بعد از ۲۴ ساعت دیگه مشکل رو حل شده بدونید . فریبا گفت باید چکار کنیم توی این ۲۴ ساعت ؟ نگفت چی بهش بدین بخوره یا نسخه ای چیزی ننوشت واسش ؟
گفتم نه نسخه نداد ولی گفت حتما توی این ۲۴ ساعت مدام ماساژش بدید چون ماساژ کمک میکنه خون رسانی راحت تر انجام بشه و یجورایی رگ های بدن رو بیشتر باز میکنه . آرزو روی صندلی عقب دراز کشیده بود و یجوری خودشو به بی حالی زده بود که هر کی میدید میگفت لحظات آخرش رو داره سپری میکنه . خداییش نقشه ای که بازی کرده بود جواب هم داده بود و فریبا به غلط کردن افتاده بود که چرا اینقدر بهش گیر داده . سر راه چندتا کمپوت آناناس و آب میوه واسه آرزو گرفتیم و رفتیم خونه . آرزو بردیم روی تخت خودمون درازش کردیم و من رفتم توی هال لباس عوض کنم که فریبا اومد گفت سیا من فردا صبح نمیتونم نرم مهد . یکی دیگه از مربی هامون مرخصی گرفته و منم اگه نرم دیگه عذرم رو میخوان . تو میتونی فردا تلفنی مرخصی بگیری و صبح تا ظهر که من نیستم مراقب باشی یوقت حال آرزو دوباره بد نشه ؟ با کمی مکث و اکراه گفتم باشه من فردا صبح پیشش میمونم .فریبا خنده اومد رو لباش و یه لب به نشانه تشکر ازم گرفت . گفتم فریبا برو یکم کمپوت بده بهش بخوره تا من شام رو گرم کنم . فریبا دست به کار شد تا یه سوپ ماهیچه واسه آرزو درست کنه و خودمون شام خوردیم و فریبا بیچاره پنج دقیقه ای یکبار میرفت آرزو رو کلی ماساژ میداد و میومد . ساعت ۲ شب شده بود که فریبا گفت سیا جان تو بخواب . من امشب بالاسرش میمونم و تا صبح چند بار ماساژش میدم . گفتم باشه ولی اینجوری خسته میشی و فردا صبح هم که میخوایی بری مهد . گفت چیکار کنم دیگه مجبورم .صبح طبق معمول با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم و رفتم ببینم فریبا خواب نباشه که دیدم مشغول ماساژ دادن آرزو هستش .خنده ام گرفته بود . معلوم بود نه خودش خوابیده نه با ماساژهاش گذاشته آرزو یکم بخوابه .صداش کردم که اومد تو هال و گفتم من برم نون داغ بگیرم یه صبحانه به آرزو بدیم بیچاره دیشبم فقط سوپ خورده . تو هم آماده شو صبحانه بخور وبرو خیالتم بابت آرزو راحت باشه .نون خریدم و اومدم و فریبا بعد از خوردن صبحانه کلی سفارش کرد و گفت آرزو بیداره لطفا واسش صبحانه ببر تا بخوره بعد بخوابه .به محض اینکه فریبا رفت صبحانه آرزو رو گذاشتم توی یه سینی و بردم گذاشتم کنار تخت و دیدم آرزو چشماش بسته است . صداش کردم که سریع چشماشو باز کرد و معلوم بود خواب نیست .گفتم پاشو بشین دختر و این صبحونه رو بخور یکم جون بگیری . خودشو به بی حالی زده بود و مثلا داشت تلاش زیادی میکرد که بلند شه .گفتم چرا میخوایی پاشی ، خب همینجور روی تخت صبحانه بخور . با صدایی که از ته چاه انگار درمیود گفت میخوام برم دستشویی. کمکش کردم که پاشه و تا در دستشویی همراهیش کردم و اونم خداییش خوب فیلم بازی میکرد و تلو تلو میخورد . یه تیشرت راحت تنش بود ولی برخلاف همیشه که شلوار و شلوارک میپوشید اینبار یه دامن پاش بود و حدس زدم دیشب فریبا واسه اینکه راحت تر پاهاشو ماساژ بده براش دامن پوشیده . از دستشویی که دراومد بهش گفتم حتما صبحانه رو بخور و کمکش کردم تا رفت و روی تخت دراز کشید .خودمم رفتم بیرون تا یه چایی بخورم . حالا دیگه همه چی محیا بود تا یه حال اساسی بکنم . قبل از خوردن چایی یه قرص تاخیری که معمولا داشتم توی خونه رو انداختم بالا و چایی رو سرش زدم . ده پونزده دقیقه بعد رفتم داخل اتاق که دیدم آرزو هم صبحانه رو زده و داره چایی میخوره . وسایل صبحانه رو جمع کردم و برگشتم داخل اتاق و نشستم لبه ی تخت و بدون مقدمه دست آر
گفتم نه نسخه نداد ولی گفت حتما توی این ۲۴ ساعت مدام ماساژش بدید چون ماساژ کمک میکنه خون رسانی راحت تر انجام بشه و یجورایی رگ های بدن رو بیشتر باز میکنه . آرزو روی صندلی عقب دراز کشیده بود و یجوری خودشو به بی حالی زده بود که هر کی میدید میگفت لحظات آخرش رو داره سپری میکنه . خداییش نقشه ای که بازی کرده بود جواب هم داده بود و فریبا به غلط کردن افتاده بود که چرا اینقدر بهش گیر داده . سر راه چندتا کمپوت آناناس و آب میوه واسه آرزو گرفتیم و رفتیم خونه . آرزو بردیم روی تخت خودمون درازش کردیم و من رفتم توی هال لباس عوض کنم که فریبا اومد گفت سیا من فردا صبح نمیتونم نرم مهد . یکی دیگه از مربی هامون مرخصی گرفته و منم اگه نرم دیگه عذرم رو میخوان . تو میتونی فردا تلفنی مرخصی بگیری و صبح تا ظهر که من نیستم مراقب باشی یوقت حال آرزو دوباره بد نشه ؟ با کمی مکث و اکراه گفتم باشه من فردا صبح پیشش میمونم .فریبا خنده اومد رو لباش و یه لب به نشانه تشکر ازم گرفت . گفتم فریبا برو یکم کمپوت بده بهش بخوره تا من شام رو گرم کنم . فریبا دست به کار شد تا یه سوپ ماهیچه واسه آرزو درست کنه و خودمون شام خوردیم و فریبا بیچاره پنج دقیقه ای یکبار میرفت آرزو رو کلی ماساژ میداد و میومد . ساعت ۲ شب شده بود که فریبا گفت سیا جان تو بخواب . من امشب بالاسرش میمونم و تا صبح چند بار ماساژش میدم . گفتم باشه ولی اینجوری خسته میشی و فردا صبح هم که میخوایی بری مهد . گفت چیکار کنم دیگه مجبورم .صبح طبق معمول با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم و رفتم ببینم فریبا خواب نباشه که دیدم مشغول ماساژ دادن آرزو هستش .خنده ام گرفته بود . معلوم بود نه خودش خوابیده نه با ماساژهاش گذاشته آرزو یکم بخوابه .صداش کردم که اومد تو هال و گفتم من برم نون داغ بگیرم یه صبحانه به آرزو بدیم بیچاره دیشبم فقط سوپ خورده . تو هم آماده شو صبحانه بخور وبرو خیالتم بابت آرزو راحت باشه .نون خریدم و اومدم و فریبا بعد از خوردن صبحانه کلی سفارش کرد و گفت آرزو بیداره لطفا واسش صبحانه ببر تا بخوره بعد بخوابه .به محض اینکه فریبا رفت صبحانه آرزو رو گذاشتم توی یه سینی و بردم گذاشتم کنار تخت و دیدم آرزو چشماش بسته است . صداش کردم که سریع چشماشو باز کرد و معلوم بود خواب نیست .گفتم پاشو بشین دختر و این صبحونه رو بخور یکم جون بگیری . خودشو به بی حالی زده بود و مثلا داشت تلاش زیادی میکرد که بلند شه .گفتم چرا میخوایی پاشی ، خب همینجور روی تخت صبحانه بخور . با صدایی که از ته چاه انگار درمیود گفت میخوام برم دستشویی. کمکش کردم که پاشه و تا در دستشویی همراهیش کردم و اونم خداییش خوب فیلم بازی میکرد و تلو تلو میخورد . یه تیشرت راحت تنش بود ولی برخلاف همیشه که شلوار و شلوارک میپوشید اینبار یه دامن پاش بود و حدس زدم دیشب فریبا واسه اینکه راحت تر پاهاشو ماساژ بده براش دامن پوشیده . از دستشویی که دراومد بهش گفتم حتما صبحانه رو بخور و کمکش کردم تا رفت و روی تخت دراز کشید .خودمم رفتم بیرون تا یه چایی بخورم . حالا دیگه همه چی محیا بود تا یه حال اساسی بکنم . قبل از خوردن چایی یه قرص تاخیری که معمولا داشتم توی خونه رو انداختم بالا و چایی رو سرش زدم . ده پونزده دقیقه بعد رفتم داخل اتاق که دیدم آرزو هم صبحانه رو زده و داره چایی میخوره . وسایل صبحانه رو جمع کردم و برگشتم داخل اتاق و نشستم لبه ی تخت و بدون مقدمه دست آر
زو رو گرفتم و مثلا شروع کردم به ماساژ دادن . آرزو با همون بی حالی مصنوعی یه نگاه متعجب بهم کرد و گفتم دکتر دیشب گفت حتما تا ۲۴ ساعت مراقبش باشید و چند وقت یکبار هم ماساژش بدید . گفت دستت درد نکنه ولی لازم نیست .فریبا دیشب تا صبح نداشت که ماساژ خونم کم بشه . گفتم یعنی اذیت میشی اگه ماساژت بدم ؟ گفته نه … نمیخوام تو اذیت بشی . گفتم این چه حرفیه آخه . من امروز نرفتم سرکار که مراقب تو باشم . گفت ببخشید تو رو خدا کلی تو رو هم به دردسر انداختم . گفتم حرفشم نزن . الانم چشماتو ببند و راحت استراحت کن .منم خیلی آروم ماساژت میدم . یه ممنون با صدای ضعیف گفت و چشماشو بست .
