چرا بستنیهای کودکی، خوشمزهتر بودند؟
تقریباً همه ما این جمله را گفتهایم.
بستنیهای قدیم یه چیز دیگه بودن.
پفک بچگی یه طعم دیگه داشت.
شکلاتها دیگه مثل قبل نیستن.
اما سؤال اینجاست...
آیا واقعاً کارخانهها همه محصولاتشان را خراب کردهاند؟
یا ممکن است مشکل از جای دیگری باشد؟
اگر از دیدگاه نوروساینس به این سؤال نگاه کنیم، پاسخ آنقدرها هم ساده نیست.
اول باید یک حقیقت مهم را بپذیریم.
مزه، فقط روی زبان ساخته نمیشود.
در واقع، زبان فقط چند طعم پایه را تشخیص میدهد؛ شیرین، شور، ترش، تلخ و اومامی.
بقیه چیزی که ما به آن طعم میگوییم، حاصل همکاری مغز، حس بویایی، حافظه، احساسات، توجه و حتی انتظار ماست.
یعنی بخش بزرگی از خوشمزگی غذا، اصلاً داخل دهان اتفاق نمیافتد.
داخل مغز اتفاق میافتد.
حالا برگردیم به کودکی.
وقتی برای اولین بار یک بستنی میخورید، مغز هیچ پیشبینیای از آن ندارد.
همه چیز تازه است.
طعم.
بو.
بافت.
سرما.
حتی صدای باز شدن بستهبندی.
همه این اطلاعات برای مغز جدید هستند.
و مغز، عاشق تازگی است.
وقتی با یک تجربه کاملاً جدید روبهرو میشود، مدارهای پاداش فعالتر میشوند و ترشح دوپامین افزایش پیدا میکند.
اما اینجا یک سوءتفاهم وجود دارد.
دوپامین، هورمون لذت نیست.
دوپامین بیشتر به تازگی، یادگیری و انتظار پاداش پاسخ میدهد.
به همین دلیل، اولین تجربهها معمولاً هیجانانگیزتر از تجربههای بعدی هستند.
بار دوم...
بار دهم...
بار صدم...
مغز دیگر آنقدر غافلگیر نمیشود.
در نوروساینس به این پدیده عادتپذیری (Habituation) میگویند.
هرچه یک محرک بیشتر تکرار شود، پاسخ مغز به آن کمتر میشود.
اما فقط این نیست.
در کودکی، دنیای حسی ما هم متفاوت است.
کودک، تجربههای مقایسهای بسیار کمتری دارد.
امروز بستنی میخورد.
فردا شاید تا چند هفته دوباره بستنی نصیبش نشود.
برای همین، آن تجربه در ذهنش بزرگ و خاص ثبت میشود.
اما یک بزرگسال، در طول سال شاید صدها خوراکی مختلف امتحان کند.
مغز، دیگر مثل گذشته شگفتزده نمیشود.
عامل مهم دیگر، حافظه است.
وقتی امروز به بستنی دوران کودکی فکر میکنید، فقط مزه آن را به یاد نمیآورید.
تمام خاطرات اطراف آن هم فعال میشوند.
تعطیلات تابستان.
پارک.
دوچرخه.
خنده دوستان.
بیدغدغه بودن.
مغز، این خاطرات را از هم جدا ذخیره نکرده است.
آنها به هم گره خوردهاند.
برای همین، وقتی طعم را به یاد میآورید، احساسات آن دوران هم دوباره زنده میشوند.
در روانشناسی به این اثر، گاهی نوستالژی میگویند؛ حالتی که خاطرات مثبت گذشته، تجربه را در ذهن زیباتر از چیزی که واقعاً بوده بازسازی میکنند.
البته این به آن معنا نیست که کیفیت محصولات هیچ تغییری نکرده است.
در بعضی موارد واقعاً دستور تولید، نوع چربی، میزان شکر، طعمدهندهها یا مواد اولیه تغییر کردهاند.
اما نکته مهم این است که حتی اگر همان بستنی دقیقاً با همان فرمول گذشته هم تولید شود، احتمال زیادی وجود دارد که شما باز هم بگویید: "مثل قدیم نیست."
چون چیزی که تغییر کرده، فقط بستنی نیست...
مغز شما هم تغییر کرده است.
شاید عجیبترین حقیقت همین باشد.
ما فکر میکنیم مزه غذا روی زبان تعیین میشود.
در حالی که بخش بزرگی از آن، در حافظه، احساسات و پیشبینیهای مغز ساخته میشود.
شاید به همین دلیل است که هیچ کارخانهای نمیتواند دقیقاً همان طعم دوران کودکی را دوباره تولید کند.
چون آن چیزی که دنبالش هستیم...
فقط یک بستنی نیست.
ما در واقع، دنبال مغزِ دوران کودکی خودمان میگردیم.
@Discourseees
تقریباً همه ما این جمله را گفتهایم.
بستنیهای قدیم یه چیز دیگه بودن.
پفک بچگی یه طعم دیگه داشت.
شکلاتها دیگه مثل قبل نیستن.
اما سؤال اینجاست...
آیا واقعاً کارخانهها همه محصولاتشان را خراب کردهاند؟
یا ممکن است مشکل از جای دیگری باشد؟
اگر از دیدگاه نوروساینس به این سؤال نگاه کنیم، پاسخ آنقدرها هم ساده نیست.
اول باید یک حقیقت مهم را بپذیریم.
مزه، فقط روی زبان ساخته نمیشود.
در واقع، زبان فقط چند طعم پایه را تشخیص میدهد؛ شیرین، شور، ترش، تلخ و اومامی.
بقیه چیزی که ما به آن طعم میگوییم، حاصل همکاری مغز، حس بویایی، حافظه، احساسات، توجه و حتی انتظار ماست.
یعنی بخش بزرگی از خوشمزگی غذا، اصلاً داخل دهان اتفاق نمیافتد.
داخل مغز اتفاق میافتد.
حالا برگردیم به کودکی.
وقتی برای اولین بار یک بستنی میخورید، مغز هیچ پیشبینیای از آن ندارد.
همه چیز تازه است.
طعم.
بو.
بافت.
سرما.
حتی صدای باز شدن بستهبندی.
همه این اطلاعات برای مغز جدید هستند.
و مغز، عاشق تازگی است.
وقتی با یک تجربه کاملاً جدید روبهرو میشود، مدارهای پاداش فعالتر میشوند و ترشح دوپامین افزایش پیدا میکند.
اما اینجا یک سوءتفاهم وجود دارد.
دوپامین، هورمون لذت نیست.
دوپامین بیشتر به تازگی، یادگیری و انتظار پاداش پاسخ میدهد.
به همین دلیل، اولین تجربهها معمولاً هیجانانگیزتر از تجربههای بعدی هستند.
بار دوم...
بار دهم...
بار صدم...
مغز دیگر آنقدر غافلگیر نمیشود.
در نوروساینس به این پدیده عادتپذیری (Habituation) میگویند.
هرچه یک محرک بیشتر تکرار شود، پاسخ مغز به آن کمتر میشود.
اما فقط این نیست.
در کودکی، دنیای حسی ما هم متفاوت است.
کودک، تجربههای مقایسهای بسیار کمتری دارد.
امروز بستنی میخورد.
فردا شاید تا چند هفته دوباره بستنی نصیبش نشود.
برای همین، آن تجربه در ذهنش بزرگ و خاص ثبت میشود.
اما یک بزرگسال، در طول سال شاید صدها خوراکی مختلف امتحان کند.
مغز، دیگر مثل گذشته شگفتزده نمیشود.
عامل مهم دیگر، حافظه است.
وقتی امروز به بستنی دوران کودکی فکر میکنید، فقط مزه آن را به یاد نمیآورید.
تمام خاطرات اطراف آن هم فعال میشوند.
تعطیلات تابستان.
پارک.
دوچرخه.
خنده دوستان.
بیدغدغه بودن.
مغز، این خاطرات را از هم جدا ذخیره نکرده است.
آنها به هم گره خوردهاند.
برای همین، وقتی طعم را به یاد میآورید، احساسات آن دوران هم دوباره زنده میشوند.
در روانشناسی به این اثر، گاهی نوستالژی میگویند؛ حالتی که خاطرات مثبت گذشته، تجربه را در ذهن زیباتر از چیزی که واقعاً بوده بازسازی میکنند.
البته این به آن معنا نیست که کیفیت محصولات هیچ تغییری نکرده است.
در بعضی موارد واقعاً دستور تولید، نوع چربی، میزان شکر، طعمدهندهها یا مواد اولیه تغییر کردهاند.
اما نکته مهم این است که حتی اگر همان بستنی دقیقاً با همان فرمول گذشته هم تولید شود، احتمال زیادی وجود دارد که شما باز هم بگویید: "مثل قدیم نیست."
چون چیزی که تغییر کرده، فقط بستنی نیست...
مغز شما هم تغییر کرده است.
شاید عجیبترین حقیقت همین باشد.
ما فکر میکنیم مزه غذا روی زبان تعیین میشود.
در حالی که بخش بزرگی از آن، در حافظه، احساسات و پیشبینیهای مغز ساخته میشود.
شاید به همین دلیل است که هیچ کارخانهای نمیتواند دقیقاً همان طعم دوران کودکی را دوباره تولید کند.
چون آن چیزی که دنبالش هستیم...
فقط یک بستنی نیست.
ما در واقع، دنبال مغزِ دوران کودکی خودمان میگردیم.
@Discourseees
❤15👌7🙏6❤🔥3💘1
احتمالا نمی دونستید که نهنگها و فیلها، با وجود داشتن میلیاردها سلول بیشتر از انسان، کمتر از ما سرطان میگیرند، اما چرا؟
اگر زیستشناسی کاملاً شهودی بود، باید انتظار داشتیم بزرگترین جانوران زمین، بیشترین سرطان را هم داشته باشند.
منطق ساده است.
سرطان از جهش در سلولها به وجود میآید.
هرچه تعداد سلولها بیشتر باشد، تعداد تقسیم سلولی بیشتر میشود.
و هرچه تقسیم بیشتر باشد، احتمال خطا و جهش بالاتر میرود.
انسان حدود ۳۰ تا ۴۰ تریلیون سلول دارد.
اما یک نهنگ آبی، هزاران برابر سلول بیشتر دارد.
فیلها هم چندین برابر انسان سلول دارند و دهها سال عمر میکنند.
پس سؤال عجیب اینجاست: چرا بیمارستانهای طبیعت پر از نهنگهای سرطانی نیست؟
این معما آنقدر مهم است که در زیستشناسی نام دارد:
پارادوکس پِتو (Peto's Paradox).
ریچارد پتو، اپیدمیولوژیست بریتانیایی، متوجه شد که میان اندازه بدن و میزان سرطان، آن رابطه مستقیمی که انتظار داریم وجود ندارد.
موشها سرطان میگیرند.
انسانها سرطان میگیرند.
اما فیلها، با وجود جرم بدنی بسیار بیشتر، لزوماً سرطان بیشتری ندارند.
انگار طبیعت، برای جانوران بزرگ، راهحلهای ویژهای پیدا کرده است.
یکی از شگفتانگیزترین مثالها، فیلها هستند.
در انسان، ژنی به نام TP53 وجود دارد که گاهی به آن «نگهبان ژنوم» میگویند.
وظیفه این ژن، شناسایی آسیب DNA و متوقف کردن سلولهای خطرناک است.
اگر آسیب زیاد باشد، سلول را به سمت مرگ برنامهریزیشده هدایت میکند.
انسانها معمولاً دو نسخه از این ژن دارند.
اما فیلها؟
حدود ۲۰ نسخه.
یعنی دهها کپی اضافی از یکی از مهمترین سامانههای ضدسرطان.
پس اگر سلولی در بدن فیل شروع به رفتار غیرعادی کند، احتمال اینکه سریع حذف شود بسیار بالاست.
نهنگها هم داستان خاص خودشان را دارند.
بعضی گونههای نهنگ، ژنهای مرتبط با ترمیم DNA را تقویت کردهاند.
برخی مسیرهای مولکولی کنترل تقسیم سلولی در آنها متفاوت است.
آنها میلیونها سال فرصت داشتهاند تا سامانههای دفاعی قدرتمندی علیه سرطان تکامل دهند. چرا؟
چون اگر یک جانور عظیمالجثه، با عمر طولانی، نتواند سرطان را کنترل کند، اصلاً به سن تولیدمثل و بقای طولانی نمیرسد.
یعنی هرچه بدن بزرگتر شده، انتخاب طبیعی مجبور شده سامانههای ضدسرطان قویتری هم ایجاد کند.
اما اینجا یک سؤال عمیقتر مطرح میشود.
اگر طبیعت توانسته در فیل و نهنگ، دفاع بهتری در برابر سرطان بسازد...
آیا میتوانیم از آن برای درمان انسان استفاده کنیم؟
پاسخ کوتاه: شاید.
امروزه دانشمندان دقیقاً در حال مطالعه همین موضوع هستند.
زیستشناسی فیلها، نهنگها، موشهای کور برهنه و حتی بعضی خفاشها، به یکی از حوزههای جذاب پژوهش سرطان تبدیل شده است.
گاهی پاسخ بیماریهای انسان، در بدن موجوداتی پنهان است که میلیونها سال مسیر تکاملی متفاوتی طی کردهاند.
شاید عجیبترین نکته همین باشد.
ما معمولاً انسان را معیار همه چیز میدانیم.
اما طبیعت، میلیاردها سال آزمایش انجام داده است.
فیلها، نهنگها، کوسهها، خفاشها و هزاران گونه دیگر...
هر کدام راهحلهایی پیدا کردهاند که ما تازه در حال کشف آنها هستیم.
و شاید یکی از مهمترین درسهای زیستشناسی همین باشد:
پاسخ بسیاری از پرسشهای پزشکی آینده، شاید نه در آزمایشگاهها... بلکه در میلیونها سال تکامل پنهان شده باشد.
@Discourseees
اگر زیستشناسی کاملاً شهودی بود، باید انتظار داشتیم بزرگترین جانوران زمین، بیشترین سرطان را هم داشته باشند.
منطق ساده است.
سرطان از جهش در سلولها به وجود میآید.
هرچه تعداد سلولها بیشتر باشد، تعداد تقسیم سلولی بیشتر میشود.
و هرچه تقسیم بیشتر باشد، احتمال خطا و جهش بالاتر میرود.
انسان حدود ۳۰ تا ۴۰ تریلیون سلول دارد.
اما یک نهنگ آبی، هزاران برابر سلول بیشتر دارد.
فیلها هم چندین برابر انسان سلول دارند و دهها سال عمر میکنند.
پس سؤال عجیب اینجاست: چرا بیمارستانهای طبیعت پر از نهنگهای سرطانی نیست؟
این معما آنقدر مهم است که در زیستشناسی نام دارد:
پارادوکس پِتو (Peto's Paradox).
ریچارد پتو، اپیدمیولوژیست بریتانیایی، متوجه شد که میان اندازه بدن و میزان سرطان، آن رابطه مستقیمی که انتظار داریم وجود ندارد.
