Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چرا تمام حیات بر پایه کربن است، نه سیلیسیوم؟ سه دلیل شگفتانگیز!
تمام حیات بر پایه شیمی کربن شکل گرفته است، با این حال کربن فراوانترین عنصر روی زمین نیست. حدود ۲۰٪ از بدن ما از کربن ساخته شده، اما کربن کمتر از ۱٪ از جرم جو، اقیانوسها و پوستهٔ زمین را تشکیل میدهد.
چرا حیات، با وجود در دسترس بودن عناصر فراوانتری مانند اکسیژن و سیلیسیوم، یا حتی نیتروژن که ۷۸٪ از جو زمین را تشکیل میدهد، به خود زحمت داده است که غلظت کربن را تا بیست برابر در بدنهای ما افزایش دهد؟
@Discourseees
تمام حیات بر پایه شیمی کربن شکل گرفته است، با این حال کربن فراوانترین عنصر روی زمین نیست. حدود ۲۰٪ از بدن ما از کربن ساخته شده، اما کربن کمتر از ۱٪ از جرم جو، اقیانوسها و پوستهٔ زمین را تشکیل میدهد.
چرا حیات، با وجود در دسترس بودن عناصر فراوانتری مانند اکسیژن و سیلیسیوم، یا حتی نیتروژن که ۷۸٪ از جو زمین را تشکیل میدهد، به خود زحمت داده است که غلظت کربن را تا بیست برابر در بدنهای ما افزایش دهد؟
@Discourseees
❤4🥰1👌1💋1💘1
اگر اراده آزاد نداریم، پس چرا مغز قبل از تصمیم (مکث) میکند؟
فرض کن یک لیوان آب جلویت است.
تشنهای.
لیوان را میبینی.
دستت میتواند آن را بردارد.
اما برنمیداری.
چند ثانیه صبر میکنی.
بعد با خودت میگویی:
(الان آب بخورم یا بعداً؟)
و عجیب اینجاست که همین مکث، یکی از مهمترین چیزهایی است که معمولاً به عنوان نشانه اختیار تجربه میکنیم.
چون به نظر میرسد یک (من) درون مغز نشسته، گزینهها را بررسی میکند و هنوز هیچ تصمیمی نگرفته است.
اما واقعاً چه اتفاقی میافتد؟
مغز در هر لحظه فقط یک فرمان ساده صادر نمیکند. چندین سامانه به صورت همزمان در حال فعالیتاند.
یک بخش اطلاعات مربوط به وضعیت بدن را پردازش میکند.
یک بخش محرکهای محیط را تحلیل میکند.
حافظه اطلاعات مرتبط را وارد میکند.
سامانههای پاداش ارزش احتمالی گزینهها را تغییر میدهند.
شبکههای کنترلی پیامدهای آینده را بررسی میکنند.
و شبکههای حرکتی آماده اجرای رفتارهای مختلف هستند.
در نتیجه چیزی که از درون شبیه (من هنوز تصمیم نگرفتهام) به نظر میرسد، میتواند حاصل رقابت و تعامل چندین فرایند عصبی باشد که هنوز به یک خروجی رفتاری غالب نرسیدهاند.
مثلاً تشنگی تو فشار بیشتری برای نوشیدن ایجاد میکند.
اما اگر همین الان قرار باشد وارد کلاس شوی، ممکن است هدف دیگری فعال باشد:
(الان وقت ندارم.)
از طرف دیگر ممکن است به خودت بگویی:
(اگر الان نخورم، تا یک ساعت دیگر نمیتوانم.)
حالا چند عامل همزمان در حال اثرگذاریاند.
نیاز فیزیولوژیک.
هدف فعلی.
پیشبینی آینده.
خاطرات.
پاداش.
هزینه.
و شرایط محیط.
تو این رقابت را به صورت یک تجربه بسیار ساده احساس میکنی:
(بخورم یا نخورم؟)
اما پشت این جمله ساده، میلیاردها نورون در شبکههای مختلف در حال تغییر فعالیتاند.
و اینجا نکته مهمی وجود دارد:
مکث کردن لزوماً به معنای وجود یک عامل مستقل از مغز نیست.
اتفاقاً مکث میتواند یکی از ویژگیهای طبیعی یک سامانه تصمیمگیر پیچیده باشد.
فرض کن یک رایانه برای انتخاب بین دو مسیر چند ثانیه محاسبه انجام دهد.
ما نمیگوییم:
(رایانه در این مدت صاحب اختیار بوده و بعد تصمیم گرفته.)
فقط میگوییم اطلاعات بیشتری را پردازش کرده است.
مغز انسان البته بسیار پیچیدهتر از یک رایانه معمولی است؛ مغز یک سامانه زیستی، خودتنظیم، یادگیرنده و بدنمند است و تصمیمهایش تحت تأثیر وضعیت داخلی بدن و محیط قرار دارند.
اما اصل ماجرا مشابه است:
فرایند طولانی تصمیمگیری خودش بخشی از علت رفتار است.
حالا یک قدم جلوتر برویم.
فرض کن تصمیم میگیری آب نخوری.
لیوان را کنار میگذاری.
پنج دقیقه بعد دوباره تشنه میشوی.
این بار آب میخوری.
آیا تصمیم دوم (آزادتر) از تصمیم اول بوده؟
نه لزوماً.
بدنت تغییر کرده.
سیگنالهای مربوط به نیاز به آب تغییر کردهاند.
اطلاعات جدید وارد مغز شده.
و در نتیجه وضعیت عصبی سامانه تصمیمگیری تغییر کرده است.
بنابراین خروجی هم تغییر کرده.
این دقیقاً همان چیزی است که از یک سامانه فیزیکی انتظار داریم.
تغییر علتها → تغییر وضعیت مغز → تغییر احتمال رفتار.
اما حالا سؤال جالبتری مطرح میشود.
اگر تصمیمهای ما تحت تأثیر علل قبلی هستند، آیا آموزش دادن، نصیحت کردن، تجربه کردن و فکر کردن بیمعنی میشود؟
اصلاً.
اتفاقاً تمام اینها علت هستند.
اگر کسی به تو بگوید:
(اگر امروز آب نخوری، ممکنه فردا دچار کمآبی بشی.)
این جمله میتواند اطلاعات جدیدی وارد مغزت کند.
اگر این اطلاعات ارزش نوشیدن آب را برایت تغییر دهد، احتمالاً رفتار آیندهات هم تغییر میکند.
پس جمله، علت شد.
فکر کردن علت شد.
تجربه علت شد.
یادگیری علت شد.
حتی همین نوشتهای که الان میخوانی میتواند بخشی از علت تغییر رفتار آیندهات باشد.
این یعنی نبود اختیار، انسان را به یک عروسک بیاختیار تبدیل نمیکند.
برعکس، مغز انسان خودش یکی از پیچیدهترین سامانههای علّی جهان است.
رفتار تو از درون خودت تولید میشود؛ اما (خودت) هم محصول فرایندهای قبلی است.
اینجا میتوانیم یک تفاوت مهم بین (اجبار) و (علتمند بودن) ببینیم.
اگر کسی اسلحه روی سرت بگذارد و بگوید آب بخور، رفتار تو تحت یک اجبار بیرونی قرار گرفته است.
اما اگر خودت تشنه شوی، فکر کنی، پیامدها را بسنجی و آب بخوری، رفتار از فرایندهای داخلی مغزت بیرون آمده است.
هر دو رفتار علت دارند.
اما علتهایشان یکسان نیستند.
بنابراین حتی اگر اختیار متافیزیکی را کنار بگذاریم، تفاوت میان رفتار داوطلبانه، رفتار اجباری، عادت، تصمیم سنجیده و واکنش انعکاسی همچنان کاملاً واقعی باقی میماند.
و این شاید نکتهای باشد که در بحث اراده آزاد اغلب گم میشود.
نبود اختیار به معنای نبود تفاوت میان انسانها یا بیمعنا شدن تصمیمها نیست.
ادامه مطلب
@Discourseees
فرض کن یک لیوان آب جلویت است.
تشنهای.
لیوان را میبینی.
دستت میتواند آن را بردارد.
اما برنمیداری.
چند ثانیه صبر میکنی.
بعد با خودت میگویی:
(الان آب بخورم یا بعداً؟)
و عجیب اینجاست که همین مکث، یکی از مهمترین چیزهایی است که معمولاً به عنوان نشانه اختیار تجربه میکنیم.
چون به نظر میرسد یک (من) درون مغز نشسته، گزینهها را بررسی میکند و هنوز هیچ تصمیمی نگرفته است.
اما واقعاً چه اتفاقی میافتد؟
مغز در هر لحظه فقط یک فرمان ساده صادر نمیکند. چندین سامانه به صورت همزمان در حال فعالیتاند.
یک بخش اطلاعات مربوط به وضعیت بدن را پردازش میکند.
یک بخش محرکهای محیط را تحلیل میکند.
حافظه اطلاعات مرتبط را وارد میکند.
سامانههای پاداش ارزش احتمالی گزینهها را تغییر میدهند.
شبکههای کنترلی پیامدهای آینده را بررسی میکنند.
و شبکههای حرکتی آماده اجرای رفتارهای مختلف هستند.
در نتیجه چیزی که از درون شبیه (من هنوز تصمیم نگرفتهام) به نظر میرسد، میتواند حاصل رقابت و تعامل چندین فرایند عصبی باشد که هنوز به یک خروجی رفتاری غالب نرسیدهاند.
مثلاً تشنگی تو فشار بیشتری برای نوشیدن ایجاد میکند.
اما اگر همین الان قرار باشد وارد کلاس شوی، ممکن است هدف دیگری فعال باشد:
(الان وقت ندارم.)
از طرف دیگر ممکن است به خودت بگویی:
(اگر الان نخورم، تا یک ساعت دیگر نمیتوانم.)
حالا چند عامل همزمان در حال اثرگذاریاند.
نیاز فیزیولوژیک.
هدف فعلی.
پیشبینی آینده.
خاطرات.
پاداش.
هزینه.
و شرایط محیط.
تو این رقابت را به صورت یک تجربه بسیار ساده احساس میکنی:
(بخورم یا نخورم؟)
اما پشت این جمله ساده، میلیاردها نورون در شبکههای مختلف در حال تغییر فعالیتاند.
و اینجا نکته مهمی وجود دارد:
مکث کردن لزوماً به معنای وجود یک عامل مستقل از مغز نیست.
اتفاقاً مکث میتواند یکی از ویژگیهای طبیعی یک سامانه تصمیمگیر پیچیده باشد.