دستش توی دستم بود و یه استرس خاصی توی وجودم بود که باعث شده بود دستام خیلی خفیف بلرزه . دستش رو تا وسطای بازو ماساژ دادم و همون مسیر رو دوباره تا انگشتای دستش برگشتم .یک بار هم دیگه اینکارو کردم . میخواستم اون یکی دستش رو بگیرم ولی واسه اینکار باید میرفتم اون سمتش . همینکار رو هم کردم و اینبار اون یکی دستش رو هم ماساژ دادم . چشمای آرزو بسته بود ولی مشخص بود که خواب نیست . میخواستم یهویی دستموبذارم روی سینه هاش ولی با خودم گفتم اینجوری شوکه میشه و قطعا نمیذاره ادامه بدم و آبروم هم میره . پشیمون شدم و یه فکر دیگه به ذهنم رسید . رفتم نشستم لبه پایین تخت و دستمو فرستادم زیر پتو و یکی از پاهاشو گرفتم و شروع کردم به ماساژ دادن . منتظر عکس العمل آرزو بودم ولی هیچ عکسالعملی ندیدم . پاش خیلی لطیف و نرم بود .انگشتای دستمو میذاشتم لای انگشتای پاش و آروم آروم میکشیدم بیرون . یکم رفتم بالاتر و مچ پاشو گرفتم و خیلی آروم فشار میدادم . کم کم به خودم جرات دادم که بالاتر برم و پیش خودم گفتم نهایتش اگه شاکی شد و گفت چکار میکنی میگم دکترت گفته باید تمام بدنت رو ماساژ بدیم که گردش خونت آسونتر بشه . با این بهانه جراتم بیشتر شد و از مچ پاش به سمت ساق پاش رفتم و با فشارهای ریز وانمود میکردم که دارم ماساژ میدم . پاهاش انگار اصلا مو نداشت و خیلی صاف و صیقلی بود . ضربان قلبم داشت بالا میرفت و کیرم هر لحظه سفت و سفت تر میشد . دستمو بالاتر فرستادم و به زانوش رسیدم . زانوی پاشو کامل با دستم پوشوندم . خیلی حال عجیبی داشتم که ناگهان صدای زنگ گوشیم حواسم رو پرت کرد و فازمو پروند . دستم از زیر پتو بیرون کشیدم و پاشدم رفتم توی هال که گوشیمو جواب بدم . گوشی رو از روی اوپن برداشتم که دیدم وای از شرکت دارن زنگ میزنن و من یادم رفته بود باهاشون تماس بگیرم و بگم امروز نمیام . گوشی رو جواب دادم که یکی از خانم های قسمت اداری شرکت بود و پرسید چرا نیومدید . گفتم ببخشید من همسرم از دیشب حالش بد شد که بردمش بیمارستان و هنوزم اونجا هستم و امروز نمیتونم بیام . یکم از حال همسرم پرسید و آخر سر گفت با مدیریت هماهنگ میکنم و در صورت تایید براتون مرخصی میزنیم امروز رو . منم تشکر کردم و قطع کردم .گوشی رو سایلنت کردم و با خودم آوردمش توی اتاق خواب و گذاشتم روی میز کوچیکی که کنار تخت بود . آرزو توی این فرصت که من رفتم و اومدم تغییر پوزیشن داده بود و دمر خوابیده بود و یکی از پاهاش صاف بود و پای دیگه رو جمع کرده بود توی شکم . دوباره نشستم پایین پاهاش و دستمو فرستادم زیر پتو و مچ اون پایی که صاف بود رو گرفتم و شروع کردم به ماساژ دادن. هرچی که بالاتر میرفتم برخلاف روی پاش ، نرمی بیشتری احساس میکردم تا به پشت زانوش رسیدم . بالاتر رفتن ریسک بود و ممکن بود با عکس العمل آرزو روبرو بشم ولی با تکیه به همون بهانه ی قبل خیلی آروم از
دستش توی دستم بود و یه استرس خاصی توی وجودم بود که باعث شده بود دستام خیلی خفیف بلرزه . دستش رو تا وسطای بازو ماساژ دادم و همون مسیر رو دوباره تا انگشتای دستش برگشتم .یک بار هم دیگه اینکارو کردم . میخواستم اون یکی دستش رو بگیرم ولی واسه اینکار باید میرفتم اون سمتش . همینکار رو هم کردم و اینبار اون یکی دستش رو هم ماساژ دادم . چشمای آرزو بسته بود ولی مشخص بود که خواب نیست . میخواستم یهویی دستموبذارم روی سینه هاش ولی با خودم گفتم اینجوری شوکه میشه و قطعا نمیذاره ادامه بدم و آبروم هم میره . پشیمون شدم و یه فکر دیگه به ذهنم رسید . رفتم نشستم لبه پایین تخت و دستمو فرستادم زیر پتو و یکی از پاهاشو گرفتم و شروع کردم به ماساژ دادن . منتظر عکس العمل آرزو بودم ولی هیچ عکسالعملی ندیدم . پاش خیلی لطیف و نرم بود .انگشتای دستمو میذاشتم لای انگشتای پاش و آروم آروم میکشیدم بیرون . یکم رفتم بالاتر و مچ پاشو گرفتم و خیلی آروم فشار میدادم . کم کم به خودم جرات دادم که بالاتر برم و پیش خودم گفتم نهایتش اگه شاکی شد و گفت چکار میکنی میگم دکترت گفته باید تمام بدنت رو ماساژ بدیم که گردش خونت آسونتر بشه . با این بهانه جراتم بیشتر شد و از مچ پاش به سمت ساق پاش رفتم و با فشارهای ریز وانمود میکردم که دارم ماساژ میدم . پاهاش انگار اصلا مو نداشت و خیلی صاف و صیقلی بود . ضربان قلبم داشت بالا میرفت و کیرم هر لحظه سفت و سفت تر میشد . دستمو بالاتر فرستادم و به زانوش رسیدم . زانوی پاشو کامل با دستم پوشوندم . خیلی حال عجیبی داشتم که ناگهان صدای زنگ گوشیم حواسم رو پرت کرد و فازمو پروند . دستم از زیر پتو بیرون کشیدم و پاشدم رفتم توی هال که گوشیمو جواب بدم . گوشی رو از روی اوپن برداشتم که دیدم وای از شرکت دارن زنگ میزنن و من یادم رفته بود باهاشون تماس بگیرم و بگم امروز نمیام . گوشی رو جواب دادم که یکی از خانم های قسمت اداری شرکت بود و پرسید چرا نیومدید . گفتم ببخشید من همسرم از دیشب حالش بد شد که بردمش بیمارستان و هنوزم اونجا هستم و امروز نمیتونم بیام . یکم از حال همسرم پرسید و آخر سر گفت با مدیریت هماهنگ میکنم و در صورت تایید براتون مرخصی میزنیم امروز رو . منم تشکر کردم و قطع کردم .گوشی رو سایلنت کردم و با خودم آوردمش توی اتاق خواب و گذاشتم روی میز کوچیکی که کنار تخت بود . آرزو توی این فرصت که من رفتم و اومدم تغییر پوزیشن داده بود و دمر خوابیده بود و یکی از پاهاش صاف بود و پای دیگه رو جمع کرده بود توی شکم . دوباره نشستم پایین پاهاش و دستمو فرستادم زیر پتو و مچ اون پایی که صاف بود رو گرفتم و شروع کردم به ماساژ دادن. هرچی که بالاتر میرفتم برخلاف روی پاش ، نرمی بیشتری احساس میکردم تا به پشت زانوش رسیدم . بالاتر رفتن ریسک بود و ممکن بود با عکس العمل آرزو روبرو بشم ولی با تکیه به همون بهانه ی قبل خیلی آروم از
پشت زانوش به سمت پشت رونش بالا رفتم . دل تو دلم نبود .پاهاش خیلی توپر و گوشتی بود .حالا دیگه قشنگ نرمی پشت رونش رو زیر دستام احساس میکردم . واسه اینکه طبیعی تر جلوه کنه ماساژم دوباره به سمت پایین حرکت کردم به مچ پاش رسیدم . یکم خودمو جابجا کردم که راحت تر باشم و دوباره به سمت رونش رفتم . نرمی رون های آرزو داشت دیوونم میکرد . دستمو به طرف داخل رونش بردم ولی میترسیدم برم بالاتر . دوباره دستمو گذاشتم پشت رونش و خیلی نامحسوس بالاتر رفتم و لبه های شرتش رو با دستم حس کردم . یه لحظه به خودم گفتم نکنه آرزو هم خوشش میاد که دارم بالاتر میرم ؟ اگه بدش میومد حتما تا حالا مانع میشد . جواب این سوال رو میشد راحت فهمید . با خودم گفتم دستمو میذارم روی شرتش و لپ کونش رو میگیرم . اگه مانع شد که هیچی و کار تمومه ولی اگه عکس العملی نکرد دیگه معلومه خودشم میخاره و خیلی واضح وارد فاز جدید میشم . همینجور که داشتم پشت رونش رو میمالوندم دستمو بردم بالاتر و گذاشتم روی لپ کونش و روی شرتش . قلبم داشت با سرعت هرچه تمام تر میزد . چند ثانیه مکس کردم و هر ثانیه ای که میگذشت و حرکتی از آرزو نمیدیدم ، شور شعف و شهوت وجودمو میگرفت . آره درست حدس زده بودم . آرزو خودشم داشت حال میکرد وگرنه هیچ دلیلی نداشت بذاره من کونشو از روی شورت ماساژ بدم . لپ کونش مثل ژله زیر دستم میلرزید . دستمو بردم لای رونش و خیسی شورتش یذره اضطراب باقیمونده وجودم رو توی خودش حل کرد . دستم که از روی شورت به کوسش خورد یه لرزه ی خفیف کرد و شهوتش رو نشون داد . دستمو بیرون کشیدم و پاشدم شلوارم رو درآوردم و رفتم کنارش دراز کشیدم و رفتم زیر پتوش . دستمو کردم زیر تیشرتش و یکم کمرش رو مالوندم و زیر بغلش رو گرفتم رفتم سمت سینه هاش . چون دمر خوابیده بود سینه هاش به تخت چسیبده بودن ولی من به هر ترتیبی بود دستمو از زیر سوتین رسوندم به یکی از سینه هاش . سینه هاش زیاد بزرگ نبودن ولی اونقدر هم کوچیک نبودن که نشه توی دست گرفتشون و باهاش بازی کرد . دستمو بیرون کشیدم و گیره سوتینش رو که پشت کمرش بود باز کردم و سوتین رو به زور کشیدم بیرون . آرزو هم ترجیح میداد همونجوری بی حرکت بمونه و احتمالا نمیخواست باهام چشم تو چشم بشه . اومدم پایین تر و کش دامنش رو گرفتم و دامن رو هم از زیرش کشیدم بیرون . شورت خودمم کندم انداختم کنار . همون حالتی که آرزو دراز کشیده بود منم دراز کشیدم پای چپم رو چسبوندم به پای چپش که صاف بود و پای راستمو از زانو خم کردم و گذاشتم روی پای راستش . کیرمم از روی شورتش چسبیده بود به خط وسط کونش . تیشرتش رو زدم بالا و سینه شو گرفتم و شروع کردم با نوک سینه اش که سفت و برجسته شده بود بازی کردم . صورتمو گذاشتم پشت گردنش و لاله ی گوشش رو با لبام میگرفتم و میخوردم . صدای نفس های تندش بلندتر شده بود . یکم خودمو کشیدم کنار و دستمو از بالا کردم توی شرتش و انگشتمو گذاشتم لای دو لپ کونش و به سمت کوسش حرکت دادم .وقتی به سوراخ کونش رسیدم یه مکث چند ثانیه ای کردمو و یکم فشارش دادم و به حرکت انگشتم ادامه دادم به کسش که رسیدم خیس خیس بود و داغ . لبه های کوسش رو بین انگشتام گذاشتم و شروع کردم به چپ و راست کردن انگشتام . نفسهای آرزو به آه تبدیل شده بود . زیاد ادامه ندادم که ارضا نشه . لبه های شورتش رو گرفتم و کشیدم پایین و درش آوردم . سریع از توی کشوی میز کوچیک کنار تخت وازلین رو بیرون آوردم و انگشت اشاره مو کردم توی وازلین و یه مقدار برداشتم ومالیدم به سوراخ کونش .خوب سوراخشو چرب کردم و خیلی آروم انگشت ا
