Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چرا انسان خدا را ساخت؟ ریشه ادیان و نقد نواندیشی دینی با دکترکیمیایی-اسدی و وریا امیری (→)
منبع: پادکست هوشیوار
«فایل صوتی»
@Discourseees
منبع: پادکست هوشیوار
«فایل صوتی»
@Discourseees
❤7
آیا حیات صرفا «متفاوت» است؟
ایده عاملیت زیستی (Biological Agency) ـ این تصور که موجودات زنده اهداف خود را شکل میدهند و بر اساس آنها رفتار میکنند ـ درک ما از معنای زنده بودن را پیچیدهتر میکند. اما آیا این مفهوم واقعا کارکردی علمی دارد؟
«این یک بحث مهم و در جریان در زیست شناسی و فلسفه است.»
🟢 نکته بسیار مهم:
در بحث علمیِ عاملیت زیستی (Biological Agency) به طور خاص، چه موافقان و چه مخالفان جدی آن، همگی به طراحی هوشمند یا یک عامل ماوراییِ باور ندارند. موافقان عاملیت زیستی مثل سونیا سلطان، دنیس والش، آلوارو مورنو، کوین میچل و استوارت کافمن نمیگویند«موجودات زنده هدف دارند، پس یک موجود هوشمند بیرونی آنها را طراحی کرده است».
➖ ➖ ➖ ➖ ➖
مقدمه
در سال ۱۹۹۳، گروهی از پژوهشگران به سرپرستی دانشمند علوم سیارهای، کارل سیگن ، با احتیاط به این نتیجه رسیدند که روی زمین حیات وجود دارد.
در نگاه اول، این نتیجهگیری بدیهی به نظر میرسد؛ اما نکته اینجاست که پژوهشگران تنها به دادههایی تکیه داشتند که توسط فضاپیمای گالیله جمعآوری شده بود. این فضاپیما سه سال پیش از آن، در مسیر سفر خود به سوی مشتری، از کنار زمین عبور کرده بود. قدرت دگرگونکننده حیات چنان عظیم است که میتوان وجود آن را صرفا از طریق نور و امواج رادیوییای که یک سیاره به فضا میفرستد یا بازتاب میدهد تشخیص داد.
امروزه نیز دانشمندان در جستوجوی همین نشانههای آشکار حیات، فواصل چندین سال نوری را در کیهان رصد میکنند.
حیات ردپای خود را بر جهان میگذارد، اما با وجود دههها پژوهش، هنوز اجماع علمی روشنی درباره اینکه دقیقا چه چیزی موجودات زنده را از مواد غیرآلی مانند سنگها، گازها و اقیانوسها ـ که تنها اجزای جهانهای بیجان هستند ـ متمایز میکند، وجود ندارد.
بسیاری از دانشمندان به ویژگیهایی مانند همانندسازی (Replication) یا سوختوساز (Metabolism) اشاره میکنند. برخی دیگر با زبانی انتزاعیتر از این سخن میگویند که حیات نسبت به محیط خود در وضعیت عدم تعادل ترمودینامیکی (Thermodynamic Nonequilibrium) قرار دارد.
اما گروهی پاسخ متفاوتی ارائه میکنند: موجودات زنده با بقیه جهان فرق دارند، زیرا کارها را به دلیلی انجام میدهند.
در فلسفه، واژه کوالیا (Qualia) به کیفیتهای ذهنی و تجربه درونی ما اشاره دارد؛ یعنی اینکه دیدن رنگ آبی برای آلیس چه حسی دارد یا احساس شادی برای باب چگونه تجربه میشود. همانطور که فیلسوف فقید دنیل دنت میگفت، کوالیا «شیوهای است که جهان برای ما به نظر میرسد».
در این مجموعه مقالات، نویسندگان مسیر کنجکاوی خود را دنبال میکنند و به سراغ پرسشهای علمی مهمی میروند که لزوما پاسخ قطعی ندارند.
صرفا گفتن اینکه حیات یک وضعیت سازمانیافته و دور از تعادل است که در آن جریان مداومی از ماده و انرژی برقرار است، کافی نیست. زیرا همین توصیف درباره طوفانهای گرمسیری (Hurricanes) نیز صدق میکند.
اما طوفانها فقط وجود دارند. تنها موجودات زنده هستند که هدف دارند: یافتن غذا، تولیدمثل، بقا و گاهی صرفا تجربه کردن چیزهای خوشایند. (هر کسی که سگ نگهداری کرده باشد میداند که این ویژگی فقط مختص انسان نیست.)
یکی از راههای بیان این ایده آن است که بگوییم موجودات زنده دارای عاملیت (Agency) هستند.
این واژه بسیار بحثبرانگیز است.
برخی زیستشناسان آن را کاملا رد میکنند، دستکم وقتی صحبت از موجوداتی غیر از انسان باشد؛ زیرا معتقدند ما انسانها اعمال خود را از طریق آگاهی و deliberation آگاهانه انجام میدهیم. (اینکه آیا واقعا تنها گونهای هستیم که چنین میکنیم یا نه، بحث دیگری است.)
در مقابل، برخی دیگر معتقدند عاملیت یکی از ویژگیهای بنیادی همه اشکال حیات است. از آنجا که تعریف مورد توافقی برای این اصطلاح وجود ندارد، تا حدی میتواند معنایی پیدا کند که هر کسی مایل است به آن بدهد.
با این حال، بحث درباره عاملیت زیستی به مسائل بنیادینی در فهم ما از معنای «زنده بودن» گره خورده است.
زیرا عاملیت مفهومی را به ذهن میآورد که زیستشناسان و فیلسوفان از دیرباز با آن درگیر بودهاند: غایتشناسی (Teleology)، یعنی این تصور که حیات نوعی هدفمندی یا جهتگیری درونی دارد.
اگر مفهوم عاملیت را وارد زیستشناسی کنیم، آیا راه را برای ایدههایی مانند طراحی هوشمند، حیاتیگرایی (Vitalism) یا حتی معنای کیهانی و غایی جهان باز میکنیم؟ یا اینکه این مفهوم صرفا اذعان به چیزی است که حیات را به حالتی منحصربهفرد و ویژه از ماده تبدیل میکند؟
ادامه این تحلیل👉
🟣 @Discourseees
بحث در این مورد در علم و فلسفه، باز هست.
همچنین ببینید :
تفاوت عاملیت و اراده آزاد
.
ایده عاملیت زیستی (Biological Agency) ـ این تصور که موجودات زنده اهداف خود را شکل میدهند و بر اساس آنها رفتار میکنند ـ درک ما از معنای زنده بودن را پیچیدهتر میکند. اما آیا این مفهوم واقعا کارکردی علمی دارد؟
«این یک بحث مهم و در جریان در زیست شناسی و فلسفه است.»
در بحث علمیِ عاملیت زیستی (Biological Agency) به طور خاص، چه موافقان و چه مخالفان جدی آن، همگی به طراحی هوشمند یا یک عامل ماوراییِ باور ندارند. موافقان عاملیت زیستی مثل سونیا سلطان، دنیس والش، آلوارو مورنو، کوین میچل و استوارت کافمن نمیگویند«موجودات زنده هدف دارند، پس یک موجود هوشمند بیرونی آنها را طراحی کرده است».
مقدمه
در سال ۱۹۹۳، گروهی از پژوهشگران به سرپرستی دانشمند علوم سیارهای، کارل سیگن ، با احتیاط به این نتیجه رسیدند که روی زمین حیات وجود دارد.
در نگاه اول، این نتیجهگیری بدیهی به نظر میرسد؛ اما نکته اینجاست که پژوهشگران تنها به دادههایی تکیه داشتند که توسط فضاپیمای گالیله جمعآوری شده بود. این فضاپیما سه سال پیش از آن، در مسیر سفر خود به سوی مشتری، از کنار زمین عبور کرده بود. قدرت دگرگونکننده حیات چنان عظیم است که میتوان وجود آن را صرفا از طریق نور و امواج رادیوییای که یک سیاره به فضا میفرستد یا بازتاب میدهد تشخیص داد.
امروزه نیز دانشمندان در جستوجوی همین نشانههای آشکار حیات، فواصل چندین سال نوری را در کیهان رصد میکنند.
حیات ردپای خود را بر جهان میگذارد، اما با وجود دههها پژوهش، هنوز اجماع علمی روشنی درباره اینکه دقیقا چه چیزی موجودات زنده را از مواد غیرآلی مانند سنگها، گازها و اقیانوسها ـ که تنها اجزای جهانهای بیجان هستند ـ متمایز میکند، وجود ندارد.
بسیاری از دانشمندان به ویژگیهایی مانند همانندسازی (Replication) یا سوختوساز (Metabolism) اشاره میکنند. برخی دیگر با زبانی انتزاعیتر از این سخن میگویند که حیات نسبت به محیط خود در وضعیت عدم تعادل ترمودینامیکی (Thermodynamic Nonequilibrium) قرار دارد.
اما گروهی پاسخ متفاوتی ارائه میکنند: موجودات زنده با بقیه جهان فرق دارند، زیرا کارها را به دلیلی انجام میدهند.
در فلسفه، واژه کوالیا (Qualia) به کیفیتهای ذهنی و تجربه درونی ما اشاره دارد؛ یعنی اینکه دیدن رنگ آبی برای آلیس چه حسی دارد یا احساس شادی برای باب چگونه تجربه میشود. همانطور که فیلسوف فقید دنیل دنت میگفت، کوالیا «شیوهای است که جهان برای ما به نظر میرسد».
در این مجموعه مقالات، نویسندگان مسیر کنجکاوی خود را دنبال میکنند و به سراغ پرسشهای علمی مهمی میروند که لزوما پاسخ قطعی ندارند.
صرفا گفتن اینکه حیات یک وضعیت سازمانیافته و دور از تعادل است که در آن جریان مداومی از ماده و انرژی برقرار است، کافی نیست. زیرا همین توصیف درباره طوفانهای گرمسیری (Hurricanes) نیز صدق میکند.
اما طوفانها فقط وجود دارند. تنها موجودات زنده هستند که هدف دارند: یافتن غذا، تولیدمثل، بقا و گاهی صرفا تجربه کردن چیزهای خوشایند. (هر کسی که سگ نگهداری کرده باشد میداند که این ویژگی فقط مختص انسان نیست.)
یکی از راههای بیان این ایده آن است که بگوییم موجودات زنده دارای عاملیت (Agency) هستند.
این واژه بسیار بحثبرانگیز است.
برخی زیستشناسان آن را کاملا رد میکنند، دستکم وقتی صحبت از موجوداتی غیر از انسان باشد؛ زیرا معتقدند ما انسانها اعمال خود را از طریق آگاهی و deliberation آگاهانه انجام میدهیم. (اینکه آیا واقعا تنها گونهای هستیم که چنین میکنیم یا نه، بحث دیگری است.)
در مقابل، برخی دیگر معتقدند عاملیت یکی از ویژگیهای بنیادی همه اشکال حیات است. از آنجا که تعریف مورد توافقی برای این اصطلاح وجود ندارد، تا حدی میتواند معنایی پیدا کند که هر کسی مایل است به آن بدهد.
با این حال، بحث درباره عاملیت زیستی به مسائل بنیادینی در فهم ما از معنای «زنده بودن» گره خورده است.
زیرا عاملیت مفهومی را به ذهن میآورد که زیستشناسان و فیلسوفان از دیرباز با آن درگیر بودهاند: غایتشناسی (Teleology)، یعنی این تصور که حیات نوعی هدفمندی یا جهتگیری درونی دارد.
اگر مفهوم عاملیت را وارد زیستشناسی کنیم، آیا راه را برای ایدههایی مانند طراحی هوشمند، حیاتیگرایی (Vitalism) یا حتی معنای کیهانی و غایی جهان باز میکنیم؟ یا اینکه این مفهوم صرفا اذعان به چیزی است که حیات را به حالتی منحصربهفرد و ویژه از ماده تبدیل میکند؟
ادامه این تحلیل
بحث در این مورد در علم و فلسفه، باز هست.
