آنال رویایی من با ترامادول
#انال
اسمم امیره 34 سال.دوس دخترم 26 الان خاطه مال سال1402 یه دوس دختر داشتم قرار شد که بهم کون بده اولین بارش بود منم کیرم کلفت هرکاری کردیم تو نمیرفت حتی با انگشتم اذیت میشد اون شب گذشت و ما فقط از جلو کردیم شنیده بودم که قرص ترامادول باعث حس تاخیری و ضد درد داره یه شب که قرار بود باز انال رو امتحان کنیم خودم نصف قرصو خوردم و نصفشو هم به اسم قرص شل کننده عضله به اون دادم دیدم یه جورای حس تمرکز دارم جز پارتنرم و حال کردن باهاش هیچی تو ذهنم نبود اونم طوری بود که گیر داده بود به لبام همش لب می گرفت و زبونشو میچرخوند تو دهنم میگفت لبات امشب خوشمزن همش کیرمو از رو شلوارک با انگشتاش ور میرفت و رفت سراغ کیرم نزدیک 20 دقیقه با لبش و زبونش با کیرم ور رفت بزاقش زیاد بود و انگار امشب تنها شبیه که کیر گیرش اومده اب دهنشو می ریخت رو کیرم و دوباره با لباش جم میکرد میخوردش دوساعتی عشق بازی کردیم یادمه فقط دو سه بار رژ لب و گونه زد تا این که بعد کلی نوازش شروع کردم ب خوردن کسش همزمان اومدم با یه وسیله پلاستیکی لیز که جلد کرم آرایشی بود و نصف حجم کیرم بود اروم اروم فرو کردم توکونش وگذاشتم بمونه وقتی درآوردم دوباره خواستم فرو کنم دیدم راحت رفت و اصلا خودشو جمع کرد فهمیدم قرصه تاثیرشو داشته چشماش خمار خمار انگشتامو وازلین زدم رو ب پایین درازش کردم و همزمان لاله گوش و گردنشو خوردم با یک انگشتم شروع کردم به مالیدن سوراخ کونش و یه بند و دخل میکردم و دوباره خارج هیچی نمیگفت یک انگشتش کردم دوتا چیزی نگفت انقدر گوشش حساس بود که میگفت توروخدا گوشمو نخور منم انگشتامو گذاشته بودم دم سوراخ کونش میگفتم اگ میخوای نخورم انگشتام ببر داخل اونم تا ته فشار. میداد و دوتا انگشتم تا بیخ تو کونش بودن می گفتم فشار بده دستم ثابت بود اونم فقط باسنو به انگشتام فشار میداد یه انگشت دیگه بهش اضافه کردم و باز گوششو خوردم سه انگشت براش سخت بود میگفت دردم میاد منم میگفتم یا گوشت یا انگشتم رو فشار بده انقدر حشری شد که سه انگشتش کردم چهار تا اون فقط باسنشو ب بالا فشار میداد دیدم یه حلقه نازک و سفت داره انگشتم رو فشار میده منم انگشتم رو از هم باز میکردم حس کردم حلقه کونش کمتر انگشتم رو فشار میده .گوششو ک ول میکردم میگفت دستتو در بیار نگو خوشش اومده منم می مکیدم گوششو و اونم همش فشار میداد و با یه دستش کیرمو گرفته بود و با آب غلیظ دنش کیرمو میمالوند.اروم در گوشش گفتم کونت باز شده اونم تو اوج خماری گفت کیرتو میخوام بزار توش. گفتم خودت کنترلش کن من کاری ندارم کن فک کن یه دختر 65 کیلویی 22 ساله با باسن گرد و سفیدش زیرم بی حس شده بود جز کیر هیچی نمیخواست کمه خودمو ازش فاصله دادم ته کیرمو گرفت و سر کیرکلفتمو مالید به کس خیسش کمه مالوند و اورد بالاتر گذاشت جلو سوراخ کونش. چرب و لیز و داغ بود .من اون لحظه باز لاله گوششو با لبام لمس کردم و شروع کردم به مکیدن لاله گوشش و اونم کیرمو گذاشته بود جلو سوراخ کونش گفت کمه نخور گوشمو من بی توجه بود گفتم اگ میخای نخورمش کیرمو بکن تو کونت اونم سر کیرمو گذاشت دم سوراخ کونش و اروم اروم فشار میداد یه لحظه گرمای عجیبی رو سر کیرم حس کردم هر بار که گوششو میک میزدم اون محکم تر فشار میداد تا این دیدم کیرم تا ته تو کونشه…حس عجیبی بود دیدم کمه درد داره . باز ادامه دادم گوش وسینه هاش لمس میکردم دیدم کم کم حلقه کونش سست شد و اروم سرشو بالا آورد و گفت امیرجان بزن منم رفتو برگشت هامو بیشتر کردم تا دیدم رفت حالت بغل و دستمو گذاشت رو نوک سینه هاش وگفت نوکشونو بمال …منم همزمان ک میمالیدم کیرمو کامل از سوراخش خارج میکردم و داخل طوری که سوراخش بسته و باز میشد هر بار که کیرمو در میاوردم اون خودش میکرد تو کونش انگار دوست داشت سوراخش پر باشه بعد چند تا رفتو برگشت ازم خواست که عمیق بزنم اما اروم دیدم خودشو چسبوند به بدنم و از نبض سوراخ کونش رو کیرم فهمیدم خانومی ارضا شده بعد منم ابمو خالی کردم تو کونش …روز بعدش اومد پیشم و گفت که خیلی بعدش اذیت شده و دیگه نذاشت باهاش انال کنم هنوزم خاطره اون از ذهنم پاک نمیشه.
نوشته: Amir 72ilam
#انال
اسمم امیره 34 سال.دوس دخترم 26 الان خاطه مال سال1402 یه دوس دختر داشتم قرار شد که بهم کون بده اولین بارش بود منم کیرم کلفت هرکاری کردیم تو نمیرفت حتی با انگشتم اذیت میشد اون شب گذشت و ما فقط از جلو کردیم شنیده بودم که قرص ترامادول باعث حس تاخیری و ضد درد داره یه شب که قرار بود باز انال رو امتحان کنیم خودم نصف قرصو خوردم و نصفشو هم به اسم قرص شل کننده عضله به اون دادم دیدم یه جورای حس تمرکز دارم جز پارتنرم و حال کردن باهاش هیچی تو ذهنم نبود اونم طوری بود که گیر داده بود به لبام همش لب می گرفت و زبونشو میچرخوند تو دهنم میگفت لبات امشب خوشمزن همش کیرمو از رو شلوارک با انگشتاش ور میرفت و رفت سراغ کیرم نزدیک 20 دقیقه با لبش و زبونش با کیرم ور رفت بزاقش زیاد بود و انگار امشب تنها شبیه که کیر گیرش اومده اب دهنشو می ریخت رو کیرم و دوباره با لباش جم میکرد میخوردش دوساعتی عشق بازی کردیم یادمه فقط دو سه بار رژ لب و گونه زد تا این که بعد کلی نوازش شروع کردم ب خوردن کسش همزمان اومدم با یه وسیله پلاستیکی لیز که جلد کرم آرایشی بود و نصف حجم کیرم بود اروم اروم فرو کردم توکونش وگذاشتم بمونه وقتی درآوردم دوباره خواستم فرو کنم دیدم راحت رفت و اصلا خودشو جمع کرد فهمیدم قرصه تاثیرشو داشته چشماش خمار خمار انگشتامو وازلین زدم رو ب پایین درازش کردم و همزمان لاله گوش و گردنشو خوردم با یک انگشتم شروع کردم به مالیدن سوراخ کونش و یه بند و دخل میکردم و دوباره خارج هیچی نمیگفت یک انگشتش کردم دوتا چیزی نگفت انقدر گوشش حساس بود که میگفت توروخدا گوشمو نخور منم انگشتامو گذاشته بودم دم سوراخ کونش میگفتم اگ میخوای نخورم انگشتام ببر داخل اونم تا ته فشار. میداد و دوتا انگشتم تا بیخ تو کونش بودن می گفتم فشار بده دستم ثابت بود اونم فقط باسنو به انگشتام فشار میداد یه انگشت دیگه بهش اضافه کردم و باز گوششو خوردم سه انگشت براش سخت بود میگفت دردم میاد منم میگفتم یا گوشت یا انگشتم رو فشار بده انقدر حشری شد که سه انگشتش کردم چهار تا اون فقط باسنشو ب بالا فشار میداد دیدم یه حلقه نازک و سفت داره انگشتم رو فشار میده منم انگشتم رو از هم باز میکردم حس کردم حلقه کونش کمتر انگشتم رو فشار میده .گوششو ک ول میکردم میگفت دستتو در بیار نگو خوشش اومده منم می مکیدم گوششو و اونم همش فشار میداد و با یه دستش کیرمو گرفته بود و با آب غلیظ دنش کیرمو میمالوند.اروم در گوشش گفتم کونت باز شده اونم تو اوج خماری گفت کیرتو میخوام بزار توش. گفتم خودت کنترلش کن من کاری ندارم کن فک کن یه دختر 65 کیلویی 22 ساله با باسن گرد و سفیدش زیرم بی حس شده بود جز کیر هیچی نمیخواست کمه خودمو ازش فاصله دادم ته کیرمو گرفت و سر کیرکلفتمو مالید به کس خیسش کمه مالوند و اورد بالاتر گذاشت جلو سوراخ کونش. چرب و لیز و داغ بود .من اون لحظه باز لاله گوششو با لبام لمس کردم و شروع کردم به مکیدن لاله گوشش و اونم کیرمو گذاشته بود جلو سوراخ کونش گفت کمه نخور گوشمو من بی توجه بود گفتم اگ میخای نخورمش کیرمو بکن تو کونت اونم سر کیرمو گذاشت دم سوراخ کونش و اروم اروم فشار میداد یه لحظه گرمای عجیبی رو سر کیرم حس کردم هر بار که گوششو میک میزدم اون محکم تر فشار میداد تا این دیدم کیرم تا ته تو کونشه…حس عجیبی بود دیدم کمه درد داره . باز ادامه دادم گوش وسینه هاش لمس میکردم دیدم کم کم حلقه کونش سست شد و اروم سرشو بالا آورد و گفت امیرجان بزن منم رفتو برگشت هامو بیشتر کردم تا دیدم رفت حالت بغل و دستمو گذاشت رو نوک سینه هاش وگفت نوکشونو بمال …منم همزمان ک میمالیدم کیرمو کامل از سوراخش خارج میکردم و داخل طوری که سوراخش بسته و باز میشد هر بار که کیرمو در میاوردم اون خودش میکرد تو کونش انگار دوست داشت سوراخش پر باشه بعد چند تا رفتو برگشت ازم خواست که عمیق بزنم اما اروم دیدم خودشو چسبوند به بدنم و از نبض سوراخ کونش رو کیرم فهمیدم خانومی ارضا شده بعد منم ابمو خالی کردم تو کونش …روز بعدش اومد پیشم و گفت که خیلی بعدش اذیت شده و دیگه نذاشت باهاش انال کنم هنوزم خاطره اون از ذهنم پاک نمیشه.