شارمو فشار دادم داخل . تنگ بود ولی انگشت اشاره ام یک بند رفت داخل . همون جوری چند لحظه نگه داشتم و بعد عقب جلوش کردم و بیرون کشیدمش . اینبار سعی کردم دوتا انگشتمو بفرستم داخل که تا میخواست انگشتام وارد کونش بشن خودشو جمع میکرد و معلوم بود دردش میگرفت . پاشدم رفتم یه اسپری لیدوکائین داشتم واسه دندون درد گرفته بودم رو آوردم چندتا اسپری زدم روی سوراخش . دیگه به سوراخش دست نزدم تا لیدوکائین اثر کنه . توی این فاصله خیسی کوسش رو با دستمال کاغذی پاک کردم و پتو رو کنار انداختم و نشستم بین پاهاش و صورتمو بردم سمت کوسش . زبونمو درآوردم با نوک زبونم میکشیدم لای کوسش . از اون چیزی که فکر میکردم بهتر بود و با زبونم و لبام کوسش لیس زدم و خوردم . آرزو از شدت شهوت به خودش میپیچید . پاشدم و دوباره کنارش دراز کشیدم . دوباره وازلین زدم روی سوراخ کونش و انگشت اشاره مو فرو کردم داخل و درآوردم . اینبار با دو انگشت امتحان کردم . با اینکه تنگ بود ولی دوتا از انگشتامو کردم توش . چند بار عقب جلو کردم و در آوردم . دستمو انداختم اونطرف زانوی پایی که خم شده بود و کشیدمش به سمت این یکی پاش و هر دوتا پاشو صاف کردم . دستمو فرستادم زیر شکمش و به طرف بالا کشیدم و یه بالش فرستادم زیر شکمش . پاهاشو یکم از هم باز کردم . حالا سوراخ کونش جلوی روم داشت خودنمایی میکرد . کیرمو با وازلین چرب کردم و سر کیرم رو گذاشتم دم سوراخش . یکم فشار دادم که خودشو جمع کرد . دوباره امتحان کردم . بعد از چندین بار امتحان سر کیرم رفت داخل کونش . همون جوری نگهش داشتم البته یه فشار کمی هم میدادم که درنیاد . بعد از چند لحظه آروم آروم فشار دادم و کیرم رو ذره ذره فرستادم داخل . به خودم اومدم دیدم کیرم تا ته توی کون آرزو رفته . باورم نمیشد این من باشم و اینم آرزو . همون جوری که کیرم توی کون تنگ آرزو بود خوابیدم روش و چند ثانیه مکث کردم . آرزو یکم خودشو تکون داد که فهمیدم داره اذیت میشه . خوابیدن روی آرزو رو توی اون حالت تموم کردم و شروع کردم به حرکات رفت و برگشت کیرم توی کونش . اوایل خیل آروم جلو عقب میکردم ولی یکم که گذشت دیدم ناخودآگاه سرعت تلمبه زدنم رفته بالا . صدای آه و ناله های خفیف آرزو هر لحظه حشری ترم میکرد . آرزو دستشو از زیر با هر زحمتی که بود به کوسش رسوند و همزمان با تلمبه زدن من توی کونش ، داشت کوسشو میمالید . از رفتار آرزو و همچنین خیلی تنگ نبودن کونش معلوم بود که خانم قبلا هم داده و کیر من اولین کیری نیست که جداره ی داغ مقعدش رو نوازش میکنه . حالا دیگه صدای آرزو به وضوح شنیده میشد که با آخ و جوون گفتن هاش منو از خود بیخود میکرد . صدای شالاپ و شلوپ آنال سکس فضای اتاق رو پر کرده بود که آرزو با صدایی که کیر هر مردی رو بلافاصله سرپا میکرد گفت سیا چه کیر داغی داری ، اووووخ سوختم . اینو که گفت من احساس کردم دیگه دارم یه لحظه نهایی و ارضای به یادموندنیم میرسم . دوباره خوابیدم روش و دستامواز پهلو هاش فرستادم سمت سینه ها و هردوتاشون رو گرفتم و در همون لحظه جهش آب از سر کیرم باعث شد تمام بدنم گر بگیره و همه ی آب موجود توی کمرم رو داخل کون گرم و قشنگ آرزو خالی کردم و با بیحالی هرچه تمام تر به خوابیدن روی آرزو ادامه دادم . آرزو هم چند لحظه بعد در حالی که داشت کسشو میمالید ، یه مکث ناگهانی همراه با سکوت یهویی کرد که نشون دهنده ی ارضای شدنش بود . پاشدم لباسامو پوشیدم و رفتم سمت دستشویی. وقتی اومدم بیرون دیدم درب اتاق خواب بسته ست . بعد از چند لحظه که من توی آشپزخونه بودم آرزو از اتاق اومد بیرون و بدون مک
ث رفت دستشویی و بعدشم دوباره با همون حالت و عجله برگشت سمت اتاق خواب ولی درب رو باز گذاشت . دو سه دقیقه یه پیام واسم اومد که دیدم آرزو بود . نوشته بود نمیخوام گله کنم و بگم چرا اینجوری شد چون خودمم لذت بردم ولی ازت خواهش میکنم این اتفاق رو برای همیشه از ذهنت خارج کنی یه جوری که انگار اصلا اتفاق نیفتاده . منم جواب دادم حتما همینطور میشه . ممنونم بابت این اتفاق و به جرات میگم بهترین اتفاق زندگیم از این نوع ، همین اتفاق بود .
بعدشم آرزو خوابید و منم توی هال جلوی تی وی دراز کشیدم و به لحظات باورنکردنی که بینمون گذشت فکر میکردم و همونجا هم خوابم گرفت .
دوستان عذر خواهی میکنم بابت طولانی شدن این خاطره .من این اتفاق رو با تموم وجودم تجربه کردم ولی در مقابل افرادی که غیرواقعی میدونن این داستان رو هیچ اصراری ندارم که بگم این داستان واقعی بود و هر کسی که فکر میکنه ساخته و پرداخته ی ذهن جقی ، بیمار ، عقب مانده ی نویسنده بود ، نظرش کاملا واسه من محترمه و همچنین سر سوزنی هم از دوستانی که فحش میدن ناراحت نمیشم چون فحش دادن هم یجور نظر دادنه و نظرهای همه واسم محترم و با ارزشه
موفق باشید
نوشته: سیاوش
@Do_9999
بعدشم آرزو خوابید و منم توی هال جلوی تی وی دراز کشیدم و به لحظات باورنکردنی که بینمون گذشت فکر میکردم و همونجا هم خوابم گرفت .
دوستان عذر خواهی میکنم بابت طولانی شدن این خاطره .من این اتفاق رو با تموم وجودم تجربه کردم ولی در مقابل افرادی که غیرواقعی میدونن این داستان رو هیچ اصراری ندارم که بگم این داستان واقعی بود و هر کسی که فکر میکنه ساخته و پرداخته ی ذهن جقی ، بیمار ، عقب مانده ی نویسنده بود ، نظرش کاملا واسه من محترمه و همچنین سر سوزنی هم از دوستانی که فحش میدن ناراحت نمیشم چون فحش دادن هم یجور نظر دادنه و نظرهای همه واسم محترم و با ارزشه
موفق باشید
نوشته: سیاوش
@Do_9999
طلسم مینا
#ترسناک
توجه توجه این داستان شامل حرفهایی که ممکن برای هر (سنی)مناسب نباشه الان بگم که باز نگید بچه تو پیج هست راوی چشم سفیده از این حرفا (۱۸) فرهاد اون روز مثل همه ی روزها راس ساعت ۷ از خواب بیدار شدم لباس گرمکن یا ورزشی به تن کردم و مقدار مسافتی رو تا پارک محل پیاده روی کردم وقتی که وارد پارک شدم یه گوشه خلوت رو نشون کردم و دویدم هر روز ۳۰ دقیقه این کارو انجام میدادم وقتی که تمام میشد از لوازم ورزشی پارک استفاده کردم در همون حین هر روز راس ساعت ۸ صبح آقای بایرامی رو میدیدم که چندتا کوچه پایین تر از ما زندگی میکرد(شهرک اکباتان) که ایشونم برای ورزش کردن به پارک می اومد یه احوالپرسی گرم با هم می کردیم من چون باید راس ساعت ۹ به مغازه می رفتم مجبور بودم خداحافظی کنم و برم تو راه میرفتم نانوایی محل ۱ دونه نون میگرفتم میرفتم خونه تا دوش بگیرم صبحونه میل کنم برم سرکار آقای بایرامی آدم با سواد و کم حرف و گوشه گیری بود بازنشسته شرکت راه آهن بود که فقط یه دختر داشت که هفته ای ابار بهش سر میزد …مینا دختر آقای بایرامی که متولد ۷۳ بود 1 بار ازدواج کرده بود متاسفانه طلاق گرفته بود و تنهایی زندگی می کرد داخل یه شرکت حسابداری می کرد]
فقط یه بار تونستم با آقای بایرامی هم کلام بشم اون روز دقیقا تو صف نانوایی بود که تا نون پخته بشه و نوبت به ما برسه به شرحی از احوال پیرمرد گرفتم چون زیاد با کسی حرف نمیزد فقط در حد سلام علیک بود فکر کنم تنها کسی که تونسته بود ازش حرف بکشه من فضول بودم چون کارم جوری بود که میدونستم چطوری کسی رو به حرف زدن وادار کنم ازم پرسید کارت چیه؟ گفتم استاد معین کار میکنم فروشنده ام لوازم خانگی میفروشم گفت پس با دخترم حتمی بهت سر میزنم چون چند تا وسیله تو خونش کم داره منم کارت مغازه رو بهش دادم و گفتم در خدمتم و رفتم … چند روزی گذشت داخل مغازه مشغول کار کردن بودم با همکارم خانوم (شیاسی) راجع به فروش این ماه حرف می زدیم که این ماه خوب کار کردیم فروش خوب بوده صدرصد به اضافه حقوق بهمون میدن که دیدم بله آقای بایرامی همراه دخترش اومدن داخل
مغازه
(من بار اولم بود که مینارو میدیدم دختر خوش چهره ای بود که دل مارو برد)…بعد از احوال پرسی ریختن چایی به آقای بایرامی و ریختن نسکافه به دختر گل شون بهشون گفتم من در خدمتم دخترش گفت من یه جارو برقی میخوام با یه قهوه ساز و چایی ساز منم با یه عذر خواهی ازشون پرسیدم قیمتش واستون مهم نیست؟ که جنس خوب معرفی کنم ؟ گفت نه هرچی باشه از یه کمپانی معروف باشه منم گفتم چشم مارک بوش
فقط دارم ۵ کاره یعنی یک دستگاه که هم چایی سازه هم قهوه ساز و هم. زیاد جا گیر نیست نیاز نیست واسه این کار ۲ تا دستگاه بگیرید که جاتونو بگیره و هم جارو برقی بوش دارم سبک کوچیک بدون صدا گفت خوبه میتونم ببینم منم لوازمو بهش نشون دادم خوشش اومد گفت خوبه همینا عالین قیمت بگید منم شروع کردم به تعارف کردن قابلی نداره و غریبه نیستین آقای بایرامی عزیز ماست … که کارت کشیدن و منم گفتم تا ا ساعت دیگه میفرستم بیارن واستون گفت لازم نیست وسیله دارم منم جفت جنسارو رفتم از انبار آوردم بهشون گفتم تا ماشین واستون میارم قبول کردن بردم گذاشتم داخل ماشینش و خداحافظی کردن و رفتن به خودم گفتم فرهاد آقای بایرامی چه دختری داره (!)