فرض کن یک رایانه برای انتخاب بین دو مسیر چند ثانیه محاسبه انجام دهد.
ما نمیگوییم:
(رایانه در این مدت صاحب اختیار بوده و بعد تصمیم گرفته.)
فقط میگوییم اطلاعات بیشتری را پردازش کرده است.
مغز انسان البته بسیار پیچیدهتر از یک رایانه معمولی است؛ مغز یک سامانه زیستی، خودتنظیم، یادگیرنده و بدنمند است و تصمیمهایش تحت تأثیر وضعیت داخلی بدن و محیط قرار دارند.
اما اصل ماجرا مشابه است:
فرایند طولانی تصمیمگیری خودش بخشی از علت رفتار است.
حالا یک قدم جلوتر برویم.
فرض کن تصمیم میگیری آب نخوری.
لیوان را کنار میگذاری.
پنج دقیقه بعد دوباره تشنه میشوی.
این بار آب میخوری.
آیا تصمیم دوم (آزادتر) از تصمیم اول بوده؟
نه لزوماً.
بدنت تغییر کرده.
سیگنالهای مربوط به نیاز به آب تغییر کردهاند.
اطلاعات جدید وارد مغز شده.
و در نتیجه وضعیت عصبی سامانه تصمیمگیری تغییر کرده است.
بنابراین خروجی هم تغییر کرده.
این دقیقاً همان چیزی است که از یک سامانه فیزیکی انتظار داریم.
تغییر علتها → تغییر وضعیت مغز → تغییر احتمال رفتار.
اما حالا سؤال جالبتری مطرح میشود.
اگر تصمیمهای ما تحت تأثیر علل قبلی هستند، آیا آموزش دادن، نصیحت کردن، تجربه کردن و فکر کردن بیمعنی میشود؟
اصلاً.
اتفاقاً تمام اینها علت هستند.
اگر کسی به تو بگوید:
(اگر امروز آب نخوری، ممکنه فردا دچار کمآبی بشی.)
این جمله میتواند اطلاعات جدیدی وارد مغزت کند.
اگر این اطلاعات ارزش نوشیدن آب را برایت تغییر دهد، احتمالاً رفتار آیندهات هم تغییر میکند.
پس جمله، علت شد.
فکر کردن علت شد.
تجربه علت شد.
یادگیری علت شد.
حتی همین نوشتهای که الان میخوانی میتواند بخشی از علت تغییر رفتار آیندهات باشد.
این یعنی نبود اختیار، انسان را به یک عروسک بیاختیار تبدیل نمیکند.
برعکس، مغز انسان خودش یکی از پیچیدهترین سامانههای علّی جهان است.
رفتار تو از درون خودت تولید میشود؛ اما (خودت) هم محصول فرایندهای قبلی است.
اینجا میتوانیم یک تفاوت مهم بین (اجبار) و (علتمند بودن) ببینیم.
اگر کسی اسلحه روی سرت بگذارد و بگوید آب بخور، رفتار تو تحت یک اجبار بیرونی قرار گرفته است.
اما اگر خودت تشنه شوی، فکر کنی، پیامدها را بسنجی و آب بخوری، رفتار از فرایندهای داخلی مغزت بیرون آمده است.
هر دو رفتار علت دارند.
اما علتهایشان یکسان نیستند.
بنابراین حتی اگر اختیار متافیزیکی را کنار بگذاریم، تفاوت میان رفتار داوطلبانه، رفتار اجباری، عادت، تصمیم سنجیده و واکنش انعکاسی همچنان کاملاً واقعی باقی میماند.
و این شاید نکتهای باشد که در بحث اراده آزاد اغلب گم میشود.
نبود اختیار به معنای نبود تفاوت میان انسانها یا بیمعنا شدن تصمیمها نیست.
ادامه مطلب
@Discourseees
❤10👍5👎1💋1💘1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
❤5👍2😍1💋1💘1
امروز جمعهست، بیاید درباره کتابهایی که خوندید صحبت کنیم و تجربهتون رو با بقیه به اشتراک بذارید.
چه کتابی خوندید که به نظرتون واقعاً ارزش خوندن داشت؟ چرا؟ چه چیزی توی اون کتاب براتون جذاب بود؟
برعکس، چه کتابی خوندید که به نظرتون ارزش وقت گذاشتن نداشت؟ چه چیزی باعث شد ازش خوشتون نیاد یا حتی نصفه رهاش کنید؟
اسم کتابها رو بگید و در کنارش نظر مثبت یا منفیتون رو هم بنویسید؛ شاید کتابی که برای یکی جذاب نبوده، برای یکی دیگه تبدیل به یکی از بهترین کتابهایی بشه که خونده.
چه کتابی خوندید که به نظرتون واقعاً ارزش خوندن داشت؟ چرا؟ چه چیزی توی اون کتاب براتون جذاب بود؟
برعکس، چه کتابی خوندید که به نظرتون ارزش وقت گذاشتن نداشت؟ چه چیزی باعث شد ازش خوشتون نیاد یا حتی نصفه رهاش کنید؟
اسم کتابها رو بگید و در کنارش نظر مثبت یا منفیتون رو هم بنویسید؛ شاید کتابی که برای یکی جذاب نبوده، برای یکی دیگه تبدیل به یکی از بهترین کتابهایی بشه که خونده.
❤16
اگر مغز قبل از تصمیم آماده میشود، آیا آگاهی فقط تماشاگر است؟
فرض کن ساعت ۸ صبح است. زنگ ساعت را خاموش میکنی و هنوز چند ثانیه در تخت ماندهای. میدانی باید بلند شوی، اما بلند نمیشوی.
با خودت میگویی:
(پاشم درس بخونم یا پنج دقیقه دیگه بخوابم؟)
پنج دقیقه بعد دوباره همین اتفاق تکرار میشود.
این بار تصمیم میگیری بلند شوی.
پاهایت را از تخت بیرون میآوری و میایستی.
در نگاه اول میتوانیم داستان را اینطور تعریف کنیم:
(من دو گزینه داشتم، فکر کردم، تصمیم گرفتم و بعد بدنم از تصمیم من پیروی کرد.)
اما اگر مغز را از نزدیکتر نگاه کنیم، داستان کمی متفاوت میشود.
تو برای تصمیم گرفتن منتظر نمیمانی که یک (من) غیرمادی در مغز ظاهر شود و فرمان صادر کند.
از همان لحظهای که زنگ را خاموش میکنی، وضعیت مغز تغییر کرده است.
صدای زنگ، وضعیت خوابآلودگی، ساعت شبانهروزی، میزان خواب، نیاز به استراحت، نگرانی درباره امتحان، ارزش کاری که باید انجام بدهی، لذت ماندن در تخت و پیشبینی پیامدهای هر انتخاب، همگی در شکلگیری رفتار بعدی دخالت دارند.
اگر خیلی خسته باشی، ماندن در تخت ارزش بیشتری پیدا میکند.
اگر فردا امتحان مهمی داشته باشی، بلند شدن ارزش بیشتری پیدا میکند.
اگر بدانی با پنج دقیقه خواب بیشتر احساس بهتری پیدا میکنی، یک مسیر رفتاری تقویت میشود.
اگر بدانی دیر شدن باعث از دست دادن کلاس میشود، مسیر دیگری تقویت میشود.
و مغز در همین شرایط، بدون اینکه تو از تمام محاسباتش آگاه باشی، رفتار را شکل میدهد.
اینجا یک سوءبرداشت رایج وجود دارد.
اگر بگوییم (بخشی از فعالیت عصبی قبل از آگاهی از تصمیم آغاز میشود)، بعضیها سریع نتیجه میگیرند:
(پس آگاهی هیچ کاری نمیکند.)
اما این نتیجه لزوماً درست نیست.
آگاهی میتواند بخشی از همان فرایند علّی باشد.
مثلاً فرض کن چند ثانیه قبل از اینکه تصمیم بگیری از تخت بلند شوی، ناگهان یادت میآید که اگر امروز درس نخوانی، فردا احتمالاً نتیجه خوبی نمیگیری.
همین فکر میتواند وزن گزینهها را تغییر دهد.
حالا احتمال بلند شدن بیشتر میشود.
پس فکر آگاهانه واقعاً میتواند رفتار آینده را تغییر دهد.
اما سؤال مهم این است:
این فکر از کجا آمد؟
تو تصمیم نگرفتی که دقیقاً همین خاطره در همین لحظه فعال شود.
تو تصمیم نگرفتی که این فکر را داشته باشی.
فکر وارد آگاهی شد.
بعد روی تصمیم اثر گذاشت.
بنابراین آگاهی میتواند علت رفتار باشد، بدون اینکه لازم باشد یک علت خارج از مغز باشد.
این تفاوت بسیار مهم است.
وقتی میگوییم (مغز علت رفتار است)، منظور این نیست که آگاهی هیچ نقشی ندارد.
آگاهی خودش بخشی از فعالیت مغز است.
فکر کردن، تصور کردن، یادآوری، مقایسه کردن، پیشبینی کردن و تجربه کردن پیامدهای آینده، همگی فرایندهایی هستند که میتوانند فعالیت شبکههای عصبی را تغییر دهند و در نهایت رفتار را تغییر دهند.
پس مشکل اصلی با تصور سنتی از اراده آزاد، این نیست که (مغز تصمیم میگیرد).
مشکل اینجاست که ما معمولاً یک قدم عقبتر میرویم و میپرسیم:
(چه کسی مغز را وادار کرد تصمیم بگیرد؟)
و اگر جواب بدهیم (من)، دوباره باید بپرسیم:
(این من دقیقاً چیست؟)
اگر منظور همان مغز است، دیگر یک عامل جداگانه نداریم.
اگر منظور چیزی غیر از مغز است، باید توضیح دهیم این عامل چگونه وارد زنجیره علّی مغز میشود.
و اگر هیچ علت مشخصی نداشته باشد، تبدیل شدن آن به یک اتفاق تصادفی مشکل را حل نمیکند.
چون تصادف هم اختیار نیست.
فرض کن بین برداشتن لیوان آب و برنداشتن آن مردد هستی و یک نوسان تصادفی در فعالیت نورونها باعث شود لیوان را برداری.
آیا این انتخاب بیشتر متعلق به (تو) است؟
نه.
فقط یک عامل تصادفی وارد فرایند شده است.
پس برای اینکه اختیار را نجات بدهیم، نمیتوانیم صرفاً بگوییم:
(مغز کاملاً جبرگرا نیست، پس من آزادم.)
غیرقطعی بودن رفتار با اراده آزاد یکی نیست.