موشها سرطان میگیرند.
انسانها سرطان میگیرند.
اما فیلها، با وجود جرم بدنی بسیار بیشتر، لزوماً سرطان بیشتری ندارند.
انگار طبیعت، برای جانوران بزرگ، راهحلهای ویژهای پیدا کرده است.
یکی از شگفتانگیزترین مثالها، فیلها هستند.
در انسان، ژنی به نام TP53 وجود دارد که گاهی به آن «نگهبان ژنوم» میگویند.
وظیفه این ژن، شناسایی آسیب DNA و متوقف کردن سلولهای خطرناک است.
اگر آسیب زیاد باشد، سلول را به سمت مرگ برنامهریزیشده هدایت میکند.
انسانها معمولاً دو نسخه از این ژن دارند.
اما فیلها؟
حدود ۲۰ نسخه.
یعنی دهها کپی اضافی از یکی از مهمترین سامانههای ضدسرطان.
پس اگر سلولی در بدن فیل شروع به رفتار غیرعادی کند، احتمال اینکه سریع حذف شود بسیار بالاست.
نهنگها هم داستان خاص خودشان را دارند.
بعضی گونههای نهنگ، ژنهای مرتبط با ترمیم DNA را تقویت کردهاند.
برخی مسیرهای مولکولی کنترل تقسیم سلولی در آنها متفاوت است.
آنها میلیونها سال فرصت داشتهاند تا سامانههای دفاعی قدرتمندی علیه سرطان تکامل دهند. چرا؟
چون اگر یک جانور عظیمالجثه، با عمر طولانی، نتواند سرطان را کنترل کند، اصلاً به سن تولیدمثل و بقای طولانی نمیرسد.
یعنی هرچه بدن بزرگتر شده، انتخاب طبیعی مجبور شده سامانههای ضدسرطان قویتری هم ایجاد کند.
اما اینجا یک سؤال عمیقتر مطرح میشود.
اگر طبیعت توانسته در فیل و نهنگ، دفاع بهتری در برابر سرطان بسازد...
آیا میتوانیم از آن برای درمان انسان استفاده کنیم؟
پاسخ کوتاه: شاید.
امروزه دانشمندان دقیقاً در حال مطالعه همین موضوع هستند.
زیستشناسی فیلها، نهنگها، موشهای کور برهنه و حتی بعضی خفاشها، به یکی از حوزههای جذاب پژوهش سرطان تبدیل شده است.
گاهی پاسخ بیماریهای انسان، در بدن موجوداتی پنهان است که میلیونها سال مسیر تکاملی متفاوتی طی کردهاند.
شاید عجیبترین نکته همین باشد.
ما معمولاً انسان را معیار همه چیز میدانیم.
اما طبیعت، میلیاردها سال آزمایش انجام داده است.
فیلها، نهنگها، کوسهها، خفاشها و هزاران گونه دیگر...
هر کدام راهحلهایی پیدا کردهاند که ما تازه در حال کشف آنها هستیم.
و شاید یکی از مهمترین درسهای زیستشناسی همین باشد:
پاسخ بسیاری از پرسشهای پزشکی آینده، شاید نه در آزمایشگاهها... بلکه در میلیونها سال تکامل پنهان شده باشد.
@Discourseees
❤🔥14❤8👏5👌2💘1
#سوال
آیا یک مقالهی تصویربرداری مغزی میتواند یک ادعا را تایید کند؟ ایا میتوانیم برای تایید ادعای خودمان به یک مقاله نوروایمیجینگ استناد کنیم؟
احتمالا شما هم زیاد دیدهاید لینک یک مطالعهی fMRI یا PET فرستاده میشود و بعد هم نتیجه گرفته میشود که نوروساینس نشان داده ..... اما خودِ تصویربرداری مغزی هیچوقت از نتیجه شروع نمیکند. قبل از هر چیز باید دید آن تصویر از چند نفر به دست آمده است، چند بار دوباره تکرار شده و اگر همان داده را از اول تحلیل کنیم باز هم به همان نتیجه میرسیم یا خیر؟
مثلا حجم نمونه را در نظر بگیرید. بخش بزرگی از مطالعات کلاسیک fMRI با حدود ۱۰ تا ۲۰ آزمودنی انجام شدهاند. اگر هدف فقط نشان دادن یک تفاوت اولیه باشد شابد همین مقدار هم کافی به نظر برسد. منتها مسئلهی اصلی آنجا شروع میشود که همان تفاوت قرار است دربارهی رابطهی مغز و رفتار حرف بزند. آنجا دیگر چند ده نفر کافی نیست و امروز برای رسیدن به برآوردهای پایدار، صحبت از هزاران شرکتکننده است. بعد از آن تازه دادهها وارد مرحلهای میشوند که کمتر دربارهاش صحبت میشود. یک مجموعهدادهی واحد را میتوان با هزاران خطلولهی تحلیلی پردازش کرد. بعضی مسیرها همان داده را معنادار نشان میدهند و بعضی دیگر خیر. این الزاما به معنای خطا یا تقلب نیست. خودِ انتخابهای تحلیلی میتوانند نتیجه را تغییر بدهند. به همین علت است که ثبت پیشینی روش تحلیل طی سالهای اخیر تا این اندازه اهمیت پیدا کرده است.
حتی اگر از این مرحله هم عبور کنیم هنوز معلوم نیست آن یافته در مطالعهی بعدی دوباره دیده شود. تعداد زیادی از اثرهای گزارششده وقتی در نمونههای مستقل آزموده شدهاند دیگر تکرار نشدهاند. به همین علت ارزش یک یافته در نوروایمیجینگ بیشتر به قابلیت بازتولید آن وابسته است تا خودِ مقالهای که اولین بار آن را گزارش کرده است.
اگر مطالعه روی حیوان انجام شده باشد یک متغیر دیگر هم وارد ماجرا میشود. حیوان بیدار بوده یا تحت بیهوشی؟ چون خودِ داروی بیهوشی میتواند اتصالهای عملکردی و حتی سیگنال BOLD را تغییر بدهد. در نتیجه گاهی تفاوتی که به حساب شبکههای مغزی گذاشته میشود تا حدی بازتاب همان پروتکل بیهوشی است.
بنابراین در خودِ نوروساینس تقریبا هیچ پژوهشگری یک مطالعهی منفرد را مبنای تایید یک ادعای بزرگ قرار نمیدهد. عملا وقتی میشود به یک یافته اعتماد کرد که در متاآنالیزها یا کنسرسیومهای بزرگ چندمرکزی مانند ENIGMA یا UK Biobank تایید شده باشد، حجم نمونه متناسب با اندازه اثر مورد انتظار باشد، روششناسی شفاف و ترجیحا از پیش ثبتشده باشد ، از روشهای آماری معتبر مانند جایگشت غیرپارامتریک استفاده شده باشد ، نتیجهگیریها از حد دادهها فراتر نرفته باشند، و در مطالعات حیوانی هم اثر بیهوشی کنترل شده و پارامترهای فیزیولوژیک گزارش شده باشند.
-A.RANJBAR
@Discourseees
آیا یک مقالهی تصویربرداری مغزی میتواند یک ادعا را تایید کند؟ ایا میتوانیم برای تایید ادعای خودمان به یک مقاله نوروایمیجینگ استناد کنیم؟
احتمالا شما هم زیاد دیدهاید لینک یک مطالعهی fMRI یا PET فرستاده میشود و بعد هم نتیجه گرفته میشود که نوروساینس نشان داده ..... اما خودِ تصویربرداری مغزی هیچوقت از نتیجه شروع نمیکند. قبل از هر چیز باید دید آن تصویر از چند نفر به دست آمده است، چند بار دوباره تکرار شده و اگر همان داده را از اول تحلیل کنیم باز هم به همان نتیجه میرسیم یا خیر؟
مثلا حجم نمونه را در نظر بگیرید. بخش بزرگی از مطالعات کلاسیک fMRI با حدود ۱۰ تا ۲۰ آزمودنی انجام شدهاند. اگر هدف فقط نشان دادن یک تفاوت اولیه باشد شابد همین مقدار هم کافی به نظر برسد. منتها مسئلهی اصلی آنجا شروع میشود که همان تفاوت قرار است دربارهی رابطهی مغز و رفتار حرف بزند. آنجا دیگر چند ده نفر کافی نیست و امروز برای رسیدن به برآوردهای پایدار، صحبت از هزاران شرکتکننده است. بعد از آن تازه دادهها وارد مرحلهای میشوند که کمتر دربارهاش صحبت میشود. یک مجموعهدادهی واحد را میتوان با هزاران خطلولهی تحلیلی پردازش کرد. بعضی مسیرها همان داده را معنادار نشان میدهند و بعضی دیگر خیر. این الزاما به معنای خطا یا تقلب نیست. خودِ انتخابهای تحلیلی میتوانند نتیجه را تغییر بدهند. به همین علت است که ثبت پیشینی روش تحلیل طی سالهای اخیر تا این اندازه اهمیت پیدا کرده است.
حتی اگر از این مرحله هم عبور کنیم هنوز معلوم نیست آن یافته در مطالعهی بعدی دوباره دیده شود. تعداد زیادی از اثرهای گزارششده وقتی در نمونههای مستقل آزموده شدهاند دیگر تکرار نشدهاند. به همین علت ارزش یک یافته در نوروایمیجینگ بیشتر به قابلیت بازتولید آن وابسته است تا خودِ مقالهای که اولین بار آن را گزارش کرده است.
اگر مطالعه روی حیوان انجام شده باشد یک متغیر دیگر هم وارد ماجرا میشود. حیوان بیدار بوده یا تحت بیهوشی؟ چون خودِ داروی بیهوشی میتواند اتصالهای عملکردی و حتی سیگنال BOLD را تغییر بدهد. در نتیجه گاهی تفاوتی که به حساب شبکههای مغزی گذاشته میشود تا حدی بازتاب همان پروتکل بیهوشی است.
بنابراین در خودِ نوروساینس تقریبا هیچ پژوهشگری یک مطالعهی منفرد را مبنای تایید یک ادعای بزرگ قرار نمیدهد. عملا وقتی میشود به یک یافته اعتماد کرد که در متاآنالیزها یا کنسرسیومهای بزرگ چندمرکزی مانند ENIGMA یا UK Biobank تایید شده باشد، حجم نمونه متناسب با اندازه اثر مورد انتظار باشد، روششناسی شفاف و ترجیحا از پیش ثبتشده باشد ، از روشهای آماری معتبر مانند جایگشت غیرپارامتریک استفاده شده باشد ، نتیجهگیریها از حد دادهها فراتر نرفته باشند، و در مطالعات حیوانی هم اثر بیهوشی کنترل شده و پارامترهای فیزیولوژیک گزارش شده باشند.
-A.RANJBAR
@Discourseees
❤3👍3👏1👌1
چرا مغز انسان، بزرگتر نشد؟
وقتی درباره تکامل انسان صحبت میکنیم، معمولاً یک تصور ساده وجود دارد.
هرچه مغز بزرگتر باشد...
باهوشتر خواهیم بود.
پس اگر تکامل هنوز ادامه دارد، چرا مغز انسان همچنان بزرگتر نمیشود؟
چرا به جای مغزی ۱.۳ کیلوگرمی، مغزی ۳ یا ۵ کیلوگرمی نداریم؟
مگر نورون بیشتر، یعنی پردازش بیشتر نیست؟
در نگاه اول، این کاملاً منطقی به نظر میرسد.
اما زیستشناسی تقریباً همیشه با شهود ما مخالفت میکند.
اولین مشکل، انرژی است.
مغز انسان تنها حدود ۲ درصد وزن بدن را تشکیل میدهد.
اما در حالت استراحت، حدود ۲۰ درصد کل انرژی بدن را مصرف میکند.
یعنی از هر پنج کالری که بدن شما مصرف میکند، یکی فقط صرف زنده نگه داشتن مغز میشود.
حالا تصور کنید مغز دو برابر بزرگتر شود.
بدن باید هر روز صدها کالری اضافی فقط برای روشن نگه داشتن این اندام تأمین کند.
در طبیعت، انرژی رایگان نیست.
هر کالری اضافه، یعنی زمان بیشتر برای پیدا کردن غذا، خطر بیشتر شکار شدن و کاهش احتمال بقا.
اما انرژی، بزرگترین مانع نیست.
بزرگترین مانع...
زایمان است.
سر نوزاد انسان همین حالا هم نسبت به لگن مادر، در مرز امکان عبور قرار دارد.
برخلاف بیشتر پستانداران، زایمان انسان یکی از پیچیدهترین و پرخطرترین زایمانهای دنیای جانوران است.
اگر مغز جنین فقط کمی بزرگتر میشد، بسیاری از نوزادان هرگز متولد نمیشدند.
از طرف دیگر، اگر لگن مادر بیش از حد پهن میشد، کارایی راه رفتن و دویدن کاهش پیدا میکرد.
یعنی تکامل بین دو نیاز اساسی گیر افتاده است:
راه رفتن روی دو پا...
و تولد نوزادی با مغز بزرگ.
به این تعارض در انسانشناسی، معضل مامایی (Obstetric Dilemma) گفته میشود؛ هرچند امروزه پژوهشگران درباره نقش دقیق آن و میزان تأثیر عوامل دیگری مانند متابولیسم نیز بحث میکنند.
اما یک محدودیت دیگر هم وجود دارد که کمتر درباره آن صحبت میشود.
وقتی مغز بزرگتر میشود، فاصله بین نورونها هم بیشتر میشود.
حتی اگر سرعت هدایت عصبی به بیش از ۱۰۰ متر بر ثانیه برسد، باز هم انتقال اطلاعات زمان میبرد.
اگر مغز بیش از حد بزرگ شود، هماهنگی بین بخشهای مختلف آن دشوارتر میشود.
در واقع، مغز فقط به تعداد نورون وابسته نیست.
به سرعت ارتباط میان نورونها هم وابسته است.
به همین دلیل، در روند تکامل، فقط تعداد نورونها افزایش نیافته است.
سازماندهی شبکهها، چینخوردگی قشر مخ، و کارایی اتصالات نیز تغییر کردهاند.
شاید به همین دلیل است که نهنگ عنبر، مغزی بسیار بزرگتر از انسان دارد.
فیل هم همینطور.
اما بزرگتر بودن مغز، بهتنهایی به معنای توانایی شناختی بیشتر نیست.
آنچه اهمیت دارد، نسبت نورونها، نوع سازماندهی آنها و بهویژه تعداد نورونهای قشر مخ است.
البته تکامل هرگز به دنبال ساختن بزرگترین مغز نبوده است.
بلکه به دنبال ساختن بهینهترین مغز بوده است؛ مغزی که بتواند با کمترین هزینه انرژی، در محدودیتهای بدن، لگن، رشد جنینی و زمان انتقال پیامهای عصبی، بیشترین کارایی را داشته باشد.
گاهی در زیستشناسی...
بزرگتر بودن، به معنای بهتر بودن نیست.
و شاید یکی از جالب ترین ویژگی های تکامل این بوده باشد که کِی باید رشد متوقف شود.