چند روزی گذشت داشتم مشتری راه مینداختم تلفن مغازه زنگ خورد همکارم گفت آقا رسولی با شما کار دارن تلفن و گرفتم گفتم بفرمایید گفت من مینا هستم دختر آقای بایرامی احوالپرسی کردم پیش خودم فکر میکردم نکنه جنسایی که دادم بهش مشکل داره یا راضی نیست که زنگ زده گف
#ترسناک
توجه توجه این داستان شامل حرفهایی که ممکن برای هر (سنی)مناسب نباشه الان بگم که باز نگید بچه تو پیج هست راوی چشم سفیده از این حرفا (۱۸) فرهاد اون روز مثل همه ی روزها راس ساعت ۷ از خواب بیدار شدم لباس گرمکن یا ورزشی به تن کردم و مقدار مسافتی رو تا پارک محل پیاده روی کردم وقتی که وارد پارک شدم یه گوشه خلوت رو نشون کردم و دویدم هر روز ۳۰ دقیقه این کارو انجام میدادم وقتی که تمام میشد از لوازم ورزشی پارک استفاده کردم در همون حین هر روز راس ساعت ۸ صبح آقای بایرامی رو میدیدم که چندتا کوچه پایین تر از ما زندگی میکرد(شهرک اکباتان) که ایشونم برای ورزش کردن به پارک می اومد یه احوالپرسی گرم با هم می کردیم من چون باید راس ساعت ۹ به مغازه می رفتم مجبور بودم خداحافظی کنم و برم تو راه میرفتم نانوایی محل ۱ دونه نون میگرفتم میرفتم خونه تا دوش بگیرم صبحونه میل کنم برم سرکار آقای بایرامی آدم با سواد و کم حرف و گوشه گیری بود بازنشسته شرکت راه آهن بود که فقط یه دختر داشت که هفته ای ابار بهش سر میزد …مینا دختر آقای بایرامی که متولد ۷۳ بود 1 بار ازدواج کرده بود متاسفانه طلاق گرفته بود و تنهایی زندگی می کرد داخل یه شرکت حسابداری می کرد]
فقط یه بار تونستم با آقای بایرامی هم کلام بشم اون روز دقیقا تو صف نانوایی بود که تا نون پخته بشه و نوبت به ما برسه به شرحی از احوال پیرمرد گرفتم چون زیاد با کسی حرف نمیزد فقط در حد سلام علیک بود فکر کنم تنها کسی که تونسته بود ازش حرف بکشه من فضول بودم چون کارم جوری بود که میدونستم چطوری کسی رو به حرف زدن وادار کنم ازم پرسید کارت چیه؟ گفتم استاد معین کار میکنم فروشنده ام لوازم خانگی میفروشم گفت پس با دخترم حتمی بهت سر میزنم چون چند تا وسیله تو خونش کم داره منم کارت مغازه رو بهش دادم و گفتم در خدمتم و رفتم … چند روزی گذشت داخل مغازه مشغول کار کردن بودم با همکارم خانوم (شیاسی) راجع به فروش این ماه حرف می زدیم که این ماه خوب کار کردیم فروش خوب بوده صدرصد به اضافه حقوق بهمون میدن که دیدم بله آقای بایرامی همراه دخترش اومدن داخل
مغازه
(من بار اولم بود که مینارو میدیدم دختر خوش چهره ای بود که دل مارو برد)…بعد از احوال پرسی ریختن چایی به آقای بایرامی و ریختن نسکافه به دختر گل شون بهشون گفتم من در خدمتم دخترش گفت من یه جارو برقی میخوام با یه قهوه ساز و چایی ساز منم با یه عذر خواهی ازشون پرسیدم قیمتش واستون مهم نیست؟ که جنس خوب معرفی کنم ؟ گفت نه هرچی باشه از یه کمپانی معروف باشه منم گفتم چشم مارک بوش
فقط دارم ۵ کاره یعنی یک دستگاه که هم چایی سازه هم قهوه ساز و هم. زیاد جا گیر نیست نیاز نیست واسه این کار ۲ تا دستگاه بگیرید که جاتونو بگیره و هم جارو برقی بوش دارم سبک کوچیک بدون صدا گفت خوبه میتونم ببینم منم لوازمو بهش نشون دادم خوشش اومد گفت خوبه همینا عالین قیمت بگید منم شروع کردم به تعارف کردن قابلی نداره و غریبه نیستین آقای بایرامی عزیز ماست … که کارت کشیدن و منم گفتم تا ا ساعت دیگه میفرستم بیارن واستون گفت لازم نیست وسیله دارم منم جفت جنسارو رفتم از انبار آوردم بهشون گفتم تا ماشین واستون میارم قبول کردن بردم گذاشتم داخل ماشینش و خداحافظی کردن و رفتن به خودم گفتم فرهاد آقای بایرامی چه دختری داره (!)
چند روزی گذشت داشتم مشتری راه مینداختم تلفن مغازه زنگ خورد همکارم گفت آقا رسولی با شما کار دارن تلفن و گرفتم گفتم بفرمایید گفت من مینا هستم دختر آقای بایرامی احوالپرسی کردم پیش خودم فکر میکردم نکنه جنسایی که دادم بهش مشکل داره یا راضی نیست که زنگ زده گف
تم در خدمتم خانوم بایرامی گفت از چایی سازی که بهم دادی 1 دونه دیگه واسه دوستم میخوام بعد از ظهر باهم میایم مغازتون گفتم قدمتون رو چشمم منتظرم امری دیگه ای باشه ؟ گفت عرضی نیست خدانگهدار
ساعت ۵ بعد از ظهر بود که اومدن منم جلوی دوستش و همکارش واسش سنگ تموم گذاشتم ازشون پذیرایی کردم کلی از پدرش تعریف کردم دیدم که مینا ریز ریز داره بهم نگاه میکنه انگار داشت به قول خودمونی آمار میداد منم تا فهمیدم جریان چیه بیخیال نشدم وقت حساب کردن شد دوباره قابلی نداره خانوم بایرامی شما مشتری دائم ما هستین مغازه متعلق به شماست … خلاصه حساب کردن منم رفتم انبار چایی سازو واسشون آوردم مثل اون روز تا ماشین بردم گذاشتم داخل ماشین گفتم امر دیگه ای هست ؟ گفتن نه ممنون نشستن داخل ماشین بخودم گفتم بگم شمار تو بده ضایعه است نگم کنم میسوزه استارت ماشین و زد منم راه افتادم برم مغازه که صدام کرد گفتم بفرماید خانوم بایرامی گفت شماره تلفن تو بهم بده منم از خدا خاسته گفتم شما بگید من تماس بگیرم شمارم بیوفته گفت میخوای بهم شماره بدی خندیدن منم گفتم اصلا اول شما بدید چندتا تعارف به هم کردیم اول شما نه اول…شما بلاخره هم شماره دادم هم گرفتم و رفت از خوشحالی ذوووووق کردم ذوووووق ۳ روز گذشت بهش زنگ نزدم گفتم بزار یه روز سرم خلوت بود زنگ میزنم دعوتش میکنم واسه ناهاری شامی کافه ای که بعد از چند ساعت خودش زنگ زد جواب دادم دلخور بود که چرا تماس نگرفتین؟ گفتم سرم تو این چند روز شلوغ بود باید میرفتم انبار آما جنسارومیگرفتم لیست میگرفتم وقت نشد گفتم بزار یه روز که خلوت باشه دعوتت کنم واسه شام بابت این که منتظرتون گذاشتم معذرت میخوام دختره رکی بود بهم گفت من خیلی وقته تنهام بی صبرانه منتظرم گفتم پس امشب یه جا قرار بزاریم همو ببینیم گفت من بیام دنبالت گفتم هرجور صلاح میدونی من وسیله ندارم گفت عیب نداره قرار ساعت ۸ شب بود دمه مغازه اومد دنبالم رفتیم یه رستوران شام خوردیم حرف زدیم گفتم چرا از همسرت جدا شدی ؟ گفت تو تولده خواهر شوهرم باهاش عرفم شد دعوامون شد جریان تموم شد منو شوهرم همدیگر دوست داشتیم به هم وابسته بودیم که به ۲ هفته نکشید از چشم هم افتادیم از هم جدا شدیم مقصرم مادر شوهرم بود طلسمم کرده بود از چشم شوهرم افتاده بودم باهام حرف نمیزد شبا از خواب بیدار میشد میگفت توداری خیانت میکنی من تو خواب دیدم هر شب خواب میبینم که توخیانت کاری گذشت گذشت که به طلاق کشید من گفتم بابت این که جدا شدین
متاسفم ببخشید خاطرات بدتو زنده کردم ولی من به دعا و طلسم اعتقادی ندارم گفت منم اعتقاد نداشتم ولی باور کن تاثیر داره از موقعه ای که از شاهرخ جدا شدم شبا دائما میترسم همیشه تنهام خواستگار زیاد دارم ولی اصلا جور نمیشه خود به خود همه چیز بهم میریزه حتی
پدرمم باهام حرف نمیزنه ازش پرسیدم از کجا فهمیدی طلسم شدی؟ گفت اون روز اون همکارم بود اومدیم واسش چایی ساز دادی گفتم خوب گفت اون منو برد پیش یه زن که دعا نویسه تو (ورامین) زنه بهم گفت طلسمه جدایی داری که کاره یه زن سفید پوست چاقه که مشخصات مادر شوهرم بود منم خندیدم گفتم بابا اینا همش خرافات جادو جنبل و جن و پری گفت والا چی بگم (!)