اینجا میرسیم به یک مسئله حتی عمیقتر.
تو ممکن است بگویی:
(ولی من دلایل خودم را دارم.)
کاملاً درست.
مثلاً:
(آب میخورم چون تشنهام.)
(درس میخونم چون میخوام قبول بشم.)
(سیگار نمیکشم چون برای سلامتیام ضرر داره.)
اینها واقعاً دلایل رفتار تو هستند.
اما این دلایل هم از جایی آمدهاند.
تو تشنگی را انتخاب نکردی.
تو علاقهات به یک رشته را از صفر طراحی نکردی.
تو خاطرات کودکیات را انتخاب نکردی.
تو ژنهایت را انتخاب نکردی.
تو خانوادهای را که در آن بزرگ شدی انتخاب نکردی.
تو ارزشهایی را که امروز برایت مهماند، از ابتدا انتخاب نکردی.
آنها در طول تعامل پیچیده ژنتیک، رشد، تجربه، یادگیری، محیط و فعالیت مغز شکل گرفتهاند.
بعد همین عوامل تبدیل میشوند به (دلایل من).
و این دلایل، رفتار آینده را شکل میدهند.
ادامهی مطلب
@Discourseees
فرض کن ساعت ۸ صبح است. زنگ ساعت را خاموش میکنی و هنوز چند ثانیه در تخت ماندهای. میدانی باید بلند شوی، اما بلند نمیشوی.
با خودت میگویی:
(پاشم درس بخونم یا پنج دقیقه دیگه بخوابم؟)
پنج دقیقه بعد دوباره همین اتفاق تکرار میشود.
این بار تصمیم میگیری بلند شوی.
پاهایت را از تخت بیرون میآوری و میایستی.
در نگاه اول میتوانیم داستان را اینطور تعریف کنیم:
(من دو گزینه داشتم، فکر کردم، تصمیم گرفتم و بعد بدنم از تصمیم من پیروی کرد.)
اما اگر مغز را از نزدیکتر نگاه کنیم، داستان کمی متفاوت میشود.
تو برای تصمیم گرفتن منتظر نمیمانی که یک (من) غیرمادی در مغز ظاهر شود و فرمان صادر کند.
از همان لحظهای که زنگ را خاموش میکنی، وضعیت مغز تغییر کرده است.
صدای زنگ، وضعیت خوابآلودگی، ساعت شبانهروزی، میزان خواب، نیاز به استراحت، نگرانی درباره امتحان، ارزش کاری که باید انجام بدهی، لذت ماندن در تخت و پیشبینی پیامدهای هر انتخاب، همگی در شکلگیری رفتار بعدی دخالت دارند.
اگر خیلی خسته باشی، ماندن در تخت ارزش بیشتری پیدا میکند.
اگر فردا امتحان مهمی داشته باشی، بلند شدن ارزش بیشتری پیدا میکند.
اگر بدانی با پنج دقیقه خواب بیشتر احساس بهتری پیدا میکنی، یک مسیر رفتاری تقویت میشود.
اگر بدانی دیر شدن باعث از دست دادن کلاس میشود، مسیر دیگری تقویت میشود.
و مغز در همین شرایط، بدون اینکه تو از تمام محاسباتش آگاه باشی، رفتار را شکل میدهد.
اینجا یک سوءبرداشت رایج وجود دارد.
اگر بگوییم (بخشی از فعالیت عصبی قبل از آگاهی از تصمیم آغاز میشود)، بعضیها سریع نتیجه میگیرند:
(پس آگاهی هیچ کاری نمیکند.)
اما این نتیجه لزوماً درست نیست.
آگاهی میتواند بخشی از همان فرایند علّی باشد.
مثلاً فرض کن چند ثانیه قبل از اینکه تصمیم بگیری از تخت بلند شوی، ناگهان یادت میآید که اگر امروز درس نخوانی، فردا احتمالاً نتیجه خوبی نمیگیری.
همین فکر میتواند وزن گزینهها را تغییر دهد.
حالا احتمال بلند شدن بیشتر میشود.
پس فکر آگاهانه واقعاً میتواند رفتار آینده را تغییر دهد.
اما سؤال مهم این است:
این فکر از کجا آمد؟
تو تصمیم نگرفتی که دقیقاً همین خاطره در همین لحظه فعال شود.
تو تصمیم نگرفتی که این فکر را داشته باشی.
فکر وارد آگاهی شد.
بعد روی تصمیم اثر گذاشت.
بنابراین آگاهی میتواند علت رفتار باشد، بدون اینکه لازم باشد یک علت خارج از مغز باشد.
این تفاوت بسیار مهم است.
وقتی میگوییم (مغز علت رفتار است)، منظور این نیست که آگاهی هیچ نقشی ندارد.
آگاهی خودش بخشی از فعالیت مغز است.
فکر کردن، تصور کردن، یادآوری، مقایسه کردن، پیشبینی کردن و تجربه کردن پیامدهای آینده، همگی فرایندهایی هستند که میتوانند فعالیت شبکههای عصبی را تغییر دهند و در نهایت رفتار را تغییر دهند.
پس مشکل اصلی با تصور سنتی از اراده آزاد، این نیست که (مغز تصمیم میگیرد).
مشکل اینجاست که ما معمولاً یک قدم عقبتر میرویم و میپرسیم:
(چه کسی مغز را وادار کرد تصمیم بگیرد؟)
و اگر جواب بدهیم (من)، دوباره باید بپرسیم:
(این من دقیقاً چیست؟)
اگر منظور همان مغز است، دیگر یک عامل جداگانه نداریم.
اگر منظور چیزی غیر از مغز است، باید توضیح دهیم این عامل چگونه وارد زنجیره علّی مغز میشود.
و اگر هیچ علت مشخصی نداشته باشد، تبدیل شدن آن به یک اتفاق تصادفی مشکل را حل نمیکند.
چون تصادف هم اختیار نیست.
فرض کن بین برداشتن لیوان آب و برنداشتن آن مردد هستی و یک نوسان تصادفی در فعالیت نورونها باعث شود لیوان را برداری.
آیا این انتخاب بیشتر متعلق به (تو) است؟
نه.
فقط یک عامل تصادفی وارد فرایند شده است.
پس برای اینکه اختیار را نجات بدهیم، نمیتوانیم صرفاً بگوییم:
(مغز کاملاً جبرگرا نیست، پس من آزادم.)
غیرقطعی بودن رفتار با اراده آزاد یکی نیست.
اینجا میرسیم به یک مسئله حتی عمیقتر.
تو ممکن است بگویی:
(ولی من دلایل خودم را دارم.)
کاملاً درست.
مثلاً:
(آب میخورم چون تشنهام.)
(درس میخونم چون میخوام قبول بشم.)
(سیگار نمیکشم چون برای سلامتیام ضرر داره.)
اینها واقعاً دلایل رفتار تو هستند.
اما این دلایل هم از جایی آمدهاند.
تو تشنگی را انتخاب نکردی.
تو علاقهات به یک رشته را از صفر طراحی نکردی.
تو خاطرات کودکیات را انتخاب نکردی.
تو ژنهایت را انتخاب نکردی.
تو خانوادهای را که در آن بزرگ شدی انتخاب نکردی.
تو ارزشهایی را که امروز برایت مهماند، از ابتدا انتخاب نکردی.
آنها در طول تعامل پیچیده ژنتیک، رشد، تجربه، یادگیری، محیط و فعالیت مغز شکل گرفتهاند.
بعد همین عوامل تبدیل میشوند به (دلایل من).
و این دلایل، رفتار آینده را شکل میدهند.
ادامهی مطلب
@Discourseees
1❤6👍3❤🔥1💋1💘1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
خواب و مغز؛ کمخوابی چگونه حافظه و تمرکز را مختل میکند؟ | دکتر صادق میرزاده
در این برنامه بررسی میکنیم:
• هنگام خواب چه اتفاقی در مغز رخ میدهد؟
• آیا مغز هنگام خواب استراحت میکند یا همچنان فعال است؟
• مراحل مختلف خواب چه نقشی در حافظه و یادگیری دارند؟
• خواب عمیق و خواب REM چه تفاوتی دارند؟
• مغز به چند ساعت خواب نیاز دارد؟
• آیا یک عدد ثابت برای خواب همه افراد مناسب است؟
• کیفیت خواب مهمتر است یا تعداد ساعات خواب؟
• کمخوابی چگونه حافظه را ضعیف میکند؟
• خواب ناکافی چه تأثیری بر تمرکز و تصمیمگیری دارد؟
• چرا کمخوابی احتمال خطا و حوادث را افزایش میدهد؟
• خوابآلودگی هنگام رانندگی چه خطرهایی دارد؟
• کمخوابی طولانیمدت چه ارتباطی با مشکلات خلقی و عصبی دارد؟
• چرا بعضی افراد با وجود خواب کافی همچنان خستهاند؟
• خرخر و قطع تنفس هنگام خواب چه اهمیتی دارند؟
• فایل صوتی
@Discourseees
در این برنامه بررسی میکنیم:
• هنگام خواب چه اتفاقی در مغز رخ میدهد؟
• آیا مغز هنگام خواب استراحت میکند یا همچنان فعال است؟
• مراحل مختلف خواب چه نقشی در حافظه و یادگیری دارند؟
• خواب عمیق و خواب REM چه تفاوتی دارند؟
• مغز به چند ساعت خواب نیاز دارد؟
• آیا یک عدد ثابت برای خواب همه افراد مناسب است؟
• کیفیت خواب مهمتر است یا تعداد ساعات خواب؟
• کمخوابی چگونه حافظه را ضعیف میکند؟
• خواب ناکافی چه تأثیری بر تمرکز و تصمیمگیری دارد؟
• چرا کمخوابی احتمال خطا و حوادث را افزایش میدهد؟
• خوابآلودگی هنگام رانندگی چه خطرهایی دارد؟
• کمخوابی طولانیمدت چه ارتباطی با مشکلات خلقی و عصبی دارد؟
• چرا بعضی افراد با وجود خواب کافی همچنان خستهاند؟
• خرخر و قطع تنفس هنگام خواب چه اهمیتی دارند؟
• فایل صوتی
@Discourseees
❤🔥2👍2❤1😍1💋1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
• تلسکوپِ گالیله
• تلسکوپ گالیله فقط ستارگان را آشکار نکرد؛ بلکه باورهایی را که قرنها ریشهدار بودند به چالش کشید. این داستانِ مردی است که نگاه ما به جهان هستی را برای همیشه دگرگون کرد.
