قصر متروکه خون آشام
234 subscribers
62 photos
9 videos
9 files
48 links
قصر متروکه خون آشام؛جلد اول و دوم کامل سوم آنلاین
سایت:
http://romanmary.blogfa.com
رمان دیگرنویسنده: @fereshtehnejatman
هر گونه کپی برداری بدون ذکر نام نویسنده و منبع ممنوع است.
Download Telegram
Live stream finished (39 minutes)
فردا پخش زنده میخوام بزارم، چه ساعتی باشه بهتره؟ که خودتونم حضور داشته باشید
Final Results
48%
عصر ساعت 15 یا 16
52%
شب ساعت 22 یا 23
قصر متروکه خون آشام
رای اکثریت پخش زنده شب ساعت 22 الي 23
دوستان تاریخ پخش زنده به روز پنجشنبه این ساعت موکول شد، به این خاطر که رمان یکم پیش بره و دوستان بتونن سوالات بیشتری بپرسن. ❤️ در ضمن پارت جدید امشبه
👍5
#122
ادیا در تاریکی غرق شده بود و بدنش آنقدر سنگین بود که آن را حس نمی کرد.
صدای جیغ هنوز توی گوشش بود، ولی به تدریج صداهای دیگری می شنید.
صداها که اول مبهم بودند، کم کم واضح می شدند.
ادیا توانست صدای همهمه و قدم زدن را از میان صداها تشخیص دهد.
به نظر می آمد فشار تاریکی لحظه به لحظه کمتر می شد، تا جایی که بلاخره توانست چشمانش را باز کند.
ذهنش اطلاعات را دیر پردازش کرد، ولی بلاخره متوجه شد که بقیه دخترها نیز بیدار شده اند.
برای لحظه ای فکر کرد شاید آنها صدای جیغش را شنیده اند، اما کسی به او توجهی نمی کرد ، همه ی نگاه ها سمت در ورودی خوابگاه بود.
در خوابگاه به طور بی سابقه ای در آن وقت شب باز بود و تعدادی از دختران خوابگاه اطراف آن جمع شده بودند، در آن میان صدای جدی زنی را شنید که مشغول صحبت کردن بود.
ادیا حس خوبی به این قضیه نداشت.
به سختی از جایش بلند شد و تلو تلو کنان به سمت نزدیک ترین دختری که دید رفت و پرسید: چی شده؟
دختر با پریشان حالی نگاه کوتاهی به او انداخت و درحالی که نگاهش را به ورودی می دوخت، گفت: دختری که توی درمانگاه بود خودکشی کرده.
نفس ادیا درون سینه ای حبس شد.
دختر بدون اینکه منتظر سؤال دیگری باشد، ادامه داد: میگن تسخیر شده بوده، الانم مرده.
ادیا جوشش اشک را در چشمانش حس کرد،اشک هایش را پس زد و به طرف تجمع دختران رفت.
وقتی به اندازه ی کافی جلو رفت، صدای زن را واضح شنید.
با وجود اینکه زن سعی می کرد جدیتش را حفظ کند، باز هم رگه های از اضطراب در آن دیده می شد.
- متاسفانه یکی از دانش آموخته های جادوگری ما در درمانگاه دست به خودکشی زد، همونطور که می دونید اون این اواخر شرایط سختی رو داشت و متاسفانه دختر قوی ما نتونست باهاش مبارزه کنه،با این حال تحقیقات درباره ی عمدی یا غیر عمدی بودن این حادثه ادامه داره.
زن درنگ کرد و با جدیت بیشتری گفت:
از همه ی شما میخوام که حواستون جمع باشه و اگه کسی رفتار مشابهی به مدونای عزیزمون داشت، حتما به ما خبر بده.
بدن ادیا که از حمله عصبی می لرزید، بی اختیار اشک هایش سرازیر شدند.
او نباید مدونا را تنها می گذاشت. ادیا دختری که هیچ وقت به هیچ کس آسیب نزده بود، با سهل انگاری اش باعث مرگ یک نفر شده بود.
@dokhmalablog
19👍5😢2
#123
آن شب هیچ کس پس از خبر خودکشی مدونا، به خواب نرفته بود.
