر دوست داری گفتم اره دیدم دیلدو آورد گذاشت تو کوسم خودشم کونم جرم داد بعد رفتیم حموم اونجا براش ساک میزدم تا اینکه فرداش جذاب شدم رفتم الان یک سال مرتب میاد میکنه منا بیارم کنار شوهرم خوابیده بودم آمد اینور من خوابید شروع کرد ب کردن من از کون گفت ببینه هم مهم نیست الان هفته ای یکبار یا من میام یا اون میکنه منا نوشته: محبوبه محلات
❤7👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لیسیدن پاهای خاله
#خاله
((سلام اسم ها واقعی نیستند ولی داستان کاملا از روی واقعیت)) من آرمین ۲۴ ساله هستم و این قضیه برای دوسال پیشه من کلا دو تا خاله دارم یکیشون فرناز ۳۵ ساله و یکیشون فرشته ۳۹ ساله هستند. هر دو ساده زندگی میکنن و شاغل هستند فرشته چهره گوشتی و تپلی داره قدش حدودا ۱۷۰ سایز پاهاش ۴۰ و کلا استخون بندی درشتی داره و شرکت کار میکنه فرشته یه دختر داره به اسم محنا که ۱۸ سالشه خب بریم سر اصل مطلب من تازه کات کرده بودم و تو فشار جنسی بودم یه مدت خودمو سرگرم کرده بودم تا اینکه پیج دختر خالم خورد به چشم وسوسه شدم مخشو بزنم شروع کردم پیام دادن و صحبت کردن یکم بچه سن بود زود خرش کردم و چند ماهی چت میکردیم.کم کم بحث و بردم سمت سکس و صحبت های سکسی که دیدم نخ میده خلاصه عکس و اینجور چیزا رد و بدل کردیم عکس کیرمو فرستادم بهش و بهش گفتم از پاهات خوشم میاد دوست دارم لیس بزنمشون. خلاصه سرتون رو درد نیارم یه روز سرکار بودم ديدم خالم زنگ میزنه من شک کردم که یه چیزی شده چون اصلا رفت و آمد نداشتیم و رابطه نداشتيم که زنگ بزنه جواب ندادم بعد چند دقیقه دیدم چندتا پیامک اومد که خالم هرچی از دهنش در اومده بود رو گفته بود بهم و گفته بود باباش بیاد این چتارو نشونش بدم و … خلاصه من بدجور استرس گرفتم و ندونستم چجوری اصلا از سرکار زدم بیرون . بعد از چند ساعت کلنجار تصميم گرفتم برم بیفتم دست پاش التماسش کنم به کسی نگه ابروم بره با هزار تا استرس رفتم در خونشون چون میدونستم شب برمیگرده شوهرخالم درو زدم خالم اومد درو باز کرد تو کوچه داد و بیداد نکرد رفتم داخل خونه نه گذاشت نه برداشت یدونه محکم گذاشت تو گوشم که گوشم سوت کشید افتادم به پاهاش گفتم گوه خوردم خاله خریت کردم بچگی کردم نادونم از پاهاش هی می بوسیدم اونم هی فحش میداد نمیدونم چی شد اون لحظه شهوتم زد بالا با حس تحقیر هی بیشتر می بوسیدم پاهاش رو یکم بعد آتیشش خاموش شد و صحبت کردیم گفتم بخدا خاله جوونم خریت کردم شهوت فشار آورد بهم گفت تو مریضی بچه من رو عروسک جنسی کردی پاهاش و لیس زدی ؟ سرمو انداختم پایین گفتم اره یه بار گفت سکس کردین؟ قسم خوردم گفتم نه گفتم خاله نوکریتو میکنم به کسی نگو تا آخر عمر نوکریتو میکنم باز افتادم به پاهاش التماس کردن که یهو گفت به بهونه معذرت خواهی داری پاهامو میبوسی شلوارتو ببین نگاه کردم دیدم راست کردم از رو شلوار معلومه سرمو انداختم پایین گفت گمشو از خونه من بیرون خلاصه من رفتم و از استرس هی پیام دادم بهش که نگه به کسی چند روزی گذشت دیدم خبری نیست یه روز خالم باهام تماس گرفت گفت محنا افسردگی گرفته اون علاقه پیدا کرده بهت دردت چیه که آینده دختر منو خراب میکنی یه کاری کن از سرش بپری ازت متنفر شه اون بچست گفتم خاله من دردم علاقه به پا بود اصلا فاز عاشقی نداشتم گفت من نمیدونم خودت یه کاری کن بعد دوساعت به خودم جرات دادم پیام دادم نوشتم خاله من از بچگی به پا علاقه دارم خواهش میکنم بزار یبار پاهات رو بلیسم دیگه دور و ور محنا پیدا نمیشم که جواب داد خیلی بی شرفی بیا انجام بده ولی برا همیشه گورتو گم کن فردا ساعت ۲ ظهر بیا کسی خونه نیست فردا شد و من رفتم دیدم تازه از شرکت داره میاد لباس شرکت و جوراب شیشه ای که از صب تو کفش بودن پاهاش گفتم خاله خواهشا نشور پاهاتو من اینجوری دوست دارم پاهاشو دراز کرد گذاشت روی عسلی مبل وای چی میدیدم خالم رو با یه پا سایز چهل با جوراب شیشه ای دماغم رو بردم نزدیکشون دنیا دور سرم چرخید وقتی بوی پاهاش خورد تو دماغم ((فتیش ها میفهمن چی میگم )) خلاصه کف پاهاش رو برق انداختم لای انگشتاش و حسابی لیس زدم دیدم چشاشو بسته خودش پاهاشو فشار میده به زبانم به خودم جرات دادم ساق پاهاشو لیس زدم یکم که اومدم بالاتر گفت دیگه بسه گفتم خاله هم تو آرامش پیدا میکنی هم من چرا مخالفت میکنی اینجوری منم دیگه نمیرم دنبال این دردسرا ازم پرسید واقعا چندشت نمیاد گفتم نه از بچگی حسرت پاهاتو داشتم بلیسم. خندید گفت نمیفهمم پا مگه لیسیدنیه گفتم حالا من یه سوال بپرسم اینکه پاهاتو یکی با احترام لیس میزنه خدمت میکنه بهت چه حسی پیدا میکنی گفت خوبه ولی نمیشه این کارا نامحرمی گفتن و از این کسشرا خلاصه رو مخش راه رفتم قبول کرد اون روز کلا دو ساعت پاهاشو بو کردم و لیس زدم و ماساژ دادم که خستگیش در رفت بقیه داستان رو هم مینویسم براتون که در آینده چقدر رابطمون صمیمی تر شد و حتی علاقه هم بینمون ایجاد شد … مرسی که خوندین عکس پاهاش رو میزارم براتون داخل سایت ❤️ نوشته: arm…
#خاله
((سلام اسم ها واقعی نیستند ولی داستان کاملا از روی واقعیت)) من آرمین ۲۴ ساله هستم و این قضیه برای دوسال پیشه من کلا دو تا خاله دارم یکیشون فرناز ۳۵ ساله و یکیشون فرشته ۳۹ ساله هستند. هر دو ساده زندگی میکنن و شاغل هستند فرشته چهره گوشتی و تپلی داره قدش حدودا ۱۷۰ سایز پاهاش ۴۰ و کلا استخون بندی درشتی داره و شرکت کار میکنه فرشته یه دختر داره به اسم محنا که ۱۸ سالشه خب بریم سر اصل مطلب من تازه کات کرده بودم و تو فشار جنسی بودم یه مدت خودمو سرگرم کرده بودم تا اینکه پیج دختر خالم خورد به چشم وسوسه شدم مخشو بزنم شروع کردم پیام دادن و صحبت کردن یکم بچه سن بود زود خرش کردم و چند ماهی چت میکردیم.