Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
❤4👏2👍1😍1💘1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فرگشت و شواهد آن در 5 دقیقه
در این ویدیوی کوتاه، مبانی نظریه تکامل و شش مورد از قویترین شواهد آن توضیح داده میشود.
@Discourseees
در این ویدیوی کوتاه، مبانی نظریه تکامل و شش مورد از قویترین شواهد آن توضیح داده میشود.
@Discourseees
👏4❤3👍1💋1💘1
آیا واقعاً من تصمیم میگیرم آب بخورم؟
پارت(۱)
فرض کن یک لیوان آب روبهرویت گذاشتهاند.
هنوز تشنه نیستی. به لیوان نگاه میکنی و با خودت میگویی: آب بخورم یا نه؟
چند ثانیه بعد تصمیم میگیری لیوان را برداری.
در نگاه اول، ماجرا کاملاً ساده به نظر میرسد: من دو انتخاب داشتم، آزادانه فکر کردم و یکی را انتخاب کردم.
اما اگر بخواهیم همین اتفاق به ظاهر ساده را از داخل مغز بازسازی کنیم، مسئله خیلی عجیبتر میشود.
تصمیم تو برای آب خوردن از هیچجا ظاهر نشده است. مغزت پیش از اینکه دستت حرکت کند، باید مجموعهای از اطلاعات را پردازش کرده باشد: وضعیت آب بدن، غلظت خون، اسمولاریته، فعالیت نورونهای حساس به وضعیت مایعات بدن، میزان تشنگی، تجربههای قبلی، دمای محیط، طعم آب، اینکه الان مشغول چه کاری هستی، اینکه آب خوردن برایت چقدر پاداشدهنده است، و حتی اینکه چه چیزی همین چند لحظه قبل توجهت را به لیوان جلب کرده است.
بخش بزرگی از این پردازشها حتی وارد آگاهی تو نمیشوند.
مثلاً وقتی بدن آب از دست میدهد، افزایش اسمولاریته پلاسما و کاهش حجم مایع بدن توسط سامانههای مختلف حس میشود. این اطلاعات به مدارهای عصبی مرتبط با تشنگی میرسند و فعالیت شبکههایی در هیپوتالاموس و اندامهای پیرامون آن را تغییر میدهند. نتیجه میتواند ایجاد احساس تشنگی و افزایش انگیزه برای نوشیدن باشد.
یعنی قبل از اینکه جملهی من تشنهام را در ذهن داشته باشی، بدنت از وضعیت خودش اطلاعاتی تولید کرده و مغزت بر اساس آن تغییر کرده است.
حالا فرض کنیم اصلاً تشنه نیستی.
لیوان آب را میبینی.
اطلاعات بصری وارد شبکیه میشود، به مسیرهای بینایی میرود و در شبکههای مغزی پردازش میشود. مغز تشخیص میدهد که این یک لیوان آب است. سپس ارزش احتمالی آن را با وضعیت فعلی بدن و هدفهای فعلیات مقایسه میکند.
اگر قرار باشد لیوان را برداری، فرمان حرکتی باید از شبکههای تصمیمگیری و حرکتی عبور کند، فعالیت نورونهای حرکتی تغییر کند و در نهایت عضلات دستت منقبض شوند.
و اینجا یک سؤال بسیار ناخوشایند مطرح میشود:
در کدام نقطه دقیقاً تو وارد این زنجیره شدی و تصمیم را گرفتی؟
اگر بگویی:
همان لحظهای که آگاهانه تصمیم گرفتم آب بخورم.
مشکل اینجاست که آن تصمیم آگاهانه خودش یک رویداد مغزی است.
یعنی تصمیم من چیزی خارج از مغز نیست که بعداً به مغز دستور بدهد چه کار کند. خودِ تصمیم، بخشی از فعالیت مغز است.
نورونهای مغز باید در یک وضعیت فیزیکی مشخص قرار داشته باشند تا یک تصمیم خاص شکل بگیرد. این وضعیت از ژنها، رشد مغز، تجربههای قبلی، یادگیری، هورمونها، وضعیت متابولیکی بدن، خواب، استرس، محیط، محرکهای حسی و فعالیت قبلی شبکههای عصبی تأثیر میگیرد.
بنابراین اگر در یک لحظه خاص تصمیم بگیری آب بخوری، تصمیم تو حاصل وضعیتی است که مغز و بدن تو در همان لحظه دارند.
حالا یک آزمایش ذهنی انجام بده.
همان صحنه را دقیقاً به عقب برگردان.
همان لیوان.
همان بدن.
همان مغز.
همان سطح آب بدن.
همان خاطرات.
همان محیط.
همان نور.
همان صداها.
همان وضعیت شبکههای عصبی.
همهچیز دقیقاً یکسان باشد.
حالا دوباره از تو میپرسم:
آب بخوری یا نخوری؟
اگر تمام شرایط واقعاً کاملاً یکسان باشند، اگر تصمیم تو نتیجهی همان وضعیت فیزیکی مغز باشد، چه چیزی باید باعث شود این بار برخلاف بار قبل انتخاب کنی؟
@Discourseees
پارت(۱)
فرض کن یک لیوان آب روبهرویت گذاشتهاند.
هنوز تشنه نیستی. به لیوان نگاه میکنی و با خودت میگویی: آب بخورم یا نه؟
چند ثانیه بعد تصمیم میگیری لیوان را برداری.
در نگاه اول، ماجرا کاملاً ساده به نظر میرسد: من دو انتخاب داشتم، آزادانه فکر کردم و یکی را انتخاب کردم.
اما اگر بخواهیم همین اتفاق به ظاهر ساده را از داخل مغز بازسازی کنیم، مسئله خیلی عجیبتر میشود.
تصمیم تو برای آب خوردن از هیچجا ظاهر نشده است. مغزت پیش از اینکه دستت حرکت کند، باید مجموعهای از اطلاعات را پردازش کرده باشد: وضعیت آب بدن، غلظت خون، اسمولاریته، فعالیت نورونهای حساس به وضعیت مایعات بدن، میزان تشنگی، تجربههای قبلی، دمای محیط، طعم آب، اینکه الان مشغول چه کاری هستی، اینکه آب خوردن برایت چقدر پاداشدهنده است، و حتی اینکه چه چیزی همین چند لحظه قبل توجهت را به لیوان جلب کرده است.
بخش بزرگی از این پردازشها حتی وارد آگاهی تو نمیشوند.
مثلاً وقتی بدن آب از دست میدهد، افزایش اسمولاریته پلاسما و کاهش حجم مایع بدن توسط سامانههای مختلف حس میشود. این اطلاعات به مدارهای عصبی مرتبط با تشنگی میرسند و فعالیت شبکههایی در هیپوتالاموس و اندامهای پیرامون آن را تغییر میدهند. نتیجه میتواند ایجاد احساس تشنگی و افزایش انگیزه برای نوشیدن باشد.
یعنی قبل از اینکه جملهی من تشنهام را در ذهن داشته باشی، بدنت از وضعیت خودش اطلاعاتی تولید کرده و مغزت بر اساس آن تغییر کرده است.
حالا فرض کنیم اصلاً تشنه نیستی.
لیوان آب را میبینی.
اطلاعات بصری وارد شبکیه میشود، به مسیرهای بینایی میرود و در شبکههای مغزی پردازش میشود. مغز تشخیص میدهد که این یک لیوان آب است. سپس ارزش احتمالی آن را با وضعیت فعلی بدن و هدفهای فعلیات مقایسه میکند.
اگر قرار باشد لیوان را برداری، فرمان حرکتی باید از شبکههای تصمیمگیری و حرکتی عبور کند، فعالیت نورونهای حرکتی تغییر کند و در نهایت عضلات دستت منقبض شوند.
و اینجا یک سؤال بسیار ناخوشایند مطرح میشود:
در کدام نقطه دقیقاً تو وارد این زنجیره شدی و تصمیم را گرفتی؟
اگر بگویی:
همان لحظهای که آگاهانه تصمیم گرفتم آب بخورم.
مشکل اینجاست که آن تصمیم آگاهانه خودش یک رویداد مغزی است.
یعنی تصمیم من چیزی خارج از مغز نیست که بعداً به مغز دستور بدهد چه کار کند. خودِ تصمیم، بخشی از فعالیت مغز است.
نورونهای مغز باید در یک وضعیت فیزیکی مشخص قرار داشته باشند تا یک تصمیم خاص شکل بگیرد. این وضعیت از ژنها، رشد مغز، تجربههای قبلی، یادگیری، هورمونها، وضعیت متابولیکی بدن، خواب، استرس، محیط، محرکهای حسی و فعالیت قبلی شبکههای عصبی تأثیر میگیرد.
بنابراین اگر در یک لحظه خاص تصمیم بگیری آب بخوری، تصمیم تو حاصل وضعیتی است که مغز و بدن تو در همان لحظه دارند.
حالا یک آزمایش ذهنی انجام بده.
همان صحنه را دقیقاً به عقب برگردان.
همان لیوان.
همان بدن.
همان مغز.
همان سطح آب بدن.
همان خاطرات.
همان محیط.
همان نور.
همان صداها.
همان وضعیت شبکههای عصبی.
همهچیز دقیقاً یکسان باشد.
حالا دوباره از تو میپرسم:
آب بخوری یا نخوری؟
اگر تمام شرایط واقعاً کاملاً یکسان باشند، اگر تصمیم تو نتیجهی همان وضعیت فیزیکی مغز باشد، چه چیزی باید باعث شود این بار برخلاف بار قبل انتخاب کنی؟
@Discourseees
❤12👌4❤🔥2😍1💋1
پارت دوم:
اگر بگویی خودم میتوانستم جور دیگری انتخاب کنم، باید توضیح بدهی این خودم دقیقاً چیست و چگونه بدون اینکه تحت تأثیر هیچیک از شرایط قبلی باشد، یک انتخاب متفاوت تولید میکند.
اگر انتخاب متفاوتی تولید کند، خودش باید علتی داشته باشد.
و اگر آن علت هم به وضعیت قبلی مغز و بدن مربوط باشد، دوباره به همان زنجیره برمیگردیم.
اینجاست که مفهوم اختیار شروع میکند به فرو ریختن.
البته این حرف به این معنی نیست که مغز قبل از آگاهی همیشه تصمیم را گرفته و آگاهی صرفاً یک تماشاگر بیخاصیت است. آزمایشهای معروف لیبت و پژوهشهای بعدی درباره فعالیتهای عصبی پیش از تصمیمگیری نشان دادهاند که برخی تغییرات عصبی میتوانند پیش از گزارش آگاهانهی تصمیم ظاهر شوند، اما تفسیر این یافتهها بهعنوان تایید قطعی نبود اراده آزاد بیش از حد سادهانگارانه است. درباره اینکه این فعالیتهای اولیه دقیقاً چه چیزی را نشان میدهند، هنوز بحث علمی و فلسفی جدی وجود دارد.
مسئله عمیقتر از آزمایش لیبت است.
حتی اگر هیچ آزمایشی هم وجود نداشت، یک سؤال فلسفی همچنان باقی میماند:
اگر مغز تو بخشی از جهان فیزیکی است و وضعیت آن در هر لحظه از وضعیت قبلی خودش، بدن و محیط تأثیر میگیرد، تصمیمهای تو از کجا میآیند؟
اگر پاسخ این باشد که از خودم، سؤال بعدی این است:
خودم یعنی چه؟
تو نمیتوانی ویژگیهای ژنتیکیات را انتخاب کنی.
نمیتوانی انتخاب کنی در چه خانوادهای متولد شوی.
نمیتوانی انتخاب کنی چه مغزی در دوران کودکی برایت ساخته شود.
نمیتوانی بسیاری از تجربههایی را که شخصیتت را شکل دادهاند، از قبل انتخاب کنی.
حتی بسیاری از ترجیحاتت را هم انتخاب نکردهای.
تو یک روز ناگهان تصمیم نگرفتی که از یک غذای خاص خوشت بیاید. مغزت در طول زندگی یاد گرفت که آن غذا برایت خوشایند است.
تو تصمیم نگرفتی چه چیزی برایت جذاب باشد.
تصمیم نگرفتی چه چیزی بترساندت.
تصمیم نگرفتی چه خاطرهای در چه شرایطی فعال شود.
و حتی وقتی بین دو گزینه فکر میکنی، خودِ دلایل موافق و مخالفی که در ذهنت ظاهر میشوند، چیزهایی هستند که انتخاب نکردهای.
اما اینجا یک نکته بسیار مهم وجود دارد.
از نبود اختیار مطلق نباید نتیجه گرفت که انتخابهای ما توهماند یا هیچ تفاوتی میان تصمیم گرفتن و مجبور شدن وجود ندارد.