همچنین ببینید :
تفاوت عاملیت و اراده آزاد
.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Telegraph
آیا حیات صرفا «متفاوت» است؟
ایده عاملیت زیستی (Biological Agency) ـ این تصور که موجودات زنده اهداف خود را شکل میدهند و بر اساس آنها رفتار میکنند ـ درک ما از معنای زنده بودن را پیچیدهتر میکند. اما آیا این مفهوم واقعا کارکردی علمی دارد؟ مقدمه در سال ۱۹۹۳، گروهی از پژوهشگران به سرپرستی…
❤4👍2👌2👏1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
کیهانشناسی کوانتومی
Quantum cosmology
Creadit by: closer to truth
دارای زیرنویس پارسی
«کوانتوم» نظریهای دربارهی چیزهای فوقالعاده ریز و «کیهانشناسی» هم دربارهی مطالعهی چیزهای فوقالعاده بزرگه. این دو تا جالبتر میشن وقتی به ابتدای جهان نگاه میکنیم؛ زمانی که کل جهان از کوچکترین ذره هم کوچیکتر بوده! حالا اینکه بگیم «جهان یک تابع موج کوانتومی داره» اصلا یعنیچی؟ و ویژگیهای کوانتومیِ فضا-زمان چهچیزی هستن؟
لورا مرسینیهاتن
کیهانشناس و فیزیکدان نظری
✈️ @Discourseees
Quantum cosmology
Creadit by: closer to truth
دارای زیرنویس پارسی
«کوانتوم» نظریهای دربارهی چیزهای فوقالعاده ریز و «کیهانشناسی» هم دربارهی مطالعهی چیزهای فوقالعاده بزرگه. این دو تا جالبتر میشن وقتی به ابتدای جهان نگاه میکنیم؛ زمانی که کل جهان از کوچکترین ذره هم کوچیکتر بوده! حالا اینکه بگیم «جهان یک تابع موج کوانتومی داره» اصلا یعنیچی؟ و ویژگیهای کوانتومیِ فضا-زمان چهچیزی هستن؟
لورا مرسینیهاتن
کیهانشناس و فیزیکدان نظری
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤7
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تتو از زاویه علم
از منظر زیستشناسی تکاملی نیز میتوان به نظریه سیگنالدهی پرهزینه (Costly Signaling Theory) اشاره کرد. این نظریه بیان میکند که برخی صفات، با وجود هزینهای که برای فرد دارند، بهعنوان سیگنالهای صادقانه کیفیت زیستی یا جایگاه اجتماعی عمل میکنند. نمونه کلاسیک آن دم بزرگ و پرهزینه برخی پرندگان است که بقای فرد را دشوارتر میکند، اما در عین حال نشان میدهد تنها فردی با کیفیت زیستی بالا قادر به تحمل چنین هزینهای است.
احتمالاً تتو نیز، دستکم در برخی جوامع سنتی و پیشامدرن، چنین کارکردی داشته است. انجام آن بسیار دردناک بود و در نبود اصول بهداشتی، با خطر عفونت و سایر عوارض همراه میشد. بنابراین فردی که این هزینهها را میپذیرفت و بدون عارضه جدی از آن عبور میکرد، میتوانست بهطور غیرمستقیم سیگنالی از تحمل درد، سلامت جسمانی و توانایی مقابله با آسیب و عفونت ارسال کند. البته باید توجه داشت که این یک فرضیه تکاملی است و نه یک گزاره تایید شده؛ زیرا انگیزهها و کارکردهای تتو در فرهنگهای مختلف بسیار متنوع بودهاند و نمیتوان آن را تنها با یک توضیح تکاملی تبیین کرد.
✈️ @Discourseees
از منظر زیستشناسی تکاملی نیز میتوان به نظریه سیگنالدهی پرهزینه (Costly Signaling Theory) اشاره کرد. این نظریه بیان میکند که برخی صفات، با وجود هزینهای که برای فرد دارند، بهعنوان سیگنالهای صادقانه کیفیت زیستی یا جایگاه اجتماعی عمل میکنند. نمونه کلاسیک آن دم بزرگ و پرهزینه برخی پرندگان است که بقای فرد را دشوارتر میکند، اما در عین حال نشان میدهد تنها فردی با کیفیت زیستی بالا قادر به تحمل چنین هزینهای است.
احتمالاً تتو نیز، دستکم در برخی جوامع سنتی و پیشامدرن، چنین کارکردی داشته است. انجام آن بسیار دردناک بود و در نبود اصول بهداشتی، با خطر عفونت و سایر عوارض همراه میشد. بنابراین فردی که این هزینهها را میپذیرفت و بدون عارضه جدی از آن عبور میکرد، میتوانست بهطور غیرمستقیم سیگنالی از تحمل درد، سلامت جسمانی و توانایی مقابله با آسیب و عفونت ارسال کند. البته باید توجه داشت که این یک فرضیه تکاملی است و نه یک گزاره تایید شده؛ زیرا انگیزهها و کارکردهای تتو در فرهنگهای مختلف بسیار متنوع بودهاند و نمیتوان آن را تنها با یک توضیح تکاملی تبیین کرد.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤5
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تکامل مغز، تفاوت های مغز مردانه ، مغز زنانه و مغز یک همجنسگرا!
00:00 مقدمه و طرح مسئله
01:32 تفاوتهای ساختاری و آماری مغز زن و مرد
04:55 مهارتهای فضایی و فرضیه رانندگی
09:28 حافظه اشیاء و تواناییهای شهودی خانمها
10:15 نقش هورمونها در بازههای جنینی و بلوغ
12:47 ریشههای تکاملی تفاوتهای فضایی
17:06 مغز سیستمساز در برابر مغز درونیساز
20:51 مهارتهای کلامی، ذهنخوانی و تفاوتهای رفتاری در کودکان
25:46 بررسی سندروم اوتیسم (مغز بیش از حد مردانه)
31:11 سندروم ویلیامز (مغز بیش از حد زنانه)
33:34 سندرومها و اختلالات هورمونی تغییردهنده رفتار جنسی
40:02 فرومونهای جنسی و بازتاب نوروساینس در جهتگیریهای جنسی
44:09 جهتگیری جنسی؛ ژنتیک، محیط جنینی یا فرهنگ؟
«فایل صوتی»🎤
✈️ @Discourseees
00:00 مقدمه و طرح مسئله
01:32 تفاوتهای ساختاری و آماری مغز زن و مرد
04:55 مهارتهای فضایی و فرضیه رانندگی
09:28 حافظه اشیاء و تواناییهای شهودی خانمها
10:15 نقش هورمونها در بازههای جنینی و بلوغ
12:47 ریشههای تکاملی تفاوتهای فضایی
17:06 مغز سیستمساز در برابر مغز درونیساز
20:51 مهارتهای کلامی، ذهنخوانی و تفاوتهای رفتاری در کودکان
25:46 بررسی سندروم اوتیسم (مغز بیش از حد مردانه)
31:11 سندروم ویلیامز (مغز بیش از حد زنانه)
33:34 سندرومها و اختلالات هورمونی تغییردهنده رفتار جنسی
40:02 فرومونهای جنسی و بازتاب نوروساینس در جهتگیریهای جنسی
44:09 جهتگیری جنسی؛ ژنتیک، محیط جنینی یا فرهنگ؟
«فایل صوتی»
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤5👏2
پست جدید ترامپ
نظر شخصی: با توجه به مجموعهای از شواهد سیاسی، نظامی و دیپلماتیک، به نظر میرسد احتمال ازسرگیری تنش نظامی میان جمهوری اسلامی، آمریکا و اسرائیل همچنان قابل توجه باشد. زمان وقوع چنین درگیریای، در صورت رخ دادن، قابل پیشبینی دقیق نیست.
همانطور که پیشتر نیز گفته بودم، اگر این روند ادامه پیدا کند، از نگاه من دو سناریوی اصلی قابل تصور است: یا جمهوری اسلامی به سمت عادیسازی رفتار و کاهش مؤلفههای ایدئولوژیک حرکت میکند، یا ساختار کنونی آن دستخوش تغییر اساسی میشود(رژیم چنج). از این منظر، هر دو مسیر میتوانند به تغییر ماهیت نظام منجر شوند، هرچند تحقق هر یک به عوامل متعددی وابسته است.
در مجموع، من نشانههایی میبینم که احتمال افزایش دوباره تنش را در آینده نزدیک بالا میبرد، هرچند فاصله زمانی آن از نظر من میتوانست بیشتر باشد. در هر صورت، در شرایطی که منطقه همچنان بیثبات است، بد نیست افراد اخبار را از منابع معتبر دنبال کنند، برای شرایط اضطراری آمادگی عمومی داشته باشند و از تصمیمگیری بر اساس شایعات پرهیز کنند.
نظر شخصی: با توجه به مجموعهای از شواهد سیاسی، نظامی و دیپلماتیک، به نظر میرسد احتمال ازسرگیری تنش نظامی میان جمهوری اسلامی، آمریکا و اسرائیل همچنان قابل توجه باشد. زمان وقوع چنین درگیریای، در صورت رخ دادن، قابل پیشبینی دقیق نیست.
همانطور که پیشتر نیز گفته بودم، اگر این روند ادامه پیدا کند، از نگاه من دو سناریوی اصلی قابل تصور است: یا جمهوری اسلامی به سمت عادیسازی رفتار و کاهش مؤلفههای ایدئولوژیک حرکت میکند، یا ساختار کنونی آن دستخوش تغییر اساسی میشود(رژیم چنج). از این منظر، هر دو مسیر میتوانند به تغییر ماهیت نظام منجر شوند، هرچند تحقق هر یک به عوامل متعددی وابسته است.
در مجموع، من نشانههایی میبینم که احتمال افزایش دوباره تنش را در آینده نزدیک بالا میبرد، هرچند فاصله زمانی آن از نظر من میتوانست بیشتر باشد. در هر صورت، در شرایطی که منطقه همچنان بیثبات است، بد نیست افراد اخبار را از منابع معتبر دنبال کنند، برای شرایط اضطراری آمادگی عمومی داشته باشند و از تصمیمگیری بر اساس شایعات پرهیز کنند.
❤7👌2👎1
چرا نوزاد شامپانزه از نوزاد انسان باهوشتر به نظر میرسد؟
خیلیها وقتی برای اولین بار فیلم یک نوزاد شامپانزه را میبینند، تعجب میکنند. چند ساعت یا چند روز بعد از تولد، محکم به بدن مادرش میچسبد، دست و پایش هماهنگتر است، واکنشهای سریعتری دارد و حتی بعضی وقتها انگار خیلی باهوشتر از یک نوزاد انسان است.
اما این برداشت، بیشتر به خاطر اشتباه گرفتن هوش با سرعت رشد است.
واقعیت این است که نوزاد انسان اصلاً قرار نیست از روز اول مستقل باشد. اگر دقت کنید، حتی نمیتواند سرش را نگه دارد، راه برود یا خودش را به مادرش بچسباند. این موضوع یک نقص نیست؛ نتیجه میلیونها سال تکامل است.
در روند تکامل، مغز انسان آنقدر بزرگ شد که دیگر امکان نداشت جنین تا زمانی که کاملاً رشد کند داخل رحم بماند. اگر قرار بود نوزاد انسان مثل شامپانزه کاملتر متولد شود، سرش آنقدر بزرگ میشد که زایمان تقریباً غیرممکن بود. برای همین، طبیعت یک راهحل پیدا کرد؛ بخشی از رشد مغز را به بعد از تولد منتقل کرد.
به همین دلیل است که انسان، برخلاف بیشتر پستانداران، چندین سال اول زندگی را در حال رشد شدید مغز میگذراند. در این مدت، میلیاردها اتصال عصبی جدید شکل میگیرد و مغز مدام خودش را بر اساس تجربه، آموزش، زبان و محیط بازسازی میکند.
حالا برویم سراغ شامپانزه.
شامپانزه در طبیعت فرصت ندارد چند سال منتظر بماند تا سیستم عصبیاش کامل شود. اگر نوزاد نتواند همان روزهای اول محکم به بدن مادر بچسبد، هنگام جابهجایی از درختها سقوط میکند یا شکار میشود. بنابراین انتخاب طبیعی، شامپانزه را به سمتی برده که بخش زیادی از رشد حرکتی و عصبیاش قبل از تولد انجام شود.
یعنی شامپانزه از بدو تولد برای بقا آمادهتر است، نه اینکه الزاماً باهوشتر باشد.
در واقع ما داریم دو استراتژی تکاملی متفاوت را با هم مقایسه میکنیم.
استراتژی شامپانزه این است: زودتر بالغ شو تا زنده بمانی.
استراتژی انسان این است: دیرتر بالغ شو، اما در عوض مغزی داشته باش که بتواند تقریباً هر چیزی را یاد بگیرد.
برای همین است که یک کودک انسان ممکن است در چند ماه اول حتی نتواند بنشیند، اما چند سال بعد زبان یاد میگیرد، ریاضی میخواند، موسیقی مینوازد، برنامهنویسی میکند، هواپیما میسازد و درباره منشأ جهان سؤال میپرسد.
جالبتر اینکه اگر فقط مهارتهای اولیه را معیار هوش بدانیم، باید بگوییم کرهاسب هم از نوزاد انسان باهوشتر است؛ چون چند ساعت بعد از تولد راه میرود. اما هیچکس چنین نتیجهای نمیگیرد، چون راه رفتن زودهنگام نشانه هوش بالاتر نیست؛ فقط نشان میدهد سیستم عصبی آن گونه زودتر بالغ شده است.
پس هروقت که دیدید یک نوزاد شامپانزه از نوزاد انسان توانمندتر به نظر میرسد، یادتان باشد دارید زمانبندی رشد را میبینید، نه سطح هوش را.
✈️ @Discourseees
خیلیها وقتی برای اولین بار فیلم یک نوزاد شامپانزه را میبینند، تعجب میکنند. چند ساعت یا چند روز بعد از تولد، محکم به بدن مادرش میچسبد، دست و پایش هماهنگتر است، واکنشهای سریعتری دارد و حتی بعضی وقتها انگار خیلی باهوشتر از یک نوزاد انسان است.
اما این برداشت، بیشتر به خاطر اشتباه گرفتن هوش با سرعت رشد است.
واقعیت این است که نوزاد انسان اصلاً قرار نیست از روز اول مستقل باشد. اگر دقت کنید، حتی نمیتواند سرش را نگه دارد، راه برود یا خودش را به مادرش بچسباند. این موضوع یک نقص نیست؛ نتیجه میلیونها سال تکامل است.