@Discourseees
وقتی درباره تکامل انسان صحبت میکنیم، معمولاً یک تصور ساده وجود دارد.
هرچه مغز بزرگتر باشد...
باهوشتر خواهیم بود.
پس اگر تکامل هنوز ادامه دارد، چرا مغز انسان همچنان بزرگتر نمیشود؟
چرا به جای مغزی ۱.۳ کیلوگرمی، مغزی ۳ یا ۵ کیلوگرمی نداریم؟
مگر نورون بیشتر، یعنی پردازش بیشتر نیست؟
در نگاه اول، این کاملاً منطقی به نظر میرسد.
اما زیستشناسی تقریباً همیشه با شهود ما مخالفت میکند.
اولین مشکل، انرژی است.
مغز انسان تنها حدود ۲ درصد وزن بدن را تشکیل میدهد.
اما در حالت استراحت، حدود ۲۰ درصد کل انرژی بدن را مصرف میکند.
یعنی از هر پنج کالری که بدن شما مصرف میکند، یکی فقط صرف زنده نگه داشتن مغز میشود.
حالا تصور کنید مغز دو برابر بزرگتر شود.
بدن باید هر روز صدها کالری اضافی فقط برای روشن نگه داشتن این اندام تأمین کند.
در طبیعت، انرژی رایگان نیست.
هر کالری اضافه، یعنی زمان بیشتر برای پیدا کردن غذا، خطر بیشتر شکار شدن و کاهش احتمال بقا.
اما انرژی، بزرگترین مانع نیست.
بزرگترین مانع...
زایمان است.
سر نوزاد انسان همین حالا هم نسبت به لگن مادر، در مرز امکان عبور قرار دارد.
برخلاف بیشتر پستانداران، زایمان انسان یکی از پیچیدهترین و پرخطرترین زایمانهای دنیای جانوران است.
اگر مغز جنین فقط کمی بزرگتر میشد، بسیاری از نوزادان هرگز متولد نمیشدند.
از طرف دیگر، اگر لگن مادر بیش از حد پهن میشد، کارایی راه رفتن و دویدن کاهش پیدا میکرد.
یعنی تکامل بین دو نیاز اساسی گیر افتاده است:
راه رفتن روی دو پا...
و تولد نوزادی با مغز بزرگ.
به این تعارض در انسانشناسی، معضل مامایی (Obstetric Dilemma) گفته میشود؛ هرچند امروزه پژوهشگران درباره نقش دقیق آن و میزان تأثیر عوامل دیگری مانند متابولیسم نیز بحث میکنند.
اما یک محدودیت دیگر هم وجود دارد که کمتر درباره آن صحبت میشود.
وقتی مغز بزرگتر میشود، فاصله بین نورونها هم بیشتر میشود.
حتی اگر سرعت هدایت عصبی به بیش از ۱۰۰ متر بر ثانیه برسد، باز هم انتقال اطلاعات زمان میبرد.
اگر مغز بیش از حد بزرگ شود، هماهنگی بین بخشهای مختلف آن دشوارتر میشود.
در واقع، مغز فقط به تعداد نورون وابسته نیست.
به سرعت ارتباط میان نورونها هم وابسته است.
به همین دلیل، در روند تکامل، فقط تعداد نورونها افزایش نیافته است.
سازماندهی شبکهها، چینخوردگی قشر مخ، و کارایی اتصالات نیز تغییر کردهاند.
شاید به همین دلیل است که نهنگ عنبر، مغزی بسیار بزرگتر از انسان دارد.
فیل هم همینطور.
اما بزرگتر بودن مغز، بهتنهایی به معنای توانایی شناختی بیشتر نیست.
آنچه اهمیت دارد، نسبت نورونها، نوع سازماندهی آنها و بهویژه تعداد نورونهای قشر مخ است.
البته تکامل هرگز به دنبال ساختن بزرگترین مغز نبوده است.
بلکه به دنبال ساختن بهینهترین مغز بوده است؛ مغزی که بتواند با کمترین هزینه انرژی، در محدودیتهای بدن، لگن، رشد جنینی و زمان انتقال پیامهای عصبی، بیشترین کارایی را داشته باشد.
گاهی در زیستشناسی...
بزرگتر بودن، به معنای بهتر بودن نیست.
و شاید یکی از جالب ترین ویژگی های تکامل این بوده باشد که کِی باید رشد متوقف شود.
@Discourseees
❤12👍5❤🔥1👌1💘1
چرا انسان فقط دو دست و دو پا دارد؟ چرا هیچ مهرهداری شش اندام حرکتی تکامل نداده است؟
اگر به طبیعت نگاه کنید، یک الگوی عجیب میبینید.
اسب چهار پا دارد.
گربه چهار پا دارد.
خفاش، دو بال و دو پا دارد.
نهنگ، دو باله و دو اندام عقبی تحلیلرفته.
انسان، دو دست و دو پا.
حتی دایناسورها و پرندگان هم، با وجود تفاوتهای فراوان، باز هم از همین نقشه پیروی میکنند.
حالا سؤال اینجاست...
چرا هیچ مهرهداری شش اندام حرکتی ندارد؟
مگر داشتن شش پا مزیت بزرگی نیست؟
به حشرات نگاه کنید.
اگر یک پا را از دست بدهند، هنوز پنج پای دیگر دارند.
تعادلشان بهتر است.
حرکتشان پایدارتر است.
پس چرا طبیعت، همین راهحل را برای مهرهداران انتخاب نکرد؟
پاسخ، به بیش از ۴۰۰ میلیون سال قبل برمیگردد.
زمانی که نخستین مهرهداران از آب به خشکی آمدند.
اجداد تمام دوزیستان، خزندگان، پرندگان و پستانداران، فقط دو جفت باله داشتند:
یک جفت در جلو...
و یک جفت در عقب.
همین دو جفت باله، بعدها به دست، پا، بال یا باله نهنگ تبدیل شدند.
اما هرگز جفت سومی وجود نداشت که تکامل بتواند آن را به اندام جدید تبدیل کند.
اینجاست که نقش ژنتیک آشکار میشود.
اندامهای حرکتی در جنین، از نواحی مشخصی به نام جوانههای اندامی (Limb Buds) تشکیل میشوند.
این جوانهها تحت کنترل شبکهای از ژنها هستند؛ از جمله Hox، FGF و Sonic Hedgehog (SHH).
این شبکه، فقط در دو نقطه مشخص از بدن فعال میشود: یک بار برای اندامهای جلویی.
یک بار برای اندامهای عقبی.
در میان این دو ناحیه، اصلاً برنامهای برای ساخت اندام وجود ندارد.
یعنی اگر بخواهید یک جفت پای سوم بسازید، کافی نیست یک ژن جدید اضافه شود.
باید کل نقشه رشد جنین بازنویسی شود؛ از عضلات و استخوانها گرفته تا اعصاب، عروق، طناب نخاعی و مراکز حرکتی مغز.
اما چرا حشرات شش پا دارند؟
چون اصلاً از نقشه دیگری ساخته شدهاند.
بدن حشرات از قطعات تکرارشونده تشکیل شده است.
هر قطعه، در گذشته تکاملی، ظرفیت ساخت یک جفت زائده را داشته است.
به همین دلیل، سه جفت پا در آنها امکانپذیر شد.
در مقابل، مهرهداران از همان ابتدا بر اساس یک طرح کاملاً متفاوت شکل گرفتند.
این موضوع، یکی از مهمترین مفاهیم زیستشناسی تکاملی را نشان میدهد.
تکامل، هر چیزی را که بهتر باشد، نمیسازد.
تکامل فقط میتواند روی چیزی کار کند که از قبل وجود دارد.
اگر اجداد مهرهداران شش باله داشتند، شاید امروز اسبها شش پا داشتند.
اما چون فقط دو جفت باله وجود داشت، تمام تاریخ مهرهداران بر همان پایه ساخته شد.
جالبتر اینکه در آزمایشگاه، دانشمندان توانستهاند با دستکاری بعضی ژنهای تکوینی، ساختارهای انداممانند اضافی ایجاد کنند.
اما این اندامها تقریباً همیشه ناقصاند و با شبکه طبیعی اعصاب، عضلات و اسکلت هماهنگ نمیشوند.
یعنی ساخت یک اندام جدید، فقط ساختن یک استخوان یا چند عضله نیست؛ باید کل بدن از نو طراحی شود.
برای همین وقتی به دستهای خودتان نگاه میکنید، فقط به دو اندام نگاه نمیکنید.
شما به یادگاری از ماهیهایی نگاه میکنید که صدها میلیون سال پیش در اقیانوسهای باستانی شنا میکردند.
طرح کلی بدن شما، هنوز اسیر همان نقشهای است که اجداد آبزیتان با خود به خشکی آوردند.
و شاید بزرگترین محدودیت تکامل همین باشد:
طبیعت آینده را نمیسازد...
طبیعت، گذشته را ویرایش میکند.
@Discourseees
اگر به طبیعت نگاه کنید، یک الگوی عجیب میبینید.
اسب چهار پا دارد.
گربه چهار پا دارد.
خفاش، دو بال و دو پا دارد.
نهنگ، دو باله و دو اندام عقبی تحلیلرفته.
انسان، دو دست و دو پا.
حتی دایناسورها و پرندگان هم، با وجود تفاوتهای فراوان، باز هم از همین نقشه پیروی میکنند.
حالا سؤال اینجاست...
چرا هیچ مهرهداری شش اندام حرکتی ندارد؟
مگر داشتن شش پا مزیت بزرگی نیست؟
به حشرات نگاه کنید.
اگر یک پا را از دست بدهند، هنوز پنج پای دیگر دارند.
تعادلشان بهتر است.
حرکتشان پایدارتر است.
پس چرا طبیعت، همین راهحل را برای مهرهداران انتخاب نکرد؟
پاسخ، به بیش از ۴۰۰ میلیون سال قبل برمیگردد.
زمانی که نخستین مهرهداران از آب به خشکی آمدند.
اجداد تمام دوزیستان، خزندگان، پرندگان و پستانداران، فقط دو جفت باله داشتند:
یک جفت در جلو...
و یک جفت در عقب.
همین دو جفت باله، بعدها به دست، پا، بال یا باله نهنگ تبدیل شدند.
اما هرگز جفت سومی وجود نداشت که تکامل بتواند آن را به اندام جدید تبدیل کند.
اینجاست که نقش ژنتیک آشکار میشود.
اندامهای حرکتی در جنین، از نواحی مشخصی به نام جوانههای اندامی (Limb Buds) تشکیل میشوند.
این جوانهها تحت کنترل شبکهای از ژنها هستند؛ از جمله Hox، FGF و Sonic Hedgehog (SHH).
این شبکه، فقط در دو نقطه مشخص از بدن فعال میشود: یک بار برای اندامهای جلویی.
یک بار برای اندامهای عقبی.
در میان این دو ناحیه، اصلاً برنامهای برای ساخت اندام وجود ندارد.
یعنی اگر بخواهید یک جفت پای سوم بسازید، کافی نیست یک ژن جدید اضافه شود.
باید کل نقشه رشد جنین بازنویسی شود؛ از عضلات و استخوانها گرفته تا اعصاب، عروق، طناب نخاعی و مراکز حرکتی مغز.
اما چرا حشرات شش پا دارند؟
چون اصلاً از نقشه دیگری ساخته شدهاند.
بدن حشرات از قطعات تکرارشونده تشکیل شده است.
هر قطعه، در گذشته تکاملی، ظرفیت ساخت یک جفت زائده را داشته است.
به همین دلیل، سه جفت پا در آنها امکانپذیر شد.
در مقابل، مهرهداران از همان ابتدا بر اساس یک طرح کاملاً متفاوت شکل گرفتند.
این موضوع، یکی از مهمترین مفاهیم زیستشناسی تکاملی را نشان میدهد.
تکامل، هر چیزی را که بهتر باشد، نمیسازد.
تکامل فقط میتواند روی چیزی کار کند که از قبل وجود دارد.
اگر اجداد مهرهداران شش باله داشتند، شاید امروز اسبها شش پا داشتند.
اما چون فقط دو جفت باله وجود داشت، تمام تاریخ مهرهداران بر همان پایه ساخته شد.
جالبتر اینکه در آزمایشگاه، دانشمندان توانستهاند با دستکاری بعضی ژنهای تکوینی، ساختارهای انداممانند اضافی ایجاد کنند.
اما این اندامها تقریباً همیشه ناقصاند و با شبکه طبیعی اعصاب، عضلات و اسکلت هماهنگ نمیشوند.
یعنی ساخت یک اندام جدید، فقط ساختن یک استخوان یا چند عضله نیست؛ باید کل بدن از نو طراحی شود.
برای همین وقتی به دستهای خودتان نگاه میکنید، فقط به دو اندام نگاه نمیکنید.
شما به یادگاری از ماهیهایی نگاه میکنید که صدها میلیون سال پیش در اقیانوسهای باستانی شنا میکردند.
طرح کلی بدن شما، هنوز اسیر همان نقشهای است که اجداد آبزیتان با خود به خشکی آوردند.
و شاید بزرگترین محدودیت تکامل همین باشد:
طبیعت آینده را نمیسازد...
طبیعت، گذشته را ویرایش میکند.
@Discourseees
❤15👍10❤🔥7👌4👏1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
مناظرهی ریچارد داوکینز و دنیس نوبل با موضوع بازنویسی تکامل
یکی از دوستان با نام کاربری starboy لطف کردن زیرنویس فارسی به آن اضافه نمودند.
@Discourseees
یکی از دوستان با نام کاربری starboy لطف کردن زیرنویس فارسی به آن اضافه نمودند.
@Discourseees
❤5👌2❤🔥1😍1💘1
یک قرص ۵۰۰ میلیگرمی میتواند کل بدن را تغییر دهد!
داروها واقعاً چگونه اثر میکنند؟
اگر سردرد داشته باشید، یک قرص استامینوفن میخورید. اگر فشار خون بالا باشد، یک قرص آملودیپین. اگر عفونت داشته باشید، آنتیبیوتیک. اگر افسرده باشید، یک داروی ضدافسردگی.
اما یک سؤال عجیب وجود دارد.
چطور ممکن است چند صد میلیگرم ماده شیمیایی، روی بدنی با حدود ۳۷ تریلیون سلول اثر بگذارد؟
آیا دارو وارد همه سلولها میشود؟
آیا دارو میفهمد باید به کجا برود؟
آیا هر دارو فقط روی یک عضو اثر میکند؟
پاسخ همه این سؤالها، برخلاف تصور عموم، نه است.
بزرگترین سوءتفاهم درباره داروها این است که مردم فکر میکنند دارو، درمان میکند.
اما از دیدگاه فارماکولوژی، تقریباً هیچ دارویی چیزی را درمان نمیکند.
دارو فقط عملکرد طبیعی یا غیرطبیعی سلولها را تغییر میدهد.
سلولها هستند که بقیه کار را انجام میدهند.
برای فهمیدن ماجرا، تصور کنید تمام سلولهای بدن، میلیونها قفل دارند.