اگر تشنه باشی و آب بخوری، این رفتار واقعاً نتیجهی وضعیت مغز و بدن توست.
اگر کسی را مجبور کنند آب بخوری، باز هم مغز و بدن تو درگیر اجرای آن رفتار هستند، اما ساختار علّی رفتار متفاوت است.
در یک حالت، میل به نوشیدن، ارزیابی پیامدها، خاطرات، اهداف و تصمیمگیری درون خود سامانه شکل گرفته است.
در حالت دیگر، تهدید بیرونی مستقیماً رفتار را تحمیل کرده است.
بنابراین شاید چیزی که باید کنار بگذاریم نه مفهوم انتخاب، بلکه تصویر سنتی ما از انتخاب بهعنوان یک علت بیعلت باشد.
تو واقعاً انتخاب میکنی.
اما این انتخاب لزوماً از یک خودِ مستقل از علل سرچشمه نمیگیرد.
انتخاب تو خودش یکی از رویدادهای علّی جهان است.
و وقتی دستت را به سمت لیوان آب میبری، لازم نیست یک منِ غیرمادی پشت پرده وجود داشته باشد که به مغز فرمان بدهد.
همان مغز، همان بدن، همان تاریخچه، همان وضعیت فیزیولوژیک و همان فرایندهای عصبی، چیزی را تولید میکنند که تو از درون آن را من تصمیم گرفتم تجربه میکنی.
تو تصمیم را تجربه میکنی؛
اما خودِ تصمیم هم بخشی از طبیعت است.
و من انتخاب کردم نه نقطهای خارج از زنجیرهی علّی جهان، بلکه نامی است که مغز به یکی از پیچیدهترین فرایندهای درون خودش میدهد.
@Discourseees
اگر بگویی خودم میتوانستم جور دیگری انتخاب کنم، باید توضیح بدهی این خودم دقیقاً چیست و چگونه بدون اینکه تحت تأثیر هیچیک از شرایط قبلی باشد، یک انتخاب متفاوت تولید میکند.
اگر انتخاب متفاوتی تولید کند، خودش باید علتی داشته باشد.
و اگر آن علت هم به وضعیت قبلی مغز و بدن مربوط باشد، دوباره به همان زنجیره برمیگردیم.
اینجاست که مفهوم اختیار شروع میکند به فرو ریختن.
البته این حرف به این معنی نیست که مغز قبل از آگاهی همیشه تصمیم را گرفته و آگاهی صرفاً یک تماشاگر بیخاصیت است. آزمایشهای معروف لیبت و پژوهشهای بعدی درباره فعالیتهای عصبی پیش از تصمیمگیری نشان دادهاند که برخی تغییرات عصبی میتوانند پیش از گزارش آگاهانهی تصمیم ظاهر شوند، اما تفسیر این یافتهها بهعنوان تایید قطعی نبود اراده آزاد بیش از حد سادهانگارانه است. درباره اینکه این فعالیتهای اولیه دقیقاً چه چیزی را نشان میدهند، هنوز بحث علمی و فلسفی جدی وجود دارد.
مسئله عمیقتر از آزمایش لیبت است.
حتی اگر هیچ آزمایشی هم وجود نداشت، یک سؤال فلسفی همچنان باقی میماند:
اگر مغز تو بخشی از جهان فیزیکی است و وضعیت آن در هر لحظه از وضعیت قبلی خودش، بدن و محیط تأثیر میگیرد، تصمیمهای تو از کجا میآیند؟
اگر پاسخ این باشد که از خودم، سؤال بعدی این است:
خودم یعنی چه؟
تو نمیتوانی ویژگیهای ژنتیکیات را انتخاب کنی.
نمیتوانی انتخاب کنی در چه خانوادهای متولد شوی.
نمیتوانی انتخاب کنی چه مغزی در دوران کودکی برایت ساخته شود.
نمیتوانی بسیاری از تجربههایی را که شخصیتت را شکل دادهاند، از قبل انتخاب کنی.
حتی بسیاری از ترجیحاتت را هم انتخاب نکردهای.
تو یک روز ناگهان تصمیم نگرفتی که از یک غذای خاص خوشت بیاید. مغزت در طول زندگی یاد گرفت که آن غذا برایت خوشایند است.
تو تصمیم نگرفتی چه چیزی برایت جذاب باشد.
تصمیم نگرفتی چه چیزی بترساندت.
تصمیم نگرفتی چه خاطرهای در چه شرایطی فعال شود.
و حتی وقتی بین دو گزینه فکر میکنی، خودِ دلایل موافق و مخالفی که در ذهنت ظاهر میشوند، چیزهایی هستند که انتخاب نکردهای.
اما اینجا یک نکته بسیار مهم وجود دارد.
از نبود اختیار مطلق نباید نتیجه گرفت که انتخابهای ما توهماند یا هیچ تفاوتی میان تصمیم گرفتن و مجبور شدن وجود ندارد.
اگر تشنه باشی و آب بخوری، این رفتار واقعاً نتیجهی وضعیت مغز و بدن توست.
اگر کسی را مجبور کنند آب بخوری، باز هم مغز و بدن تو درگیر اجرای آن رفتار هستند، اما ساختار علّی رفتار متفاوت است.
در یک حالت، میل به نوشیدن، ارزیابی پیامدها، خاطرات، اهداف و تصمیمگیری درون خود سامانه شکل گرفته است.
در حالت دیگر، تهدید بیرونی مستقیماً رفتار را تحمیل کرده است.
بنابراین شاید چیزی که باید کنار بگذاریم نه مفهوم انتخاب، بلکه تصویر سنتی ما از انتخاب بهعنوان یک علت بیعلت باشد.
تو واقعاً انتخاب میکنی.
اما این انتخاب لزوماً از یک خودِ مستقل از علل سرچشمه نمیگیرد.
انتخاب تو خودش یکی از رویدادهای علّی جهان است.
و وقتی دستت را به سمت لیوان آب میبری، لازم نیست یک منِ غیرمادی پشت پرده وجود داشته باشد که به مغز فرمان بدهد.
همان مغز، همان بدن، همان تاریخچه، همان وضعیت فیزیولوژیک و همان فرایندهای عصبی، چیزی را تولید میکنند که تو از درون آن را من تصمیم گرفتم تجربه میکنی.
تو تصمیم را تجربه میکنی؛
اما خودِ تصمیم هم بخشی از طبیعت است.
و من انتخاب کردم نه نقطهای خارج از زنجیرهی علّی جهان، بلکه نامی است که مغز به یکی از پیچیدهترین فرایندهای درون خودش میدهد.
@Discourseees
❤12👌5❤🔥4👍1😍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
❤2❤🔥1👍1💘1
اگر اراده آزاد وجود ندارد، پس چرا مغز اصلاً آینده را بررسی میکند؟
فرض کن جلوی تو دو لیوان گذاشتهاند؛ یکی آب و یکی آبمیوه.
بدنت هیچ اجبار فوریای برای انتخاب یکی از آنها ندارد. هر دو در دسترساند. چند لحظه مکث میکنی و با خودت میگویی:
(آب بخورم یا آبمیوه؟)
بعد به این فکر میکنی که امروز ورزش کردهای، تشنهای، قند آبمیوه شاید زیاد باشد، آب سالمتر است و در نهایت دستت را به سمت آب میبری.
در نگاه اول این دقیقاً شبیه یک انتخاب آزادانه است. انگار یک (من) در مرکز مغز نشسته، چند گزینه را بررسی میکند، آینده هرکدام را تصور میکند و بعد یکی را انتخاب میکند.
اما اگر مغز خودش یک سامانه فیزیکی باشد، چیزی بسیار جالب اتفاق میافتد:
مغز برای اینکه آینده را پیشبینی کند، مجبور نیست واقعاً آینده را ببیند. کافی است از گذشته و وضعیت فعلی خودش، مدلهایی از آینده بسازد.
وقتی به آبمیوه نگاه میکنی، مغز فقط تصویر آن را پردازش نمیکند. اطلاعات حسی، خاطرات، ارزش پاداش، وضعیت بدن، اهداف فعلی و تجربههای قبلی وارد محاسبات عصبی میشوند.
مثلاً مغزت ممکن است چیزی شبیه این را ارزیابی کند:
(آب → رفع تشنگی → بدون قند)
(آبمیوه → رفع تشنگی + مزه خوشایند → قند بیشتر)
بعد این اطلاعات با وضعیت فعلی بدن و اهداف تو ترکیب میشوند.
این فرایند میتواند به تغییر فعالیت شبکههای عصبی منجر شود و در نهایت یکی از رفتارها احتمال بیشتری برای اجرا پیدا کند.
اینجا یک سؤال بسیار عمیق ایجاد میشود:
اگر مغز برای تصمیم گرفتن باید اطلاعات را پردازش کند، پس تصمیم دقیقاً چه زمانی اتفاق میافتد؟
وقتی اولین اطلاعات وارد مغز میشوند؟
وقتی ارزش هر گزینه محاسبه میشود؟
وقتی فعالیت یک شبکه عصبی از آستانه خاصی عبور میکند؟
وقتی فرمان حرکتی صادر میشود؟
یا وقتی تو آگاهانه میگویی:
(انتخاب کردم آب بخورم)؟
ما معمولاً آخرین مرحله را با خودِ تصمیم اشتباه میگیریم.
اما تجربه آگاهانه الزاماً آغاز یک فرایند نیست. ممکن است بخشی از فرایندی باشد که پیش از آن، مراحل زیادی را طی کرده است.
حتی وقتی عمداً مینشینی و میگویی:
(خب، بذار فکر کنم و ببینم کدوم رو انتخاب کنم)
خودِ این فکر کردن هم باید توسط مغز ایجاد شود.
تو تصمیم نگرفتهای که دقیقاً چه فکری به ذهنت برسد.
فکرها یکی پس از دیگری ظاهر میشوند.
یک خاطره فعال میشود.
یک احتمال به ذهنت میرسد.
یک دلیل موافق پیدا میکنی.
بعد یک دلیل مخالف.
بعد ناگهان احساس میکنی:
(فهمیدم! آب بهتره.)
اما آن (فهمیدم) هم یک رویداد عصبی است.
اینجا میتوانیم مسئله را حتی عجیبتر کنیم.
فرض کن دو نفر دقیقاً در یک موقعیت قرار دارند.
هر دو تشنهاند.
هر دو آب و آبمیوه دارند.
اما نفر اول آب را انتخاب میکند و نفر دوم آبمیوه را.
آیا این نشان میدهد که یکی (آزادانه) انتخاب کرده و دیگری هم آزادانه انتخاب متفاوتی داشته؟
یا تفاوت انتخاب آنها باید در تفاوت وضعیت مغزشان، بدنشان، تجربیاتشان، ارزشهایی که یاد گرفتهاند، خاطراتشان و شرایط محیطی جستوجو شود؟
شاید نفر اول از کودکی آبمیوه شیرین را دوست نداشته.
شاید نفر دوم به آن علاقه زیادی دارد.
شاید نفر اول همین امروز رژیم گرفته.
شاید نفر دوم بعد از ورزش به انرژی بیشتری نیاز دارد.
شاید یکی خواب کافی داشته و دیگری نداشته.
شاید سطح گرسنگی، تشنگی، استرس، هورمونها و حتی فعالیت تصادفی نورونها در آن لحظه متفاوت باشد.
پس دو مغز متفاوت، با تاریخچه متفاوت، در وضعیت متفاوت، دو رفتار متفاوت تولید میکنند.
ما معمولاً میگوییم:
(هر دو آزاد بودند، فقط انتخاب متفاوتی کردند.)
اما میتوان سؤال سختتری پرسید:
چه چیزی باعث شد هرکدام دقیقاً همان انتخاب را انجام دهند؟
اگر جواب بدهی (شخصیتشان)، شخصیت هم محصول چیست؟
ژنتیک؟
تجربه؟
محیط؟
یادگیری؟
رشد مغز؟
فرهنگ؟
تعامل همه اینها؟
اگر جواب این باشد، پس شخصیت هم چیزی نیست که فرد از بیرونِ زنجیره علّی انتخاب کرده باشد.
حالا به تصمیمهای بزرگتر زندگی برویم.
انتخاب رشته دانشگاه.
انتخاب شریک عاطفی.
انتخاب شغل.
ترک سیگار.
شروع ورزش.
بخشش یک نفر.
حتی انتخاب اینکه امروز درس بخوانی یا نه.
ما معمولاً فکر میکنیم اینها نمونههای واضح اراده آزاد هستند، چون دربارهشان زیاد فکر میکنیم.
