This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
لالیگا اسپانیا 🇪🇸 و پیشنهاد ما رومابت 4️⃣ 3️⃣ 2️⃣ 1️⃣
🇪🇸 #رئال_مادرید🆚 #رایووایکانو 🇪🇸
👈 رومابت دنیای آفر ها و بونوس های ورزشی و کازینویی میباشد ✅
با شرطبندی روی مسابقات 2.500.000.000 تومانی رومابت شوید💵
💎 همین حالا وارد حساب کاربری شوید و شرط مورد نظر خود را ثبت کنید 👇
👑 https://RomaBet.Tech
✅ کانال تلگرامی #رومابت 👇
r21
🔵 @RomaBet_official
با شرطبندی روی مسابقات 2.500.000.000 تومانی رومابت شوید
r21
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤1
فوت جابه پسرونه
#گی #فوت_جاب
من پارسا هستم این داستان برمیگرده به زمانی که کلاس هفتم بودم من یه پسر سفید و نسبتا چاق بودم توی مدرسه دوستی به نام بهنام داشتم که همکلاسی من بود ما همیشه باهم بودیم توی حیاط ورزش و حتی با هم بیرون هم میرفتیم. حالا که با بهنام حسابی دوست بودم و با هم حسابی صمیمی بودیم همیشه میدیدم که زیادی به پا های من نگاه میکنه من هم زیاد توجه نمی کردم تا این که روزی از پا و فوت فتیش بحث شد و اون گفت که خیلی علاقه داره به پای و چیز هایی که به پا ربط دارن من هم کمی شک کردم که این علاقه روی من بیشتر از بقیه هست چون من همیشه پا های خوشگل و تمیز داشتم و بهنام رو به خودش جلب میکرد . یه روزی قرار شد که بچه های کلاس ما برن نمازخانه برای نماز رفتیم اونجا داشتم کفشامو که در میاوردم دیدم بهنام مثله دیونه ها به پاهام نگاه میکنه رفتیم تو بهنام پشت من واسه نماز وایساد من تعجب کردم که چرا رفت پشتم بعد که شروع کردیم به نماز وقتی که سجده کردیم حس کردم یکی داره پاهامو بو میکنه خیلی تعجب کردم برای بار دوم دیدم این بهنامه که سرخودشو چسبونده به پا هام نماز که تموم شد من رفتم پیشش گفتم چرا این کارو کردی گفت دسته خودم نیست وقتی پا ها تو میبینم دیوونه میشم منم هم جوابی پیدا نکردم بدم . زنگ آخر مدرسه که زده شد من داشتم میرفتم خونه که دیدم بهنام داره منو صدا میکنه برگشتم دیدم مگه میشه بیای خونه ی ما من گفتم باید با مامانم حرف بزنم رفتم از مدرسه به مامانم زنگ زدم اون هم اجازه داد با هم دیگه رفتیم خونشون اون توی راه گفت کسی توی خونه نیست و تنها هستیم . وقتی رسیدیم خونه و رفیتم داخل جلوی در که کفشامو در می آوردم دیدم داره نگاه میکنه گفت چقدر تو پا های خوشگلی داری منم گفتم خیلی دوست داری اون گفت اره میشه لیس بزنم منم قبول کردم و رفتیم توی اتاقش من روی تختش داراز کشیدم اون رفت اتاق خواب دیدم یدونه طناب و روغن بچه ویه جفت جوراب شیشه ای سفید اورده گفت تو راحت داراز بکش منم داشتم از هیجان سکته میکردم چون تا حالا کسی با من این جوری رفتار نکرده اون پا ها ودستامو بست به تخت وشروع کرد به بو کردن جوراب های سفیدم که نازک بودن و انگشتای پام ازش معلوم بود قشنگ حس میکردم هوای که میکشید بعد اون شروع کرد به لیس زدن جورابام وقتی لیس میزد منم قلقلکم میومد من بلند می خندیدم بعد دیدم داره جورابامو درمیاره و شلوارشو هم در اورده دیدم جورابای کشید روی کیرش وداره با جورابای من جق میزنه بعد دیدم داره پا هامو با روغن چرب میکنه بعدش شروع کرد به خوردن پاهام منم از شدت قلقلک وخنده خودمو خیس کردم اون داشت لای انگشتام زبون میکشید انگشتامو میک میزد و گاهی هم قلقلکم میدادی و فکر کنم ۱ ساعت این کارو تکرار کرد وبعداز یک ساعت داره پا هامو خشک میکنه و جوراب شیشه ای سفیدی که ماله مامانش بود رو میپوشونه برای من گفتم مخوای چیکار کنی گفت باید فوت جاب بزنی بعد کیرشو چسبودن به کفه پای نازم که با جوراب شیشه ای مادرش سکسی تر شده بود من ناچار شروع کردم به فوت جاب کیره داغشو حس میکردم که میخورد به کفه پام دیدم داره پاشنه یجوراب سوراخ میکنه تا کیرشو بده توی جوراب وقتی که کیرش اومد توی جوراب من خیلی قلقلکم اومن و داشتم بلند میخندیدم بعد از ۲ دقیقه زود ابش اومد و ریخت روی پا هایم انقدر ابش زیاد بود که کل پاهام خیس شد بعد اون کیرشو در اورد و دست وپا هامو باز کرد من هم رفتم پا هامو تمیز کنم وخودم تمیز کنم . بعد از این جریان ما ۳بار این کارو انجام دادیم ولی ساله بعد اون توی مدرسه ی ما نبود واز شهر ما رفته بودن .
نوشته: پارسا
#گی #فوت_جاب
من پارسا هستم این داستان برمیگرده به زمانی که کلاس هفتم بودم من یه پسر سفید و نسبتا چاق بودم توی مدرسه دوستی به نام بهنام داشتم که همکلاسی من بود ما همیشه باهم بودیم توی حیاط ورزش و حتی با هم بیرون هم میرفتیم. حالا که با بهنام حسابی دوست بودم و با هم حسابی صمیمی بودیم همیشه میدیدم که زیادی به پا های من نگاه میکنه من هم زیاد توجه نمی کردم تا این که روزی از پا و فوت فتیش بحث شد و اون گفت که خیلی علاقه داره به پای و چیز هایی که به پا ربط دارن من هم کمی شک کردم که این علاقه روی من بیشتر از بقیه هست چون من همیشه پا های خوشگل و تمیز داشتم و بهنام رو به خودش جلب میکرد . یه روزی قرار شد که بچه های کلاس ما برن نمازخانه برای نماز رفتیم اونجا داشتم کفشامو که در میاوردم دیدم بهنام مثله دیونه ها به پاهام نگاه میکنه رفتیم تو بهنام پشت من واسه نماز وایساد من تعجب کردم که چرا رفت پشتم بعد که شروع کردیم به نماز وقتی که سجده کردیم حس کردم یکی داره پاهامو بو میکنه خیلی تعجب کردم برای بار دوم دیدم این بهنامه که سرخودشو چسبونده به پا هام نماز که تموم شد من رفتم پیشش گفتم چرا این کارو کردی گفت دسته خودم نیست وقتی پا ها تو میبینم دیوونه میشم منم هم جوابی پیدا نکردم بدم . زنگ آخر مدرسه که زده شد من داشتم میرفتم خونه که دیدم بهنام داره منو صدا میکنه برگشتم دیدم مگه میشه بیای خونه ی ما من گفتم باید با مامانم حرف بزنم رفتم از مدرسه به مامانم زنگ زدم اون هم اجازه داد با هم دیگه رفتیم خونشون اون توی راه گفت کسی توی خونه نیست و تنها هستیم . وقتی رسیدیم خونه و رفیتم داخل جلوی در که کفشامو در می آوردم دیدم داره نگاه میکنه گفت چقدر تو پا های خوشگلی داری منم گفتم خیلی دوست داری اون گفت اره میشه لیس بزنم منم قبول کردم و رفتیم توی اتاقش من روی تختش داراز کشیدم اون رفت اتاق خواب دیدم یدونه طناب و روغن بچه ویه جفت جوراب شیشه ای سفید اورده گفت تو راحت داراز بکش منم داشتم از هیجان سکته میکردم چون تا حالا کسی با من این جوری رفتار نکرده اون پا ها ودستامو بست به تخت وشروع کرد به بو کردن جوراب های سفیدم که نازک بودن و انگشتای پام ازش معلوم بود قشنگ حس میکردم هوای که میکشید بعد اون شروع کرد به لیس زدن جورابام وقتی لیس میزد منم قلقلکم میومد من بلند می خندیدم بعد دیدم داره جورابامو درمیاره و شلوارشو هم در اورده دیدم جورابای کشید روی کیرش وداره با جورابای من جق میزنه بعد دیدم داره پا هامو با روغن چرب میکنه بعدش شروع کرد به خوردن پاهام منم از شدت قلقلک وخنده خودمو خیس کردم اون داشت لای انگشتام زبون میکشید انگشتامو میک میزد و گاهی هم قلقلکم میدادی و فکر کنم ۱ ساعت این کارو تکرار کرد وبعداز یک ساعت داره پا هامو خشک میکنه و جوراب شیشه ای سفیدی که ماله مامانش بود رو میپوشونه برای من گفتم مخوای چیکار کنی گفت باید فوت جاب بزنی بعد کیرشو چسبودن به کفه پای نازم که با جوراب شیشه ای مادرش سکسی تر شده بود من ناچار شروع کردم به فوت جاب کیره داغشو حس میکردم که میخورد به کفه پام دیدم داره پاشنه یجوراب سوراخ میکنه تا کیرشو بده توی جوراب وقتی که کیرش اومد توی جوراب من خیلی قلقلکم اومن و داشتم بلند میخندیدم بعد از ۲ دقیقه زود ابش اومد و ریخت روی پا هایم انقدر ابش زیاد بود که کل پاهام خیس شد بعد اون کیرشو در اورد و دست وپا هامو باز کرد من هم رفتم پا هامو تمیز کنم وخودم تمیز کنم . بعد از این جریان ما ۳بار این کارو انجام دادیم ولی ساله بعد اون توی مدرسه ی ما نبود واز شهر ما رفته بودن .