نوشته: Amir 72ilam
❤3👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شعر هفتاد پند
#طنز #شعر
دختری دلبر و بلا بکنید پسری تکپر و اوا بکنید چیز زنگارخورده تان عشق است کم به این طفلکی جفا بکنید مثل کبریتِ بی خطر شده است تن لش ها، از او حیا بکنید هوس جنگ تن به تن دارید؟ بیرق عشق را هوا بکنید عقل یک مرد توی شرت وی است عقل خود را عملگرا بکنید شیخ گوید که چیز ما شر است تا توانید شر به پا بکنید در نماز دراز انسان ساز به امام تن اقتدا بکنید چیز آدم همیشه پیروز است جنگ بی فایده چرا بکنید قصه های فشار قبر الکی است کم خیالات نابجا بکنید تا به کی در هوای باغ بهشت مثل خل ها خداخدا بکنید عرعر خر به آسمان نرسد پس چرا این همه دعا بکنید سوی ریش و سبیل هر آخوند گوز جانانه ای رها بکنید پای خود را درست تا زانو توی حلقوم شیخنا بکنید بوی حلوای شیخ می آید فکر یک آش پشت پا بکنید بر سر گور جن غار حرا کلبۀ عشق را بنا بکنید حوری نسیۀ بهشتی را پای نقدینه ای فدا بکنید داف زیبای باوفایی را توی یک جای باصفا بکنید هرکجا جعبۀ هلو دیدید بهترین را شما سوا بکنید دختران را یکی یکی بکنید بیوه ها را دو تا دو تا بکنید بیوه ها و زنان شوهردار هر دو خوب اند، هر دو را بکنید با دو خواهر اگر رفیق شدید هر یکی را جدا جدا بکنید دوست، همسایه، عابر گذری هم غریبه، هم آشنا بکنید دوست دختر به دوست قرض دهید یار را کاروانسرا بکنید خواجۀ لامکان اگر هستید یار را توی سینما بکنید با خرید هزارها کاندوم خویشتن را به کل گدا بکنید جیبتان چون سر لنین خالی است؟ فکر یک یار بورژوا بکنید کمر بیل خورده تان ریده؟ با دوپینگ ویاگرا بکنید عسل خامه دار باکره را اول صبح و ناشتا بکنید در کاخ هوس پلمب شده؟ یا علی، با کلنگ وا بکنید هر طرف بنگرید وجه خداست از جلو یا که از قفا بکنید دل دلدارتان همین که گرفت توی آن دول دلگشا بکنید هات داگ تنوری خود را نذر دافی خوش اشتها بکنید کودک ماهروی کنعان را توی یک چاه کله پا بکنید سوی سوراخ مار ول بدهید توی تونل تراموا بکنید مثل آخوندهای عصر اتم عنتری راهی فضا بکنید گنج نابرده رنج می خواهید؟ فکر عمامه و عبا بکنید صیغۀ جفت و تاق می خواهید؟ شیخ و ملا شوید تا بکنید جنده یک خواهر مکرمه است دو سه تا اَل که توش جا بکنید خواهران نماز شب خوان را سر هر سجده سجده گا بکنید زن نگیرید یا همان اول فکر یک معدن طلا بکنید ادعا کون بچه را جر داد پس شما کم تر ادعا بکنید آی زن ها، دِ یالا بدهید آی مردان، دِ یالا بکنید عاشقی از دو حال بیرون نیست حال را یا دهید یا بکنید زندگی یک دم است، این دم را صرف فعل بگابگا بکنید از دم صبح ابتدای بلوغ تا ته شام انتها بکنید آبرو را به باد معده دهید آشکارا و در خفا بکنید کان کون اند کوچه های شما همه را دست بر قضا بکنید با پسرها لواط مثل نبات با زنان چون عسل زنا بکنید بره ای رام می شود هر ببر اگرش چار دست و پا بکنید بهتر از شاملو شدن خواهید؟ فکر یک گله آیدا بکنید دختران سپیدگو را با دختران غزلسرا بکنید غسل در جام عشق می خواهید؟ توی آب زنی شنا بکنید خویشتن را به ایدز، درد یلان مردومردانه مبتلا بکنید عاشق از حکم عقل مستثناست کم دو دو تا چهار تا بکنید به فقط یک زن اکتفا نکنید خانه تان را حرمسرا بکنید همۀ تخم مرغ هاتان را داخل یک سبد چرا بکنید؟ خواهر دوست خواهر ما نیست صبر دارید، ای بسا بکنید شوق یعقوب و صبر ایوب است که بدان باید اتکا بکنید کردنی را نکرده ول کردید؟ هرچه ناکرده را قضا بکنید داف ترشیدۀ حریصی را بعد تاریخ انقضا بکنید درد عشقی کشیده او که مپرس درد بدبخت را دوا بکنید پیرزن ها به لطف محتاج اند عمل خیر بی ریا بکنید کار و تفریح را یکی کرده زن همکار خویش را بکنید هم بتول و سکینه و صغری هم پریسا و پانته آ بکنید ساختار است اسم و رسم زنان کله را توی محتوا بکنید به همه قول ازدواج دهید و به این قول خود وفا بکنید فمینیست دوآتشه بشوید تا به این حقه کارها بکنید جلق را از قلم نیندازید اندکی هم تکی صفا بکنید گرچه یک دست بی صداست، ولی کار را به که بی صدا بکنید پند آخر: هنوز یک پسرم من نکردم، ولی شما بکنید نوشته: فرهاد
#طنز #شعر
دختری دلبر و بلا بکنید پسری تکپر و اوا بکنید چیز زنگارخورده تان عشق است کم به این طفلکی جفا بکنید مثل کبریتِ بی خطر شده است تن لش ها، از او حیا بکنید هوس جنگ تن به تن دارید؟ بیرق عشق را هوا بکنید عقل یک مرد توی شرت وی است عقل خود را عملگرا بکنید شیخ گوید که چیز ما شر است تا توانید شر به پا بکنید در نماز دراز انسان ساز به امام تن اقتدا بکنید چیز آدم همیشه پیروز است جنگ بی فایده چرا بکنید قصه های فشار قبر الکی است کم خیالات نابجا بکنید تا به کی در هوای باغ بهشت مثل خل ها خداخدا بکنید عرعر خر به آسمان نرسد پس چرا این همه دعا بکنید سوی ریش و سبیل هر آخوند گوز جانانه ای رها بکنید پای خود را درست تا زانو توی حلقوم شیخنا بکنید بوی حلوای شیخ می آید فکر یک آش پشت پا بکنید بر سر گور جن غار حرا کلبۀ عشق را بنا بکنید حوری نسیۀ بهشتی را پای نقدینه ای فدا بکنید داف زیبای باوفایی را توی یک جای باصفا بکنید هرکجا جعبۀ هلو دیدید بهترین را شما سوا بکنید دختران را یکی یکی بکنید بیوه ها را دو تا دو تا بکنید بیوه ها و زنان شوهردار هر دو خوب اند، هر دو را بکنید با دو خواهر اگر رفیق شدید هر یکی را جدا جدا بکنید دوست، همسایه، عابر گذری هم غریبه، هم آشنا بکنید دوست دختر به دوست قرض دهید یار را کاروانسرا بکنید خواجۀ لامکان اگر هستید یار را توی سینما بکنید با خرید هزارها کاندوم خویشتن را به کل گدا بکنید جیبتان چون سر لنین خالی است؟ فکر یک یار بورژوا بکنید کمر بیل خورده تان ریده؟ با دوپینگ ویاگرا بکنید عسل خامه دار باکره را اول صبح و ناشتا بکنید در کاخ هوس پلمب شده؟ یا علی، با کلنگ وا بکنید هر طرف بنگرید وجه خداست از جلو یا که از قفا بکنید دل دلدارتان همین که گرفت توی آن دول دلگشا بکنید هات داگ تنوری خود را نذر دافی خوش اشتها بکنید کودک ماهروی کنعان را توی یک چاه کله پا بکنید سوی سوراخ مار ول بدهید توی تونل تراموا بکنید مثل آخوندهای عصر اتم عنتری راهی فضا بکنید گنج نابرده رنج می خواهید؟ فکر عمامه و عبا بکنید صیغۀ جفت و تاق می خواهید؟ شیخ و ملا شوید تا بکنید جنده یک خواهر مکرمه است دو سه تا اَل که توش جا بکنید خواهران نماز شب خوان را سر هر سجده سجده گا بکنید زن نگیرید یا همان اول فکر یک معدن طلا بکنید ادعا کون بچه را جر داد پس شما کم تر ادعا بکنید آی زن ها، دِ یالا بدهید آی مردان، دِ یالا بکنید عاشقی از دو حال بیرون نیست حال را یا دهید یا بکنید زندگی یک دم است، این دم را صرف فعل بگابگا بکنید از دم صبح ابتدای بلوغ تا ته شام انتها بکنید آبرو را به باد معده دهید آشکارا و در خفا بکنید کان کون اند کوچه های شما همه را دست بر قضا بکنید با پسرها لواط مثل نبات با زنان چون عسل زنا بکنید بره ای رام می شود هر ببر اگرش چار دست و پا بکنید بهتر از شاملو شدن خواهید؟ فکر یک گله آیدا بکنید دختران سپیدگو را با دختران غزلسرا بکنید غسل در جام عشق می خواهید؟ توی آب زنی شنا بکنید خویشتن را به ایدز، درد یلان مردومردانه مبتلا بکنید عاشق از حکم عقل مستثناست کم دو دو تا چهار تا بکنید به فقط یک زن اکتفا نکنید خانه تان را حرمسرا بکنید همۀ تخم مرغ هاتان را داخل یک سبد چرا بکنید؟ خواهر دوست خواهر ما نیست صبر دارید، ای بسا بکنید شوق یعقوب و صبر ایوب است که بدان باید اتکا بکنید کردنی را نکرده ول کردید؟ هرچه ناکرده را قضا بکنید داف ترشیدۀ حریصی را بعد تاریخ انقضا بکنید درد عشقی کشیده او که مپرس درد بدبخت را دوا بکنید پیرزن ها به لطف محتاج اند عمل خیر بی ریا بکنید کار و تفریح را یکی کرده زن همکار خویش را بکنید هم بتول و سکینه و صغری هم پریسا و پانته آ بکنید ساختار است اسم و رسم زنان کله را توی محتوا بکنید به همه قول ازدواج دهید و به این قول خود وفا بکنید فمینیست دوآتشه بشوید تا به این حقه کارها بکنید جلق را از قلم نیندازید اندکی هم تکی صفا بکنید گرچه یک دست بی صداست، ولی کار را به که بی صدا بکنید پند آخر: هنوز یک پسرم من نکردم، ولی شما بکنید نوشته: فرهاد
❤5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بازگشت به ریشه ها
#گی #دوست_دختر #بیغیرتی