@Discourseees
• تلسکوپ گالیله فقط ستارگان را آشکار نکرد؛ بلکه باورهایی را که قرنها ریشهدار بودند به چالش کشید. این داستانِ مردی است که نگاه ما به جهان هستی را برای همیشه دگرگون کرد.
@Discourseees
❤6❤🔥1👍1😍1💘1
اگر اراده آزاد نداریم، پس چرا بعد از یک تصمیم پشیمان میشویم؟
فرض کن همان لیوان آب جلویت است.
چند ثانیه فکر میکنی و تصمیم میگیری آب نخوری.
لیوان را کنار میگذاری.
ده دقیقه بعد تشنهتر میشوی و با خودت میگویی:
(کاش همون موقع آب میخوردم.)
این جمله خیلی معمولی به نظر میرسد، اما از نظر مسئله اراده آزاد فوقالعاده عجیب است.
چون وقتی میگویی (کاش جور دیگری انتخاب میکردم)، انگار داری فرض میکنی یک نسخه دیگر از خودت در همان لحظه وجود داشته که میتوانسته تصمیم متفاوتی بگیرد.
اما واقعاً چه اتفاقی افتاده؟
در لحظه اول، مغزت بر اساس اطلاعاتی که همان موقع در اختیار داشته تصمیم گرفته است. وضعیت آب بدن، میزان تشنگی، توجه، حافظه، اهداف، ارزشهایی که برایت مهم بودهاند و شرایط محیط، همگی در آن تصمیم نقش داشتهاند.
بعد از ده دقیقه، شرایط عوض شده است.
تشنگی بیشتر شده.
اطلاعات جدید وارد سیستم شده.
و حالا مغز با وضعیت متفاوتی به تصمیم قبلی نگاه میکند.
بنابراین پشیمانی در واقع میتواند یک نمونه بسیار خوب از توانایی مغز برای بازسازی گذشته با اطلاعات جدید باشد.
تو اکنون میدانی چیزی را که ده دقیقه قبل نمیدانستی.
و به همین دلیل اگر دوباره همان موقعیت را تصور کنی، مغزت نتیجه متفاوتی را شبیهسازی میکند:
(اگر آن موقع آب میخوردم، الان اینقدر تشنه نبودم.)
اما نکته ظریف اینجاست:
تو با اطلاعات فعلی، گذشته را قضاوت میکنی.
نسخه ده دقیقه قبل تو، اطلاعات ده دقیقه بعد را نداشت.
بنابراین اگر بخواهیم واقعاً عادلانه درباره تصمیم قبلی قضاوت کنیم، باید خودمان را به وضعیت اطلاعاتی همان لحظه برگردانیم.
و این تقریباً همان چیزی است که در بسیاری از تصمیمهای زندگی اتفاق میافتد.
رابطهای را تمام میکنی.
چند ماه بعد اطلاعات جدیدی به دست میآوری.
با خودت میگویی:
(چرا اون موقع این کار رو کردم؟)
شغلی را انتخاب میکنی.
بعداً میفهمی شرایط آنطور که فکر میکردی نبوده.
با خودت میگویی:
(اگر برگردم عقب، انتخاب دیگهای میکنم.)
اما اگر واقعاً به عقب برگردی، فقط نباید خودِ تصمیم را عوض کنی.
باید تمام مغزت را با خودت به عقب ببری.
همان خاطرات.
همان تجربهها.
همان میزان اطلاعات.
همان وضعیت بدن.
همان احساسات.
همان شخصیت.
همان محیط.
و حتی همان چیزهایی که هنوز نمیدانی.
اگر واقعاً همهچیز دقیقاً یکسان باشد، چه چیزی قرار است باعث شود این بار تصمیم دیگری بگیری؟
اگر اطلاعات جدیدی را که امروز داری با خودت به گذشته ببری، دیگر آزمایش عادلانهای انجام ندادهای.
چون مغز دیگری ساختهای؛ مغزی که تجربه بیشتری دارد.
بنابراین جمله (اگر به گذشته برگردم جور دیگری انتخاب میکنم) در یک معنای مهم درست است:
اگر امروز با مغز و اطلاعات امروز به آن موقعیت برگردی، احتمالاً رفتار متفاوتی خواهی داشت.
اما این با جمله دیگری فرق دارد:
اگر دقیقاً همان شرایط قبلی تکرار شود، همان مغز میتوانست بدون هیچ تفاوت علّی، انتخاب دیگری انجام دهد.
اولی کاملاً قابل فهم است.
دومی همان ادعای بسیار قوی درباره اراده آزاد است.
و اینجا یک نکته مهم درباره حافظه هم وجود دارد.
وقتی یک خاطره را به یاد میآوری، مغز صرفاً مثل یک هارددیسک فایل را بیرون نمیکشد و دوباره پخش نمیکند.
یادآوری یک فرایند فعال بازسازی است و در برخی شرایط، بازیابی میتواند خاطره را برای مدتی نسبت به تغییر حساس کند؛ پدیدهای که در علوم اعصاب با مفهوم (بازتحکیم حافظه) شناخته میشود.
یعنی حتی نگاه ما به گذشته هم کاملاً ثابت نیست.
ما گذشته را فقط به یاد نمیآوریم؛ تا حدی آن را از طریق مغزِ اکنون بازسازی میکنیم.
و این مسئله برای اراده آزاد فوقالعاده جالب است.
چون ممکن است حتی داستانی که امروز درباره تصمیم دیروزت برای خودت تعریف میکنی، دقیقاً همان چیزی نباشد که هنگام تصمیمگیری در ذهنت اتفاق افتاده است.
مثلاً امروز میگویی:
(من اون موقع چون منطقی فکر کردم این کار رو کردم.)
اما ممکن است در همان لحظه عوامل دیگری مثل احساسات، عادتها، توجه انتخابی، فشار اجتماعی یا وضعیت فیزیولوژیک هم روی تصمیم اثر گذاشته باشند و تو از همه آنها آگاه نبوده باشی.
این به معنی دروغ گفتن نیست.
تو واقعاً تجربه کردهای که تصمیم منطقی بوده.
اما تجربه درونی ما الزاماً گزارش کامل تمام فرایندهایی نیست که رفتار را ساختهاند.
و اینجا به یک مسئله خیلی مهم میرسیم:
اگر مغز بعداً میتواند تصمیم گذشته را ارزیابی کند، یعنی تصمیم قبلی الزاماً آخرین کلمه نیست.
تو میتوانی از یک تصمیم بد یاد بگیری.
میتوانی رفتار آینده را تغییر بدهی.
میتوانی محیطت را تغییر بدهی.
میتوانی اطلاعات جدید کسب کنی.
میتوانی عادتهای جدید بسازی.
ادامه ی مطلب
@Discourseees
فرض کن همان لیوان آب جلویت است.
چند ثانیه فکر میکنی و تصمیم میگیری آب نخوری.
لیوان را کنار میگذاری.
ده دقیقه بعد تشنهتر میشوی و با خودت میگویی:
(کاش همون موقع آب میخوردم.)
این جمله خیلی معمولی به نظر میرسد، اما از نظر مسئله اراده آزاد فوقالعاده عجیب است.
چون وقتی میگویی (کاش جور دیگری انتخاب میکردم)، انگار داری فرض میکنی یک نسخه دیگر از خودت در همان لحظه وجود داشته که میتوانسته تصمیم متفاوتی بگیرد.
اما واقعاً چه اتفاقی افتاده؟
در لحظه اول، مغزت بر اساس اطلاعاتی که همان موقع در اختیار داشته تصمیم گرفته است. وضعیت آب بدن، میزان تشنگی، توجه، حافظه، اهداف، ارزشهایی که برایت مهم بودهاند و شرایط محیط، همگی در آن تصمیم نقش داشتهاند.
بعد از ده دقیقه، شرایط عوض شده است.
تشنگی بیشتر شده.
اطلاعات جدید وارد سیستم شده.
و حالا مغز با وضعیت متفاوتی به تصمیم قبلی نگاه میکند.
بنابراین پشیمانی در واقع میتواند یک نمونه بسیار خوب از توانایی مغز برای بازسازی گذشته با اطلاعات جدید باشد.
تو اکنون میدانی چیزی را که ده دقیقه قبل نمیدانستی.
و به همین دلیل اگر دوباره همان موقعیت را تصور کنی، مغزت نتیجه متفاوتی را شبیهسازی میکند:
(اگر آن موقع آب میخوردم، الان اینقدر تشنه نبودم.)
اما نکته ظریف اینجاست:
تو با اطلاعات فعلی، گذشته را قضاوت میکنی.
نسخه ده دقیقه قبل تو، اطلاعات ده دقیقه بعد را نداشت.
بنابراین اگر بخواهیم واقعاً عادلانه درباره تصمیم قبلی قضاوت کنیم، باید خودمان را به وضعیت اطلاعاتی همان لحظه برگردانیم.
و این تقریباً همان چیزی است که در بسیاری از تصمیمهای زندگی اتفاق میافتد.
رابطهای را تمام میکنی.
چند ماه بعد اطلاعات جدیدی به دست میآوری.
با خودت میگویی:
(چرا اون موقع این کار رو کردم؟)
شغلی را انتخاب میکنی.
بعداً میفهمی شرایط آنطور که فکر میکردی نبوده.
با خودت میگویی:
(اگر برگردم عقب، انتخاب دیگهای میکنم.)
اما اگر واقعاً به عقب برگردی، فقط نباید خودِ تصمیم را عوض کنی.
باید تمام مغزت را با خودت به عقب ببری.
همان خاطرات.
همان تجربهها.
همان میزان اطلاعات.
همان وضعیت بدن.
همان احساسات.
همان شخصیت.
همان محیط.
و حتی همان چیزهایی که هنوز نمیدانی.
اگر واقعاً همهچیز دقیقاً یکسان باشد، چه چیزی قرار است باعث شود این بار تصمیم دیگری بگیری؟
اگر اطلاعات جدیدی را که امروز داری با خودت به گذشته ببری، دیگر آزمایش عادلانهای انجام ندادهای.
چون مغز دیگری ساختهای؛ مغزی که تجربه بیشتری دارد.
بنابراین جمله (اگر به گذشته برگردم جور دیگری انتخاب میکنم) در یک معنای مهم درست است:
اگر امروز با مغز و اطلاعات امروز به آن موقعیت برگردی، احتمالاً رفتار متفاوتی خواهی داشت.
اما این با جمله دیگری فرق دارد:
اگر دقیقاً همان شرایط قبلی تکرار شود، همان مغز میتوانست بدون هیچ تفاوت علّی، انتخاب دیگری انجام دهد.
اولی کاملاً قابل فهم است.