نوشته: پارسا
👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دوست دختر مجازی
#دوست_دختر
سلام دوستان میخوام یکی از شیرین ترین خاطرات سکسمو براتون بگم امیدوارم خوشتون بیاد کمی کاستی دیگه ببخشید بار اوله داستان مینویسم تقریبا اواخر سال قبل بود که تو تلگرام داخل یکی از گروها دختری نظرمو به خودش جلب کرد تصمیم گرفتم برم پی ویش و بهش درخواست بدم .خودمونو معرفی کردیم من امین از جنوب دختره هم که مریم باشه از تهران ،منطقه پرند،اقا خلاصه ما سره کار بودیم تقریبا یک ماهی بود خونه نرفته بودم به شدت حشری هر روز با دختره بیشترو بیشتر آشنا میشیم جوری که قرار بر این شد بعد اینکه از مرخصی رفتم شهرم اماده شم برم دیدنش ،حدود یک هفته ای مجازی گذاشت تا اینکه بالاخره رهسپار سفر شدیمو رفتیم تهران ،اواسط اسفند ماه بود هوا سرد ما یه سوییتی گرفته بودیم تو پرند ساعتا ۶ صبح رسیدم به لوکیشنو کلیدو تحویل گرفتم .دختره تو یکی از شرکتا صنعتی رباط کریم کار میکرد اینم بگم اصالتا ترک بود . خلاصه ما تا ساعت ۱۲ ظهر خوابیدیم بلند شدم زنگ زدم بهش که اومدم پرندو خونه گرفتمه خیلی ذوق و شوق داشت گفت قرار اول خونه نمیام گفت که همو تو کافه ببینیم از نزدیک همو ببینیم و تا بعد … خلاصه پاشیدیم یه تیپ زدیمو رفتیم سراغش واقعا چیز حقی بود حتی به جرات میگم بهتر از عکساش چیزی حدود ۱۶۰ قدش اندام ناب رونا تپل کمر باریک منکه از لحظه دیدنش فقط یه چیز تو سرم میگذشت سریعتر لختشو ببینم ،از لحاظ قیافه هم دختر بانمک و خوشگلی بود پوست سفید و موهایی بلوند شده که بهش میومد خلاصه ما از هم خوشمون اومد و قرار به این گذاشتیم که رابطمونو شروع کنیم . بالاخره روز موعود رسید و دختره اومد تو خونه پیشم از سر کارش مرخصی گرفته بود به بهونه مریضیو اومده بود پیشم.انگار دنیارو بهم داده بدون،تو برخورد اول فقط بغلش کردمو بوسیدمش بعدش بش گفتم صبحونه بخوریم که خیلی کار داریم خندید و خلاصه … رفتیم تو اتاق درو بستم لباسمو دراوردم دراز کشیدم روش با ولع شروع کردم لبای خوش فرم و برجستشو خوردن همزمان دستم وسط ماهش بود از رویه شلوار فرمش کصشو میمالیدم لباساشو تک به تک در اوردم هنوز یادمه یه شورت لامبادا قرمز پاش بود که خیس اب شده بود بدنش خیلی سفید بود نوک ممه هاش صورتی ولی کاش یخورده سبزه بود ،دستمو مالیدم به کصش ابشو مالوندم به سره کیرمو کردمش تو از چیزی که فکر میکردم تنگ تر بود به قول خودش که میگفت ۲ ساله رابطه نداشته راستو دروغشو نمیدونم ولی اینقدر تنگ بود که داشتم دیونه میشدم بدجور اب کصش اومده بود حدود پنج شیش دقیقه بیشتر نتونستم تحمل کنم اینقدر تنگ و داغ بود ابم اومد ریختمش رو شکمش حدود نیم ساعت بعد راند دوم و شروع کردیم اولین بار بود یکیو از خودم حشری تر می دیدم این دفعه حدود ده دقیقه طول کشید روز اول چهار بار کردمش ازش سیر نمیشدم حدود یک هفته خونه گرفته بودم پرند تو این یه هفته بالا دوازده بار سکس داشتیم که یکی از بهترین تجربه های سکسیم بوده. امیدوارم خوشتون اومده باشه
نوشته: آمینو
#دوست_دختر
سلام دوستان میخوام یکی از شیرین ترین خاطرات سکسمو براتون بگم امیدوارم خوشتون بیاد کمی کاستی دیگه ببخشید بار اوله داستان مینویسم تقریبا اواخر سال قبل بود که تو تلگرام داخل یکی از گروها دختری نظرمو به خودش جلب کرد تصمیم گرفتم برم پی ویش و بهش درخواست بدم .خودمونو معرفی کردیم من امین از جنوب دختره هم که مریم باشه از تهران ،منطقه پرند،اقا خلاصه ما سره کار بودیم تقریبا یک ماهی بود خونه نرفته بودم به شدت حشری هر روز با دختره بیشترو بیشتر آشنا میشیم جوری که قرار بر این شد بعد اینکه از مرخصی رفتم شهرم اماده شم برم دیدنش ،حدود یک هفته ای مجازی گذاشت تا اینکه بالاخره رهسپار سفر شدیمو رفتیم تهران ،اواسط اسفند ماه بود هوا سرد ما یه سوییتی گرفته بودیم تو پرند ساعتا ۶ صبح رسیدم به لوکیشنو کلیدو تحویل گرفتم .دختره تو یکی از شرکتا صنعتی رباط کریم کار میکرد اینم بگم اصالتا ترک بود . خلاصه ما تا ساعت ۱۲ ظهر خوابیدیم بلند شدم زنگ زدم بهش که اومدم پرندو خونه گرفتمه خیلی ذوق و شوق داشت گفت قرار اول خونه نمیام گفت که همو تو کافه ببینیم از نزدیک همو ببینیم و تا بعد … خلاصه پاشیدیم یه تیپ زدیمو رفتیم سراغش واقعا چیز حقی بود حتی به جرات میگم بهتر از عکساش چیزی حدود ۱۶۰ قدش اندام ناب رونا تپل کمر باریک منکه از لحظه دیدنش فقط یه چیز تو سرم میگذشت سریعتر لختشو ببینم ،از لحاظ قیافه هم دختر بانمک و خوشگلی بود پوست سفید و موهایی بلوند شده که بهش میومد خلاصه ما از هم خوشمون اومد و قرار به این گذاشتیم که رابطمونو شروع کنیم . بالاخره روز موعود رسید و دختره اومد تو خونه پیشم از سر کارش مرخصی گرفته بود به بهونه مریضیو اومده بود پیشم.انگار دنیارو بهم داده بدون،تو برخورد اول فقط بغلش کردمو بوسیدمش بعدش بش گفتم صبحونه بخوریم که خیلی کار داریم خندید و خلاصه … رفتیم تو اتاق درو بستم لباسمو دراوردم دراز کشیدم روش با ولع شروع کردم لبای خوش فرم و برجستشو خوردن همزمان دستم وسط ماهش بود از رویه شلوار فرمش کصشو میمالیدم لباساشو تک به تک در اوردم هنوز یادمه یه شورت لامبادا قرمز پاش بود که خیس اب شده بود بدنش خیلی سفید بود نوک ممه هاش صورتی ولی کاش یخورده سبزه بود ،دستمو مالیدم به کصش ابشو مالوندم به سره کیرمو کردمش تو از چیزی که فکر میکردم تنگ تر بود به قول خودش که میگفت ۲ ساله رابطه نداشته راستو دروغشو نمیدونم ولی اینقدر تنگ بود که داشتم دیونه میشدم بدجور اب کصش اومده بود حدود پنج شیش دقیقه بیشتر نتونستم تحمل کنم اینقدر تنگ و داغ بود ابم اومد ریختمش رو شکمش حدود نیم ساعت بعد راند دوم و شروع کردیم اولین بار بود یکیو از خودم حشری تر می دیدم این دفعه حدود ده دقیقه طول کشید روز اول چهار بار کردمش ازش سیر نمیشدم حدود یک هفته خونه گرفته بودم پرند تو این یه هفته بالا دوازده بار سکس داشتیم که یکی از بهترین تجربه های سکسیم بوده. امیدوارم خوشتون اومده باشه
نوشته: آمینو
❤10
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اولین رابطه من و دخترخاله باکره ام
#دختر_خاله