این قفلها همان گیرندهها (Receptors)، کانالهای یونی، آنزیمها و ناقلهای غشایی هستند.
هر کدام وظیفه خاصی دارند.
یک پیامرسان طبیعی بدن، مثل آدرنالین یا استیلکولین، به این قفلها متصل میشود و دستور خاصی صادر میکند.
داروها، در واقع، کلیدهای تقلبی هستند.
بعضی از آنها دقیقاً مانند کلید اصلی عمل میکنند و قفل را فعال میکنند.
به اینها آگونیست میگوییم.
بعضی دیگر فقط داخل قفل میروند تا کلید اصلی دیگر نتواند وارد شود.
به اینها آنتاگونیست میگوییم.
برای مثال، وقتی آدرنالین به گیرندههای بتا-۱ قلب متصل میشود، ضربان قلب افزایش پیدا میکند.
اما پروپرانولول روی همان گیرنده مینشیند و اجازه اتصال آدرنالین را نمیدهد.
خود پروپرانولول قلب را آرام نمیکند.
فقط اجازه نمیدهد آدرنالین اثرش را اعمال کند.
به همین دلیل، به آن بتابلاکر میگویند.
بعضی داروها اصلاً سراغ گیرنده نمیروند.
مثلاً آسپیرین، یک آنزیم را مهار میکند.
بعضی داروها، مثل مهارکنندههای پمپ پروتون، فعالیت یک پمپ یونی را متوقف میکنند.
بعضی آنتیبیوتیکها، ساخت دیواره باکتری را مختل میکنند.
بعضی داروهای ضدسرطان، تقسیم سلولی را هدف میگیرند.
یعنی دارو یک مفهوم واحد نیست؛ هر دارو، بخشی از ماشین مولکولی سلول را هدف قرار میدهد.
اما سؤال مهمتر این است:
اگر داروها اینقدر اختصاصی هستند، پس چرا عوارض جانبی دارند؟
پاسخ این سوال، یکی از مهمترین اصول فارماکولوژی است.
گیرندهها فقط در یک عضو وجود ندارند.
مثلاً گیرندههای بتا فقط در قلب نیستند؛ در ریه، کلیه و بافتهای دیگر هم حضور دارند.
بنابراین وقتی دارویی وارد خون میشود، نمیتواند فقط به قلب برود.
هر جا گیرنده مناسب پیدا کند، ممکن است اثر بگذارد.
به همین دلیل است که بسیاری از داروها، علاوه بر اثر درمانی، عوارض جانبی هم ایجاد میکنند.
باید بدونیم که داروها هوشی ندارند.
آنها نمیدانند بیمار کدام عضو را میخواهد درمان کند.
فقط طبق قوانین شیمی حرکت میکنند و به هر مولکولی که ساختارش با آنها سازگار باشد، متصل میشوند.
تمام هنر فارماکولوژی مدرن این است که مولکولهایی طراحی کند که تا حد ممکن، فقط به هدف موردنظر متصل شوند و کمتر به بافتهای دیگر آسیب بزنند.
و شاید مهمترین نکتهای که فارماکولوژی به ما یاد میدهد این باشد:
داروها بدن را مجبور به انجام کاری نمیکنند.
آنها فقط زبان شیمیایی سلولها را دستکاری میکنند.
بقیه ماجرا را...
خودِ بدن انجام میدهد.
@Discourseees
داروها واقعاً چگونه اثر میکنند؟
اگر سردرد داشته باشید، یک قرص استامینوفن میخورید. اگر فشار خون بالا باشد، یک قرص آملودیپین. اگر عفونت داشته باشید، آنتیبیوتیک. اگر افسرده باشید، یک داروی ضدافسردگی.
اما یک سؤال عجیب وجود دارد.
چطور ممکن است چند صد میلیگرم ماده شیمیایی، روی بدنی با حدود ۳۷ تریلیون سلول اثر بگذارد؟
آیا دارو وارد همه سلولها میشود؟
آیا دارو میفهمد باید به کجا برود؟
آیا هر دارو فقط روی یک عضو اثر میکند؟
پاسخ همه این سؤالها، برخلاف تصور عموم، نه است.
بزرگترین سوءتفاهم درباره داروها این است که مردم فکر میکنند دارو، درمان میکند.
اما از دیدگاه فارماکولوژی، تقریباً هیچ دارویی چیزی را درمان نمیکند.
دارو فقط عملکرد طبیعی یا غیرطبیعی سلولها را تغییر میدهد.
سلولها هستند که بقیه کار را انجام میدهند.
برای فهمیدن ماجرا، تصور کنید تمام سلولهای بدن، میلیونها قفل دارند.
این قفلها همان گیرندهها (Receptors)، کانالهای یونی، آنزیمها و ناقلهای غشایی هستند.
هر کدام وظیفه خاصی دارند.
یک پیامرسان طبیعی بدن، مثل آدرنالین یا استیلکولین، به این قفلها متصل میشود و دستور خاصی صادر میکند.
داروها، در واقع، کلیدهای تقلبی هستند.
بعضی از آنها دقیقاً مانند کلید اصلی عمل میکنند و قفل را فعال میکنند.
به اینها آگونیست میگوییم.
بعضی دیگر فقط داخل قفل میروند تا کلید اصلی دیگر نتواند وارد شود.
به اینها آنتاگونیست میگوییم.
برای مثال، وقتی آدرنالین به گیرندههای بتا-۱ قلب متصل میشود، ضربان قلب افزایش پیدا میکند.
اما پروپرانولول روی همان گیرنده مینشیند و اجازه اتصال آدرنالین را نمیدهد.
خود پروپرانولول قلب را آرام نمیکند.
فقط اجازه نمیدهد آدرنالین اثرش را اعمال کند.
به همین دلیل، به آن بتابلاکر میگویند.
بعضی داروها اصلاً سراغ گیرنده نمیروند.
مثلاً آسپیرین، یک آنزیم را مهار میکند.
بعضی داروها، مثل مهارکنندههای پمپ پروتون، فعالیت یک پمپ یونی را متوقف میکنند.
بعضی آنتیبیوتیکها، ساخت دیواره باکتری را مختل میکنند.
بعضی داروهای ضدسرطان، تقسیم سلولی را هدف میگیرند.
یعنی دارو یک مفهوم واحد نیست؛ هر دارو، بخشی از ماشین مولکولی سلول را هدف قرار میدهد.
اما سؤال مهمتر این است:
اگر داروها اینقدر اختصاصی هستند، پس چرا عوارض جانبی دارند؟
پاسخ این سوال، یکی از مهمترین اصول فارماکولوژی است.
گیرندهها فقط در یک عضو وجود ندارند.
مثلاً گیرندههای بتا فقط در قلب نیستند؛ در ریه، کلیه و بافتهای دیگر هم حضور دارند.
بنابراین وقتی دارویی وارد خون میشود، نمیتواند فقط به قلب برود.
هر جا گیرنده مناسب پیدا کند، ممکن است اثر بگذارد.
به همین دلیل است که بسیاری از داروها، علاوه بر اثر درمانی، عوارض جانبی هم ایجاد میکنند.
باید بدونیم که داروها هوشی ندارند.
آنها نمیدانند بیمار کدام عضو را میخواهد درمان کند.
فقط طبق قوانین شیمی حرکت میکنند و به هر مولکولی که ساختارش با آنها سازگار باشد، متصل میشوند.
تمام هنر فارماکولوژی مدرن این است که مولکولهایی طراحی کند که تا حد ممکن، فقط به هدف موردنظر متصل شوند و کمتر به بافتهای دیگر آسیب بزنند.
و شاید مهمترین نکتهای که فارماکولوژی به ما یاد میدهد این باشد:
داروها بدن را مجبور به انجام کاری نمیکنند.
آنها فقط زبان شیمیایی سلولها را دستکاری میکنند.
بقیه ماجرا را...
خودِ بدن انجام میدهد.
@Discourseees
👏19❤8❤🔥2🥰2💘1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چگونه بزرگترین شکاک علم مجذوب یک ماشین شد؟ واکاوی ادعای داوکینز درباره خودآگاهی کلاود
منبع: Parseh Show with Abbas Seyedein
نکته:
@Discourseees
منبع: Parseh Show with Abbas Seyedein
نکته:
دوستان این ویدئو جذاب، از دوست بزرگوارم عباس سیدین را دیدم، گفتم حیف است نبینید، مطلب در مورد مقاله جدید داوکینز و آگاهی ماشین است
@Discourseees
❤8💘2❤🔥1👏1🙏1
زنی که از نظر ژنتیکی، مادر فرزند خودش نبود!
فرض کنید یک زن باردار میشود. فرزندش به دنیا میآید.
چند سال بعد، برای یک آزمایش DNA مراجعه میکنند.
نتیجه آزمایش شوکهکننده است.
این کودک، از نظر ژنتیکی، فرزند این زن نیست.
پزشکان تصور میکنند شاید نوزادها در بیمارستان جابهجا شدهاند.
آزمایش دوباره تکرار میشود.
باز هم همان نتیجه.
حتی چند آزمایشگاه مختلف، یک پاسخ را گزارش میکنند:
این زن، مادر ژنتیکی فرزند خودش نیست.
اما...
او باردار شده بود.
نه از رحم اجارهای استفاده کرده بود.
نه تخمک اهدایی.
پس چه اتفاقی افتاده بود؟
این پرونده، یکی از عجیبترین موارد ثبتشده در ژنتیک پزشکی است.
پزشکان پس از بررسیهای بیشتر، متوجه شدند که این زن در واقع دو مجموعه DNA متفاوت در بدن خود دارد.
چگونه؟
احتمالاً زمانی که خودش فقط چند روزه بوده، دو جنین دوقلوی غیرهمسان در رحم مادرش با یکدیگر ادغام شدهاند.
به جای اینکه دو نوزاد متولد شوند...
یک نوزاد به دنیا آمده است.
اما بدن او از سلولهای هر دو جنین ساخته شده است.
به این پدیده کایمریسم (Chimerism) میگویند.
حالا قسمت عجیبتر ماجرا...
سلولهای پوست این زن، یک DNA داشتند.
اما تخمدانهایش از سلولهای جنین دیگر تشکیل شده بودند.
یعنی تخمکی که فرزند را ساخته بود، از نظر ژنتیکی متعلق به همان مجموعه DNA دوم بود.
به همین دلیل، وقتی پزشکان از خون یا پوست مادر نمونه گرفتند، آزمایش نشان داد که او با کودک نسبت ژنتیکی معمول مادر و فرزند را ندارد.
در حالی که اگر از بافت مناسب دیگری نمونهبرداری میشد، نتیجه متفاوت بود.
این کشف، فقط یک داستان عجیب نبود.
بلکه نشان داد که یک آزمایش DNA همیشه تمام حقیقت را نمیگوید.
در پزشکی قانونی، پیوند اعضا، تعیین نسبت خانوادگی و حتی تشخیص بعضی بیماریها، موارد نادری مانند کایمریسم میتوانند نتیجه آزمایش را پیچیده کنند.
جالبتر اینکه...
کایمریسم فقط در انسان دیده نمیشود.
در بعضی حیوانات نیز رخ میدهد.
حتی گاهی سلولهای جنین میتوانند سالها در بدن مادر باقی بمانند و برعکس؛ پدیدهای که به آن میکروکایمریسم گفته میشود.
یعنی ممکن است دهها سال پس از زایمان، هنوز تعداد کمی از سلولهای فرزند در بدن مادر زندگی کنند.
«توضیحات بیشتر»
@Discourseees
فرض کنید یک زن باردار میشود. فرزندش به دنیا میآید.
چند سال بعد، برای یک آزمایش DNA مراجعه میکنند.
نتیجه آزمایش شوکهکننده است.
این کودک، از نظر ژنتیکی، فرزند این زن نیست.
پزشکان تصور میکنند شاید نوزادها در بیمارستان جابهجا شدهاند.
آزمایش دوباره تکرار میشود.
باز هم همان نتیجه.
حتی چند آزمایشگاه مختلف، یک پاسخ را گزارش میکنند:
این زن، مادر ژنتیکی فرزند خودش نیست.
اما...
او باردار شده بود.
نه از رحم اجارهای استفاده کرده بود.
نه تخمک اهدایی.
پس چه اتفاقی افتاده بود؟
این پرونده، یکی از عجیبترین موارد ثبتشده در ژنتیک پزشکی است.
پزشکان پس از بررسیهای بیشتر، متوجه شدند که این زن در واقع دو مجموعه DNA متفاوت در بدن خود دارد.
چگونه؟
احتمالاً زمانی که خودش فقط چند روزه بوده، دو جنین دوقلوی غیرهمسان در رحم مادرش با یکدیگر ادغام شدهاند.
به جای اینکه دو نوزاد متولد شوند...
یک نوزاد به دنیا آمده است.
اما بدن او از سلولهای هر دو جنین ساخته شده است.
به این پدیده کایمریسم (Chimerism) میگویند.
حالا قسمت عجیبتر ماجرا...
سلولهای پوست این زن، یک DNA داشتند.
اما تخمدانهایش از سلولهای جنین دیگر تشکیل شده بودند.
یعنی تخمکی که فرزند را ساخته بود، از نظر ژنتیکی متعلق به همان مجموعه DNA دوم بود.
به همین دلیل، وقتی پزشکان از خون یا پوست مادر نمونه گرفتند، آزمایش نشان داد که او با کودک نسبت ژنتیکی معمول مادر و فرزند را ندارد.
در حالی که اگر از بافت مناسب دیگری نمونهبرداری میشد، نتیجه متفاوت بود.
این کشف، فقط یک داستان عجیب نبود.
بلکه نشان داد که یک آزمایش DNA همیشه تمام حقیقت را نمیگوید.
در پزشکی قانونی، پیوند اعضا، تعیین نسبت خانوادگی و حتی تشخیص بعضی بیماریها، موارد نادری مانند کایمریسم میتوانند نتیجه آزمایش را پیچیده کنند.
جالبتر اینکه...
کایمریسم فقط در انسان دیده نمیشود.
در بعضی حیوانات نیز رخ میدهد.
حتی گاهی سلولهای جنین میتوانند سالها در بدن مادر باقی بمانند و برعکس؛ پدیدهای که به آن میکروکایمریسم گفته میشود.
یعنی ممکن است دهها سال پس از زایمان، هنوز تعداد کمی از سلولهای فرزند در بدن مادر زندگی کنند.
«توضیحات بیشتر»
@Discourseees
❤19👏5❤🔥3👌3💘1
مردی که ناگهان نابغه ریاضی شد... بعد از اینکه مغزش آسیب دید!
ما معمولاً فکر میکنیم آسیب مغزی یعنی از دست دادن تواناییها.
سکته مغزی...
ضربه به سر...
تومور...
همه اینها معمولاً باعث اختلال در حافظه، گفتار یا حرکت میشوند.
اما گاهی...
اتفاقی کاملاً برعکس رخ میدهد.
فردی که تا دیروز هیچ استعداد خاصی در ریاضیات، موسیقی یا نقاشی نداشت...
بعد از یک آسیب مغزی، ناگهان به انجام کارهایی خارقالعاده قادر میشود.