کم کم بحث و بردم سمت سکس و صحبت های سکسی که دیدم نخ میده خلاصه عکس و اینجور چیزا رد و بدل کردیم عکس کیرمو فرستادم بهش و بهش گفتم از پاهات خوشم میاد دوست دارم لیس بزنمشون. خلاصه سرتون رو درد نیارم یه روز سرکار بودم ديدم خالم زنگ میزنه من شک کردم که یه چیزی شده چون اصلا رفت و آمد نداشتیم و رابطه نداشتيم که زنگ بزنه جواب ندادم بعد چند دقیقه دیدم چندتا پیامک اومد که خالم هرچی از دهنش در اومده بود رو گفته بود بهم و گفته بود باباش بیاد این چتارو نشونش بدم و … خلاصه من بدجور استرس گرفتم و ندونستم چجوری اصلا از سرکار زدم بیرون . بعد از چند ساعت کلنجار تصميم گرفتم برم بیفتم دست پاش التماسش کنم به کسی نگه ابروم بره با هزار تا استرس رفتم در خونشون چون میدونستم شب برمیگرده شوهرخالم درو زدم خالم اومد درو باز کرد تو کوچه داد و بیداد نکرد رفتم داخل خونه نه گذاشت نه برداشت یدونه محکم گذاشت تو گوشم که گوشم سوت کشید افتادم به پاهاش گفتم گوه خوردم خاله خریت کردم بچگی کردم نادونم از پاهاش هی می بوسیدم اونم هی فحش میداد نمیدونم چی شد اون لحظه شهوتم زد بالا با حس تحقیر هی بیشتر می بوسیدم پاهاش رو یکم بعد آتیشش خاموش شد و صحبت کردیم گفتم بخدا خاله جوونم خریت کردم شهوت فشار آورد بهم گفت تو مریضی بچه من رو عروسک جنسی کردی پاهاش و لیس زدی ؟ سرمو انداختم پایین گفتم اره یه بار گفت سکس کردین؟ قسم خوردم گفتم نه گفتم خاله نوکریتو میکنم به کسی نگو تا آخر عمر نوکریتو میکنم باز افتادم به پاهاش التماس کردن که یهو گفت به بهونه معذرت خواهی داری پاهامو میبوسی شلوارتو ببین نگاه کردم دیدم راست کردم از رو شلوار معلومه سرمو انداختم پایین گفت گمشو از خونه من بیرون خلاصه من رفتم و از استرس هی پیام دادم بهش که نگه به کسی چند روزی گذشت دیدم خبری نیست یه روز خالم باهام تماس گرفت گفت محنا افسردگی گرفته اون علاقه پیدا کرده بهت دردت چیه که آینده دختر منو خراب میکنی یه کاری کن از سرش بپری ازت متنفر شه اون بچست گفتم خاله من دردم علاقه به پا بود اصلا فاز عاشقی نداشتم گفت من نمیدونم خودت یه کاری کن بعد دوساعت به خودم جرات دادم پیام دادم نوشتم خاله من از بچگی به پا علاقه دارم خواهش میکنم بزار یبار پاهات رو بلیسم دیگه دور و ور محنا پیدا نمیشم که جواب داد خیلی بی شرفی بیا انجام بده ولی برا همیشه گورتو گم کن فردا ساعت ۲ ظهر بیا کسی خونه نیست فردا شد و من رفتم دیدم تازه از شرکت داره میاد لباس شرکت و جوراب شیشه ای که از صب تو کفش بودن پاهاش گفتم خاله خواهشا نشور پاهاتو من اینجوری دوست دارم پاهاشو دراز کرد گذاشت روی عسلی مبل وای چی میدیدم خالم رو با یه پا سایز چهل با جوراب شیشه ای دماغم رو بردم نزدیکشون دنیا دور سرم چرخید وقتی بوی پاهاش خورد تو دماغم ((فتیش ها میفهمن چی میگم )) خلاصه کف پاهاش رو برق