بعد از شام رفتیم سفره خونه قلیون کشیدیم منو رسوند دمه خونمون گفت مجردی؟ گفتم بله گفت چرا زن نمیگیری؟ گفتم با مادرم و خواهرم زندگی میکنم پدرم فوت شده خرج اونام گردنه منه اینجا مستاجریم فعلا موقعش نیست نمیتونم خرج یه نفر دیگه رو هم بدم گفت خدا بزرگه و
خدافظی کرد و رفت راوی دوستان من بابت این که سرسری و بی شیمه داستانو مینویسم معذرت میخوام د
ساعت ۵ بعد از ظهر بود که اومدن منم جلوی دوستش و همکارش واسش سنگ تموم گذاشتم ازشون پذیرایی کردم کلی از پدرش تعریف کردم دیدم که مینا ریز ریز داره بهم نگاه میکنه انگار داشت به قول خودمونی آمار میداد منم تا فهمیدم جریان چیه بیخیال نشدم وقت حساب کردن شد دوباره قابلی نداره خانوم بایرامی شما مشتری دائم ما هستین مغازه متعلق به شماست … خلاصه حساب کردن منم رفتم انبار چایی سازو واسشون آوردم مثل اون روز تا ماشین بردم گذاشتم داخل ماشین گفتم امر دیگه ای هست ؟ گفتن نه ممنون نشستن داخل ماشین بخودم گفتم بگم شمار تو بده ضایعه است نگم کنم میسوزه استارت ماشین و زد منم راه افتادم برم مغازه که صدام کرد گفتم بفرماید خانوم بایرامی گفت شماره تلفن تو بهم بده منم از خدا خاسته گفتم شما بگید من تماس بگیرم شمارم بیوفته گفت میخوای بهم شماره بدی خندیدن منم گفتم اصلا اول شما بدید چندتا تعارف به هم کردیم اول شما نه اول…شما بلاخره هم شماره دادم هم گرفتم و رفت از خوشحالی ذوووووق کردم ذوووووق ۳ روز گذشت بهش زنگ نزدم گفتم بزار یه روز سرم خلوت بود زنگ میزنم دعوتش میکنم واسه ناهاری شامی کافه ای که بعد از چند ساعت خودش زنگ زد جواب دادم دلخور بود که چرا تماس نگرفتین؟ گفتم سرم تو این چند روز شلوغ بود باید میرفتم انبار آما جنسارومیگرفتم لیست میگرفتم وقت نشد گفتم بزار یه روز که خلوت باشه دعوتت کنم واسه شام بابت این که منتظرتون گذاشتم معذرت میخوام دختره رکی بود بهم گفت من خیلی وقته تنهام بی صبرانه منتظرم گفتم پس امشب یه جا قرار بزاریم همو ببینیم گفت من بیام دنبالت گفتم هرجور صلاح میدونی من وسیله ندارم گفت عیب نداره قرار ساعت ۸ شب بود دمه مغازه اومد دنبالم رفتیم یه رستوران شام خوردیم حرف زدیم گفتم چرا از همسرت جدا شدی ؟ گفت تو تولده خواهر شوهرم باهاش عرفم شد دعوامون شد جریان تموم شد منو شوهرم همدیگر دوست داشتیم به هم وابسته بودیم که به ۲ هفته نکشید از چشم هم افتادیم از هم جدا شدیم مقصرم مادر شوهرم بود طلسمم کرده بود از چشم شوهرم افتاده بودم باهام حرف نمیزد شبا از خواب بیدار میشد میگفت توداری خیانت میکنی من تو خواب دیدم هر شب خواب میبینم که توخیانت کاری گذشت گذشت که به طلاق کشید من گفتم بابت این که جدا شدین
متاسفم ببخشید خاطرات بدتو زنده کردم ولی من به دعا و طلسم اعتقادی ندارم گفت منم اعتقاد نداشتم ولی باور کن تاثیر داره از موقعه ای که از شاهرخ جدا شدم شبا دائما میترسم همیشه تنهام خواستگار زیاد دارم ولی اصلا جور نمیشه خود به خود همه چیز بهم میریزه حتی
پدرمم باهام حرف نمیزنه ازش پرسیدم از کجا فهمیدی طلسم شدی؟ گفت اون روز اون همکارم بود اومدیم واسش چایی ساز دادی گفتم خوب گفت اون منو برد پیش یه زن که دعا نویسه تو (ورامین) زنه بهم گفت طلسمه جدایی داری که کاره یه زن سفید پوست چاقه که مشخصات مادر شوهرم بود منم خندیدم گفتم بابا اینا همش خرافات جادو جنبل و جن و پری گفت والا چی بگم (!)
بعد از شام رفتیم سفره خونه قلیون کشیدیم منو رسوند دمه خونمون گفت مجردی؟ گفتم بله گفت چرا زن نمیگیری؟ گفتم با مادرم و خواهرم زندگی میکنم پدرم فوت شده خرج اونام گردنه منه اینجا مستاجریم فعلا موقعش نیست نمیتونم خرج یه نفر دیگه رو هم بدم گفت خدا بزرگه و
خدافظی کرد و رفت راوی دوستان من بابت این که سرسری و بی شیمه داستانو مینویسم معذرت میخوام د
لخور نشید داستان خیلی طولانیه خسته کنندست تمام تلاشم و میکنم که داستان خسته کننده نشه ]
فرهاد ۲ ماه شد با مینا دوست بودم دختر خوبی بود دستودلباز مهربون ولی یه غم بزرگی تو چهرش بود انگار یه مشکلی داشت که بهم نمی گفت خیلی بهم وابسته شده بودیم هر ۱ساعت ابار آمار همدیگرو می گرفتم هر
شب بعد کار با هم بودیم تا این که ا روز مینا بهم پیام دادم
عشقم امروز بریم بوستان لاله ؟ گفتم بریم راس ساعت ۶ بیا دنبالم ساعت ۶ عصر بود که اومد احوالپرسی کردیم حرکت کردیم رسیدیم و رفتیم نشستیم یه گوشه که خود مینا انتخاب کرده بود گفتم چرا اینجا رو انتخاب کردی؟ گفت یه زمان با شاهرخ زیاد می اومدم اینجا ،اینجا یکم خلوت تر همدیگرو بغل می کردیم درد دل میکردیم خیلی وقته اینجا نیومدم یه آهی کشید راستش تو اون ۲ ماه من بهش دستم نداده بودم چه برسه که بخوام بغلش کنم اصلا به خودم این اجازه رو ندادم که بهش دست بزنم من تو عمرمم به هیچ دختری دست نزده بوم چند دقیقه کنارش نشسته بودم که دیدم چپ چپ نگاه کرد و گفت بریم گفتم تازه اومدیم که گفت بیخیال بریم حرکت کردیم تو راه بهم گفت فرهاد میدونستی من تنها زندگی می
کنم؟ گفتم آره چرا با پدرت زندگی نمیکنی؟ گفت پدرم از موقعه ای که مادرم فوت شده تو حال خودشه زیاد دوست نداره دورش شلوغ باشه از موقع ای که از شاهرخ جدا شدم همش فکر میکنه که من مقصرم ازم ناراحته آخه شاهرخو خیلی دوست داشت شاهرخ پسر خوبی بود به پدرم خیلی احترام می گذاشت خدا مادر شوهرمو لعنت کنه
گفت امشب بیا بریم شام بگیریم میریم خونه من گفتم باشه من تا حالا خونش نرفته بودم گفتم پس قبلش بریم دمه خونه ما یه خانواده شراب بیارم گفت باشه رفتیم برداشتیم رفتیم گرم) (دره) کرج اونجا یه واحد آپارتمان آقای بایرامی براش خریده بود
رفتم داخل که دیدم همه چیزش تکمیله فقط یه شوهر کم داره به شوخی بهش گفتم فقط یه آقا بالا سر کم داریاااا ؟ گفت آره خندید
به خودم گفتم آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم [راوی تورو خدا ببینید مردم چقدر شانس دارن طرف دوست دختر پیدا میکنه ماشین دار خونه دار بیوه تازه خرجش میکنه اون وقت رفیق من باید بشه ممد حاج مراد]
#ارسالی
#طلسم_مینا
#پارت_سوم
بساط شام و پهن کردیم ساعت ۱۲ شب بود شام خوردیم قلیون کشیدیم شراب خوردیم حرف زدیم شوخی کردیم فیلم دیدیم خندیدیم که دیگه مینا گفت من که خوابم گرفته اگه میری .خونه سویچ ماشین رو میزه من مستم نمیتونم رانندگی کنم تو هم زیاد خوردی نرو اگرم میری که هیچی رفت رو تخت دراز کشید ولی بیدار بود چند دقیقه ای گذشت منم با خودم کلنجار رفتم دلم میخواست برم کنارش
بخوابم به خودم می گفتم شانس یه بار در خونتو میزنه فرهاد برو اما خجالت میکشیدم اخه تا حالا از این کارا نکرده بودم دلمو زدم به دریا
گفتم میرم اگه ناراحت شد فوقش میگم مست بودم ببخشید رفتم کنارش با فاصله دراز کشیدم چند بار خودشو تکون داد آروم آروم بهش نزدیک شدم اونم دوباره تکون تکون خورد دستمو آروم بردم چسبوندم بهش دیدم هیچ حرکتی نکرد دستمو انداختم دور گردنش بغلش کردم دستم و گرفت و …)
در حین کار دیدم رو بدنش کبوده بین کشاله رونش روی کمرش روی شکمش چیزی نپرسیدم گفتم بعدا بهش میگم
کار تموم شد مینا آروم گرفت خوابید منم یه نفسی کشیدم و به سقف خیره شدم هم خوشحال بودم هم ناراحت خوشحالیم به خاطره کاری که کردم بود احساس غرور داشتم که بالاخره مرد شدم ناراحتیم به خاطره این بود که حس میکردم به آقای بایرامی خیانت کردم چون بهم میگفت پسرم
احساس گناه داشتم … خخخخخ …ساعت نزدیکای ۳ شب بود همه جا خلوت بود منم سیاه مست اینقدر مست
فرهاد ۲ ماه شد با مینا دوست بودم دختر خوبی بود دستودلباز مهربون ولی یه غم بزرگی تو چهرش بود انگار یه مشکلی داشت که بهم نمی گفت خیلی بهم وابسته شده بودیم هر ۱ساعت ابار آمار همدیگرو می گرفتم هر