در روند تکامل، مغز انسان آنقدر بزرگ شد که دیگر امکان نداشت جنین تا زمانی که کاملاً رشد کند داخل رحم بماند. اگر قرار بود نوزاد انسان مثل شامپانزه کاملتر متولد شود، سرش آنقدر بزرگ میشد که زایمان تقریباً غیرممکن بود. برای همین، طبیعت یک راهحل پیدا کرد؛ بخشی از رشد مغز را به بعد از تولد منتقل کرد.
به همین دلیل است که انسان، برخلاف بیشتر پستانداران، چندین سال اول زندگی را در حال رشد شدید مغز میگذراند. در این مدت، میلیاردها اتصال عصبی جدید شکل میگیرد و مغز مدام خودش را بر اساس تجربه، آموزش، زبان و محیط بازسازی میکند.
حالا برویم سراغ شامپانزه.
شامپانزه در طبیعت فرصت ندارد چند سال منتظر بماند تا سیستم عصبیاش کامل شود. اگر نوزاد نتواند همان روزهای اول محکم به بدن مادر بچسبد، هنگام جابهجایی از درختها سقوط میکند یا شکار میشود. بنابراین انتخاب طبیعی، شامپانزه را به سمتی برده که بخش زیادی از رشد حرکتی و عصبیاش قبل از تولد انجام شود.
یعنی شامپانزه از بدو تولد برای بقا آمادهتر است، نه اینکه الزاماً باهوشتر باشد.
در واقع ما داریم دو استراتژی تکاملی متفاوت را با هم مقایسه میکنیم.
استراتژی شامپانزه این است: زودتر بالغ شو تا زنده بمانی.
استراتژی انسان این است: دیرتر بالغ شو، اما در عوض مغزی داشته باش که بتواند تقریباً هر چیزی را یاد بگیرد.
برای همین است که یک کودک انسان ممکن است در چند ماه اول حتی نتواند بنشیند، اما چند سال بعد زبان یاد میگیرد، ریاضی میخواند، موسیقی مینوازد، برنامهنویسی میکند، هواپیما میسازد و درباره منشأ جهان سؤال میپرسد.
جالبتر اینکه اگر فقط مهارتهای اولیه را معیار هوش بدانیم، باید بگوییم کرهاسب هم از نوزاد انسان باهوشتر است؛ چون چند ساعت بعد از تولد راه میرود. اما هیچکس چنین نتیجهای نمیگیرد، چون راه رفتن زودهنگام نشانه هوش بالاتر نیست؛ فقط نشان میدهد سیستم عصبی آن گونه زودتر بالغ شده است.
پس هروقت که دیدید یک نوزاد شامپانزه از نوزاد انسان توانمندتر به نظر میرسد، یادتان باشد دارید زمانبندی رشد را میبینید، نه سطح هوش را.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤15👍2👏1
چرا اختاپوس با اینکه مغز بزرگی ندارد، یکی از باهوشترین جانوران دنیاست؟
اگر از بیشتر مردم بپرسید موجودات باهوش روی زمین کداماند، معمولاً اسم انسان، شامپانزه، دلفین یا کلاغ را میشنوید.
اما کمتر کسی حدس میزند یکی از عجیبترین نمونههای هوش، اصلاً مهرهدار نیست.
اختاپوس.
موجودی که نه استخوان دارد، نه ستون فقرات، نه زندگی اجتماعی پیچیدهای مثل شامپانزهها و نه حتی عمر طولانی.
بعضی گونههای اختاپوس فقط یکی دو سال عمر میکنند.
با این حال، بارها دیده شده که قفل باز میکند، مسیرهای پیچیده را به خاطر میسپارد، ابزار استفاده میکند، بین انسانهای مختلف تفاوت قائل میشود و حتی اگر راه فرار پیدا کند، از آکواریوم بیرون میآید، روی زمین حرکت میکند و خودش را به مخزن دیگری میرساند.
سؤال اینجاست...
چطور چنین موجودی به این سطح از توانایی رسیده ؟
وقتی درباره مغز فکر میکنیم، معمولاً تصورمان اینه که تمام تصمیمها داخل جمجمه گرفته میشود. اما در اختاپوس این تصویر کاملاً اشتباه است.
تقریباً دو سوم نورونهای اختاپوس اصلاً داخل مغزش نیستند.
بیشتر آنها داخل بازوهایش قرار دارند.
یعنی هر بازو تا حد زیادی میتواند اطلاعات را پردازش کند و بدون اینکه برای هر حرکت از مغز اجازه بگیرد، تصمیمهای ساده بگیرد.
فرض کنید بخواهید یک لیوان را بردارید.
مغز شما باید تقریباً تمام مراحل حرکت دست، انگشتها و فشار لازم را کنترل کند.
اما در اختاپوس، مغز فقط هدف را مشخص میکند؛ مثلاً این شکار را بگیر.
بعد هر بازو خودش تصمیم میگیرد دقیقاً چطور حرکت کند، کدام بادکش را درگیر کند، چقدر نیرو وارد کند و چگونه با موانع کنار بیاید.
در واقع، اختاپوس یک مغز مرکزی دارد که با هشت واحد پردازش محلی همکاری میکند.
چیزی شبیه یک شبکه کامپیوتری، نه یک پردازنده واحد.
همین معماری باعث شده بتواند حرکات فوقالعاده پیچیده را با سرعت زیادی انجام دهد.
نکته جالبتر اینه که آخرین نیای مشترک انسان و اختاپوس، بیش از ۵۰۰ میلیون سال پیش زندگی میکرده است.
یعنی هوش پیچیده در انسان و اختاپوس، دو بار و کاملاً مستقل در روند تکامل به وجود آمده است.
به این پدیده در زیستشناسی تکامل همگرا میگویند.
یعنی طبیعت، بدون اینکه از یک مسیر مشترک استفاده کند، دوباره به راهحلی مشابه رسیده است.
این موضوع یک پیام مهم دارد.
هوش، الزاماً محصول داشتن مغزی شبیه مغز انسان نیست.
اگر فشارهای انتخاب طبیعی مناسب باشند، طبیعت میتواند حتی با یک بدن کاملاً متفاوت و یک سیستم عصبی کاملاً متفاوت، موجودی بسازد که مسائل را حل کند، یاد بگیرد، تجربه کسب کند و رفتارش را بر اساس آن تغییر دهد.
شاید همین موضوع، یکی از جذابترین درسهای زیستشناسی باشد.
وقتی درباره هوش حرف میزنیم، ناخودآگاه تصور میکنیم طبیعت فقط یک نسخه از آن را ساخته است؛ نسخهای که در انسان میبینیم.
اما اختاپوس نشان میدهد که تکامل، اگر فرصت کافی داشته باشد، میتواند بارها و بارها، با نقشههایی کاملاً متفاوت، به مقصدی مشابه برسد.
شاید هوش، آنقدرها هم که فکر میکنیم، به شکل ظاهری مغز وابسته نباشد؛ بلکه بیشتر به این بستگی دارد که یک سیستم عصبی، چقدر بتواند اطلاعات را پردازش کند، از تجربه یاد بگیرد و خودش را با محیط سازگار کند.
✈️ @Discourseees
اگر از بیشتر مردم بپرسید موجودات باهوش روی زمین کداماند، معمولاً اسم انسان، شامپانزه، دلفین یا کلاغ را میشنوید.
اما کمتر کسی حدس میزند یکی از عجیبترین نمونههای هوش، اصلاً مهرهدار نیست.
اختاپوس.
موجودی که نه استخوان دارد، نه ستون فقرات، نه زندگی اجتماعی پیچیدهای مثل شامپانزهها و نه حتی عمر طولانی.
بعضی گونههای اختاپوس فقط یکی دو سال عمر میکنند.
با این حال، بارها دیده شده که قفل باز میکند، مسیرهای پیچیده را به خاطر میسپارد، ابزار استفاده میکند، بین انسانهای مختلف تفاوت قائل میشود و حتی اگر راه فرار پیدا کند، از آکواریوم بیرون میآید، روی زمین حرکت میکند و خودش را به مخزن دیگری میرساند.
سؤال اینجاست...
چطور چنین موجودی به این سطح از توانایی رسیده ؟
وقتی درباره مغز فکر میکنیم، معمولاً تصورمان اینه که تمام تصمیمها داخل جمجمه گرفته میشود. اما در اختاپوس این تصویر کاملاً اشتباه است.
تقریباً دو سوم نورونهای اختاپوس اصلاً داخل مغزش نیستند.
بیشتر آنها داخل بازوهایش قرار دارند.
یعنی هر بازو تا حد زیادی میتواند اطلاعات را پردازش کند و بدون اینکه برای هر حرکت از مغز اجازه بگیرد، تصمیمهای ساده بگیرد.
فرض کنید بخواهید یک لیوان را بردارید.
مغز شما باید تقریباً تمام مراحل حرکت دست، انگشتها و فشار لازم را کنترل کند.
اما در اختاپوس، مغز فقط هدف را مشخص میکند؛ مثلاً این شکار را بگیر.
بعد هر بازو خودش تصمیم میگیرد دقیقاً چطور حرکت کند، کدام بادکش را درگیر کند، چقدر نیرو وارد کند و چگونه با موانع کنار بیاید.
در واقع، اختاپوس یک مغز مرکزی دارد که با هشت واحد پردازش محلی همکاری میکند.
چیزی شبیه یک شبکه کامپیوتری، نه یک پردازنده واحد.
همین معماری باعث شده بتواند حرکات فوقالعاده پیچیده را با سرعت زیادی انجام دهد.
نکته جالبتر اینه که آخرین نیای مشترک انسان و اختاپوس، بیش از ۵۰۰ میلیون سال پیش زندگی میکرده است.
یعنی هوش پیچیده در انسان و اختاپوس، دو بار و کاملاً مستقل در روند تکامل به وجود آمده است.
به این پدیده در زیستشناسی تکامل همگرا میگویند.
یعنی طبیعت، بدون اینکه از یک مسیر مشترک استفاده کند، دوباره به راهحلی مشابه رسیده است.
این موضوع یک پیام مهم دارد.
هوش، الزاماً محصول داشتن مغزی شبیه مغز انسان نیست.
اگر فشارهای انتخاب طبیعی مناسب باشند، طبیعت میتواند حتی با یک بدن کاملاً متفاوت و یک سیستم عصبی کاملاً متفاوت، موجودی بسازد که مسائل را حل کند، یاد بگیرد، تجربه کسب کند و رفتارش را بر اساس آن تغییر دهد.
شاید همین موضوع، یکی از جذابترین درسهای زیستشناسی باشد.
وقتی درباره هوش حرف میزنیم، ناخودآگاه تصور میکنیم طبیعت فقط یک نسخه از آن را ساخته است؛ نسخهای که در انسان میبینیم.
اما اختاپوس نشان میدهد که تکامل، اگر فرصت کافی داشته باشد، میتواند بارها و بارها، با نقشههایی کاملاً متفاوت، به مقصدی مشابه برسد.
شاید هوش، آنقدرها هم که فکر میکنیم، به شکل ظاهری مغز وابسته نباشد؛ بلکه بیشتر به این بستگی دارد که یک سیستم عصبی، چقدر بتواند اطلاعات را پردازش کند، از تجربه یاد بگیرد و خودش را با محیط سازگار کند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤🔥9❤6🔥1
چرا بدن انسان، استخوانهای شکسته را ترمیم میکند، اما انگشت قطعشده را دوباره نمیسازد؟
اگر دستتان بشکند، بدن بدون اینکه شما کاری انجام دهید، استخوان را دوباره به هم جوش میدهد.
اگر پوستتان بریده شود، چند هفته بعد تقریباً اثری از زخم باقی نمیماند.
حتی اگر بخشی از کبدتان برداشته شود، این اندام میتواند تا حد زیادی خودش را بازسازی کند.
اما کافی است یک انگشت قطع شود.
دیگر برنمیگردد.
سؤال اینجاست...
مگر تمام سلولهای بدن ما DNA یکسانی ندارند؟
پس چرا بدن میتواند بعضی قسمتها را بازسازی کند، اما در برابر بعضی آسیبها تقریباً ناتوان است؟
بدن انسان، از نظر زیستی توانایی ترمیم را دارد، اما توانایی بازسازی کامل را تا حد زیادی از دست داده است.
این دو با هم فرق دارند.
ترمیم یعنی آسیب را هرطور شده بازیابی کن تا عضو از کار نیفتد.
بازسازی یعنی دقیقاً همان بافت قبلی، با همان شکل، همان رگها، همان اعصاب و همان عملکرد دوباره ساخته شود.
وقتی استخوان میشکند، دو سر استخوان هنوز وجود دارند.
رگهای خونی اطراف سالم هستند و سلولهای بنیادی استخوان میتوانند همان ساختار قبلی را دوباره بسازند.
اما وقتی یک انگشت به طور کامل قطع میشود، داستان فرق میکند.
بدن باید استخوان، عضله، تاندون، عصب، پوست، ناخن، رگهای خونی و دهها نوع بافت دیگر را دقیقاً در جای درست و با ترتیب درست کنار هم قرار دهد.
این فقط ساختن سلول نیست.
ساختن یک عضو کامل است.
جالب اینجاست که بعضی جانوران دقیقاً همین کار را انجام میدهند.