دومی همان ادعای بسیار قوی درباره اراده آزاد است.
و اینجا یک نکته مهم درباره حافظه هم وجود دارد.
وقتی یک خاطره را به یاد میآوری، مغز صرفاً مثل یک هارددیسک فایل را بیرون نمیکشد و دوباره پخش نمیکند.
یادآوری یک فرایند فعال بازسازی است و در برخی شرایط، بازیابی میتواند خاطره را برای مدتی نسبت به تغییر حساس کند؛ پدیدهای که در علوم اعصاب با مفهوم (بازتحکیم حافظه) شناخته میشود.
یعنی حتی نگاه ما به گذشته هم کاملاً ثابت نیست.
ما گذشته را فقط به یاد نمیآوریم؛ تا حدی آن را از طریق مغزِ اکنون بازسازی میکنیم.
و این مسئله برای اراده آزاد فوقالعاده جالب است.
چون ممکن است حتی داستانی که امروز درباره تصمیم دیروزت برای خودت تعریف میکنی، دقیقاً همان چیزی نباشد که هنگام تصمیمگیری در ذهنت اتفاق افتاده است.
مثلاً امروز میگویی:
(من اون موقع چون منطقی فکر کردم این کار رو کردم.)
اما ممکن است در همان لحظه عوامل دیگری مثل احساسات، عادتها، توجه انتخابی، فشار اجتماعی یا وضعیت فیزیولوژیک هم روی تصمیم اثر گذاشته باشند و تو از همه آنها آگاه نبوده باشی.
این به معنی دروغ گفتن نیست.
تو واقعاً تجربه کردهای که تصمیم منطقی بوده.
اما تجربه درونی ما الزاماً گزارش کامل تمام فرایندهایی نیست که رفتار را ساختهاند.
و اینجا به یک مسئله خیلی مهم میرسیم:
اگر مغز بعداً میتواند تصمیم گذشته را ارزیابی کند، یعنی تصمیم قبلی الزاماً آخرین کلمه نیست.
تو میتوانی از یک تصمیم بد یاد بگیری.
میتوانی رفتار آینده را تغییر بدهی.
میتوانی محیطت را تغییر بدهی.
میتوانی اطلاعات جدید کسب کنی.
میتوانی عادتهای جدید بسازی.
ادامه ی مطلب
@Discourseees
❤4👍2❤🔥1👏1💘1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
• نقشه شگفتانگیز گیاهان
• در این بررسی، تاریخچه تکاملی گیاهان از سادهترین شکل (جلبکها) تا پیشرفتهترین گروهها (گیاهان گلدار) بهطور خلاصه ارائه میشود. همچنین، نوآوریهای کلیدی تکاملی که موفقیت گیاهان را ممکن ساختند مانند پیدایش برگ، ریشه، دستگاه آوندی، هاگ، دانه، گل و میوه توضیح داده میشوند. این سیر تحول، چگونگی تسلط گیاهان بر محیطهای خشکی و تنوع چشمگیر آنها را روشن میسازد.
@Discourseees
• در این بررسی، تاریخچه تکاملی گیاهان از سادهترین شکل (جلبکها) تا پیشرفتهترین گروهها (گیاهان گلدار) بهطور خلاصه ارائه میشود. همچنین، نوآوریهای کلیدی تکاملی که موفقیت گیاهان را ممکن ساختند مانند پیدایش برگ، ریشه، دستگاه آوندی، هاگ، دانه، گل و میوه توضیح داده میشوند. این سیر تحول، چگونگی تسلط گیاهان بر محیطهای خشکی و تنوع چشمگیر آنها را روشن میسازد.
@Discourseees
❤7👍3👏2😍1💋1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
• دیدگاه پروفسور ساپولسکی در مورد پدیده نوظهور (Emergent) و خود سازماندهی و علیت سطح بالا به پایین در سیستمهای پیچیده
@Discourseees
@Discourseees
❤🔥4👎3👏3❤1
تو فکر میکنی ذهنت نورونهایت را کنترل میکند؛ اما واقعاً چه چیزی در مغزت علت چه چیزی است؟
وقتی میگوییم (من تصمیم گرفتم)، معمولاً یک تصویر ناخودآگاه در ذهنمان شکل میگیرد: یک (من) آگاه در جایی از مغز نشسته، اطلاعات را دریافت میکند، درباره آنها فکر میکند و در نهایت به نورونها فرمان میدهد که چه کاری انجام دهند. انگار یک فرمانده در سطح بالاتر وجود دارد و نورونها در سطح پایینتر فقط دستورات او را اجرا میکنند. اما اگر دقیقتر نگاه کنیم، این تصویر خیلی زود به مشکل میخورد.
اگر ذهن چیزی جدا از فعالیت مغز باشد، باید توضیح دهیم دقیقاً چگونه میتواند روی نورونها اثر فیزیکی بگذارد. اگر بگوییم (فکر من باعث شد این نورونها فعال شوند)، سؤال بعدی این است که خود این فکر چگونه به وجود آمد و چگونه توانست وارد زنجیره فیزیکی فعالیت نورونها شود؟
اینجا یک خطر معروف ظاهر میشود: دوگانهانگاری علی.
یعنی فرض کنیم دو سطح مستقل داریم؛ یک سطح فیزیکی شامل نورونها و سیناپسها و یک سطح ذهنی شامل افکار و تصمیمها، و بعد بگوییم سطح ذهنی به شکل جداگانه روی سطح فیزیکی اثر میگذارد.
اما برای چنین چیزی باید یک سازوکار فیزیکی مشخص وجود داشته باشد.
و مسئله عجیبتر میشود چون خود ذهن، اگر چیزی مستقل از مغز نباشد، ظاهراً از همان فعالیت فیزیکی مغز برآمده است.
پس شاید اصلاً لازم نباشد بگوییم (ذهن به نورونها فرمان میدهد).
ممکن است اتفاق بسیار متفاوتی در حال رخ دادن باشد.
ذهن، الگوی سازمانیافته همان فعالیت عصبی است.
مثل اینکه بگویی (گرداب باعث حرکت مولکولهای آب شد).
گرداب واقعاً وجود دارد. میتوانی آن را ببینی، اندازهگیری کنی و حتی ویژگیهایش را توصیف کنی. اما گرداب یک ماده جدید نیست که جدا از مولکولهای آب وارد سیستم شده باشد و به آنها فرمان بدهد. گرداب یک الگوی سازمانیافته از حرکت همان مولکولهاست.
حالا این را به مغز برگردان.
(تصمیم گرفتم آب بخورم) یک اتفاق واقعی است.
اما این اتفاق احتمالاً چیزی جدا از فعالیت میلیاردها نورون نیست. تصمیم یک الگوی سطح بالا در فعالیت یک سیستم عصبی است.
بنابراین وقتی میگوییم (تصمیم من باعث شد دستم حرکت کند)، لازم نیست یک علت غیرمادی را وارد کنیم.
میتوانیم بگوییم فعالیت سازمانیافته شبکههای عصبی که در سطح روانشناختی آن را (تصمیم) مینامیم، از طریق همان فرایندهای عصبی باعث تغییر فعالیت شبکههای حرکتی شد.
اینجا یک نکته بسیار مهم وجود دارد:
سطح بالاتر توهم نیست.
اینکه تصمیم، ذهن یا آگاهی ویژگیهای برآمده از مغز هستند به این معنی نیست که غیرواقعیاند.
دما واقعی است، ولی یک مولکول منفرد (دمای یک جسم) را به آن معنایی که ما در سطح ماکروسکوپی تعریف میکنیم ندارد.
فشار واقعی است، اما یک مولکول منفرد بهتنهایی فشار گاز را ندارد.
گرداب واقعی است، اما نمیتوانی یک مولکول را برداری و بگویی (این گرداب است).
ویژگیهای سطح بالا میتوانند واقعی باشند، قابل اندازهگیری باشند و حتی برای توضیح رفتار سیستم ضروری باشند، بدون اینکه یک نیروی مستقل و اسرارآمیز به جهان اضافه کنند.
اینجا اصطلاح مهمی وارد میشود:
امرِجنس یا برآمدگی.
آگاهی، تصمیم، حافظه و حتی خودِ شخص را میتوان در چارچوبی دید که این ویژگیها از تعامل پیچیده اجزای سادهتر پدیدار میشوند.
اما یک نکته ظریف وجود دارد.
امرِجنس به این معنی نیست که (کل) میتواند قوانین فیزیک را نقض کند.
مثلاً اگر بگویی (مغز تصمیم گرفت)، این تصمیم باید در نهایت از فرایندهای فیزیکی مغز تحقق پیدا کند.
قرار نیست یک نیروی مرموز از سطح ذهن پایین بیاید و قوانین نورونها را تغییر دهد.
اما این به معنی بیفایده بودن توضیح در سطح ذهنی هم نیست.
وقتی روانشناس میگوید (این فرد به دلیل ترس از شکست از موقعیت فرار کرد)، این جمله میتواند یک توضیح واقعی و مفید باشد.
در سطح عصبی میتوانی همین رویداد را با فعالیت شبکههای مختلف، انتقالدهندههای عصبی و تغییرات سیناپسی توصیف کنی.
این دو توضیح الزاماً رقیب یکدیگر نیستند.
یکی توضیح سطح کارکرد و رفتار است و دیگری توضیح سازوکار فیزیکی.
مشکل زمانی شروع میشود که از توضیح سطح بالا نتیجه بگیریم یک نیروی فیزیکی مستقل وجود دارد که جدا از سازوکار عصبی عمل میکند.
اینجا باید یک تفاوت بسیار مهم دیگر را هم بفهمیم:
مدولاسیون با علیت مستقل یکی نیست.
مثلاً توجه میتواند فعالیت برخی نورونها را تقویت و فعالیت برخی دیگر را کاهش دهد. از دید روانشناختی میگوییم (توجه روی پردازش حسی اثر گذاشت).
اما در سطح فیزیکی، چیزی به نام (توجه) جداگانه وارد مغز نشده است.
الگوهای فعالیت شبکههای عصبی، ارتباطات بازگشتی، وضعیت نوروترانسمیترها و تغییر در حساسیت مدارها باعث شدهاند پاسخ نورونها تغییر کند.
ادامه ی مطلب
@Discourseees
وقتی میگوییم (من تصمیم گرفتم)، معمولاً یک تصویر ناخودآگاه در ذهنمان شکل میگیرد: یک (من) آگاه در جایی از مغز نشسته، اطلاعات را دریافت میکند، درباره آنها فکر میکند و در نهایت به نورونها فرمان میدهد که چه کاری انجام دهند. انگار یک فرمانده در سطح بالاتر وجود دارد و نورونها در سطح پایینتر فقط دستورات او را اجرا میکنند. اما اگر دقیقتر نگاه کنیم، این تصویر خیلی زود به مشکل میخورد.