این پدیده آنقدر عجیب است که در نورولوژی نام مخصوصی دارد:
سندرم ساوانت اکتسابی (Acquired Savant Syndrome).
یکی از مشهورترین نمونهها، جیسون پاجت (Jason Padgett) است.
او نه ریاضیدان بود، نه فیزیکدان و نه حتی علاقه خاصی به ریاضیات داشت.
در سال ۲۰۰۲، هنگام خروج از یک بار، مورد حمله چند نفر قرار گرفت و ضربه شدیدی به سرش وارد شد.
او از این حادثه جان سالم به در برد...
اما چند هفته بعد، متوجه شد دنیا دیگر مثل قبل نیست.
وقتی به آب داخل لیوان نگاه میکرد...
به جای یک سطح صاف، الگوهای هندسی پیچیده میدید.
وقتی نور از پنجره وارد اتاق میشد...
آن را به شکل خطوط و ساختارهای هندسی درک میکرد.
او شروع به کشیدن شکلهایی کرد که پر از الگوهای فراکتالی و مفاهیم هندسی بودند؛ در حالی که پیش از آن، چنین تواناییای نداشت.
بعدها، خودش به مطالعه ریاضیات پرداخت و توانست مفاهیمی را درک کند که پیشتر هیچ آموزشی درباره آنها ندیده بود.
این تنها مورد نیست.
در پزشکی، افراد دیگری هم گزارش شدهاند که پس از آسیب مغزی یا حتی سکته، تواناییهای خارقالعادهای در موسیقی، محاسبات ذهنی، نقاشی یا حافظه پیدا کردهاند.
تعدادشان بسیار کم است...
اما وجودشان واقعی است.
چرا چنین اتفاقی میافتد؟
پاسخ قطعی هنوز مشخص نیست.
یکی از فرضیهها این است که مغز همیشه بین بخشهای مختلف خود تعادل برقرار میکند.
وقتی ناحیهای آسیب میبیند، ممکن است فعالیت نواحی دیگر افزایش پیدا کند یا شبکههایی که قبلاً مهار شده بودند، آزاد شوند.
یعنی آسیب، به جای اینکه فقط چیزی را از مغز بگیرد...
گاهی قفل بعضی تواناییهای پنهان را هم باز میکند.
اما این به معنای آن نیست که همه انسانها یک نابغه پنهان در مغزشان دارند.
بیشتر آسیبهای مغزی، باعث ناتوانی میشوند، نه استعداد خارقالعاده.
سندرم ساوانت اکتسابی، یک استثنای بسیار نادر است، نه یک قاعده.
ما هنوز نمیدانیم این تواناییها واقعاً ایجاد میشوند... یا از قبل در مغز وجود داشتهاند و فقط پشت شبکههای دیگر پنهان بودهاند.
اگر فرضیه دوم درست باشد، یک سؤال عمیق مطرح میشود:
مغز انسان، واقعاً چند توانایی دیگر را در سکوت پنهان کرده است که هرگز فرصت بروز پیدا نمیکنند؟
@Discourseees
ما معمولاً فکر میکنیم آسیب مغزی یعنی از دست دادن تواناییها.
سکته مغزی...
ضربه به سر...
تومور...
همه اینها معمولاً باعث اختلال در حافظه، گفتار یا حرکت میشوند.
اما گاهی...
اتفاقی کاملاً برعکس رخ میدهد.
فردی که تا دیروز هیچ استعداد خاصی در ریاضیات، موسیقی یا نقاشی نداشت...
بعد از یک آسیب مغزی، ناگهان به انجام کارهایی خارقالعاده قادر میشود.
این پدیده آنقدر عجیب است که در نورولوژی نام مخصوصی دارد:
سندرم ساوانت اکتسابی (Acquired Savant Syndrome).
یکی از مشهورترین نمونهها، جیسون پاجت (Jason Padgett) است.
او نه ریاضیدان بود، نه فیزیکدان و نه حتی علاقه خاصی به ریاضیات داشت.
در سال ۲۰۰۲، هنگام خروج از یک بار، مورد حمله چند نفر قرار گرفت و ضربه شدیدی به سرش وارد شد.
او از این حادثه جان سالم به در برد...
اما چند هفته بعد، متوجه شد دنیا دیگر مثل قبل نیست.
وقتی به آب داخل لیوان نگاه میکرد...
به جای یک سطح صاف، الگوهای هندسی پیچیده میدید.
وقتی نور از پنجره وارد اتاق میشد...
آن را به شکل خطوط و ساختارهای هندسی درک میکرد.
او شروع به کشیدن شکلهایی کرد که پر از الگوهای فراکتالی و مفاهیم هندسی بودند؛ در حالی که پیش از آن، چنین تواناییای نداشت.
بعدها، خودش به مطالعه ریاضیات پرداخت و توانست مفاهیمی را درک کند که پیشتر هیچ آموزشی درباره آنها ندیده بود.
این تنها مورد نیست.
در پزشکی، افراد دیگری هم گزارش شدهاند که پس از آسیب مغزی یا حتی سکته، تواناییهای خارقالعادهای در موسیقی، محاسبات ذهنی، نقاشی یا حافظه پیدا کردهاند.
تعدادشان بسیار کم است...
اما وجودشان واقعی است.
چرا چنین اتفاقی میافتد؟
پاسخ قطعی هنوز مشخص نیست.
یکی از فرضیهها این است که مغز همیشه بین بخشهای مختلف خود تعادل برقرار میکند.
وقتی ناحیهای آسیب میبیند، ممکن است فعالیت نواحی دیگر افزایش پیدا کند یا شبکههایی که قبلاً مهار شده بودند، آزاد شوند.
یعنی آسیب، به جای اینکه فقط چیزی را از مغز بگیرد...
گاهی قفل بعضی تواناییهای پنهان را هم باز میکند.
اما این به معنای آن نیست که همه انسانها یک نابغه پنهان در مغزشان دارند.
بیشتر آسیبهای مغزی، باعث ناتوانی میشوند، نه استعداد خارقالعاده.
سندرم ساوانت اکتسابی، یک استثنای بسیار نادر است، نه یک قاعده.
ما هنوز نمیدانیم این تواناییها واقعاً ایجاد میشوند... یا از قبل در مغز وجود داشتهاند و فقط پشت شبکههای دیگر پنهان بودهاند.
اگر فرضیه دوم درست باشد، یک سؤال عمیق مطرح میشود:
مغز انسان، واقعاً چند توانایی دیگر را در سکوت پنهان کرده است که هرگز فرصت بروز پیدا نمیکنند؟
@Discourseees
👏14❤10❤🔥4💋1💘1
مردی که مغزش تقریباً وجود نداشت... اما زندگی عادی داشت!
اگر از شما بپرسند: حداقل چند درصد از مغز برای زنده ماندن لازم است؟
احتمالاً پاسخ میدهید:
تقریباً همه آن.
بالاخره مغز، مرکز آگاهی، حافظه، زبان، حرکت و تفکر است.
اما در سال ۲۰۰۷، پزشکان فرانسوی با بیماری روبهرو شدند که یکی از عجیبترین پروندههای تاریخ نورولوژی را رقم زد.
یک مرد ۴۴ ساله به دلیل ضعف خفیف در پای چپ به بیمارستان مراجعه کرد.
نه نابغه بود...
نه دچار ناتوانی شدید ذهنی.
سالها کارمند دولت بود.
ازدواج کرده بود.
دو فرزند داشت.
زندگی مستقلی داشت.
تنها مشکلش، کمی ضعف در پا بود.
پزشکان برای بررسی علت، از مغز او تصویربرداری کردند.
نتیجه...
باورنکردنی بود.
فضای داخل جمجمه تقریباً بهطور کامل با مایع مغزیـنخاعی (CSF) پر شده بود.
آنچه از بافت مغز باقی مانده بود، فقط یک لایه بسیار نازک بود که به دیواره داخلی جمجمه فشرده شده بود.
در نگاه اول، تصویر بیشتر شبیه مغزی بود که تقریباً وجود ندارد.
علت این وضعیت، بیماریای به نام هیدروسفالی مزمن بود.
سالها افزایش تدریجی مایع مغزی، بافت مغز را بهآرامی فشرده کرده بود.
از آنجا که این روند بسیار آهسته پیش رفته بود، مغز فرصت پیدا کرده بود تا خودش را با شرایط جدید سازگار کند.
جالبتر اینکه...
بهره هوشی او پایینتر از میانگین بود، اما آنقدر نبود که نتواند زندگی مستقلی داشته باشد.
او کار میکرد.
روابط اجتماعی داشت.
خانواده تشکیل داده بود.
یعنی بسیاری از تواناییهایی که تصور میکنیم به حجم زیادی از مغز نیاز دارند، همچنان حفظ شده بودند.
این پرونده، سالهاست موضوع بحث عصبپژوهان است.
آیا واقعاً او فقط همان لایه نازک از مغز را داشت؟
یا آن لایه نازک، با وجود حجم کم، هنوز بیشتر شبکههای ضروری را در خود جای داده بود؟
دانشمندان هنوز درباره تفسیر دقیق این پرونده اتفاقنظر ندارند.
اما یک چیز روشن است:
مغز انسان، انعطافپذیرتر از چیزی است که تصور میکردیم.
نوروساینس این توانایی را نوروپلاستیسیته (Neuroplasticity) مینامد.
یعنی مغز میتواند در پاسخ به آسیب، ارتباطات خود را بازآرایی کند و تا حدی وظایف را بین شبکههای باقیمانده تقسیم کند.
البته این توانایی بینهایت نیست.
اگر همین آسیب بهطور ناگهانی رخ میداد، احتمالاً فرد زنده نمیماند.
اما وقتی تغییرات طی دهها سال اتفاق میافتند، مغز گاهی فرصت پیدا میکند خود را دوباره سازماندهی کند.
ما معمولاً مغز را مثل یک کامپیوتر تصور میکنیم:
اگر نیمی از قطعاتش را بردارید، از کار میافتد.
اما مغز بیشتر شبیه یک شهر زنده است.
اگر خیابانی بسته شود...
راههای دیگری ساخته میشوند.
اگر محلهای آسیب ببیند...
بخشهای دیگر تا حدی وظایف آن را بر عهده میگیرند. و شاید به همین دلیل است که بزرگترین ویژگی مغز انسان، نه هوش آن... بلکه توانایی شگفتانگیزش در سازگار شدن با آسیب است.
@Discourseees
اگر از شما بپرسند: حداقل چند درصد از مغز برای زنده ماندن لازم است؟
احتمالاً پاسخ میدهید:
تقریباً همه آن.
بالاخره مغز، مرکز آگاهی، حافظه، زبان، حرکت و تفکر است.
اما در سال ۲۰۰۷، پزشکان فرانسوی با بیماری روبهرو شدند که یکی از عجیبترین پروندههای تاریخ نورولوژی را رقم زد.
یک مرد ۴۴ ساله به دلیل ضعف خفیف در پای چپ به بیمارستان مراجعه کرد.
نه نابغه بود...
نه دچار ناتوانی شدید ذهنی.
سالها کارمند دولت بود.
ازدواج کرده بود.
دو فرزند داشت.
زندگی مستقلی داشت.
تنها مشکلش، کمی ضعف در پا بود.
پزشکان برای بررسی علت، از مغز او تصویربرداری کردند.
نتیجه...
باورنکردنی بود.
فضای داخل جمجمه تقریباً بهطور کامل با مایع مغزیـنخاعی (CSF) پر شده بود.
آنچه از بافت مغز باقی مانده بود، فقط یک لایه بسیار نازک بود که به دیواره داخلی جمجمه فشرده شده بود.
در نگاه اول، تصویر بیشتر شبیه مغزی بود که تقریباً وجود ندارد.
علت این وضعیت، بیماریای به نام هیدروسفالی مزمن بود.
سالها افزایش تدریجی مایع مغزی، بافت مغز را بهآرامی فشرده کرده بود.
از آنجا که این روند بسیار آهسته پیش رفته بود، مغز فرصت پیدا کرده بود تا خودش را با شرایط جدید سازگار کند.
جالبتر اینکه...
بهره هوشی او پایینتر از میانگین بود، اما آنقدر نبود که نتواند زندگی مستقلی داشته باشد.
او کار میکرد.
روابط اجتماعی داشت.
خانواده تشکیل داده بود.
یعنی بسیاری از تواناییهایی که تصور میکنیم به حجم زیادی از مغز نیاز دارند، همچنان حفظ شده بودند.
این پرونده، سالهاست موضوع بحث عصبپژوهان است.
آیا واقعاً او فقط همان لایه نازک از مغز را داشت؟
یا آن لایه نازک، با وجود حجم کم، هنوز بیشتر شبکههای ضروری را در خود جای داده بود؟
دانشمندان هنوز درباره تفسیر دقیق این پرونده اتفاقنظر ندارند.
اما یک چیز روشن است:
مغز انسان، انعطافپذیرتر از چیزی است که تصور میکردیم.
نوروساینس این توانایی را نوروپلاستیسیته (Neuroplasticity) مینامد.
یعنی مغز میتواند در پاسخ به آسیب، ارتباطات خود را بازآرایی کند و تا حدی وظایف را بین شبکههای باقیمانده تقسیم کند.
البته این توانایی بینهایت نیست.
اگر همین آسیب بهطور ناگهانی رخ میداد، احتمالاً فرد زنده نمیماند.
اما وقتی تغییرات طی دهها سال اتفاق میافتند، مغز گاهی فرصت پیدا میکند خود را دوباره سازماندهی کند.
ما معمولاً مغز را مثل یک کامپیوتر تصور میکنیم:
اگر نیمی از قطعاتش را بردارید، از کار میافتد.
اما مغز بیشتر شبیه یک شهر زنده است.
اگر خیابانی بسته شود...
راههای دیگری ساخته میشوند.
اگر محلهای آسیب ببیند...
بخشهای دیگر تا حدی وظایف آن را بر عهده میگیرند. و شاید به همین دلیل است که بزرگترین ویژگی مغز انسان، نه هوش آن... بلکه توانایی شگفتانگیزش در سازگار شدن با آسیب است.
@Discourseees
❤15👏5👌2💘2💋1
بیماریای که باعث میشود انسان از خنده بمیرد!
ما معمولاً خنده را نماد سلامتی میدانیم.
پزشکان میگویند خندیدن استرس را کاهش میدهد.
فشار خون را پایین میآورد.
اندورفین آزاد میکند.
اما...
اگر خنده آنقدر ادامه پیدا کند که دیگر نتوانید آن را متوقف کنید، چه؟
در نورولوژی، پدیدهای به نام خنده پاتولوژیک (Pathological Laughter) وجود دارد.
در این حالت، فرد ممکن است بدون اینکه چیزی خندهدار باشد، ناگهان دچار حملات شدید خنده شود.
گاهی این حملات چند دقیقه طول میکشند.
گاهی آنقدر شدید هستند که بیمار نمیتواند نفس بکشد یا صحبت کند.
اما عجیبتر از این هم وجود دارد.
