This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تمامِ حیواناتی که در ژنهای تو حضور دارند.
ترجمه و زیرنویس توسط جناب: starboy
@Discourseees
تو وارث زندهی یک زنجیرهٔ پیوسته از زندگی هستی؛ زنجیرهای که از خودِ تو آغاز میشود، از مادرت و مادربزرگت میگذرد و تا آغاز کامل تاریخ حیات روی زمین، به نخستین جانداران حدود چهار میلیارد سال پیش میرسد.
ترجمه و زیرنویس توسط جناب: starboy
@Discourseees
❤8❤🔥1🥰1🙏1💘1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
❤3❤🔥2🥰1👏1💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
الهامبخش؛ واژهای است که بسیار به کار میرود، اما استیون هاوکینگ واقعاً چنین بود؛ انیشتین زمانهٔ ما. این، ادای دِین ما به زندگی و پیام اوست.
ترجمه و زیرنویس توسط جناب: starboy
@Discourseees
ترجمه و زیرنویس توسط جناب: starboy
@Discourseees
❤4❤🔥1🥰1👏1💘1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
نقش آگاهی انسان در مکانیک کوانتومی
یکی از مستندایی که حدودا شونزده سال پیش پخش شد و با مطالبی که ارائه کردن، میخواستن به شکلی یه پل ارتباطی روحانی رو بین مکانیک کوانتومی و آگاهی ایجاد کنن، مستند What the bleep do we know
بود.
این مستند مجموعهای از گفتگوها با چندین دانشمند و فیلسوف و عارف بود که جمعآوری شده و با یه سری ویدیوهای گرافیکی کنار هم قرار داده شده بود. پروفسور دیوید آلبرت هم در اون مستند مطالبی رو ارائه کرد اما گویا خودش مطلع نبود که از صحبتهایی که کرده قراره در چنین مستندی استفاده بشه. بعد از انتشار مستند، پروفسور آلبرت مورد انتقادات زیادی قرار گرفت و بعد از دعوت دوباره از طرف افراد سازندهی مستند برای انجام یک مصاحبه، این پاسخها رو به اونا داد.
@Discourseees
یکی از مستندایی که حدودا شونزده سال پیش پخش شد و با مطالبی که ارائه کردن، میخواستن به شکلی یه پل ارتباطی روحانی رو بین مکانیک کوانتومی و آگاهی ایجاد کنن، مستند What the bleep do we know
بود.
این مستند مجموعهای از گفتگوها با چندین دانشمند و فیلسوف و عارف بود که جمعآوری شده و با یه سری ویدیوهای گرافیکی کنار هم قرار داده شده بود. پروفسور دیوید آلبرت هم در اون مستند مطالبی رو ارائه کرد اما گویا خودش مطلع نبود که از صحبتهایی که کرده قراره در چنین مستندی استفاده بشه. بعد از انتشار مستند، پروفسور آلبرت مورد انتقادات زیادی قرار گرفت و بعد از دعوت دوباره از طرف افراد سازندهی مستند برای انجام یک مصاحبه، این پاسخها رو به اونا داد.
@Discourseees
❤4🔥4👏2💋1💘1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
سیستم ایمنی چگونه کار میکند(۱)
سیستم ایمنی شما پیچیدهترین شبکه زیستی پس از مغز است که هر روز صدها میلیارد سلول تازه تولید میکند و با شبکهای از اندامهای کوچک و بزرگراههای لنفاوی، بیوقفه از بدنتان در برابر مهاجمان دفاع میکند، بیآنکه شما حتی متوجه شوید.
@Discourseees
سیستم ایمنی شما پیچیدهترین شبکه زیستی پس از مغز است که هر روز صدها میلیارد سلول تازه تولید میکند و با شبکهای از اندامهای کوچک و بزرگراههای لنفاوی، بیوقفه از بدنتان در برابر مهاجمان دفاع میکند، بیآنکه شما حتی متوجه شوید.
@Discourseees
❤6❤🔥1👏1🙏1💘1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قدرت سیستم ایمنیِ بدن(۲)
«بدن تو یک سیاره است؛ اکوسیستمی زنده که همیشه در معرض تهاجم است.
سیستم ایمنی، نگهبان خاموشی است که هر لحظه از بقای تو محافظت میکند.»
@Discourseees
«بدن تو یک سیاره است؛ اکوسیستمی زنده که همیشه در معرض تهاجم است.
سیستم ایمنی، نگهبان خاموشی است که هر لحظه از بقای تو محافظت میکند.»
@Discourseees
❤6👏2❤🔥1🙏1💘1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
مستند ناباوران | The Unbelievers
ناباوران محصول ۲۰۱۳ است، این مستند در واقع یک سفر جهانی همراه با ریچارد داوکینز و لارنس کراوس است. دوربین آنها را در سخنرانیها، دانشگاهها، همایشها و مناظرهها دنبال میکند.از محورهای مهم این مستند، رابطه علم و دین است.که شامل موارد زیر می شود:
آیا برای توضیح جهان به خدا نیاز داریم؟
جایگاه علم در برابر توضیحات دینی چیست؟
فرگشت و آفرینشگرایی
عقل و شواهد در برابر ایمان
خداناباوری و سکولاریسم
نقش علم در جامعه مدرن
در این مستند چهرههایی مثل استیون هاوکینگ، سم هریس، آین حریصی علی، دنیل دنت، وودی آلن، ریچارد گریوز و پن ژیلت نیز حضور دارند.
@Discourseees
ناباوران محصول ۲۰۱۳ است، این مستند در واقع یک سفر جهانی همراه با ریچارد داوکینز و لارنس کراوس است. دوربین آنها را در سخنرانیها، دانشگاهها، همایشها و مناظرهها دنبال میکند.از محورهای مهم این مستند، رابطه علم و دین است.که شامل موارد زیر می شود:
آیا برای توضیح جهان به خدا نیاز داریم؟
جایگاه علم در برابر توضیحات دینی چیست؟
فرگشت و آفرینشگرایی
عقل و شواهد در برابر ایمان
خداناباوری و سکولاریسم
نقش علم در جامعه مدرن
در این مستند چهرههایی مثل استیون هاوکینگ، سم هریس، آین حریصی علی، دنیل دنت، وودی آلن، ریچارد گریوز و پن ژیلت نیز حضور دارند.
@Discourseees
❤14👏2❤🔥1🙏1💘1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
👍5❤2🥰1🙏1💘1
مدخل:
«دوستانی که بحث «اختلاف نظر علمی» را دنبال میکنند، ممکن است این سوال برایشان پیش آمده باشد که اگر دانشمندان با هم اختلاف دارند، ما که متخصص نیستیم چطور باید تصمیم بگیریم به کدام طرف اعتماد کنیم؟ شکاکانِ استراتژیک از همین نقطه برای ایجاد تردید در علم استفاده میکنند. مقاله تازهای در این باره خواندهام که شاید برایتان جالب باشد و در ادامه گزارشی از آن را مینویسم.»
چند روز پیش مقالهای از الکساندر رویتلینگر، فیلسوف علم در دانشگاه مونیخ، در مجله Philosophy of Science خواندم که با دقت تمام نشان میدهد چرا استدلال معروف شکاکان راهبردی یا استراتژیک (آنهایی که به دلایل اقتصادی یا سیاسی علم را هدف میگیرند) از «وجود اختلاف نظر در علم» برای تضعیف باور عمومی استفاده میکنند و چرا این استدلال غلط است.
ببینید شکاکان استراتژیک، چه در مورد سیگار و سرطان، چه در مورد تغییرات اقلیمی و چه در مورد واکسنها، یک استدلال تکراری دارند که به این شکل است:
«دانشمندان با هم اختلاف نظر دارند. پس شما که متخصص نیستید، نباید به هیچ کدام اعتماد کنید و بهتر است در باورتان به یافتههای علمی شک کنید.»
این استدلال در نگاه اول ساده و حتی معقول به نظر میرسد اما مشکل اینجاست که «اختلاف نظر» به خودی خود نمیتواند دلیلی برای کاهش اعتماد باشد و آنچه مهم است این است که ببینیم این اختلاف از کجا آمده و چه کسانی آن را مطرح کردهاند و مجموع شواهد چه مبگوید.