انداختم لای انگشتاش و حسابی لیس زدم دیدم چشاشو بسته خودش پاهاشو فشار میده به زبانم به خودم جرات دادم ساق پاهاشو لیس زدم یکم که اومدم بالاتر گفت دیگه بسه گفتم خاله هم تو آرامش پیدا میکنی هم من چرا مخالفت میکنی اینجوری منم دیگه نمیرم دنبال این دردسرا ازم پرسید واقعا چندشت نمیاد گفتم نه از بچگی حسرت پاهاتو داشتم بلیسم. خندید گفت نمیفهمم پا مگه لیسیدنیه گفتم حالا من یه سوال بپرسم اینکه پاهاتو یکی با احترام لیس میزنه خدمت میکنه بهت چه حسی پیدا میکنی گفت خوبه ولی نمیشه این کارا نامحرمی گفتن و از این کسشرا خلاصه رو مخش راه رفتم قبول کرد اون روز کلا دو ساعت پاهاشو بو کردم و لیس زدم و ماساژ دادم که خستگیش در رفت بقیه داستان رو هم مینویسم براتون که در آینده چقدر رابطمون صمیمی تر شد و حتی علاقه هم بینمون ایجاد شد … مرسی که خوندین عکس پاهاش رو میزارم براتون داخل سایت ❤️ نوشته: arm…
❤6👎2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
http://til.ac/z5jcpGT
G22
https://t.me/+TBpjNbqt1ANkOGY0
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
🥇معتبرترین سایت بین المللی شرط بندی که به ایرانیا خدمات میده✅
وقتش رسیده قید سایتا ایرانی بزنی و توی سایت بین المللی فعالیت کنی⚠️
https://t.me/+TBpjNbqt1ANkOGY0
وقتش رسیده قید سایتا ایرانی بزنی و توی سایت بین المللی فعالیت کنی⚠️
https://t.me/+TBpjNbqt1ANkOGY0
باشگاه و مرد بدنساز گنده (۱)
#گی #زنپوش
سلام دوستان یاسی هستم زنپوشم از تهران تنها زندگی میکنم داستان در مورد گی و زنپوش بودنه دوست دارید بخونید خاطره من از 22 سالگی و تنها زندگی کردن تو تهرانه اول از خودم بگم یاسی هستم 30 با قد 169 و 75 و تپل و بی موی و سکسی و پوستم کاملا زنونه هستش عاشق زن بودن و زن پوشی هستم اما تو زندگیم خیلی خیلی کم سکس داشتم چون خیلی خجالتی و کم حرفم داستانی که میخوام واستون بگم واسه 8شت سال پیشه که تازه رفته بودم باشگاه بدنسازی خب من خیلی کم پیش میاد هیویی از دیدن مردی حشری بشم و کنترل خودمو از دست بدم اما یه مردی میومد باشگاه که حدودا 50 سالش بود و مشخصا متاهل بود و بعدا فهمیدم حاج آقا و صاحب چند تا ماشین سنگینه اوایل زیاد بهش توجه نمیکردم اما خودش چشم از رو من برنمیداشت دیگه کم کم هر بار میرفتم باشگاه میدیدم با من تنظیم کرده بیاد یه مرد خیلی گنده با قد 180 وزن بالای صد کیلو و خیلی خیلی پشمالو اوایل خب میترسیدم و خیلی ازش دوری میکردم تا اینکه یبار توی رختکن آخر شب چشم تو چشم شدیم و شروع کرد حرف زدن باهام گفتش بهم کارت داره واسه استخر مجانی خیلی زیاده میخواد بده به همه بچه های باشگاه که منم با تعارف ازش گرفتم و بهم گفت فردا ظهر برم استخر کنار باشگاه ساعت 2 تا 4 منم با استرس گرفتم و زودی خدافظی کردم شبش خیلی استرس گرفتم و شهوت