سلام به همگی من سامانم. ممکنه منو از داستانای قبلی که اینجا نوشتم بشناسید. اگر نه، یه پسر ۲۷ ساله کاملا معمولی با قد ۱۷۴ و وزن ۶۸ (تقریبا لاغر) که ممکنه هر روز توی مترو ببینید و روحتونم خبر نداشته باشه که چه افکار پلیدی تو سرش داره. قبلا براتون تعریف کردم که چجوری تو دوران دبیرستان همکلاسیم منو باز کرد و بدتر چه اتفاقاتی برام افتاد. تو این داستان ادامه ماجرا رو براتون تعریف میکنم. بعد از پایان مدرسه و تو دوران دانشگاه تلاش کردم از افکار گی بیام بیرون و برای خودم دوست دختر پیدا کنم. شاید که اینجوری فکر دادن از سرم بیفته. و خب تا مدتی جواب داد. البته مدت خیلی کوتاهی… [تا اینکه توسط یه همکلاسی سابق گاییده شدم ] اولین دوست دخترم اسمش سپیده بود. قد بسیار بلند (۱۷۳ - تقریبا هم قد خودم) صورت خیلی خوشگل، موهای بلند، کون بسیار بزرگ و در کل اندام خیلی جذاب که کاملا جلب توجه میکرد … در واقع هر چیزی که میتونستم آرزو کنم رو داشت. اصلا برام سوال بود با این همه جذابیت چرا باید با من دوست بشه؟! البته اگرچه من پسر خیلی جذابی نبودم اما درسم خوب بود و کاملا ساپورتیو بودم. شاید همین چیزا جذبش کرده بود. تنها مشکلمون این بود که سکس نداشتیم :) یعنی هر روز اون حجم کون رو میدیدم، اون ممه های جذاب رو میدیدم اما خبری از سکس نبود! منم بچه بودم و کارنابلد. تا حالا هر تجربه ای از سکس داشتم این بوده که ببرن ترتیبمو بدن! هیچوقت در نقش فاعل نبودم که بلد باشم چیکار باید بکنم. خیلی هنر میکردم با هزار زور و زحمت و خواهش میتونستم ازش لب بگیرم. اونم نه همیشه. گااااهی. مدام با خودم در کشاکش بودم و میل جنسیم روز به روز بیشتر میشد. از طرفی خبری از ارضا شدن نبود. در این بین پسری به اسم آرش هم بود که منو گاییده بود و چون از رفتارش خوشم نیومده بود بهش کم محلی میکردم. از قبل برای خوندن داستانا توی این سایت عضو شده بودم. عموما هم داستانا رو دنبال میکردم و کاری به بخشای دیگه نداشتم که یه روز توجهم به بخش دوستیابی گی جلب شد. انگار آتش زیر خاکستری روشن شده بود. مدت ها از رابطم با آرش میگذشت و دوست دخترم هم هیچ جوره راضی نمیشد باهام سکس کنه. خیلی احساس تنهایی میکردم. رفتم توی سایت و برای اولین بار خواستم که فاعل باشم. خب مگه من چیم از فاعلا کمتر بود؟ با چند نفر هم لینک شدم و حتی کار به عکس و آیدی هم رسید. ولی تهش یا اونا استقبال نمیکردن یا مکان نداشتیم و خلاصه به یه دلیلی کنسل میشد. این شد که گفتم شانسمو به عنوان مفعول و بات هم امتحان کنم. در کمال تعجب حجم پیاما خیلی بیشتر بود و کیس های خیلی بهتری بهم پیشنهاد دادن!! یکیشون اسمش پرهام بود. اون موقع ۲۵ سالش بود و برای من که ۲۱ ساله بودم جذابیت داشت. نسبتا وضع مالی خوبی داشتن و خونشون توی یوسف آباد بود. خودش یه رشته مهندسی خونده بود و داشت کار میکرد و مثل همه ما تو این سالها نیم نگاهی هم به مهاجرت داشت. از همون ابتدا جذبش شدم. رفتار مودبانه و قیافه جذاب و هیکل سکسیش کافی بود تا مخم زده شه. رابطمون اینطوری شده بود که من دائما از خودم و کونم عکس میفرستادم و اونم با عکسای من ارضا میشد. برام جذاب بود که یه پسر با دیدن کون من داره ارضا میشه. از طرفی سپیده روحشم خبر نداشت که دوست پسر عزیزش داره به چه راهی کشیده میشه… یه روز دیگه طاقت نیاوردم. بهش گفتم پرهام تو نمیخوای کاری بکنی؟ گفت چیکار؟ گفتم مثلا کیرتو بکنی تو کون من؟؟ گفت اوهو! کون پسر! (عادت داشت کون پسر صدام کنه و منم خوشم میومد) چی شده به خارش افتادی؟؟ گفتم خب آخه تا کی اینجوری باشه رابطمون؟ گفت سامان عزیزم تو که میدونی من مکان ندارم. چیکار کنیم؟ اینجا بود که من دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و گفتم خب ماشین که داری! گفت تو ماشین؟! عقلتو از دست دادی؟! حالا باید تلاش میکردم یه جوری که بهم شک نکنه بگم خطری نداره. چون دوست نداشتم بدونه که قبلا تو ماشین چه ساک هایی که نزدم! در نهایت راضیش کردم و قرار شد یه جای خلوت پیدا کنیم. روز موعود فرا رسید. باورم نمیشد. بالاخره میتونستم کیرشو از نزدیک ببینم! بالاخره سکس! ادامه داستان رو بزودی براتون مینویسم. دوستون دارم و ممنونم که کامنت می گذارید. نوشته: Samii_1999
#گی #دوست_دختر #بیغیرتی
سلام به همگی من سامانم. ممکنه منو از داستانای قبلی که اینجا نوشتم بشناسید. اگر نه، یه پسر ۲۷ ساله کاملا معمولی با قد ۱۷۴ و وزن ۶۸ (تقریبا لاغر) که ممکنه هر روز توی مترو ببینید و روحتونم خبر نداشته باشه که چه افکار پلیدی تو سرش داره. قبلا براتون تعریف کردم که چجوری تو دوران دبیرستان همکلاسیم منو باز کرد و بدتر چه اتفاقاتی برام افتاد. تو این داستان ادامه ماجرا رو براتون تعریف میکنم. بعد از پایان مدرسه و تو دوران دانشگاه تلاش کردم از افکار گی بیام بیرون و برای خودم دوست دختر پیدا کنم. شاید که اینجوری فکر دادن از سرم بیفته. و خب تا مدتی جواب داد. البته مدت خیلی کوتاهی… [تا اینکه توسط یه همکلاسی سابق گاییده شدم ] اولین دوست دخترم اسمش سپیده بود. قد بسیار بلند (۱۷۳ - تقریبا هم قد خودم) صورت خیلی خوشگل، موهای بلند، کون بسیار بزرگ و در کل اندام خیلی جذاب که کاملا جلب توجه میکرد … در واقع هر چیزی که میتونستم آرزو کنم رو داشت. اصلا برام سوال بود با این همه جذابیت چرا باید با من دوست بشه؟! البته اگرچه من پسر خیلی جذابی نبودم اما درسم خوب بود و کاملا ساپورتیو بودم. شاید همین چیزا جذبش کرده بود. تنها مشکلمون این بود که سکس نداشتیم :) یعنی هر روز اون حجم کون رو میدیدم، اون ممه های جذاب رو میدیدم اما خبری از سکس نبود! منم بچه بودم و کارنابلد. تا حالا هر تجربه ای از سکس داشتم این بوده که ببرن ترتیبمو بدن! هیچوقت در نقش فاعل نبودم که بلد باشم چیکار باید بکنم. خیلی هنر میکردم با هزار زور و زحمت و خواهش میتونستم ازش لب بگیرم. اونم نه همیشه. گااااهی. مدام با خودم در کشاکش بودم و میل جنسیم روز به روز بیشتر میشد. از طرفی خبری از ارضا شدن نبود. در این بین پسری به اسم آرش هم بود که منو گاییده بود و چون از رفتارش خوشم نیومده بود بهش کم محلی میکردم. از قبل برای خوندن داستانا توی این سایت عضو شده بودم. عموما هم داستانا رو دنبال میکردم و کاری به بخشای دیگه نداشتم که یه روز توجهم به بخش دوستیابی گی جلب شد. انگار آتش زیر خاکستری روشن شده بود. مدت ها از رابطم با آرش میگذشت و دوست دخترم هم هیچ جوره راضی نمیشد باهام سکس کنه. خیلی احساس تنهایی میکردم. رفتم توی سایت و برای اولین بار خواستم که فاعل باشم. خب مگه من چیم از فاعلا کمتر بود؟ با چند نفر هم لینک شدم و حتی کار به عکس و آیدی هم رسید. ولی تهش یا اونا استقبال نمیکردن یا مکان نداشتیم و خلاصه به یه دلیلی کنسل میشد. این شد که گفتم شانسمو به عنوان مفعول و بات هم امتحان کنم. در کمال تعجب حجم پیاما خیلی بیشتر بود و کیس های خیلی بهتری بهم پیشنهاد دادن!! یکیشون اسمش پرهام بود. اون موقع ۲۵ سالش بود و برای من که ۲۱ ساله بودم جذابیت داشت. نسبتا وضع مالی خوبی داشتن و خونشون توی یوسف آباد بود. خودش یه رشته مهندسی خونده بود و داشت کار میکرد و مثل همه ما تو این سالها نیم نگاهی هم به مهاجرت داشت. از همون ابتدا جذبش شدم. رفتار مودبانه و قیافه جذاب و هیکل سکسیش کافی بود تا مخم زده شه. رابطمون اینطوری شده بود که من دائما از خودم و کونم عکس میفرستادم و اونم با عکسای من ارضا میشد. برام جذاب بود که یه پسر با دیدن کون من داره ارضا میشه. از طرفی سپیده روحشم خبر نداشت که دوست پسر عزیزش داره به چه راهی کشیده میشه… یه روز دیگه طاقت نیاوردم. بهش گفتم پرهام تو نمیخوای کاری بکنی؟ گفت چیکار؟ گفتم مثلا کیرتو بکنی تو کون من؟؟ گفت اوهو! کون پسر! (عادت داشت کون پسر صدام کنه و منم خوشم میومد) چی شده به خارش افتادی؟؟ گفتم خب آخه تا کی اینجوری باشه رابطمون؟ گفت سامان عزیزم تو که میدونی من مکان ندارم. چیکار کنیم؟ اینجا بود که من دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و گفتم خب ماشین که داری! گفت تو ماشین؟! عقلتو از دست دادی؟! حالا باید تلاش میکردم یه جوری که بهم شک نکنه بگم خطری نداره. چون دوست نداشتم بدونه که قبلا تو ماشین چه ساک هایی که نزدم! در نهایت راضیش کردم و قرار شد یه جای خلوت پیدا کنیم. روز موعود فرا رسید. باورم نمیشد. بالاخره میتونستم کیرشو از نزدیک ببینم! بالاخره سکس! ادامه داستان رو بزودی براتون مینویسم. دوستون دارم و ممنونم که کامنت می گذارید. نوشته: Samii_1999
❤8👎2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بازی شهوت
#بیغیرتی
فصل ۱: دعوت به تاریکی محسن، مرد ۳۸ سالهای با قد متوسط، اندام ورزیده و چشمانی نافذ، همیشه عاشق کنترل و هیجان بود. او تاجر موفقی بود که در ظاهر زندگی آرامی با همسرش داشت، اما در عمق وجودش، تمایل شدیدی به تماشا کردن و به اشتراک گذاشتن لذتهای ممنوعه پنهان شده بود. شقایق، همسر ۳۲ سالهاش، زنی بود با اندامی که هر مردی را وسوسه میکرد: قد ۱۷۰، سینههای بزرگ و سفت (۳۲۰ سیسی)، کمر باریک، کون گرد و پوست صاف و روشن. او در ابتدا زنی متعارف و کمی محافظهکار به نظر میرسید، اما بعد از چند سال زندگی مشترک با محسن، لایههای پنهان هوس و آزادیخواهیاش به تدریج آشکار شده بود. شقایق عاشق این بود که مرکز توجه باشد، عاشق این بود که دیده شود و تحسین شود — حتی اگر به قیمت عبور از خطوط قرمز باشد. آن شب، هر چهار نفر در آپارتمان لوکس محسن و شقایق جمع شده بودند. علی، دوست صمیمی محسن، مرد ۳۶ سالهای ورزشکار با اندام تنومند و کیر نسبتاً بزرگ، اما در زندگی زناشوییاش با مائده، همیشه احساس کمبود هیجان میکرد. مائده، ۳۲ ساله، زنی جذاب با سینههای متوسط، کون خوشفرم و چهرهای معصوم، هنوز در ظاهر زن وفادار و سنتی به نظر میرسید، اما کنجکاویهای پنهانش اخیراً توسط شقایق برانگیخته شده بود. هر چهار نفر دور میز نشسته بودند و مشروب میخوردند. محسن گوشیاش را روی میز گذاشت و پیام ناشناس را نشان داد: «به کسانی که از لذتهای معمولی خسته شدهاند: بازی شهوت آغاز شده. جایزه نهایی: آزادی مطلق + ثروت. فقط زوجهای خاص. فردا شب، ساعت ۱۰، آدرس زیر.» شقایق با چشمانی برقزده به محسن نگاه کرد. لبهایش را لیس زد و گفت: «من میخوام برم… حس میکنم این همون چیزیه که مدتهاست دنبالش بودم.» پایان فصل ۱ فصل ۲: ورود به بازی ویلای بزرگ در دل جنگلهای شمال، مثل