اما زیاد فکر کردن به یک تصمیم، آن را از زنجیره علّی جدا نمیکند.
ادامه دارد...
@Discourseees
فرض کن جلوی تو دو لیوان گذاشتهاند؛ یکی آب و یکی آبمیوه.
بدنت هیچ اجبار فوریای برای انتخاب یکی از آنها ندارد. هر دو در دسترساند. چند لحظه مکث میکنی و با خودت میگویی:
(آب بخورم یا آبمیوه؟)
بعد به این فکر میکنی که امروز ورزش کردهای، تشنهای، قند آبمیوه شاید زیاد باشد، آب سالمتر است و در نهایت دستت را به سمت آب میبری.
در نگاه اول این دقیقاً شبیه یک انتخاب آزادانه است. انگار یک (من) در مرکز مغز نشسته، چند گزینه را بررسی میکند، آینده هرکدام را تصور میکند و بعد یکی را انتخاب میکند.
اما اگر مغز خودش یک سامانه فیزیکی باشد، چیزی بسیار جالب اتفاق میافتد:
مغز برای اینکه آینده را پیشبینی کند، مجبور نیست واقعاً آینده را ببیند. کافی است از گذشته و وضعیت فعلی خودش، مدلهایی از آینده بسازد.
وقتی به آبمیوه نگاه میکنی، مغز فقط تصویر آن را پردازش نمیکند. اطلاعات حسی، خاطرات، ارزش پاداش، وضعیت بدن، اهداف فعلی و تجربههای قبلی وارد محاسبات عصبی میشوند.
مثلاً مغزت ممکن است چیزی شبیه این را ارزیابی کند:
(آب → رفع تشنگی → بدون قند)
(آبمیوه → رفع تشنگی + مزه خوشایند → قند بیشتر)
بعد این اطلاعات با وضعیت فعلی بدن و اهداف تو ترکیب میشوند.
این فرایند میتواند به تغییر فعالیت شبکههای عصبی منجر شود و در نهایت یکی از رفتارها احتمال بیشتری برای اجرا پیدا کند.
اینجا یک سؤال بسیار عمیق ایجاد میشود:
اگر مغز برای تصمیم گرفتن باید اطلاعات را پردازش کند، پس تصمیم دقیقاً چه زمانی اتفاق میافتد؟
وقتی اولین اطلاعات وارد مغز میشوند؟
وقتی ارزش هر گزینه محاسبه میشود؟
وقتی فعالیت یک شبکه عصبی از آستانه خاصی عبور میکند؟
وقتی فرمان حرکتی صادر میشود؟
یا وقتی تو آگاهانه میگویی:
(انتخاب کردم آب بخورم)؟
ما معمولاً آخرین مرحله را با خودِ تصمیم اشتباه میگیریم.
اما تجربه آگاهانه الزاماً آغاز یک فرایند نیست. ممکن است بخشی از فرایندی باشد که پیش از آن، مراحل زیادی را طی کرده است.
حتی وقتی عمداً مینشینی و میگویی:
(خب، بذار فکر کنم و ببینم کدوم رو انتخاب کنم)
خودِ این فکر کردن هم باید توسط مغز ایجاد شود.
تو تصمیم نگرفتهای که دقیقاً چه فکری به ذهنت برسد.
فکرها یکی پس از دیگری ظاهر میشوند.
یک خاطره فعال میشود.
یک احتمال به ذهنت میرسد.
یک دلیل موافق پیدا میکنی.
بعد یک دلیل مخالف.
بعد ناگهان احساس میکنی:
(فهمیدم! آب بهتره.)
اما آن (فهمیدم) هم یک رویداد عصبی است.
اینجا میتوانیم مسئله را حتی عجیبتر کنیم.
فرض کن دو نفر دقیقاً در یک موقعیت قرار دارند.
هر دو تشنهاند.
هر دو آب و آبمیوه دارند.
اما نفر اول آب را انتخاب میکند و نفر دوم آبمیوه را.
آیا این نشان میدهد که یکی (آزادانه) انتخاب کرده و دیگری هم آزادانه انتخاب متفاوتی داشته؟
یا تفاوت انتخاب آنها باید در تفاوت وضعیت مغزشان، بدنشان، تجربیاتشان، ارزشهایی که یاد گرفتهاند، خاطراتشان و شرایط محیطی جستوجو شود؟
شاید نفر اول از کودکی آبمیوه شیرین را دوست نداشته.
شاید نفر دوم به آن علاقه زیادی دارد.
شاید نفر اول همین امروز رژیم گرفته.
شاید نفر دوم بعد از ورزش به انرژی بیشتری نیاز دارد.
شاید یکی خواب کافی داشته و دیگری نداشته.
شاید سطح گرسنگی، تشنگی، استرس، هورمونها و حتی فعالیت تصادفی نورونها در آن لحظه متفاوت باشد.
پس دو مغز متفاوت، با تاریخچه متفاوت، در وضعیت متفاوت، دو رفتار متفاوت تولید میکنند.
ما معمولاً میگوییم:
(هر دو آزاد بودند، فقط انتخاب متفاوتی کردند.)
اما میتوان سؤال سختتری پرسید:
چه چیزی باعث شد هرکدام دقیقاً همان انتخاب را انجام دهند؟
اگر جواب بدهی (شخصیتشان)، شخصیت هم محصول چیست؟
ژنتیک؟
تجربه؟
محیط؟
یادگیری؟
رشد مغز؟
فرهنگ؟
تعامل همه اینها؟
اگر جواب این باشد، پس شخصیت هم چیزی نیست که فرد از بیرونِ زنجیره علّی انتخاب کرده باشد.
حالا به تصمیمهای بزرگتر زندگی برویم.
انتخاب رشته دانشگاه.
انتخاب شریک عاطفی.
انتخاب شغل.
ترک سیگار.
شروع ورزش.
بخشش یک نفر.
حتی انتخاب اینکه امروز درس بخوانی یا نه.
ما معمولاً فکر میکنیم اینها نمونههای واضح اراده آزاد هستند، چون دربارهشان زیاد فکر میکنیم.
اما زیاد فکر کردن به یک تصمیم، آن را از زنجیره علّی جدا نمیکند.
ادامه دارد...
@Discourseees
❤🔥4💘2🙏1👌1😍1
برعکس، هرچه تصمیم پیچیدهتر باشد، متغیرهای بیشتری در شکلگیری آن دخالت میکنند.
وقتی بین دو رشته دانشگاهی مردد هستی، مغزت آینده هرکدام را تا حدی شبیهسازی میکند.
درآمد احتمالی.
علاقه.
توانایی.
نظر خانواده.
ترس از شکست.
خاطرات گذشته.
تصویری که از آینده خودت داری.
پاداش اجتماعی.
حتی چیزهایی که خودت از وجودشان خبر نداری.
همه اینها در شکلگیری تصمیم دخالت میکنند.
بعد یک لحظه به نتیجه میرسی.
(من انتخاب کردم.)
اما اگر تمام عواملی که در این انتخاب نقش داشتند، از قبل به وجود آمده باشند، (من) دقیقاً چه چیزی را از خودش اضافه کرده است؟
اینجا یک سوءتفاهم مهم وجود دارد.
این دیدگاه نمیگوید:
(پس دیگر فکر نکن، چون هیچ چیز دست تو نیست.)
اتفاقاً برعکس.
فکر کردن خودش یکی از علتهای رفتار آینده توست.
اگر امروز درباره عواقب سیگار کشیدن مطالعه کنی، این اطلاعات وارد مغزت میشوند و میتوانند احتمال سیگار کشیدن فردا را تغییر دهند.
اگر درباره فواید ورزش فکر کنی، ممکن است احتمال ورزش کردن افزایش پیدا کند.
اگر درباره عواقب یک تصمیم عاطفی صحبت کنی، همین گفتوگو میتواند تصمیم آیندهات را تغییر دهد.
پس استدلال کردن بیمعنی نیست.
تو واقعاً با فکر کردن، آینده رفتارت را تغییر میدهی.
اما این تغییر هم از طریق مغز اتفاق میافتد.
یعنی استدلال، اطلاعات، تجربه، آموزش و پیامدهای احتمالی، همگی علتهای واقعی رفتار آیندهاند.
پس مسئله این نیست که (هیچ انتخابی وجود ندارد).
مسئله این است که انتخاب را چگونه تعریف کنیم.
اگر اختیار را این بدانیم که یک (من) مستقل از مغز، مستقل از ژنتیک، مستقل از محیط، مستقل از گذشته و مستقل از قوانین طبیعت، در یک لحظه بتواند بدون علت تعیین کند که (آب بخورم یا نخورم)، چنین اختیاری با تصویری که از مغز بهعنوان یک سامانه فیزیکی داریم، بسیار دشوار برای دفاع است.
اما اگر انتخاب را فرایندی بدانیم که در آن مغز اطلاعات را دریافت میکند، گزینهها را مقایسه میکند، پیامدها را پیشبینی میکند و بر اساس وضعیت خودش رفتاری را تولید میکند، آنوقت انتخاب کاملاً واقعی است.
فقط دیگر (انتخاب) یک معجزه خارج از طبیعت نیست.
انتخاب خودش یکی از اتفاقهایی است که طبیعت از طریق مغز انجام میدهد.
و شاید عجیبترین قسمت ماجرا این باشد:
تو برای اینکه آب بخوری، لازم نیست اول یک تصمیم آزاد و بیعلت بسازی و بعد مغزت را مجبور کنی دستت را حرکت دهد.
برعکس؛
مغزت وضعیت بدن را بررسی میکند، اطلاعات را پردازش میکند، آیندههای احتمالی را پیشبینی میکند، ارزش گزینهها را تغییر میدهد، شبکههای عصبی به وضعیت خاصی میرسند، فرمان حرکتی شکل میگیرد...
و در تمام این مدت، درون همان سامانه چیزی وجود دارد که تمام این فرایند را از منظر اولشخص تجربه میکند و در پایان میگوید:
(من تصمیم گرفتم.)
@Discourseees
وقتی بین دو رشته دانشگاهی مردد هستی، مغزت آینده هرکدام را تا حدی شبیهسازی میکند.
درآمد احتمالی.
علاقه.
توانایی.
نظر خانواده.
ترس از شکست.
خاطرات گذشته.
تصویری که از آینده خودت داری.
پاداش اجتماعی.
حتی چیزهایی که خودت از وجودشان خبر نداری.
همه اینها در شکلگیری تصمیم دخالت میکنند.
بعد یک لحظه به نتیجه میرسی.
(من انتخاب کردم.)
اما اگر تمام عواملی که در این انتخاب نقش داشتند، از قبل به وجود آمده باشند، (من) دقیقاً چه چیزی را از خودش اضافه کرده است؟
اینجا یک سوءتفاهم مهم وجود دارد.
این دیدگاه نمیگوید:
(پس دیگر فکر نکن، چون هیچ چیز دست تو نیست.)
اتفاقاً برعکس.
فکر کردن خودش یکی از علتهای رفتار آینده توست.
اگر امروز درباره عواقب سیگار کشیدن مطالعه کنی، این اطلاعات وارد مغزت میشوند و میتوانند احتمال سیگار کشیدن فردا را تغییر دهند.
اگر درباره فواید ورزش فکر کنی، ممکن است احتمال ورزش کردن افزایش پیدا کند.
اگر درباره عواقب یک تصمیم عاطفی صحبت کنی، همین گفتوگو میتواند تصمیم آیندهات را تغییر دهد.
پس استدلال کردن بیمعنی نیست.
تو واقعاً با فکر کردن، آینده رفتارت را تغییر میدهی.
اما این تغییر هم از طریق مغز اتفاق میافتد.
یعنی استدلال، اطلاعات، تجربه، آموزش و پیامدهای احتمالی، همگی علتهای واقعی رفتار آیندهاند.
پس مسئله این نیست که (هیچ انتخابی وجود ندارد).
مسئله این است که انتخاب را چگونه تعریف کنیم.
اگر اختیار را این بدانیم که یک (من) مستقل از مغز، مستقل از ژنتیک، مستقل از محیط، مستقل از گذشته و مستقل از قوانین طبیعت، در یک لحظه بتواند بدون علت تعیین کند که (آب بخورم یا نخورم)، چنین اختیاری با تصویری که از مغز بهعنوان یک سامانه فیزیکی داریم، بسیار دشوار برای دفاع است.
اما اگر انتخاب را فرایندی بدانیم که در آن مغز اطلاعات را دریافت میکند، گزینهها را مقایسه میکند، پیامدها را پیشبینی میکند و بر اساس وضعیت خودش رفتاری را تولید میکند، آنوقت انتخاب کاملاً واقعی است.