سمندرها اگر پایشان قطع شود، یک پای کاملاً جدید میسازند.
نه یک توده گوشت.
نه یک زخم.
بلکه اندامی که دوباره استخوان، عضله، عصب و رگ دارد و درست مثل قبل کار میکند.
پس چرا انسان نمیتواند؟
چون در طول تکامل، بدن ما مسیر دیگری را انتخاب کرده است.
برای بسیاری از جانوران، زنده ماندن مهمتر از بازسازی کامل بوده است.
اگر بعد از یک آسیب شدید، زخم برای مدت طولانی باز بماند تا بدن فرصت بازسازی پیدا کند، احتمال خونریزی، عفونت و مرگ بسیار زیاد میشود.
در نتیجه، انتخاب طبیعی بیشتر به نفع افرادی عمل کرده که زخم را سریع میبستند؛ حتی اگر به قیمت تشکیل بافت اسکار یا از دست رفتن بخشی از عملکرد عضو باشد.
یعنی بدن انسان در واقع بین دو گزینه یکی را انتخاب کرده است:
یا بازسازی کامل، که زمان زیادی میخواهد و خطر مرگ را بالا میبرد...
یا ترمیم سریع، که شاید عضو را مثل روز اول نکند، اما شانس زنده ماندن را بیشتر میکند.
تکامل هم معمولاً طرفدار گزینهای است که احتمال بقا را افزایش دهد، نه گزینهای که از نظر ما کاملتر یا زیباتر باشد.
یکی از موضوعات پژوهشی امروز دقیقاً در حال مطالعه همین تفاوت هستند.
آنها بررسی میکنند که سمندرها چگونه دوباره اندام میسازند و چرا این توانایی در پستانداران تقریباً از بین رفته است.
اگر روزی بتوانیم این مسیرهای مولکولی را بهدرستی کنترل کنیم، شاید بازسازی اندام دیگر فقط یک موضوع علمیتخیلی نباشد.
شاید عجیب به نظر برسد، اما بدن ما ناتوان نیست.
بدن ما فقط اولویت دیگری دارد.
اول زنده بمان...
بعد اگر فرصتی بود، خودت را ترمیم کن.
و همین تصمیم که میلیونها سال پیش توسط انتخاب طبیعی شکل گرفته، هنوز هم در تکتک سلولهای بدن ما دیده میشود.
✈️ @Discourseees
اگر دستتان بشکند، بدن بدون اینکه شما کاری انجام دهید، استخوان را دوباره به هم جوش میدهد.
اگر پوستتان بریده شود، چند هفته بعد تقریباً اثری از زخم باقی نمیماند.
حتی اگر بخشی از کبدتان برداشته شود، این اندام میتواند تا حد زیادی خودش را بازسازی کند.
اما کافی است یک انگشت قطع شود.
دیگر برنمیگردد.
سؤال اینجاست...
مگر تمام سلولهای بدن ما DNA یکسانی ندارند؟
پس چرا بدن میتواند بعضی قسمتها را بازسازی کند، اما در برابر بعضی آسیبها تقریباً ناتوان است؟
بدن انسان، از نظر زیستی توانایی ترمیم را دارد، اما توانایی بازسازی کامل را تا حد زیادی از دست داده است.
این دو با هم فرق دارند.
ترمیم یعنی آسیب را هرطور شده بازیابی کن تا عضو از کار نیفتد.
بازسازی یعنی دقیقاً همان بافت قبلی، با همان شکل، همان رگها، همان اعصاب و همان عملکرد دوباره ساخته شود.
وقتی استخوان میشکند، دو سر استخوان هنوز وجود دارند.
رگهای خونی اطراف سالم هستند و سلولهای بنیادی استخوان میتوانند همان ساختار قبلی را دوباره بسازند.
اما وقتی یک انگشت به طور کامل قطع میشود، داستان فرق میکند.
بدن باید استخوان، عضله، تاندون، عصب، پوست، ناخن، رگهای خونی و دهها نوع بافت دیگر را دقیقاً در جای درست و با ترتیب درست کنار هم قرار دهد.
این فقط ساختن سلول نیست.
ساختن یک عضو کامل است.
جالب اینجاست که بعضی جانوران دقیقاً همین کار را انجام میدهند.
سمندرها اگر پایشان قطع شود، یک پای کاملاً جدید میسازند.
نه یک توده گوشت.
نه یک زخم.
بلکه اندامی که دوباره استخوان، عضله، عصب و رگ دارد و درست مثل قبل کار میکند.
پس چرا انسان نمیتواند؟
چون در طول تکامل، بدن ما مسیر دیگری را انتخاب کرده است.
برای بسیاری از جانوران، زنده ماندن مهمتر از بازسازی کامل بوده است.
اگر بعد از یک آسیب شدید، زخم برای مدت طولانی باز بماند تا بدن فرصت بازسازی پیدا کند، احتمال خونریزی، عفونت و مرگ بسیار زیاد میشود.
در نتیجه، انتخاب طبیعی بیشتر به نفع افرادی عمل کرده که زخم را سریع میبستند؛ حتی اگر به قیمت تشکیل بافت اسکار یا از دست رفتن بخشی از عملکرد عضو باشد.
یعنی بدن انسان در واقع بین دو گزینه یکی را انتخاب کرده است:
یا بازسازی کامل، که زمان زیادی میخواهد و خطر مرگ را بالا میبرد...
یا ترمیم سریع، که شاید عضو را مثل روز اول نکند، اما شانس زنده ماندن را بیشتر میکند.
تکامل هم معمولاً طرفدار گزینهای است که احتمال بقا را افزایش دهد، نه گزینهای که از نظر ما کاملتر یا زیباتر باشد.
یکی از موضوعات پژوهشی امروز دقیقاً در حال مطالعه همین تفاوت هستند.
آنها بررسی میکنند که سمندرها چگونه دوباره اندام میسازند و چرا این توانایی در پستانداران تقریباً از بین رفته است.
اگر روزی بتوانیم این مسیرهای مولکولی را بهدرستی کنترل کنیم، شاید بازسازی اندام دیگر فقط یک موضوع علمیتخیلی نباشد.
شاید عجیب به نظر برسد، اما بدن ما ناتوان نیست.
بدن ما فقط اولویت دیگری دارد.
اول زنده بمان...
بعد اگر فرصتی بود، خودت را ترمیم کن.
و همین تصمیم که میلیونها سال پیش توسط انتخاب طبیعی شکل گرفته، هنوز هم در تکتک سلولهای بدن ما دیده میشود.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤17👌2👍1
چرا حافظه ما مثل دوربین فیلمبرداری کار نمیکند؟
عموم مردم فکر میکنیم خاطرات مثل فایلهایی هستند که داخل مغز ذخیره شدهاند.
یعنی اتفاقی میافتد، مغز از آن یک نسخه ضبط میکند و هر وقت لازم باشد، همان فایل را دوباره باز میکند.
اما مغز اصلاً اینطوری کار نمیکند.
در واقع، هر بار که یک خاطره را به یاد میآورید، مغز آن را از نو میسازد.
بله... از نو.
به همین دلیل است که حافظه انسان، برخلاف تصور رایج، یکی از قابلاعتمادترین چیزهای ذهن نیست؛ بلکه یکی از خطاپذیرترین آنهاست.
فرض کنید پنج سال پیش با دوستانتان به سفر رفتهاید.
امروز اگر آن سفر را تعریف کنید، احتمالاً مطمئن هستید که تمام جزئیات را درست به یاد دارید.
اما اگر از همان سفر، دوستتان هم تعریف کند، ممکن است بخشهایی از روایتش کاملاً با روایت شما فرق داشته باشد(مثلا خود من؛ همیشه سر جلسه امتحان از پاسخ های که میدادم اطمینان داشتم، ولی نتیجه تفاوت داشت)
جالبتر اینکه هر دو نفر هم کاملاً مطمئن باشید که درست میگویید.
این به معنای دروغ گفتن نیست.
مشکل از حافظه است.
وقتی مغز یک خاطره را بازیابی میکند، در واقع تمام جزئیات را از یک فایل آماده بیرون نمیکشد.
بلکه تکههای مختلف اطلاعات را از بخشهای مختلف مغز کنار هم میگذارد و دوباره آن خاطره را بازسازی میکند.
بعد از اینکه خاطره دوباره ساخته شد، همان نسخه جدید دوباره در مغز ذخیره میشود.
یعنی هر بار که خاطرهای را مرور میکنید، این احتمال وجود دارد که کمی تغییر کند.
حالا تصور کنید در این میان، حرف دیگران، عکسهایی که بعداً دیدهاید، فیلمها، احساسات امروزتان یا حتی چیزی که فقط تصور کردهاید هم وارد این بازسازی شوند.
کمکم ممکن است خاطرهای شکل بگیرد که شما صددرصد به واقعی بودنش باور دارید، در حالی که بخشی از آن هرگز اتفاق نیفتاده است.
شاید عجیب به نظر برسد، ولی حتی میتوان در بعضی شرایط، خاطرات کاملاً نادرست را در ذهن افراد ایجاد کرد؛ خاطراتی که فرد با اطمینان کامل از آنها صحبت میکند.
این یعنی حافظه، بیشتر از اینکه یک دستگاه ضبط باشد، شبیه یک نویسنده است.
هر بار داستان را دوباره مینویسد.
گاهی فقط چند کلمه را عوض میکند...
گاهی یک شخصیت جدید اضافه میکند...
و گاهی هم بخشی از داستان را حذف میکند، بدون اینکه خودتان متوجه شوید.
از نظر تکاملی هم این موضوع منطقی است.
هدف مغز، ثبت دقیق گذشته نبوده است.
هدف اصلی، کمک به تصمیمگیری برای آینده بوده است.
برای مغز مهمتر است که از تجربهها الگو استخراج کند تا اینکه تکتک جزئیات را مثل یک هارددیسک نگه دارد.
به همین دلیل حافظه انسان، بیشتر از آنکه یک آرشیو باشد، یک سیستم بازسازی و پیشبینی است.
شاید به همین خاطر است که دو نفر میتوانند دقیقاً در یک لحظه، کنار هم باشند، یک اتفاق را ببینند، اما سالها بعد دو داستان متفاوت از همان اتفاق تعریف کنند.
نه به این دلیل که یکی دروغ میگوید...
بلکه چون مغز انسان، گذشته را ذخیره نمیکند؛ هر بار آن را دوباره میسازد.
✈️ @Discourseees
عموم مردم فکر میکنیم خاطرات مثل فایلهایی هستند که داخل مغز ذخیره شدهاند.
یعنی اتفاقی میافتد، مغز از آن یک نسخه ضبط میکند و هر وقت لازم باشد، همان فایل را دوباره باز میکند.
اما مغز اصلاً اینطوری کار نمیکند.
در واقع، هر بار که یک خاطره را به یاد میآورید، مغز آن را از نو میسازد.
بله... از نو.
به همین دلیل است که حافظه انسان، برخلاف تصور رایج، یکی از قابلاعتمادترین چیزهای ذهن نیست؛ بلکه یکی از خطاپذیرترین آنهاست.
فرض کنید پنج سال پیش با دوستانتان به سفر رفتهاید.
امروز اگر آن سفر را تعریف کنید، احتمالاً مطمئن هستید که تمام جزئیات را درست به یاد دارید.
اما اگر از همان سفر، دوستتان هم تعریف کند، ممکن است بخشهایی از روایتش کاملاً با روایت شما فرق داشته باشد(مثلا خود من؛ همیشه سر جلسه امتحان از پاسخ های که میدادم اطمینان داشتم، ولی نتیجه تفاوت داشت)
جالبتر اینکه هر دو نفر هم کاملاً مطمئن باشید که درست میگویید.
این به معنای دروغ گفتن نیست.
مشکل از حافظه است.
وقتی مغز یک خاطره را بازیابی میکند، در واقع تمام جزئیات را از یک فایل آماده بیرون نمیکشد.
بلکه تکههای مختلف اطلاعات را از بخشهای مختلف مغز کنار هم میگذارد و دوباره آن خاطره را بازسازی میکند.
بعد از اینکه خاطره دوباره ساخته شد، همان نسخه جدید دوباره در مغز ذخیره میشود.
یعنی هر بار که خاطرهای را مرور میکنید، این احتمال وجود دارد که کمی تغییر کند.
حالا تصور کنید در این میان، حرف دیگران، عکسهایی که بعداً دیدهاید، فیلمها، احساسات امروزتان یا حتی چیزی که فقط تصور کردهاید هم وارد این بازسازی شوند.
کمکم ممکن است خاطرهای شکل بگیرد که شما صددرصد به واقعی بودنش باور دارید، در حالی که بخشی از آن هرگز اتفاق نیفتاده است.
شاید عجیب به نظر برسد، ولی حتی میتوان در بعضی شرایط، خاطرات کاملاً نادرست را در ذهن افراد ایجاد کرد؛ خاطراتی که فرد با اطمینان کامل از آنها صحبت میکند.
این یعنی حافظه، بیشتر از اینکه یک دستگاه ضبط باشد، شبیه یک نویسنده است.
هر بار داستان را دوباره مینویسد.
گاهی فقط چند کلمه را عوض میکند...
گاهی یک شخصیت جدید اضافه میکند...