اگر ذهن چیزی جدا از فعالیت مغز باشد، باید توضیح دهیم دقیقاً چگونه میتواند روی نورونها اثر فیزیکی بگذارد. اگر بگوییم (فکر من باعث شد این نورونها فعال شوند)، سؤال بعدی این است که خود این فکر چگونه به وجود آمد و چگونه توانست وارد زنجیره فیزیکی فعالیت نورونها شود؟
اینجا یک خطر معروف ظاهر میشود: دوگانهانگاری علی.
یعنی فرض کنیم دو سطح مستقل داریم؛ یک سطح فیزیکی شامل نورونها و سیناپسها و یک سطح ذهنی شامل افکار و تصمیمها، و بعد بگوییم سطح ذهنی به شکل جداگانه روی سطح فیزیکی اثر میگذارد.
اما برای چنین چیزی باید یک سازوکار فیزیکی مشخص وجود داشته باشد.
و مسئله عجیبتر میشود چون خود ذهن، اگر چیزی مستقل از مغز نباشد، ظاهراً از همان فعالیت فیزیکی مغز برآمده است.
پس شاید اصلاً لازم نباشد بگوییم (ذهن به نورونها فرمان میدهد).
ممکن است اتفاق بسیار متفاوتی در حال رخ دادن باشد.
ذهن، الگوی سازمانیافته همان فعالیت عصبی است.
مثل اینکه بگویی (گرداب باعث حرکت مولکولهای آب شد).
گرداب واقعاً وجود دارد. میتوانی آن را ببینی، اندازهگیری کنی و حتی ویژگیهایش را توصیف کنی. اما گرداب یک ماده جدید نیست که جدا از مولکولهای آب وارد سیستم شده باشد و به آنها فرمان بدهد. گرداب یک الگوی سازمانیافته از حرکت همان مولکولهاست.
حالا این را به مغز برگردان.
(تصمیم گرفتم آب بخورم) یک اتفاق واقعی است.
اما این اتفاق احتمالاً چیزی جدا از فعالیت میلیاردها نورون نیست. تصمیم یک الگوی سطح بالا در فعالیت یک سیستم عصبی است.
بنابراین وقتی میگوییم (تصمیم من باعث شد دستم حرکت کند)، لازم نیست یک علت غیرمادی را وارد کنیم.
میتوانیم بگوییم فعالیت سازمانیافته شبکههای عصبی که در سطح روانشناختی آن را (تصمیم) مینامیم، از طریق همان فرایندهای عصبی باعث تغییر فعالیت شبکههای حرکتی شد.
اینجا یک نکته بسیار مهم وجود دارد:
سطح بالاتر توهم نیست.
اینکه تصمیم، ذهن یا آگاهی ویژگیهای برآمده از مغز هستند به این معنی نیست که غیرواقعیاند.
دما واقعی است، ولی یک مولکول منفرد (دمای یک جسم) را به آن معنایی که ما در سطح ماکروسکوپی تعریف میکنیم ندارد.
فشار واقعی است، اما یک مولکول منفرد بهتنهایی فشار گاز را ندارد.
گرداب واقعی است، اما نمیتوانی یک مولکول را برداری و بگویی (این گرداب است).
ویژگیهای سطح بالا میتوانند واقعی باشند، قابل اندازهگیری باشند و حتی برای توضیح رفتار سیستم ضروری باشند، بدون اینکه یک نیروی مستقل و اسرارآمیز به جهان اضافه کنند.
اینجا اصطلاح مهمی وارد میشود:
امرِجنس یا برآمدگی.
آگاهی، تصمیم، حافظه و حتی خودِ شخص را میتوان در چارچوبی دید که این ویژگیها از تعامل پیچیده اجزای سادهتر پدیدار میشوند.
اما یک نکته ظریف وجود دارد.
امرِجنس به این معنی نیست که (کل) میتواند قوانین فیزیک را نقض کند.
مثلاً اگر بگویی (مغز تصمیم گرفت)، این تصمیم باید در نهایت از فرایندهای فیزیکی مغز تحقق پیدا کند.
قرار نیست یک نیروی مرموز از سطح ذهن پایین بیاید و قوانین نورونها را تغییر دهد.
اما این به معنی بیفایده بودن توضیح در سطح ذهنی هم نیست.
وقتی روانشناس میگوید (این فرد به دلیل ترس از شکست از موقعیت فرار کرد)، این جمله میتواند یک توضیح واقعی و مفید باشد.
در سطح عصبی میتوانی همین رویداد را با فعالیت شبکههای مختلف، انتقالدهندههای عصبی و تغییرات سیناپسی توصیف کنی.
این دو توضیح الزاماً رقیب یکدیگر نیستند.
یکی توضیح سطح کارکرد و رفتار است و دیگری توضیح سازوکار فیزیکی.
مشکل زمانی شروع میشود که از توضیح سطح بالا نتیجه بگیریم یک نیروی فیزیکی مستقل وجود دارد که جدا از سازوکار عصبی عمل میکند.
اینجا باید یک تفاوت بسیار مهم دیگر را هم بفهمیم:
مدولاسیون با علیت مستقل یکی نیست.
مثلاً توجه میتواند فعالیت برخی نورونها را تقویت و فعالیت برخی دیگر را کاهش دهد. از دید روانشناختی میگوییم (توجه روی پردازش حسی اثر گذاشت).
اما در سطح فیزیکی، چیزی به نام (توجه) جداگانه وارد مغز نشده است.
الگوهای فعالیت شبکههای عصبی، ارتباطات بازگشتی، وضعیت نوروترانسمیترها و تغییر در حساسیت مدارها باعث شدهاند پاسخ نورونها تغییر کند.
ادامه ی مطلب
@Discourseees
❤9❤🔥1💘1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
• بررسی کلی ساختار سلول
• این انیمیشن که توسط Nucleus ساخته شده است، عملکرد سلولهای گیاهی و جانوری را برای زیستشناسی دوره متوسطه اول و دوم نشان میدهد.
@Discourseees
• این انیمیشن که توسط Nucleus ساخته شده است، عملکرد سلولهای گیاهی و جانوری را برای زیستشناسی دوره متوسطه اول و دوم نشان میدهد.
@Discourseees
❤4❤🔥1💘1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آیا واقعاً خودِ ما تصمیم میگیریم؟
وقتی میگوییم «من انتخاب کردم»، معمولاً فرض میکنیم در همان لحظه میتوانستیم راه دیگری را هم انتخاب کنیم. اما اگر خواستهها، ترسها، شخصیت، مغز و حتی نحوه قضاوت ما از سالها قبل شکل گرفته باشند، آنوقت سهم واقعی «اختیار» کجاست؟
این ویدیو سراغ یکی از بنیادیترین پرسشهای فلسفه و علم میرود: آیا اراده آزاد واقعاً وجود دارد یا احساس آزادی، نتیجه زنجیرهای از علتهاست که پیش از آگاهی ما آغاز شدهاند؟
برای بررسی این مسئله، یک تصمیم انسانی را به عقب برمیگردانیم؛ از ثانیههای پیش از عمل و فعالیت مغز، تا استرس و وضعیت بدن، تجربههای گذشته، کودکی، ژنها، محیط، فرهنگ و تاریخ تکاملی انسان. چیزی که در یک لحظه «انتخاب» مینامیم، شاید فقط آخرین صحنه داستانی بسیار طولانیتر باشد.
در ادامه به دیدگاههای رابرت ساپولسکی درباره جبر و رفتار انسان، آزمایشهای مشهور بنجامین لیبت و پژوهشهایی میرسیم که فعالیت مغز را پیش از آگاهی از تصمیم بررسی کردهاند؛ اما در عین حال میبینیم چرا جملهی جذاب «مغز قبل از تو تصمیم گرفته» تمام ماجرا نیست.
@Discourseees
وقتی میگوییم «من انتخاب کردم»، معمولاً فرض میکنیم در همان لحظه میتوانستیم راه دیگری را هم انتخاب کنیم. اما اگر خواستهها، ترسها، شخصیت، مغز و حتی نحوه قضاوت ما از سالها قبل شکل گرفته باشند، آنوقت سهم واقعی «اختیار» کجاست؟
این ویدیو سراغ یکی از بنیادیترین پرسشهای فلسفه و علم میرود: آیا اراده آزاد واقعاً وجود دارد یا احساس آزادی، نتیجه زنجیرهای از علتهاست که پیش از آگاهی ما آغاز شدهاند؟
برای بررسی این مسئله، یک تصمیم انسانی را به عقب برمیگردانیم؛ از ثانیههای پیش از عمل و فعالیت مغز، تا استرس و وضعیت بدن، تجربههای گذشته، کودکی، ژنها، محیط، فرهنگ و تاریخ تکاملی انسان. چیزی که در یک لحظه «انتخاب» مینامیم، شاید فقط آخرین صحنه داستانی بسیار طولانیتر باشد.
در ادامه به دیدگاههای رابرت ساپولسکی درباره جبر و رفتار انسان، آزمایشهای مشهور بنجامین لیبت و پژوهشهایی میرسیم که فعالیت مغز را پیش از آگاهی از تصمیم بررسی کردهاند؛ اما در عین حال میبینیم چرا جملهی جذاب «مغز قبل از تو تصمیم گرفته» تمام ماجرا نیست.
@Discourseees
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
• آیا ما واقعاً اختیار داریم یا همه چیز از پیش تعیین شده است؟
• در این نشست علمی، پروفسور رابرت ساپولسکی، استاد زیستشناسی، نورولوژی و جراحی دانشگاه استنفورد و نویسنده آثار برجستهای همچون Behave و Determined، در کنار پروفسور کوین میچل، استاد ژنتیک و علوم اعصاب از کالج ترینیتی دوبلین و نویسنده کتاب Innate، به بحث و تبادل نظر میپردازند.
محور اصلی این مناظره، بررسی این پرسش است که آیا ادبیات تجربی در علوم زیستی، راه را برای پیشرفت در بحث کلاسیکِ “اراده آزاد” (Free Will) هموار میکند یا خیر.
@Discourseees
• در این نشست علمی، پروفسور رابرت ساپولسکی، استاد زیستشناسی، نورولوژی و جراحی دانشگاه استنفورد و نویسنده آثار برجستهای همچون Behave و Determined، در کنار پروفسور کوین میچل، استاد ژنتیک و علوم اعصاب از کالج ترینیتی دوبلین و نویسنده کتاب Innate، به بحث و تبادل نظر میپردازند.