فقط دیگر (انتخاب) یک معجزه خارج از طبیعت نیست.
انتخاب خودش یکی از اتفاقهایی است که طبیعت از طریق مغز انجام میدهد.
و شاید عجیبترین قسمت ماجرا این باشد:
تو برای اینکه آب بخوری، لازم نیست اول یک تصمیم آزاد و بیعلت بسازی و بعد مغزت را مجبور کنی دستت را حرکت دهد.
برعکس؛
مغزت وضعیت بدن را بررسی میکند، اطلاعات را پردازش میکند، آیندههای احتمالی را پیشبینی میکند، ارزش گزینهها را تغییر میدهد، شبکههای عصبی به وضعیت خاصی میرسند، فرمان حرکتی شکل میگیرد...
و در تمام این مدت، درون همان سامانه چیزی وجود دارد که تمام این فرایند را از منظر اولشخص تجربه میکند و در پایان میگوید:
(من تصمیم گرفتم.)
@Discourseees
❤🔥3❤2👍2🙏1💘1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تکامل یک نظریه است یا یک فکت؟
شان بی. کارول
تکامل با قصد و نیت رخ نمیدهد؛ بلکه با خطا آغاز میشود. جهشهای تصادفی، که در گذر زمان و تحت تأثیر شرایط محیطی پالایش میشوند، باعث شکلگیری نظم شگفتانگیز دنیای طبیعی میشوند.
شان بی. کارول، زیستشناس تکاملی، توضیح میدهد چگونه شانس و آشوب بهعنوان معماران خاموش حیات عمل میکنند.
@Discourseees
شان بی. کارول
تکامل با قصد و نیت رخ نمیدهد؛ بلکه با خطا آغاز میشود. جهشهای تصادفی، که در گذر زمان و تحت تأثیر شرایط محیطی پالایش میشوند، باعث شکلگیری نظم شگفتانگیز دنیای طبیعی میشوند.
شان بی. کارول، زیستشناس تکاملی، توضیح میدهد چگونه شانس و آشوب بهعنوان معماران خاموش حیات عمل میکنند.
@Discourseees
👍3🙏2❤🔥1❤1💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لوکا چیه؟
لوکا آخرین جد مشترک جهانی برای موجودات زنده روی زمینه. یعنی قدیمیترین موجود زندهای که بقیه موجودات زنده امروزی از اون نشأت گرفتن.
برای اینکه سو تفاهم پیش نیاد باید در نظر داشته باشیم که لوکا اولین موجود زنده روی زمین نیست بلکه فقط جد مشترکی بوده که بعدها به باکتریها، یوکاریوتها و بقیه موجودات زنده منتهی شدن.
همچنین، لوکا لزوما یک سلول زنده خاص هم نیست بلکه بیشتر منظور جمعیتی از موجودات زندهست که بقیه موجودات امروزی از اونا فرگشت پیدا کردن.
@Discourseees
لوکا آخرین جد مشترک جهانی برای موجودات زنده روی زمینه. یعنی قدیمیترین موجود زندهای که بقیه موجودات زنده امروزی از اون نشأت گرفتن.
برای اینکه سو تفاهم پیش نیاد باید در نظر داشته باشیم که لوکا اولین موجود زنده روی زمین نیست بلکه فقط جد مشترکی بوده که بعدها به باکتریها، یوکاریوتها و بقیه موجودات زنده منتهی شدن.
همچنین، لوکا لزوما یک سلول زنده خاص هم نیست بلکه بیشتر منظور جمعیتی از موجودات زندهست که بقیه موجودات امروزی از اونا فرگشت پیدا کردن.
@Discourseees
❤🔥6🙏4❤3💋1💘1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
پرگار: آگاهی، هوش مصنوعی به آن میرسد؟
آیا یک مرز نفوذناپذیر هوش را از آگاهی جدا میکند؟ آگاهی چیست و آیا هوشمندترین موجودات میتوانند از این مرز عبور کنند و صاحب آگاهی شوند؟ اگر هوش مصنوعی به آگاهی دست بیابد برای انسانها به چه معنا خواهد بود؟
(فایل صوتی)
@Discourseees
آیا یک مرز نفوذناپذیر هوش را از آگاهی جدا میکند؟ آگاهی چیست و آیا هوشمندترین موجودات میتوانند از این مرز عبور کنند و صاحب آگاهی شوند؟ اگر هوش مصنوعی به آگاهی دست بیابد برای انسانها به چه معنا خواهد بود؟
(فایل صوتی)
@Discourseees
❤5👍2❤🔥1👎1💘1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چرا تمام حیات بر پایه کربن است، نه سیلیسیوم؟ سه دلیل شگفتانگیز!
تمام حیات بر پایه شیمی کربن شکل گرفته است، با این حال کربن فراوانترین عنصر روی زمین نیست. حدود ۲۰٪ از بدن ما از کربن ساخته شده، اما کربن کمتر از ۱٪ از جرم جو، اقیانوسها و پوستهٔ زمین را تشکیل میدهد.
چرا حیات، با وجود در دسترس بودن عناصر فراوانتری مانند اکسیژن و سیلیسیوم، یا حتی نیتروژن که ۷۸٪ از جو زمین را تشکیل میدهد، به خود زحمت داده است که غلظت کربن را تا بیست برابر در بدنهای ما افزایش دهد؟
@Discourseees
تمام حیات بر پایه شیمی کربن شکل گرفته است، با این حال کربن فراوانترین عنصر روی زمین نیست. حدود ۲۰٪ از بدن ما از کربن ساخته شده، اما کربن کمتر از ۱٪ از جرم جو، اقیانوسها و پوستهٔ زمین را تشکیل میدهد.
چرا حیات، با وجود در دسترس بودن عناصر فراوانتری مانند اکسیژن و سیلیسیوم، یا حتی نیتروژن که ۷۸٪ از جو زمین را تشکیل میدهد، به خود زحمت داده است که غلظت کربن را تا بیست برابر در بدنهای ما افزایش دهد؟
@Discourseees
❤4🥰1👌1💋1💘1
اگر اراده آزاد نداریم، پس چرا مغز قبل از تصمیم (مکث) میکند؟
فرض کن یک لیوان آب جلویت است.
تشنهای.
لیوان را میبینی.
دستت میتواند آن را بردارد.
اما برنمیداری.
چند ثانیه صبر میکنی.
بعد با خودت میگویی:
(الان آب بخورم یا بعداً؟)
و عجیب اینجاست که همین مکث، یکی از مهمترین چیزهایی است که معمولاً به عنوان نشانه اختیار تجربه میکنیم.
چون به نظر میرسد یک (من) درون مغز نشسته، گزینهها را بررسی میکند و هنوز هیچ تصمیمی نگرفته است.
اما واقعاً چه اتفاقی میافتد؟
مغز در هر لحظه فقط یک فرمان ساده صادر نمیکند. چندین سامانه به صورت همزمان در حال فعالیتاند.
یک بخش اطلاعات مربوط به وضعیت بدن را پردازش میکند.
یک بخش محرکهای محیط را تحلیل میکند.
حافظه اطلاعات مرتبط را وارد میکند.
سامانههای پاداش ارزش احتمالی گزینهها را تغییر میدهند.
شبکههای کنترلی پیامدهای آینده را بررسی میکنند.
و شبکههای حرکتی آماده اجرای رفتارهای مختلف هستند.
در نتیجه چیزی که از درون شبیه (من هنوز تصمیم نگرفتهام) به نظر میرسد، میتواند حاصل رقابت و تعامل چندین فرایند عصبی باشد که هنوز به یک خروجی رفتاری غالب نرسیدهاند.
مثلاً تشنگی تو فشار بیشتری برای نوشیدن ایجاد میکند.
اما اگر همین الان قرار باشد وارد کلاس شوی، ممکن است هدف دیگری فعال باشد:
(الان وقت ندارم.)
از طرف دیگر ممکن است به خودت بگویی:
(اگر الان نخورم، تا یک ساعت دیگر نمیتوانم.)
حالا چند عامل همزمان در حال اثرگذاریاند.
نیاز فیزیولوژیک.
هدف فعلی.
پیشبینی آینده.
خاطرات.
پاداش.
هزینه.
و شرایط محیط.
تو این رقابت را به صورت یک تجربه بسیار ساده احساس میکنی:
(بخورم یا نخورم؟)
اما پشت این جمله ساده، میلیاردها نورون در شبکههای مختلف در حال تغییر فعالیتاند.
و اینجا نکته مهمی وجود دارد:
مکث کردن لزوماً به معنای وجود یک عامل مستقل از مغز نیست.
اتفاقاً مکث میتواند یکی از ویژگیهای طبیعی یک سامانه تصمیمگیر پیچیده باشد.
فرض کن یک رایانه برای انتخاب بین دو مسیر چند ثانیه محاسبه انجام دهد.
ما نمیگوییم:
(رایانه در این مدت صاحب اختیار بوده و بعد تصمیم گرفته.)
فقط میگوییم اطلاعات بیشتری را پردازش کرده است.
مغز انسان البته بسیار پیچیدهتر از یک رایانه معمولی است؛ مغز یک سامانه زیستی، خودتنظیم، یادگیرنده و بدنمند است و تصمیمهایش تحت تأثیر وضعیت داخلی بدن و محیط قرار دارند.
اما اصل ماجرا مشابه است:
فرایند طولانی تصمیمگیری خودش بخشی از علت رفتار است.
حالا یک قدم جلوتر برویم.
فرض کن تصمیم میگیری آب نخوری.
لیوان را کنار میگذاری.
پنج دقیقه بعد دوباره تشنه میشوی.
این بار آب میخوری.
آیا تصمیم دوم (آزادتر) از تصمیم اول بوده؟
نه لزوماً.
بدنت تغییر کرده.
سیگنالهای مربوط به نیاز به آب تغییر کردهاند.
اطلاعات جدید وارد مغز شده.
و در نتیجه وضعیت عصبی سامانه تصمیمگیری تغییر کرده است.
بنابراین خروجی هم تغییر کرده.
این دقیقاً همان چیزی است که از یک سامانه فیزیکی انتظار داریم.
تغییر علتها → تغییر وضعیت مغز → تغییر احتمال رفتار.
اما حالا سؤال جالبتری مطرح میشود.
اگر تصمیمهای ما تحت تأثیر علل قبلی هستند، آیا آموزش دادن، نصیحت کردن، تجربه کردن و فکر کردن بیمعنی میشود؟
اصلاً.
اتفاقاً تمام اینها علت هستند.
اگر کسی به تو بگوید:
(اگر امروز آب نخوری، ممکنه فردا دچار کمآبی بشی.)
این جمله میتواند اطلاعات جدیدی وارد مغزت کند.
اگر این اطلاعات ارزش نوشیدن آب را برایت تغییر دهد، احتمالاً رفتار آیندهات هم تغییر میکند.
پس جمله، علت شد.
فکر کردن علت شد.
تجربه علت شد.
یادگیری علت شد.
حتی همین نوشتهای که الان میخوانی میتواند بخشی از علت تغییر رفتار آیندهات باشد.
این یعنی نبود اختیار، انسان را به یک عروسک بیاختیار تبدیل نمیکند.
برعکس، مغز انسان خودش یکی از پیچیدهترین سامانههای علّی جهان است.
رفتار تو از درون خودت تولید میشود؛ اما (خودت) هم محصول فرایندهای قبلی است.
اینجا میتوانیم یک تفاوت مهم بین (اجبار) و (علتمند بودن) ببینیم.
اگر کسی اسلحه روی سرت بگذارد و بگوید آب بخور، رفتار تو تحت یک اجبار بیرونی قرار گرفته است.
اما اگر خودت تشنه شوی، فکر کنی، پیامدها را بسنجی و آب بخوری، رفتار از فرایندهای داخلی مغزت بیرون آمده است.
هر دو رفتار علت دارند.
اما علتهایشان یکسان نیستند.
بنابراین حتی اگر اختیار متافیزیکی را کنار بگذاریم، تفاوت میان رفتار داوطلبانه، رفتار اجباری، عادت، تصمیم سنجیده و واکنش انعکاسی همچنان کاملاً واقعی باقی میماند.
و این شاید نکتهای باشد که در بحث اراده آزاد اغلب گم میشود.
نبود اختیار به معنای نبود تفاوت میان انسانها یا بیمعنا شدن تصمیمها نیست.
ادامه مطلب
@Discourseees
فرض کن یک لیوان آب جلویت است.
تشنهای.
لیوان را میبینی.
دستت میتواند آن را بردارد.
اما برنمیداری.
چند ثانیه صبر میکنی.