و گاهی هم بخشی از داستان را حذف میکند، بدون اینکه خودتان متوجه شوید.
از نظر تکاملی هم این موضوع منطقی است.
هدف مغز، ثبت دقیق گذشته نبوده است.
هدف اصلی، کمک به تصمیمگیری برای آینده بوده است.
برای مغز مهمتر است که از تجربهها الگو استخراج کند تا اینکه تکتک جزئیات را مثل یک هارددیسک نگه دارد.
به همین دلیل حافظه انسان، بیشتر از آنکه یک آرشیو باشد، یک سیستم بازسازی و پیشبینی است.
شاید به همین خاطر است که دو نفر میتوانند دقیقاً در یک لحظه، کنار هم باشند، یک اتفاق را ببینند، اما سالها بعد دو داستان متفاوت از همان اتفاق تعریف کنند.
نه به این دلیل که یکی دروغ میگوید...
بلکه چون مغز انسان، گذشته را ذخیره نمیکند؛ هر بار آن را دوباره میسازد.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤18👍8👎4
چرا مغز انسان پر از خطاهای شناختی است؟ با اینکه مهم ترین عضو ماست!
اگر قرار باشد مهمترین عضو بدن را نام ببریم، احتمالاً بیشتر مردم میگویند مغز.
عضوی که انسان را به ماه رساند، اینترنت را ساخت، پزشکی مدرن را به وجود آورد و درباره منشأ جهان سؤال میپرسد.
اما همین مغز، تقریباً هر روز اشتباه میکند.
در تصمیمگیری خطا دارد.
فریب خطای دید را میخورد.
اطلاعاتی را میبیند که وجود ندارند.
گاهی فقط چون یک خبر را چند بار شنیده، آن را واقعیتر تصور میکند.
گاهی اولین اطلاعاتی که میشنود، قضاوتش را درباره همه چیز تغییر میدهد.
گاهی فقط به دنبال شواهدی میگردد که باورهای قبلیاش را تأیید کنند و بقیه را نادیده میگیرد.
سؤال اینجاست...
اگر مغز حاصل میلیونها سال تکامل است، چرا اینهمه نقص دارد؟
آیا تکامل نتوانسته یک مغز بینقص بسازد؟
پاسخ کوتاه این است...
چون تکامل هیچوقت دنبال بینقص بودن نبوده است.
اینجا یکی از رایجترین سوءبرداشتها درباره تکامل وجود دارد. بسیاری تصور میکنند انتخاب طبیعی همیشه بهترین طراحی ممکن را ایجاد میکند.
در حالی که هدف انتخاب طبیعی فقط یک چیز است: زنده ماندن و تولیدمثل.
نه درک حقیقت.
نه بازخورد منطقی.
نه تصمیمگیری بیاشتباه.
فرض کنید صدها هزار سال پیش در جنگل زندگی میکنید.
لای بوتهها حرکتی میبینید.
دو انتخاب دارید.
اول اینکه چند دقیقه صبر کنید، همه شواهد را بررسی کنید، احتمالها را محاسبه کنید و بعد نتیجه بگیرید که آیا واقعاً شیری آنجاست یا فقط باد شاخهها را تکان داده است.
یا اینکه بدون فکر کردن فرار کنید.
اگر اشتباه کرده باشید، فقط کمی انرژی از دست دادهاید.
اما اگر درست حدس زده باشید، جانتان نجات پیدا کرده است.
در چنین شرایطی، مغزی که سریع تصمیم میگیرد، شانس بقای بیشتری دارد؛ حتی اگر گاهی اشتباه کند.
به همین دلیل مغز انسان پر از میانبُرهای ذهنی است.
روانشناسان به این میانبُرها هیوریستیک میگویند.
این میانبُرها سرعت تصمیمگیری را بالا میبرند، اما بهایش افزایش خطاهای شناختی است.
برای همین است که ما الگوهایی را میبینیم که وجود ندارند، به شایعات زودتر از آمار اعتماد میکنیم، از ضرر بیشتر از سود میترسیم و معمولاً اطلاعاتی را راحتتر میپذیریم که با باورهای قبلیمان هماهنگ باشند.
اینها لزوماً نقص تکامل نیستند.
بهای تصمیمگیری سریعاند.
نکته جالبتر اینکه بسیاری از همین خطاهای شناختی، زمانی مزیت محسوب میشدند.
اما امروز که در دنیای شبکههای اجتماعی، تبلیغات، اخبار و اطلاعات زندگی میکنیم، همان میانبُرهایی که روزی باعث بقای اجداد ما شدند، گاهی باعث تصمیمهای اشتباه، قضاوتهای نادرست و باور به اطلاعات غلط میشوند.
شاید عجیب به نظر برسد، اما مغز انسان برای زندگی در قرن بیستویکم تکامل پیدا نکرده است.
این مغز، محصول میلیونها سال زندگی در دشتها و جنگلهاست.
ما با همان مغزی زندگی میکنیم که زمانی برای فرار از شکارچیها تکامل پیدا کرده بود؛ فقط حالا به جای شیر و پلنگ، باید با اخبار جعلی، سوگیریهای شناختی و حجم عظیم اطلاعات روبهرو شود.
و شاید مهمترین قدم برای منطقیتر فکر کردن این باشد که اول بپذیریم...
باهوش بودن، به معنای مصون بودن از خطاهای شناختی نیست.
اتفاقاً هرچه بیشتر از محدودیتهای مغزمان آگاه باشیم، احتمال اینکه فریب آن را بخوریم کمتر میشود.
✈️ @Discourseees
اگر قرار باشد مهمترین عضو بدن را نام ببریم، احتمالاً بیشتر مردم میگویند مغز.
عضوی که انسان را به ماه رساند، اینترنت را ساخت، پزشکی مدرن را به وجود آورد و درباره منشأ جهان سؤال میپرسد.
اما همین مغز، تقریباً هر روز اشتباه میکند.
در تصمیمگیری خطا دارد.
فریب خطای دید را میخورد.
اطلاعاتی را میبیند که وجود ندارند.
گاهی فقط چون یک خبر را چند بار شنیده، آن را واقعیتر تصور میکند.
گاهی اولین اطلاعاتی که میشنود، قضاوتش را درباره همه چیز تغییر میدهد.
گاهی فقط به دنبال شواهدی میگردد که باورهای قبلیاش را تأیید کنند و بقیه را نادیده میگیرد.
سؤال اینجاست...
اگر مغز حاصل میلیونها سال تکامل است، چرا اینهمه نقص دارد؟
آیا تکامل نتوانسته یک مغز بینقص بسازد؟
پاسخ کوتاه این است...
چون تکامل هیچوقت دنبال بینقص بودن نبوده است.
اینجا یکی از رایجترین سوءبرداشتها درباره تکامل وجود دارد. بسیاری تصور میکنند انتخاب طبیعی همیشه بهترین طراحی ممکن را ایجاد میکند.
در حالی که هدف انتخاب طبیعی فقط یک چیز است: زنده ماندن و تولیدمثل.
نه درک حقیقت.
نه بازخورد منطقی.
نه تصمیمگیری بیاشتباه.
فرض کنید صدها هزار سال پیش در جنگل زندگی میکنید.
لای بوتهها حرکتی میبینید.
دو انتخاب دارید.
اول اینکه چند دقیقه صبر کنید، همه شواهد را بررسی کنید، احتمالها را محاسبه کنید و بعد نتیجه بگیرید که آیا واقعاً شیری آنجاست یا فقط باد شاخهها را تکان داده است.
یا اینکه بدون فکر کردن فرار کنید.
اگر اشتباه کرده باشید، فقط کمی انرژی از دست دادهاید.
اما اگر درست حدس زده باشید، جانتان نجات پیدا کرده است.
در چنین شرایطی، مغزی که سریع تصمیم میگیرد، شانس بقای بیشتری دارد؛ حتی اگر گاهی اشتباه کند.
به همین دلیل مغز انسان پر از میانبُرهای ذهنی است.
روانشناسان به این میانبُرها هیوریستیک میگویند.
این میانبُرها سرعت تصمیمگیری را بالا میبرند، اما بهایش افزایش خطاهای شناختی است.
برای همین است که ما الگوهایی را میبینیم که وجود ندارند، به شایعات زودتر از آمار اعتماد میکنیم، از ضرر بیشتر از سود میترسیم و معمولاً اطلاعاتی را راحتتر میپذیریم که با باورهای قبلیمان هماهنگ باشند.
اینها لزوماً نقص تکامل نیستند.
بهای تصمیمگیری سریعاند.
نکته جالبتر اینکه بسیاری از همین خطاهای شناختی، زمانی مزیت محسوب میشدند.
اما امروز که در دنیای شبکههای اجتماعی، تبلیغات، اخبار و اطلاعات زندگی میکنیم، همان میانبُرهایی که روزی باعث بقای اجداد ما شدند، گاهی باعث تصمیمهای اشتباه، قضاوتهای نادرست و باور به اطلاعات غلط میشوند.
شاید عجیب به نظر برسد، اما مغز انسان برای زندگی در قرن بیستویکم تکامل پیدا نکرده است.
این مغز، محصول میلیونها سال زندگی در دشتها و جنگلهاست.
ما با همان مغزی زندگی میکنیم که زمانی برای فرار از شکارچیها تکامل پیدا کرده بود؛ فقط حالا به جای شیر و پلنگ، باید با اخبار جعلی، سوگیریهای شناختی و حجم عظیم اطلاعات روبهرو شود.
و شاید مهمترین قدم برای منطقیتر فکر کردن این باشد که اول بپذیریم...
باهوش بودن، به معنای مصون بودن از خطاهای شناختی نیست.
اتفاقاً هرچه بیشتر از محدودیتهای مغزمان آگاه باشیم، احتمال اینکه فریب آن را بخوریم کمتر میشود.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤17❤🔥2👏2
اگر تکامل واقعی است، پس چرا هنوز میمون وجود دارد؟
این احتمالاً یکی از پرتکرارترین سؤالهایی است که درباره تکامل پرسیده میشود.
اگر انسان از میمون به وجود آمده، پس چرا هنوز میمونها منقرض نشدهاند؟
در نگاه اول سؤال منطقی به نظر میرسد.
اما فقط یک مشکل کوچک دارد...
علم تکامل اصلاً چنین چیزی نمیگوید.
تکامل هرگز ادعا نکرده که انسان از شامپانزه یا از میمونهای امروزی به وجود آمده است.
آنچه زیستشناسی میگوید این است که انسان و شامپانزه، یک نیای مشترک داشتهاند.
دقیقاً مثل دو برادر.
فرض کنید دو برادر دارید.
یکی پزشک میشود و دیگری مهندس.
آیا چون یکی پزشک شده، دیگری باید ناپدید شود؟
نه.
هر دو از یک پدر و مادر آمدهاند، اما مسیرهای متفاوتی را طی کردهاند.
رابطه انسان و شامپانزه هم تقریباً همینطور است.
حدود ۶ تا ۷ میلیون سال پیش، جمعیتی از نخستیها زندگی میکردند.
این جمعیت به مرور زمان به دلایل مختلف، مثل تغییرات اقلیمی، مهاجرت یا جدا شدن زیستگاهها، به چند گروه تقسیم شد.
از آن لحظه به بعد، هر گروه مسیر تکاملی خودش را طی کرد.
یکی از آن شاخهها در نهایت به انسان امروزی رسید.
شاخههای دیگر هم به شامپانزهها، بونوبوها و گونههای دیگر ختم شدند.
پس انسان از شامپانزه به وجود نیامده است.
همانطور که شما از پسرعمویتان به وجود نیامدهاید.
هر دو فقط یک جد مشترک دارید.
نکته جالبتر اینجاست که تکامل یک نردبان نیست.
خیلیها هنوز تکامل را مثل یک تصویر قدیمی تصور میکنند؛ از یک میمون خمیده شروع میشود و کمکم به انسان امروزی میرسد.
اما این تصویر از اساس اشتباه است.
تکامل بیشتر شبیه یک درخت بزرگ است.
هر بار که جمعیتی از یک گونه از هم جدا میشوند و دیگر با هم آمیزش نمیکنند، شاخههای جدیدی روی این درخت شکل میگیرد.
بعضی شاخهها تا امروز ادامه پیدا میکنند.
بعضی شاخهها منقرض میشوند.
بعضی هم میلیونها سال بعد به گونههای کاملاً جدید تبدیل میشوند.
در واقع، انسان تنها بازمانده یک شاخه است.
جالب است بدانید که زمانی فقط یک گونه انسان روی زمین وجود نداشت.
گونههایی مثل نئاندرتالها، دنیسوواها، انسان راستقامت و چندین گونه دیگر هم زندگی میکردند.
امروز همه آنها از بین رفتهاند و فقط هومو ساپینس باقی مانده است.
پس وجود شامپانزه، هیچ تناقضی با تکامل ندارد.
اتفاقاً اگر شامپانزه وجود نداشت، باز هم نظریه تکامل تغییری نمیکرد.
چون انسان قرار نبوده جای شامپانزه را بگیرد.
هر دو، بازمانده دو شاخه متفاوت از یک درخت تکاملی هستند.
شاید بزرگترین اشتباه این باشد که فکر کنیم تکامل، یک مسابقه است که در پایان فقط یک گونه باید برنده شود.