بعضی تومورهای مغزی، سکتهها یا انواع خاصی از صرع، ممکن است با خنده شروع شوند.
پزشکان به آن صرع ژلاستیک (Gelastic Epilepsy) میگویند.
بیمار ناگهان میخندد...
نه از روی شادی...
بلکه چون گروهی از نورونها بهطور غیرطبیعی شروع به شلیک کردهاند.
در واقع، خنده در اینجا یک علامت عصبی است، نه یک احساس.
یکی از شایعترین علتهای این نوع صرع، تودهای خوشخیم در بخشی از مغز به نام هیپوتالاموس است.
کودکی را تصور کنید که چندین بار در روز، ناگهان چند ثانیه یا چند دقیقه میخندد...
بدون اینکه هیچ دلیل بیرونی وجود داشته باشد.
سالها تصور میشد این کودکان فقط رفتار عجیبی دارند.
اما بعدها مشخص شد که علت، فعالیت غیرطبیعی مغز است.
حالا به سؤال اول برگردیم.
آیا واقعاً میتوان از خنده مرد؟
در موارد بسیار نادر، بله.
نه به این دلیل که خنده ذاتاً خطرناک است.
بلکه چون خنده بسیار شدید و طولانی میتواند در افراد مستعد، باعث اختلال در تنفس، کاهش اکسیژن، آریتمی قلبی یا حتی غش شود.
این اتفاق بسیار نادر است، اما در تاریخ پزشکی گزارش شده است.
این پروندهها یک حقیقت مهم را آشکار میکنند.
احساساتی مانند شادی، غم، ترس یا خشم، فقط مفاهیم روانشناختی نیستند.
آنها خروجی مدارهای عصبی هستند.
اگر این مدارها به هر دلیلی دچار اختلال شوند...
ممکن است انسان بخندد، بدون اینکه شاد باشد.
گریه کند، بدون اینکه غمگین باشد.
یا بترسد، بدون اینکه خطری وجود داشته باشد.
ما تصور میکنیم اول احساس میکنیم، بعد مغز واکنش نشان میدهد.
اما به نظرم ...
این مغز است که ابتدا واکنش نشان میدهد، و احساس، فقط نتیجه فعالیت نورونهاست.
همین موضوع نشان میدهد که حتی طبیعیترین تجربههای انسانی، مانند خندیدن، ریشهای عمیق در زیستشناسی مغز دارد.
@Discourseees
ما معمولاً خنده را نماد سلامتی میدانیم.
پزشکان میگویند خندیدن استرس را کاهش میدهد.
فشار خون را پایین میآورد.
اندورفین آزاد میکند.
اما...
اگر خنده آنقدر ادامه پیدا کند که دیگر نتوانید آن را متوقف کنید، چه؟
در نورولوژی، پدیدهای به نام خنده پاتولوژیک (Pathological Laughter) وجود دارد.
در این حالت، فرد ممکن است بدون اینکه چیزی خندهدار باشد، ناگهان دچار حملات شدید خنده شود.
گاهی این حملات چند دقیقه طول میکشند.
گاهی آنقدر شدید هستند که بیمار نمیتواند نفس بکشد یا صحبت کند.
اما عجیبتر از این هم وجود دارد.
بعضی تومورهای مغزی، سکتهها یا انواع خاصی از صرع، ممکن است با خنده شروع شوند.
پزشکان به آن صرع ژلاستیک (Gelastic Epilepsy) میگویند.
بیمار ناگهان میخندد...
نه از روی شادی...
بلکه چون گروهی از نورونها بهطور غیرطبیعی شروع به شلیک کردهاند.
در واقع، خنده در اینجا یک علامت عصبی است، نه یک احساس.
یکی از شایعترین علتهای این نوع صرع، تودهای خوشخیم در بخشی از مغز به نام هیپوتالاموس است.
کودکی را تصور کنید که چندین بار در روز، ناگهان چند ثانیه یا چند دقیقه میخندد...
بدون اینکه هیچ دلیل بیرونی وجود داشته باشد.
سالها تصور میشد این کودکان فقط رفتار عجیبی دارند.
اما بعدها مشخص شد که علت، فعالیت غیرطبیعی مغز است.
حالا به سؤال اول برگردیم.
آیا واقعاً میتوان از خنده مرد؟
در موارد بسیار نادر، بله.
نه به این دلیل که خنده ذاتاً خطرناک است.
بلکه چون خنده بسیار شدید و طولانی میتواند در افراد مستعد، باعث اختلال در تنفس، کاهش اکسیژن، آریتمی قلبی یا حتی غش شود.
این اتفاق بسیار نادر است، اما در تاریخ پزشکی گزارش شده است.
این پروندهها یک حقیقت مهم را آشکار میکنند.
احساساتی مانند شادی، غم، ترس یا خشم، فقط مفاهیم روانشناختی نیستند.
آنها خروجی مدارهای عصبی هستند.
اگر این مدارها به هر دلیلی دچار اختلال شوند...
ممکن است انسان بخندد، بدون اینکه شاد باشد.
گریه کند، بدون اینکه غمگین باشد.
یا بترسد، بدون اینکه خطری وجود داشته باشد.
ما تصور میکنیم اول احساس میکنیم، بعد مغز واکنش نشان میدهد.
اما به نظرم ...
این مغز است که ابتدا واکنش نشان میدهد، و احساس، فقط نتیجه فعالیت نورونهاست.
همین موضوع نشان میدهد که حتی طبیعیترین تجربههای انسانی، مانند خندیدن، ریشهای عمیق در زیستشناسی مغز دارد.
@Discourseees
❤13❤🔥3👏3👌1💘1
زنان باردار، جنین خودشان را پس نمیزنند، چرا؟
اگر قرار باشد عضوی از بدن فرد دیگری به شما پیوند زده شود...
سیستم ایمنی بلافاصله آن را تشخیص میدهد.
چون سلولهای آن عضو، DNA متفاوتی دارند.
در نتیجه، سیستم ایمنی حمله میکند و اگر داروهای سرکوبکننده ایمنی مصرف نشود، پیوند از بین میرود.
حالا یک سؤال عجیب...
پس چرا در بارداری، این اتفاق نمیافتد؟
از نظر ژنتیکی، جنین فقط نیمی از DNA خود را از مادر گرفته است.
نیم دیگر، متعلق به پدر است.
یعنی از دید سیستم ایمنی مادر، جنین تا حدی شبیه یک بافت بیگانه است.
اگر همان قوانین پیوند عضو برقرار بود...
بارداری باید از همان هفتههای اول شکست میخورد.
اما نمیخورد.
سالها دانشمندان تصور میکردند پاسخ ساده است:
سیستم ایمنی مادر در دوران بارداری ضعیف میشود.
اما امروز میدانیم این تصور اشتباه است.
اگر سیستم ایمنی فقط ضعیف میشد، زنان باردار باید دائماً دچار عفونتهای شدید میشدند.
در حالی که چنین چیزی رخ نمیدهد.
واقعیت بسیار هوشمندانهتر است.
جنین، سیستم ایمنی مادر را خاموش نمیکند...
بلکه آن را فریب میدهد.
سلولهای جفت، که مرز بین مادر و جنین را تشکیل میدهند، برخلاف بیشتر سلولهای بدن، بسیاری از مولکولهای شناساییکننده معمول را روی سطح خود نمایش نمیدهند.
در عوض، مولکولهای ویژهای تولید میکنند که به بعضی سلولهای ایمنی پیام میدهند:
حمله نکن... اینجا امن است.
جالبتر اینکه...
در محل اتصال جفت به رحم، نوع خاصی از سلولهای ایمنی تجمع پیدا میکنند.
اما برخلاف انتظار، مأموریت اصلی آنها کشتن نیست.
آنها به ساخت رگهای خونی جدید، رشد جفت و حفظ بارداری کمک میکنند.
یعنی همان سلولهایی که در شرایط دیگر میتوانند مهاجمان را نابود کنند...
اینجا نقش یک تیم پشتیبانی را بازی میکنند.
اما این تعادل بسیار ظریف است.
اگر این گفتوگوی شیمیایی بین جنین و سیستم ایمنی مادر مختل شود...
ممکن است سقط جنین، پرهاکلامپسی یا بعضی عوارض بارداری رخ دهد.
به همین دلیل، امروزه ایمنیشناسی بارداری یکی از فعالترین حوزههای پژوهش پزشکی است.
ما معمولاً تصور میکنیم سیستم ایمنی فقط دو حالت دارد:
حمله کند یا حمله نکند.
اما بارداری نشان میدهد که سیستم ایمنی، بسیار پیچیدهتر از این است.
@Discourseees
اگر قرار باشد عضوی از بدن فرد دیگری به شما پیوند زده شود...
سیستم ایمنی بلافاصله آن را تشخیص میدهد.
چون سلولهای آن عضو، DNA متفاوتی دارند.
در نتیجه، سیستم ایمنی حمله میکند و اگر داروهای سرکوبکننده ایمنی مصرف نشود، پیوند از بین میرود.
حالا یک سؤال عجیب...
پس چرا در بارداری، این اتفاق نمیافتد؟
از نظر ژنتیکی، جنین فقط نیمی از DNA خود را از مادر گرفته است.
نیم دیگر، متعلق به پدر است.
یعنی از دید سیستم ایمنی مادر، جنین تا حدی شبیه یک بافت بیگانه است.
اگر همان قوانین پیوند عضو برقرار بود...
بارداری باید از همان هفتههای اول شکست میخورد.
اما نمیخورد.
سالها دانشمندان تصور میکردند پاسخ ساده است:
سیستم ایمنی مادر در دوران بارداری ضعیف میشود.
اما امروز میدانیم این تصور اشتباه است.
اگر سیستم ایمنی فقط ضعیف میشد، زنان باردار باید دائماً دچار عفونتهای شدید میشدند.
در حالی که چنین چیزی رخ نمیدهد.
واقعیت بسیار هوشمندانهتر است.
جنین، سیستم ایمنی مادر را خاموش نمیکند...
بلکه آن را فریب میدهد.
سلولهای جفت، که مرز بین مادر و جنین را تشکیل میدهند، برخلاف بیشتر سلولهای بدن، بسیاری از مولکولهای شناساییکننده معمول را روی سطح خود نمایش نمیدهند.
در عوض، مولکولهای ویژهای تولید میکنند که به بعضی سلولهای ایمنی پیام میدهند:
حمله نکن... اینجا امن است.
جالبتر اینکه...
در محل اتصال جفت به رحم، نوع خاصی از سلولهای ایمنی تجمع پیدا میکنند.
اما برخلاف انتظار، مأموریت اصلی آنها کشتن نیست.
آنها به ساخت رگهای خونی جدید، رشد جفت و حفظ بارداری کمک میکنند.
یعنی همان سلولهایی که در شرایط دیگر میتوانند مهاجمان را نابود کنند...
اینجا نقش یک تیم پشتیبانی را بازی میکنند.
اما این تعادل بسیار ظریف است.
اگر این گفتوگوی شیمیایی بین جنین و سیستم ایمنی مادر مختل شود...
ممکن است سقط جنین، پرهاکلامپسی یا بعضی عوارض بارداری رخ دهد.
به همین دلیل، امروزه ایمنیشناسی بارداری یکی از فعالترین حوزههای پژوهش پزشکی است.
ما معمولاً تصور میکنیم سیستم ایمنی فقط دو حالت دارد:
حمله کند یا حمله نکند.
اما بارداری نشان میدهد که سیستم ایمنی، بسیار پیچیدهتر از این است.
@Discourseees
👏12❤7💘3❤🔥2👍2
مردی که هر ۷ ثانیه فکر میکرد تازه از خواب بیدار شده است!
اگر حافظهتان پاک شود، چه اتفاقی میافتد؟
بیشتر مردم تصور میکنند فقط گذشته را فراموش میکنند.
اما بعضی بیماریهای مغز، کاری بسیار عجیبتر انجام میدهند.
آنها زمان را از بین میبرند.
در دهه ۱۹۵۰، مردی به نام هنری مولیسون (بیمار معروف H.M.) برای درمان صرع، تحت عمل جراحی مغز قرار گرفت.
جراحی موفق بود...
تشنجها کمتر شدند...
اما پزشکان ناخواسته یکی از مهمترین آزمایشهای تاریخ نوروساینس را انجام داده بودند.
بعد از عمل، هنری دیگر نمیتوانست خاطره جدیدی را برای مدت طولانی ذخیره کند.
او میتوانست با شما صحبت کند.
شوخی کند.
غذا بخورد.
مسئله حل کند.
اما اگر چند دقیقه اتاق را ترک میکردید و دوباره برمیگشتید...
او فکر میکرد اولین بار است که شما را میبیند.
بدتر از آن...
برای او، زمان تقریباً متوقف شده بود.
او همیشه تصور میکرد هنوز در دههای زندگی میکند که قبل از عمل در آن بود.
وقتی در آینه نگاه میکرد، از پیر شدن خودش تعجب میکرد.
انگار مغزش هرگز فرصت نکرده بود دهههای بعدی زندگی را ثبت کند.
اما عجیبترین بخش داستان اینجاست.
پزشکان از او خواستند هر روز یک بازی جدید انجام دهد.
مثلاً کشیدن یک ستاره، در حالی که فقط تصویر دستش را در آینه میبیند؛ کاری که در ابتدا تقریباً غیرممکن است.
هر روز هنری میگفت:
من قبلاً این بازی را انجام ندادهام.
اما...
هر روز عملکردش بهتر میشد.
تا جایی که تقریباً بدون اشتباه آن را انجام میداد.
یعنی مغز او...
یاد گرفته بود.
اما خودش هیچ خاطرهای از یاد گرفتن نداشت.
این پرونده، یکی از بزرگترین کشفیات تاریخ عصبشناسی را رقم زد.
حافظه، یک چیز واحد نیست.
مغز، سیستمهای حافظه متفاوتی دارد.
ممکن است خاطرات زندگیتان از بین بروند...
اما مغز هنوز بتواند مهارتهای جدید را یاد بگیرد.
یعنی بخشی از مغز یاد گرفته است...
در حالی که بخش دیگری، اصلاً خبر ندارد چیزی یاد گرفته شده است.
ما فکر میکنیم یاد گرفتن و به یاد آوردن یک چیز هستند.
اما مغز انسان نشان میدهد...
ممکن است چیزی را کاملاً یاد بگیرید...
بدون اینکه حتی یک بار به یاد بیاورید که آن را یاد گرفتهاید.
@Discourseees
اگر حافظهتان پاک شود، چه اتفاقی میافتد؟
بیشتر مردم تصور میکنند فقط گذشته را فراموش میکنند.
اما بعضی بیماریهای مغز، کاری بسیار عجیبتر انجام میدهند.
آنها زمان را از بین میبرند.
در دهه ۱۹۵۰، مردی به نام هنری مولیسون (بیمار معروف H.M.) برای درمان صرع، تحت عمل جراحی مغز قرار گرفت.
جراحی موفق بود...
تشنجها کمتر شدند...
اما پزشکان ناخواسته یکی از مهمترین آزمایشهای تاریخ نوروساینس را انجام داده بودند.