بعد با خودت میگویی:
(الان آب بخورم یا بعداً؟)
و عجیب اینجاست که همین مکث، یکی از مهمترین چیزهایی است که معمولاً به عنوان نشانه اختیار تجربه میکنیم.
چون به نظر میرسد یک (من) درون مغز نشسته، گزینهها را بررسی میکند و هنوز هیچ تصمیمی نگرفته است.
اما واقعاً چه اتفاقی میافتد؟
مغز در هر لحظه فقط یک فرمان ساده صادر نمیکند. چندین سامانه به صورت همزمان در حال فعالیتاند.
یک بخش اطلاعات مربوط به وضعیت بدن را پردازش میکند.
یک بخش محرکهای محیط را تحلیل میکند.
حافظه اطلاعات مرتبط را وارد میکند.
سامانههای پاداش ارزش احتمالی گزینهها را تغییر میدهند.
شبکههای کنترلی پیامدهای آینده را بررسی میکنند.
و شبکههای حرکتی آماده اجرای رفتارهای مختلف هستند.
در نتیجه چیزی که از درون شبیه (من هنوز تصمیم نگرفتهام) به نظر میرسد، میتواند حاصل رقابت و تعامل چندین فرایند عصبی باشد که هنوز به یک خروجی رفتاری غالب نرسیدهاند.
مثلاً تشنگی تو فشار بیشتری برای نوشیدن ایجاد میکند.
اما اگر همین الان قرار باشد وارد کلاس شوی، ممکن است هدف دیگری فعال باشد:
(الان وقت ندارم.)
از طرف دیگر ممکن است به خودت بگویی:
(اگر الان نخورم، تا یک ساعت دیگر نمیتوانم.)
حالا چند عامل همزمان در حال اثرگذاریاند.
نیاز فیزیولوژیک.
هدف فعلی.
پیشبینی آینده.
خاطرات.
پاداش.
هزینه.
و شرایط محیط.
تو این رقابت را به صورت یک تجربه بسیار ساده احساس میکنی:
(بخورم یا نخورم؟)
اما پشت این جمله ساده، میلیاردها نورون در شبکههای مختلف در حال تغییر فعالیتاند.
و اینجا نکته مهمی وجود دارد:
مکث کردن لزوماً به معنای وجود یک عامل مستقل از مغز نیست.
اتفاقاً مکث میتواند یکی از ویژگیهای طبیعی یک سامانه تصمیمگیر پیچیده باشد.
فرض کن یک رایانه برای انتخاب بین دو مسیر چند ثانیه محاسبه انجام دهد.
ما نمیگوییم:
(رایانه در این مدت صاحب اختیار بوده و بعد تصمیم گرفته.)
فقط میگوییم اطلاعات بیشتری را پردازش کرده است.
مغز انسان البته بسیار پیچیدهتر از یک رایانه معمولی است؛ مغز یک سامانه زیستی، خودتنظیم، یادگیرنده و بدنمند است و تصمیمهایش تحت تأثیر وضعیت داخلی بدن و محیط قرار دارند.
اما اصل ماجرا مشابه است:
فرایند طولانی تصمیمگیری خودش بخشی از علت رفتار است.
حالا یک قدم جلوتر برویم.
فرض کن تصمیم میگیری آب نخوری.
لیوان را کنار میگذاری.
پنج دقیقه بعد دوباره تشنه میشوی.
این بار آب میخوری.
آیا تصمیم دوم (آزادتر) از تصمیم اول بوده؟
نه لزوماً.
بدنت تغییر کرده.
سیگنالهای مربوط به نیاز به آب تغییر کردهاند.
اطلاعات جدید وارد مغز شده.
و در نتیجه وضعیت عصبی سامانه تصمیمگیری تغییر کرده است.
بنابراین خروجی هم تغییر کرده.
این دقیقاً همان چیزی است که از یک سامانه فیزیکی انتظار داریم.
تغییر علتها → تغییر وضعیت مغز → تغییر احتمال رفتار.
اما حالا سؤال جالبتری مطرح میشود.
اگر تصمیمهای ما تحت تأثیر علل قبلی هستند، آیا آموزش دادن، نصیحت کردن، تجربه کردن و فکر کردن بیمعنی میشود؟
اصلاً.
اتفاقاً تمام اینها علت هستند.
اگر کسی به تو بگوید:
(اگر امروز آب نخوری، ممکنه فردا دچار کمآبی بشی.)
این جمله میتواند اطلاعات جدیدی وارد مغزت کند.
اگر این اطلاعات ارزش نوشیدن آب را برایت تغییر دهد، احتمالاً رفتار آیندهات هم تغییر میکند.
پس جمله، علت شد.
فکر کردن علت شد.
تجربه علت شد.
یادگیری علت شد.
حتی همین نوشتهای که الان میخوانی میتواند بخشی از علت تغییر رفتار آیندهات باشد.
این یعنی نبود اختیار، انسان را به یک عروسک بیاختیار تبدیل نمیکند.
برعکس، مغز انسان خودش یکی از پیچیدهترین سامانههای علّی جهان است.
رفتار تو از درون خودت تولید میشود؛ اما (خودت) هم محصول فرایندهای قبلی است.
اینجا میتوانیم یک تفاوت مهم بین (اجبار) و (علتمند بودن) ببینیم.
اگر کسی اسلحه روی سرت بگذارد و بگوید آب بخور، رفتار تو تحت یک اجبار بیرونی قرار گرفته است.
اما اگر خودت تشنه شوی، فکر کنی، پیامدها را بسنجی و آب بخوری، رفتار از فرایندهای داخلی مغزت بیرون آمده است.
هر دو رفتار علت دارند.
اما علتهایشان یکسان نیستند.
بنابراین حتی اگر اختیار متافیزیکی را کنار بگذاریم، تفاوت میان رفتار داوطلبانه، رفتار اجباری، عادت، تصمیم سنجیده و واکنش انعکاسی همچنان کاملاً واقعی باقی میماند.
و این شاید نکتهای باشد که در بحث اراده آزاد اغلب گم میشود.
نبود اختیار به معنای نبود تفاوت میان انسانها یا بیمعنا شدن تصمیمها نیست.
ادامه مطلب
@Discourseees
❤10👍5👎1💋1💘1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
❤5👍2😍1💋1💘1
امروز جمعهست، بیاید درباره کتابهایی که خوندید صحبت کنیم و تجربهتون رو با بقیه به اشتراک بذارید.
چه کتابی خوندید که به نظرتون واقعاً ارزش خوندن داشت؟ چرا؟ چه چیزی توی اون کتاب براتون جذاب بود؟
برعکس، چه کتابی خوندید که به نظرتون ارزش وقت گذاشتن نداشت؟ چه چیزی باعث شد ازش خوشتون نیاد یا حتی نصفه رهاش کنید؟
اسم کتابها رو بگید و در کنارش نظر مثبت یا منفیتون رو هم بنویسید؛ شاید کتابی که برای یکی جذاب نبوده، برای یکی دیگه تبدیل به یکی از بهترین کتابهایی بشه که خونده.
چه کتابی خوندید که به نظرتون واقعاً ارزش خوندن داشت؟ چرا؟ چه چیزی توی اون کتاب براتون جذاب بود؟
برعکس، چه کتابی خوندید که به نظرتون ارزش وقت گذاشتن نداشت؟ چه چیزی باعث شد ازش خوشتون نیاد یا حتی نصفه رهاش کنید؟
اسم کتابها رو بگید و در کنارش نظر مثبت یا منفیتون رو هم بنویسید؛ شاید کتابی که برای یکی جذاب نبوده، برای یکی دیگه تبدیل به یکی از بهترین کتابهایی بشه که خونده.
❤16
اگر مغز قبل از تصمیم آماده میشود، آیا آگاهی فقط تماشاگر است؟
فرض کن ساعت ۸ صبح است. زنگ ساعت را خاموش میکنی و هنوز چند ثانیه در تخت ماندهای. میدانی باید بلند شوی، اما بلند نمیشوی.
با خودت میگویی:
(پاشم درس بخونم یا پنج دقیقه دیگه بخوابم؟)
پنج دقیقه بعد دوباره همین اتفاق تکرار میشود.
این بار تصمیم میگیری بلند شوی.
پاهایت را از تخت بیرون میآوری و میایستی.
در نگاه اول میتوانیم داستان را اینطور تعریف کنیم:
(من دو گزینه داشتم، فکر کردم، تصمیم گرفتم و بعد بدنم از تصمیم من پیروی کرد.)
اما اگر مغز را از نزدیکتر نگاه کنیم، داستان کمی متفاوت میشود.
تو برای تصمیم گرفتن منتظر نمیمانی که یک (من) غیرمادی در مغز ظاهر شود و فرمان صادر کند.
از همان لحظهای که زنگ را خاموش میکنی، وضعیت مغز تغییر کرده است.
صدای زنگ، وضعیت خوابآلودگی، ساعت شبانهروزی، میزان خواب، نیاز به استراحت، نگرانی درباره امتحان، ارزش کاری که باید انجام بدهی، لذت ماندن در تخت و پیشبینی پیامدهای هر انتخاب، همگی در شکلگیری رفتار بعدی دخالت دارند.
اگر خیلی خسته باشی، ماندن در تخت ارزش بیشتری پیدا میکند.
اگر فردا امتحان مهمی داشته باشی، بلند شدن ارزش بیشتری پیدا میکند.
اگر بدانی با پنج دقیقه خواب بیشتر احساس بهتری پیدا میکنی، یک مسیر رفتاری تقویت میشود.
اگر بدانی دیر شدن باعث از دست دادن کلاس میشود، مسیر دیگری تقویت میشود.
و مغز در همین شرایط، بدون اینکه تو از تمام محاسباتش آگاه باشی، رفتار را شکل میدهد.
اینجا یک سوءبرداشت رایج وجود دارد.
اگر بگوییم (بخشی از فعالیت عصبی قبل از آگاهی از تصمیم آغاز میشود)، بعضیها سریع نتیجه میگیرند:
(پس آگاهی هیچ کاری نمیکند.)
اما این نتیجه لزوماً درست نیست.
آگاهی میتواند بخشی از همان فرایند علّی باشد.
مثلاً فرض کن چند ثانیه قبل از اینکه تصمیم بگیری از تخت بلند شوی، ناگهان یادت میآید که اگر امروز درس نخوانی، فردا احتمالاً نتیجه خوبی نمیگیری.
همین فکر میتواند وزن گزینهها را تغییر دهد.
حالا احتمال بلند شدن بیشتر میشود.
پس فکر آگاهانه واقعاً میتواند رفتار آینده را تغییر دهد.
اما سؤال مهم این است:
این فکر از کجا آمد؟
تو تصمیم نگرفتی که دقیقاً همین خاطره در همین لحظه فعال شود.
تو تصمیم نگرفتی که این فکر را داشته باشی.
فکر وارد آگاهی شد.
بعد روی تصمیم اثر گذاشت.
بنابراین آگاهی میتواند علت رفتار باشد، بدون اینکه لازم باشد یک علت خارج از مغز باشد.
این تفاوت بسیار مهم است.
وقتی میگوییم (مغز علت رفتار است)، منظور این نیست که آگاهی هیچ نقشی ندارد.
آگاهی خودش بخشی از فعالیت مغز است.
فکر کردن، تصور کردن، یادآوری، مقایسه کردن، پیشبینی کردن و تجربه کردن پیامدهای آینده، همگی فرایندهایی هستند که میتوانند فعالیت شبکههای عصبی را تغییر دهند و در نهایت رفتار را تغییر دهند.
پس مشکل اصلی با تصور سنتی از اراده آزاد، این نیست که (مغز تصمیم میگیرد).
مشکل اینجاست که ما معمولاً یک قدم عقبتر میرویم و میپرسیم:
(چه کسی مغز را وادار کرد تصمیم بگیرد؟)
و اگر جواب بدهیم (من)، دوباره باید بپرسیم:
(این من دقیقاً چیست؟)
اگر منظور همان مغز است، دیگر یک عامل جداگانه نداریم.
اگر منظور چیزی غیر از مغز است، باید توضیح دهیم این عامل چگونه وارد زنجیره علّی مغز میشود.
و اگر هیچ علت مشخصی نداشته باشد، تبدیل شدن آن به یک اتفاق تصادفی مشکل را حل نمیکند.
چون تصادف هم اختیار نیست.
فرض کن بین برداشتن لیوان آب و برنداشتن آن مردد هستی و یک نوسان تصادفی در فعالیت نورونها باعث شود لیوان را برداری.
آیا این انتخاب بیشتر متعلق به (تو) است؟
نه.