رویتلینگر برای نشان دادن این نکته یک چارچوب دقیق از نظریه تایید بیزی استفاده میکند. اگر بخواهم خیلی ساده توضیح دهم میگوید که وقتی یک فرد غیرمتخصص با شهادت های متعدد دانشمندان روبهرو میشود نباید فقط به تعداد موافقان و مخالفان نگاه کند؛ باید به «قابلیت اعتماد» شاهدان هم توجه کند. آیا این شاهدان متخصص هستند؟ آیا گزارشهایشان مبتنی بر روشهای معتبر است؟ آیا سابقه خطاهای سیستماتیک دارند؟
مثلا فرض کنید سه دانشمند معتبر در یک حوزه مشخص درباره یک ادعا اظهار نظر میکنند. دو نفر میگویند که ادعا درست است و یک نفر میگوید که نادرست است. اینجا اختلاف وجود دارد اما اگر آن دو نفر از نظر علمی بسیار معتبرتر از آن یک نفر باشند و گزارشهایشان مستندتر باشد، فرد عاقل نه تنها نباید اعتمادش را به ادعا کاهش دهد، بلکه باید با شنیدن این اختلاف، باز هم به آن ادعا اعتماد کند، چون وزن شهادت موافقان از مخالفان بیشتر است.
حالا اگر مخالفان، شکاکانی باشند که تخصص کافی ندارند، گزارشهایشان خطاهای سیستماتیک دارد و از فرایند داوری همتا فرار کردهاند، اختلاف نظر آنها دیگر ارزشی ندارد. در این صورت نباید اعتمادمان را کاهش دهیم و حتی باید اعتمادمان را به علمِ مورد نظر افزایش دهیم، چون میبینیم که تنها مخالفان غیرمعتبر هستند که حرفی برای گفتن دارند.
رویتلینگر نشان میدهد که استدلال شکاکان از اختلاف نظر، در دو نقطه اصلی دچار مشکل است:
(۱) مقدمه اول (وجود اختلاف): وقتی اختلاف نظر عمدتا از سوی شکاکان غیرمعتبر ایجاد شده باشد، نمیتوان آن را یک اختلاف نظر علمیِ جدی به حساب آورد.
(۲) مقدمه دوم (لزوم کاهش اعتماد): حتی اگر اختلاف نظری میان دانشمندانِ معتبر وجود داشته باشد لزوما نباید اعتماد را کاهش داد. اگر جمع شهادتهای معتبر به نفع یک ادعا باشد، باید حتی اعتماد را افزایش داد.
رویتلینگر میگوید که اگر شکاکان بخواهند استدلالشان را اصلاح کنند، باید نشان دهند که در موارد خاص مثلا در مورد تغییرات اقلیمی ، مخالفان معتبر، از موافقان معتبر بیشتر هستند. اما تاکنون چنین چیزی را نشان نداده اند و به نظر هم نمیرسد که بتوانند نشان بدهند.
به عبارت دیگر وقتی میگویند «در علم اختلاف نظر وجود دارد» باید بپرسیم «چه کسانی اختلاف نظر دارند؟ آیا آنها معتبرند؟ مجموع شواهد چه میگوید؟»
لذا اختلاف نظر تا زمانی که به کیفیت و اعتبار شاهدان توجه نکنیم، بار معرفتی مشخصی ندارد.
برای علاقهمندان به مطالعه دقیق این مقاله:
Reutlinger A. Unreasonable Doubt. How Strategic Science Skeptics Exploit the Argumenfrom Disagreement. Philosophy of Science. 2026;93(3):675-695. doi:10.1017/psa.2026.10195
-A.RANJBAR
@Discourseees
«دوستانی که بحث «اختلاف نظر علمی» را دنبال میکنند، ممکن است این سوال برایشان پیش آمده باشد که اگر دانشمندان با هم اختلاف دارند، ما که متخصص نیستیم چطور باید تصمیم بگیریم به کدام طرف اعتماد کنیم؟ شکاکانِ استراتژیک از همین نقطه برای ایجاد تردید در علم استفاده میکنند. مقاله تازهای در این باره خواندهام که شاید برایتان جالب باشد و در ادامه گزارشی از آن را مینویسم.»
چند روز پیش مقالهای از الکساندر رویتلینگر، فیلسوف علم در دانشگاه مونیخ، در مجله Philosophy of Science خواندم که با دقت تمام نشان میدهد چرا استدلال معروف شکاکان راهبردی یا استراتژیک (آنهایی که به دلایل اقتصادی یا سیاسی علم را هدف میگیرند) از «وجود اختلاف نظر در علم» برای تضعیف باور عمومی استفاده میکنند و چرا این استدلال غلط است.
ببینید شکاکان استراتژیک، چه در مورد سیگار و سرطان، چه در مورد تغییرات اقلیمی و چه در مورد واکسنها، یک استدلال تکراری دارند که به این شکل است:
«دانشمندان با هم اختلاف نظر دارند. پس شما که متخصص نیستید، نباید به هیچ کدام اعتماد کنید و بهتر است در باورتان به یافتههای علمی شک کنید.»
این استدلال در نگاه اول ساده و حتی معقول به نظر میرسد اما مشکل اینجاست که «اختلاف نظر» به خودی خود نمیتواند دلیلی برای کاهش اعتماد باشد و آنچه مهم است این است که ببینیم این اختلاف از کجا آمده و چه کسانی آن را مطرح کردهاند و مجموع شواهد چه مبگوید.
رویتلینگر برای نشان دادن این نکته یک چارچوب دقیق از نظریه تایید بیزی استفاده میکند. اگر بخواهم خیلی ساده توضیح دهم میگوید که وقتی یک فرد غیرمتخصص با شهادت های متعدد دانشمندان روبهرو میشود نباید فقط به تعداد موافقان و مخالفان نگاه کند؛ باید به «قابلیت اعتماد» شاهدان هم توجه کند. آیا این شاهدان متخصص هستند؟ آیا گزارشهایشان مبتنی بر روشهای معتبر است؟ آیا سابقه خطاهای سیستماتیک دارند؟
مثلا فرض کنید سه دانشمند معتبر در یک حوزه مشخص درباره یک ادعا اظهار نظر میکنند. دو نفر میگویند که ادعا درست است و یک نفر میگوید که نادرست است. اینجا اختلاف وجود دارد اما اگر آن دو نفر از نظر علمی بسیار معتبرتر از آن یک نفر باشند و گزارشهایشان مستندتر باشد، فرد عاقل نه تنها نباید اعتمادش را به ادعا کاهش دهد، بلکه باید با شنیدن این اختلاف، باز هم به آن ادعا اعتماد کند، چون وزن شهادت موافقان از مخالفان بیشتر است.
حالا اگر مخالفان، شکاکانی باشند که تخصص کافی ندارند، گزارشهایشان خطاهای سیستماتیک دارد و از فرایند داوری همتا فرار کردهاند، اختلاف نظر آنها دیگر ارزشی ندارد. در این صورت نباید اعتمادمان را کاهش دهیم و حتی باید اعتمادمان را به علمِ مورد نظر افزایش دهیم، چون میبینیم که تنها مخالفان غیرمعتبر هستند که حرفی برای گفتن دارند.
رویتلینگر نشان میدهد که استدلال شکاکان از اختلاف نظر، در دو نقطه اصلی دچار مشکل است:
(۱) مقدمه اول (وجود اختلاف): وقتی اختلاف نظر عمدتا از سوی شکاکان غیرمعتبر ایجاد شده باشد، نمیتوان آن را یک اختلاف نظر علمیِ جدی به حساب آورد.
(۲) مقدمه دوم (لزوم کاهش اعتماد): حتی اگر اختلاف نظری میان دانشمندانِ معتبر وجود داشته باشد لزوما نباید اعتماد را کاهش داد. اگر جمع شهادتهای معتبر به نفع یک ادعا باشد، باید حتی اعتماد را افزایش داد.
رویتلینگر میگوید که اگر شکاکان بخواهند استدلالشان را اصلاح کنند، باید نشان دهند که در موارد خاص مثلا در مورد تغییرات اقلیمی ، مخالفان معتبر، از موافقان معتبر بیشتر هستند. اما تاکنون چنین چیزی را نشان نداده اند و به نظر هم نمیرسد که بتوانند نشان بدهند.