قلعهای تاریک و وسوسهانگیز بود. یک ساختمان مدرن سهطبقه با دیوارهای شیشهای بزرگ، نورپردازی مخفی آبیرنگ و محوطهای بزرگ که با فانوسهای مدرن تزئین شده بود. وقتی ماشین جلوی در اصلی ایستاد، دو نگهبان با لباسهای مشکی و ماسکهای فلزی بدون هیچ حرفی در را باز کردند. داخل ویلا، هوای گرم و معطر به sandalwood و vanilla به مشام میرسید. لابی بزرگ با کف مرمر مشکی، مبلهای چرم قرمز و لوسترهای کریستالی مدرن بود. روی دیوارها عکسهای بزرگ هنری از بدنهای برهنه در حال لذت (بدون نشان دادن صورت) آویزان بود — عکسهایی که هم هنری بودند و هم به شدت اروتیک. آنها را به طبقه دوم بردند. هر زوج یک سوئیت خصوصی داشت. اتاق محسن و شقایق: اتاق بسیار بزرگ و لوکس بود. تخت king-size با ملحفههای ساتن مشکی در مرکز قرار داشت. بالای تخت، آینه بزرگ سقفی نصب شده بود که هر حرکتی را نشان میداد. دیوار روبهروی تخت یک مانیتور ۸۵ اینچی بزرگ بود که currently تصاویر زنده از دوربینهای مخفی دیگر اتاقها پخش میشد — زوجهایی که در حال بوسیدن، لمس کردن یا حتی سکس آرام بودند. کمد لباس اتاق پر از لباسهای سکسی بود: ستهای توری، لاتکس، چرم، جورابشلواریهای مشبک، گارتری، ماسکهای چشم، toys مختلف (دیلدو، آنال پلاگ، ویبراتور، طناب، دستبند)، روغنهای ماساژ معطر و لوبریکانتهای طعمدار. حمام سوئیت هم مثل یک اسپا بود: جکوزی بزرگ، دوش بارانی، آینههای تمامقد و کمد پر از لوازم آرایش و عطر. شقایق روی تخت نشست، دستش را روی ملحفه ساتن کشید و با لبخند به محسن گفت: «اینجا… حس میکنم قراره خیلی چیزها عوض بشه.» پایان فصل ۲ ادامه دارد …
نوشته: شقایق
#بیغیرتی
فصل ۱: دعوت به تاریکی محسن، مرد ۳۸ سالهای با قد متوسط، اندام ورزیده و چشمانی نافذ، همیشه عاشق کنترل و هیجان بود. او تاجر موفقی بود که در ظاهر زندگی آرامی با همسرش داشت، اما در عمق وجودش، تمایل شدیدی به تماشا کردن و به اشتراک گذاشتن لذتهای ممنوعه پنهان شده بود. شقایق، همسر ۳۲ سالهاش، زنی بود با اندامی که هر مردی را وسوسه میکرد: قد ۱۷۰، سینههای بزرگ و سفت (۳۲۰ سیسی)، کمر باریک، کون گرد و پوست صاف و روشن. او در ابتدا زنی متعارف و کمی محافظهکار به نظر میرسید، اما بعد از چند سال زندگی مشترک با محسن، لایههای پنهان هوس و آزادیخواهیاش به تدریج آشکار شده بود. شقایق عاشق این بود که مرکز توجه باشد، عاشق این بود که دیده شود و تحسین شود — حتی اگر به قیمت عبور از خطوط قرمز باشد. آن شب، هر چهار نفر در آپارتمان لوکس محسن و شقایق جمع شده بودند. علی، دوست صمیمی محسن، مرد ۳۶ سالهای ورزشکار با اندام تنومند و کیر نسبتاً بزرگ، اما در زندگی زناشوییاش با مائده، همیشه احساس کمبود هیجان میکرد. مائده، ۳۲ ساله، زنی جذاب با سینههای متوسط، کون خوشفرم و چهرهای معصوم، هنوز در ظاهر زن وفادار و سنتی به نظر میرسید، اما کنجکاویهای پنهانش اخیراً توسط شقایق برانگیخته شده بود. هر چهار نفر دور میز نشسته بودند و مشروب میخوردند. محسن گوشیاش را روی میز گذاشت و پیام ناشناس را نشان داد: «به کسانی که از لذتهای معمولی خسته شدهاند: بازی شهوت آغاز شده. جایزه نهایی: آزادی مطلق + ثروت. فقط زوجهای خاص. فردا شب، ساعت ۱۰، آدرس زیر.» شقایق با چشمانی برقزده به محسن نگاه کرد. لبهایش را لیس زد و گفت: «من میخوام برم… حس میکنم این همون چیزیه که مدتهاست دنبالش بودم.» پایان فصل ۱ فصل ۲: ورود به بازی ویلای بزرگ در دل جنگلهای شمال، مثل قلعهای تاریک و وسوسهانگیز بود. یک ساختمان مدرن سهطبقه با دیوارهای شیشهای بزرگ، نورپردازی مخفی آبیرنگ و محوطهای بزرگ که با فانوسهای مدرن تزئین شده بود. وقتی ماشین جلوی در اصلی ایستاد، دو نگهبان با لباسهای مشکی و ماسکهای فلزی بدون هیچ حرفی در را باز کردند. داخل ویلا، هوای گرم و معطر به sandalwood و vanilla به مشام میرسید. لابی بزرگ با کف مرمر مشکی، مبلهای چرم قرمز و لوسترهای کریستالی مدرن بود. روی دیوارها عکسهای بزرگ هنری از بدنهای برهنه در حال لذت (بدون نشان دادن صورت) آویزان بود — عکسهایی که هم هنری بودند و هم به شدت اروتیک. آنها را به طبقه دوم بردند. هر زوج یک سوئیت خصوصی داشت. اتاق محسن و شقایق: اتاق بسیار بزرگ و لوکس بود. تخت king-size با ملحفههای ساتن مشکی در مرکز قرار داشت. بالای تخت، آینه بزرگ سقفی نصب شده بود که هر حرکتی را نشان میداد. دیوار روبهروی تخت یک مانیتور ۸۵ اینچی بزرگ بود که currently تصاویر زنده از دوربینهای مخفی دیگر اتاقها پخش میشد — زوجهایی که در حال بوسیدن، لمس کردن یا حتی سکس آرام بودند. کمد لباس اتاق پر از لباسهای سکسی بود: ستهای توری، لاتکس، چرم، جورابشلواریهای مشبک، گارتری، ماسکهای چشم، toys مختلف (دیلدو، آنال پلاگ، ویبراتور، طناب، دستبند)، روغنهای ماساژ معطر و لوبریکانتهای طعمدار. حمام سوئیت هم مثل یک اسپا بود: جکوزی بزرگ، دوش بارانی، آینههای تمامقد و کمد پر از لوازم آرایش و عطر. شقایق روی تخت نشست، دستش را روی ملحفه ساتن کشید و با لبخند به محسن گفت: «اینجا… حس میکنم قراره خیلی چیزها عوض بشه.» پایان فصل ۲ ادامه دارد …
نوشته: شقایق
❤7👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
لالیگا اسپانیا 🇪🇸 و پیشنهاد ما رومابت 4️⃣ 3️⃣ 2️⃣ 1️⃣
🇪🇸 #رئال_مادرید🆚 #رایووایکانو 🇪🇸
👈 رومابت دنیای آفر ها و بونوس های ورزشی و کازینویی میباشد ✅
با شرطبندی روی مسابقات 2.500.000.000 تومانی رومابت شوید💵
💎 همین حالا وارد حساب کاربری شوید و شرط مورد نظر خود را ثبت کنید 👇
👑 https://RomaBet.Tech
✅ کانال تلگرامی #رومابت 👇
r21
🔵 @RomaBet_official
با شرطبندی روی مسابقات 2.500.000.000 تومانی رومابت شوید
r21
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤1
فوت جابه پسرونه
#گی #فوت_جاب
من پارسا هستم این داستان برمیگرده به زمانی که کلاس هفتم بودم من یه پسر سفید و نسبتا چاق بودم توی مدرسه دوستی به نام بهنام داشتم که همکلاسی من بود ما همیشه باهم بودیم توی حیاط ورزش و حتی با هم بیرون هم میرفتیم. حالا که با بهنام حسابی دوست بودم و با هم حسابی صمیمی بودیم همیشه میدیدم که زیادی به پا های من نگاه میکنه من هم زیاد توجه نمی کردم تا این که روزی از پا و فوت فتیش بحث شد و اون گفت که خیلی علاقه داره به پای و چیز هایی که به پا ربط دارن من هم کمی شک کردم که این علاقه روی من بیشتر از بقیه هست چون من همیشه پا های خوشگل و تمیز داشتم و بهنام رو به خودش جلب میکرد . یه روزی قرار شد که بچه های کلاس ما برن نمازخانه برای نماز رفتیم اونجا داشتم کفشامو که در میاوردم دیدم بهنام مثله دیونه ها به پاهام نگاه میکنه رفتیم تو بهنام پشت من واسه نماز وایساد من تعجب کردم که چرا رفت پشتم بعد که شروع کردیم به نماز وقتی که سجده کردیم حس کردم یکی داره پاهامو بو میکنه خیلی تعجب کردم برای بار دوم دیدم این بهنامه که سرخودشو چسبونده به پا هام نماز که تموم شد من رفتم پیشش گفتم چرا این کارو کردی گفت دسته خودم نیست وقتی پا ها تو میبینم دیوونه میشم منم هم جوابی پیدا نکردم بدم . زنگ آخر مدرسه که زده شد من داشتم میرفتم خونه که دیدم بهنام داره منو صدا میکنه برگشتم دیدم مگه میشه بیای خونه ی ما من گفتم باید با مامانم حرف بزنم رفتم از مدرسه به مامانم زنگ زدم اون هم اجازه داد با هم دیگه رفتیم خونشون اون توی راه گفت کسی توی خونه نیست و تنها هستیم . وقتی رسیدیم خونه و رفیتم داخل جلوی در که کفشامو در می آوردم دیدم داره نگاه میکنه گفت چقدر تو پا های خوشگلی داری منم گفتم خیلی دوست داری اون گفت اره میشه لیس بزنم منم قبول کردم و رفتیم توی اتاقش من روی تختش داراز کشیدم اون رفت اتاق خواب دیدم یدونه طناب و روغن بچه ویه جفت جوراب شیشه ای سفید اورده گفت تو راحت داراز بکش منم داشتم از هیجان سکته میکردم چون تا حالا کسی با من این جوری رفتار نکرده اون پا ها ودستامو بست به تخت وشروع کرد به بو کردن جوراب های سفیدم که نازک بودن و انگشتای پام ازش معلوم بود قشنگ حس میکردم هوای که میکشید بعد اون شروع کرد به لیس زدن جورابام وقتی لیس میزد منم قلقلکم میومد من بلند می خندیدم بعد دیدم داره جورابامو درمیاره و شلوارشو هم در اورده دیدم جورابای کشید روی کیرش وداره با جورابای من جق میزنه بعد دیدم داره پا هامو با روغن چرب میکنه بعدش شروع کرد به خوردن پاهام منم از شدت قلقلک وخنده خودمو خیس کردم اون داشت لای انگشتام زبون میکشید انگشتامو میک میزد و گاهی هم قلقلکم میدادی و فکر کنم ۱ ساعت این کارو تکرار کرد وبعداز یک ساعت داره پا هامو خشک میکنه و جوراب شیشه ای سفیدی که ماله مامانش بود رو میپوشونه برای من گفتم مخوای چیکار کنی گفت باید فوت جاب بزنی بعد کیرشو چسبودن به کفه پای نازم که با جوراب شیشه ای مادرش سکسی تر شده بود من ناچار شروع کردم به فوت جاب کیره داغشو حس میکردم که میخورد به کفه پام دیدم داره پاشنه یجوراب سوراخ میکنه تا کیرشو بده توی جوراب وقتی که کیرش اومد توی جوراب من خیلی قلقلکم اومن و داشتم بلند میخندیدم بعد از ۲ دقیقه زود ابش اومد و ریخت روی پا هایم انقدر ابش زیاد بود که کل پاهام خیس شد بعد اون کیرشو در اورد و دست وپا هامو باز کرد من هم رفتم پا هامو تمیز کنم وخودم تمیز کنم . بعد از این جریان ما ۳بار این کارو انجام دادیم ولی ساله بعد اون توی مدرسه ی ما نبود واز شهر ما رفته بودن .