فقط یک عامل تصادفی وارد فرایند شده است.
پس برای اینکه اختیار را نجات بدهیم، نمیتوانیم صرفاً بگوییم:
(مغز کاملاً جبرگرا نیست، پس من آزادم.)
غیرقطعی بودن رفتار با اراده آزاد یکی نیست.
اینجا میرسیم به یک مسئله حتی عمیقتر.
تو ممکن است بگویی:
(ولی من دلایل خودم را دارم.)
کاملاً درست.
مثلاً:
(آب میخورم چون تشنهام.)
(درس میخونم چون میخوام قبول بشم.)
(سیگار نمیکشم چون برای سلامتیام ضرر داره.)
اینها واقعاً دلایل رفتار تو هستند.
اما این دلایل هم از جایی آمدهاند.
تو تشنگی را انتخاب نکردی.
تو علاقهات به یک رشته را از صفر طراحی نکردی.
تو خاطرات کودکیات را انتخاب نکردی.
تو ژنهایت را انتخاب نکردی.
تو خانوادهای را که در آن بزرگ شدی انتخاب نکردی.
تو ارزشهایی را که امروز برایت مهماند، از ابتدا انتخاب نکردی.
آنها در طول تعامل پیچیده ژنتیک، رشد، تجربه، یادگیری، محیط و فعالیت مغز شکل گرفتهاند.
بعد همین عوامل تبدیل میشوند به (دلایل من).
و این دلایل، رفتار آینده را شکل میدهند.
ادامهی مطلب
@Discourseees
فرض کن ساعت ۸ صبح است. زنگ ساعت را خاموش میکنی و هنوز چند ثانیه در تخت ماندهای. میدانی باید بلند شوی، اما بلند نمیشوی.
با خودت میگویی:
(پاشم درس بخونم یا پنج دقیقه دیگه بخوابم؟)
پنج دقیقه بعد دوباره همین اتفاق تکرار میشود.
این بار تصمیم میگیری بلند شوی.
پاهایت را از تخت بیرون میآوری و میایستی.
در نگاه اول میتوانیم داستان را اینطور تعریف کنیم:
(من دو گزینه داشتم، فکر کردم، تصمیم گرفتم و بعد بدنم از تصمیم من پیروی کرد.)
اما اگر مغز را از نزدیکتر نگاه کنیم، داستان کمی متفاوت میشود.
تو برای تصمیم گرفتن منتظر نمیمانی که یک (من) غیرمادی در مغز ظاهر شود و فرمان صادر کند.
از همان لحظهای که زنگ را خاموش میکنی، وضعیت مغز تغییر کرده است.
صدای زنگ، وضعیت خوابآلودگی، ساعت شبانهروزی، میزان خواب، نیاز به استراحت، نگرانی درباره امتحان، ارزش کاری که باید انجام بدهی، لذت ماندن در تخت و پیشبینی پیامدهای هر انتخاب، همگی در شکلگیری رفتار بعدی دخالت دارند.
اگر خیلی خسته باشی، ماندن در تخت ارزش بیشتری پیدا میکند.
اگر فردا امتحان مهمی داشته باشی، بلند شدن ارزش بیشتری پیدا میکند.
اگر بدانی با پنج دقیقه خواب بیشتر احساس بهتری پیدا میکنی، یک مسیر رفتاری تقویت میشود.
اگر بدانی دیر شدن باعث از دست دادن کلاس میشود، مسیر دیگری تقویت میشود.
و مغز در همین شرایط، بدون اینکه تو از تمام محاسباتش آگاه باشی، رفتار را شکل میدهد.
اینجا یک سوءبرداشت رایج وجود دارد.
اگر بگوییم (بخشی از فعالیت عصبی قبل از آگاهی از تصمیم آغاز میشود)، بعضیها سریع نتیجه میگیرند:
(پس آگاهی هیچ کاری نمیکند.)
اما این نتیجه لزوماً درست نیست.
آگاهی میتواند بخشی از همان فرایند علّی باشد.
مثلاً فرض کن چند ثانیه قبل از اینکه تصمیم بگیری از تخت بلند شوی، ناگهان یادت میآید که اگر امروز درس نخوانی، فردا احتمالاً نتیجه خوبی نمیگیری.
همین فکر میتواند وزن گزینهها را تغییر دهد.
حالا احتمال بلند شدن بیشتر میشود.
پس فکر آگاهانه واقعاً میتواند رفتار آینده را تغییر دهد.
اما سؤال مهم این است:
این فکر از کجا آمد؟
تو تصمیم نگرفتی که دقیقاً همین خاطره در همین لحظه فعال شود.
تو تصمیم نگرفتی که این فکر را داشته باشی.
فکر وارد آگاهی شد.
بعد روی تصمیم اثر گذاشت.
بنابراین آگاهی میتواند علت رفتار باشد، بدون اینکه لازم باشد یک علت خارج از مغز باشد.
این تفاوت بسیار مهم است.
وقتی میگوییم (مغز علت رفتار است)، منظور این نیست که آگاهی هیچ نقشی ندارد.
آگاهی خودش بخشی از فعالیت مغز است.
فکر کردن، تصور کردن، یادآوری، مقایسه کردن، پیشبینی کردن و تجربه کردن پیامدهای آینده، همگی فرایندهایی هستند که میتوانند فعالیت شبکههای عصبی را تغییر دهند و در نهایت رفتار را تغییر دهند.
پس مشکل اصلی با تصور سنتی از اراده آزاد، این نیست که (مغز تصمیم میگیرد).
مشکل اینجاست که ما معمولاً یک قدم عقبتر میرویم و میپرسیم:
(چه کسی مغز را وادار کرد تصمیم بگیرد؟)
و اگر جواب بدهیم (من)، دوباره باید بپرسیم:
(این من دقیقاً چیست؟)
اگر منظور همان مغز است، دیگر یک عامل جداگانه نداریم.
اگر منظور چیزی غیر از مغز است، باید توضیح دهیم این عامل چگونه وارد زنجیره علّی مغز میشود.
و اگر هیچ علت مشخصی نداشته باشد، تبدیل شدن آن به یک اتفاق تصادفی مشکل را حل نمیکند.
چون تصادف هم اختیار نیست.
فرض کن بین برداشتن لیوان آب و برنداشتن آن مردد هستی و یک نوسان تصادفی در فعالیت نورونها باعث شود لیوان را برداری.
آیا این انتخاب بیشتر متعلق به (تو) است؟
نه.
فقط یک عامل تصادفی وارد فرایند شده است.
پس برای اینکه اختیار را نجات بدهیم، نمیتوانیم صرفاً بگوییم:
(مغز کاملاً جبرگرا نیست، پس من آزادم.)
غیرقطعی بودن رفتار با اراده آزاد یکی نیست.
اینجا میرسیم به یک مسئله حتی عمیقتر.
تو ممکن است بگویی:
(ولی من دلایل خودم را دارم.)
کاملاً درست.
مثلاً:
(آب میخورم چون تشنهام.)
(درس میخونم چون میخوام قبول بشم.)
(سیگار نمیکشم چون برای سلامتیام ضرر داره.)
اینها واقعاً دلایل رفتار تو هستند.
اما این دلایل هم از جایی آمدهاند.
تو تشنگی را انتخاب نکردی.
تو علاقهات به یک رشته را از صفر طراحی نکردی.
تو خاطرات کودکیات را انتخاب نکردی.
تو ژنهایت را انتخاب نکردی.
تو خانوادهای را که در آن بزرگ شدی انتخاب نکردی.
تو ارزشهایی را که امروز برایت مهماند، از ابتدا انتخاب نکردی.
آنها در طول تعامل پیچیده ژنتیک، رشد، تجربه، یادگیری، محیط و فعالیت مغز شکل گرفتهاند.
بعد همین عوامل تبدیل میشوند به (دلایل من).
و این دلایل، رفتار آینده را شکل میدهند.
ادامهی مطلب
@Discourseees
1❤6👍3❤🔥1💋1💘1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
خواب و مغز؛ کمخوابی چگونه حافظه و تمرکز را مختل میکند؟ | دکتر صادق میرزاده
در این برنامه بررسی میکنیم:
• هنگام خواب چه اتفاقی در مغز رخ میدهد؟
• آیا مغز هنگام خواب استراحت میکند یا همچنان فعال است؟
• مراحل مختلف خواب چه نقشی در حافظه و یادگیری دارند؟
• خواب عمیق و خواب REM چه تفاوتی دارند؟
• مغز به چند ساعت خواب نیاز دارد؟
• آیا یک عدد ثابت برای خواب همه افراد مناسب است؟
• کیفیت خواب مهمتر است یا تعداد ساعات خواب؟
• کمخوابی چگونه حافظه را ضعیف میکند؟
• خواب ناکافی چه تأثیری بر تمرکز و تصمیمگیری دارد؟
• چرا کمخوابی احتمال خطا و حوادث را افزایش میدهد؟
• خوابآلودگی هنگام رانندگی چه خطرهایی دارد؟
• کمخوابی طولانیمدت چه ارتباطی با مشکلات خلقی و عصبی دارد؟
• چرا بعضی افراد با وجود خواب کافی همچنان خستهاند؟
• خرخر و قطع تنفس هنگام خواب چه اهمیتی دارند؟
• فایل صوتی
@Discourseees
در این برنامه بررسی میکنیم:
• هنگام خواب چه اتفاقی در مغز رخ میدهد؟
• آیا مغز هنگام خواب استراحت میکند یا همچنان فعال است؟
• مراحل مختلف خواب چه نقشی در حافظه و یادگیری دارند؟
• خواب عمیق و خواب REM چه تفاوتی دارند؟
• مغز به چند ساعت خواب نیاز دارد؟
• آیا یک عدد ثابت برای خواب همه افراد مناسب است؟
• کیفیت خواب مهمتر است یا تعداد ساعات خواب؟
• کمخوابی چگونه حافظه را ضعیف میکند؟
• خواب ناکافی چه تأثیری بر تمرکز و تصمیمگیری دارد؟
• چرا کمخوابی احتمال خطا و حوادث را افزایش میدهد؟
• خوابآلودگی هنگام رانندگی چه خطرهایی دارد؟
• کمخوابی طولانیمدت چه ارتباطی با مشکلات خلقی و عصبی دارد؟
• چرا بعضی افراد با وجود خواب کافی همچنان خستهاند؟
• خرخر و قطع تنفس هنگام خواب چه اهمیتی دارند؟
• فایل صوتی
@Discourseees
❤🔥2👍2❤1😍1💋1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
• تلسکوپِ گالیله
• تلسکوپ گالیله فقط ستارگان را آشکار نکرد؛ بلکه باورهایی را که قرنها ریشهدار بودند به چالش کشید. این داستانِ مردی است که نگاه ما به جهان هستی را برای همیشه دگرگون کرد.
@Discourseees
• تلسکوپ گالیله فقط ستارگان را آشکار نکرد؛ بلکه باورهایی را که قرنها ریشهدار بودند به چالش کشید. این داستانِ مردی است که نگاه ما به جهان هستی را برای همیشه دگرگون کرد.
@Discourseees
❤6❤🔥1👍1😍1💘1
اگر اراده آزاد نداریم، پس چرا بعد از یک تصمیم پشیمان میشویم؟
فرض کن همان لیوان آب جلویت است.
چند ثانیه فکر میکنی و تصمیم میگیری آب نخوری.
لیوان را کنار میگذاری.
ده دقیقه بعد تشنهتر میشوی و با خودت میگویی:
(کاش همون موقع آب میخوردم.)
این جمله خیلی معمولی به نظر میرسد، اما از نظر مسئله اراده آزاد فوقالعاده عجیب است.
چون وقتی میگویی (کاش جور دیگری انتخاب میکردم)، انگار داری فرض میکنی یک نسخه دیگر از خودت در همان لحظه وجود داشته که میتوانسته تصمیم متفاوتی بگیرد.
اما واقعاً چه اتفاقی افتاده؟
در لحظه اول، مغزت بر اساس اطلاعاتی که همان موقع در اختیار داشته تصمیم گرفته است. وضعیت آب بدن، میزان تشنگی، توجه، حافظه، اهداف، ارزشهایی که برایت مهم بودهاند و شرایط محیط، همگی در آن تصمیم نقش داشتهاند.
بعد از ده دقیقه، شرایط عوض شده است.
تشنگی بیشتر شده.
اطلاعات جدید وارد سیستم شده.
و حالا مغز با وضعیت متفاوتی به تصمیم قبلی نگاه میکند.
بنابراین پشیمانی در واقع میتواند یک نمونه بسیار خوب از توانایی مغز برای بازسازی گذشته با اطلاعات جدید باشد.