در حالی که تکامل مسابقه نیست.
یک درخت است...
و هر شاخه، داستان خودش را دارد.
✈️ @Discourseees
این احتمالاً یکی از پرتکرارترین سؤالهایی است که درباره تکامل پرسیده میشود.
اگر انسان از میمون به وجود آمده، پس چرا هنوز میمونها منقرض نشدهاند؟
در نگاه اول سؤال منطقی به نظر میرسد.
اما فقط یک مشکل کوچک دارد...
علم تکامل اصلاً چنین چیزی نمیگوید.
تکامل هرگز ادعا نکرده که انسان از شامپانزه یا از میمونهای امروزی به وجود آمده است.
آنچه زیستشناسی میگوید این است که انسان و شامپانزه، یک نیای مشترک داشتهاند.
دقیقاً مثل دو برادر.
فرض کنید دو برادر دارید.
یکی پزشک میشود و دیگری مهندس.
آیا چون یکی پزشک شده، دیگری باید ناپدید شود؟
نه.
هر دو از یک پدر و مادر آمدهاند، اما مسیرهای متفاوتی را طی کردهاند.
رابطه انسان و شامپانزه هم تقریباً همینطور است.
حدود ۶ تا ۷ میلیون سال پیش، جمعیتی از نخستیها زندگی میکردند.
این جمعیت به مرور زمان به دلایل مختلف، مثل تغییرات اقلیمی، مهاجرت یا جدا شدن زیستگاهها، به چند گروه تقسیم شد.
از آن لحظه به بعد، هر گروه مسیر تکاملی خودش را طی کرد.
یکی از آن شاخهها در نهایت به انسان امروزی رسید.
شاخههای دیگر هم به شامپانزهها، بونوبوها و گونههای دیگر ختم شدند.
پس انسان از شامپانزه به وجود نیامده است.
همانطور که شما از پسرعمویتان به وجود نیامدهاید.
هر دو فقط یک جد مشترک دارید.
نکته جالبتر اینجاست که تکامل یک نردبان نیست.
خیلیها هنوز تکامل را مثل یک تصویر قدیمی تصور میکنند؛ از یک میمون خمیده شروع میشود و کمکم به انسان امروزی میرسد.
اما این تصویر از اساس اشتباه است.
تکامل بیشتر شبیه یک درخت بزرگ است.
هر بار که جمعیتی از یک گونه از هم جدا میشوند و دیگر با هم آمیزش نمیکنند، شاخههای جدیدی روی این درخت شکل میگیرد.
بعضی شاخهها تا امروز ادامه پیدا میکنند.
بعضی شاخهها منقرض میشوند.
بعضی هم میلیونها سال بعد به گونههای کاملاً جدید تبدیل میشوند.
در واقع، انسان تنها بازمانده یک شاخه است.
جالب است بدانید که زمانی فقط یک گونه انسان روی زمین وجود نداشت.
گونههایی مثل نئاندرتالها، دنیسوواها، انسان راستقامت و چندین گونه دیگر هم زندگی میکردند.
امروز همه آنها از بین رفتهاند و فقط هومو ساپینس باقی مانده است.
پس وجود شامپانزه، هیچ تناقضی با تکامل ندارد.
اتفاقاً اگر شامپانزه وجود نداشت، باز هم نظریه تکامل تغییری نمیکرد.
چون انسان قرار نبوده جای شامپانزه را بگیرد.
هر دو، بازمانده دو شاخه متفاوت از یک درخت تکاملی هستند.
شاید بزرگترین اشتباه این باشد که فکر کنیم تکامل، یک مسابقه است که در پایان فقط یک گونه باید برنده شود.
در حالی که تکامل مسابقه نیست.
یک درخت است...
و هر شاخه، داستان خودش را دارد.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤13👌6🙏4🔥1💘1
چرا انسان تنها حیوانی است که سفیدی چشمش کاملاً مشخص است؟
تا حالا دقت کردید؟
اگر به چشم یک انسان نگاه کنید، خیلی راحت میتوانید بفهمید دقیقاً به کجا نگاه میکند.
چون اطراف مردمک، بخش سفید چشم (صلبیه) کاملاً مشخص است.
اما حالا به چشم شامپانزه، گوریل یا حتی بیشتر پستانداران نگاه کنید.
در بیشتر آنها سفیدی چشم یا اصلاً دیده نمیشود، یا آنقدر تیره است که تشخیص جهت نگاه تقریباً غیرممکن میشود.
سؤال اینجاست...
چرا فقط انسان این ویژگی عجیب را دارد؟
مگر پنهان کردن جهت نگاه، برای زنده ماندن مزیت نیست؟
اتفاقاً در بیشتر جانوران همینطور است.
اگر یک شکارچی نتواند بفهمد شما دقیقاً به چه چیزی نگاه میکنید، پیشبینی حرکت بعدیتان برایش سختتر میشود.
حتی در رقابتهای درونگونهای هم مخفی بودن جهت نگاه میتواند یک مزیت باشد.
پس چرا انسان دقیقاً برعکس عمل کرده است؟
چرا تکامل کاری کرده که دیگران بتوانند بهراحتی بفهمند چشم ما کجا را دنبال میکند؟
پاسخ، احتمالاً در مهمترین ویژگی انسان پنهان شده است...
همکاری.
انسان، برخلاف بسیاری از جانوران، موفقیتش را بیشتر مدیون همکاری با دیگران است تا قدرت بدنی.
اجداد ما با همکاری شکار میکردند، از کودکان مراقبت میکردند، غذا تقسیم میکردند و خطر را به هم اطلاع میدادند.
در چنین شرایطی، اگر فقط با یک نگاه بتوانید به همگروهیتان بگویید آن طرف را ببین، بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزنید، یک مزیت بزرگ به دست آوردهاید.
جالبتر اینکه نوزاد انسان، تنها چند ماه بعد از تولد، شروع میکند به دنبال کردن جهت نگاه دیگران.
اگر مادرش به چیزی خیره شود، کودک هم معمولاً همان سمت را نگاه میکند.
این توانایی، یکی از پایههای یادگیری اجتماعی و بعدها زبان است.
ما بخش بزرگی از چیزهایی را که یاد میگیریم، نه با تجربه مستقیم، بلکه با توجه کردن به نگاه، رفتار و توجه دیگران یاد میگیریم.
به همین دلیل بعضی پژوهشگران معتقدند سفیدی واضح چشم انسان، نتیجه میلیونها سال انتخاب طبیعی به نفع ارتباط اجتماعی و همکاری بوده است.
یعنی در انسان، اینکه دیگران بتوانند بفهمند به چه چیزی نگاه میکنید، آنقدر ارزشمند بوده که از مزیت پنهان کردن نگاه مهمتر شده است.
شاید عجیب به نظر برسد، اما یکی از دلایلی که انسان توانست شهر بسازد، علم تولید کند، تمدن ایجاد کند و روی ماه قدم بگذارد، ممکن است از چیزی به ظاهر ساده شروع شده باشد...
اینکه بتوانیم فقط با حرکت چشم، توجه یکدیگر را به یک نقطه جلب کنیم.
گاهی بزرگترین تفاوتهای تکاملی، در چیزهایی پنهان شدهاند که هر روز میبینیم، اما هیچوقت به آنها فکر نمیکنیم.
✈️ @Discourseees
تا حالا دقت کردید؟
اگر به چشم یک انسان نگاه کنید، خیلی راحت میتوانید بفهمید دقیقاً به کجا نگاه میکند.
چون اطراف مردمک، بخش سفید چشم (صلبیه) کاملاً مشخص است.
اما حالا به چشم شامپانزه، گوریل یا حتی بیشتر پستانداران نگاه کنید.
در بیشتر آنها سفیدی چشم یا اصلاً دیده نمیشود، یا آنقدر تیره است که تشخیص جهت نگاه تقریباً غیرممکن میشود.
سؤال اینجاست...
چرا فقط انسان این ویژگی عجیب را دارد؟
مگر پنهان کردن جهت نگاه، برای زنده ماندن مزیت نیست؟
اتفاقاً در بیشتر جانوران همینطور است.
اگر یک شکارچی نتواند بفهمد شما دقیقاً به چه چیزی نگاه میکنید، پیشبینی حرکت بعدیتان برایش سختتر میشود.
حتی در رقابتهای درونگونهای هم مخفی بودن جهت نگاه میتواند یک مزیت باشد.
پس چرا انسان دقیقاً برعکس عمل کرده است؟
چرا تکامل کاری کرده که دیگران بتوانند بهراحتی بفهمند چشم ما کجا را دنبال میکند؟
پاسخ، احتمالاً در مهمترین ویژگی انسان پنهان شده است...
همکاری.
انسان، برخلاف بسیاری از جانوران، موفقیتش را بیشتر مدیون همکاری با دیگران است تا قدرت بدنی.
اجداد ما با همکاری شکار میکردند، از کودکان مراقبت میکردند، غذا تقسیم میکردند و خطر را به هم اطلاع میدادند.
در چنین شرایطی، اگر فقط با یک نگاه بتوانید به همگروهیتان بگویید آن طرف را ببین، بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزنید، یک مزیت بزرگ به دست آوردهاید.
جالبتر اینکه نوزاد انسان، تنها چند ماه بعد از تولد، شروع میکند به دنبال کردن جهت نگاه دیگران.
اگر مادرش به چیزی خیره شود، کودک هم معمولاً همان سمت را نگاه میکند.
این توانایی، یکی از پایههای یادگیری اجتماعی و بعدها زبان است.
ما بخش بزرگی از چیزهایی را که یاد میگیریم، نه با تجربه مستقیم، بلکه با توجه کردن به نگاه، رفتار و توجه دیگران یاد میگیریم.
به همین دلیل بعضی پژوهشگران معتقدند سفیدی واضح چشم انسان، نتیجه میلیونها سال انتخاب طبیعی به نفع ارتباط اجتماعی و همکاری بوده است.
یعنی در انسان، اینکه دیگران بتوانند بفهمند به چه چیزی نگاه میکنید، آنقدر ارزشمند بوده که از مزیت پنهان کردن نگاه مهمتر شده است.
شاید عجیب به نظر برسد، اما یکی از دلایلی که انسان توانست شهر بسازد، علم تولید کند، تمدن ایجاد کند و روی ماه قدم بگذارد، ممکن است از چیزی به ظاهر ساده شروع شده باشد...
اینکه بتوانیم فقط با حرکت چشم، توجه یکدیگر را به یک نقطه جلب کنیم.
گاهی بزرگترین تفاوتهای تکاملی، در چیزهایی پنهان شدهاند که هر روز میبینیم، اما هیچوقت به آنها فکر نمیکنیم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤18👍6👏2❤🔥1👌1
چرا هیچکس نمیتواند خودش را قلقلک بدهد؟ تا حالا براتون سوال شده!
اگر بخواهید یکی از عجیبترین تواناییهای مغز را ببینید، لازم نیست سراغ دستگاههای پیشرفته تصویربرداری یا آزمایشهای پیچیده بروید.
فقط یک کار ساده انجام دهید...
سعی کنید کف پای خودتان را قلقلک بدهید.
احتمالاً فقط یک تماس معمولی احساس میکنید.
نه خندهای در کار است، نه آن حس غیرقابل کنترل که وقتی شخص دیگری همین کار را انجام میدهد تجربه میکنید.
حالا از یک نفر دیگر بخواهید دقیقاً همان نقطه را، با همان شدت و همان حرکت، لمس کند.
نتیجه کاملاً متفاوت خواهد بود.
سؤال اینجاست...
اگر گیرندههای پوستی یکی هستند، شدت لمس هم تقریباً یکسان است و حتی محل تماس هم تفاوتی نکرده، چرا مغز دو تجربه کاملاً متفاوت ایجاد میکند؟
پاسخ این سؤال، یکی از مهمترین تواناییهای مغز را آشکار میکند؛ قابلیتی که اگر وجود نداشت، احتمالاً زندگی روزمره تقریباً غیرممکن میشد.
وقتی تصمیم میگیرید دستتان را حرکت دهید، مغز فقط فرمان حرکت را به عضلات نمیفرستد.
همزمان، یک نسخه از همان فرمان را هم برای بخشهای پردازش حسی مغز ارسال میکند.
در علوم اعصاب به این نسخه، رونوشت حرکتی یا Efference Copy گفته میشود.
انگار مغز قبل از اینکه حرکت اتفاق بیفتد، به خودش خبر میدهد که:
چند میلیثانیه دیگر، دست خودم قرار است پوست پایم را لمس کند. شدت فشار هم تقریباً این مقدار خواهد بود.
حالا وقتی پیامهای حسی از پوست به مغز میرسند، مغز آنها را با پیشبینی خودش مقایسه میکند.
اگر هر دو با هم مطابقت داشته باشند، نتیجه میگیرد که این لمس، توسط خود فرد ایجاد شده و اطلاعات جدید یا مهمی برای بقا ندارد.
بنابراین شدت پردازش آن را کاهش میدهد.
اما وقتی شخص دیگری شما را لمس میکند، داستان کاملاً فرق میکند.
مغز هیچ نسخهای از فرمان حرکتی آن فرد ندارد.
نمیتواند دقیقاً زمان، شدت یا محل تماس را پیشبینی کند.