نوشته: پارسا
#گی #فوت_جاب
من پارسا هستم این داستان برمیگرده به زمانی که کلاس هفتم بودم من یه پسر سفید و نسبتا چاق بودم توی مدرسه دوستی به نام بهنام داشتم که همکلاسی من بود ما همیشه باهم بودیم توی حیاط ورزش و حتی با هم بیرون هم میرفتیم. حالا که با بهنام حسابی دوست بودم و با هم حسابی صمیمی بودیم همیشه میدیدم که زیادی به پا های من نگاه میکنه من هم زیاد توجه نمی کردم تا این که روزی از پا و فوت فتیش بحث شد و اون گفت که خیلی علاقه داره به پای و چیز هایی که به پا ربط دارن من هم کمی شک کردم که این علاقه روی من بیشتر از بقیه هست چون من همیشه پا های خوشگل و تمیز داشتم و بهنام رو به خودش جلب میکرد . یه روزی قرار شد که بچه های کلاس ما برن نمازخانه برای نماز رفتیم اونجا داشتم کفشامو که در میاوردم دیدم بهنام مثله دیونه ها به پاهام نگاه میکنه رفتیم تو بهنام پشت من واسه نماز وایساد من تعجب کردم که چرا رفت پشتم بعد که شروع کردیم به نماز وقتی که سجده کردیم حس کردم یکی داره پاهامو بو میکنه خیلی تعجب کردم برای بار دوم دیدم این بهنامه که سرخودشو چسبونده به پا هام نماز که تموم شد من رفتم پیشش گفتم چرا این کارو کردی گفت دسته خودم نیست وقتی پا ها تو میبینم دیوونه میشم منم هم جوابی پیدا نکردم بدم . زنگ آخر مدرسه که زده شد من داشتم میرفتم خونه که دیدم بهنام داره منو صدا میکنه برگشتم دیدم مگه میشه بیای خونه ی ما من گفتم باید با مامانم حرف بزنم رفتم از مدرسه به مامانم زنگ زدم اون هم اجازه داد با هم دیگه رفتیم خونشون اون توی راه گفت کسی توی خونه نیست و تنها هستیم . وقتی رسیدیم خونه و رفیتم داخل جلوی در که کفشامو در می آوردم دیدم داره نگاه میکنه گفت چقدر تو پا های خوشگلی داری منم گفتم خیلی دوست داری اون گفت اره میشه لیس بزنم منم قبول کردم و رفتیم توی اتاقش من روی تختش داراز کشیدم اون رفت اتاق خواب دیدم یدونه طناب و روغن بچه ویه جفت جوراب شیشه ای سفید اورده گفت تو راحت داراز بکش منم داشتم از هیجان سکته میکردم چون تا حالا کسی با من این جوری رفتار نکرده اون پا ها ودستامو بست به تخت وشروع کرد به بو کردن جوراب های سفیدم که نازک بودن و انگشتای پام ازش معلوم بود قشنگ حس میکردم هوای که میکشید بعد اون شروع کرد به لیس زدن جورابام وقتی لیس میزد منم قلقلکم میومد من بلند می خندیدم بعد دیدم داره جورابامو درمیاره و شلوارشو هم در اورده دیدم جورابای کشید روی کیرش وداره با جورابای من جق میزنه بعد دیدم داره پا هامو با روغن چرب میکنه بعدش شروع کرد به خوردن پاهام منم از شدت قلقلک وخنده خودمو خیس کردم اون داشت لای انگشتام زبون میکشید انگشتامو میک میزد و گاهی هم قلقلکم میدادی و فکر کنم ۱ ساعت این کارو تکرار کرد وبعداز یک ساعت داره پا هامو خشک میکنه و جوراب شیشه ای سفیدی که ماله مامانش بود رو میپوشونه برای من گفتم مخوای چیکار کنی گفت باید فوت جاب بزنی بعد کیرشو چسبودن به کفه پای نازم که با جوراب شیشه ای مادرش سکسی تر شده بود من ناچار شروع کردم به فوت جاب کیره داغشو حس میکردم که میخورد به کفه پام دیدم داره پاشنه یجوراب سوراخ میکنه تا کیرشو بده توی جوراب وقتی که کیرش اومد توی جوراب من خیلی قلقلکم اومن و داشتم بلند میخندیدم بعد از ۲ دقیقه زود ابش اومد و ریخت روی پا هایم انقدر ابش زیاد بود که کل پاهام خیس شد بعد اون کیرشو در اورد و دست وپا هامو باز کرد من هم رفتم پا هامو تمیز کنم وخودم تمیز کنم . بعد از این جریان ما ۳بار این کارو انجام دادیم ولی ساله بعد اون توی مدرسه ی ما نبود واز شهر ما رفته بودن .
نوشته: پارسا
👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دوست دختر مجازی
#دوست_دختر
سلام دوستان میخوام یکی از شیرین ترین خاطرات سکسمو براتون بگم امیدوارم خوشتون بیاد کمی کاستی دیگه ببخشید بار اوله داستان مینویسم تقریبا اواخر سال قبل بود که تو تلگرام داخل یکی از گروها دختری نظرمو به خودش جلب کرد تصمیم گرفتم برم پی ویش و بهش درخواست بدم .خودمونو معرفی کردیم من امین از جنوب دختره هم که مریم باشه از تهران ،منطقه پرند،اقا خلاصه ما سره کار بودیم تقریبا یک ماهی بود خونه نرفته بودم به شدت حشری هر روز با دختره بیشترو بیشتر آشنا میشیم جوری که قرار بر این شد بعد اینکه از مرخصی رفتم شهرم اماده شم برم دیدنش ،حدود یک هفته ای مجازی گذاشت تا اینکه بالاخره رهسپار سفر شدیمو رفتیم تهران ،اواسط اسفند ماه بود هوا سرد ما یه سوییتی گرفته بودیم تو پرند ساعتا ۶ صبح رسیدم به لوکیشنو کلیدو تحویل گرفتم .دختره تو یکی از شرکتا صنعتی رباط کریم کار میکرد اینم بگم اصالتا ترک بود . خلاصه ما تا ساعت ۱۲ ظهر خوابیدیم بلند شدم زنگ زدم بهش که اومدم پرندو خونه گرفتمه خیلی ذوق و شوق داشت گفت قرار اول خونه نمیام گفت که همو تو کافه ببینیم از نزدیک همو ببینیم و تا بعد … خلاصه پاشیدیم یه تیپ زدیمو رفتیم سراغش واقعا چیز حقی بود حتی به جرات میگم بهتر از عکساش چیزی حدود ۱۶۰ قدش اندام ناب رونا تپل کمر باریک منکه از لحظه دیدنش فقط یه چیز تو سرم میگذشت سریعتر لختشو ببینم ،از لحاظ قیافه هم دختر بانمک و خوشگلی بود پوست سفید و موهایی بلوند شده که بهش میومد خلاصه ما از هم خوشمون اومد و قرار به این گذاشتیم که رابطمونو شروع کنیم . بالاخره روز موعود رسید و دختره اومد تو خونه پیشم از سر کارش مرخصی گرفته بود به بهونه مریضیو اومده بود پیشم.انگار دنیارو بهم داده بدون،تو برخورد اول فقط بغلش کردمو بوسیدمش بعدش بش گفتم صبحونه بخوریم که خیلی کار داریم خندید و خلاصه … رفتیم تو اتاق درو بستم لباسمو دراوردم دراز کشیدم روش با ولع شروع کردم لبای خوش فرم و برجستشو خوردن همزمان دستم وسط ماهش بود از رویه شلوار فرمش کصشو میمالیدم لباساشو تک به تک در اوردم هنوز یادمه یه شورت لامبادا قرمز پاش بود که خیس اب شده بود بدنش خیلی سفید بود نوک ممه هاش صورتی ولی کاش یخورده سبزه بود ،دستمو مالیدم به کصش ابشو مالوندم به سره کیرمو کردمش تو از چیزی که فکر میکردم تنگ تر بود به قول خودش که میگفت ۲ ساله رابطه نداشته راستو دروغشو نمیدونم ولی اینقدر تنگ بود که داشتم دیونه میشدم بدجور اب کصش اومده بود حدود پنج شیش دقیقه بیشتر نتونستم تحمل کنم اینقدر تنگ و داغ بود ابم اومد ریختمش رو شکمش حدود نیم ساعت بعد راند دوم و شروع کردیم اولین بار بود یکیو از خودم حشری تر می دیدم این دفعه حدود ده دقیقه طول کشید روز اول چهار بار کردمش ازش سیر نمیشدم حدود یک هفته خونه گرفته بودم پرند تو این یه هفته بالا دوازده بار سکس داشتیم که یکی از بهترین تجربه های سکسیم بوده. امیدوارم خوشتون اومده باشه
نوشته: آمینو
#دوست_دختر
سلام دوستان میخوام یکی از شیرین ترین خاطرات سکسمو براتون بگم امیدوارم خوشتون بیاد کمی کاستی دیگه ببخشید بار اوله داستان مینویسم تقریبا اواخر سال قبل بود که تو تلگرام داخل یکی از گروها دختری نظرمو به خودش جلب کرد تصمیم گرفتم برم پی ویش و بهش درخواست بدم .خودمونو معرفی کردیم من امین از جنوب دختره هم که مریم باشه از تهران ،منطقه پرند،اقا خلاصه ما سره کار بودیم تقریبا یک ماهی بود خونه نرفته بودم به شدت حشری هر روز با دختره بیشترو بیشتر آشنا میشیم جوری که قرار بر این شد بعد اینکه از مرخصی رفتم شهرم اماده شم برم دیدنش ،حدود یک هفته ای مجازی گذاشت تا اینکه بالاخره رهسپار سفر شدیمو رفتیم تهران ،اواسط اسفند ماه بود هوا سرد ما یه سوییتی گرفته بودیم تو پرند ساعتا ۶ صبح رسیدم به لوکیشنو کلیدو تحویل گرفتم .دختره تو یکی از شرکتا صنعتی رباط کریم کار میکرد اینم بگم اصالتا ترک بود . خلاصه ما تا ساعت ۱۲ ظهر خوابیدیم بلند شدم زنگ زدم بهش که اومدم پرندو خونه گرفتمه خیلی ذوق و شوق داشت گفت قرار اول خونه نمیام گفت که همو تو کافه ببینیم از نزدیک همو ببینیم و تا بعد … خلاصه پاشیدیم یه تیپ زدیمو رفتیم سراغش واقعا چیز حقی بود حتی به جرات میگم بهتر از عکساش چیزی حدود ۱۶۰ قدش اندام ناب رونا تپل کمر باریک منکه از لحظه دیدنش فقط یه چیز تو سرم میگذشت سریعتر لختشو ببینم ،از لحاظ قیافه هم دختر بانمک و خوشگلی بود پوست سفید و موهایی بلوند شده که بهش میومد خلاصه ما از هم خوشمون اومد و قرار به این گذاشتیم که رابطمونو شروع کنیم . بالاخره روز موعود رسید و دختره اومد تو خونه پیشم از سر کارش مرخصی گرفته بود به بهونه مریضیو اومده بود پیشم.انگار دنیارو بهم داده بدون،تو برخورد اول فقط بغلش کردمو بوسیدمش بعدش بش گفتم صبحونه بخوریم که خیلی کار داریم خندید و خلاصه … رفتیم تو اتاق درو بستم لباسمو دراوردم دراز کشیدم روش با ولع شروع کردم لبای خوش فرم و برجستشو خوردن همزمان دستم وسط ماهش بود از رویه شلوار فرمش کصشو میمالیدم لباساشو تک به تک در اوردم هنوز یادمه یه شورت لامبادا قرمز پاش بود که خیس اب شده بود بدنش خیلی سفید بود نوک ممه هاش صورتی ولی کاش یخورده سبزه بود ،دستمو مالیدم به کصش ابشو مالوندم به سره کیرمو کردمش تو از چیزی که فکر میکردم تنگ تر بود به قول خودش که میگفت ۲ ساله رابطه نداشته راستو دروغشو نمیدونم ولی اینقدر تنگ بود که داشتم دیونه میشدم بدجور اب کصش اومده بود حدود پنج شیش دقیقه بیشتر نتونستم تحمل کنم اینقدر تنگ و داغ بود ابم اومد ریختمش رو شکمش حدود نیم ساعت بعد راند دوم و شروع کردیم اولین بار بود یکیو از خودم حشری تر می دیدم این دفعه حدود ده دقیقه طول کشید روز اول چهار بار کردمش ازش سیر نمیشدم حدود یک هفته خونه گرفته بودم پرند تو این یه هفته بالا دوازده بار سکس داشتیم که یکی از بهترین تجربه های سکسیم بوده. امیدوارم خوشتون اومده باشه