تو اکنون میدانی چیزی را که ده دقیقه قبل نمیدانستی.
و به همین دلیل اگر دوباره همان موقعیت را تصور کنی، مغزت نتیجه متفاوتی را شبیهسازی میکند:
(اگر آن موقع آب میخوردم، الان اینقدر تشنه نبودم.)
اما نکته ظریف اینجاست:
تو با اطلاعات فعلی، گذشته را قضاوت میکنی.
نسخه ده دقیقه قبل تو، اطلاعات ده دقیقه بعد را نداشت.
بنابراین اگر بخواهیم واقعاً عادلانه درباره تصمیم قبلی قضاوت کنیم، باید خودمان را به وضعیت اطلاعاتی همان لحظه برگردانیم.
و این تقریباً همان چیزی است که در بسیاری از تصمیمهای زندگی اتفاق میافتد.
رابطهای را تمام میکنی.
چند ماه بعد اطلاعات جدیدی به دست میآوری.
با خودت میگویی:
(چرا اون موقع این کار رو کردم؟)
شغلی را انتخاب میکنی.
بعداً میفهمی شرایط آنطور که فکر میکردی نبوده.
با خودت میگویی:
(اگر برگردم عقب، انتخاب دیگهای میکنم.)
اما اگر واقعاً به عقب برگردی، فقط نباید خودِ تصمیم را عوض کنی.
باید تمام مغزت را با خودت به عقب ببری.
همان خاطرات.
همان تجربهها.
همان میزان اطلاعات.
همان وضعیت بدن.
همان احساسات.
همان شخصیت.
همان محیط.
و حتی همان چیزهایی که هنوز نمیدانی.
اگر واقعاً همهچیز دقیقاً یکسان باشد، چه چیزی قرار است باعث شود این بار تصمیم دیگری بگیری؟
اگر اطلاعات جدیدی را که امروز داری با خودت به گذشته ببری، دیگر آزمایش عادلانهای انجام ندادهای.
چون مغز دیگری ساختهای؛ مغزی که تجربه بیشتری دارد.
بنابراین جمله (اگر به گذشته برگردم جور دیگری انتخاب میکنم) در یک معنای مهم درست است:
اگر امروز با مغز و اطلاعات امروز به آن موقعیت برگردی، احتمالاً رفتار متفاوتی خواهی داشت.
اما این با جمله دیگری فرق دارد:
اگر دقیقاً همان شرایط قبلی تکرار شود، همان مغز میتوانست بدون هیچ تفاوت علّی، انتخاب دیگری انجام دهد.
اولی کاملاً قابل فهم است.
دومی همان ادعای بسیار قوی درباره اراده آزاد است.
و اینجا یک نکته مهم درباره حافظه هم وجود دارد.
وقتی یک خاطره را به یاد میآوری، مغز صرفاً مثل یک هارددیسک فایل را بیرون نمیکشد و دوباره پخش نمیکند.
یادآوری یک فرایند فعال بازسازی است و در برخی شرایط، بازیابی میتواند خاطره را برای مدتی نسبت به تغییر حساس کند؛ پدیدهای که در علوم اعصاب با مفهوم (بازتحکیم حافظه) شناخته میشود.
یعنی حتی نگاه ما به گذشته هم کاملاً ثابت نیست.
ما گذشته را فقط به یاد نمیآوریم؛ تا حدی آن را از طریق مغزِ اکنون بازسازی میکنیم.
و این مسئله برای اراده آزاد فوقالعاده جالب است.
چون ممکن است حتی داستانی که امروز درباره تصمیم دیروزت برای خودت تعریف میکنی، دقیقاً همان چیزی نباشد که هنگام تصمیمگیری در ذهنت اتفاق افتاده است.
مثلاً امروز میگویی:
(من اون موقع چون منطقی فکر کردم این کار رو کردم.)
اما ممکن است در همان لحظه عوامل دیگری مثل احساسات، عادتها، توجه انتخابی، فشار اجتماعی یا وضعیت فیزیولوژیک هم روی تصمیم اثر گذاشته باشند و تو از همه آنها آگاه نبوده باشی.
این به معنی دروغ گفتن نیست.
تو واقعاً تجربه کردهای که تصمیم منطقی بوده.
اما تجربه درونی ما الزاماً گزارش کامل تمام فرایندهایی نیست که رفتار را ساختهاند.
و اینجا به یک مسئله خیلی مهم میرسیم:
اگر مغز بعداً میتواند تصمیم گذشته را ارزیابی کند، یعنی تصمیم قبلی الزاماً آخرین کلمه نیست.
تو میتوانی از یک تصمیم بد یاد بگیری.
میتوانی رفتار آینده را تغییر بدهی.
میتوانی محیطت را تغییر بدهی.
میتوانی اطلاعات جدید کسب کنی.
میتوانی عادتهای جدید بسازی.
ادامه ی مطلب
@Discourseees
فرض کن همان لیوان آب جلویت است.
چند ثانیه فکر میکنی و تصمیم میگیری آب نخوری.
لیوان را کنار میگذاری.
ده دقیقه بعد تشنهتر میشوی و با خودت میگویی:
(کاش همون موقع آب میخوردم.)
این جمله خیلی معمولی به نظر میرسد، اما از نظر مسئله اراده آزاد فوقالعاده عجیب است.
چون وقتی میگویی (کاش جور دیگری انتخاب میکردم)، انگار داری فرض میکنی یک نسخه دیگر از خودت در همان لحظه وجود داشته که میتوانسته تصمیم متفاوتی بگیرد.
اما واقعاً چه اتفاقی افتاده؟
در لحظه اول، مغزت بر اساس اطلاعاتی که همان موقع در اختیار داشته تصمیم گرفته است. وضعیت آب بدن، میزان تشنگی، توجه، حافظه، اهداف، ارزشهایی که برایت مهم بودهاند و شرایط محیط، همگی در آن تصمیم نقش داشتهاند.
بعد از ده دقیقه، شرایط عوض شده است.
تشنگی بیشتر شده.
اطلاعات جدید وارد سیستم شده.
و حالا مغز با وضعیت متفاوتی به تصمیم قبلی نگاه میکند.
بنابراین پشیمانی در واقع میتواند یک نمونه بسیار خوب از توانایی مغز برای بازسازی گذشته با اطلاعات جدید باشد.
تو اکنون میدانی چیزی را که ده دقیقه قبل نمیدانستی.
و به همین دلیل اگر دوباره همان موقعیت را تصور کنی، مغزت نتیجه متفاوتی را شبیهسازی میکند:
(اگر آن موقع آب میخوردم، الان اینقدر تشنه نبودم.)
اما نکته ظریف اینجاست:
تو با اطلاعات فعلی، گذشته را قضاوت میکنی.
نسخه ده دقیقه قبل تو، اطلاعات ده دقیقه بعد را نداشت.
بنابراین اگر بخواهیم واقعاً عادلانه درباره تصمیم قبلی قضاوت کنیم، باید خودمان را به وضعیت اطلاعاتی همان لحظه برگردانیم.
و این تقریباً همان چیزی است که در بسیاری از تصمیمهای زندگی اتفاق میافتد.
رابطهای را تمام میکنی.
چند ماه بعد اطلاعات جدیدی به دست میآوری.
با خودت میگویی:
(چرا اون موقع این کار رو کردم؟)
شغلی را انتخاب میکنی.
بعداً میفهمی شرایط آنطور که فکر میکردی نبوده.
با خودت میگویی:
(اگر برگردم عقب، انتخاب دیگهای میکنم.)
اما اگر واقعاً به عقب برگردی، فقط نباید خودِ تصمیم را عوض کنی.
باید تمام مغزت را با خودت به عقب ببری.
همان خاطرات.
همان تجربهها.
همان میزان اطلاعات.
همان وضعیت بدن.
همان احساسات.
همان شخصیت.
همان محیط.
و حتی همان چیزهایی که هنوز نمیدانی.
اگر واقعاً همهچیز دقیقاً یکسان باشد، چه چیزی قرار است باعث شود این بار تصمیم دیگری بگیری؟
اگر اطلاعات جدیدی را که امروز داری با خودت به گذشته ببری، دیگر آزمایش عادلانهای انجام ندادهای.
چون مغز دیگری ساختهای؛ مغزی که تجربه بیشتری دارد.
بنابراین جمله (اگر به گذشته برگردم جور دیگری انتخاب میکنم) در یک معنای مهم درست است:
اگر امروز با مغز و اطلاعات امروز به آن موقعیت برگردی، احتمالاً رفتار متفاوتی خواهی داشت.
اما این با جمله دیگری فرق دارد:
اگر دقیقاً همان شرایط قبلی تکرار شود، همان مغز میتوانست بدون هیچ تفاوت علّی، انتخاب دیگری انجام دهد.
اولی کاملاً قابل فهم است.
دومی همان ادعای بسیار قوی درباره اراده آزاد است.
و اینجا یک نکته مهم درباره حافظه هم وجود دارد.
وقتی یک خاطره را به یاد میآوری، مغز صرفاً مثل یک هارددیسک فایل را بیرون نمیکشد و دوباره پخش نمیکند.
یادآوری یک فرایند فعال بازسازی است و در برخی شرایط، بازیابی میتواند خاطره را برای مدتی نسبت به تغییر حساس کند؛ پدیدهای که در علوم اعصاب با مفهوم (بازتحکیم حافظه) شناخته میشود.
یعنی حتی نگاه ما به گذشته هم کاملاً ثابت نیست.
ما گذشته را فقط به یاد نمیآوریم؛ تا حدی آن را از طریق مغزِ اکنون بازسازی میکنیم.
و این مسئله برای اراده آزاد فوقالعاده جالب است.
چون ممکن است حتی داستانی که امروز درباره تصمیم دیروزت برای خودت تعریف میکنی، دقیقاً همان چیزی نباشد که هنگام تصمیمگیری در ذهنت اتفاق افتاده است.
مثلاً امروز میگویی:
(من اون موقع چون منطقی فکر کردم این کار رو کردم.)
اما ممکن است در همان لحظه عوامل دیگری مثل احساسات، عادتها، توجه انتخابی، فشار اجتماعی یا وضعیت فیزیولوژیک هم روی تصمیم اثر گذاشته باشند و تو از همه آنها آگاه نبوده باشی.
این به معنی دروغ گفتن نیست.
تو واقعاً تجربه کردهای که تصمیم منطقی بوده.
اما تجربه درونی ما الزاماً گزارش کامل تمام فرایندهایی نیست که رفتار را ساختهاند.
و اینجا به یک مسئله خیلی مهم میرسیم:
اگر مغز بعداً میتواند تصمیم گذشته را ارزیابی کند، یعنی تصمیم قبلی الزاماً آخرین کلمه نیست.
تو میتوانی از یک تصمیم بد یاد بگیری.
میتوانی رفتار آینده را تغییر بدهی.
میتوانی محیطت را تغییر بدهی.
میتوانی اطلاعات جدید کسب کنی.
میتوانی عادتهای جدید بسازی.
ادامه ی مطلب
@Discourseees
❤4👍2❤🔥1👏1💘1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
• نقشه شگفتانگیز گیاهان
• در این بررسی، تاریخچه تکاملی گیاهان از سادهترین شکل (جلبکها) تا پیشرفتهترین گروهها (گیاهان گلدار) بهطور خلاصه ارائه میشود. همچنین، نوآوریهای کلیدی تکاملی که موفقیت گیاهان را ممکن ساختند مانند پیدایش برگ، ریشه، دستگاه آوندی، هاگ، دانه، گل و میوه توضیح داده میشوند. این سیر تحول، چگونگی تسلط گیاهان بر محیطهای خشکی و تنوع چشمگیر آنها را روشن میسازد.
@Discourseees
• در این بررسی، تاریخچه تکاملی گیاهان از سادهترین شکل (جلبکها) تا پیشرفتهترین گروهها (گیاهان گلدار) بهطور خلاصه ارائه میشود. همچنین، نوآوریهای کلیدی تکاملی که موفقیت گیاهان را ممکن ساختند مانند پیدایش برگ، ریشه، دستگاه آوندی، هاگ، دانه، گل و میوه توضیح داده میشوند. این سیر تحول، چگونگی تسلط گیاهان بر محیطهای خشکی و تنوع چشمگیر آنها را روشن میسازد.