به عبارت دیگر وقتی میگویند «در علم اختلاف نظر وجود دارد» باید بپرسیم «چه کسانی اختلاف نظر دارند؟ آیا آنها معتبرند؟ مجموع شواهد چه میگوید؟»
لذا اختلاف نظر تا زمانی که به کیفیت و اعتبار شاهدان توجه نکنیم، بار معرفتی مشخصی ندارد.
برای علاقهمندان به مطالعه دقیق این مقاله:
Reutlinger A. Unreasonable Doubt. How Strategic Science Skeptics Exploit the Argumenfrom Disagreement. Philosophy of Science. 2026;93(3):675-695. doi:10.1017/psa.2026.10195
-A.RANJBAR
@Discourseees
❤14❤🔥4💘2👏1💋1
مغزتون برای دیدن، به چشمها احتیاج ندارد؛ چیزی که میبینی در واقع ساخته مغز است.
اگر همین الان به یک فنجان نگاه کنی، احتمالاً احساس میکنی نور از فنجان وارد چشمت شده و مغز فقط یک تصویر آماده را تحویل گرفته است.
اما واقعیت بسیار عجیبتر است.
چیزی که شبکیه دریافت میکند، اصلاً تصویر به معنای تجربهای که تو داری نیست.
فقط مجموعهای از تغییرات نور است.
فوتونها به گیرندههای نوری شبکیه برخورد میکنند، مولکولهای حساس به نور تغییر وضعیت میدهند و زنجیرهای از واکنشهای مولکولی آغاز میشود. بعد، این تغییرات به سیگنالهای الکتریکی تبدیل میشوند و از طریق سلولهای گانگلیونی شبکیه و عصب بینایی به مغز میرسند.
اما اینجا یک سؤال اساسی وجود دارد:
اگر مغز فقط سیگنالهای عصبی دریافت میکند، رنگ قرمز، شکل فنجان و عمق آن دقیقاً کجا قرار دارند؟
هیچ تصویر کوچکی در مغز وجود ندارد.
هیچ نقطهای از مغز نیست که یک صفحه نمایش داشته باشد و روی آن چیزی که میبینی پخش شود.
قشر بینایی اولیه در لوب پسسری، اطلاعاتی را که از شبکیه میرسد به الگوهای مختلف پردازش میکند؛ بعضی نورونها به جهت خطوط، بعضی به حرکت، بعضی به کنتراست و برخی ویژگیهای دیگر پاسخ میدهند. بعد این اطلاعات در شبکههای گستردهتری پردازش میشوند تا مغز بتواند اشیا، چهرهها، حرکت و روابط فضایی را تشخیص دهد.
اما نکته شگفتانگیز اینجاست:
مغز فقط اطلاعاتی را که از چشم میآید پردازش نمیکند؛ دائماً پیشبینی هم میکند.
تو جهان را صرفاً با دادههای حسی نمیسازی.
مغز دائماً بر اساس تجربه قبلی، زمینه، حافظه و اطلاعات حسی حدس میزند که احتمالاً چه چیزی در مقابلت قرار دارد و سپس این پیشبینیها را با ورودی حسی مقایسه میکند.
برای همین است که تو میتوانی یک شیء را در نور کم، از زاویههای مختلف یا حتی بخشی از آن را در حالی که پوشیده شده، تشخیص بدهی.
اگر سیستم بینایی فقط یک دوربین بود، با حذف بخشی از اطلاعات باید همان بخش از جهان برایت کاملاً ناپدید میشد.
اما مغز میتواند اطلاعات ناقص را تکمیل کند.
حتی میتواند چیزی را ببیند که در ورودی حسی وجود ندارد.
توهمهای بصری دقیقاً از همین ویژگی استفاده میکنند.
در بعضی توهمها، خطوط کاملاً صاف به نظر منحنی میرسند؛ بعضی رنگها در کنار یکدیگر متفاوت دیده میشوند؛ و در برخی شرایط، مغز حتی ساختاری را که واقعاً وجود ندارد بهعنوان یک شکل کامل تجربه میکند.
چرا؟
چون هدف سیستم بینایی بازسازی یک نسخه کاملاً دقیق از جهان نیست.
هدفش این است که سریعترین و مفیدترین تفسیر ممکن از محیط را بسازد.
این موضوع از نظر فرگشتی کاملاً منطقی است.
اگر اجداد ما در جنگل با چیزی مواجه میشدند که احتمال داشت یک شکارچی باشد، صبر کردن برای دریافت اطلاعات کامل میتوانست بسیار پرهزینه باشد.
سیستم عصبی باید با اطلاعات ناقص تصمیم میگرفت:
این سایه احتمالاً یک شاخه است یا یک شکارچی؟
گاهی اشتباه کردن و دیدن یک شکارچی خیالی هزینه زیادی نداشت.
اما اشتباه کردن در جهت مخالف میتوانست کشنده باشد.
به همین دلیل سیستم عصبی انسان طوری تکامل پیدا کرده که در بسیاری از شرایط، ترجیح میدهد یک تفسیر سریع و احتمالی بسازد تا اینکه منتظر قطعیت بماند.
و این فقط درباره بینایی نیست.
شنیدن، لمس کردن، تعادل و حتی بخشی از ادراک بدن هم تحت تأثیر پیشبینیهای مغز قرار میگیرند.
پس وقتی به دنیا نگاه میکنی، چشمهایت یک تصویر کامل و آماده را به مغز تحویل نمیدهند.
شبکیه ابتدا ویژگیهایی از نورِ واردشده را به فعالیت عصبی تبدیل میکند؛ مثل شدت نور، تغییرات روشنایی، کنتراست و طول موجهای مختلف. این سیگنالها بعد در چندین مرحله در مسیر بینایی و نواحی مختلف مغز پردازش میشوند و مغز از ترکیب این اطلاعات با تجربههای قبلی و پیشبینیهایش، آنچه را میبینی شکل میدهد.
بنابراین چیزی که در نهایت تجربه میکنی، مستقیماً از چشم بیرون نمیآید؛ حاصل پردازش گسترده مغز روی سیگنالهای بینایی است.
مغز دارد دائماً با استفاده از اطلاعات حسی، حافظه و پیشبینیهای خودش یک مدل از جهان میسازد.
و چیزی که تو در نهایت تجربه میکنی، خود جهان نیست؛ بهترین مدل عصبی مغزت از جهان است.
این به معنی توهم بودن واقعیت نیست.
به نظرم جهان بیرونی وجود دارد و ورودیهای حسی از آن میآیند.
اما تجربه آگاهانه ما از جهان، نتیجه یک فرایند فعال عصبی است؛ نه یک تصویر آماده که از چشم وارد مغز شده باشد.
و باید بدانید که، شمایی که الان در حال خواندن این پست هستید، با چشمهاتون نمیبینی؛ مغزت از روی دادههایی که چشمها میفرستند، تصویر را برایت میسازد.
@Discourseees
اگر همین الان به یک فنجان نگاه کنی، احتمالاً احساس میکنی نور از فنجان وارد چشمت شده و مغز فقط یک تصویر آماده را تحویل گرفته است.
اما واقعیت بسیار عجیبتر است.
چیزی که شبکیه دریافت میکند، اصلاً تصویر به معنای تجربهای که تو داری نیست.
فقط مجموعهای از تغییرات نور است.
فوتونها به گیرندههای نوری شبکیه برخورد میکنند، مولکولهای حساس به نور تغییر وضعیت میدهند و زنجیرهای از واکنشهای مولکولی آغاز میشود. بعد، این تغییرات به سیگنالهای الکتریکی تبدیل میشوند و از طریق سلولهای گانگلیونی شبکیه و عصب بینایی به مغز میرسند.
اما اینجا یک سؤال اساسی وجود دارد:
اگر مغز فقط سیگنالهای عصبی دریافت میکند، رنگ قرمز، شکل فنجان و عمق آن دقیقاً کجا قرار دارند؟
هیچ تصویر کوچکی در مغز وجود ندارد.
هیچ نقطهای از مغز نیست که یک صفحه نمایش داشته باشد و روی آن چیزی که میبینی پخش شود.
قشر بینایی اولیه در لوب پسسری، اطلاعاتی را که از شبکیه میرسد به الگوهای مختلف پردازش میکند؛ بعضی نورونها به جهت خطوط، بعضی به حرکت، بعضی به کنتراست و برخی ویژگیهای دیگر پاسخ میدهند. بعد این اطلاعات در شبکههای گستردهتری پردازش میشوند تا مغز بتواند اشیا، چهرهها، حرکت و روابط فضایی را تشخیص دهد.