محور اصلی این مناظره، بررسی این پرسش است که آیا ادبیات تجربی در علوم زیستی، راه را برای پیشرفت در بحث کلاسیکِ “اراده آزاد” (Free Will) هموار میکند یا خیر.
@Discourseees
اگر هیچ چیزی در جهان تغییر نمیکرد، آیا چیزی به نام زمان باقی میماند؟
ما معمولاً زمان را مثل چیزی تصور میکنیم که مستقل از جهان در حال حرکت است؛ انگار یک رودخانه نامرئی وجود دارد که گذشته را پشت سر میگذارد، از حال عبور میکند و به سمت آینده میرود. اما یک پرسش بنیادیتر این است: اگر هیچ تغییری در جهان رخ نمیداد، اصلاً چیزی به نام گذر زمان قابل تشخیص بود؟
فرض کنید من در همدان هستم و بعد از مدتی به تهران میروم. در نگاه اول میگوییم (زمان گذشته و من از همدان به تهران منتقل شدم)، اما اگر دقیقتر نگاه کنیم، اتفاقی که واقعاً در جهان رخ داده مجموعه عظیمی از تغییرات فیزیکی است.
موقعیت مکانی بدن من نسبت به زمین تغییر کرده، اما همزمان در بدنم میلیاردها فرایند در حال وقوع بوده؛ نورونها پیامهای الکتریکی و شیمیایی ردوبدل کردهاند، ATP مصرف شده، مولکولها جابهجا شدهاند، واکنشهای متابولیک انجام شدهاند، ضربان قلب ادامه داشته، سلولها وضعیت خودشان را تغییر دادهاند و حتی خود مغز من در هر لحظه در وضعیت متفاوتی قرار گرفته است.
از طرف دیگر، فقط من حرکت نکردهام. زمین در حال چرخش به دور خودش بوده، همزمان به دور خورشید حرکت کرده، خورشید همراه منظومه شمسی در کهکشان در حال حرکت بوده و خود کهکشان نیز در مقیاس کیهانی در حال تحول است. در مقیاسهای کوچکتر هم ماده ساکن و بیحرکت نیست؛ اتمها، مولکولها و میدانهای فیزیکی دائماً در حال برهمکنش و تغییر وضعیتاند.
پس وقتی میگوییم (سه ساعت گذشت)، در واقع داریم چه چیزی را بیان میکنیم؟
ما مجموعهای از تغییرات را با یک کمیت مشترک توصیف میکنیم که به آن زمان میگوییم. ساعت هم چیزی جز یک فرایند فیزیکی منظم نیست. نوسان اتم، حرکت عقربه، ارتعاش بلور کوارتز یا نوسان یک سامانه اتمی، همگی تغییراتی فیزیکیاند که میتوان از آنها برای اندازهگیری زمان استفاده کرد.
از این زاویه، شاید چیزی که ما به صورت (جریان زمان) تجربه میکنیم، در واقع تجربه مغز از تغییر و ترتیب رویدادها باشد. مغز ما دائماً وضعیت قبلی را با وضعیت فعلی مقایسه میکند، تغییرات محیط و بدن را ثبت میکند و از توالی این تغییرات، چیزی را میسازد که ما به صورت گذشته، حال و آینده تجربه میکنیم.
اما اینجا یک نکته بسیار مهم وجود دارد: این حرف به معنی این نیست که (زمان وجود ندارد) یا زمان صرفاً یک توهم ذهنی است. فیزیک مدرن چنین نتیجهای نمیدهد. در نسبیت اینشتین، زمان بخشی از ساختار فضا-زمان است و چیزی نیست که برای همه ناظران با یک نرخ یکسان بگذرد. سرعت و گرانش میتوانند بر اندازهگیری زمان اثر بگذارند و ساعتهای مختلف، بسته به مسیر و شرایط فیزیکیشان، زمان ویژه متفاوتی را ثبت کنند.
بنابراین شاید پرسش دقیقتر این نباشد که (آیا زمان وجود دارد؟)، بلکه این باشد که زمان دقیقاً چیست و چه نسبتی با تغییر دارد؟
ممکن است آن چیزی که ما در زندگی روزمره به شکل یک جریان مستقل و پیوسته به نام (زمان) احساس میکنیم، در سطح بنیادیتر چیزی بسیار متفاوت باشد؛ چیزی که از روابط میان رویدادها، تغییر حالتهای فیزیکی و ساختار فضا-زمان قابل توصیف است.
در نهایت، وقتی میگوییم (من از همدان به تهران رفتم و سه ساعت گذشت)، جهان در این سه ساعت واقعاً تغییر کرده است؛ اما اینکه آیا (زمان) چیزی مستقل از تمام این تغییرات است یا نه، هنوز یکی از عمیقترین پرسشهای فیزیک و فلسفه فیزیک است.
نظر شما چیست؟
@Discourseees
ما معمولاً زمان را مثل چیزی تصور میکنیم که مستقل از جهان در حال حرکت است؛ انگار یک رودخانه نامرئی وجود دارد که گذشته را پشت سر میگذارد، از حال عبور میکند و به سمت آینده میرود. اما یک پرسش بنیادیتر این است: اگر هیچ تغییری در جهان رخ نمیداد، اصلاً چیزی به نام گذر زمان قابل تشخیص بود؟
فرض کنید من در همدان هستم و بعد از مدتی به تهران میروم. در نگاه اول میگوییم (زمان گذشته و من از همدان به تهران منتقل شدم)، اما اگر دقیقتر نگاه کنیم، اتفاقی که واقعاً در جهان رخ داده مجموعه عظیمی از تغییرات فیزیکی است.
موقعیت مکانی بدن من نسبت به زمین تغییر کرده، اما همزمان در بدنم میلیاردها فرایند در حال وقوع بوده؛ نورونها پیامهای الکتریکی و شیمیایی ردوبدل کردهاند، ATP مصرف شده، مولکولها جابهجا شدهاند، واکنشهای متابولیک انجام شدهاند، ضربان قلب ادامه داشته، سلولها وضعیت خودشان را تغییر دادهاند و حتی خود مغز من در هر لحظه در وضعیت متفاوتی قرار گرفته است.
از طرف دیگر، فقط من حرکت نکردهام. زمین در حال چرخش به دور خودش بوده، همزمان به دور خورشید حرکت کرده، خورشید همراه منظومه شمسی در کهکشان در حال حرکت بوده و خود کهکشان نیز در مقیاس کیهانی در حال تحول است. در مقیاسهای کوچکتر هم ماده ساکن و بیحرکت نیست؛ اتمها، مولکولها و میدانهای فیزیکی دائماً در حال برهمکنش و تغییر وضعیتاند.
پس وقتی میگوییم (سه ساعت گذشت)، در واقع داریم چه چیزی را بیان میکنیم؟
ما مجموعهای از تغییرات را با یک کمیت مشترک توصیف میکنیم که به آن زمان میگوییم. ساعت هم چیزی جز یک فرایند فیزیکی منظم نیست. نوسان اتم، حرکت عقربه، ارتعاش بلور کوارتز یا نوسان یک سامانه اتمی، همگی تغییراتی فیزیکیاند که میتوان از آنها برای اندازهگیری زمان استفاده کرد.
از این زاویه، شاید چیزی که ما به صورت (جریان زمان) تجربه میکنیم، در واقع تجربه مغز از تغییر و ترتیب رویدادها باشد. مغز ما دائماً وضعیت قبلی را با وضعیت فعلی مقایسه میکند، تغییرات محیط و بدن را ثبت میکند و از توالی این تغییرات، چیزی را میسازد که ما به صورت گذشته، حال و آینده تجربه میکنیم.
اما اینجا یک نکته بسیار مهم وجود دارد: این حرف به معنی این نیست که (زمان وجود ندارد) یا زمان صرفاً یک توهم ذهنی است. فیزیک مدرن چنین نتیجهای نمیدهد. در نسبیت اینشتین، زمان بخشی از ساختار فضا-زمان است و چیزی نیست که برای همه ناظران با یک نرخ یکسان بگذرد. سرعت و گرانش میتوانند بر اندازهگیری زمان اثر بگذارند و ساعتهای مختلف، بسته به مسیر و شرایط فیزیکیشان، زمان ویژه متفاوتی را ثبت کنند.
بنابراین شاید پرسش دقیقتر این نباشد که (آیا زمان وجود دارد؟)، بلکه این باشد که زمان دقیقاً چیست و چه نسبتی با تغییر دارد؟
ممکن است آن چیزی که ما در زندگی روزمره به شکل یک جریان مستقل و پیوسته به نام (زمان) احساس میکنیم، در سطح بنیادیتر چیزی بسیار متفاوت باشد؛ چیزی که از روابط میان رویدادها، تغییر حالتهای فیزیکی و ساختار فضا-زمان قابل توصیف است.
در نهایت، وقتی میگوییم (من از همدان به تهران رفتم و سه ساعت گذشت)، جهان در این سه ساعت واقعاً تغییر کرده است؛ اما اینکه آیا (زمان) چیزی مستقل از تمام این تغییرات است یا نه، هنوز یکی از عمیقترین پرسشهای فیزیک و فلسفه فیزیک است.
نظر شما چیست؟
@Discourseees
با توجه به اینکه فردا جمعهست، بیاید درباره موسیقیهایی که گوش دادید صحبت کنیم و تجربهتون رو با بقیه به اشتراک بذارید.
چه آهنگ یا آلبومی گوش دادید که به نظرتون واقعاً ارزش شنیدن داشت؟ چرا؟ چه چیزی توی اون آهنگ یا آلبوم براتون جذاب بود؟ متن، ملودی، تنظیم، صدای خواننده یا حالوهوایی که بهتون منتقل میکرد؟
برعکس، چه آهنگ یا آلبومی گوش دادید که به نظرتون ارزش وقت گذاشتن نداشت؟ چه چیزی باعث شد ازش خوشتون نیاد یا حتی وسطش خاموشش کنید؟
اسم آهنگها یا آلبومها رو بگید و در کنارش نظر مثبت یا منفیتون رو هم بنویسید؛ شاید چیزی که برای یکی جذاب نبوده، برای یکی دیگه تبدیل به یکی از بهترین موسیقیهایی بشه که شنیده.