درود به همگی امیر هستم 25 ساله قد 180 از فارس داستانی که میخوام تعریف کنم کامل واقعی هستش بریم برا داستان سال 96 بود که یکسره دنبال فیلم سکس بودم و دنبال یه کیس برا سکس ولی از طرفی به هر دری میزدم روم بسته میشد با دختر اوکی میشدم مایل به سکس نبود چند باری پسر های خوشگل محل رو کردم ولی بی فایده دختر خالم 2سال از من کوچیکتره زیاد خونه ما میومد پدرش که رو کشتی بود مادرشم کارمند بیمارستان بیشتر مواقع خونه ما بود یه عصر بود که مادرش رسوندش خونه ما و خودش رفت بیمارستان که شیفتش بود منم میخواستم برم موتور سواری سریع ترکم نشست گفت منم ببر منم گفتم باشه تو دور زدن بی هوا حواسم شد که سیخ کردم بدجور هر بار که سینه های تازه رشد کردش می خورد به کمرم حالم بدتر میشد اینجا بود که جرقه تو ذهنم زده شد اون روز رو هرچی میشد دور زدیم تا بیشتر بهم بچسبه دیگه جوری بود شرتم خیس خیس شده بود از پیشاب رفتیم خونه در باز کردیم رفتیم داخل دیدم کسی نیس زنگ زدم مادرم گفت رفتیم خرید چشام برق زد بیو گرافی از دختر خالم اون موقع یه دختر ریز جثه سفید دو تا سینه 60 بایه باسن رو فرم ورزش زیاد میکرد یه دونه خالم اسمشم تغییر دادم بهش گفتم زهرا بازی کنیم گفت اره گفتم جرات یا حقیقت چطوره اوکی داد نشستیم بعد از چند دور جرات یا حقیقت مسخره یه حکم حقیقت اومد گفتم فیلم +18 دیدی ؟ یکم خجالت کشید گفتم راستشو بگو گفت دوستم چند تا فیلم برام فرستاد ولی حذف کردم با خنده گفتم خیالت راحت به کسی نمیگم دستش اورد جلو گفت قول دست دادم گفتم اگه داری برا منم بفرست گفت همون چند تا رو دارم گفتم بعد از بازی تو بفرست رو کامپیوتر من منم رو کامپیوتر دارم برات میفرستم اینجا چشماش برق زد گفت واقعا میفرستی برام یه اره دادم دوباره بازی شروع کردیم بطری چرخوندیم افتادم روش گفتم جرات یا حقیقت گفت حقیقت گفتم جلو کسی تا حالا لخت شدی یه نهه گفت بعد گفت جلو دوستم اره گفتم دختره سریع گفت الهه خره افتاد رو من گفتم حقیقت گفت تا به حال سکس کردی ؟ گفتم نه چرخوندیم اومد روی زهرا گفتم دیگه حقیقت حقیقت نداریما گفتم تو هم اگه بگی جرات قبوله گفتم باشه بعد گفت حکم بده گفتم پیراهنت در بیار چشماش بق شد گفت زشته امیر گفتم جلو دختره لخت شدی زشت نبود 😂 خجالت کشید گفتم باید در بیاری در اورد خدا چه میدیدم دوتا سینه سفید تمیز با دوتا نوک صورتی ریز خجالت میکشید چرخوندیم اومد رو من گفت تو هم در بیار در اوردم دوباره چرخوند شانسش افتاد دوباره رو من با خنده گفت شلوارت در بیار من که شانس کیریممیدیدم گفتم بزار جفت در رو بزنم زدم اومدم در اوردم یهو دیدم با تعجب گفت تو شورتت چرا اونجوریه گفتم فضولی نکن بطری گرفتم با فشار چرخوندم اومد رو خودم 🤦 گفت درش بیار چرخیدم به پشت در اوردم ولی شورتم گذاشتم رو کیرم چرخوندیم افتاد روش گفتم پاشو در بیار گفت من روم نمیشه گفتم میشه نمیشه نداریم بازیع منم انجام دادم پاشد پشتش کرد به من شلوار کشید پایین دیدم یه شورت از جنس این پارچه نرما پوشیده شلوارش گذاشت کنارش نشست نگاه بالا نمی کرد گفتم تو بچرخون چرخوند اومد رو خودش با خنده گفتم درش بیار یکم اهم مهم کرد پا شد در اورد سریع گذاشت رو کصش و نشست من از پشت دیدم یه باسن برامده که از بینش یه خط کس صاف و تمیز معلوم بود نوشته: امیرم
#دختر_خاله
درود به همگی امیر هستم 25 ساله قد 180 از فارس داستانی که میخوام تعریف کنم کامل واقعی هستش بریم برا داستان سال 96 بود که یکسره دنبال فیلم سکس بودم و دنبال یه کیس برا سکس ولی از طرفی به هر دری میزدم روم بسته میشد با دختر اوکی میشدم مایل به سکس نبود چند باری پسر های خوشگل محل رو کردم ولی بی فایده دختر خالم 2سال از من کوچیکتره زیاد خونه ما میومد پدرش که رو کشتی بود مادرشم کارمند بیمارستان بیشتر مواقع خونه ما بود یه عصر بود که مادرش رسوندش خونه ما و خودش رفت بیمارستان که شیفتش بود منم میخواستم برم موتور سواری سریع ترکم نشست گفت منم ببر منم گفتم باشه تو دور زدن بی هوا حواسم شد که سیخ کردم بدجور هر بار که سینه های تازه رشد کردش می خورد به کمرم حالم بدتر میشد اینجا بود که جرقه تو ذهنم زده شد اون روز رو هرچی میشد دور زدیم تا بیشتر بهم بچسبه دیگه جوری بود شرتم خیس خیس شده بود از پیشاب رفتیم خونه در باز کردیم رفتیم داخل دیدم کسی نیس زنگ زدم مادرم گفت رفتیم خرید چشام برق زد بیو گرافی از دختر خالم اون موقع یه دختر ریز جثه سفید دو تا سینه 60 بایه باسن رو فرم ورزش زیاد میکرد یه دونه خالم اسمشم تغییر دادم بهش گفتم زهرا بازی کنیم گفت اره گفتم جرات یا حقیقت چطوره اوکی داد نشستیم بعد از چند دور جرات یا حقیقت مسخره یه حکم حقیقت اومد گفتم فیلم +18 دیدی ؟ یکم خجالت کشید گفتم راستشو بگو گفت دوستم چند تا فیلم برام فرستاد ولی حذف کردم با خنده گفتم خیالت راحت به کسی نمیگم دستش اورد جلو گفت قول دست دادم گفتم اگه داری برا منم بفرست گفت همون چند تا رو دارم گفتم بعد از بازی تو بفرست رو کامپیوتر من منم رو کامپیوتر دارم برات میفرستم اینجا چشماش برق زد گفت واقعا میفرستی برام یه اره دادم دوباره بازی شروع کردیم بطری چرخوندیم افتادم روش گفتم جرات یا حقیقت گفت حقیقت گفتم جلو کسی تا حالا لخت شدی یه نهه گفت بعد گفت جلو دوستم اره گفتم دختره سریع گفت الهه خره افتاد رو من گفتم حقیقت گفت تا به حال سکس کردی ؟ گفتم نه چرخوندیم اومد روی زهرا گفتم دیگه حقیقت حقیقت نداریما گفتم تو هم اگه بگی جرات قبوله گفتم باشه بعد گفت حکم بده گفتم پیراهنت در بیار چشماش بق شد گفت زشته امیر گفتم جلو دختره لخت شدی زشت نبود 😂 خجالت کشید گفتم باید در بیاری در اورد خدا چه میدیدم دوتا سینه سفید تمیز با دوتا نوک صورتی ریز خجالت میکشید چرخوندیم اومد رو من گفت تو هم در بیار در اوردم دوباره چرخوند شانسش افتاد دوباره رو من با خنده گفت شلوارت در بیار من که شانس کیریممیدیدم گفتم بزار جفت در رو بزنم زدم اومدم در اوردم یهو دیدم با تعجب گفت تو شورتت چرا اونجوریه گفتم فضولی نکن بطری گرفتم با فشار چرخوندم اومد رو خودم 🤦 گفت درش بیار چرخیدم به پشت در اوردم ولی شورتم گذاشتم رو کیرم چرخوندیم افتاد روش گفتم پاشو در بیار گفت من روم نمیشه گفتم میشه نمیشه نداریم بازیع منم انجام دادم پاشد پشتش کرد به من شلوار کشید پایین دیدم یه شورت از جنس این پارچه نرما پوشیده شلوارش گذاشت کنارش نشست نگاه بالا نمی کرد گفتم تو بچرخون چرخوند اومد رو خودش با خنده گفتم درش بیار یکم اهم مهم کرد پا شد در اورد سریع گذاشت رو کصش و نشست من از پشت دیدم یه باسن برامده که از بینش یه خط کس صاف و تمیز معلوم بود نوشته: امیرم
❤6👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
پس بی شک مناسب ترین و امن ترین انتخاب برای شرط بندی 1xbet هست
G21
https://reffpa.com/L?tag=d_2610459m_2765c_Registration&site=2610459&ad=2765&r=registration
کانال اطلاع رسانی سایت:
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
کسلیسی در میان موج انفجار
#کسلیسی