نوشته: آمینو
❤10
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اولین رابطه من و دخترخاله باکره ام
#دختر_خاله
درود به همگی امیر هستم 25 ساله قد 180 از فارس داستانی که میخوام تعریف کنم کامل واقعی هستش بریم برا داستان سال 96 بود که یکسره دنبال فیلم سکس بودم و دنبال یه کیس برا سکس ولی از طرفی به هر دری میزدم روم بسته میشد با دختر اوکی میشدم مایل به سکس نبود چند باری پسر های خوشگل محل رو کردم ولی بی فایده دختر خالم 2سال از من کوچیکتره زیاد خونه ما میومد پدرش که رو کشتی بود مادرشم کارمند بیمارستان بیشتر مواقع خونه ما بود یه عصر بود که مادرش رسوندش خونه ما و خودش رفت بیمارستان که شیفتش بود منم میخواستم برم موتور سواری سریع ترکم نشست گفت منم ببر منم گفتم باشه تو دور زدن بی هوا حواسم شد که سیخ کردم بدجور هر بار که سینه های تازه رشد کردش می خورد به کمرم حالم بدتر میشد اینجا بود که جرقه تو ذهنم زده شد اون روز رو هرچی میشد دور زدیم تا بیشتر بهم بچسبه دیگه جوری بود شرتم خیس خیس شده بود از پیشاب رفتیم خونه در باز کردیم رفتیم داخل دیدم کسی نیس زنگ زدم مادرم گفت رفتیم خرید چشام برق زد بیو گرافی از دختر خالم اون موقع یه دختر ریز جثه سفید دو تا سینه 60 بایه باسن رو فرم ورزش زیاد میکرد یه دونه خالم اسمشم تغییر دادم بهش گفتم زهرا بازی کنیم گفت اره گفتم جرات یا حقیقت چطوره اوکی داد نشستیم بعد از چند دور جرات یا حقیقت مسخره یه حکم حقیقت اومد گفتم فیلم +18 دیدی ؟ یکم خجالت کشید گفتم راستشو بگو گفت دوستم چند تا فیلم برام فرستاد ولی حذف کردم با خنده گفتم خیالت راحت به کسی نمیگم دستش اورد جلو گفت قول دست دادم گفتم اگه داری برا منم بفرست گفت همون چند تا رو دارم گفتم بعد از بازی تو بفرست رو کامپیوتر من منم رو کامپیوتر دارم برات میفرستم اینجا چشماش برق زد گفت واقعا میفرستی برام یه اره دادم دوباره بازی شروع کردیم بطری چرخوندیم افتادم روش گفتم جرات یا حقیقت گفت حقیقت گفتم جلو کسی تا حالا لخت شدی یه نهه گفت بعد گفت جلو دوستم اره گفتم دختره سریع گفت الهه خره افتاد رو من گفتم حقیقت گفت تا به حال سکس کردی ؟ گفتم نه چرخوندیم اومد روی زهرا گفتم دیگه حقیقت حقیقت نداریما گفتم تو هم اگه بگی جرات قبوله گفتم باشه بعد گفت حکم بده گفتم پیراهنت در بیار چشماش بق شد گفت زشته امیر گفتم جلو دختره لخت شدی زشت نبود 😂 خجالت کشید گفتم باید در بیاری در اورد خدا چه میدیدم دوتا سینه سفید تمیز با دوتا نوک صورتی ریز خجالت میکشید چرخوندیم اومد رو من گفت تو هم در بیار در اوردم دوباره چرخوند شانسش افتاد دوباره رو من با خنده گفت شلوارت در بیار من که شانس کیریممیدیدم گفتم بزار جفت در رو بزنم زدم اومدم در اوردم یهو دیدم با تعجب گفت تو شورتت چرا اونجوریه گفتم فضولی نکن بطری گرفتم با فشار چرخوندم اومد رو خودم 🤦 گفت درش بیار چرخیدم به پشت در اوردم ولی شورتم گذاشتم رو کیرم چرخوندیم افتاد روش گفتم پاشو در بیار گفت من روم نمیشه گفتم میشه نمیشه نداریم بازیع منم انجام دادم پاشد پشتش کرد به من شلوار کشید پایین دیدم یه شورت از جنس این پارچه نرما پوشیده شلوارش گذاشت کنارش نشست نگاه بالا نمی کرد گفتم تو بچرخون چرخوند اومد رو خودش با خنده گفتم درش بیار یکم اهم مهم کرد پا شد در اورد سریع گذاشت رو کصش و نشست من از پشت دیدم یه باسن برامده که از بینش یه خط کس صاف و تمیز معلوم بود نوشته: امیرم
#دختر_خاله
درود به همگی امیر هستم 25 ساله قد 180 از فارس داستانی که میخوام تعریف کنم کامل واقعی هستش بریم برا داستان سال 96 بود که یکسره دنبال فیلم سکس بودم و دنبال یه کیس برا سکس ولی از طرفی به هر دری میزدم روم بسته میشد با دختر اوکی میشدم مایل به سکس نبود چند باری پسر های خوشگل محل رو کردم ولی بی فایده دختر خالم 2سال از من کوچیکتره زیاد خونه ما میومد پدرش که رو کشتی بود مادرشم کارمند بیمارستان بیشتر مواقع خونه ما بود یه عصر بود که مادرش رسوندش خونه ما و خودش رفت بیمارستان که شیفتش بود منم میخواستم برم موتور سواری سریع ترکم نشست گفت منم ببر منم گفتم باشه تو دور زدن بی هوا حواسم شد که سیخ کردم بدجور هر بار که سینه های تازه رشد کردش می خورد به کمرم حالم بدتر میشد اینجا بود که جرقه تو ذهنم زده شد اون روز رو هرچی میشد دور زدیم تا بیشتر بهم بچسبه دیگه جوری بود شرتم خیس خیس شده بود از پیشاب رفتیم خونه در باز کردیم رفتیم داخل دیدم کسی نیس زنگ زدم مادرم گفت رفتیم خرید چشام برق زد بیو گرافی از دختر خالم اون موقع یه دختر ریز جثه سفید دو تا سینه 60 بایه باسن رو فرم ورزش زیاد میکرد یه دونه خالم اسمشم تغییر دادم بهش گفتم زهرا بازی کنیم گفت اره گفتم جرات یا حقیقت چطوره اوکی داد نشستیم بعد از چند دور جرات یا حقیقت مسخره یه حکم حقیقت اومد گفتم فیلم +18 دیدی ؟ یکم خجالت کشید گفتم راستشو بگو گفت دوستم چند تا فیلم برام فرستاد ولی حذف کردم با خنده گفتم خیالت راحت به کسی نمیگم دستش اورد جلو گفت قول دست دادم گفتم اگه داری برا منم بفرست گفت همون چند تا رو دارم گفتم بعد از بازی تو بفرست رو کامپیوتر من منم رو کامپیوتر دارم برات میفرستم اینجا چشماش برق زد گفت واقعا میفرستی برام یه اره دادم دوباره بازی شروع کردیم بطری چرخوندیم افتادم روش گفتم جرات یا حقیقت گفت حقیقت گفتم جلو کسی تا حالا لخت شدی یه نهه گفت بعد گفت جلو دوستم اره گفتم دختره سریع گفت الهه خره افتاد رو من گفتم حقیقت گفت تا به حال سکس کردی ؟ گفتم نه چرخوندیم اومد روی زهرا گفتم دیگه حقیقت حقیقت نداریما گفتم تو هم اگه بگی جرات قبوله گفتم باشه بعد گفت حکم بده گفتم پیراهنت در بیار چشماش بق شد گفت زشته امیر گفتم جلو دختره لخت شدی زشت نبود 😂 خجالت کشید گفتم باید در بیاری در اورد خدا چه میدیدم دوتا سینه سفید تمیز با دوتا نوک صورتی ریز خجالت میکشید چرخوندیم اومد رو من گفت تو هم در بیار در اوردم دوباره چرخوند شانسش افتاد دوباره رو من با خنده گفت شلوارت در بیار من که شانس کیریممیدیدم گفتم بزار جفت در رو بزنم زدم اومدم در اوردم یهو دیدم با تعجب گفت تو شورتت چرا اونجوریه گفتم فضولی نکن بطری گرفتم با فشار چرخوندم اومد رو خودم 🤦 گفت درش بیار چرخیدم به پشت در اوردم ولی شورتم گذاشتم رو کیرم چرخوندیم افتاد روش گفتم پاشو در بیار گفت من روم نمیشه گفتم میشه نمیشه نداریم بازیع منم انجام دادم پاشد پشتش کرد به من شلوار کشید پایین دیدم یه شورت از جنس این پارچه نرما پوشیده شلوارش گذاشت کنارش نشست نگاه بالا نمی کرد گفتم تو بچرخون چرخوند اومد رو خودش با خنده گفتم درش بیار یکم اهم مهم کرد پا شد در اورد سریع گذاشت رو کصش و نشست من از پشت دیدم یه باسن برامده که از بینش یه خط کس صاف و تمیز معلوم بود نوشته: امیرم
❤7👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
پس بی شک مناسب ترین و امن ترین انتخاب برای شرط بندی 1xbet هست
G21
https://reffpa.com/L?tag=d_2610459m_2765c_Registration&site=2610459&ad=2765&r=registration
کانال اطلاع رسانی سایت:
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
کسلیسی در میان موج انفجار
#کسلیسی
در خونه لیلا بود. جنگ بود و شهر پر از صدای ماشین و بوق بود. من که حرفهام کسلیسیه، پیام لیلا رو دریافت کردم: «بیا خونهم، کسم داره التماس میکنه.» زنگ در رو زدم. در باز شد و لیلا با لبخند سکسی و نگاه پر از هوس جلوم وایستاده بود. ۳۸ ساله، مطلقه، با موهای آشفته و سینههای سنگین ۸۵ کاپ D که زیر لباس نازک خانهاش خودشون رو نشون میدادن. فقط یه روپوش کوتاه تنش بود که بندش نیمهباز بود. «بالاخره اومدی…» با صدای نرم و شهوانی گفت و منو کشید داخل. «سارا دوستمه، ۴۱ ساله، نگهبانی میده که تنها نباشیم. ولی نگران نباش… فقط نگاه میکنه.» سارا توی اتاق نشیمن نشسته بود، با سینههای خوشفرم ۸۰ کاپ D و لبخند خجالتی اما کنجکاو. در اتاق خواب نیمهباز بود. لیلا منو برد توی اتاق خواب، روپوشش رو انداخت زمین و لخت دراز کشید. پاهاش رو باز کرد و کس پر و گوشتیش رو کامل بهم نشون داد. لبهای کلفت و خیسش براق بود و بوی تند و زنانهاش سریع حالمو برد. من زانو زدم جلوش. اول با نوک زبونم آروم از پایین کسش تا کلیتوریسش کشیدم. طعم شور و شیرین آبش مثل شهد داغ تو دهنم پخش شد. لیلا با صدای نالهدار و سکسی گفت: «آخخخ… زبونت خیلی داغه… آرومتر شروع کن، کسم رو حسابی خیس کن…» لبهام رو دور کلیتوریس متورمش بستم و محکم مکیدم. زبانم سریع دورش چرخید. صدای خیس مکیدن پر شد از اتاق. لیلا کمرش رو بالا آورد و با آه شهوانی گفت: «آه… همینطور بمک… کسم داره میجوشه برات… زبونت رو عمیقتر بکن تو شکافم!» دو انگشتم رو داخل کس داغ و تنگش فرو کردم. دیوارههای گرم و لغزندهاش دور انگشتام میپیچید. نقطه G رو ماساژ دادم. لیلا جیغ بلندی کشید: «آییی… همونجاست عشقم! انگشتاتو سریعتر بزن… دارم آب میشم… کسم رو کامل بخور!» در اوج لذت، ناگهان صدای انفجار مهیب بلند شد. یک موشک به ساختمان اپتیک خورده بود. زمین لرزید، نور نارنجی انفجار از لای پرده زد تو و شیشهها تکان خورد. سارا از اتاق کناری با صدای هیجانزده گفت: «موشک زدن… ولی فعلاً خطری نیست… تو فقط کس لیلا رو حسابی لیس بزن!» لیلا حتی داغتر شد. دستش رو توی موهام چنگ زد و سرم رو محکم فشار داد بین رانهای لرزان و گوشتیش: «نگذار قطع کنی… محکمتر بمک کسمو! زبونت رو تا ته بکن تو کسم… دارم میمیرم از لذت… آهخخخ!» من با ولع بیشتر زبانم رو سریع و محکم روی کلیتوریسش تند تند لیسیدم و مکیدم، انگشتام رو عمیق و سریع داخل و خارج میکردم. صدای خیس «گِل گِل» آب کسش با صدای انفجار قاطی شده بود. بوی سنگین شهوتش کامل پر کرده بود فضا. لیلا ناگهان بدنش رو کمان کرد، رانهایش دور سرم قفل شد و با صدای جیغ سکسی و بلند فریاد زد: «دارم میام… آخخخ… کسم داره فوران میکنه! بخور همه آبمو… همهشو بخور عشقم!» فواره گرم، غلیظ و شیرین آب کسش مستقیم تو دهنم و روی صورتم ریخت. من با لذت همه رو نوشیدم، طعم عمیق و زنانهاش رو تا آخرین قطره مکیدم. لیلا با بدن لرزان، سینههای موجدار ۸۵ D و صدای آهسته و شهوانی زمزمه کرد: «خدایا… تو دیوونهکنندهای… بهترین کسلیس عمرم بودی… کسم هنوز داره میلرزه برات…» سارا از پشت در، با صدای گرفته و نفسنفس گفت: «من… کامل خیس شدم… نوبت من کیه؟» نوشته: لیسر اصفهان
#کسلیسی
در خونه لیلا بود. جنگ بود و شهر پر از صدای ماشین و بوق بود. من که حرفهام کسلیسیه، پیام لیلا رو دریافت کردم: «بیا خونهم، کسم داره التماس میکنه.» زنگ در رو زدم. در باز شد و لیلا با لبخند سکسی و نگاه پر از هوس جلوم وایستاده بود. ۳۸ ساله، مطلقه، با موهای آشفته و سینههای سنگین ۸۵ کاپ D که زیر لباس نازک خانهاش خودشون رو نشون میدادن. فقط یه روپوش کوتاه تنش بود که بندش نیمهباز بود. «بالاخره اومدی…» با صدای نرم و شهوانی گفت و منو کشید داخل. «سارا دوستمه، ۴۱ ساله، نگهبانی میده که تنها نباشیم. ولی نگران نباش… فقط نگاه میکنه.» سارا توی اتاق نشیمن نشسته بود، با سینههای خوشفرم ۸۰ کاپ D و لبخند خجالتی اما کنجکاو. در اتاق خواب نیمهباز بود. لیلا منو برد توی اتاق خواب، روپوشش رو انداخت زمین و لخت دراز کشید. پاهاش رو باز کرد و کس پر و گوشتیش رو کامل بهم نشون داد. لبهای کلفت و خیسش براق بود و بوی تند و زنانهاش سریع حالمو برد. من زانو زدم جلوش. اول با نوک زبونم آروم از پایین کسش تا کلیتوریسش کشیدم. طعم شور و شیرین آبش مثل شهد داغ تو دهنم پخش شد. لیلا با صدای نالهدار و سکسی گفت: «آخخخ… زبونت خیلی داغه… آرومتر شروع کن، کسم رو حسابی خیس کن…» لبهام رو دور کلیتوریس متورمش بستم و محکم مکیدم. زبانم سریع دورش چرخید. صدای خیس مکیدن پر شد از اتاق. لیلا کمرش رو بالا آورد و با آه شهوانی گفت: «آه… همینطور بمک… کسم داره میجوشه برات… زبونت رو عمیقتر بکن تو شکافم!» دو انگشتم رو داخل کس داغ و تنگش فرو کردم. دیوارههای گرم و لغزندهاش دور انگشتام میپیچید. نقطه G رو ماساژ دادم. لیلا جیغ بلندی کشید: «آییی… همونجاست عشقم! انگشتاتو سریعتر بزن… دارم آب میشم… کسم رو کامل بخور!» در اوج لذت، ناگهان صدای انفجار مهیب بلند شد. یک موشک به ساختمان اپتیک خورده بود. زمین لرزید، نور نارنجی انفجار از لای پرده زد تو و شیشهها تکان خورد. سارا از اتاق کناری با صدای هیجانزده گفت: «موشک زدن… ولی فعلاً خطری نیست… تو فقط کس لیلا رو حسابی لیس بزن!» لیلا حتی داغتر شد. دستش رو توی موهام چنگ زد و سرم رو محکم فشار داد بین رانهای لرزان و گوشتیش: «نگذار قطع کنی… محکمتر بمک کسمو! زبونت رو تا ته بکن تو کسم… دارم میمیرم از لذت… آهخخخ!» من با ولع بیشتر زبانم رو سریع و محکم روی کلیتوریسش تند تند لیسیدم و مکیدم، انگشتام رو عمیق و سریع داخل و خارج میکردم. صدای خیس «گِل گِل» آب کسش با صدای انفجار قاطی شده بود. بوی سنگین شهوتش کامل پر کرده بود فضا. لیلا ناگهان بدنش رو کمان کرد، رانهایش دور سرم قفل شد و با صدای جیغ سکسی و بلند فریاد زد: «دارم میام… آخخخ… کسم داره فوران میکنه! بخور همه آبمو… همهشو بخور عشقم!» فواره گرم، غلیظ و شیرین آب کسش مستقیم تو دهنم و روی صورتم ریخت. من با لذت همه رو نوشیدم، طعم عمیق و زنانهاش رو تا آخرین قطره مکیدم. لیلا با بدن لرزان، سینههای موجدار ۸۵ D و صدای آهسته و شهوانی زمزمه کرد: «خدایا… تو دیوونهکنندهای… بهترین کسلیس عمرم بودی… کسم هنوز داره میلرزه برات…» سارا از پشت در، با صدای گرفته و نفسنفس گفت: «من… کامل خیس شدم… نوبت من کیه؟» نوشته: لیسر اصفهان
❤3👎1
تجاوز به مادرم توسط پسر عمه ام
#تجاوز #مادر
سلام به کسایی که این متنو میخونن شاید این متن زیاد طوری نباشه که بخواین لذت ببرید چون بیشتر اتفاقی که چندسال پیش افتاد واسه خانواده ما رو میخوام تعریف کنم چون تاحالا ایک داستان جایی درز نکرده و منو مامانم به هیچکس نگفتیم چون مادرم نمی خواست کسی بدونه. پسر عمم بابا نداره یه داداش کوچکتر داره و با عمم زندگی میکردن . الآن ازدواج کرده و متاهل هستش. چندین سال پیش که ما رفت و آمد زیادی باهم داشتیم و چون اونا بزرگتر تو خونوادشون نبود بابا و مامانم دلشون میسوخت و خیلی میرفتیم اونجا تا تنها نباشن و خیلی اونارو دعوت میگردیم که بیان پیشمون. منو پسر عمم خیلی نزدیک بودیم به همدیگه و با هم همش سرو کله میزدیم. تازه رسیده بودیم به سن بلوغ البته اون چون بزرگتر بود زودتر به بلوغ رسیده بود و اندام تناسلیش زودتر رشد کرده بود و بهم نشون میداد. اوایلِ بلوغش بود و کیرش راحت به ۱۵ سانت می رسید که کلفتی خوبی هم داشت. خیلی با هم در مورد مسائل جنسی و سکس و اینجور چیزا صحبت میکردیم خیلی به من میگفت که دیگه طاقت ندارم و شهوت داره از چشمام میزنه بیرون و فلان و دوست دختر هم ندارم که سکس کنم باهاش. زمان میگذشت و میگذشت تا اینکه انقدر که باهم راحت بودیم و فکر کنم اون موقع اون نزدیک ۱۸ سنش بود و من ۱۵ یا ۱۶ داشتم، یبار بهم گفت حاجی ولی خوش به حالِ دایی ها خوب میکنه مامانتو… من خشک شدم و اون خنده کرد و گفت حاجی شوخیه دیگه چرا اینجوری میکنی منم نرم شدمو گفتم راس میگه شوخیه دیگه عیب نداره. این شوخیا بیشتر شد بیشتر شد بیشتر شد تا به جایی رسید ک میگفت کاش من بابات بودم کاش مامانتو میکردم و اینجور شوخیا. تا اینکه یکروز منو مامان دونفری رفتیم خونشون پسر عمه کوچکم مدرسه بود عمم بود و پسر عمم. عمه من که با پسرش هماهنگ کرده بود به من گفت که میای اتاق تا بهم یه وسیله بهم بدی منم گفتم چشم باهاش رفتم اتاق در کمد و باز کرد و یهو منو از پشت محکم هل داد تو کمد که جای رختخوابی بود درو بست و قفل کرد من که فک کردم شوخیه و یه خورده خنده طور کردم که مثلا خوشم اومد ولی بسته ولی شنیدم که صدای در اتاق اومد که بسته شد و قفل کرد. هی داد زدم هی داد زدم ولی دیگه خبری نبود. صدای مامانو شنیدم که داشت بلند داد میزد و به عمم میگفت تو خودت بچه داری بیوه ای خجالت بکش ولی عمم میگفت دهنتو ببند و هرچی بچم میگه اجرا کن تا اینکه مامانم جیغ کشید ک دهنشو بستن مشخص بود منم که گریه میکردم و درو می کوبیدم بعد دروغ نگم شاید ۲۰ دقیقه پسر عمم اومد تو اتاق درو باز کرد و منی که داغون بودم و دید و گفت از جات تکون بخوری سیخ داغ و میکنم تو کونت منم گفتم باشه چیکار کنم؟ گفت دستاتو بیار جلو ببندم تا مامانتو ببینی دستامو بست برد تو هال ک دیدم مادرم لخته مادر زاده و روشو بر نمی گردونه سمتم منم دوباره شروع کردم به گریه که عمم گفت قربونت شم گریه نکن الآن تموم میشه و قرار نیست مامانت صدمه ببینه سالم میاد باهات خونه پسر عمم دهنمو بست و نشوند رو مبل منو گفت ببین حالا چجوری مامانتو میکنم به عمم گفت مامان دوباره، عمم نشست رو صورت مادرم مادرم که داشت انگار خفه میشد ولی ادامه میداد پسر عمم پاهای مامانمو داد بالا و کیرشو بدون کاندوم کرد تو… هی ادامه داد هی ادامه داد و سر آخر که داشت آبش میومد به عمم گفت پاشو داره میاد و ریخت رو صورت مادر من تمام این مدت من فقط داشتم گریه میکردم. قبل اینکه دست و پاهامونو باز کنن بهمون گفتن ک اگه نگیم به کسی این داستان تموم میشه و قرار نیست تکرار شه و میتونیم قطع رابطه کنیم و همو نبینیم اگه بگیم به کسی عمم روحِ شوهرشو قسم خورد که برای نجات بچش کاری میکنه که خودش کشته شه اما قبلش مامانمو بکشه. تو راه برگشت به خونه تو اسنپ مادر عزیزم فقط یه جمله بهم گفت که تو امروز هیچی ندیدی و چیزی نشده تا یک هفته بابام خیلی مادرمو تعقیب داشت که چرا ناراحته و چی شده اما مادرم میگفت یاد پدر مادر خودش میفته که فوت کردن خیلی وقته حالش اینجوریه. بماند که مادرم چقدر عذاب کشید بعدش و چقدر روانشناسی رفت ولی از اینکه تو اون صحنه من دیدمش داره عذابش میده بارها من بهش گفتم که تا زنده ام نمیزارم کسی بفهمه و قول میدم یروز برعکسشو انجام بدم اما میگه نه تمومش کن نه کسی دیده و نه کسی فهمیده بیا تمومش کنیم منم سعی نمیکنم زیاد راجبش صحبت کنم تا حالش بد شه. نوشته: بی نام
#تجاوز #مادر