اما نکته شگفتانگیز اینجاست:
مغز فقط اطلاعاتی را که از چشم میآید پردازش نمیکند؛ دائماً پیشبینی هم میکند.
تو جهان را صرفاً با دادههای حسی نمیسازی.
مغز دائماً بر اساس تجربه قبلی، زمینه، حافظه و اطلاعات حسی حدس میزند که احتمالاً چه چیزی در مقابلت قرار دارد و سپس این پیشبینیها را با ورودی حسی مقایسه میکند.
برای همین است که تو میتوانی یک شیء را در نور کم، از زاویههای مختلف یا حتی بخشی از آن را در حالی که پوشیده شده، تشخیص بدهی.
اگر سیستم بینایی فقط یک دوربین بود، با حذف بخشی از اطلاعات باید همان بخش از جهان برایت کاملاً ناپدید میشد.
اما مغز میتواند اطلاعات ناقص را تکمیل کند.
حتی میتواند چیزی را ببیند که در ورودی حسی وجود ندارد.
توهمهای بصری دقیقاً از همین ویژگی استفاده میکنند.
در بعضی توهمها، خطوط کاملاً صاف به نظر منحنی میرسند؛ بعضی رنگها در کنار یکدیگر متفاوت دیده میشوند؛ و در برخی شرایط، مغز حتی ساختاری را که واقعاً وجود ندارد بهعنوان یک شکل کامل تجربه میکند.
چرا؟
چون هدف سیستم بینایی بازسازی یک نسخه کاملاً دقیق از جهان نیست.
هدفش این است که سریعترین و مفیدترین تفسیر ممکن از محیط را بسازد.
این موضوع از نظر فرگشتی کاملاً منطقی است.
اگر اجداد ما در جنگل با چیزی مواجه میشدند که احتمال داشت یک شکارچی باشد، صبر کردن برای دریافت اطلاعات کامل میتوانست بسیار پرهزینه باشد.
سیستم عصبی باید با اطلاعات ناقص تصمیم میگرفت:
این سایه احتمالاً یک شاخه است یا یک شکارچی؟
گاهی اشتباه کردن و دیدن یک شکارچی خیالی هزینه زیادی نداشت.
اما اشتباه کردن در جهت مخالف میتوانست کشنده باشد.
به همین دلیل سیستم عصبی انسان طوری تکامل پیدا کرده که در بسیاری از شرایط، ترجیح میدهد یک تفسیر سریع و احتمالی بسازد تا اینکه منتظر قطعیت بماند.
و این فقط درباره بینایی نیست.
شنیدن، لمس کردن، تعادل و حتی بخشی از ادراک بدن هم تحت تأثیر پیشبینیهای مغز قرار میگیرند.
پس وقتی به دنیا نگاه میکنی، چشمهایت یک تصویر کامل و آماده را به مغز تحویل نمیدهند.
شبکیه ابتدا ویژگیهایی از نورِ واردشده را به فعالیت عصبی تبدیل میکند؛ مثل شدت نور، تغییرات روشنایی، کنتراست و طول موجهای مختلف. این سیگنالها بعد در چندین مرحله در مسیر بینایی و نواحی مختلف مغز پردازش میشوند و مغز از ترکیب این اطلاعات با تجربههای قبلی و پیشبینیهایش، آنچه را میبینی شکل میدهد.
بنابراین چیزی که در نهایت تجربه میکنی، مستقیماً از چشم بیرون نمیآید؛ حاصل پردازش گسترده مغز روی سیگنالهای بینایی است.
مغز دارد دائماً با استفاده از اطلاعات حسی، حافظه و پیشبینیهای خودش یک مدل از جهان میسازد.
و چیزی که تو در نهایت تجربه میکنی، خود جهان نیست؛ بهترین مدل عصبی مغزت از جهان است.
این به معنی توهم بودن واقعیت نیست.
به نظرم جهان بیرونی وجود دارد و ورودیهای حسی از آن میآیند.
اما تجربه آگاهانه ما از جهان، نتیجه یک فرایند فعال عصبی است؛ نه یک تصویر آماده که از چشم وارد مغز شده باشد.
و باید بدانید که، شمایی که الان در حال خواندن این پست هستید، با چشمهاتون نمیبینی؛ مغزت از روی دادههایی که چشمها میفرستند، تصویر را برایت میسازد.
@Discourseees
👌10❤5👏1😍1💘1
چرا وقتی چیزی را دوست داریم، دلمان میخواهد لمسش کنیم؟
یک بچه گربه را میبینی و قبل از اینکه حتی به آن فکر کنی، دستت جلو میرود.
پرهای یک پرنده را میبینی، دلت میخواهد لمسشان کنی.
یک پارچه خیلی نرم، پوست یک حیوان، موی سر یک نوزاد یا حتی یک جسم با سطح خاص را میبینی و مغزت بهنوعی تو را به سمت لمس کردنش میکشاند.
اما چرا؟
ما معمولاً تصور میکنیم لمس کردن فقط یکی از راههای دریافت اطلاعات است؛ یعنی چیزی را لمس میکنیم تا بفهمیم نرم است یا زبر، گرم است یا سرد، سخت است یا انعطافپذیر.
اما سیستم لامسه بسیار بیشتر از یک حس ساده برای تشخیص جنس اشیاست.
لمس، یکی از مهمترین ابزارهای مغز برای ساختن رابطه با محیط و موجودات دیگر است.
وقتی چیزی را لمس میکنی، گیرندههای مکانیکی پوست تغییر شکل پیدا میکنند و این تغییر به فعالیت الکتریکی در نورونهای حسی تبدیل میشود. اما مغز فقط «سطح جسم» را دریافت نمیکند؛ از این اطلاعات میتواند شکل، بافت، حرکت، فشار و ویژگیهای فیزیکی آن را استخراج کند.
در مورد لمس اجتماعی، داستان حتی جالبتر میشود.
پوست انسان فقط برای تشخیص فشار و درد ساخته نشده است. در پوست، بهخصوص در نواحی دارای مو، گروههایی از فیبرهای حسی وجود دارند که به لمس آرام و آهسته حساساند و به نظر میرسد در پردازش جنبه عاطفی و اجتماعی لمس نقش داشته باشند.
برای همین لمس یک دوست، در آغوش گرفتن کسی که دوستش داری یا نوازش آرام پوست، صرفاً یک پیام مکانیکی نیست.
مغز میتواند همان تماس را بهعنوان یک سیگنال اجتماعی پردازش کند.
و اینجا فرگشت وارد ماجرا میشود.
در بسیاری از پستانداران، تماس بدنی برای بقا اهمیت داشته است. مادر باید نوزاد را لمس و جابهجا کند، حیوانات اجتماعی یکدیگر را تمیز میکنند، اعضای گروه با هم تماس بدنی دارند و در بعضی گونهها رفتارهای نظافتی اجتماعی باعث تقویت پیوندهای اجتماعی میشود.
یعنی لمس فقط برای فهمیدن جهان نیست؛ برای ساختن ارتباط با موجودات دیگر هم هست.
احتمالاً به همین دلیل است که مغز انسان به بعضی انواع لمس واکنش بسیار مثبتی نشان میدهد.
اما یک نکته مهم وجود دارد:
ما واقعاً «به همهچیز» تمایل نداریم دست بزنیم.
اگر یک عنکبوت بزرگ ببینی، ممکن است دقیقاً برعکس، دستت را عقب بکشی.
اگر جسمی داغ باشد، سیستم درد و حرارت تو را وادار به دور شدن میکند.
اگر چیزی ظاهر یا بوی ناخوشایندی داشته باشد، سیستمهای بیزاری میتوانند میل به لمس کردن را کاهش دهند.
پس مغز دائماً بین چند سیستم مختلف تصمیم میگیرد:
این چیز را لمس کن.
از این یکی فاصله بگیر.
این یکی را آرام لمس کن.
و این یکی را اصلاً لمس نکن.
حتی درباره حیوانات بامزه هم یک پدیده جالب وجود دارد.