داشتم تصمیم گرفتم به خودم برسم بعد برم رفتم تمام بدنم و موبر گذاشتم و یدونه مایو قرمز برداشتم خوابیدم تا ظهر بعد رفتم استخر تا رفتم دیدم جلوی در منتظر منه سلام علیک کردیم رفتیم داخل تو رختکن جلوی هم لخت شدیم لباس عوض کردیم دیدم مخصوصا اومد از پشتم رد شد کیرشو مالید به کونم خوشم اومد خندم گرفت اونم دیگه فهمید دلم میخواد خلاصه رفتیم تو استخر من و از دور میدید میخندید منم میخندیدم اما جلوش نرفتم اونم نیومد تا اینکه تایم تموم نشده من رفتم بیرون دوش بگیرم زیر دوش بودن دیدم اومد روبروم دوش بگیره من بدون مایو لخته لخت بودم اونم همینطور که برگشت بهم گفت شامپو داری گفتم آره دیدم یهویی اومد داخل لخته لخت بودیم یهو خندمون گرفت تا اومد شامپو بدم بگم برو زشته یه لب ازم گرفت که شل شل شدم بهش گفتم برو بیرون کارمون تموم شد بیرون استخر میحرفیم خلاصه لباس پوشیدیم اومدیم بیرون استخر گفت برو جلو در ماشین و از پارکینگ بیارم منم با استرس و شهوت رفتم منتظرش موندم دیدم با ماشین مدل بالاش اومد جلوم منم رفتم باهاش گفت بریم خونم؟ گفتم تنهایی گفت آره… خندیدم گفتم بریم… خونه بالاشهر بود و با ریموت رفتیم داخل و باهم با آسانسور رفتیم بالا و داخل واحد بهم گفت برو اتاق خواب یه چیزی واست گذاشتم رفتم دیدم یه ست کامل لباس زیر و لوازم آرایش بود…از بیرون بهش گفت تا لباس بپوشی من مشروب و مزه رو میارم … … … امیدوارم تا اینجاش لذت برده باشین پایان قسمت اول بود ادامش و تو شماره دو بخونین باشگاه و مرد بدنساز گنده(2) نوشته: Yasi1403
#گی #زنپوش
سلام دوستان یاسی هستم زنپوشم از تهران تنها زندگی میکنم داستان در مورد گی و زنپوش بودنه دوست دارید بخونید خاطره من از 22 سالگی و تنها زندگی کردن تو تهرانه اول از خودم بگم یاسی هستم 30 با قد 169 و 75 و تپل و بی موی و سکسی و پوستم کاملا زنونه هستش عاشق زن بودن و زن پوشی هستم اما تو زندگیم خیلی خیلی کم سکس داشتم چون خیلی خجالتی و کم حرفم داستانی که میخوام واستون بگم واسه 8شت سال پیشه که تازه رفته بودم باشگاه بدنسازی خب من خیلی کم پیش میاد هیویی از دیدن مردی حشری بشم و کنترل خودمو از دست بدم اما یه مردی میومد باشگاه که حدودا 50 سالش بود و مشخصا متاهل بود و بعدا فهمیدم حاج آقا و صاحب چند تا ماشین سنگینه اوایل زیاد بهش توجه نمیکردم اما خودش چشم از رو من برنمیداشت دیگه کم کم هر بار میرفتم باشگاه میدیدم با من تنظیم کرده بیاد یه مرد خیلی گنده با قد 180 وزن بالای صد کیلو و خیلی خیلی پشمالو اوایل خب میترسیدم و خیلی ازش دوری میکردم تا اینکه یبار توی رختکن آخر شب چشم تو چشم شدیم و شروع کرد حرف زدن باهام گفتش بهم کارت داره واسه استخر مجانی خیلی زیاده میخواد بده به همه بچه های باشگاه که منم با تعارف ازش گرفتم و بهم گفت فردا ظهر برم استخر کنار باشگاه ساعت 2 تا 4 