بعد از عمل، هنری دیگر نمیتوانست خاطره جدیدی را برای مدت طولانی ذخیره کند.
او میتوانست با شما صحبت کند.
شوخی کند.
غذا بخورد.
مسئله حل کند.
اما اگر چند دقیقه اتاق را ترک میکردید و دوباره برمیگشتید...
او فکر میکرد اولین بار است که شما را میبیند.
بدتر از آن...
برای او، زمان تقریباً متوقف شده بود.
او همیشه تصور میکرد هنوز در دههای زندگی میکند که قبل از عمل در آن بود.
وقتی در آینه نگاه میکرد، از پیر شدن خودش تعجب میکرد.
انگار مغزش هرگز فرصت نکرده بود دهههای بعدی زندگی را ثبت کند.
اما عجیبترین بخش داستان اینجاست.
پزشکان از او خواستند هر روز یک بازی جدید انجام دهد.
مثلاً کشیدن یک ستاره، در حالی که فقط تصویر دستش را در آینه میبیند؛ کاری که در ابتدا تقریباً غیرممکن است.
هر روز هنری میگفت:
من قبلاً این بازی را انجام ندادهام.
اما...
هر روز عملکردش بهتر میشد.
تا جایی که تقریباً بدون اشتباه آن را انجام میداد.
یعنی مغز او...
یاد گرفته بود.
اما خودش هیچ خاطرهای از یاد گرفتن نداشت.
این پرونده، یکی از بزرگترین کشفیات تاریخ عصبشناسی را رقم زد.
حافظه، یک چیز واحد نیست.
مغز، سیستمهای حافظه متفاوتی دارد.
ممکن است خاطرات زندگیتان از بین بروند...
اما مغز هنوز بتواند مهارتهای جدید را یاد بگیرد.
یعنی بخشی از مغز یاد گرفته است...
در حالی که بخش دیگری، اصلاً خبر ندارد چیزی یاد گرفته شده است.
ما فکر میکنیم یاد گرفتن و به یاد آوردن یک چیز هستند.
اما مغز انسان نشان میدهد...
ممکن است چیزی را کاملاً یاد بگیرید...
بدون اینکه حتی یک بار به یاد بیاورید که آن را یاد گرفتهاید.
@Discourseees
❤8❤🔥3👌3👏1💘1
مردی که بعد از نابینا شدن... دوباره توانست ببیند؛ اما با زبانش!!! .
اگر هر دو چشم انسان از بین بروند...
آیا بینایی برای همیشه از دست میرود؟
تقریباً همیشه پاسخ بله است.
اما چند بیمار، این قانون را به چالش کشیدهاند.
چند سال پیش، پزشکان مردی را بررسی کردند که سالها قبل بینایی خود را از دست داده بود.
چشمهایش دیگر اطلاعات قابل استفادهای به مغز نمیفرستادند.
او از نظر پزشکی نابینا بود.
اما در یک آزمایش، پژوهشگران کاری عجیب انجام دادند.
آنها دوربینی کوچک روی عینک او نصب کردند.
تصاویر دوربین، نه به چشم...
بلکه به زبان او فرستاده میشد.
بله، زبان.
وسیلهای به نام BrainPort، تصویر دوربین را به صدها پالس الکتریکی بسیار ضعیف تبدیل میکرد.
این پالسها روی سطح زبان ایجاد میشدند.
در ابتدا، بیمار فقط احساس سوزنسوزن شدن میکرد.
هیچ تصویری وجود نداشت.
فقط نقاطی از تحریک الکتریکی.
اما بعد از هفتهها تمرین...
اتفاق عجیبی افتاد.
مغز شروع کرد این الگوهای الکتریکی را تفسیر کند.
بیمار توانست درها را پیدا کند.
از موانع عبور کند.
اشیای بزرگ را تشخیص دهد.
حتی شکلهای ساده را از هم تفکیک کند.
او با چشمهایش نمیدید...
اما مغزش، از اطلاعاتی که از زبان دریافت میکرد، نوعی بینایی ساخته بود.
چرا چنین چیزی ممکن است؟
زیرا مغز، آنقدر که فکر میکنیم به چشم وابسته نیست.
مغز فقط به اطلاعات اهمیت میدهد.
اگر اطلاعات منظم و قابل یادگیری باشند، گاهی میتواند آنها را از مسیرهای کاملاً غیرمنتظره هم پردازش کند.
به این توانایی، جایگزینی حسی (Sensory Substitution) میگویند.
نمونههای دیگری هم وجود دارند.
افراد نابینایی که با کلیک کردن زبان و شنیدن پژواک، مانند خفاشها محیط اطراف را درک میکنند.
یا سامانههایی که تصاویر را به لرزش روی پوست یا صدا تبدیل میکنند تا مغز آنها را به اطلاعات فضایی تبدیل کند.
این به آن معنا نیست که زبان، چشم میشود.
چشم هنوز ساختاری بینظیر است.
اما این پژوهشها نشان میدهند که آنچه ما «دیدن» مینامیم، بیشتر یک فرایند مغزی است تا یک فرایند چشمی.
همه ی ما احتمالاً همیشه فکر میکنیم با چشمهایمان دنیا را میبینیم.
اما نوروساینس میگوید...
چشم فقط یک حسگر است.
در نهایت، این مغز است که تصمیم میگیرد چیزی را ببیند.
@Discourseees
اگر هر دو چشم انسان از بین بروند...
آیا بینایی برای همیشه از دست میرود؟
تقریباً همیشه پاسخ بله است.
اما چند بیمار، این قانون را به چالش کشیدهاند.
چند سال پیش، پزشکان مردی را بررسی کردند که سالها قبل بینایی خود را از دست داده بود.
چشمهایش دیگر اطلاعات قابل استفادهای به مغز نمیفرستادند.
او از نظر پزشکی نابینا بود.
اما در یک آزمایش، پژوهشگران کاری عجیب انجام دادند.
آنها دوربینی کوچک روی عینک او نصب کردند.
تصاویر دوربین، نه به چشم...
بلکه به زبان او فرستاده میشد.
بله، زبان.
وسیلهای به نام BrainPort، تصویر دوربین را به صدها پالس الکتریکی بسیار ضعیف تبدیل میکرد.
این پالسها روی سطح زبان ایجاد میشدند.
در ابتدا، بیمار فقط احساس سوزنسوزن شدن میکرد.
هیچ تصویری وجود نداشت.
فقط نقاطی از تحریک الکتریکی.
اما بعد از هفتهها تمرین...
اتفاق عجیبی افتاد.
مغز شروع کرد این الگوهای الکتریکی را تفسیر کند.
بیمار توانست درها را پیدا کند.
از موانع عبور کند.
اشیای بزرگ را تشخیص دهد.
حتی شکلهای ساده را از هم تفکیک کند.
او با چشمهایش نمیدید...
اما مغزش، از اطلاعاتی که از زبان دریافت میکرد، نوعی بینایی ساخته بود.
چرا چنین چیزی ممکن است؟
زیرا مغز، آنقدر که فکر میکنیم به چشم وابسته نیست.
مغز فقط به اطلاعات اهمیت میدهد.
اگر اطلاعات منظم و قابل یادگیری باشند، گاهی میتواند آنها را از مسیرهای کاملاً غیرمنتظره هم پردازش کند.
به این توانایی، جایگزینی حسی (Sensory Substitution) میگویند.
نمونههای دیگری هم وجود دارند.
افراد نابینایی که با کلیک کردن زبان و شنیدن پژواک، مانند خفاشها محیط اطراف را درک میکنند.
یا سامانههایی که تصاویر را به لرزش روی پوست یا صدا تبدیل میکنند تا مغز آنها را به اطلاعات فضایی تبدیل کند.
این به آن معنا نیست که زبان، چشم میشود.
چشم هنوز ساختاری بینظیر است.
اما این پژوهشها نشان میدهند که آنچه ما «دیدن» مینامیم، بیشتر یک فرایند مغزی است تا یک فرایند چشمی.
همه ی ما احتمالاً همیشه فکر میکنیم با چشمهایمان دنیا را میبینیم.
اما نوروساینس میگوید...
چشم فقط یک حسگر است.
در نهایت، این مغز است که تصمیم میگیرد چیزی را ببیند.
@Discourseees
❤6👏3👌3❤🔥1💘1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دنیس نوبل، فیزیولوژیست و زیستشناس سامانهها (systems biologist)، با این استدلال که «ژنوم» تنها طرح بنیادین حیات نیست، دگم مرکزی ژنتیک را به چالش میکشد. این سخنرانی، اهمیت شبکههای فیزیولوژیکیِ عملکردی و تعاملات محیطی در کنترل بیان ژن را بررسی کرده و چشماندازی تلفیقی و نوین برای علوم پزشکی و آینده زیستشناسی تکاملی ارائه میدهد.
ترجمه و زیرنویس: star boy
@Discourseees
ترجمه و زیرنویس: star boy
@Discourseees
❤4❤🔥1👌1😍1
بیماریای که باعث میشود دست خودتان، علیه شما شورش کند!
تصور کنید پشت میز نشستهاید.
دست راستتان دکمه پیراهن را میبندد...
اما دست چپ، همان دکمه را دوباره باز میکند.
لیوان آب را برمیدارید...
ناگهان یکی از دستها آن را پرت میکند.
میخواهید در را باز کنید...
اما دستتان بدون اینکه بخواهید، در را میبندد.
و عجیبتر از همه...
احساس میکنید آن دست، دیگر متعلق به شما نیست.
این فقط یک داستان نیست.
این بیماری واقعی است و سندرم دست بیگانه (Alien Hand Syndrome) نام دارد.
یکی از نادرترین اختلالات نورولوژی که معمولاً پس از سکته مغزی، جراحی مغز یا آسیب به جسم پینهای (پل ارتباطی دو نیمکره مغز) دیده میشود.
بیمار فلج نیست.
عضلات سالماند.
دست قدرت طبیعی دارد.
اما مشکل اینجاست که...
دست، بدون اراده آگاهانه بیمار شروع به انجام کار میکند.
بعضی بیماران گزارش کردهاند که دستشان ناگهان صورتشان را لمس میکند، وسایل را برمیدارد یا حتی به لباسشان چنگ میزند.
آنها میبینند این اتفاق در حال رخ دادن است...
اما نمیتوانند جلویش را بگیرند.
یکی از مشهورترین بیماران میگفت:
احساس میکنم یک نفر دیگر داخل بدنم زندگی میکند و از دستم استفاده میکند.
اما آیا واقعاً دست، اراده پیدا کرده است؟
خیر.
آنچه از هم گسیخته، هماهنگی شبکههای مغزی است.
در حالت طبیعی، نواحی مختلف مغز قبل از هر حرکت با هم هماهنگ میشوند و شما آن حرکت را به عنوان «تصمیم خودتان» تجربه میکنید.
اما وقتی این ارتباط آسیب میبیند...
حرکت انجام میشود، ولی مغز دیگر آن را به «من» نسبت نمیدهد.
به همین دلیل، بیمار واقعاً احساس میکند دستش متعلق به شخص دیگری است.
این بیماری فقط درباره حرکت نیست...
بلکه یکی از عمیقترین پرسشهای فلسفه ذهن را هم مطرح میکند.
احساس مالکیت بر بدن از کجا میآید؟
چرا مطمئن هستیم این دست، دست خودمان است؟
نوروساینس پاسخ میدهد:
این احساس، نتیجه فعالیت هماهنگ شبکههای مغز است.
اگر این شبکهها از هم جدا شوند...
حتی ممکن است مغز، دست خودتان را هم بیگانه بداند.
ما فکر میکنیم کنترل بدن، بدیهیترین چیز دنیاست.
اما این کنترل، هر لحظه توسط میلیاردها نورون ساخته میشود.
و اگر فقط چند مسیر عصبی آسیب ببینند...
ممکن است روزی برسد که...
دست خودتان، بدون آگاهی شما از تصمیم، تصمیم بگیرد.
@Discourseees
تصور کنید پشت میز نشستهاید.
دست راستتان دکمه پیراهن را میبندد...
اما دست چپ، همان دکمه را دوباره باز میکند.
لیوان آب را برمیدارید...
ناگهان یکی از دستها آن را پرت میکند.
میخواهید در را باز کنید...
اما دستتان بدون اینکه بخواهید، در را میبندد.
و عجیبتر از همه...
احساس میکنید آن دست، دیگر متعلق به شما نیست.
این فقط یک داستان نیست.
این بیماری واقعی است و سندرم دست بیگانه (Alien Hand Syndrome) نام دارد.
یکی از نادرترین اختلالات نورولوژی که معمولاً پس از سکته مغزی، جراحی مغز یا آسیب به جسم پینهای (پل ارتباطی دو نیمکره مغز) دیده میشود.
بیمار فلج نیست.
عضلات سالماند.
دست قدرت طبیعی دارد.
اما مشکل اینجاست که...
دست، بدون اراده آگاهانه بیمار شروع به انجام کار میکند.
بعضی بیماران گزارش کردهاند که دستشان ناگهان صورتشان را لمس میکند، وسایل را برمیدارد یا حتی به لباسشان چنگ میزند.
آنها میبینند این اتفاق در حال رخ دادن است...
اما نمیتوانند جلویش را بگیرند.
یکی از مشهورترین بیماران میگفت:
احساس میکنم یک نفر دیگر داخل بدنم زندگی میکند و از دستم استفاده میکند.
اما آیا واقعاً دست، اراده پیدا کرده است؟
خیر.
آنچه از هم گسیخته، هماهنگی شبکههای مغزی است.
در حالت طبیعی، نواحی مختلف مغز قبل از هر حرکت با هم هماهنگ میشوند و شما آن حرکت را به عنوان «تصمیم خودتان» تجربه میکنید.
اما وقتی این ارتباط آسیب میبیند...
حرکت انجام میشود، ولی مغز دیگر آن را به «من» نسبت نمیدهد.
به همین دلیل، بیمار واقعاً احساس میکند دستش متعلق به شخص دیگری است.
این بیماری فقط درباره حرکت نیست...
بلکه یکی از عمیقترین پرسشهای فلسفه ذهن را هم مطرح میکند.
احساس مالکیت بر بدن از کجا میآید؟
چرا مطمئن هستیم این دست، دست خودمان است؟
نوروساینس پاسخ میدهد:
این احساس، نتیجه فعالیت هماهنگ شبکههای مغز است.
اگر این شبکهها از هم جدا شوند...
حتی ممکن است مغز، دست خودتان را هم بیگانه بداند.
ما فکر میکنیم کنترل بدن، بدیهیترین چیز دنیاست.
اما این کنترل، هر لحظه توسط میلیاردها نورون ساخته میشود.
و اگر فقط چند مسیر عصبی آسیب ببینند...
ممکن است روزی برسد که...
دست خودتان، بدون آگاهی شما از تصمیم، تصمیم بگیرد.