در خونه لیلا بود. جنگ بود و شهر پر از صدای ماشین و بوق بود. من که حرفهام کسلیسیه، پیام لیلا رو دریافت کردم: «بیا خونهم، کسم داره التماس میکنه.» زنگ در رو زدم. در باز شد و لیلا با لبخند سکسی و نگاه پر از هوس جلوم وایستاده بود. ۳۸ ساله، مطلقه، با موهای آشفته و سینههای سنگین ۸۵ کاپ D که زیر لباس نازک خانهاش خودشون رو نشون میدادن. فقط یه روپوش کوتاه تنش بود که بندش نیمهباز بود. «بالاخره اومدی…» با صدای نرم و شهوانی گفت و منو کشید داخل. «سارا دوستمه، ۴۱ ساله، نگهبانی میده که تنها نباشیم. ولی نگران نباش… فقط نگاه میکنه.» سارا توی اتاق نشیمن نشسته بود، با سینههای خوشفرم ۸۰ کاپ D و لبخند خجالتی اما کنجکاو. در اتاق خواب نیمهباز بود. لیلا منو برد توی اتاق خواب، روپوشش رو انداخت زمین و لخت دراز کشید. پاهاش رو باز کرد و کس پر و گوشتیش رو کامل بهم نشون داد. لبهای کلفت و خیسش براق بود و بوی تند و زنانهاش سریع حالمو برد. من زانو زدم جلوش. اول با نوک زبونم آروم از پایین کسش تا کلیتوریسش کشیدم. طعم شور و شیرین آبش مثل شهد داغ تو دهنم پخش شد. لیلا با صدای نالهدار و سکسی گفت: «آخخخ… زبونت خیلی داغه… آرومتر شروع کن، کسم رو حسابی خیس کن…» لبهام رو دور کلیتوریس متورمش بستم و محکم مکیدم. زبانم سریع دورش چرخید. صدای خیس مکیدن پر شد از اتاق. لیلا کمرش رو بالا آورد و با آه شهوانی گفت: «آه… همینطور بمک… کسم داره میجوشه برات… زبونت رو عمیقتر بکن تو شکافم!» دو انگشتم رو داخل کس داغ و تنگش فرو کردم. دیوارههای گرم و لغزندهاش دور انگشتام میپیچید. نقطه G رو ماساژ دادم. لیلا جیغ بلندی کشید: «آییی… همونجاست عشقم! انگشتاتو سریعتر بزن… دارم آب میشم… کسم رو کامل بخور!» در اوج لذت، ناگهان صدای انفجار مهیب بلند شد. یک موشک به ساختمان اپتیک خورده بود. زمین لرزید، نور نارنجی انفجار از لای پرده زد تو و شیشهها تکان خورد. سارا از اتاق کناری با صدای هیجانزده گفت: «موشک زدن… ولی فعلاً خطری نیست… تو فقط کس لیلا رو حسابی لیس بزن!» لیلا حتی داغتر شد. دستش رو توی موهام چنگ زد و سرم رو محکم فشار داد بین رانهای لرزان و گوشتیش: «نگذار قطع کنی… محکمتر بمک کسمو! زبونت رو تا ته بکن تو کسم… دارم میمیرم از لذت… آهخخخ!» من با ولع بیشتر زبانم رو سریع و محکم روی کلیتوریسش تند تند لیسیدم و مکیدم، انگشتام رو عمیق و سریع داخل و خارج میکردم. صدای خیس «گِل گِل» آب کسش با صدای انفجار قاطی شده بود. بوی سنگین شهوتش کامل پر کرده بود فضا. لیلا ناگهان بدنش رو کمان کرد، رانهایش دور سرم قفل شد و با صدای جیغ سکسی و بلند فریاد زد: «دارم میام… آخخخ… کسم داره فوران میکنه! بخور همه آبمو… همهشو بخور عشقم!» فواره گرم، غلیظ و شیرین آب کسش مستقیم تو دهنم و روی صورتم ریخت. من با لذت همه رو نوشیدم، طعم عمیق و زنانهاش رو تا آخرین قطره مکیدم. لیلا با بدن لرزان، سینههای موجدار ۸۵ D و صدای آهسته و شهوانی زمزمه کرد: «خدایا… تو دیوونهکنندهای… بهترین کسلیس عمرم بودی… کسم هنوز داره میلرزه برات…» سارا از پشت در، با صدای گرفته و نفسنفس گفت: «من… کامل خیس شدم… نوبت من کیه؟» نوشته: لیسر اصفهان
#کسلیسی
در خونه لیلا بود. جنگ بود و شهر پر از صدای ماشین و بوق بود. من که حرفهام کسلیسیه، پیام لیلا رو دریافت کردم: «بیا خونهم، کسم داره التماس میکنه.» زنگ در رو زدم. در باز شد و لیلا با لبخند سکسی و نگاه پر از هوس جلوم وایستاده بود. ۳۸ ساله، مطلقه، با موهای آشفته و سینههای سنگین ۸۵ کاپ D که زیر لباس نازک خانهاش خودشون رو نشون میدادن. فقط یه روپوش کوتاه تنش بود که بندش نیمهباز بود. «بالاخره اومدی…» با صدای نرم و شهوانی گفت و منو کشید داخل. «سارا دوستمه، ۴۱ ساله، نگهبانی میده که تنها نباشیم. ولی نگران نباش… فقط نگاه میکنه.» سارا توی اتاق نشیمن نشسته بود، با سینههای خوشفرم ۸۰ کاپ D و لبخند خجالتی اما کنجکاو. در اتاق خواب نیمهباز بود. لیلا منو برد توی اتاق خواب، روپوشش رو انداخت زمین و لخت دراز کشید. پاهاش رو باز کرد و کس پر و گوشتیش رو کامل بهم نشون داد. لبهای کلفت و خیسش براق بود و بوی تند و زنانهاش سریع حالمو برد. من زانو زدم جلوش. اول با نوک زبونم آروم از پایین کسش تا کلیتوریسش کشیدم. طعم شور و شیرین آبش مثل شهد داغ تو دهنم پخش شد. لیلا با صدای نالهدار و سکسی گفت: «آخخخ… زبونت خیلی داغه… آرومتر شروع کن، کسم رو حسابی خیس کن…» لبهام رو دور کلیتوریس متورمش بستم و محکم مکیدم. زبانم سریع دورش چرخید. صدای خیس مکیدن پر شد از اتاق. لیلا کمرش رو بالا آورد و با آه شهوانی گفت: «آه… همینطور بمک… کسم داره میجوشه برات… زبونت رو عمیقتر بکن تو شکافم!» دو انگشتم رو داخل کس داغ و تنگش فرو کردم. دیوارههای گرم و لغزندهاش دور انگشتام میپیچید. نقطه G رو ماساژ دادم. لیلا جیغ بلندی کشید: «آییی… همونجاست عشقم! انگشتاتو سریعتر بزن… دارم آب میشم… کسم رو کامل بخور!» در اوج لذت، ناگهان صدای انفجار مهیب بلند شد. یک موشک به ساختمان اپتیک خورده بود. زمین لرزید، نور نارنجی انفجار از لای پرده زد تو و شیشهها تکان خورد. سارا از اتاق کناری با صدای هیجانزده گفت: «موشک زدن… ولی فعلاً خطری نیست… تو فقط کس لیلا رو حسابی لیس بزن!» لیلا حتی داغتر شد. دستش رو توی موهام چنگ زد و سرم رو محکم فشار داد بین رانهای لرزان و گوشتیش: «نگذار قطع کنی… محکمتر بمک کسمو! زبونت رو تا ته بکن تو کسم… دارم میمیرم از لذت… آهخخخ!» من با ولع بیشتر زبانم رو سریع و محکم روی کلیتوریسش تند تند لیسیدم و مکیدم، انگشتام رو عمیق و سریع داخل و خارج میکردم. صدای خیس «گِل گِل» آب کسش با صدای انفجار قاطی شده بود. بوی سنگین شهوتش کامل پر کرده بود فضا. لیلا ناگهان بدنش رو کمان کرد، رانهایش دور سرم قفل شد و با صدای جیغ سکسی و بلند فریاد زد: «دارم میام… آخخخ… کسم داره فوران میکنه! بخور همه آبمو… همهشو بخور عشقم!» فواره گرم، غلیظ و شیرین آب کسش مستقیم تو دهنم و روی صورتم ریخت. من با لذت همه رو نوشیدم، طعم عمیق و زنانهاش رو تا آخرین قطره مکیدم. لیلا با بدن لرزان، سینههای موجدار ۸۵ D و صدای آهسته و شهوانی زمزمه کرد: «خدایا… تو دیوونهکنندهای… بهترین کسلیس عمرم بودی… کسم هنوز داره میلرزه برات…» سارا از پشت در، با صدای گرفته و نفسنفس گفت: «من… کامل خیس شدم… نوبت من کیه؟» نوشته: لیسر اصفهان
❤2👎1
تجاوز به مادرم توسط پسر عمه ام
#تجاوز #مادر