در نتیجه، این اطلاعات را مهمتر تلقی میکند و با حساسیت بیشتری پردازش میکند.
همین غافلگیر شدن مغز، یکی از دلایل اصلی احساس قلقلک است.
جالبتر اینکه اگر بتوانید مغز را فریب دهید، حتی ممکن است خودتان هم خودتان را قلقلک بدهید.
در بعضی آزمایشها، پژوهشگران از بازوهای رباتیک استفاده کردهاند.
فرد اهرمی را حرکت میدهد، اما دستگاه با چند صد میلیثانیه تأخیر همان حرکت را روی پوستش اجرا میکند.
این تأخیر کوچک باعث میشود پیشبینی مغز دیگر دقیق نباشد.
نتیجه؟
احساس قلقلک، تا حدی برمیگردد.
یعنی مغز فقط به این توجه نمیکند که چه کسی شما را لمس کرده است؛ بلکه به این هم توجه میکند که آیا توانسته آن تماس را دقیق پیشبینی کند یا نه.
اما اهمیت این سازوکار فقط به قلقلک محدود نمیشود.
تقریباً تمام زندگی ما به همین سیستم وابسته است.
وقتی راه میروید، اگر مغز نتواند پیامهای ناشی از حرکت خودتان را از پیامهای محیط جدا کند، هر قدمی که برمیدارید مثل یک ضربه ناگهانی احساس خواهد شد.
وقتی صحبت میکنید، صدای خودتان باید کمتر از صدای دیگران روی مغز اثر بگذارد؛ وگرنه تمرکز روی حرفهای اطرافیان تقریباً غیرممکن میشود.
حتی وقتی چشمهایتان را حرکت میدهید، تصویر روی شبکیه جابهجا میشود؛ اما دنیا را متحرک نمیبینید، چون مغز از قبل میداند این تغییر تصویر، نتیجه حرکت چشمهای خودتان است، نه حرکت جهان.
به همین دلیل است که دانشمندان معتقدند یکی از مهمترین وظایف مغز، فقط درک جهان نیست...
بلکه تشخیص این است که کدام بخش از جهان، نتیجه اعمال خود ماست و کدام بخش واقعاً از بیرون آمده است.
این توانایی آنقدر مهم است که اگر در بعضی بیماریهای عصبی یا روانپزشکی دچار اختلال شود، فرد ممکن است احساس کند بعضی افکار یا حتی بعضی حرکات بدنش، متعلق به خودش نیستند.
شاید عجیب به نظر برسد، اما اینکه نمیتوانید خودتان را قلقلک بدهید، اصلاً یک نقص نیست.
این فقط یکی از سادهترین نشانههای توانایی خارقالعاده مغز در پیشبینی آینده است.
مغز انسان فقط به محرکها واکنش نشان نمیدهد.
چند میلیثانیه قبل از اینکه اتفاقی بیفتد، آن را حدس میزند، برایش آماده میشود و اگر پیشبینیاش درست باشد، حتی ممکن است آن را از آگاهی شما حذف کند.
شاید به همین دلیل است که بزرگترین شاهکار مغز، حافظه یا هوش نباشد...
بلکه توانایی شگفتانگیزش در پیشبینی مداوم جهان، حتی پیش از آنکه جهان خودش را به ما نشان دهد.
@Discourseees
اگر بخواهید یکی از عجیبترین تواناییهای مغز را ببینید، لازم نیست سراغ دستگاههای پیشرفته تصویربرداری یا آزمایشهای پیچیده بروید.
فقط یک کار ساده انجام دهید...
سعی کنید کف پای خودتان را قلقلک بدهید.
احتمالاً فقط یک تماس معمولی احساس میکنید.
نه خندهای در کار است، نه آن حس غیرقابل کنترل که وقتی شخص دیگری همین کار را انجام میدهد تجربه میکنید.
حالا از یک نفر دیگر بخواهید دقیقاً همان نقطه را، با همان شدت و همان حرکت، لمس کند.
نتیجه کاملاً متفاوت خواهد بود.
سؤال اینجاست...
اگر گیرندههای پوستی یکی هستند، شدت لمس هم تقریباً یکسان است و حتی محل تماس هم تفاوتی نکرده، چرا مغز دو تجربه کاملاً متفاوت ایجاد میکند؟
پاسخ این سؤال، یکی از مهمترین تواناییهای مغز را آشکار میکند؛ قابلیتی که اگر وجود نداشت، احتمالاً زندگی روزمره تقریباً غیرممکن میشد.
وقتی تصمیم میگیرید دستتان را حرکت دهید، مغز فقط فرمان حرکت را به عضلات نمیفرستد.
همزمان، یک نسخه از همان فرمان را هم برای بخشهای پردازش حسی مغز ارسال میکند.
در علوم اعصاب به این نسخه، رونوشت حرکتی یا Efference Copy گفته میشود.
انگار مغز قبل از اینکه حرکت اتفاق بیفتد، به خودش خبر میدهد که:
چند میلیثانیه دیگر، دست خودم قرار است پوست پایم را لمس کند. شدت فشار هم تقریباً این مقدار خواهد بود.
حالا وقتی پیامهای حسی از پوست به مغز میرسند، مغز آنها را با پیشبینی خودش مقایسه میکند.
اگر هر دو با هم مطابقت داشته باشند، نتیجه میگیرد که این لمس، توسط خود فرد ایجاد شده و اطلاعات جدید یا مهمی برای بقا ندارد.
بنابراین شدت پردازش آن را کاهش میدهد.
اما وقتی شخص دیگری شما را لمس میکند، داستان کاملاً فرق میکند.
مغز هیچ نسخهای از فرمان حرکتی آن فرد ندارد.
نمیتواند دقیقاً زمان، شدت یا محل تماس را پیشبینی کند.
در نتیجه، این اطلاعات را مهمتر تلقی میکند و با حساسیت بیشتری پردازش میکند.
همین غافلگیر شدن مغز، یکی از دلایل اصلی احساس قلقلک است.
جالبتر اینکه اگر بتوانید مغز را فریب دهید، حتی ممکن است خودتان هم خودتان را قلقلک بدهید.
در بعضی آزمایشها، پژوهشگران از بازوهای رباتیک استفاده کردهاند.
فرد اهرمی را حرکت میدهد، اما دستگاه با چند صد میلیثانیه تأخیر همان حرکت را روی پوستش اجرا میکند.
این تأخیر کوچک باعث میشود پیشبینی مغز دیگر دقیق نباشد.
نتیجه؟
احساس قلقلک، تا حدی برمیگردد.
یعنی مغز فقط به این توجه نمیکند که چه کسی شما را لمس کرده است؛ بلکه به این هم توجه میکند که آیا توانسته آن تماس را دقیق پیشبینی کند یا نه.
اما اهمیت این سازوکار فقط به قلقلک محدود نمیشود.
تقریباً تمام زندگی ما به همین سیستم وابسته است.
وقتی راه میروید، اگر مغز نتواند پیامهای ناشی از حرکت خودتان را از پیامهای محیط جدا کند، هر قدمی که برمیدارید مثل یک ضربه ناگهانی احساس خواهد شد.
وقتی صحبت میکنید، صدای خودتان باید کمتر از صدای دیگران روی مغز اثر بگذارد؛ وگرنه تمرکز روی حرفهای اطرافیان تقریباً غیرممکن میشود.
حتی وقتی چشمهایتان را حرکت میدهید، تصویر روی شبکیه جابهجا میشود؛ اما دنیا را متحرک نمیبینید، چون مغز از قبل میداند این تغییر تصویر، نتیجه حرکت چشمهای خودتان است، نه حرکت جهان.
به همین دلیل است که دانشمندان معتقدند یکی از مهمترین وظایف مغز، فقط درک جهان نیست...
بلکه تشخیص این است که کدام بخش از جهان، نتیجه اعمال خود ماست و کدام بخش واقعاً از بیرون آمده است.
این توانایی آنقدر مهم است که اگر در بعضی بیماریهای عصبی یا روانپزشکی دچار اختلال شود، فرد ممکن است احساس کند بعضی افکار یا حتی بعضی حرکات بدنش، متعلق به خودش نیستند.
شاید عجیب به نظر برسد، اما اینکه نمیتوانید خودتان را قلقلک بدهید، اصلاً یک نقص نیست.
این فقط یکی از سادهترین نشانههای توانایی خارقالعاده مغز در پیشبینی آینده است.
مغز انسان فقط به محرکها واکنش نشان نمیدهد.
چند میلیثانیه قبل از اینکه اتفاقی بیفتد، آن را حدس میزند، برایش آماده میشود و اگر پیشبینیاش درست باشد، حتی ممکن است آن را از آگاهی شما حذف کند.
شاید به همین دلیل است که بزرگترین شاهکار مغز، حافظه یا هوش نباشد...
بلکه توانایی شگفتانگیزش در پیشبینی مداوم جهان، حتی پیش از آنکه جهان خودش را به ما نشان دهد.
@Discourseees
❤15💘3👌2❤🔥1👍1
چرا هیچ حیوانی مثل انسان صحبت نمیکند؟ مگر شامپانزهها فقط کمی با ما تفاوت ندارند؟
اگر از مردم بپرسید بزرگترین تفاوت انسان با سایر جانوران چیست، احتمالاً جوابهای مختلفی میشنوید.
هوش.
استفاده از ابزار.
آتش.
تمدن.
اما شاید مهمترین تفاوت، چیزی باشد که هر روز از آن استفاده میکنیم و کمتر به آن فکر میکنیم...
زبان.
نه منظورم صدا درآوردن نیست.
تقریباً همه جانوران صدا تولید میکنند.
پرندگان آواز میخوانند.
گرگها زوزه میکشند.
دلفینها سوت میزنند.
میمونها برای دیدن مار، عقاب یا پلنگ، صداهای هشدار متفاوتی دارند.
اما هیچکدام از اینها زبان به معنایی که انسان دارد نیست.
سؤال اینجاست...
چرا؟
اگر از نظر ژنتیکی، انسان و شامپانزه حدود ۹۸ تا ۹۹ درصد DNA مشترک دارند، چرا یکی توانسته فیزیک کوانتوم، شعر، فلسفه و موسیقی خلق کند، اما دیگری نه؟
آیا فقط به این دلیل که مغز انسان بزرگتر است؟
نه.
اگر فقط اندازه مغز تعیینکننده بود، نهنگها و فیلها هم باید زبان پیچیدهای شبیه انسان داشتند.
پس داستان چیست؟
اول باید یک سوءبرداشت را کنار بگذاریم.
زبان فقط حرف زدن نیست.
زبان یعنی اینکه بتوانید با تعداد محدودی صدا، بینهایت جمله جدید بسازید.
شما احتمالاً هیچوقت جملهی اگر دایناسورها امروز زنده بودند، احتمالاً قوانین راهنمایی و رانندگی کاملاً متفاوت میشد را نشنیدهاید.
اما همین الان معنایش را کاملاً فهمیدید.
چرا؟
چون مغز انسان فقط کلمات را حفظ نمیکند.
قانون ساختن جمله را یاد گرفته است.
میتواند واژهها را بارها و بارها به شکلهای جدید کنار هم بچیند و مفهومهایی خلق کند که قبلاً هرگز وجود نداشتهاند.
تا امروز، هیچ جانور دیگری چنین تواناییای را نشان نداده است.
جالبتر اینکه دانشمندان دههها تلاش کردند شامپانزهها را آموزش دهند.
بعضی از آنها صدها نماد یا اشاره را یاد گرفتند.
حتی میتوانستند درخواست غذا یا وسیلهای را مطرح کنند.
اما هیچوقت نتوانستند دستور زبان واقعی را یاد بگیرند.
هیچوقت جملههای پیچیده و بینهایت متنوع نساختند.
هیچوقت درباره گذشته دور، آینده یا مفاهیم انتزاعی مثل عدالت، مرگ یا بینهایت گفتوگو نکردند.
پس تفاوت فقط در تعداد واژهها نیست.
تفاوت در نوع پردازش مغز است.
مغز انسان شبکههایی را تکامل داده که میتوانند اطلاعات را در چندین سطح به هم وصل کنند؛ صداها را به واژه، واژهها را به جمله و جملهها را به مفاهیم پیچیده تبدیل کنند.
اما یک نکته جالبتر هم وجود دارد.
زبان فقط محصول مغز نیست.
برای اینکه انسان بتواند صحبت کند، حنجره، زبان، لبها، فک، عضلات صورت، دستگاه تنفس و دهها عضله کوچک دیگر باید با دقتی در حد چند هزارم ثانیه با هم هماهنگ شوند.
شما برای گفتن یک جمله کوتاه، صدها حرکت بسیار دقیق عضلانی انجام میدهید؛ آنقدر سریع که اصلاً متوجهشان نمیشوید.
یعنی زبان، حاصل تکامل همزمان مغز و بدن است.
اگر فقط یکی از این دو تغییر میکرد، احتمالاً هرگز به وجود نمیآمد.
از دیدگاه تکامل هم زبان یک انقلاب بود.
تا قبل از آن، هر نسل باید تقریباً همه چیز را با تجربه شخصی یاد میگرفت.
اما با زبان، دانش دیگر لازم نبود همراه فرد بمیرد.
میشد آن را به نسل بعد منتقل کرد.
بعد به نسل بعد.
و بعد به نسل بعد.