ویژگیهایی مثل چشمهای نسبتاً بزرگ، صورت گرد، پیشانی برجسته و بدن کوچک میتوانند توجه و رفتار مراقبتی انسان را افزایش دهند؛ چیزی که در پژوهشهای مربوط به baby schema یا «الگوی چهره نوزادی» بررسی شده است.
احتمالاً به همین دلیل است که وقتی یک حیوان کوچک و بامزه میبینیم، فقط به آن نگاه نمیکنیم.
دلمان میخواهد نزدیکش شویم، لمسش کنیم و نوازشش کنیم.
چون مغز انسان طی میلیونها سال فقط برای «دیدن» موجودات دیگر تکامل پیدا نکرده است.
ما یک گونه اجتماعی هستیم و تماس بدنی یکی از قدیمیترین زبانهای ارتباطی ماست.
قبل از اینکه بتوانی به یک نوزاد بگویی «دوستت دارم»، میتوانستی او را در آغوش بگیری.
قبل از اینکه بتوانی به یک حیوان بگویی «امن هستی»، میتوانستی آرام نوازشش کنی.
@Discourseees
یک بچه گربه را میبینی و قبل از اینکه حتی به آن فکر کنی، دستت جلو میرود.
پرهای یک پرنده را میبینی، دلت میخواهد لمسشان کنی.
یک پارچه خیلی نرم، پوست یک حیوان، موی سر یک نوزاد یا حتی یک جسم با سطح خاص را میبینی و مغزت بهنوعی تو را به سمت لمس کردنش میکشاند.
اما چرا؟
ما معمولاً تصور میکنیم لمس کردن فقط یکی از راههای دریافت اطلاعات است؛ یعنی چیزی را لمس میکنیم تا بفهمیم نرم است یا زبر، گرم است یا سرد، سخت است یا انعطافپذیر.
اما سیستم لامسه بسیار بیشتر از یک حس ساده برای تشخیص جنس اشیاست.
لمس، یکی از مهمترین ابزارهای مغز برای ساختن رابطه با محیط و موجودات دیگر است.
وقتی چیزی را لمس میکنی، گیرندههای مکانیکی پوست تغییر شکل پیدا میکنند و این تغییر به فعالیت الکتریکی در نورونهای حسی تبدیل میشود. اما مغز فقط «سطح جسم» را دریافت نمیکند؛ از این اطلاعات میتواند شکل، بافت، حرکت، فشار و ویژگیهای فیزیکی آن را استخراج کند.
در مورد لمس اجتماعی، داستان حتی جالبتر میشود.
پوست انسان فقط برای تشخیص فشار و درد ساخته نشده است. در پوست، بهخصوص در نواحی دارای مو، گروههایی از فیبرهای حسی وجود دارند که به لمس آرام و آهسته حساساند و به نظر میرسد در پردازش جنبه عاطفی و اجتماعی لمس نقش داشته باشند.
برای همین لمس یک دوست، در آغوش گرفتن کسی که دوستش داری یا نوازش آرام پوست، صرفاً یک پیام مکانیکی نیست.
مغز میتواند همان تماس را بهعنوان یک سیگنال اجتماعی پردازش کند.
و اینجا فرگشت وارد ماجرا میشود.
در بسیاری از پستانداران، تماس بدنی برای بقا اهمیت داشته است. مادر باید نوزاد را لمس و جابهجا کند، حیوانات اجتماعی یکدیگر را تمیز میکنند، اعضای گروه با هم تماس بدنی دارند و در بعضی گونهها رفتارهای نظافتی اجتماعی باعث تقویت پیوندهای اجتماعی میشود.
یعنی لمس فقط برای فهمیدن جهان نیست؛ برای ساختن ارتباط با موجودات دیگر هم هست.
احتمالاً به همین دلیل است که مغز انسان به بعضی انواع لمس واکنش بسیار مثبتی نشان میدهد.
اما یک نکته مهم وجود دارد:
ما واقعاً «به همهچیز» تمایل نداریم دست بزنیم.
اگر یک عنکبوت بزرگ ببینی، ممکن است دقیقاً برعکس، دستت را عقب بکشی.
اگر جسمی داغ باشد، سیستم درد و حرارت تو را وادار به دور شدن میکند.
اگر چیزی ظاهر یا بوی ناخوشایندی داشته باشد، سیستمهای بیزاری میتوانند میل به لمس کردن را کاهش دهند.
پس مغز دائماً بین چند سیستم مختلف تصمیم میگیرد:
این چیز را لمس کن.
از این یکی فاصله بگیر.
این یکی را آرام لمس کن.
و این یکی را اصلاً لمس نکن.
حتی درباره حیوانات بامزه هم یک پدیده جالب وجود دارد.
ویژگیهایی مثل چشمهای نسبتاً بزرگ، صورت گرد، پیشانی برجسته و بدن کوچک میتوانند توجه و رفتار مراقبتی انسان را افزایش دهند؛ چیزی که در پژوهشهای مربوط به baby schema یا «الگوی چهره نوزادی» بررسی شده است.
احتمالاً به همین دلیل است که وقتی یک حیوان کوچک و بامزه میبینیم، فقط به آن نگاه نمیکنیم.
دلمان میخواهد نزدیکش شویم، لمسش کنیم و نوازشش کنیم.
چون مغز انسان طی میلیونها سال فقط برای «دیدن» موجودات دیگر تکامل پیدا نکرده است.
ما یک گونه اجتماعی هستیم و تماس بدنی یکی از قدیمیترین زبانهای ارتباطی ماست.
قبل از اینکه بتوانی به یک نوزاد بگویی «دوستت دارم»، میتوانستی او را در آغوش بگیری.
قبل از اینکه بتوانی به یک حیوان بگویی «امن هستی»، میتوانستی آرام نوازشش کنی.
@Discourseees
❤12❤🔥3🥰1😍1💘1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
❤🔥4❤3🥰2😍1💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نقشه بیولوژی
زیستشناسی علمی است که زندگی(حیات) را در همه اَشکال آن مطالعه میکند، دامنه زیستشناسی از مقیاسهای کوچک تا بزرگ گسترده است؛ از بیوفیزیک و زیستشیمی که عناصر پایه حیات را بررسی میکنند، تا مطالعه کل اکوسیستمها و محیط زیست.
@Discourseees
زیستشناسی علمی است که زندگی(حیات) را در همه اَشکال آن مطالعه میکند، دامنه زیستشناسی از مقیاسهای کوچک تا بزرگ گسترده است؛ از بیوفیزیک و زیستشیمی که عناصر پایه حیات را بررسی میکنند، تا مطالعه کل اکوسیستمها و محیط زیست.
@Discourseees
❤5💘2👏1🙏1😍1
چرا مغزت بعضی صداها را قبل از اینکه بفهمی چه هستند، خطر تشخیص میدهد؟
فرض کن شب در خانه نشستهای و ناگهان صدای بسیار آرامی از اتاق کناری میآید.
هنوز نمیدانی چیست.
ممکن است افتادن یک وسیله باشد، صدای لولهها باشد یا حتی صدای باد.
اما بدن تو معمولاً منتظر نمیماند تا اول صدا را کاملاً شناسایی کنی.
ممکن است ضربان قلبت بالا برود، عضلاتت منقبض شوند و توجهت ناگهان به سمت صدا جلب شود.
این اتفاق فقط یک واکنش روانشناختی ساده نیست.
مغز تو برای بعضی محرکهای شنیداری، مسیرهایی دارد که میتوانند پیش از رسیدن به یک شناسایی آگاهانه و دقیق، پاسخهای دفاعی را فعال کنند.
صدا ابتدا توسط گوش به ارتعاشات مکانیکی تبدیل میشود. پرده گوش و استخوانچههای گوش میانی این ارتعاشات را منتقل میکنند و در حلزون گوش، سلولهای مویی آنها را به سیگنالهای عصبی تبدیل میکنند.
بعد اطلاعات از طریق عصب شنوایی وارد دستگاه عصبی مرکزی میشود.
اما مغز منتظر نمیماند تا تمام جزئیات صدا را آگاهانه تحلیل کنی.
بخشی از اطلاعات شنوایی به ساختارهایی مانند کولیکولوس تحتانی و سپس کولیکولوس فوقانی میرسد؛ ساختارهایی که در جهتیابی و پاسخ سریع به محرکها نقش دارند.
این سیستم به یک سؤال ساده علاقهمند است:
صدا از کجا آمد؟
چون در طبیعت، جهت صدا میتواند به اندازه خود صدا مهم باشد.
اگر صدای یک شاخه شکسته از سمت راست بیاید، سیستم عصبی باید بتواند خیلی سریع توجه و بدن را به همان سمت هدایت کند.
اما یک بخش بسیار مهم دیگر هم وجود دارد:
آمیگدال.
آمیگدال در پردازش اهمیت عاطفی محرکها، بهخصوص محرکهای مرتبط با تهدید، نقش دارد.
اگر صدایی برای مغز یادآور یک خطر باشد، میتواند پاسخهای دفاعی را سریعتر فعال کند.
برای مثال، صدای ناگهانی و شدید معمولاً باعث رفلکس پرش یا Startle Response میشود.
این پاسخ آنقدر سریع است که لازم نیست اول بنشینی و با خودت تحلیل کنی:
«احتمالاً این صدا ناشی از برخورد یک جسم با زمین است و خطری ندارد.»
بدن اول واکنش نشان میدهد.
بعد مغز میتواند بفهمد واقعاً چه اتفاقی افتاده است.
از دیدگاه فرگشتی، این ترتیب کاملاً قابلفهم است.
فرض کن در محیطی زندگی میکنی که صدای شکستن شاخه میتواند به معنای نزدیک شدن یک شکارچی باشد.
اگر سیستم عصبی اول چند ثانیه منتظر تحلیل دقیق بماند و بعد واکنش نشان دهد، ممکن است دیگر فرصتی برای فرار باقی نمانده باشد.
در مقابل، اگر به صدای بیخطر هم گاهی بیش از حد واکنش نشان بدهی، معمولاً هزینهاش فقط چند لحظه ترسیدن است.
بنابراین در شرایط نامطمئن، واکنش بیش از حد گاهی از نظر بقا ارزانتر از واکنش نکردن است.
اما این سیستم یک نقطه ضعف هم دارد.
مغز فقط به خود صدا واکنش نشان نمیدهد؛ به معنایی که از صدا انتظار دارد هم حساس است.
برای همین ممکن است در یک خانه خالی، صدای بسیار کوچکی را تهدیدآمیز تفسیر کنی، در حالی که همان صدا در طول روز اصلاً توجهت را جلب نمیکند.
و این همان جایی است که تجربه وارد مدار میشود.
اگر مغز قبلاً یاد گرفته باشد که یک صدای خاص با خطر همراه است، دفعه بعد ممکن است با شنیدن همان الگو، سریعتر وارد حالت آمادهباش شود.
یعنی چیزی که میشنوی فقط یک موج صوتی نیست.
برای مغز، صدا میتواند پیشبینی یک اتفاق باشد.
و ممکنه به همین دلیل باشد که بعضی صداها حتی قبل از اینکه بفهمی چه هستند، میتوانند حالت بدنت را تغییر دهند.
تو هنوز نمیدانی چه چیزی آن صدا را ایجاد کرده.
اما مغزت یک سؤال را زودتر از آگاهی تو پرسیده:
«اگر خطر باشد، چقدر وقت برای واکنش دارم؟»
و در طبیعت، گاهی همین چند صدم ثانیه تفاوت بین فرار کردن و خورده شدن بوده است.
@Discourseees
فرض کن شب در خانه نشستهای و ناگهان صدای بسیار آرامی از اتاق کناری میآید.
هنوز نمیدانی چیست.
ممکن است افتادن یک وسیله باشد، صدای لولهها باشد یا حتی صدای باد.
اما بدن تو معمولاً منتظر نمیماند تا اول صدا را کاملاً شناسایی کنی.
ممکن است ضربان قلبت بالا برود، عضلاتت منقبض شوند و توجهت ناگهان به سمت صدا جلب شود.
این اتفاق فقط یک واکنش روانشناختی ساده نیست.
مغز تو برای بعضی محرکهای شنیداری، مسیرهایی دارد که میتوانند پیش از رسیدن به یک شناسایی آگاهانه و دقیق، پاسخهای دفاعی را فعال کنند.
صدا ابتدا توسط گوش به ارتعاشات مکانیکی تبدیل میشود. پرده گوش و استخوانچههای گوش میانی این ارتعاشات را منتقل میکنند و در حلزون گوش، سلولهای مویی آنها را به سیگنالهای عصبی تبدیل میکنند.
بعد اطلاعات از طریق عصب شنوایی وارد دستگاه عصبی مرکزی میشود.
اما مغز منتظر نمیماند تا تمام جزئیات صدا را آگاهانه تحلیل کنی.
بخشی از اطلاعات شنوایی به ساختارهایی مانند کولیکولوس تحتانی و سپس کولیکولوس فوقانی میرسد؛ ساختارهایی که در جهتیابی و پاسخ سریع به محرکها نقش دارند.
این سیستم به یک سؤال ساده علاقهمند است:
صدا از کجا آمد؟
چون در طبیعت، جهت صدا میتواند به اندازه خود صدا مهم باشد.
اگر صدای یک شاخه شکسته از سمت راست بیاید، سیستم عصبی باید بتواند خیلی سریع توجه و بدن را به همان سمت هدایت کند.
اما یک بخش بسیار مهم دیگر هم وجود دارد:
آمیگدال.
آمیگدال در پردازش اهمیت عاطفی محرکها، بهخصوص محرکهای مرتبط با تهدید، نقش دارد.
اگر صدایی برای مغز یادآور یک خطر باشد، میتواند پاسخهای دفاعی را سریعتر فعال کند.
برای مثال، صدای ناگهانی و شدید معمولاً باعث رفلکس پرش یا Startle Response میشود.
این پاسخ آنقدر سریع است که لازم نیست اول بنشینی و با خودت تحلیل کنی:
«احتمالاً این صدا ناشی از برخورد یک جسم با زمین است و خطری ندارد.»
بدن اول واکنش نشان میدهد.
بعد مغز میتواند بفهمد واقعاً چه اتفاقی افتاده است.
از دیدگاه فرگشتی، این ترتیب کاملاً قابلفهم است.
فرض کن در محیطی زندگی میکنی که صدای شکستن شاخه میتواند به معنای نزدیک شدن یک شکارچی باشد.
اگر سیستم عصبی اول چند ثانیه منتظر تحلیل دقیق بماند و بعد واکنش نشان دهد، ممکن است دیگر فرصتی برای فرار باقی نمانده باشد.
در مقابل، اگر به صدای بیخطر هم گاهی بیش از حد واکنش نشان بدهی، معمولاً هزینهاش فقط چند لحظه ترسیدن است.
بنابراین در شرایط نامطمئن، واکنش بیش از حد گاهی از نظر بقا ارزانتر از واکنش نکردن است.
اما این سیستم یک نقطه ضعف هم دارد.
مغز فقط به خود صدا واکنش نشان نمیدهد؛ به معنایی که از صدا انتظار دارد هم حساس است.
برای همین ممکن است در یک خانه خالی، صدای بسیار کوچکی را تهدیدآمیز تفسیر کنی، در حالی که همان صدا در طول روز اصلاً توجهت را جلب نمیکند.
و این همان جایی است که تجربه وارد مدار میشود.
اگر مغز قبلاً یاد گرفته باشد که یک صدای خاص با خطر همراه است، دفعه بعد ممکن است با شنیدن همان الگو، سریعتر وارد حالت آمادهباش شود.
یعنی چیزی که میشنوی فقط یک موج صوتی نیست.
برای مغز، صدا میتواند پیشبینی یک اتفاق باشد.
و ممکنه به همین دلیل باشد که بعضی صداها حتی قبل از اینکه بفهمی چه هستند، میتوانند حالت بدنت را تغییر دهند.
تو هنوز نمیدانی چه چیزی آن صدا را ایجاد کرده.
اما مغزت یک سؤال را زودتر از آگاهی تو پرسیده:
«اگر خطر باشد، چقدر وقت برای واکنش دارم؟»
و در طبیعت، گاهی همین چند صدم ثانیه تفاوت بین فرار کردن و خورده شدن بوده است.
@Discourseees
❤14👌2❤🔥1🙏1😍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چرا شما زنده هستید؟
[حیات، انرژی و ATP]
اینکه چرا ما انسانها زنده هستیم، احتمالا پرسشی فلسفی با پاسخهای فراوان و غیرقطعی است؛ اما از منظر زیستشناختی میتوان پاسخی متقاعدکننده به این مسئله داد.