سلام به کسایی که این متنو میخونن شاید این متن زیاد طوری نباشه که بخواین لذت ببرید چون بیشتر اتفاقی که چندسال پیش افتاد واسه خانواده ما رو میخوام تعریف کنم چون تاحالا ایک داستان جایی درز نکرده و منو مامانم به هیچکس نگفتیم چون مادرم نمی خواست کسی بدونه. پسر عمم بابا نداره یه داداش کوچکتر داره و با عمم زندگی میکردن . الآن ازدواج کرده و متاهل هستش. چندین سال پیش که ما رفت و آمد زیادی باهم داشتیم و چون اونا بزرگتر تو خونوادشون نبود بابا و مامانم دلشون میسوخت و خیلی میرفتیم اونجا تا تنها نباشن و خیلی اونارو دعوت میگردیم که بیان پیشمون. منو پسر عمم خیلی نزدیک بودیم به همدیگه و با هم همش سرو کله میزدیم. تازه رسیده بودیم به سن بلوغ البته اون چون بزرگتر بود زودتر به بلوغ رسیده بود و اندام تناسلیش زودتر رشد کرده بود و بهم نشون میداد. اوایلِ بلوغش بود و کیرش راحت به ۱۵ سانت می رسید که کلفتی خوبی هم داشت. خیلی با هم در مورد مسائل جنسی و سکس و اینجور چیزا صحبت میکردیم خیلی به من میگفت که دیگه طاقت ندارم و شهوت داره از چشمام میزنه بیرون و فلان و دوست دختر هم ندارم که سکس کنم باهاش. زمان میگذشت و میگذشت تا اینکه انقدر که باهم راحت بودیم و فکر کنم اون موقع اون نزدیک ۱۸ سنش بود و من ۱۵ یا ۱۶ داشتم، یبار بهم گفت حاجی ولی خوش به حالِ دایی ها خوب میکنه مامانتو… من خشک شدم و اون خنده کرد و گفت حاجی شوخیه دیگه چرا اینجوری میکنی منم نرم شدمو گفتم راس میگه شوخیه دیگه عیب نداره. این شوخیا بیشتر شد بیشتر شد بیشتر شد تا به جایی رسید ک میگفت کاش من بابات بودم کاش مامانتو میکردم و اینجور شوخیا. تا اینکه یکروز منو مامان دونفری رفتیم خونشون پسر عمه کوچکم مدرسه بود عمم بود و پسر عمم. عمه من که با پسرش هماهنگ کرده بود به من گفت که میای اتاق تا بهم یه وسیله بهم بدی منم گفتم چشم باهاش رفتم اتاق در کمد و باز کرد و یهو منو از پشت محکم هل داد تو کمد که جای رختخوابی بود درو بست و قفل کرد من که فک کردم شوخیه و یه خورده خنده طور کردم که مثلا خوشم اومد ولی بسته ولی شنیدم که صدای در اتاق اومد که بسته شد و قفل کرد. هی داد زدم هی داد زدم ولی دیگه خبری نبود. صدای مامانو شنیدم که داشت بلند داد میزد و به عمم میگفت تو خودت بچه داری بیوه ای خجالت بکش ولی عمم میگفت دهنتو ببند و هرچی بچم میگه اجرا کن تا اینکه مامانم جیغ کشید ک دهنشو بستن مشخص بود منم که گریه میکردم و درو می کوبیدم بعد دروغ نگم شاید ۲۰ دقیقه پسر عمم اومد تو اتاق درو باز کرد و منی که داغون بودم و دید و گفت از جات تکون بخوری سیخ داغ و میکنم تو کونت منم گفتم باشه چیکار کنم؟ گفت دستاتو بیار جلو ببندم تا مامانتو ببینی دستامو بست برد تو هال ک دیدم مادرم لخته مادر زاده و روشو بر نمی گردونه سمتم منم دوباره شروع کردم به گریه که عمم گفت قربونت شم گریه نکن الآن تموم میشه و قرار نیست مامانت صدمه ببینه سالم میاد باهات خونه پسر عمم دهنمو بست و نشوند رو مبل منو گفت ببین حالا چجوری مامانتو میکنم به عمم گفت مامان دوباره، عمم نشست رو صورت مادرم مادرم که داشت انگار خفه میشد ولی ادامه میداد پسر عمم پاهای مامانمو داد بالا و کیرشو بدون کاندوم کرد تو… هی ادامه داد هی ادامه داد و سر آخر که داشت آبش میومد به عمم گفت پاشو داره میاد و ریخت رو صورت مادر من تمام این مدت من فقط داشتم گریه میکردم. قبل اینکه دست و پاهامونو باز کنن بهمون گفتن ک اگه نگیم به کسی این داستان تموم میشه و قرار نیست تکرار شه و میتونیم قطع رابطه کنیم و همو نبینیم اگه بگیم به کسی عمم روحِ شوهرشو قسم خورد که برای نجات بچش کاری میکنه که خودش کشته شه اما قبلش مامانمو بکشه. تو راه برگشت به خونه تو اسنپ مادر عزیزم فقط یه جمله بهم گفت که تو امروز هیچی ندیدی و چیزی نشده تا یک هفته بابام خیلی مادرمو تعقیب داشت که چرا ناراحته و چی شده اما مادرم میگفت یاد پدر مادر خودش میفته که فوت کردن خیلی وقته حالش اینجوریه. بماند که مادرم چقدر عذاب کشید بعدش و چقدر روانشناسی رفت ولی از اینکه تو اون صحنه من دیدمش داره عذابش میده بارها من بهش گفتم که تا زنده ام نمیزارم کسی بفهمه و قول میدم یروز برعکسشو انجام بدم اما میگه نه تمومش کن نه کسی دیده و نه کسی فهمیده بیا تمومش کنیم منم سعی نمیکنم زیاد راجبش صحبت کنم تا حالش بد شه. نوشته: بی نام
#تجاوز #مادر
سلام به کسایی که این متنو میخونن شاید این متن زیاد طوری نباشه که بخواین لذت ببرید چون بیشتر اتفاقی که چندسال پیش افتاد واسه خانواده ما رو میخوام تعریف کنم چون تاحالا ایک داستان جایی درز نکرده و منو مامانم به هیچکس نگفتیم چون مادرم نمی خواست کسی بدونه. پسر عمم بابا نداره یه داداش کوچکتر داره و با عمم زندگی میکردن . الآن ازدواج کرده و متاهل هستش. چندین سال پیش که ما رفت و آمد زیادی باهم داشتیم و چون اونا بزرگتر تو خونوادشون نبود بابا و مامانم دلشون میسوخت و خیلی میرفتیم اونجا تا تنها نباشن و خیلی اونارو دعوت میگردیم که بیان پیشمون. منو پسر عمم خیلی نزدیک بودیم به همدیگه و با هم همش سرو کله میزدیم. تازه رسیده بودیم به سن بلوغ البته اون چون بزرگتر بود زودتر به بلوغ رسیده بود و اندام تناسلیش زودتر رشد کرده بود و بهم نشون میداد. اوایلِ بلوغش بود و کیرش راحت به ۱۵ سانت می رسید که کلفتی خوبی هم داشت. خیلی با هم در مورد مسائل جنسی و سکس و اینجور چیزا صحبت میکردیم خیلی به من میگفت که دیگه طاقت ندارم و شهوت داره از چشمام میزنه بیرون و فلان و دوست دختر هم ندارم که سکس کنم باهاش. زمان میگذشت و میگذشت تا اینکه انقدر که باهم راحت بودیم و فکر کنم اون موقع اون نزدیک ۱۸ سنش بود و من ۱۵ یا ۱۶ داشتم، یبار بهم گفت حاجی ولی خوش به حالِ دایی ها خوب میکنه مامانتو… من خشک شدم و اون خنده کرد و گفت حاجی شوخیه دیگه چرا اینجوری میکنی منم نرم شدمو گفتم راس میگه شوخیه دیگه عیب نداره. این شوخیا بیشتر شد بیشتر شد بیشتر شد تا به جایی رسید ک میگفت کاش من بابات بودم کاش مامانتو میکردم و اینجور شوخیا. تا اینکه یکروز منو مامان دونفری رفتیم خونشون پسر عمه کوچکم مدرسه بود عمم بود و پسر عمم. عمه من که با پسرش هماهنگ کرده بود به من گفت که میای اتاق تا بهم یه وسیله بهم بدی منم گفتم چشم باهاش رفتم اتاق در کمد و باز کرد و یهو منو از پشت محکم هل داد تو کمد که جای رختخوابی بود درو بست و قفل کرد من که فک کردم شوخیه و یه خورده خنده طور کردم که مثلا خوشم اومد ولی بسته ولی شنیدم که صدای در اتاق اومد که بسته شد و قفل کرد. هی داد زدم هی داد زدم ولی دیگه خبری نبود. صدای مامانو شنیدم که داشت بلند داد میزد و به عمم میگفت تو خودت بچه داری بیوه ای خجالت بکش ولی عمم میگفت دهنتو ببند و هرچی بچم میگه اجرا کن تا اینکه مامانم جیغ کشید ک دهنشو بستن مشخص بود منم که گریه میکردم و درو می کوبیدم بعد دروغ نگم شاید ۲۰ دقیقه پسر عمم اومد تو اتاق درو باز کرد و منی که داغون بودم و دید و گفت از جات تکون بخوری سیخ داغ و میکنم تو کونت منم گفتم باشه چیکار کنم؟ گفت دستاتو بیار جلو ببندم تا مامانتو ببینی دستامو بست برد تو هال ک دیدم مادرم لخته مادر زاده و روشو بر نمی گردونه سمتم منم دوباره شروع کردم به گریه که عمم گفت قربونت شم گریه نکن الآن تموم میشه و قرار نیست مامانت صدمه ببینه سالم میاد باهات خونه پسر عمم دهنمو بست و نشوند رو مبل منو گفت ببین حالا چجوری مامانتو میکنم به عمم گفت مامان دوباره، عمم نشست رو صورت مادرم مادرم که داشت انگار خفه میشد ولی ادامه میداد پسر عمم پاهای مامانمو داد بالا و کیرشو بدون کاندوم کرد تو… هی ادامه داد هی ادامه داد و سر آخر که داشت آبش میومد به عمم گفت پاشو داره میاد و ریخت رو صورت مادر من تمام این مدت من فقط داشتم گریه میکردم. قبل اینکه دست و پاهامونو باز کنن بهمون گفتن ک اگه نگیم به کسی این داستان تموم میشه و قرار نیست تکرار شه و میتونیم قطع رابطه کنیم و همو نبینیم اگه بگیم به کسی عمم روحِ شوهرشو قسم خورد که برای نجات بچش کاری میکنه که خودش کشته شه اما قبلش مامانمو بکشه. تو راه برگشت به خونه تو اسنپ مادر عزیزم فقط یه جمله بهم گفت که تو امروز هیچی ندیدی و چیزی نشده تا یک هفته بابام خیلی مادرمو تعقیب داشت که چرا ناراحته و چی شده اما مادرم میگفت یاد پدر مادر خودش میفته که فوت کردن خیلی وقته حالش اینجوریه. بماند که مادرم چقدر عذاب کشید بعدش و چقدر روانشناسی رفت ولی از اینکه تو اون صحنه من دیدمش داره عذابش میده بارها من بهش گفتم که تا زنده ام نمیزارم کسی بفهمه و قول میدم یروز برعکسشو انجام بدم اما میگه نه تمومش کن نه کسی دیده و نه کسی فهمیده بیا تمومش کنیم منم سعی نمیکنم زیاد راجبش صحبت کنم تا حالش بد شه. نوشته: بی نام
❤10👎2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عشق تصادفی (۱)
#عاشقی
( این داستان تخیلی است ) سلام من مهدی هستم ۲۳ ساله ، از دوران ۱۶ سالگی به صورت تصادفی عاشق یه دختر شدم که حالا براتون میگم . این دختر الان تقریبا ۲۲ سالشه و کلا یک سال از من کوچیکتره و موهاش اون زمان کوتاه بود و نوک موهاش بنفش بود . یه بار توی محلمون شایعه کردن که من روی این دختره کراش زدم ولی اون موقع عاشقش نشده بودم . از بس این شایعه پخش شد که حتی خبر به مسجد محلمون هم رسیده بود و هر وقت میرفتم از جلوی پارک مسجدمون رد میشد هر کدوم از دوستام تا منو میدیدن میگفتم دمت گرم داداش تو با این مظلومیتت مخ زدی ما با این همه پررویی سینگل موندیم ( اون زمان من توی محله مظلوم ترین بچه محل بودم که همچین بد هم نبود همه هوامو داشتن ) خلاصه اینقدر خبر پیچید که حتی خبر به خود دختره هم رسید و دختره از خدا خواسته رفت به کل دوستاش گفت که من روش کراشم و دونه دونه رفیقاش میومدن می پرسید که من واقعا روی این دختره کراشم یا نه و منم هر دفعه میگفتم نه چون همیشه خدا یا داداشم پیشم بود یا دوستام که البته باز هم اگر نبودن من از روی خجالت میگفتم نه . این شد یه آروم آروم یه ذره دلم آب شد و با خودم گفتم دختره که میدونه من روش کراشم داداششم که رفیقمه کاریم نداره ( داداش دختره رفیقم بود و اون تازه خوشحال هم بود از اینکه من روی خواهرش کراشم ) . این شد که تصمیم گرفتم از اون جلد مظلومیت بیام بیرون و با پرویی باهاش حرف بزنم ولی هر دفعه تا می رفتم جلوش ناخودآگاه سرم رو مینداختم پایین و از کنارش رد میشدم . اینقدر وقت تلف کردم که آخر خود دختره فهمید میخوام یه طوری بهش علامت میدم ولی نمیتونم برای همین خودش دست به کار شد ، یه بار که از مدرسه اومده بودم حوصله نداشتم برم خونه و برای همین نشستم روی صندلی های توی مجتمعمون و البته صندلی زیر پنجره پذیرایی اونا بود ( دختره خونشون طبقه اول بود ) و از همون بالا یه تیکه یخ انداخت پایین که من ریدم به خودم و درجا بلند شد تا ببینم کار کی بود اولش شک کردم کار اونه برای رفتم زیر پنجره تراسشون که یکدفعه شینگ آب رو گرفت بیرون و خیسم کرد منم که مطمئن شدم کار اونه یه لبخند زدم به طوری که اون ببینه و بعدش رفتم سمت خونه که کلی مامانم غر زد که چرا با دوستات آب بازی کردی . تا اینجا داستان آشنایی و عاشق شدن تصادفی گفتم داستان بعدی درمورد شیطونی های بچگی همونه … نوشته: مهدیار
#عاشقی
( این داستان تخیلی است ) سلام من مهدی هستم ۲۳ ساله ، از دوران ۱۶ سالگی به صورت تصادفی عاشق یه دختر شدم که حالا براتون میگم . این دختر الان تقریبا ۲۲ سالشه و کلا یک سال از من کوچیکتره و موهاش اون زمان کوتاه بود و نوک موهاش بنفش بود . یه بار توی محلمون شایعه کردن که من روی این دختره کراش زدم ولی اون موقع عاشقش نشده بودم . از بس این شایعه پخش شد که حتی خبر به مسجد محلمون هم رسیده بود و هر وقت میرفتم از جلوی پارک مسجدمون رد میشد هر کدوم از دوستام تا منو میدیدن میگفتم دمت گرم داداش تو با این مظلومیتت مخ زدی ما با این همه پررویی سینگل موندیم ( اون زمان من توی محله مظلوم ترین بچه محل بودم که همچین بد هم نبود همه هوامو داشتن ) خلاصه اینقدر خبر پیچید که حتی خبر به خود دختره هم رسید و دختره از خدا خواسته رفت به کل دوستاش گفت که من روش کراشم و دونه دونه رفیقاش میومدن می پرسید که من واقعا روی این دختره کراشم یا نه و منم هر دفعه میگفتم نه چون همیشه خدا یا داداشم پیشم بود یا دوستام که البته باز هم اگر نبودن من از روی خجالت میگفتم نه . این شد یه آروم آروم یه ذره دلم آب شد و با خودم گفتم دختره که میدونه من روش کراشم داداششم که رفیقمه کاریم نداره ( داداش دختره رفیقم بود و اون تازه خوشحال هم بود از اینکه من روی خواهرش کراشم ) . این شد که تصمیم گرفتم از اون جلد مظلومیت بیام بیرون و با پرویی باهاش حرف بزنم ولی هر دفعه تا می رفتم جلوش ناخودآگاه سرم رو مینداختم پایین و از کنارش رد میشدم . اینقدر وقت تلف کردم که آخر خود دختره فهمید میخوام یه طوری بهش علامت میدم ولی نمیتونم برای همین خودش دست به کار شد ، یه بار که از مدرسه اومده بودم حوصله نداشتم برم خونه و برای همین نشستم روی صندلی های توی مجتمعمون و البته صندلی زیر پنجره پذیرایی اونا بود ( دختره خونشون طبقه اول بود ) و از همون بالا یه تیکه یخ انداخت پایین که من ریدم به خودم و درجا بلند شد تا ببینم کار کی بود اولش شک کردم کار اونه برای رفتم زیر پنجره تراسشون که یکدفعه شینگ آب رو گرفت بیرون و خیسم کرد منم که مطمئن شدم کار اونه یه لبخند زدم به طوری که اون ببینه و بعدش رفتم سمت خونه که کلی مامانم غر زد که چرا با دوستات آب بازی کردی . تا اینجا داستان آشنایی و عاشق شدن تصادفی گفتم داستان بعدی درمورد شیطونی های بچگی همونه … نوشته: مهدیار
❤6👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
با شرطبندی روی مسابقات 2.500.000.000 تومانی رومابت شوید
a21
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
#پیشنهاد_ویژه