میتونید آهنگ موردنظرتون رو هم ارسال کنید، امکان بارگذاری موزیک وجود داره 🎵
چه آهنگ یا آلبومی گوش دادید که به نظرتون واقعاً ارزش شنیدن داشت؟ چرا؟ چه چیزی توی اون آهنگ یا آلبوم براتون جذاب بود؟ متن، ملودی، تنظیم، صدای خواننده یا حالوهوایی که بهتون منتقل میکرد؟
برعکس، چه آهنگ یا آلبومی گوش دادید که به نظرتون ارزش وقت گذاشتن نداشت؟ چه چیزی باعث شد ازش خوشتون نیاد یا حتی وسطش خاموشش کنید؟
اسم آهنگها یا آلبومها رو بگید و در کنارش نظر مثبت یا منفیتون رو هم بنویسید؛ شاید چیزی که برای یکی جذاب نبوده، برای یکی دیگه تبدیل به یکی از بهترین موسیقیهایی بشه که شنیده.
میتونید آهنگ موردنظرتون رو هم ارسال کنید، امکان بارگذاری موزیک وجود داره 🎵
آیا پسرها واقعاً با دخترها فقط برای دوستی دوست میشوند؟
یه باور خیلی رایج وجود داره که اگر یه پسر با یه دختر رابطه دوستانه نزدیکی داره، احتمال اینکه در کنار دوستی، کشش جنسی یا رمانتیک هم داشته باشه بیشتر از چیزیه که از بیرون به نظر میاد. اما علم ماجرا رو کمی پیچیدهتر از جمله معروف (پسرها فقط منتظر یه فرصت هستن) نشون میده.
در مطالعات مربوط به دوستیهای زن و مرد، مشخص شده که کشش جنسی و رمانتیک در این نوع دوستیها کاملاً شایع هست و این کشش در مردان و زنان دقیقاً به یک شکل دیده نمیشه. برای مثال، در پژوهشی که روی افرادی انجام شد که هم در یک رابطه متعهدانه بودند و هم یک دوست جنس مخالف داشتند، جذابیت ظاهری دوست جنس مخالف با میزان علاقه جنسی ارتباط داشت و این ارتباط در مردان قویتر از زنان بود. یعنی در این نمونه، هرچه مرد دوست زن خودش رو از نظر ظاهری جذابتر ارزیابی میکرد، علاقه جنسی بیشتری نسبت به اون گزارش میکرد (1).
اما نکته جالبتر اینجاست که وجود کشش الزاماً به معنی قصد خیانت یا تلاش آگاهانه برای رابطه نیست. در یک مطالعه دیگه، پژوهشگران دریافتند افرادی که نسبت به دوست جنس مخالف خودشون میل رمانتیک یا جنسی بیشتری داشتند، تمایل داشتند این میل رو در طرف مقابل هم بیشتر از واقعیت تصور کنند. این برداشت میتونست باعث بشه فرد رفتارهایی برای نزدیکتر شدن به دوستش انجام بده و همین رفتارها روی رابطه دو نفر اثر بذاره (2).
از طرف دیگه، پژوهشها نشون میدن که دوستی واقعاً میتونه کاملاً دوستانه باقی بمونه. وجود جذابیت یا حتی کشش جنسی به این معنی نیست که رابطه الزاماً باید به رابطه عاشقانه تبدیل بشه. در پژوهشهایی که منشأ روابط عاشقانه بررسی شده، دوستی قبلی فقط یکی از مسیرهای ممکن برای شکلگیری رابطه بوده و خیلی از دوستیهای جنس مخالف اصلاً به رابطه عاشقانه تبدیل نمیشن (3).
پس جمله دقیقتر این نیست که (اکثر پسرها با دوست دخترشون منتظر یه فرصت برای نزدیک شدن هستن). دادهها بیشتر از این حرف حمایت میکنن که در دوستیهای زن و مرد، احتمال شکلگیری کشش جنسی یا رمانتیک وجود داره و در بعضی مطالعات، مردها به طور متوسط کشش بیشتری نسبت به دوست زن خودشون گزارش کردن؛ اما این به هیچ وجه به این معنی نیست که هر مردی که با یه زن دوست هست، در انتظار فرصت جنسی یا رابطه عاطفی قرار داره.
حتی جالبتر اینکه برداشت افراد از همین موضوع هم میتونه تحت تأثیر کلیشههای جنسیتی باشه. یعنی ما گاهی تصور میکنیم مردها در دوستی با زنان حتماً دنبال رابطه جنسی هستن، در حالی که وقتی رفتار واقعی افراد بررسی میشه، ماجرا پیچیدهتر از این کلیشه است (4).
در نهایت، واقعیت احتمالاً جایی بین دو تصور افراطی قرار داره: نه هر دوستی زن و مرد پنهانی یک رابطه عاشقانه است، نه کشش جنسی در این روابط یه اتفاق نادره. دوستی و جذابیت جنسی میتونن همزمان وجود داشته باشن و اینکه این کشش در نهایت به رفتار رمانتیک یا جنسی تبدیل بشه، به عوامل مختلفی مثل جذابیت، وضعیت رابطه، کیفیت دوستی و برداشت فرد از علاقه طرف مقابل بستگی داره (5).
رفرنسها
(1) Weidmann et al. (2022) — Moderators of Sexual Interest in Opposite-sex Friends
https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/35072522/
(2) Lemay & Wolf (2016) — Projection of Romantic and Sexual Desire in Opposite-Sex Friendships
https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/27189004/
(3) Johnson et al. (2016) — Friends First? The Peer Network Origins of Adolescent Dating
https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/27134511/
(4) Hart, Adams & Tullett (2016) — It's Complicated — Sex Differences in Perceptions of Cross-Sex Friendships
https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/26213800/
(5) Afifi et al. (2015) — Predicting Responses to Bids for Sexual and Romantic Escalation in Cross-Sex Friendships
https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/26133674/
یه باور خیلی رایج وجود داره که اگر یه پسر با یه دختر رابطه دوستانه نزدیکی داره، احتمال اینکه در کنار دوستی، کشش جنسی یا رمانتیک هم داشته باشه بیشتر از چیزیه که از بیرون به نظر میاد. اما علم ماجرا رو کمی پیچیدهتر از جمله معروف (پسرها فقط منتظر یه فرصت هستن) نشون میده.
در مطالعات مربوط به دوستیهای زن و مرد، مشخص شده که کشش جنسی و رمانتیک در این نوع دوستیها کاملاً شایع هست و این کشش در مردان و زنان دقیقاً به یک شکل دیده نمیشه. برای مثال، در پژوهشی که روی افرادی انجام شد که هم در یک رابطه متعهدانه بودند و هم یک دوست جنس مخالف داشتند، جذابیت ظاهری دوست جنس مخالف با میزان علاقه جنسی ارتباط داشت و این ارتباط در مردان قویتر از زنان بود. یعنی در این نمونه، هرچه مرد دوست زن خودش رو از نظر ظاهری جذابتر ارزیابی میکرد، علاقه جنسی بیشتری نسبت به اون گزارش میکرد (1).
اما نکته جالبتر اینجاست که وجود کشش الزاماً به معنی قصد خیانت یا تلاش آگاهانه برای رابطه نیست. در یک مطالعه دیگه، پژوهشگران دریافتند افرادی که نسبت به دوست جنس مخالف خودشون میل رمانتیک یا جنسی بیشتری داشتند، تمایل داشتند این میل رو در طرف مقابل هم بیشتر از واقعیت تصور کنند. این برداشت میتونست باعث بشه فرد رفتارهایی برای نزدیکتر شدن به دوستش انجام بده و همین رفتارها روی رابطه دو نفر اثر بذاره (2).
از طرف دیگه، پژوهشها نشون میدن که دوستی واقعاً میتونه کاملاً دوستانه باقی بمونه. وجود جذابیت یا حتی کشش جنسی به این معنی نیست که رابطه الزاماً باید به رابطه عاشقانه تبدیل بشه. در پژوهشهایی که منشأ روابط عاشقانه بررسی شده، دوستی قبلی فقط یکی از مسیرهای ممکن برای شکلگیری رابطه بوده و خیلی از دوستیهای جنس مخالف اصلاً به رابطه عاشقانه تبدیل نمیشن (3).
پس جمله دقیقتر این نیست که (اکثر پسرها با دوست دخترشون منتظر یه فرصت برای نزدیک شدن هستن). دادهها بیشتر از این حرف حمایت میکنن که در دوستیهای زن و مرد، احتمال شکلگیری کشش جنسی یا رمانتیک وجود داره و در بعضی مطالعات، مردها به طور متوسط کشش بیشتری نسبت به دوست زن خودشون گزارش کردن؛ اما این به هیچ وجه به این معنی نیست که هر مردی که با یه زن دوست هست، در انتظار فرصت جنسی یا رابطه عاطفی قرار داره.
حتی جالبتر اینکه برداشت افراد از همین موضوع هم میتونه تحت تأثیر کلیشههای جنسیتی باشه. یعنی ما گاهی تصور میکنیم مردها در دوستی با زنان حتماً دنبال رابطه جنسی هستن، در حالی که وقتی رفتار واقعی افراد بررسی میشه، ماجرا پیچیدهتر از این کلیشه است (4).
در نهایت، واقعیت احتمالاً جایی بین دو تصور افراطی قرار داره: نه هر دوستی زن و مرد پنهانی یک رابطه عاشقانه است، نه کشش جنسی در این روابط یه اتفاق نادره. دوستی و جذابیت جنسی میتونن همزمان وجود داشته باشن و اینکه این کشش در نهایت به رفتار رمانتیک یا جنسی تبدیل بشه، به عوامل مختلفی مثل جذابیت، وضعیت رابطه، کیفیت دوستی و برداشت فرد از علاقه طرف مقابل بستگی داره (5).
رفرنسها
(1) Weidmann et al. (2022) — Moderators of Sexual Interest in Opposite-sex Friends
https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/35072522/
(2) Lemay & Wolf (2016) — Projection of Romantic and Sexual Desire in Opposite-Sex Friendships
https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/27189004/
(3) Johnson et al. (2016) — Friends First? The Peer Network Origins of Adolescent Dating
https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/27134511/
(4) Hart, Adams & Tullett (2016) — It's Complicated — Sex Differences in Perceptions of Cross-Sex Friendships
https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/26213800/
(5) Afifi et al. (2015) — Predicting Responses to Bids for Sexual and Romantic Escalation in Cross-Sex Friendships
https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/26133674/
PubMed
Moderators of Sexual Interest in Opposite-sex Friends - PubMed
The fact that men and women experience sexual attraction toward their opposite-sex friends has been evidenced in various studies. It has also been shown that there is a close parallel between preferences for opposite-sex friends and mate preferences, i.e.…