همه روی تخت هایشان نشسته یا دراز کشیده بودند و با همدیگر پچ پچ می‌کردند. حتی امشب برخلاف شب های دیگر، نگهبانان عبوس و تندخو با فریاد و خشونت از آن‌ها نخواسته بودند تا خفه خون بگیرند و بخوابند.
گویا همه منتظر بودند بقیه هم مثل مدونا تسخیر شوند و دست به خودکشی بزنند؛ خودکشی جادوگران اینقدر در این قصر غیرعادی بود؟
ادیا روی تختش نشسته بود و دستانش را در هم قلاب کرده بود. ذهنش آنقدر مغشوش بود که انگار تعداد زیادی قرص آرامبخش خورده باشد.
کسی آرام کنار او روی تخت نشست. ادیا بدون اینکه سرش را بلند کند، از زیر مژه هایش به او نگاهی انداخت، سیلویا با چهره ای نگران به او نگاه می کرد، یعنی چهره ی ادیا آنقدر ناراحت بود که توجه ش را به خودش جلب کرده بود؟
وقتی ادیا واکنشی نشان نداد، سیلویا پرسید: مدونا رو می شناختی هلنا؟
ادیا سرش را به علامت نفی تکان داد.
سیلویا از روی تعجب شانه هایش را تکان داد: فکر می کردم با هم صمیمین، چون خیلی ناراحت به نظر میای.
ادیا لبانش را خیس کرد و سعی کرد لحنش را بی تفاوت نشان دهد: نه، من فقط دو بار اونو دیده بودم.
ادیا نگاهی اطراف انداخت و برای اینکه سیلویا سوال بیشتری نپرسد، گفت: خودکشی ساحره ها موضوع غیر معمولیه؟ چون امشب همه بیدارن.
سیلویا سر جایش کمی جا به جا شد و نزدیک تر آمد: نه، شرط می بندم مرگ اون یه ذره هم اهمیتی نداره، همه نگران خودکشی بر اثر تسخیر شدنش هستن.
ادیا کمی جا خورد. سیلویا اضافه کرد:
تسخیر شدن چیزی نیست که همینطوری اینجا اتفاق بیفته چون شرایط خاصی داره، مدونا یک جادوگر بوده نه یک انسان معمولی و این موارد معمولا توسط ساحره های ارشد راحت درمان میشن.
سیلویا مکثی کرد و آرام گفت: ولی حتی جادوگرای ارشد هم نتونستن کاری کنن، شنیدم که قدرت تسخیر شدگی اونقدر بالا بوده که مدونا خودش را با جادوی خودش کشته.
ادیا لرزش تمام اندام های داخلی بدنش را حس کرد.
نگاهش را به دستان در هم قلاب شده اش دوخت تا سیلویا به رفتارش مشکوک نشود.
در همان حال ادیا پرسید: چرا فکر می‌کنن کس دیگه ای هم قراره تسخیر بشه؟
سیلویا برخلاف صورت گرفته اش، به نظر می آمد از بحث لذت می برد، او گفت: چیزی که اینقدر قدرتمند بوده که یک ساحره رو از پا دربیاره، حتما قربانی های بیشتری هم در کاره. اما موضوع اینه که شورای ملکه نگرانن تسخیرها گروه فراطبیعی ها رو در بر بگیره، وگرنه انسان ها هیچ وقت مهم نبودن و نخواهند بود.
@dokhmalablog
18👍4😢1
Live stream finished (1 hour)
#124
ادیا نفسش را حبس کرد و پرسید:
اگه گروه فراطبیعی تسخیر بشن، چه اتفاقی می افته؟
سیلویا گفت: مطمئن نیستم چون تا حالا اینجا پیش نیومده، منظورم از زمان حاکمیت ملکه س.
او اضافه کرد: ولی اگه اونا تسخیر بشن، شاید اوایل متوجه این موضوع نشن؛ اما به مرور به رفتار های عجیب و حتی ترسناک رو میارن و در آخر هم جنون میگیرن، ولی موضوع اینه که این نوع تسخیرها هدفمندن.
ادیا با سردرگمی پرسید: یعنی چی که هدفمندن؟
سیلویا با لحن دلهره آوری گفت: یعنی اون شخص يا چیز اهداف شیطانی داره.