رومابت ✅ بازی های اروپایی و فوتبال رو پیشبینی کن و کامل ترین کازینو ایران رو با هیجانش پول در بیار رفیق😍🏐
ادرس ثبت نام رفقا 👇✅
https://RomaBet.Tech
https://RomaBet.Tech
ادرس کانال تلگرام 👇💠
@RomaBet_official
رومابت ✅ بازی های اروپایی و فوتبال رو پیشبینی کن و کامل ترین کازینو ایران رو با هیجانش پول در بیار رفیق😍🏐
ادرس ثبت نام رفقا 👇✅
https://RomaBet.Tech
https://RomaBet.Tech
ادرس کانال تلگرام 👇💠
@RomaBet_official
فانتزی مامان
#مامان
مهمونی فامیل بود خونه ما شلوغ شلوغ همه فامیل اومده بودن عمه عمو دایی خاله بچه ها مامانم حمیده تو آشپزخونه بود داشت ظرف میچید یه مانتوی سبز خوشگل پوشیده بود با یه روسری که همیشه یه کم عقب میرفت من تو حال با بچه ها بودم ولی چشمم یه جای دیگه بود چشمم دنبال مامانم بود مهمونا یکی یکی میرفتن تو آشپزخونه یه چیزی برمیداشتن یه تعریفی میکردن ولی یه نفر بیشتر از همه رفت و اومد عمو رضا عمو رضا شوهر عمه بود مرد قد بلند و پهن شونه ای که همیشه بوی سیگار میداد هر بار که میرفت تو آشپزخونه یه کم بیشتر می موند یه بار دیدم دستش رو گذاشت روی کمر مامانم مامانم یه خورده عقب رفت ولی نخندید عمو رضا یه چیزی تو گوشش گفت مامانم سرش رو انداخت پایین و لبش رو گاز گرفت من از تو حال نگاه میکردم یکی از بچه ها صدام زد ولی جواب ندادم رفتم نزدیکتر پشت دیوار آشپزخونه قایم شدم قلبم تند تند میزد عمو رضا حالا نزدیک تر شده بود مامانم رو چسبونده بود به کابینت دستش رفته بود زیر مانتوش مامانم نفسش تند شده بود میگفت رضا اینجا همه هستن عمو رضا میخندید همه هم مشغولن کسی نمیبینه من پشت دیوار بودم میدیدم میدیدم که دست عمو رضا رفته بالاتر میدیدم که مامانم چطور مقاومت میکنه و مقاومتش کم میشه میدیدم که عمو رضا خم شد و گردن مامانم رو بوسید مامانم چشماش رو بست همون لحظه عمه صدام زد حمیده چایی تموم شد مامانم خودش رو جمع کرد عمو رضا یه قدم عقب رفت هر دو نفس نفس میزدن مامانم سریع روسریش رو مرتب کرد و رفت تو حال عمو رضا هم چند ثانیه بعد اومد بیرون یه سیگار روشن کرد و رفت تو حیاط من هنوز پشت دیوار بودم نفسم بند اومده بود ولی نه از ترس از یه چیز دیگه یه حسی که اون موقع اسمش رو نمیدونستم ولی حالا میدونم لذت بیغیرتی اون شب تا دیروقت بیدار موندم تو تختم دراز کشیدم و تصور کردم تصور کردم که عمو رضا با مامانم تو آشپزخونه چی کار میکرد تصور کردم که من نیستم کسی نمیبینه و عمو رضا مامانم رو میکنه روی همون کابینت تصور کردم که مامانم جلوی دهنش رو میگیره که صدا ازش در میاد تصور کردم که عمو رضا جای گاز روی گردن مامانم میذاره و من تو تختم با چشمای بسته یه حس عجیبی تو دلم بود یه حسی که انگار یه چیزی رو گم کردم ولی یه چیز بهتری پیدا کردم شاید اولین تجربه بیغیرتیم این بود نوشته: پسر بیغیرت
#مامان
مهمونی فامیل بود خونه ما شلوغ شلوغ همه فامیل اومده بودن عمه عمو دایی خاله بچه ها مامانم حمیده تو آشپزخونه بود داشت ظرف میچید یه مانتوی سبز خوشگل پوشیده بود با یه روسری که همیشه یه کم عقب میرفت من تو حال با بچه ها بودم ولی چشمم یه جای دیگه بود چشمم دنبال مامانم بود مهمونا یکی یکی میرفتن تو آشپزخونه یه چیزی برمیداشتن یه تعریفی میکردن ولی یه نفر بیشتر از همه رفت و اومد عمو رضا عمو رضا شوهر عمه بود مرد قد بلند و پهن شونه ای که همیشه بوی سیگار میداد هر بار که میرفت تو آشپزخونه یه کم بیشتر می موند یه بار دیدم دستش رو گذاشت روی کمر مامانم مامانم یه خورده عقب رفت ولی نخندید عمو رضا یه چیزی تو گوشش گفت مامانم سرش رو انداخت پایین و لبش رو گاز گرفت من از تو حال نگاه میکردم یکی از بچه ها صدام زد ولی جواب ندادم رفتم نزدیکتر پشت دیوار آشپزخونه قایم شدم قلبم تند تند میزد عمو رضا حالا نزدیک تر شده بود مامانم رو چسبونده بود به کابینت دستش رفته بود زیر مانتوش مامانم نفسش تند شده بود میگفت رضا اینجا همه هستن عمو رضا میخندید همه هم مشغولن کسی نمیبینه من پشت دیوار بودم میدیدم میدیدم که دست عمو رضا رفته بالاتر میدیدم که مامانم چطور مقاومت میکنه و مقاومتش کم میشه میدیدم که عمو رضا خم شد و گردن مامانم رو بوسید مامانم چشماش رو بست همون لحظه عمه صدام زد حمیده چایی تموم شد مامانم خودش رو جمع کرد عمو رضا یه قدم عقب رفت هر دو نفس نفس میزدن مامانم سریع روسریش رو مرتب کرد و رفت تو حال عمو رضا هم چند ثانیه بعد اومد بیرون یه سیگار روشن کرد و رفت تو حیاط من هنوز پشت دیوار بودم نفسم بند اومده بود ولی نه از ترس از یه چیز دیگه یه حسی که اون موقع اسمش رو نمیدونستم ولی حالا میدونم لذت بیغیرتی اون شب تا دیروقت بیدار موندم تو تختم دراز کشیدم و تصور کردم تصور کردم که عمو رضا با مامانم تو آشپزخونه چی کار میکرد تصور کردم که من نیستم کسی نمیبینه و عمو رضا مامانم رو میکنه روی همون کابینت تصور کردم که مامانم جلوی دهنش رو میگیره که صدا ازش در میاد تصور کردم که عمو رضا جای گاز روی گردن مامانم میذاره و من تو تختم با چشمای بسته یه حس عجیبی تو دلم بود یه حسی که انگار یه چیزی رو گم کردم ولی یه چیز بهتری پیدا کردم شاید اولین تجربه بیغیرتیم این بود نوشته: پسر بیغیرت
❤2👎2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
R22
ادرس سایت وی پاری:
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
از اهواز تا تهران چه اتفاقها که نیفتاد (۱)
#خواهر
سلام فرزاد هستم می خوام داستانم بگم براتون البته نوشتنم زیاد خوب نیست بد بود بذارید پای ناوارد بودنم یادمه 16ساله بودم با خواهر بزرگم سارا رفتیم توی انباری گفت سامان بذار به چیزت دست بزنم گفتم باشه دست زد گفت این خوابیدشه به درد نمی خوره مالیدش تا بزرگ شد گفت از روی شلوار حال نمیده شلوارت بکش پایین گفت وای چه بزرگه توف زد کف دستش یکم مالیدش گفت خوشم اومد ازش از اون روز الکی به بهانه های الکی صدام میکرد دست می کرد توی شلوارم میمالیدش تا بزرگ بشه همیشه راستش میکرد دستش توف میزد میمالیدش بعدش ولم مییکرد میرفت دفعه بعد خواست بهش دست بزنه دعواش کردم گفتم میای تحریکم میکنی راستش میکنی بعدش میری گفت باشه فهمیدم از اونجایی که مامانم معلم بود و همیشه صبح بود گفت فردا صبح که مامان نیست درستش میکنم فردا صبح که بیدار شدم بعد صبحانه بهم گفت لخت شو کیرمو توی دستش گرفت توف زد راستش کرد گفت دوست دارم خوب باهاش بازی کنم بعدش یه حالی بهت میدم که دفعه بعد التماس کنی که برات تکرارش کنم با کیر راست انقدر جلوش راه رفتم بعدش گفت خیلی خوب بودی شلوار و شورتش درآورد گفت بیا کصمو ببین کصش لبه های قهوه ای کمرنگ داشت گفت سامان برام می خوریش؟ گفتم باشه براش خوردم گفت دوست دارم کیرت لاپایی بذاری برام بماله به کصم انقدر مالیدم به کصش که آبم اومد گفت بریز کف دستم می خوام ببینمش آبم بو کرد گفت بوی پوست درخت گردو میده و خندیدیم از اون روز خیلی برای سارا لاپایی گذاشتم تا اینکه دانشگاه تهران قبول شد و رفت ترم اول که تموم شد برای عید اومد اما خب مامان بود تازه مهمونم داشتیم نمیشد کاری کرد هفته اول که گذشت بهم گفت سامان خونه خاله رعنا نرو بمون گفتم باشه اون سال هم عید بود هم ماه رمضون خالم از صبح به مامانم گفت بیاد کمک و ما موندیم خونه سارا صبحش که مامان بود رفت حمام دامن کوتاه و تاپ پوشیده بود مامان که رفت صدام کرد برم توی اتاقش گفت دلم برای کیرت تنگ شده کشیدم براش پایین گفت به به تمیزشم کردی اما یه کاری کرد که شوکه شدم گذاشتش توی دهنش و سر کیرم لیس میزد گفتم وای چه حالی میده سارا گفت هنوز به جای حال بدش نرسیده اما سامان از کاری که می خوایم بکنیم به کسی چیزی نگیا؟گفتم باشه نمیگم اصلا مگه تا حالا گفتم ؟گفت این فرق داره گفتم نمیگم گفت قسم جون مامان بخور قسم خوردم خوابید دامنش زد بالا فکر کردم می خواد کصش براش بخورم اما گفت کیرت بکن توی کصم چته ؟چرا ماتت برده بکن توش سامان بد حالم خرابه گفتم مگه دختر نیستی ؟گفت نترس بکن توش کیرم کردم توی کصش گفت تا ته بکن توش کل کیرم کردم توی کصش تنگ و داغ و لیز بود گفت کیرت تا نصفه بیار بیرون دوباره بکن توش هم بهم حال میداد هم شوکه بودم که مگر سارا دختر نبود؟ دخترها هم مگر می تونن کص بدن؟ اما واقعا حال میداد تندتر تلمبه میزدم گفت سامان آبت داخل نریزی آبت داشت میومد بکش بیرون اما انقدر بهم حال داده بود که تا اومدم بکشم بیرون ریخت توی کصش کلی فحشم داد و دعوام کرد با دستش کیرمو میمالید تا دوباره راست بشه می گفت دوباره خواست آبت بیاد نریز توش منو بدبخت نکن کیرم دوباره راست شد داگی شد گفت بکن توش سامان بکن توش کردم توش گفت بزن بزن بزن تلمبه میزدم توی کصش می گفت عاشق کیرتم کلفتی و درازی با هم داره کیرتو از کیر مصطفی بیشتر دوست دارم کیر فقط کیر خودت از الان فقط به تو میدم بکنی که سارا ارضا شد گفت بکنش توی کونم تا آبت بیاد کیرم که با آب کصش خیس بود کردم توی کونش گفت فقط آروم بزن کیرت کلفته آروم آروم بزن گفت آبت اومد بریزش توی کونم آبم اومد ریختم توی کونش مات و مبهوت نگاهش کردم گفت قول دادی به کسی چیزی نگی گفتم این مصطفی کصکش کیه ؟ گفت داداش دوستمه گفتم همون پردتو زده و از کون کردتت؟ گفت آره دوستم داره می خوایم با هم ازدواج کنیم گفتم خاک بر سرت خاک بر سر من که کردمت گفت هیس حالا که کردی آبت اومده برام شیر شدی دهنت میبندی وگرنه میگم تو پردمو زدی نوشته: سامان
#خواهر
سلام فرزاد هستم می خوام داستانم بگم براتون البته نوشتنم زیاد خوب نیست بد بود بذارید پای ناوارد بودنم یادمه 16ساله بودم با خواهر بزرگم سارا رفتیم توی انباری گفت سامان بذار به چیزت دست بزنم گفتم باشه دست زد گفت این خوابیدشه به درد نمی خوره مالیدش تا بزرگ شد گفت از روی شلوار حال نمیده شلوارت بکش پایین گفت وای چه بزرگه توف زد کف دستش یکم مالیدش گفت خوشم اومد ازش از اون روز الکی به بهانه های الکی صدام میکرد دست می کرد توی شلوارم میمالیدش تا بزرگ بشه همیشه راستش میکرد دستش توف میزد میمالیدش بعدش ولم مییکرد میرفت دفعه بعد خواست بهش دست بزنه دعواش کردم گفتم میای تحریکم میکنی راستش میکنی بعدش میری گفت باشه فهمیدم از اونجایی که مامانم معلم بود و همیشه صبح بود گفت فردا صبح که مامان نیست درستش میکنم فردا صبح که بیدار شدم بعد صبحانه بهم گفت لخت شو کیرمو توی دستش گرفت توف زد راستش کرد گفت دوست دارم خوب باهاش بازی کنم بعدش یه حالی بهت میدم که دفعه بعد التماس کنی که برات تکرارش کنم با کیر راست انقدر جلوش راه رفتم بعدش گفت خیلی خوب بودی شلوار و شورتش درآورد گفت بیا کصمو ببین کصش لبه های قهوه ای کمرنگ داشت گفت سامان برام می خوریش؟ گفتم باشه براش خوردم گفت دوست دارم کیرت لاپایی بذاری برام بماله به کصم انقدر مالیدم به کصش که آبم اومد گفت بریز کف دستم می خوام ببینمش آبم بو کرد گفت بوی پوست درخت گردو میده و خندیدیم از اون روز خیلی برای سارا لاپایی گذاشتم تا اینکه دانشگاه تهران قبول شد و رفت ترم اول که تموم شد برای عید اومد اما خب مامان بود تازه مهمونم داشتیم نمیشد کاری کرد هفته اول که گذشت بهم گفت سامان خونه خاله رعنا نرو بمون گفتم باشه اون سال هم عید بود هم ماه رمضون خالم از صبح به مامانم گفت بیاد کمک و ما موندیم خونه سارا صبحش که مامان بود رفت حمام دامن کوتاه و تاپ پوشیده بود مامان که رفت صدام کرد برم توی اتاقش گفت دلم برای کیرت تنگ شده کشیدم براش پایین گفت به به تمیزشم کردی اما یه کاری کرد که شوکه شدم گذاشتش توی دهنش و سر کیرم لیس میزد گفتم وای چه حالی میده سارا گفت هنوز به جای حال بدش نرسیده اما سامان از کاری که می خوایم بکنیم به کسی چیزی نگیا؟گفتم باشه نمیگم اصلا مگه تا حالا گفتم ؟گفت این فرق داره گفتم نمیگم گفت قسم جون مامان بخور قسم خوردم خوابید دامنش زد بالا فکر کردم می خواد کصش براش بخورم اما گفت کیرت بکن توی کصم چته ؟چرا ماتت برده بکن توش سامان بد حالم خرابه گفتم مگه دختر نیستی ؟گفت نترس بکن توش کیرم کردم توی کصش گفت تا ته بکن توش کل کیرم کردم توی کصش تنگ و داغ و لیز بود گفت کیرت تا نصفه بیار بیرون دوباره بکن توش هم بهم حال میداد هم شوکه بودم که مگر سارا دختر نبود؟ دخترها هم مگر می تونن کص بدن؟ اما واقعا حال میداد تندتر تلمبه میزدم گفت سامان آبت داخل نریزی آبت داشت میومد بکش بیرون اما انقدر بهم حال داده بود که تا اومدم بکشم بیرون ریخت توی کصش کلی فحشم داد و دعوام کرد با دستش کیرمو میمالید تا دوباره راست بشه می گفت دوباره خواست آبت بیاد نریز توش منو بدبخت نکن کیرم دوباره راست شد داگی شد گفت بکن توش سامان بکن توش کردم توش گفت بزن بزن بزن تلمبه میزدم توی کصش می گفت عاشق کیرتم کلفتی و درازی با هم داره کیرتو از کیر مصطفی بیشتر دوست دارم کیر فقط کیر خودت از الان فقط به تو میدم بکنی که سارا ارضا شد گفت بکنش توی کونم تا آبت بیاد کیرم که با آب کصش خیس بود کردم توی کونش گفت فقط آروم بزن کیرت کلفته آروم آروم بزن گفت آبت اومد بریزش توی کونم آبم اومد ریختم توی کونش مات و مبهوت نگاهش کردم گفت قول دادی به کسی چیزی نگی گفتم این مصطفی کصکش کیه ؟ گفت داداش دوستمه گفتم همون پردتو زده و از کون کردتت؟ گفت آره دوستم داره می خوایم با هم ازدواج کنیم گفتم خاک بر سرت خاک بر سر من که کردمت گفت هیس حالا که کردی آبت اومده برام شیر شدی دهنت میبندی وگرنه میگم تو پردمو زدی نوشته: سامان
❤6👎1