منم با استرس گرفتم و زودی خدافظی کردم شبش خیلی استرس گرفتم و شهوت داشتم تصمیم گرفتم به خودم برسم بعد برم رفتم تمام بدنم و موبر گذاشتم و یدونه مایو قرمز برداشتم خوابیدم تا ظهر بعد رفتم استخر تا رفتم دیدم جلوی در منتظر منه سلام علیک کردیم رفتیم داخل تو رختکن جلوی هم لخت شدیم لباس عوض کردیم دیدم مخصوصا اومد از پشتم رد شد کیرشو مالید به کونم خوشم اومد خندم گرفت اونم دیگه فهمید دلم میخواد خلاصه رفتیم تو استخر من و از دور میدید میخندید منم میخندیدم اما جلوش نرفتم اونم نیومد تا اینکه تایم تموم نشده من رفتم بیرون دوش بگیرم زیر دوش بودن دیدم اومد روبروم دوش بگیره من بدون مایو لخته لخت بودم اونم همینطور که برگشت بهم گفت شامپو داری گفتم آره دیدم یهویی اومد داخل لخته لخت بودیم یهو خندمون گرفت تا اومد شامپو بدم بگم برو زشته یه لب ازم گرفت که شل شل شدم بهش گفتم برو بیرون کارمون تموم شد بیرون استخر میحرفیم خلاصه لباس پوشیدیم اومدیم بیرون استخر گفت برو جلو در ماشین و از پارکینگ بیارم منم با استرس و شهوت رفتم منتظرش موندم دیدم با ماشین مدل بالاش اومد جلوم منم رفتم باهاش گفت بریم خونم؟ گفتم تنهایی گفت آره… خندیدم گفتم بریم… خونه بالاشهر بود و با ریموت رفتیم داخل و باهم با آسانسور رفتیم بالا و داخل واحد بهم گفت برو اتاق خواب یه چیزی واست گذاشتم رفتم دیدم یه ست کامل لباس زیر و لوازم آرایش بود…از بیرون بهش گفت تا لباس بپوشی من مشروب و مزه رو میارم … … … امیدوارم تا اینجاش لذت برده باشین پایان قسمت اول بود ادامش و تو شماره دو بخونین باشگاه و مرد بدنساز گنده(2) نوشته: Yasi1403
👎3❤1
سکس با غریبه
#مستی #تجاوز
من مریمم ۳۵ سالمه تازه طلاق گرفته بودم و کلا با کسی کاری نداشتم و بیرون نمیرفتم یه شب دختر خالم اومد گفت با من بیا بریم ی دور همی گفتم حوصله ندارم و کلی اصرار کرد بهش گفتم موهام اتو بزن اماده بشم ، بعد نیم ساعت ی ارایش جزئی کردم و اماده شدم و راه افتادیم سمت جایی دعوت بودیم ، آدرس داد و خلاصه ماشینو توی پارکینگ پارک کردیم و توی مسیر من اصلا نپرسیدم مهمونی چجوریه و مال کیه رفتیم تا پشت در ،در زدیم ی پسر قد بلند در رو باز کرد رفتیم داخل تا کلا دو تا پسرن خوشم نیومد انگار خورد توی ذوقم ، ب دختر خالم گفتم با دوست پسرت قرار داشتی منو چرا آوردی ؟گفت خیلی وقته از خونه بیرون نرفتی با هیشکی هم ارتباط نداری گفتم دور هم باشیم یکم مشروب بخوریم. قبول کردم و نشستیم و باهاشون آشنا شدم اسم یکیش رضا بود ک دوس پسر رها دختر خالم بود و اسم یکی دیگش سعید ک صاحب خونه بود و پسر خونگرمی بود ، شروع کردیم ب خوردن مشروب و اینم بگم من کلا بد مستی ندارم فقط ساکت تر میشم یا میخوابم بدنم بی حس میشه اما ادا و اطوار و چس بازی اصلا ندارم ، بعد ۴ و ۵ پیک رها و رضا بلند شدن رفتن توی اتاق من موندم