در آخر سیلویا شانه هایش را بالا انداخت و گفت: شاید هم موضوع با اون دختر ساحره تموم شده باشه و تسخیر دیگه هم در کار نباشه،آخه میدونی ساحره ها عاشق کارهای خطرناکن و همیشه خودشونو توی دردسر با چنین چیزایی میندازن.
ادیا با اینکه می‌دانست این یک دروغی بیش نبود، تأیید کرد: آره.
سیلویا خمیازه ای کشید و معترضانه گفت: من درک نمی کنم که چرا هممون باید بیدار بمونیم، تازه فردا هم مراسم فوت اون ساحره س و حتما یه عالمه کار برای انجام دادن داریم.
سیلویا بلند شد، کش و قوسی به خودش داد و بدون هیچ حرف دیگری به سمت تختش رفت.
ادیا که حتی خداحافظی هم نکرده بود، در سکوت رفتنش را تماشا کرد.
اتفاقی که برای مدونا افتاده بود، بی شک وحشتناک بود.
او حتی نمی توانست به کسی بگوید که مدونا را در خواب دیده است، چون حتی دیگر مطمئن نبود که خوابی در کار بوده باشد.
پلک های ادیا سنگین شده بودند، اما او نباید می خوابید. وقتی کابوس های وحشتناک می‌دید، دیگر نمی توانست بیدار شود.
هنوز صدای بم مردانه توی گوشش بود:
درشب بیدار می مانم و میخزم، تا فقط تو رو وقتی خوابیدی نگاه کنم.
او به وضوح تنش را درون خودش حس می کرد.
لجوجانه کمرش را صاف کرد و سعی کرد کم پلک بزند، او نباید نمی خوابید.
@dokhmalablog
20🔥7👍5😢1
از امشب پارت گذاری شروع میشه
#125
هر کاری که میکنی فقط نخواب!
شاید ادیا این جمله را بیش از هزار بار در طول شب تکرار کرده بود.
هر دفعه که چشمانش بسته می شدند، صورت مدونا جلوی چشمانش می آمد و صداهایی می شنید که آزارش می دادند.
همین دلایل کافی بود تا کل شب با خودش بجنگد تا چشمانش بسته نشوند.
او روزهای بدتر از این را تجربه کرده بود، اما هیچ وقت اینقدر عذاب وجدان نداشت، هیچ وقت باعث مرگ کسی نشده بود.
ادیا همیشه فکر می‌کرد که در برابر حوادث قوی تر از بقیه است، ولی اینجا دنیایی نبود که بدترین خطر آن دزدی، تهدید جانی و تجاوز باشد. اینجا فراتر از هر ترس و خطری بود که دنیای انسانی می توانست داشته باشد. اینجا جایی بود که همه ی ترس ها شکل و شمایل داشتند، خطرها واقعی و ترسناک بودند و افسانه هایی که سالیان طولانی توسط نسل ها بازگو می شد، همگی واقعیت داشتند.
واقعیت این بود که هیچ کس نمی توانست اینجا قوی باشد، حتی خودش.
ادیا به نورگیر های خوابگاه نگاه کرد.
هوا بیرون روشن شده بود و بلاخره موفق شده بود که کل شب بیدار بماند.
با این حال هنوز کسی از جایش بلند نشده بود.
ادیا که از شدت خستگی و بی‌خوابی تمرکز نداشت، تلو تلو کنان از تختش پایین آمد و از خوابگاه بیرون رفت.
وقتی به در خروجی رسید، قلاب در را دو بار کوبید.
چند لحظه بعد در نیمه باز شد و ادیا هیکل درشت نگهبان را پشت در دید.
نگهبان با چهره ای خشن به او نگاه کرد.
ادیا گفت: من باید به سالن اجتماعات جادوگران برم.
نگهبان با استهزا به او نگاه کرد و با لحن بی ادبانه ای گفت : هیچ کس فعلا اجازه بیرون رفتن نداره، برگرد داخل!
سپس بدون اینکه منتظر جواب او شود، در را به روی او بست.
ادیا که ماتش برده بود، از روی عصبانیت لب هایش را محکم روی هم فشرد.