شب بعد کار با هم بودیم تا این که ا روز مینا بهم پیام دادم
عشقم امروز بریم بوستان لاله ؟ گفتم بریم راس ساعت ۶ بیا دنبالم ساعت ۶ عصر بود که اومد احوالپرسی کردیم حرکت کردیم رسیدیم و رفتیم نشستیم یه گوشه که خود مینا انتخاب کرده بود گفتم چرا اینجا رو انتخاب کردی؟ گفت یه زمان با شاهرخ زیاد می اومدم اینجا ،اینجا یکم خلوت تر همدیگرو بغل می کردیم درد دل میکردیم خیلی وقته اینجا نیومدم یه آهی کشید راستش تو اون ۲ ماه من بهش دستم نداده بودم چه برسه که بخوام بغلش کنم اصلا به خودم این اجازه رو ندادم که بهش دست بزنم من تو عمرمم به هیچ دختری دست نزده بوم چند دقیقه کنارش نشسته بودم که دیدم چپ چپ نگاه کرد و گفت بریم گفتم تازه اومدیم که گفت بیخیال بریم حرکت کردیم تو راه بهم گفت فرهاد میدونستی من تنها زندگی می
کنم؟ گفتم آره چرا با پدرت زندگی نمیکنی؟ گفت پدرم از موقعه ای که مادرم فوت شده تو حال خودشه زیاد دوست نداره دورش شلوغ باشه از موقع ای که از شاهرخ جدا شدم همش فکر میکنه که من مقصرم ازم ناراحته آخه شاهرخو خیلی دوست داشت شاهرخ پسر خوبی بود به پدرم خیلی احترام می گذاشت خدا مادر شوهرمو لعنت کنه
گفت امشب بیا بریم شام بگیریم میریم خونه من گفتم باشه من تا حالا خونش نرفته بودم گفتم پس قبلش بریم دمه خونه ما یه خانواده شراب بیارم گفت باشه رفتیم برداشتیم رفتیم گرم) (دره) کرج اونجا یه واحد آپارتمان آقای بایرامی براش خریده بود
رفتم داخل که دیدم همه چیزش تکمیله فقط یه شوهر کم داره به شوخی بهش گفتم فقط یه آقا بالا سر کم داریاااا ؟ گفت آره خندید
به خودم گفتم آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم [راوی تورو خدا ببینید مردم چقدر شانس دارن طرف دوست دختر پیدا میکنه ماشین دار خونه دار بیوه تازه خرجش میکنه اون وقت رفیق من باید بشه ممد حاج مراد]
#ارسالی
#طلسم_مینا
#پارت_سوم
بساط شام و پهن کردیم ساعت ۱۲ شب بود شام خوردیم قلیون کشیدیم شراب خوردیم حرف زدیم شوخی کردیم فیلم دیدیم خندیدیم که دیگه مینا گفت من که خوابم گرفته اگه میری .خونه سویچ ماشین رو میزه من مستم نمیتونم رانندگی کنم تو هم زیاد خوردی نرو اگرم میری که هیچی رفت رو تخت دراز کشید ولی بیدار بود چند دقیقه ای گذشت منم با خودم کلنجار رفتم دلم میخواست برم کنارش
بخوابم به خودم می گفتم شانس یه بار در خونتو میزنه فرهاد برو اما خجالت میکشیدم اخه تا حالا از این کارا نکرده بودم دلمو زدم به دریا
گفتم میرم اگه ناراحت شد فوقش میگم مست بودم ببخشید رفتم کنارش با فاصله دراز کشیدم چند بار خودشو تکون داد آروم آروم بهش نزدیک شدم اونم دوباره تکون تکون خورد دستمو آروم بردم چسبوندم بهش دیدم هیچ حرکتی نکرد دستمو انداختم دور گردنش بغلش کردم دستم و گرفت و …)
در حین کار دیدم رو بدنش کبوده بین کشاله رونش روی کمرش روی شکمش چیزی نپرسیدم گفتم بعدا بهش میگم
کار تموم شد مینا آروم گرفت خوابید منم یه نفسی کشیدم و به سقف خیره شدم هم خوشحال بودم هم ناراحت خوشحالیم به خاطره کاری که کردم بود احساس غرور داشتم که بالاخره مرد شدم ناراحتیم به خاطره این بود که حس میکردم به آقای بایرامی خیانت کردم چون بهم میگفت پسرم
احساس گناه داشتم … خخخخخ …ساعت نزدیکای ۳ شب بود همه جا خلوت بود منم سیاه مست اینقدر مست
ک دنیا روسرم میچرخید که یهو صدای باز شدن درو شنیدم قلبم از ترس اومد تو دهنم مینا چنان خوابیده بود که انگار مرده بود سری پا شدم رفتم داخل پذیرایی دیدم در ورودی بازه رفتم درو بستم از چشمی در پله هاروچک کردم درو قفل کردم اتا قارو چک کردم آشپز خونه حموم دستشویی همه جارو دیدم هیچکس نبود رفتم رو تخت دراز کشیدم گفتم لابد درو باد زده باز شده داشتم خودمو قانع میکردم که دوبار صدای باز شدن درو شنیدم سری پا شدم اومدم داخل پذیرایی دیدم در ورودی باز نیست این بار در کابینت بازه رفتم داخل آشپزخونه یه نگاه انداختم دیدم هیچی نیست در کابینتو بستم و برگشتم برم اتاق خواب هنوز پامو داخل اتاق | خواب نذاشته بودم که در یخچال باز شد به ارواح خاک پدرم هر دفعه که درا باز میشد روحم از بدنم جدا میشد قلبم تیر میکشید سری رفتم داخل آشپز خونه لامپاروروشن کردم در یخچال بستم زیر کابینتا روی کابینتا داخل کابینتارو چک کردم کله خونرو گشتم هیچی نبود هیچ کس نبود رفتم نشستم رو مبل چند دقیقه ای که ببینم جریان چیه چرا اینجوری میشه که خبری نشد لامپارو خاموش کردم رفتم تو اتاق خواب دیدم مینا خوابه خوابه به خودم گفتم الان به این تجاوزم کنی نمیفهمه میخواد صدای باز شدن درو بشنوه خندم گرفت گفتم باغت آباد انگوری چه شرابی بود با خودم دارم حرف میزنم رفتم خوابیدم چند دقیقه ای گذشت داشت کم کمخوابم می برد که صدای حرف زدن شنیدم سری پا شدم نشستم رو دیدم نه خیالاتی نشدم انگار چند نفر دارن حرف میزن آروم از رو تخت بلند شدم رفتم سمت در سرمو آروم از در آوردم بیرون داخل پذیرایی رو ببینم که ای کاش رو تختم میموندم چشمتون روز بد نبینه دیدم ۴نفر وسط پذیرایی نشستن که بدنم قفل شد انگار فلج بودم فقط چشمام تکون میخورد حتی پلکم نمیتونستم بزنم ۱ نفر نیم روخش رو دیدم که داشت بهشون دستور میداد یه مرد لاغر با سر بزرگ که کت شلوار تنش بود از اون | کت شلوار بریتانیاییها از او خط دارا اون ۳ نفرم یکیشون زن بود ۲ تاشون مرد زنه قد کوتاهی داشت چشماش سفید هیچ سیاهی نداشت موهای خاکستری انگار صورتش سوخته بود دماغشم بزرگ کشیده دستای لاغر کشیده ای داشت خیلی زشت و کریح بود یکی از اون مردا کلا سیاه هیبت انسان و داشت ولی همه جاش سیاه بود مثل آدما بود اون یکی دیگه مثل گراز بود صورتش مثل خوک و گراز بود پر مو از دهنش یه چیزایی مثل لجن آویزون بود همش میگفت خوخوخو که ۳ تاشونم هم قد بودن تقریبا میشه گفت ۷۰/۸۰ سانت بودن یهو متوجه من شدن که تا اون ۳ تا منو دیدن یه دفعه بهم نگاه کردن جیغ کشیدن و میخندیدن من داشتم جون میدادم خدا نصیب دشمنتون نکنه صدای جیغشان و خندشون تا استخونمو آتیش میزد انگار داشتن با چکش میخ بهم میکوبیدن چه بویه بدی میدادن بوی لجن
می دادن …خودشونو میمالیدن به من بو میکشیدن چنگ میزدن به بدنم پهلو هاموفشار | میدادن اشک از گوشه چشمام میریخت بعد از چند دقیقه آزار واذییت من اون ۳ تا رفتن داخل حموم فقط من موندم و اون کت شلواریه از رومبل بلند شد خونه به قدری سنگین شد انگار قرار بود بکشنم انگار تو خونت نشستی میخوان خونتو با بمب اتم بزنن چه حسی داره؟گفتم فرهاد جان بهترین شب زندگیت داره به نحس ترین شب زندگی بدل میشه فکر کنم آخرین شب زندگیته لعنت به آلتی که بی موقع بلند شود) برگشت به سمتم من اینقدر مظلوم شده بودم که فکر میکردم ضعیف ترین موجود دنیام سرشو انداخت پایین اومد رو در رویه من ایستاد سرشو آورد .
که قلبم اونقدر محکم زد که نمیدونم چی بگم یه سر بزرگ با ۳تا چشم چشماش حالت عادی نداشتنیه نوری داشت چشماش که مثل حیوانات درنده توشب روشن می
می دادن …خودشونو میمالیدن به من بو میکشیدن چنگ میزدن به بدنم پهلو هاموفشار | میدادن اشک از گوشه چشمام میریخت بعد از چند دقیقه آزار واذییت من اون ۳ تا رفتن داخل حموم فقط من موندم و اون کت شلواریه از رومبل بلند شد خونه به قدری سنگین شد انگار قرار بود بکشنم انگار تو خونت نشستی میخوان خونتو با بمب اتم بزنن چه حسی داره؟گفتم فرهاد جان بهترین شب زندگیت داره به نحس ترین شب زندگی بدل میشه فکر کنم آخرین شب زندگیته لعنت به آلتی که بی موقع بلند شود) برگشت به سمتم من اینقدر مظلوم شده بودم که فکر میکردم ضعیف ترین موجود دنیام سرشو انداخت پایین اومد رو در رویه من ایستاد سرشو آورد .