و سعید ، هی پیک میریخت و میگفت چقدر چشمات خمار شده ، نگاش نمیکردم ، دوباره گفت خیلی خوشگلی اما اخمویی نگاش کردم و گفتم خز شده . پرسید چی گفتم لاس زدنت پس دیگه لاس نزن باهام ، مشروبو گرفتم و خودم ریختم برا خودم یکم ساکت موند و باز شروع کرد حرف زدن ک چند سالته و بیشتر آشنا بشیم گفتم نمیخوام دیگه حرف نزد منم اونقد خورده بودم ک بدنم سِر شد و پای سفره دراز کشیدم و چشامو بستم ، یهو دیدم اومد کنارم دراز کشید و منو کشوند توی بغلش تقلا کردم ک گفت کارت ندارم لول نخور گوش ندادم و یهو اومد روم و لباشو گذاشت رو لبام و شروع کرد ب خوردن و منم بی حال میگفتم ولم کن اما اون گوش نمیداد و حشری شده بود، من پیشش جوجه بودم یهو بلندم کرد بردم توی ی اتاق روی تخت و اومد شروع کرد لخت کردنم متوجه بودم مبخواد سکس کنه اما توان نداشتم جلوشو بگیرم و لختم کرد و شروع کرد کل تنمو خوردن و هی مالیدن و میگفت اووف فک نمیکردم رها همچین خوشگلی برام بیاره و من توان جواب دادن نداشتم بالاخره از خوردن و لیسیدن دل کند و اومد براش ساک بزنم تا اونقد کیرش کلفته نمیره دهنم و تفی کرد و با زور کیرش رو توی کوسم کرد توی اون مستی خیلی از تنش و سکسش و قربون صدقه رفتناش لذت میبردم و اونقد غرق سکس بود باهام ک ۴۰ دقیقه تلمبه زد و اخرش آبشو توی کوسم خالی کرد بعد اومد بغلم و دماغشو گذاشت روی موهام و گفت اه چیکار کردی موهات بو روغن سوخته میده انگار کل مستیم پرید و بلند شدم لباس پوشیدم از اتاق زدم بیرون،همزمان با من دختر خالم هم اومد و بهش گفتم تو منو اوردی برا رفیق دوس پسرت دمت گرم و کیفمو برداشتم زدم بیرون ، سعید شمارم رو از رها گرفت و کلی التماس کرد دوست بشیم ولی قبول نکردم گفتم از مستیم استفاده کردی و بدون رضایتم باهام سکس کردی بعد آبتم ریختی داخل ، تا یک ماه پیگیرم بود که یوقت حامله نشم و دید محل نمیدم رفت برای همیشه اما هیچوقت یادم نرفت بهترین سکس عمرم رو با غریبه ای داشتم ک فقط برای ی شب بود… نوشته: دختر خسته
#مستی #تجاوز
من مریمم ۳۵ سالمه تازه طلاق گرفته بودم و کلا با کسی کاری نداشتم و بیرون نمیرفتم یه شب دختر خالم اومد گفت با من بیا بریم ی دور همی گفتم حوصله ندارم و کلی اصرار کرد بهش گفتم موهام اتو بزن اماده بشم ، بعد نیم ساعت ی ارایش جزئی کردم و اماده شدم و راه افتادیم سمت جایی دعوت بودیم ، آدرس داد و خلاصه ماشینو توی پارکینگ پارک کردیم و توی مسیر من اصلا نپرسیدم مهمونی چجوریه و مال کیه رفتیم تا پشت در ،در زدیم ی پسر قد بلند در رو باز کرد رفتیم داخل تا کلا دو تا پسرن خوشم نیومد انگار خورد توی ذوقم ، ب دختر خالم گفتم با دوست پسرت قرار داشتی منو چرا آوردی ؟