سلام به کسایی که این متنو میخونن شاید این متن زیاد طوری نباشه که بخواین لذت ببرید چون بیشتر اتفاقی که چندسال پیش افتاد واسه خانواده ما رو میخوام تعریف کنم چون تاحالا ایک داستان جایی درز نکرده و منو مامانم به هیچکس نگفتیم چون مادرم نمی خواست کسی بدونه. پسر عمم بابا نداره یه داداش کوچکتر داره و با عمم زندگی میکردن . الآن ازدواج کرده و متاهل هستش. چندین سال پیش که ما رفت و آمد زیادی باهم داشتیم و چون اونا بزرگتر تو خونوادشون نبود بابا و مامانم دلشون میسوخت و خیلی میرفتیم اونجا تا تنها نباشن و خیلی اونارو دعوت میگردیم که بیان پیشمون. منو پسر عمم خیلی نزدیک بودیم به همدیگه و با هم همش سرو کله میزدیم. تازه رسیده بودیم به سن بلوغ البته اون چون بزرگتر بود زودتر به بلوغ رسیده بود و اندام تناسلیش زودتر رشد کرده بود و بهم نشون میداد. اوایلِ بلوغش بود و کیرش راحت به ۱۵ سانت می رسید که کلفتی خوبی هم داشت. خیلی با هم در مورد مسائل جنسی و سکس و اینجور چیزا صحبت میکردیم خیلی به من میگفت که دیگه طاقت ندارم و شهوت داره از چشمام میزنه بیرون و فلان و دوست دختر هم ندارم که سکس کنم باهاش. زمان میگذشت و میگذشت تا اینکه انقدر که باهم راحت بودیم و فکر کنم اون موقع اون نزدیک ۱۸ سنش بود و من ۱۵ یا ۱۶ داشتم، یبار بهم گفت حاجی ولی خوش به حالِ دایی ها خوب میکنه مامانتو… من خشک شدم و اون خنده کرد و گفت حاجی شوخیه دیگه چرا اینجوری میکنی منم نرم شدمو گفتم راس میگه شوخیه دیگه عیب نداره. این شوخیا بیشتر شد بیشتر شد بیشتر شد تا به جایی رسید ک میگفت کاش من بابات بودم کاش مامانتو میکردم و اینجور شوخیا. تا اینکه یکروز منو مامان دونفری رفتیم خونشون پسر عمه کوچکم مدرسه بود عمم بود و پسر عمم. عمه من که با پسرش هماهنگ کرده بود به من گفت که میای اتاق تا بهم یه وسیله بهم بدی منم گفتم چشم باهاش رفتم اتاق در کمد و باز کرد و یهو منو از پشت محکم هل داد تو کمد که جای رختخوابی بود درو بست و قفل کرد من که فک کردم شوخیه و یه خورده خنده طور کردم که مثلا خوشم اومد ولی بسته ولی شنیدم که صدای در اتاق اومد که بسته شد و قفل کرد. هی داد زدم هی داد زدم ولی دیگه خبری نبود. صدای مامانو شنیدم که داشت بلند داد میزد و به عمم میگفت تو خودت بچه داری بیوه ای خجالت بکش ولی عمم میگفت دهنتو ببند و هرچی بچم میگه اجرا کن تا اینکه مامانم جیغ کشید ک دهنشو بستن مشخص بود منم که گریه میکردم و درو می کوبیدم بعد دروغ نگم شاید ۲۰ دقیقه پسر عمم اومد تو اتاق درو باز کرد و منی که داغون بودم و دید و گفت از جات تکون بخوری سیخ داغ و میکنم تو کونت منم گفتم باشه چیکار کنم؟ گفت دستاتو بیار جلو ببندم تا مامانتو ببینی دستامو بست برد تو هال ک دیدم مادرم لخته مادر زاده و روشو بر نمی گردونه سمتم منم دوباره شروع کردم به گریه که عمم گفت قربونت شم گریه نکن الآن تموم میشه و قرار نیست مامانت صدمه ببینه سالم میاد باهات خونه پسر عمم دهنمو بست و نشوند رو مبل منو گفت ببین حالا چجوری مامانتو میکنم به عمم گفت مامان دوباره، عمم نشست رو صورت مادرم مادرم که داشت انگار خفه میشد ولی ادامه میداد پسر عمم پاهای مامانمو داد بالا و کیرشو بدون کاندوم کرد تو… هی ادامه داد هی ادامه داد و سر آخر که داشت آبش میومد به عمم گفت پاشو داره میاد و ریخت رو صورت مادر من تمام این مدت من فقط داشتم گریه میکردم. قبل اینکه دست و پاهامونو باز کنن بهمون گفتن ک اگه نگیم به کسی این داستان تموم میشه و قرار نیست تکرار شه و میتونیم قطع رابطه کنیم و همو نبینیم اگه بگیم به کسی عمم روحِ شوهرشو قسم خورد که برای نجات بچش کاری میکنه که خودش کشته شه اما قبلش مامانمو بکشه. تو راه برگشت به خونه تو اسنپ مادر عزیزم فقط یه جمله بهم گفت که تو امروز هیچی ندیدی و چیزی نشده تا یک هفته بابام خیلی مادرمو تعقیب داشت که چرا ناراحته و چی شده اما مادرم میگفت یاد پدر مادر خودش میفته که فوت کردن خیلی وقته حالش اینجوریه. بماند که مادرم چقدر عذاب کشید بعدش و چقدر روانشناسی رفت ولی از اینکه تو اون صحنه من دیدمش داره عذابش میده بارها من بهش گفتم که تا زنده ام نمیزارم کسی بفهمه و قول میدم یروز برعکسشو انجام بدم اما میگه نه تمومش کن نه کسی دیده و نه کسی فهمیده بیا تمومش کنیم منم سعی نمیکنم زیاد راجبش صحبت کنم تا حالش بد شه. نوشته: بی نام
❤10👎2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عشق تصادفی (۱)
#عاشقی
( این داستان تخیلی است ) سلام من مهدی هستم ۲۳ ساله ، از دوران ۱۶ سالگی به صورت تصادفی عاشق یه دختر شدم که حالا براتون میگم . این دختر الان تقریبا ۲۲ سالشه و کلا یک سال از من کوچیکتره و موهاش اون زمان کوتاه بود و نوک موهاش بنفش بود . یه بار توی محلمون شایعه کردن که من روی این دختره کراش زدم ولی اون موقع عاشقش نشده بودم . از بس این شایعه پخش شد که حتی خبر به مسجد محلمون هم رسیده بود و هر وقت میرفتم از جلوی پارک مسجدمون رد میشد هر کدوم از دوستام تا منو میدیدن میگفتم دمت گرم داداش تو با این مظلومیتت مخ زدی ما با این همه پررویی سینگل موندیم ( اون زمان من توی محله مظلوم ترین بچه محل بودم که همچین بد هم نبود همه هوامو داشتن ) خلاصه اینقدر خبر پیچید که حتی خبر به خود دختره هم رسید و دختره از خدا خواسته رفت به کل دوستاش گفت که من روش کراشم و دونه دونه رفیقاش میومدن می پرسید که من واقعا روی این دختره کراشم یا نه و منم هر دفعه میگفتم نه چون همیشه خدا یا داداشم پیشم بود یا دوستام که البته باز هم اگر نبودن من از روی خجالت میگفتم نه . این شد یه آروم آروم یه ذره دلم آب شد و با خودم گفتم دختره که میدونه من روش کراشم داداششم که رفیقمه کاریم نداره ( داداش دختره رفیقم بود و اون تازه خوشحال هم بود از اینکه من روی خواهرش کراشم ) . این شد که تصمیم گرفتم از اون جلد مظلومیت بیام بیرون و با پرویی باهاش حرف بزنم ولی هر دفعه تا می رفتم جلوش ناخودآگاه سرم رو مینداختم پایین و از کنارش رد میشدم . اینقدر وقت تلف کردم که آخر خود دختره فهمید میخوام یه طوری بهش علامت میدم ولی نمیتونم برای همین خودش دست به کار شد ، یه بار که از مدرسه اومده بودم حوصله نداشتم برم خونه و برای همین نشستم روی صندلی های توی مجتمعمون و البته صندلی زیر پنجره پذیرایی اونا بود ( دختره خونشون طبقه اول بود ) و از همون بالا یه تیکه یخ انداخت پایین که من ریدم به خودم و درجا بلند شد تا ببینم کار کی بود اولش شک کردم کار اونه برای رفتم زیر پنجره تراسشون که یکدفعه شینگ آب رو گرفت بیرون و خیسم کرد منم که مطمئن شدم کار اونه یه لبخند زدم به طوری که اون ببینه و بعدش رفتم سمت خونه که کلی مامانم غر زد که چرا با دوستات آب بازی کردی . تا اینجا داستان آشنایی و عاشق شدن تصادفی گفتم داستان بعدی درمورد شیطونی های بچگی همونه … نوشته: مهدیار
#عاشقی
( این داستان تخیلی است ) سلام من مهدی هستم ۲۳ ساله ، از دوران ۱۶ سالگی به صورت تصادفی عاشق یه دختر شدم که حالا براتون میگم . این دختر الان تقریبا ۲۲ سالشه و کلا یک سال از من کوچیکتره و موهاش اون زمان کوتاه بود و نوک موهاش بنفش بود . یه بار توی محلمون شایعه کردن که من روی این دختره کراش زدم ولی اون موقع عاشقش نشده بودم . از بس این شایعه پخش شد که حتی خبر به مسجد محلمون هم رسیده بود و هر وقت میرفتم از جلوی پارک مسجدمون رد میشد هر کدوم از دوستام تا منو میدیدن میگفتم دمت گرم داداش تو با این مظلومیتت مخ زدی ما با این همه پررویی سینگل موندیم ( اون زمان من توی محله مظلوم ترین بچه محل بودم که همچین بد هم نبود همه هوامو داشتن ) خلاصه اینقدر خبر پیچید که حتی خبر به خود دختره هم رسید و دختره از خدا خواسته رفت به کل دوستاش گفت که من روش کراشم و دونه دونه رفیقاش میومدن می پرسید که من واقعا روی این دختره کراشم یا نه و منم هر دفعه میگفتم نه چون همیشه خدا یا داداشم پیشم بود یا دوستام که البته باز هم اگر نبودن من از روی خجالت میگفتم نه . این شد یه آروم آروم یه ذره دلم آب شد و با خودم گفتم دختره که میدونه من روش کراشم داداششم که رفیقمه کاریم نداره ( داداش دختره رفیقم بود و اون تازه خوشحال هم بود از اینکه من روی خواهرش کراشم ) . این شد که تصمیم گرفتم از اون جلد مظلومیت بیام بیرون و با پرویی باهاش حرف بزنم ولی هر دفعه تا می رفتم جلوش ناخودآگاه سرم رو مینداختم پایین و از کنارش رد میشدم . اینقدر وقت تلف کردم که آخر خود دختره فهمید میخوام یه طوری بهش علامت میدم ولی نمیتونم برای همین خودش دست به کار شد ، یه بار که از مدرسه اومده بودم حوصله نداشتم برم خونه و برای همین نشستم روی صندلی های توی مجتمعمون و البته صندلی زیر پنجره پذیرایی اونا بود ( دختره خونشون طبقه اول بود ) و از همون بالا یه تیکه یخ انداخت پایین که من ریدم به خودم و درجا بلند شد تا ببینم کار کی بود اولش شک کردم کار اونه برای رفتم زیر پنجره تراسشون که یکدفعه شینگ آب رو گرفت بیرون و خیسم کرد منم که مطمئن شدم کار اونه یه لبخند زدم به طوری که اون ببینه و بعدش رفتم سمت خونه که کلی مامانم غر زد که چرا با دوستات آب بازی کردی . تا اینجا داستان آشنایی و عاشق شدن تصادفی گفتم داستان بعدی درمورد شیطونی های بچگی همونه … نوشته: مهدیار
❤6👍1