@Discourseees
❤7👍3👏2😍1💋1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
• دیدگاه پروفسور ساپولسکی در مورد پدیده نوظهور (Emergent) و خود سازماندهی و علیت سطح بالا به پایین در سیستمهای پیچیده
@Discourseees
@Discourseees
❤🔥4👎3👏3❤1
تو فکر میکنی ذهنت نورونهایت را کنترل میکند؛ اما واقعاً چه چیزی در مغزت علت چه چیزی است؟
وقتی میگوییم (من تصمیم گرفتم)، معمولاً یک تصویر ناخودآگاه در ذهنمان شکل میگیرد: یک (من) آگاه در جایی از مغز نشسته، اطلاعات را دریافت میکند، درباره آنها فکر میکند و در نهایت به نورونها فرمان میدهد که چه کاری انجام دهند. انگار یک فرمانده در سطح بالاتر وجود دارد و نورونها در سطح پایینتر فقط دستورات او را اجرا میکنند. اما اگر دقیقتر نگاه کنیم، این تصویر خیلی زود به مشکل میخورد.
اگر ذهن چیزی جدا از فعالیت مغز باشد، باید توضیح دهیم دقیقاً چگونه میتواند روی نورونها اثر فیزیکی بگذارد. اگر بگوییم (فکر من باعث شد این نورونها فعال شوند)، سؤال بعدی این است که خود این فکر چگونه به وجود آمد و چگونه توانست وارد زنجیره فیزیکی فعالیت نورونها شود؟
اینجا یک خطر معروف ظاهر میشود: دوگانهانگاری علی.
یعنی فرض کنیم دو سطح مستقل داریم؛ یک سطح فیزیکی شامل نورونها و سیناپسها و یک سطح ذهنی شامل افکار و تصمیمها، و بعد بگوییم سطح ذهنی به شکل جداگانه روی سطح فیزیکی اثر میگذارد.
اما برای چنین چیزی باید یک سازوکار فیزیکی مشخص وجود داشته باشد.
و مسئله عجیبتر میشود چون خود ذهن، اگر چیزی مستقل از مغز نباشد، ظاهراً از همان فعالیت فیزیکی مغز برآمده است.
پس شاید اصلاً لازم نباشد بگوییم (ذهن به نورونها فرمان میدهد).
ممکن است اتفاق بسیار متفاوتی در حال رخ دادن باشد.
ذهن، الگوی سازمانیافته همان فعالیت عصبی است.
مثل اینکه بگویی (گرداب باعث حرکت مولکولهای آب شد).
گرداب واقعاً وجود دارد. میتوانی آن را ببینی، اندازهگیری کنی و حتی ویژگیهایش را توصیف کنی. اما گرداب یک ماده جدید نیست که جدا از مولکولهای آب وارد سیستم شده باشد و به آنها فرمان بدهد. گرداب یک الگوی سازمانیافته از حرکت همان مولکولهاست.
حالا این را به مغز برگردان.
(تصمیم گرفتم آب بخورم) یک اتفاق واقعی است.
اما این اتفاق احتمالاً چیزی جدا از فعالیت میلیاردها نورون نیست. تصمیم یک الگوی سطح بالا در فعالیت یک سیستم عصبی است.
بنابراین وقتی میگوییم (تصمیم من باعث شد دستم حرکت کند)، لازم نیست یک علت غیرمادی را وارد کنیم.
میتوانیم بگوییم فعالیت سازمانیافته شبکههای عصبی که در سطح روانشناختی آن را (تصمیم) مینامیم، از طریق همان فرایندهای عصبی باعث تغییر فعالیت شبکههای حرکتی شد.
اینجا یک نکته بسیار مهم وجود دارد:
سطح بالاتر توهم نیست.
اینکه تصمیم، ذهن یا آگاهی ویژگیهای برآمده از مغز هستند به این معنی نیست که غیرواقعیاند.
دما واقعی است، ولی یک مولکول منفرد (دمای یک جسم) را به آن معنایی که ما در سطح ماکروسکوپی تعریف میکنیم ندارد.
فشار واقعی است، اما یک مولکول منفرد بهتنهایی فشار گاز را ندارد.
گرداب واقعی است، اما نمیتوانی یک مولکول را برداری و بگویی (این گرداب است).
ویژگیهای سطح بالا میتوانند واقعی باشند، قابل اندازهگیری باشند و حتی برای توضیح رفتار سیستم ضروری باشند، بدون اینکه یک نیروی مستقل و اسرارآمیز به جهان اضافه کنند.
اینجا اصطلاح مهمی وارد میشود:
امرِجنس یا برآمدگی.
آگاهی، تصمیم، حافظه و حتی خودِ شخص را میتوان در چارچوبی دید که این ویژگیها از تعامل پیچیده اجزای سادهتر پدیدار میشوند.
اما یک نکته ظریف وجود دارد.
امرِجنس به این معنی نیست که (کل) میتواند قوانین فیزیک را نقض کند.
مثلاً اگر بگویی (مغز تصمیم گرفت)، این تصمیم باید در نهایت از فرایندهای فیزیکی مغز تحقق پیدا کند.
قرار نیست یک نیروی مرموز از سطح ذهن پایین بیاید و قوانین نورونها را تغییر دهد.
اما این به معنی بیفایده بودن توضیح در سطح ذهنی هم نیست.
وقتی روانشناس میگوید (این فرد به دلیل ترس از شکست از موقعیت فرار کرد)، این جمله میتواند یک توضیح واقعی و مفید باشد.
در سطح عصبی میتوانی همین رویداد را با فعالیت شبکههای مختلف، انتقالدهندههای عصبی و تغییرات سیناپسی توصیف کنی.
این دو توضیح الزاماً رقیب یکدیگر نیستند.
یکی توضیح سطح کارکرد و رفتار است و دیگری توضیح سازوکار فیزیکی.
مشکل زمانی شروع میشود که از توضیح سطح بالا نتیجه بگیریم یک نیروی فیزیکی مستقل وجود دارد که جدا از سازوکار عصبی عمل میکند.
اینجا باید یک تفاوت بسیار مهم دیگر را هم بفهمیم:
مدولاسیون با علیت مستقل یکی نیست.
مثلاً توجه میتواند فعالیت برخی نورونها را تقویت و فعالیت برخی دیگر را کاهش دهد. از دید روانشناختی میگوییم (توجه روی پردازش حسی اثر گذاشت).
اما در سطح فیزیکی، چیزی به نام (توجه) جداگانه وارد مغز نشده است.
الگوهای فعالیت شبکههای عصبی، ارتباطات بازگشتی، وضعیت نوروترانسمیترها و تغییر در حساسیت مدارها باعث شدهاند پاسخ نورونها تغییر کند.
ادامه ی مطلب
@Discourseees
وقتی میگوییم (من تصمیم گرفتم)، معمولاً یک تصویر ناخودآگاه در ذهنمان شکل میگیرد: یک (من) آگاه در جایی از مغز نشسته، اطلاعات را دریافت میکند، درباره آنها فکر میکند و در نهایت به نورونها فرمان میدهد که چه کاری انجام دهند. انگار یک فرمانده در سطح بالاتر وجود دارد و نورونها در سطح پایینتر فقط دستورات او را اجرا میکنند. اما اگر دقیقتر نگاه کنیم، این تصویر خیلی زود به مشکل میخورد.
اگر ذهن چیزی جدا از فعالیت مغز باشد، باید توضیح دهیم دقیقاً چگونه میتواند روی نورونها اثر فیزیکی بگذارد. اگر بگوییم (فکر من باعث شد این نورونها فعال شوند)، سؤال بعدی این است که خود این فکر چگونه به وجود آمد و چگونه توانست وارد زنجیره فیزیکی فعالیت نورونها شود؟
اینجا یک خطر معروف ظاهر میشود: دوگانهانگاری علی.
یعنی فرض کنیم دو سطح مستقل داریم؛ یک سطح فیزیکی شامل نورونها و سیناپسها و یک سطح ذهنی شامل افکار و تصمیمها، و بعد بگوییم سطح ذهنی به شکل جداگانه روی سطح فیزیکی اثر میگذارد.
اما برای چنین چیزی باید یک سازوکار فیزیکی مشخص وجود داشته باشد.
و مسئله عجیبتر میشود چون خود ذهن، اگر چیزی مستقل از مغز نباشد، ظاهراً از همان فعالیت فیزیکی مغز برآمده است.
پس شاید اصلاً لازم نباشد بگوییم (ذهن به نورونها فرمان میدهد).
ممکن است اتفاق بسیار متفاوتی در حال رخ دادن باشد.
ذهن، الگوی سازمانیافته همان فعالیت عصبی است.
مثل اینکه بگویی (گرداب باعث حرکت مولکولهای آب شد).
گرداب واقعاً وجود دارد. میتوانی آن را ببینی، اندازهگیری کنی و حتی ویژگیهایش را توصیف کنی. اما گرداب یک ماده جدید نیست که جدا از مولکولهای آب وارد سیستم شده باشد و به آنها فرمان بدهد. گرداب یک الگوی سازمانیافته از حرکت همان مولکولهاست.
حالا این را به مغز برگردان.
(تصمیم گرفتم آب بخورم) یک اتفاق واقعی است.
اما این اتفاق احتمالاً چیزی جدا از فعالیت میلیاردها نورون نیست. تصمیم یک الگوی سطح بالا در فعالیت یک سیستم عصبی است.
بنابراین وقتی میگوییم (تصمیم من باعث شد دستم حرکت کند)، لازم نیست یک علت غیرمادی را وارد کنیم.
میتوانیم بگوییم فعالیت سازمانیافته شبکههای عصبی که در سطح روانشناختی آن را (تصمیم) مینامیم، از طریق همان فرایندهای عصبی باعث تغییر فعالیت شبکههای حرکتی شد.
اینجا یک نکته بسیار مهم وجود دارد:
سطح بالاتر توهم نیست.
اینکه تصمیم، ذهن یا آگاهی ویژگیهای برآمده از مغز هستند به این معنی نیست که غیرواقعیاند.
دما واقعی است، ولی یک مولکول منفرد (دمای یک جسم) را به آن معنایی که ما در سطح ماکروسکوپی تعریف میکنیم ندارد.
فشار واقعی است، اما یک مولکول منفرد بهتنهایی فشار گاز را ندارد.
گرداب واقعی است، اما نمیتوانی یک مولکول را برداری و بگویی (این گرداب است).
ویژگیهای سطح بالا میتوانند واقعی باشند، قابل اندازهگیری باشند و حتی برای توضیح رفتار سیستم ضروری باشند، بدون اینکه یک نیروی مستقل و اسرارآمیز به جهان اضافه کنند.
اینجا اصطلاح مهمی وارد میشود:
امرِجنس یا برآمدگی.
آگاهی، تصمیم، حافظه و حتی خودِ شخص را میتوان در چارچوبی دید که این ویژگیها از تعامل پیچیده اجزای سادهتر پدیدار میشوند.
اما یک نکته ظریف وجود دارد.
امرِجنس به این معنی نیست که (کل) میتواند قوانین فیزیک را نقض کند.
مثلاً اگر بگویی (مغز تصمیم گرفت)، این تصمیم باید در نهایت از فرایندهای فیزیکی مغز تحقق پیدا کند.
قرار نیست یک نیروی مرموز از سطح ذهن پایین بیاید و قوانین نورونها را تغییر دهد.
اما این به معنی بیفایده بودن توضیح در سطح ذهنی هم نیست.
وقتی روانشناس میگوید (این فرد به دلیل ترس از شکست از موقعیت فرار کرد)، این جمله میتواند یک توضیح واقعی و مفید باشد.
در سطح عصبی میتوانی همین رویداد را با فعالیت شبکههای مختلف، انتقالدهندههای عصبی و تغییرات سیناپسی توصیف کنی.
این دو توضیح الزاماً رقیب یکدیگر نیستند.
یکی توضیح سطح کارکرد و رفتار است و دیگری توضیح سازوکار فیزیکی.
مشکل زمانی شروع میشود که از توضیح سطح بالا نتیجه بگیریم یک نیروی فیزیکی مستقل وجود دارد که جدا از سازوکار عصبی عمل میکند.
اینجا باید یک تفاوت بسیار مهم دیگر را هم بفهمیم:
مدولاسیون با علیت مستقل یکی نیست.
مثلاً توجه میتواند فعالیت برخی نورونها را تقویت و فعالیت برخی دیگر را کاهش دهد. از دید روانشناختی میگوییم (توجه روی پردازش حسی اثر گذاشت).
اما در سطح فیزیکی، چیزی به نام (توجه) جداگانه وارد مغز نشده است.
الگوهای فعالیت شبکههای عصبی، ارتباطات بازگشتی، وضعیت نوروترانسمیترها و تغییر در حساسیت مدارها باعث شدهاند پاسخ نورونها تغییر کند.
ادامه ی مطلب
@Discourseees
❤9❤🔥1💘1