پرسش عنوان این مقاله شاید درنگاه نخست تعجببرانگیز بهنظر آید و احتمالا فکر برخی را برای یافتن پاسخ به وادی فلسفه بکشاند. اما این مسئله که چرا ما زنده هستیم؛ یعنی بهعنوان موجودی جاندار از جهان مرده متمایز شدهایم، ازنگاه زیستشناسان پاسخی کاملا علمی و متقاعدکننده دارد. درواقع «چرا زنده هستید؟» عنوان جدیدترین ویدئوی استودیوی انیمیشنسازی کورتسگزکت است که سازنده مثل همیشه در آن به موجزترین شکل ممکن، چرایی بقا در جانداران را شرح داده است.
بهنقل از ویدئوی کورتسگزکت، زندهماندن یعنی درحرکتبودن بدون رسیدن به هیچ مقصدی؛ تحرکی که بهمحض توقف، موجود زنده را به کام نیستی خواهد کشاند. اما شاید پرسش بنیادیتر این است که اصلا حیات چیست و موجود زنده چه تفاوتی با نوع غیرزنده دارد؟ پیش از رسیدن به پاسخ باید بگوییم در این مقاله قصد نداریم ماهیت و معنای زندگی را از نگاه فلسفی بررسی کنیم. پس اگر...
ادامه مطلب 👉
@Discourseees
[حیات، انرژی و ATP]
اینکه چرا ما انسانها زنده هستیم، احتمالا پرسشی فلسفی با پاسخهای فراوان و غیرقطعی است؛ اما از منظر زیستشناختی میتوان پاسخی متقاعدکننده به این مسئله داد.
پرسش عنوان این مقاله شاید درنگاه نخست تعجببرانگیز بهنظر آید و احتمالا فکر برخی را برای یافتن پاسخ به وادی فلسفه بکشاند. اما این مسئله که چرا ما زنده هستیم؛ یعنی بهعنوان موجودی جاندار از جهان مرده متمایز شدهایم، ازنگاه زیستشناسان پاسخی کاملا علمی و متقاعدکننده دارد. درواقع «چرا زنده هستید؟» عنوان جدیدترین ویدئوی استودیوی انیمیشنسازی کورتسگزکت است که سازنده مثل همیشه در آن به موجزترین شکل ممکن، چرایی بقا در جانداران را شرح داده است.
بهنقل از ویدئوی کورتسگزکت، زندهماندن یعنی درحرکتبودن بدون رسیدن به هیچ مقصدی؛ تحرکی که بهمحض توقف، موجود زنده را به کام نیستی خواهد کشاند. اما شاید پرسش بنیادیتر این است که اصلا حیات چیست و موجود زنده چه تفاوتی با نوع غیرزنده دارد؟ پیش از رسیدن به پاسخ باید بگوییم در این مقاله قصد نداریم ماهیت و معنای زندگی را از نگاه فلسفی بررسی کنیم. پس اگر...
ادامه مطلب 👉
@Discourseees
❤9🔥1👏1😍1💘1
چرا بعضی ویروسها قبل از اینکه سلول را بکشند، آن را به کارخانه تولید ویروس تبدیل میکنند؟
یک ویروس را اگر از بیرون نگاه کنی، تقریباً هیچ شباهتی به چیزی که ما «زنده» مینامیم ندارد.
نه غذا میخورد، نه خودش ATP تولید میکند، نه بهتنهایی پروتئین میسازد و نه میتواند مستقل از سلول میزبان تکثیر شود.
اما همین ساختار ساده، وقتی وارد یک سلول میشود، میتواند یکی از پیچیدهترین سیستمهای مولکولی روی زمین را به نفع خودش تغییر دهد.
ویروس ابتدا باید به سلول مناسب برسد.
برای این کار، پروتئینهای سطحی آن به مولکولهای خاصی روی سلول میزبان متصل میشوند. این مولکولها را معمولاً گیرنده مینامیم.
این اتصال تصادفی نیست.
یک ویروس فقط میتواند سلولهایی را که مولکولهای مناسب را روی سطحشان دارند، با کارایی مشخصی آلوده کند.
بعد از اتصال، ویروس یا ژنومش را وارد سلول میکند یا در برخی موارد، تمام ذره ویروسی وارد سلول میشود و در آنجا باز میشود.
حالا ویروس با یک مشکل اساسی مواجه است:
خودش دستگاه تولید پروتئین ندارد.
پس از چیزی استفاده میکند که از قبل آماده است:
سلول میزبان.
ریبوزومهای سلول شروع به ساخت پروتئینهایی میکنند که دستورشان در ژنوم ویروس قرار دارد.
مواد اولیه از خود سلول گرفته میشوند.
انرژی از خود سلول تأمین میشود.
غشاها و اندامکهای سلول برای ساخت بعضی اجزای ویروس مورد استفاده قرار میگیرند.
و در نتیجه، سلولی که چند دقیقه قبل برای خودش زندگی میکرد، تبدیل میشود به یک کارخانه ویروسسازی.
اما این کارخانه نمیتواند برای همیشه فعال بماند.
ویروس باید بین چند کار تعادل برقرار کند.
اول باید از سیستم دفاعی سلول فرار کند.
دوم باید مواد اولیه کافی برای ساخت نسل جدید خودش فراهم کند.
سوم باید ژنوم خودش را تکثیر کند.
و در نهایت، ویروسهای جدید باید از سلول خارج شوند و سلولهای دیگری را آلوده کنند.
بعضی ویروسها سلول را در این فرایند میکشند.
بعضی از سلول با جوانهزنی خارج میشوند و ممکن است مدتی سلول را زنده نگه دارند.
بعضی دیگر حتی ژنوم خودشان را وارد ژنوم میزبان میکنند و ممکن است برای مدت طولانی در آنجا باقی بمانند.
این تفاوتها یک نتیجه مهم دارد:
عفونت ویروسی همیشه به معنای ترکیدن فوری سلول نیست.
گاهی ویروس و سلول برای مدت طولانیتری در یک رابطه پیچیده باقی میمانند.
و اینجا یکی از جذابترین جنبههای ویروسشناسی ظاهر میشود.
ویروس فقط از سلول استفاده نمیکند؛ میتواند رفتار سلول را تغییر دهد.
برای مثال، بعضی ویروسها مسیرهای مرگ برنامهریزیشده سلول را مهار میکنند تا سلول زودتر از زمانی که ویروس نیاز دارد نمیرد.
بعضی مسیرهای پاسخ ایمنی را سرکوب میکنند.
بعضی تولید پروتئینهای سلول را به نفع پروتئینهای ویروسی تغییر میدهند.
بعضی حتی ساختار داخلی سلول را بازآرایی میکنند تا محیط مناسبی برای تکثیر ژنوم ویروسی ایجاد شود.
در واقع، ویروس ممکن است بدون داشتن یک سیستم عصبی یا حتی یک سلول، بتواند شبکهای از تصمیمات مولکولی را در سلول میزبان تحمیل کند.
اما اینجا یک نکته تکاملی بسیار مهم وجود دارد.
ویروس لزوماً «نمیخواهد» سلول را بکشد.
اگر سلول بیش از حد سریع بمیرد، ممکن است ویروس فرصت کافی برای تکثیر و انتقال پیدا نکند.
اگر سلول بیش از حد زنده بماند اما ویروس نتواند از آن خارج شود، باز هم انتقال محدود میشود.
بنابراین در طول فرگشت، میان ویروس و میزبان نوعی کشمکش دائمی شکل گرفته است.
میزبان دائماً راههایی برای شناسایی و حذف ویروس تکامل میدهد.
ویروس هم دائماً راههایی برای فرار پیدا میکند.
سلول پروتئینهای ضدویروسی میسازد.
ویروس پروتئینهایی میسازد که همان مسیرها را مختل کنند.
سیستم ایمنی حافظه ایجاد میکند.
ویروسهای جدید با تغییرات ژنتیکی از بخشی از این دفاعها فرار میکنند.
این مسابقه میلیونها سال است ادامه دارد.
و عجیبترین قسمت ماجرا این است که تمام این جنگ، در مقیاسی اتفاق میافتد که حتی با چشم غیرمسلح قابل مشاهده نیست.