@Discourseees
❤9👌2❤🔥1👏1💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای نهنگهای عنبر، شنیده شدن فقط یک مزیت نیست؛ بخشی از بقای آنهاست. فرقی نمیکند در اعماق اقیانوس مشغول شکار باشند، روی سطح آب با یکدیگر ارتباط برقرار کنند یا هنگام زایمان به هم کمک کنند، آنها با الگوهای منظم و ریتمیک از صداهای کلیک، که کدا نام دارند، با هم صحبت میکنند.
اما اقیانوس دیگر آن سکوت همیشگی را ندارد. افزایش رفتوآمد کشتیها، حفاریهای زیردریایی و دیگر فعالیتهای انسانی، محیط صوتی نهنگها را بهطور چشمگیری تغییر داده است. پژوهش تازهای که در مجله Ecological Informatics و توسط پروژه CETI (ابتکار ترجمه زبان نهنگها) منتشر شده، نشان میدهد که صدای کشتیها الگوهای ارتباطی نهنگهای عنبر را تغییر میدهد و حتی ممکن است بر نحوه دریافت و تفسیر پیامهایشان نیز اثر بگذارد.
پژوهشگران هنوز نمیدانند که آیا نهنگها واقعا درباره حضور کشتیها با یکدیگر صحبت میکنند یا نه، اما این یافتهها نشان میدهد آلودگی صوتی انسانها میتواند بر یکی از مهمترین ابزارهای ارتباطی این جانوران تاثیر بگذارد و در عین حال، سرنخهای تازهای درباره ساختار و پیچیدگی زبان ارتباطی آنها در اختیار دانشمندان قرار دهد.
سورس:
https://doi.org/10.1016/j.ecoinf.2026.103881
برای مطالعه پابلیک:
https://www.nationalgeographic.com/environment/article/sperm-whale-communication-near-ships
اما اقیانوس دیگر آن سکوت همیشگی را ندارد. افزایش رفتوآمد کشتیها، حفاریهای زیردریایی و دیگر فعالیتهای انسانی، محیط صوتی نهنگها را بهطور چشمگیری تغییر داده است. پژوهش تازهای که در مجله Ecological Informatics و توسط پروژه CETI (ابتکار ترجمه زبان نهنگها) منتشر شده، نشان میدهد که صدای کشتیها الگوهای ارتباطی نهنگهای عنبر را تغییر میدهد و حتی ممکن است بر نحوه دریافت و تفسیر پیامهایشان نیز اثر بگذارد.
پژوهشگران هنوز نمیدانند که آیا نهنگها واقعا درباره حضور کشتیها با یکدیگر صحبت میکنند یا نه، اما این یافتهها نشان میدهد آلودگی صوتی انسانها میتواند بر یکی از مهمترین ابزارهای ارتباطی این جانوران تاثیر بگذارد و در عین حال، سرنخهای تازهای درباره ساختار و پیچیدگی زبان ارتباطی آنها در اختیار دانشمندان قرار دهد.
سورس:
https://doi.org/10.1016/j.ecoinf.2026.103881
برای مطالعه پابلیک:
https://www.nationalgeographic.com/environment/article/sperm-whale-communication-near-ships
❤8👌2🔥1👏1
مردی که هرگز چیزی را فراموش نمیکرد... و آرزو میکرد ای کاش میتوانست.
اگر از مردم بپرسید: دوست داری هیچچیز را فراموش نکنی؟
تقریباً همه جواب میدهند: بله.
به نظر میرسد داشتن یک حافظه کامل، یک ابرقدرت باشد.
اما علم، داستان دیگری تعریف میکند.
در جهان، تعداد بسیار کمی از انسانها به پدیدهای به نام حافظه زندگینامهای فوقالعاده (HSAM) مبتلا هستند.
این افراد میتوانند تقریباً تمام روزهای زندگی خود را با جزئیات حیرتانگیز به یاد بیاورند.
از آنها بپرسید:
۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ چه روزی بود؟
ممکن است بلافاصله بگویند:
«سهشنبه بود... آن روز باران میبارید، ساعت ۴ عصر با دوستم صحبت کردم و شب فلان برنامه تلویزیون را دیدم.»
نه چون آن را حفظ کردهاند...
بلکه چون واقعاً آن روز را دوباره تجربه میکنند.
در نگاه اول، این شبیه یک موهبت است.
اما چند دقیقه بیشتر طول نمیکشد تا متوجه شوید که...
این یک نفرین است.
بیشتر این افراد میگویند خاطرات تلخ، هرگز کمرنگ نمیشوند.
مرگ یک عزیز...
یک شکست...
یک تحقیر...
یا یک حادثه دردناک...
سالها بعد، با همان شدت روز اول به ذهنشان برمیگردد.
نه به شکل یک خاطره...
بلکه تقریباً مانند یک تجربه زنده.
جالبتر اینکه...
این افراد الزاماً در ریاضی نابغه نیستند.
شماره تلفنها را بهتر از دیگران حفظ نمیکنند.
زبان جدید را سریعتر یاد نمیگیرند.
ابرحافظه آنها تقریباً فقط مربوط به زندگی شخصی خودشان است.
این کشف، یک باور قدیمی را زیر سؤال برد.
ما همیشه فکر میکردیم فراموشی، نقص مغز است.
اما شاید حقیقت برعکس باشد.
شاید فراموش کردن، یکی از مهمترین تواناییهای مغز باشد.
امروزه نوروساینس نشان میدهد مغز عمداً بسیاری از اطلاعات را حذف میکند.
اتصالات عصبی ضعیف میشوند.
خاطرات کماهمیت کنار گذاشته میشوند.
جزئیات محو میشوند.
نه به این دلیل که مغز تنبل است...
بلکه چون اگر همه چیز برای همیشه باقی بماند، تصمیمگیری، یادگیری و حتی سلامت روان مختل میشود.
ما همیشه از حافظه قوی تعریف میکنیم...
اما کمتر کسی از فراموشی سالم تعریف میکند.
در حالی که اگر مغز هیچچیز را فراموش نکند...
ممکن است هر روز، تمام دردهای زندگی را دوباره زندگی کنید.
شاید فراموشی، یک نقص در مغز نباشد...
شاید یکی از بزرگترین اختراعات تکامل برای زنده نگه داشتن روان انسان باشد.
@Discourseees
اگر از مردم بپرسید: دوست داری هیچچیز را فراموش نکنی؟
تقریباً همه جواب میدهند: بله.
به نظر میرسد داشتن یک حافظه کامل، یک ابرقدرت باشد.
اما علم، داستان دیگری تعریف میکند.
در جهان، تعداد بسیار کمی از انسانها به پدیدهای به نام حافظه زندگینامهای فوقالعاده (HSAM) مبتلا هستند.
این افراد میتوانند تقریباً تمام روزهای زندگی خود را با جزئیات حیرتانگیز به یاد بیاورند.
از آنها بپرسید:
۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ چه روزی بود؟
ممکن است بلافاصله بگویند:
«سهشنبه بود... آن روز باران میبارید، ساعت ۴ عصر با دوستم صحبت کردم و شب فلان برنامه تلویزیون را دیدم.»
نه چون آن را حفظ کردهاند...
بلکه چون واقعاً آن روز را دوباره تجربه میکنند.
در نگاه اول، این شبیه یک موهبت است.
اما چند دقیقه بیشتر طول نمیکشد تا متوجه شوید که...
این یک نفرین است.
بیشتر این افراد میگویند خاطرات تلخ، هرگز کمرنگ نمیشوند.
مرگ یک عزیز...
یک شکست...
یک تحقیر...
یا یک حادثه دردناک...
سالها بعد، با همان شدت روز اول به ذهنشان برمیگردد.
نه به شکل یک خاطره...
بلکه تقریباً مانند یک تجربه زنده.
جالبتر اینکه...
این افراد الزاماً در ریاضی نابغه نیستند.
شماره تلفنها را بهتر از دیگران حفظ نمیکنند.
زبان جدید را سریعتر یاد نمیگیرند.
ابرحافظه آنها تقریباً فقط مربوط به زندگی شخصی خودشان است.
این کشف، یک باور قدیمی را زیر سؤال برد.
ما همیشه فکر میکردیم فراموشی، نقص مغز است.
اما شاید حقیقت برعکس باشد.
شاید فراموش کردن، یکی از مهمترین تواناییهای مغز باشد.
امروزه نوروساینس نشان میدهد مغز عمداً بسیاری از اطلاعات را حذف میکند.
اتصالات عصبی ضعیف میشوند.
خاطرات کماهمیت کنار گذاشته میشوند.
جزئیات محو میشوند.
نه به این دلیل که مغز تنبل است...
بلکه چون اگر همه چیز برای همیشه باقی بماند، تصمیمگیری، یادگیری و حتی سلامت روان مختل میشود.
ما همیشه از حافظه قوی تعریف میکنیم...
اما کمتر کسی از فراموشی سالم تعریف میکند.
در حالی که اگر مغز هیچچیز را فراموش نکند...
ممکن است هر روز، تمام دردهای زندگی را دوباره زندگی کنید.
شاید فراموشی، یک نقص در مغز نباشد...
شاید یکی از بزرگترین اختراعات تکامل برای زنده نگه داشتن روان انسان باشد.
@Discourseees
❤15👌3❤🔥1🥰1👏1
بیماریای که باعث میشود فکر کنید... مردهاید.
فرض کنید وارد اتاق بیماری میشوید.
از او میپرسید: حالت چطور است؟
و او کاملاً آرام جواب میدهد: من مردهام.
نه از روی شوخی...
نه استعاره...
نه ناامیدی.
او واقعاً باور دارد که دیگر زنده نیست.
برخی بیماران میگویند:
قلبم دیگر نمیزند.
بعضیها میگویند:
مغزم از کار افتاده.
و بعضی حتی معتقدند: بدنم در حال پوسیدن است.
به همین دلیل ممکن است از غذا خوردن خودداری کنند، چون فکر میکنند: مردهها که غذا نمیخورند.
این اختلال واقعی است و سندرم کوتار (Cotard Syndrome) نام دارد.
یکی از نادرترین اختلالات شناختهشده در پزشکی.
اما سؤال اصلی این است:
چطور ممکن است مغز، با وجود اینکه فرد راه میرود، حرف میزند و نفس میکشد...
او را متقاعد کند که مرده است؟
دانشمندان معتقدند در بسیاری از این بیماران، دو اتفاق همزمان رخ میدهد.
اول، شبکههایی که احساس زنده بودن و ارتباط عاطفی با خود را ایجاد میکنند، دچار اختلال میشوند.
دوم، بخشهایی از مغز که برای توضیح تجربههای عجیب داستان میسازند، فعال میشوند.
نتیجه؟
مغز با خودش میگوید:
اگر هیچ احساسی از زنده بودن ندارم...
پس تنها توضیح ممکن این است که...
من مردهام.
جالبتر اینکه بعضی از این بیماران، از مردن هم نمیترسند.
چون از نظر آنها، این اتفاق قبلاً افتاده است.
حتی مواردی گزارش شده که بیمار اصرار داشته او را به سردخانه ببرند، چون جایش آنجاست.
این بیماری یک حقیقت عمیق درباره مغز را آشکار میکند.
ما فکر میکنیم زنده بودن یک واقعیت بدیهی است.
اما در حقیقت، این احساس نیز محصول فعالیت شبکههای مغزی است.
اگر این شبکهها مختل شوند...
ممکن است مغز، آشکارترین واقعیت جهان را هم انکار کند.
وقتی هر لحظه احساس میکنید من زندهام...
این فقط یک احساس ساده نیست.
این نتیجه هماهنگی میلیاردها نورون است.
و اگر این هماهنگی از بین برود...
ممکن است انسانی که نفس میکشد، راه میرود و صحبت میکند...
با تمام وجود باور داشته باشد که مدتهاست مرده است.
@Discourseees
فرض کنید وارد اتاق بیماری میشوید.
از او میپرسید: حالت چطور است؟
و او کاملاً آرام جواب میدهد: من مردهام.
نه از روی شوخی...
نه استعاره...
نه ناامیدی.
او واقعاً باور دارد که دیگر زنده نیست.
برخی بیماران میگویند:
قلبم دیگر نمیزند.
بعضیها میگویند:
مغزم از کار افتاده.
و بعضی حتی معتقدند: بدنم در حال پوسیدن است.
به همین دلیل ممکن است از غذا خوردن خودداری کنند، چون فکر میکنند: مردهها که غذا نمیخورند.
این اختلال واقعی است و سندرم کوتار (Cotard Syndrome) نام دارد.
یکی از نادرترین اختلالات شناختهشده در پزشکی.
اما سؤال اصلی این است:
چطور ممکن است مغز، با وجود اینکه فرد راه میرود، حرف میزند و نفس میکشد...
او را متقاعد کند که مرده است؟
دانشمندان معتقدند در بسیاری از این بیماران، دو اتفاق همزمان رخ میدهد.
اول، شبکههایی که احساس زنده بودن و ارتباط عاطفی با خود را ایجاد میکنند، دچار اختلال میشوند.
دوم، بخشهایی از مغز که برای توضیح تجربههای عجیب داستان میسازند، فعال میشوند.
نتیجه؟
مغز با خودش میگوید:
اگر هیچ احساسی از زنده بودن ندارم...
پس تنها توضیح ممکن این است که...
من مردهام.
جالبتر اینکه بعضی از این بیماران، از مردن هم نمیترسند.
چون از نظر آنها، این اتفاق قبلاً افتاده است.
حتی مواردی گزارش شده که بیمار اصرار داشته او را به سردخانه ببرند، چون جایش آنجاست.
این بیماری یک حقیقت عمیق درباره مغز را آشکار میکند.
ما فکر میکنیم زنده بودن یک واقعیت بدیهی است.
اما در حقیقت، این احساس نیز محصول فعالیت شبکههای مغزی است.
اگر این شبکهها مختل شوند...
ممکن است مغز، آشکارترین واقعیت جهان را هم انکار کند.
وقتی هر لحظه احساس میکنید من زندهام...
این فقط یک احساس ساده نیست.
این نتیجه هماهنگی میلیاردها نورون است.
و اگر این هماهنگی از بین برود...
ممکن است انسانی که نفس میکشد، راه میرود و صحبت میکند...
با تمام وجود باور داشته باشد که مدتهاست مرده است.
@Discourseees
❤5👏3🙏1💋1💘1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
گفتوگو با دنیس نوبل، جوانا مانکریف و استوارت کافمن درباره :
۱) ارزیابی انتقادی پروژه ژنوم انسانی و پرسش از اغراقهای آن
۲) بررسی ایده ژنها بهعنوان «نقشه حیات» و محدودیتهای آن
۳) نقش احتمالی هوش مصنوعی در فهم علل و درمان بیماریهای انسانی در آینده
ترجمه و زیرنویس: star boy
@Discourseees
۱) ارزیابی انتقادی پروژه ژنوم انسانی و پرسش از اغراقهای آن
۲) بررسی ایده ژنها بهعنوان «نقشه حیات» و محدودیتهای آن
۳) نقش احتمالی هوش مصنوعی در فهم علل و درمان بیماریهای انسانی در آینده
ترجمه و زیرنویس: star boy
@Discourseees
❤4❤🔥2🙏1👌1💘1