سپس با قدم های بلند به خوابگاه برگشت؛ به نظر می آمد که دختران بیشتری بیدار شده باشند.
ادیا به سمت تخت خالی اش رفت، شش فوت فاصله مانده بود که صدای سوت مانندی کل سرش را فرا گرفت و تا به خودش آمده بود، نقش بر زمین شده بود.
@dokhmalablog
19👍9😢3
#126
صدای سوت مانند جای خودش را به سکوت داده بود، با این حال سکوت زیاد ادامه پیدا نکرد.
صداهای مبهمی اطراف او را احاطه کردند، ولی از فهمیدن یک کلمه آن نیز عاجز بود.
نمی‌دانست چقدر زمان گذشته بود که حس کرد دستی بر روی پیشانی گذاشته شد و صدای زنانه ای گفت: بدنش گرمه، مطمئنی علائمی از تسخیر شدگی نداره؟
سکوت برای چند لحظه برقرار شد، سپس صدایی آشنا گفت: یه نگاهی بهش بنداز، کسی که تسخیر شده میتونه اینقدر راحت بخوابه؟
ادیا میخواست بگوید: من تسخیر نشدم، فقط کل شب رو نخوابیدم.
ولی حتی نتوانست از جایش تکان بخورد.
زنی که دستش را روی پیشانی اش گذاشته بود، با عصبانیت نفسش را بیرون داد: باورم نمیشه وقتمون رو برای یه انسان ضعیفی که غش کرده هدر داده باشیم.
سکوت ناهنجاری برقرار شد، صدای آشنا با خونسردی بیشتری نسبت به زن دیگر گفت: باز هم نمیتونیم مطمئن باشیم، مهم نیست که بقیه چقدر فکر کنن که اتفاق خاصی نیفتاده ولی ما میدونیم که با چیزی بزرگتر از تصورمون رو به رو هستیم. تا اون زمانی که این مسائل تموم بشن،باید روی مراسم امروز تمرکز کنیم؛ ملکه قراره شخصا سخنرانی کنه تا آشوب توی قصر رو مهار کنه.
زن دیگر که به نظر می آمد خشمش کمی فروکش کرده باشد، گفت: باشه، با این دختره چیکار کنم؟
- وقتی بیدار شد،معاینه ش کن و بفرستش سر کارش.
ادیا صدای قدم هایی را شنید که از او دور می شدند.
ادیا به پلک هایش فشار آورد تا باز شوند، باریکه ی نور چشمانش را اذیت می کرد، ولی لجوجانه او پلک هایش را بهم زد.
زن با لحن عادی گفت: بلاخره بیدار شدی.
ادیا موفق شد چشمانش را کامل باز کند و زنی که تا چند لحظه پیش از اینکه وقتش را بخاطر یک انسان ضعیف هدر داده بود خشمگین شده بود، دید.
زن فربه ای بود و صورت سرخی داشت، اما فرم و پارچه ی لباسش نشان می‌داد که یک خدمتکار ساده نیست.
جایی که ادیا را آورده بودند، به نظر می آمد نوعی درمانگاه باشد، چون پر از تخت های جفت جفت بود.
زن فربه پرسید: چی شد که غش کردی؟
ادیا یکدفعه نیم خیز شد که سرش گیج رفت. یک دستش را روی لبه ی تخت گذاشت و وزنش را روی آن انداخت، با لحنی عادی گفت: کل شب نخوابیده بودم.
زن موشکافانه نگاه غیر دوستانه ای به او کرد و ادامه داد: مشکل تغذیه یا خواب داری؟ اخیرا خواب های آشفته یا صداهای عجیب می شنوی یا حتی چیز غیرعادی هست که دیده باشی؟
ادیا با تردید به او نگاه کرد، اگر به او واقعیت را می گفت، محال بود از آن جا بیرون برود.
ادیا لبخندی زد و گفت: نه، همونطور که گفتم کل شب رو نخوابیدم و حسابی خسته بودم.
قیافه ی زن طوری بود که ظاهرا یک کلمه از حرفای ادیا را باور نکرده بود و این به ترس درون ادیا می افزود.