یک سلول انسانی چند ده میکرومتر قطر دارد.
اما درون همین فضای بسیار کوچک، ژنوم ویروس میتواند شبکهای از واکنشهای مولکولی را راه بیندازد که در نهایت میلیونها نسخه از ویروس تولید کند.
پس شاید بهتر باشد ویروس را فقط یک «ذره بیماریزا» نبینیم.
ویروس چیزی شبیه یک برنامه مولکولی است که وقتی وارد محیط مناسب شود، از ماشینآلات یک سلول استفاده میکند تا خودش را کپی کند.
و یکی از عجیبترین مرزهای زیستشناسی همینجاست:
یک موجود غیرسلولی، برای مدتی کوتاه میتواند اختیار یک سلول زنده را در دست بگیرد؛ نه با زور، بلکه با چند رشته اطلاعات ژنتیکی که میدانند چگونه ماشینآلات سلول را به کار بیندازند.
@Discourseees
یک ویروس را اگر از بیرون نگاه کنی، تقریباً هیچ شباهتی به چیزی که ما «زنده» مینامیم ندارد.
نه غذا میخورد، نه خودش ATP تولید میکند، نه بهتنهایی پروتئین میسازد و نه میتواند مستقل از سلول میزبان تکثیر شود.
اما همین ساختار ساده، وقتی وارد یک سلول میشود، میتواند یکی از پیچیدهترین سیستمهای مولکولی روی زمین را به نفع خودش تغییر دهد.
ویروس ابتدا باید به سلول مناسب برسد.
برای این کار، پروتئینهای سطحی آن به مولکولهای خاصی روی سلول میزبان متصل میشوند. این مولکولها را معمولاً گیرنده مینامیم.
این اتصال تصادفی نیست.
یک ویروس فقط میتواند سلولهایی را که مولکولهای مناسب را روی سطحشان دارند، با کارایی مشخصی آلوده کند.
بعد از اتصال، ویروس یا ژنومش را وارد سلول میکند یا در برخی موارد، تمام ذره ویروسی وارد سلول میشود و در آنجا باز میشود.
حالا ویروس با یک مشکل اساسی مواجه است:
خودش دستگاه تولید پروتئین ندارد.
پس از چیزی استفاده میکند که از قبل آماده است:
سلول میزبان.
ریبوزومهای سلول شروع به ساخت پروتئینهایی میکنند که دستورشان در ژنوم ویروس قرار دارد.
مواد اولیه از خود سلول گرفته میشوند.
انرژی از خود سلول تأمین میشود.
غشاها و اندامکهای سلول برای ساخت بعضی اجزای ویروس مورد استفاده قرار میگیرند.
و در نتیجه، سلولی که چند دقیقه قبل برای خودش زندگی میکرد، تبدیل میشود به یک کارخانه ویروسسازی.
اما این کارخانه نمیتواند برای همیشه فعال بماند.
ویروس باید بین چند کار تعادل برقرار کند.
اول باید از سیستم دفاعی سلول فرار کند.
دوم باید مواد اولیه کافی برای ساخت نسل جدید خودش فراهم کند.
سوم باید ژنوم خودش را تکثیر کند.
و در نهایت، ویروسهای جدید باید از سلول خارج شوند و سلولهای دیگری را آلوده کنند.
بعضی ویروسها سلول را در این فرایند میکشند.
بعضی از سلول با جوانهزنی خارج میشوند و ممکن است مدتی سلول را زنده نگه دارند.
بعضی دیگر حتی ژنوم خودشان را وارد ژنوم میزبان میکنند و ممکن است برای مدت طولانی در آنجا باقی بمانند.
این تفاوتها یک نتیجه مهم دارد:
عفونت ویروسی همیشه به معنای ترکیدن فوری سلول نیست.
گاهی ویروس و سلول برای مدت طولانیتری در یک رابطه پیچیده باقی میمانند.
و اینجا یکی از جذابترین جنبههای ویروسشناسی ظاهر میشود.
ویروس فقط از سلول استفاده نمیکند؛ میتواند رفتار سلول را تغییر دهد.
برای مثال، بعضی ویروسها مسیرهای مرگ برنامهریزیشده سلول را مهار میکنند تا سلول زودتر از زمانی که ویروس نیاز دارد نمیرد.
بعضی مسیرهای پاسخ ایمنی را سرکوب میکنند.
بعضی تولید پروتئینهای سلول را به نفع پروتئینهای ویروسی تغییر میدهند.
بعضی حتی ساختار داخلی سلول را بازآرایی میکنند تا محیط مناسبی برای تکثیر ژنوم ویروسی ایجاد شود.
در واقع، ویروس ممکن است بدون داشتن یک سیستم عصبی یا حتی یک سلول، بتواند شبکهای از تصمیمات مولکولی را در سلول میزبان تحمیل کند.
اما اینجا یک نکته تکاملی بسیار مهم وجود دارد.
ویروس لزوماً «نمیخواهد» سلول را بکشد.
اگر سلول بیش از حد سریع بمیرد، ممکن است ویروس فرصت کافی برای تکثیر و انتقال پیدا نکند.
اگر سلول بیش از حد زنده بماند اما ویروس نتواند از آن خارج شود، باز هم انتقال محدود میشود.
بنابراین در طول فرگشت، میان ویروس و میزبان نوعی کشمکش دائمی شکل گرفته است.
میزبان دائماً راههایی برای شناسایی و حذف ویروس تکامل میدهد.
ویروس هم دائماً راههایی برای فرار پیدا میکند.
سلول پروتئینهای ضدویروسی میسازد.
ویروس پروتئینهایی میسازد که همان مسیرها را مختل کنند.
سیستم ایمنی حافظه ایجاد میکند.
ویروسهای جدید با تغییرات ژنتیکی از بخشی از این دفاعها فرار میکنند.
این مسابقه میلیونها سال است ادامه دارد.
و عجیبترین قسمت ماجرا این است که تمام این جنگ، در مقیاسی اتفاق میافتد که حتی با چشم غیرمسلح قابل مشاهده نیست.
یک سلول انسانی چند ده میکرومتر قطر دارد.
اما درون همین فضای بسیار کوچک، ژنوم ویروس میتواند شبکهای از واکنشهای مولکولی را راه بیندازد که در نهایت میلیونها نسخه از ویروس تولید کند.
پس شاید بهتر باشد ویروس را فقط یک «ذره بیماریزا» نبینیم.
ویروس چیزی شبیه یک برنامه مولکولی است که وقتی وارد محیط مناسب شود، از ماشینآلات یک سلول استفاده میکند تا خودش را کپی کند.
و یکی از عجیبترین مرزهای زیستشناسی همینجاست:
یک موجود غیرسلولی، برای مدتی کوتاه میتواند اختیار یک سلول زنده را در دست بگیرد؛ نه با زور، بلکه با چند رشته اطلاعات ژنتیکی که میدانند چگونه ماشینآلات سلول را به کار بیندازند.
@Discourseees
❤3👌3🥰1💋1💘1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
از فیزیک کوانتوم تا ناپدید شدن زمان | کتاب «هفت درس کوتاه دربارهی فیزیک» نوشتهی «کارلو روولی»(→)
منبع: ketabify
• صوتی
@Discourseees
منبع: ketabify
• صوتی
@Discourseees
❤5👍2👏1🙏1💘1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
غشای سلولی: راز دروازه حیات
این ویدیو ساختار و عملکرد غشای سلولی را به زبانی ساده توضیح میدهد.
میآموزیم که غشا چگونه حیات سلول را با کنترل تردد مواد و حفظ نظم درونی، مدیریت میکند.
مفاهیم کلیدی مانند مدل موزائیک سیال و نفوذپذیری انتخابی را به کمک تصاویر گویا مرور میکنیم.
@Discourseees
این ویدیو ساختار و عملکرد غشای سلولی را به زبانی ساده توضیح میدهد.
میآموزیم که غشا چگونه حیات سلول را با کنترل تردد مواد و حفظ نظم درونی، مدیریت میکند.
مفاهیم کلیدی مانند مدل موزائیک سیال و نفوذپذیری انتخابی را به کمک تصاویر گویا مرور میکنیم.
@Discourseees
❤2❤🔥1😍1💋1💘1