گفت خیلی وقته از خونه بیرون نرفتی با هیشکی هم ارتباط نداری گفتم دور هم باشیم یکم مشروب بخوریم. قبول کردم و نشستیم و باهاشون آشنا شدم اسم یکیش رضا بود ک دوس پسر رها دختر خالم بود و اسم یکی دیگش سعید ک صاحب خونه بود و پسر خونگرمی بود ، شروع کردیم ب خوردن مشروب و اینم بگم من کلا بد مستی ندارم فقط ساکت تر میشم یا میخوابم بدنم بی حس میشه اما ادا و اطوار و چس بازی اصلا ندارم ، بعد ۴ و ۵ پیک رها و رضا بلند شدن رفتن توی اتاق من موندم و سعید ، هی پیک میریخت و میگفت چقدر چشمات خمار شده ، نگاش نمیکردم ، دوباره گفت خیلی خوشگلی اما اخمویی نگاش کردم و گفتم خز شده . پرسید چی گفتم لاس زدنت پس دیگه لاس نزن باهام ، مشروبو گرفتم و خودم ریختم برا خودم یکم ساکت موند و باز شروع کرد حرف زدن ک چند سالته و بیشتر آشنا بشیم گفتم نمیخوام دیگه حرف نزد منم اونقد خورده بودم ک بدنم سِر شد و پای سفره دراز کشیدم و چشامو بستم ، یهو دیدم اومد کنارم دراز کشید و منو کشوند توی بغلش تقلا کردم ک گفت کارت ندارم لول نخور گوش ندادم و یهو اومد روم و لباشو گذاشت رو لبام و شروع کرد ب خوردن و منم بی حال میگفتم ولم کن اما اون گوش نمیداد و حشری شده بود، من پیشش جوجه بودم یهو بلندم کرد بردم توی ی اتاق روی تخت و اومد شروع کرد لخت کردنم متوجه بودم مبخواد سکس کنه اما توان نداشتم جلوشو بگیرم و لختم کرد و شروع کرد کل تنمو خوردن و هی مالیدن و میگفت اووف فک نمیکردم رها همچین خوشگلی برام بیاره و من توان جواب دادن نداشتم بالاخره از خوردن و لیسیدن دل کند و اومد براش ساک بزنم تا اونقد کیرش کلفته نمیره دهنم و تفی کرد و با زور کیرش رو توی کوسم کرد توی اون مستی خیلی از تنش و سکسش و قربون صدقه رفتناش لذت میبردم و اونقد غرق سکس بود باهام ک ۴۰ دقیقه تلمبه زد و اخرش آبشو توی کوسم خالی کرد بعد اومد بغلم و دماغشو گذاشت روی موهام و گفت اه چیکار کردی موهات بو روغن سوخته میده انگار کل مستیم پرید و بلند شدم لباس پوشیدم از اتاق زدم بیرون،همزمان با من دختر خالم هم اومد و بهش گفتم تو منو اوردی برا رفیق دوس پسرت دمت گرم و کیفمو برداشتم زدم بیرون ، سعید شمارم رو از رها گرفت و کلی التماس کرد دوست بشیم ولی قبول نکردم گفتم از مستیم استفاده کردی و بدون رضایتم باهام سکس کردی بعد آبتم ریختی داخل ، تا یک ماه پیگیرم بود که یوقت حامله نشم و دید محل نمیدم رفت برای همیشه اما هیچوقت یادم نرفت بهترین سکس عمرم رو با غریبه ای داشتم ک فقط برای ی شب بود… نوشته: دختر خسته
❤7👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امار سود دهی روزانش چک کن پشمات میریزه
A22
ادرس عضویت کانالشون:
https://t.me/+KrIU63-01hk2ZWY8
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👎1
Forwarded from 𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
عضویت محدود رفقا کانال vip هست عضو شین و کسب درامد دلاری شروع کنید👌💵
https://t.me/+KrIU63-01hk2ZWY8
https://t.me/+KrIU63-01hk2ZWY8
❤1