در کمال‌ تعجب، زن سری تکان داد و گفت: باشه، پس اگه حس می کنی حالت خوبه، برگرد سر کارت.
ادیا کمی بهت زده بود، ولی سریع خودش را جمع و جور کرد از تخت پایین پرید.
زمانی که به سمت در درمانگاه می رفت، با خودش گفت: کار ها میتونن منتظر بمونن، من کار مهم تری دارم.
@dokhmalablog
21👍12
بیاید توی گروه نقد و بررسی قصر متروکه خون آشام 😍😈 که جاتون حسابی خالیه!
https://t.me/+VUT3chevtmRanlD2
👍6
چنل از دوباره فعالیت خودشو شروع میکنه❤️
23
باورم نمیشه جایی رو که بیشتر از همه چیز دوست داشتم رو سال ها ول کردم:)
😢181
نگارش جلد سوم قصر متروکه خون آشام از روز شنبه سر گرفته می شود.
10
قصر متروکه خون آشام
نگارش جلد سوم قصر متروکه خون آشام از روز شنبه سر گرفته می شود.
با عرض پوزش از دوستان گرامی، بدلیل یک موقعیت اضطراری پارت گذاری به روز جمعه موکول شد❤️
🤯2👍1
#127
هیچ کس جلویش را برای بیرون رفتن نگرفت. شاید هم دلیلش آدم هایی بود که جلوتر از او عجولانه در راهروها راه می رفتند تا کارهای مراسم ختم را انجام دهند.
ذهنش درگیر در عین حال بی حس بود؛ مثل اینکه قدرت فکر کردنش را از دست داده باشد. وقتی به در مورد نظرش رسید، دستگیره را بدون در زدن چرخاند و در را باز کرد.
چند لحظه در چهارچوب ایستاد؛ گولدرا با نگاهی جدی و طلبکارانه سرتاپای او را ورانداز کرد، طوری که انگار منتظر بود ادیا بابت رفتار بی ادبانه اش عذرخواهی کند.
در عوض ادیا به لباس فاخر مشکی گولدرا خیره شد و گفت: دختره مرده.
گولدرا نفس عمیقی کشید و جواب داد: متأسفانه، و الان داریم به مراسمش میریم.
گولدرا آرام جلو آمد و ادامه داد: کارهای زیادی بود که باید انجام می دادی، اما بهم گفتن که غش کردی. فکر نمیکنی ضعیف بودن تو برای من دردسرساز و وقت گیر شده؟ من برای بیماری و عدم مسئولیت تو وقت ندارم.
ادیا بی توجه به صحبت گولدرا تکرار کرد: دختره مرده، تو میدونستی که میمیره.
گولدرا هشدار داد: منظورت چیه؟
- تو میدونستی که دختره میمیره، حتی میدونی که قراره چه اتفاقی بیفته و هنوز اصرار داری که اون موجود آزاد بشه. منفعت تو چیه؟ نکنه عضو فرقه خاصی هستی؟
ناگهان انگشتان گولدرا دور گردنش پیچیده شدند و نفس کشیدن را برایش سخت کرد.
گولدرا تهدید آمیز گفت: هلنا یا هر چیزی که هستی، انگار جایگاه خودت رو فراموش کردی! یادت رفته که له کردن تو از مورچه هم برای من آسونتره. طوری از پا در میارمت که آرزو کنی کاش زودتر میمردی!
ادیا به صورت خصمانه ی گولدرا نگاه کرد و نگاه کوتاهی به شئ فلزی روی گردن گولدرا انداخت.
ادیا ناگهان وزنش را جلو انداخت تا بتواند هوا رو وارد ریه هایش کند.
گولدرا او را رها کرد و یک قدم عقب رفت، سپس ادامه داد: به نفعته دست از احمق بودن برداری و حماقت نکنی، من دیگه حرفامو تکرار نمیکنم.
گولدرا بی توجه به ادیا که خم شده بود از کنارش گذشت و بیرون رفت.
ادیا که از رفتنش مطمئن شده بود، صاف ایستاد و نفسش را رها کرد، سپس به کلید متصل به زنجیر که موفق شده بود از گردنش بقاپد، نگاه کرد.
19👎1