که قلبم اونقدر محکم زد که نمیدونم چی بگم یه سر بزرگ با ۳تا چشم چشماش حالت عادی نداشتنیه نوری داشت چشماش که مثل حیوانات درنده توشب روشن می
شن اونجوری بود گفتم ای کاش اون ۳ تا بودن این نمی اومد خداشاهده اگه دروغ بگم صورتش ۲رنگ بود نصف صورتش سبز بود لجنی نصف صورتش سفید پوست صورتش اینه ژله آویزون |بود وقتی اومد نزدیکم فکرکرد یه شیر یا یه ببر رو درومه خودتونو اونجوری تصور کنید اخماشو کرد توهم چشماش اینه شب سیاه شد دهنش تا زمین باز میشد با من حرف زد من نفهمیدم چی گفت زبونش عجیب بود هیچی نفهمیدم حالت دستری بود فرم گفتارش فکر کنم تحدیدم کرد که اگه سری بعد بیای اینجا ختنت میکنم رفت سمت در بدونه اینکه به در دست بزنه در باز شد یه نگاه به من باد سردی خورد بهم رفت و در محکم بسته شد که مینا از خواب پرید گفت چی شد فرهاد خوردی زمین؟ نگفتم کم بخور درو چرا محکم بستی؟ الان همسایه ها شاکی میشن من فقط به زمین خیره شده بودم اون داشت یه دم قر قر می کرد از تخت پا شد اومد سمتم لامپارو روشن کرد دید بدنم کبود شده گفت چرا این جوری شدی؟ چیکار کردی با خودت؟ چندبار دید چیزی | نمیگیم چندتا بهم سیلی زد به خودم اومدم بهش گفتم مینا فقط لباس بپوش گفت واسه چی؟ چیزی شده؟ گفتم فقط لباس بپوش بریم لباسامونو پوشیدیم درو قفل کردیم اومدیم نشستیم داخل ماشین هرچی ازم پرسید تورو خدا بگو بهم چی شده؟ نگفتم اول بخاطره اینکه اون همیشه تو خونه تنهاست دوم بخاطره اینکه نترسه گفتم بهت میگم اینقدر توماشین موندیم که هوا روشن شد صبح شده بود ازش پرسیدم چرا بدنت کبوده مینا؟ گفت از موقعه ای که طلاق گرفتم اینجوری میشم گفت من هر وقت از خواب بیدار میشم اینجوری میشم تو خواب میترسم او زنه دعا نویسه بهم * بخاطره طلسمی هست که واست نوشتن ازم پول گرفت ۵میلیون تومن یه دعا داد که بندازم گردنم ولی درست نشد بهش گفتم بازم میترسم بهم گفت وقت میبره تا اثرات طلسمت باطل بشه مینا به من گفت تو چرا بدنت کبود شده دیشب اینطوری نبود که بهش گفتم بهت میگم بیا بریم پیش اون زن دعا نویسه گفت واسه چی؟ گفتم مینا بهت میگم گفت به جان بابام اگه نگی
نمیرم
گفت منم همه چیزو بهش گفتم باور کنید رنگش این گچ سفید شد از ترس دستو
بالش میلرزید شوکه شده بود زنگ زد به دعا نویسه گفت من و همکارم میخوایم بیایم پیشت فقط همکارم مرده گفت من اجازه ندارم مرد راه بدم خونه فقط خودت تنها بیا قبول کردیم رفتیم و رامین رسیدیم دره یه خونه که دره بزرگی داشت برگه درختاش از رو در زده بود بیرون من همه چیزو به مینا گفتم که بگه بهش مینا قبول کرد رفت داخل منم دقیقا جلو در داخل ماشین منتظر بودم داشتم به این فکر میکردم من اینجا چیکار میکنم اینا خرافات که به خودم گفتم اگه خرافاته اونایی که دیشب دیدی چی بودن ذهنم در گیر بود که حسم بهم گفت یکی داره بهت نگاه میکنه دورو برمو کاملا دیدم کسی نبود شیشه ماشینو دادم پایین سمت راننده رو که خونه دعا نوییسم همون سمت بود که چشمم افتاد به دره خونه لایه در باز بود که دیدم همون یارو سیاه بود که ۳ نفر بودن لای در وایستاده داره بهم نگاه میکنه که تا دیدمش چنان پریدم که سرم خورد به سقف ماشین اونم غیب شد انقدر ترسیدم که چی بگم زنگ زدم به مینا گفتم بدو بیا مادرم حالش بد شده اونم سری اومد گفتم بشین بریم ماشینو روشن کردم چندتا کوچه که دور شدیم گفت وقتی بهم زنگ زدی تا اومدم بیام زنه گفت دروغ میگه شد یه دفعه ؟ گفتم بهش هرچی هست زیر سره همین زنه
مادرش سالمه
چی شد
گفت چطور گفتم یکی از اونایی که دیشب دیدم از خونه زنه منو داشت نگاه
می کرد کلی گریه کرد مینا به خودش فحش میداد میگفت خودمو بدبخت کردم الان چیکار کنم شبا چطوری برم خونه میترسم بیچارش میکنم این زنه فلان فلان | شده رواز شکایت میکنم
نمیرم
گفت منم همه چیزو بهش گفتم باور کنید رنگش این گچ سفید شد از ترس دستو
بالش میلرزید شوکه شده بود زنگ زد به دعا نویسه گفت من و همکارم میخوایم بیایم پیشت فقط همکارم مرده گفت من اجازه ندارم مرد راه بدم خونه فقط خودت تنها بیا قبول کردیم رفتیم و رامین رسیدیم دره یه خونه که دره بزرگی داشت برگه درختاش از رو در زده بود بیرون من همه چیزو به مینا گفتم که بگه بهش مینا قبول کرد رفت داخل منم دقیقا جلو در داخل ماشین منتظر بودم داشتم به این فکر میکردم من اینجا چیکار میکنم اینا خرافات که به خودم گفتم اگه خرافاته اونایی که دیشب دیدی چی بودن ذهنم در گیر بود که حسم بهم گفت یکی داره بهت نگاه میکنه دورو برمو کاملا دیدم کسی نبود شیشه ماشینو دادم پایین سمت راننده رو که خونه دعا نوییسم همون سمت بود که چشمم افتاد به دره خونه لایه در باز بود که دیدم همون یارو سیاه بود که ۳ نفر بودن لای در وایستاده داره بهم نگاه میکنه که تا دیدمش چنان پریدم که سرم خورد به سقف ماشین اونم غیب شد انقدر ترسیدم که چی بگم زنگ زدم به مینا گفتم بدو بیا مادرم حالش بد شده اونم سری اومد گفتم بشین بریم ماشینو روشن کردم چندتا کوچه که دور شدیم گفت وقتی بهم زنگ زدی تا اومدم بیام زنه گفت دروغ میگه شد یه دفعه ؟ گفتم بهش هرچی هست زیر سره همین زنه
مادرش سالمه
چی شد
گفت چطور گفتم یکی از اونایی که دیشب دیدم از خونه زنه منو داشت نگاه
می کرد کلی گریه کرد مینا به خودش فحش میداد میگفت خودمو بدبخت کردم الان چیکار کنم شبا چطوری برم خونه میترسم بیچارش میکنم این زنه فلان فلان | شده رواز شکایت میکنم
زار میزد بهش گفتم هرچی لازم داری الان میریم از خونت بر میداریم تو برو پیش بابات منم به مادرم میگم ببینم کسی رو سراغ داره که مارو از شر این بلا نجات بده
رفتیم خونه مینا هر چی که لازم داشت برداشت رفتیم خونه آقای بایرامی من سر کوچه پیاده شدم مینا رفت خونه منم رفتم خونمون جمعه بود۲ساعتی گذشت از حموم اومد بیرون که مینا زنگ زد که اومدم خونه بابام گفت چی شده؟ گفتم اومدم چند روزی اینجا بمونم با اخم گفت باشه از خونه رفت بیرون تو چیکار کردی من میترسم چیکار کنم گفتم صبر کن بهت خبر میدم مادرمو صدا کردم گفتم یکی از دوستام شبا میترسه بهم گفته دعانویس سراغ داری؟ منم گفتم نه بزار از مادرم بپرسم مادرم گفت نه والا بزار از خالتو عمت اینا بپرسم چند ساعتی گذشت مادرم گفت به چند نفر گفتم ، گفتن نه به همت که زنگ زدم گفت برید از مادرم بپرسید فقط نگید من گفتم که شاکی میشه فرهاد زنگ زدم به مادر بزرگم احوال پرسی کردم کلی قربون صدقه هم رفتیم تا بالاخره سره حرفو باز کردم گفتم عزیز جون یکی از رفیقام که مثل داداشمه
#ارسالی
#طلسم_مینا
#پارت_پنجم
مشکل براش پیش اومده گفت چی گفتم میگه تو خونه میترسه واسشون دعا نوشتن فقط به من گفته عزیز جون چی کار کنم کسی رو سراغ داری گفت چند روز صبر کن بهت زنگ میزنم عزیز فدات بشه خداحافظی کرد … من ۱ هفته مرخصی گرفتم مینا هم چند روزی سرکار نرفت تمام فکر و ذکرم بود مینا که چی کشیده تو این چند سال تنها تو اون خونه بدبخت راست میگفت شبا میترسه تو خواب خدارو شکر که اونا و ندیده چند روزی بعد از ظهرا با مینا قرار میذاشتیم جویای حال هم بودیم بنده خدا از درون تخریب شده بود شوهرش طلاق گرفته بود خواستگاراش همش پریده بودن از چشم پدرش افتاده بود هیچکس باهاش رابطه نداشت جز منو همکارش کارش شده بود گریه و زاری میگفت خودمو با دست خودم بدبخت کردم منم دلداریش میدادم که درست میشه خدا بزرگه و از این حرفا …۳ شنبه بود ساعت ۱۱ بود غرق در فکر مینا بودم که گوشیم زنگ خورد به گوشیم نگاه کردم دیدم مادر بزرگمه سری گوشی رو برداشتم گفتم عزیز جان فدات بشم چقدر دیر زنگ زدی؟ گفت بخاطرت به عالم آدم زنگ زدم که تا شماره سید هادی رو بهم دادن که از مردم شریف افغانستان هست میگن کار
یه
آقا
درسته پولکی نیست گفتم عزیز هرچی از خدا میخوای بهت بده شماری سیدو بهم گفت سواد نداشت دونه دونه گفت نوشتم زنگ زدم به مینا تا بهش گفتم چنان جیغی کشید از خوشحالی که آقای بایرامی یه فس کتکش زده بود که چرا تو خونه داد میزنی زنگ زدم به شماره جواب نداد چند بار زنگ زدم دیدم جواب نداد مینا تند تند زنگ میزد که چی شد چرا خبری نیست ازت گفتم جواب نمیده .من کم کم ناامید شده بودم که ساعت ۳ بود گوشیم زنگ خورد شمارشو نگاه کردم دیدم نمی شناسم جواب دادم بفرمایید که با یه لهجه شیرین افغانستانی گفت چند بار تماس گرفتی گفتم آقا سید مشکل دارم گفت خدا
و
کمکت کنه گفتم آدرس بدید آدرس داد که گفت شهرری شابدالعظیم گفت من تا ساعت ۶ هستم تشریف بیارید زنگ زدم به مینا گفتم آمادشو زود بیا بریم جواب داده گفت باشه ۲۰ دقیقه دیگه بیا سر کوچتون گفتم حله آماده شدم رفتم سر کوچه که مینا اومد سوار ماشین شدم که دیدم مینا چادر پوشیده انقدر تو دل برو شده بود که چی بگم دوباره مهرش افتاد به دلم رفتیم شابدالعظیم آدرسو گشتیم پیدا کریدم ساعت ۱۷:۴۵ دقیقه شده بود گفتم خدا کنه باشه رسیدم در خونه در زدم یه دختر بچه درو باز کرد گفت بفرمایید گفتم با آقا سید کار دارم گفت بفرماید داخل رفتیم داخل راهرو دختره گفت بشنید تا آقا سید صداتون کنه نشستیم پشت در که صدای یه ز
رفتیم خونه مینا هر چی که لازم داشت برداشت رفتیم خونه آقای بایرامی من سر کوچه پیاده شدم مینا رفت خونه منم رفتم خونمون جمعه بود۲ساعتی گذشت از حموم اومد بیرون که مینا زنگ زد که اومدم خونه بابام گفت چی شده؟ گفتم اومدم چند روزی اینجا بمونم با اخم گفت باشه از خونه رفت بیرون تو چیکار کردی من میترسم چیکار کنم گفتم صبر کن بهت خبر میدم مادرمو صدا کردم گفتم یکی از دوستام شبا میترسه بهم گفته دعانویس سراغ داری؟ منم گفتم نه بزار از مادرم بپرسم مادرم گفت نه والا بزار از خالتو عمت اینا بپرسم چند ساعتی گذشت مادرم گفت به چند نفر گفتم ، گفتن نه به همت که زنگ زدم گفت برید از مادرم بپرسید فقط نگید من گفتم که شاکی میشه فرهاد زنگ زدم به مادر بزرگم احوال پرسی کردم کلی قربون صدقه هم رفتیم تا بالاخره سره حرفو باز کردم گفتم عزیز جون یکی از رفیقام که مثل داداشمه
#ارسالی
#طلسم_مینا
#پارت_پنجم
مشکل براش پیش اومده گفت چی گفتم میگه تو خونه میترسه واسشون دعا نوشتن فقط به من گفته عزیز جون چی کار کنم کسی رو سراغ داری گفت چند روز صبر کن بهت زنگ میزنم عزیز فدات بشه خداحافظی کرد … من ۱ هفته مرخصی گرفتم مینا هم چند روزی سرکار نرفت تمام فکر و ذکرم بود مینا که چی کشیده تو این چند سال تنها تو اون خونه بدبخت راست میگفت شبا میترسه تو خواب خدارو شکر که اونا و ندیده چند روزی بعد از ظهرا با مینا قرار میذاشتیم جویای حال هم بودیم بنده خدا از درون تخریب شده بود شوهرش طلاق گرفته بود خواستگاراش همش پریده بودن از چشم پدرش افتاده بود هیچکس باهاش رابطه نداشت جز منو همکارش کارش شده بود گریه و زاری میگفت خودمو با دست خودم بدبخت کردم منم دلداریش میدادم که درست میشه خدا بزرگه و از این حرفا …۳ شنبه بود ساعت ۱۱ بود غرق در فکر مینا بودم که گوشیم زنگ خورد به گوشیم نگاه کردم دیدم مادر بزرگمه سری گوشی رو برداشتم گفتم عزیز جان فدات بشم چقدر دیر زنگ زدی؟ گفت بخاطرت به عالم آدم زنگ زدم که تا شماره سید هادی رو بهم دادن که از مردم شریف افغانستان هست میگن کار
یه
آقا
درسته پولکی نیست گفتم عزیز هرچی از خدا میخوای بهت بده شماری سیدو بهم گفت سواد نداشت دونه دونه گفت نوشتم زنگ زدم به مینا تا بهش گفتم چنان جیغی کشید از خوشحالی که آقای بایرامی یه فس کتکش زده بود که چرا تو خونه داد میزنی زنگ زدم به شماره جواب نداد چند بار زنگ زدم دیدم جواب نداد مینا تند تند زنگ میزد که چی شد چرا خبری نیست ازت گفتم جواب نمیده .من کم کم ناامید شده بودم که ساعت ۳ بود گوشیم زنگ خورد شمارشو نگاه کردم دیدم نمی شناسم جواب دادم بفرمایید که با یه لهجه شیرین افغانستانی گفت چند بار تماس گرفتی گفتم آقا سید مشکل دارم گفت خدا
و
کمکت کنه گفتم آدرس بدید آدرس داد که گفت شهرری شابدالعظیم گفت من تا ساعت ۶ هستم تشریف بیارید زنگ زدم به مینا گفتم آمادشو زود بیا بریم جواب داده گفت باشه ۲۰ دقیقه دیگه بیا سر کوچتون گفتم حله آماده شدم رفتم سر کوچه که مینا اومد سوار ماشین شدم که دیدم مینا چادر پوشیده انقدر تو دل برو شده بود که چی بگم دوباره مهرش افتاد به دلم رفتیم شابدالعظیم آدرسو گشتیم پیدا کریدم ساعت ۱۷:۴۵ دقیقه شده بود گفتم خدا کنه باشه رسیدم در خونه در زدم یه دختر بچه درو باز کرد گفت بفرمایید گفتم با آقا سید کار دارم گفت بفرماید داخل رفتیم داخل راهرو دختره گفت بشنید تا آقا سید صداتون کنه نشستیم پشت در که صدای یه ز
ن می اومد که با گریه میگفت سید هرچی از خدا میخوای بهت بده گره کاره دختر مو باز کردی هرچی بخوای بهت میدم اصلا این النگو ها مال تو که صدای سیدوشنیدم گفت خواهر جان پولاتو بردار طلاهاتم بردار خدا گره کارتو باز کرده من کارهای نیستم بالاخره اون زنه یه مقدار پول گذاشته بود زیر فرش اومد بیرون یه زن با یه دختر سلام کردن و رفتن زنه همینجوری گریه میکرد و دعا میکرد که آقا سید به دخترش گفت بابا جان دیگه کسی رو راه نده باباجان ماهم خانواده داریم زندگی داریم ای بابا… یه پیرمرد) ۵۰ ساله مهربون خوش رو و اخمو که یه کلاه سیدی سبز
سرش بود عینک زده بود تسبیح دستش بود یه گوشه نشسته بود بعد گفت بفرمایید داخل بندههای خدا رفتیم داخل بلند شد با لبخند به من دست داد میناروهم تعارف کرد خوش آمد گفت؛ گفت بشینید نشستیم یه نگاه | عمق به من کرد یه نگاه به مینا کرد با حالت ناراحت کلا قیافش عوض شد انگار از ما بدش اومد سرشو انداخت پایین گفتم آقا سید گفت چند دقیقه صبر کنید داشت ذکر میگفت با تسبیح پیش خودم گفتم چرا ناراحت شد چیزی فهمید همین جوری فکر داشت تو سرم میچرخید که یه دفعه جو خونه عوض شد سرشو آورد بالا به پشت سر ما نگاه کرد چند لحظه نگاه کرد که اخماش باز شدو گفت پس بهم محرم میشن الله اکبر سبحان الله راست میگن هیچکس از کار خداجان خبر نداره به من گفت پسر جان مشکلتو بگو مینا همه چیزو از سیر تا پیاز گفت منم گفتم چی دیدم که سید بهم گفت اون چیزای که تو خونه این زن دیدی موکلای اون زن هستن اونا میان واستون مشکل درست میکنن که برید پیش اون زن اونم از شما پول
بگیره اون زن زنه …اون زن زنه خوبی نیست ازش فاصله بگیرید که به خاطر پول این دنیا و اون دنیاشو خراب کرد فرزندان من اینکه این دختر مشکل تو زندگیش داره و از شوهرش جدا شده قسمت بوده باباجان ما تعجب کردیم که چه قسمتی گفت خودتون میفهمید یه شعر به من گفت
عاشق نشدی زاهد ؛ دیوانه چی میدانی
چشماشو بست و باز کرد تند تند چندتا دعا نوشت داد و دستور عملاشو گفت ، گفت به خیر برید که کارتون درست میشه به قدرت الله جل جلالهو پا شدم | که گفت برو بابا جان دست کردم تو جیبم که بهش پول بدم
دستشو ببوسم گفت لازم نیست باباجان قضیه امر خیره باباجان ثواب دارهنوشته: مینا
@Do_9999
سرش بود عینک زده بود تسبیح دستش بود یه گوشه نشسته بود بعد گفت بفرمایید داخل بندههای خدا رفتیم داخل بلند شد با لبخند به من دست داد میناروهم تعارف کرد خوش آمد گفت؛ گفت بشینید نشستیم یه نگاه | عمق به من کرد یه نگاه به مینا کرد با حالت ناراحت کلا قیافش عوض شد انگار از ما بدش اومد سرشو انداخت پایین گفتم آقا سید گفت چند دقیقه صبر کنید داشت ذکر میگفت با تسبیح پیش خودم گفتم چرا ناراحت شد چیزی فهمید همین جوری فکر داشت تو سرم میچرخید که یه دفعه جو خونه عوض شد سرشو آورد بالا به پشت سر ما نگاه کرد چند لحظه نگاه کرد که اخماش باز شدو گفت پس بهم محرم میشن الله اکبر سبحان الله راست میگن هیچکس از کار خداجان خبر نداره به من گفت پسر جان مشکلتو بگو مینا همه چیزو از سیر تا پیاز گفت منم گفتم چی دیدم که سید بهم گفت اون چیزای که تو خونه این زن دیدی موکلای اون زن هستن اونا میان واستون مشکل درست میکنن که برید پیش اون زن اونم از شما پول
بگیره اون زن زنه …اون زن زنه خوبی نیست ازش فاصله بگیرید که به خاطر پول این دنیا و اون دنیاشو خراب کرد فرزندان من اینکه این دختر مشکل تو زندگیش داره و از شوهرش جدا شده قسمت بوده باباجان ما تعجب کردیم که چه قسمتی گفت خودتون میفهمید یه شعر به من گفت
عاشق نشدی زاهد ؛ دیوانه چی میدانی
چشماشو بست و باز کرد تند تند چندتا دعا نوشت داد و دستور عملاشو گفت ، گفت به خیر برید که کارتون درست میشه به قدرت الله جل جلالهو پا شدم | که گفت برو بابا جان دست کردم تو جیبم که بهش پول بدم
دستشو ببوسم گفت لازم نیست باباجان قضیه امر خیره باباجان ثواب دارهنوشته: مینا
@Do_9999
خواستگاری یا انتخاب
#خواستگاری_یا_انتخاب
✍به قلم :م.مودب پور
خلاصه داستان:
« مریم و فریبا و شهره واستادن و منتظرن که مترو بیاد . در ضمن دارن با هم دیگه صحبت می کنن. تو مترو یه عده خانم و آقا هم هستن. البته بیشتر خانما هستن »
فریبا : یه دختر ، کالا یا یه چیز فروشی نیس که بذارنش تو یه مغازه و براش مشتری بیاد و اگه پسندیدش، ببره بزاره تو خونه ش!
مریم : منکه از این جرات آ ندارم به بابام بگم من می خوام برم خواستگاری!
پایان خوش
#عاشقانه #طنز
#خواستگاری_یا_انتخاب
#خواستگاری_یا_انتخاب
✍به قلم :م.مودب پور
خلاصه داستان:
« مریم و فریبا و شهره واستادن و منتظرن که مترو بیاد . در ضمن دارن با هم دیگه صحبت می کنن. تو مترو یه عده خانم و آقا هم هستن. البته بیشتر خانما هستن »
فریبا : یه دختر ، کالا یا یه چیز فروشی نیس که بذارنش تو یه مغازه و براش مشتری بیاد و اگه پسندیدش، ببره بزاره تو خونه ش!
مریم : منکه از این جرات آ ندارم به بابام بگم من می خوام برم خواستگاری!
پایان خوش
#عاشقانه #طنز
#خواستگاری_یا_انتخاب