به همین دلیل، انسان فقط با ژنهایش تکامل پیدا نکرد.
ما با فرهنگ هم تکامل پیدا کردیم.
هر کتابی که نوشته شد، هر کشفی که ثبت شد، هر تجربهای که به زبان منتقل شد، دیگر لازم نبود دوباره از صفر کشف شود.
شاید اگر بخواهیم مهمترین اختراع تاریخ را نام ببریم، چرخ، آتش یا برق نباشد.
شاید مهمترین اختراع، اصلاً اختراع نبوده باشد...
بلکه توانایی عجیب مغز انسان برای ساختن زبان بوده است.
زیرا از همان لحظهای که توانستیم تجربههایمان را دقیق به یکدیگر منتقل کنیم، تکامل انسان فقط زیستی نبود؛ تکامل فرهنگی هم آغاز شد.
و شاید همین، بزرگترین دلیلی باشد که امروز انسان، سیارهای را مطالعه میکند که میلیونها گونه دیگر هم روی آن زندگی میکنند، اما هیچکدام حتی نمیتوانند درباره این سؤال با هم بحث کنند.
@Discourseees
اگر از مردم بپرسید بزرگترین تفاوت انسان با سایر جانوران چیست، احتمالاً جوابهای مختلفی میشنوید.
هوش.
استفاده از ابزار.
آتش.
تمدن.
اما شاید مهمترین تفاوت، چیزی باشد که هر روز از آن استفاده میکنیم و کمتر به آن فکر میکنیم...
زبان.
نه منظورم صدا درآوردن نیست.
تقریباً همه جانوران صدا تولید میکنند.
پرندگان آواز میخوانند.
گرگها زوزه میکشند.
دلفینها سوت میزنند.
میمونها برای دیدن مار، عقاب یا پلنگ، صداهای هشدار متفاوتی دارند.
اما هیچکدام از اینها زبان به معنایی که انسان دارد نیست.
سؤال اینجاست...
چرا؟
اگر از نظر ژنتیکی، انسان و شامپانزه حدود ۹۸ تا ۹۹ درصد DNA مشترک دارند، چرا یکی توانسته فیزیک کوانتوم، شعر، فلسفه و موسیقی خلق کند، اما دیگری نه؟
آیا فقط به این دلیل که مغز انسان بزرگتر است؟
نه.
اگر فقط اندازه مغز تعیینکننده بود، نهنگها و فیلها هم باید زبان پیچیدهای شبیه انسان داشتند.
پس داستان چیست؟
اول باید یک سوءبرداشت را کنار بگذاریم.
زبان فقط حرف زدن نیست.
زبان یعنی اینکه بتوانید با تعداد محدودی صدا، بینهایت جمله جدید بسازید.
شما احتمالاً هیچوقت جملهی اگر دایناسورها امروز زنده بودند، احتمالاً قوانین راهنمایی و رانندگی کاملاً متفاوت میشد را نشنیدهاید.
اما همین الان معنایش را کاملاً فهمیدید.
چرا؟
چون مغز انسان فقط کلمات را حفظ نمیکند.
قانون ساختن جمله را یاد گرفته است.
میتواند واژهها را بارها و بارها به شکلهای جدید کنار هم بچیند و مفهومهایی خلق کند که قبلاً هرگز وجود نداشتهاند.
تا امروز، هیچ جانور دیگری چنین تواناییای را نشان نداده است.
جالبتر اینکه دانشمندان دههها تلاش کردند شامپانزهها را آموزش دهند.
بعضی از آنها صدها نماد یا اشاره را یاد گرفتند.
حتی میتوانستند درخواست غذا یا وسیلهای را مطرح کنند.
اما هیچوقت نتوانستند دستور زبان واقعی را یاد بگیرند.
هیچوقت جملههای پیچیده و بینهایت متنوع نساختند.
هیچوقت درباره گذشته دور، آینده یا مفاهیم انتزاعی مثل عدالت، مرگ یا بینهایت گفتوگو نکردند.
پس تفاوت فقط در تعداد واژهها نیست.
تفاوت در نوع پردازش مغز است.
مغز انسان شبکههایی را تکامل داده که میتوانند اطلاعات را در چندین سطح به هم وصل کنند؛ صداها را به واژه، واژهها را به جمله و جملهها را به مفاهیم پیچیده تبدیل کنند.
اما یک نکته جالبتر هم وجود دارد.
زبان فقط محصول مغز نیست.
برای اینکه انسان بتواند صحبت کند، حنجره، زبان، لبها، فک، عضلات صورت، دستگاه تنفس و دهها عضله کوچک دیگر باید با دقتی در حد چند هزارم ثانیه با هم هماهنگ شوند.
شما برای گفتن یک جمله کوتاه، صدها حرکت بسیار دقیق عضلانی انجام میدهید؛ آنقدر سریع که اصلاً متوجهشان نمیشوید.
یعنی زبان، حاصل تکامل همزمان مغز و بدن است.
اگر فقط یکی از این دو تغییر میکرد، احتمالاً هرگز به وجود نمیآمد.
از دیدگاه تکامل هم زبان یک انقلاب بود.
تا قبل از آن، هر نسل باید تقریباً همه چیز را با تجربه شخصی یاد میگرفت.
اما با زبان، دانش دیگر لازم نبود همراه فرد بمیرد.
میشد آن را به نسل بعد منتقل کرد.
بعد به نسل بعد.
و بعد به نسل بعد.
به همین دلیل، انسان فقط با ژنهایش تکامل پیدا نکرد.
ما با فرهنگ هم تکامل پیدا کردیم.
هر کتابی که نوشته شد، هر کشفی که ثبت شد، هر تجربهای که به زبان منتقل شد، دیگر لازم نبود دوباره از صفر کشف شود.
شاید اگر بخواهیم مهمترین اختراع تاریخ را نام ببریم، چرخ، آتش یا برق نباشد.
شاید مهمترین اختراع، اصلاً اختراع نبوده باشد...
بلکه توانایی عجیب مغز انسان برای ساختن زبان بوده است.
زیرا از همان لحظهای که توانستیم تجربههایمان را دقیق به یکدیگر منتقل کنیم، تکامل انسان فقط زیستی نبود؛ تکامل فرهنگی هم آغاز شد.
و شاید همین، بزرگترین دلیلی باشد که امروز انسان، سیارهای را مطالعه میکند که میلیونها گونه دیگر هم روی آن زندگی میکنند، اما هیچکدام حتی نمیتوانند درباره این سؤال با هم بحث کنند.
@Discourseees
❤15👏2🙏2💘2❤🔥1
چرا سرطان، با وجود اینکه تقریباً همیشه به ضرر بدن است، هنوز از بین نرفته است؟
وقتی اسم سرطان را میشنویم، معمولاً آن را یک بیماری میدانیم.
اما از نگاه زیستشناسی، سرطان پیش از آنکه یک بیماری باشد، نتیجهی واقعیتی اجتنابناپذیر است؛ واقعیتی که از همان زمانی آغاز شد که موجودات زنده چندسلولی شدند.
بدن شما از حدود ۳۰ تا ۴۰ تریلیون سلول تشکیل شده است.
هر روز میلیاردها سلول میمیرند و میلیاردها سلول جدید جای آنها را میگیرند. برای ساخته شدن هر سلول جدید، DNA باید دوباره همانندسازی شود.
اما هیچ سامانهای کاملاً بیخطا نیست.
هر بار که DNA کپی میشود، احتمال ایجاد خطا وجود دارد؛ هرچند بیشتر این خطاها توسط سیستمهای ترمیم DNA اصلاح میشوند.
بدن برای جلوگیری از تبدیل این خطاها به سرطان، چندین لایه دفاعی در اختیار دارد.
آنزیمهایی که آسیبهای DNA را ترمیم میکنند.
پروتئینهایی که در صورت بروز مشکل، چرخه تقسیم سلولی را متوقف میکنند.
سیستم ایمنی که بسیاری از سلولهای غیرطبیعی را شناسایی و حذف میکند.
و در نهایت، فرایندی به نام آپوپتوز؛ نوعی مرگ برنامهریزیشده که باعث میشود سلولهای آسیبدیده، پیش از آنکه خطرناک شوند، خودشان حذف شوند.
پس با وجود این همه سازوکار دفاعی، چرا سرطان هنوز وجود دارد؟
چون سرطان فقط یک بیماری نیست...
سرطان نمونهای از تکامل داروینی در مقیاس سلولی است.
در برخی بافتهای بدن، سلولها برای فضا، مواد غذایی و دریافت سیگنالهای رشد با یکدیگر رقابت میکنند.
گاهی یک جهش، به سلولی مزیتی میدهد؛ مثلاً باعث میشود کمی سریعتر تقسیم شود یا بهتر زنده بماند.
اگر آن سلول بتواند از کنترلهای طبیعی بدن عبور کند، جمعیتش بهتدریج افزایش مییابد.
در میان سلولهای حاصل از آن نیز جهشهای تازهای رخ میدهد.
برخی از این جهشها ممکن است فرار از سیستم ایمنی را آسانتر کنند.
برخی دیگر مقاومت در برابر آپوپتوز را افزایش دهند.
یا توانایی تحریک رگسازی جدید را برای تأمین مواد غذایی ایجاد کنند.
در واقع همان اصول انتخاب طبیعی که طی میلیونها سال باعث تکامل گونهها شدهاند، اینجا درون بدن و در مقیاس سلولی نیز عمل میکنند.
سلولهایی که بهتر زنده میمانند و بیشتر تکثیر میشوند، نسبت به سایر سلولها گسترش پیدا میکنند.
اما مشکلی اساسی وجود دارد.
آنچه برای یک سلول، موفقیت تکاملی محسوب میشود، برای کل بدن یک فاجعه است.
سلول سرطانی قوانین همکاری را کنار میگذارد و تنها به تکثیر خودش ادامه میدهد.
در نهایت آنقدر رشد میکند که عملکرد اندامها را مختل میکند و همان بدنی را که بقایش به آن وابسته است، از بین میبرد.
به همین دلیل، برخی زیستشناسان سرطان را نوعی تراژدی تکاملی میدانند.
اما سؤال مهمتر این است...
اگر سرطان تا این اندازه زیانبار است، چرا انتخاب طبیعی آن را حذف نکرده است؟
پاسخ در نحوه عملکرد خود انتخاب طبیعی نهفته است.
انتخاب طبیعی بیش از هر چیز، صفاتی را حذف یا حفظ میکند که بر موفقیت در تولیدمثل اثر میگذارند.
بیشتر سرطانها در سنین بالاتر بروز میکنند؛ یعنی زمانی که انسانها، در طول بخش بزرگی از تاریخ تکامل، معمولاً فرزندان خود را به دنیا آورده بودند.
بنابراین فشار انتخاب طبیعی برای حذف کامل استعداد ابتلا به سرطان نسبتاً محدود بوده است.
به همین دلیل، بدن ما نتوانسته سرطان را به طور کامل حذف کند؛ بلکه تنها احتمال وقوع آن را تا حد امکان کاهش داده است.
اگر انسانها چند صد سال عمر میکردند، فرصت تجمع جهشها بسیار بیشتر میشد و احتمال ابتلا به سرطان در بیشتر افراد بهشدت افزایش مییافت.
شاید عجیب به نظر برسد، اما سرطان دشمنی نیست که از بیرون وارد بدن شده باشد.
سرطان، سلولهای خود ماست...
سلولهایی که پس از انباشته شدن چندین جهش مهم، قوانین همکاری را فراموش کردهاند و تنها در جهت بقای خود تکامل یافتهاند.
و شاید تلخترین حقیقت درباره سرطان همین باشد.
این بیماری نتیجه یک اشتباه ناگهانی طبیعت نیست؛ بلکه یکی از هزینههای اجتنابناپذیر چندسلولی شدن، رشد، ترمیم بافتها و زندگی طولانیتر است.
گاهی بزرگترین دشمن ما، نه یک ویروس است و نه یک باکتری...
بلکه همان سلولی است که روزی بخشی کاملاً طبیعی از بدن خودمان بوده است.
@Discourseees
وقتی اسم سرطان را میشنویم، معمولاً آن را یک بیماری میدانیم.
اما از نگاه زیستشناسی، سرطان پیش از آنکه یک بیماری باشد، نتیجهی واقعیتی اجتنابناپذیر است؛ واقعیتی که از همان زمانی آغاز شد که موجودات زنده چندسلولی شدند.
بدن شما از حدود ۳۰ تا ۴۰ تریلیون سلول تشکیل شده است.
هر روز میلیاردها سلول میمیرند و میلیاردها سلول جدید جای آنها را میگیرند. برای ساخته شدن هر سلول جدید، DNA باید دوباره همانندسازی شود.
اما هیچ سامانهای کاملاً بیخطا نیست.
هر بار که DNA کپی میشود، احتمال ایجاد خطا وجود دارد؛ هرچند بیشتر این خطاها توسط سیستمهای ترمیم DNA اصلاح میشوند.
بدن برای جلوگیری از تبدیل این خطاها به سرطان، چندین لایه دفاعی در اختیار دارد.
آنزیمهایی که آسیبهای DNA را ترمیم میکنند.
پروتئینهایی که در صورت بروز مشکل، چرخه تقسیم سلولی را متوقف میکنند.
سیستم ایمنی که بسیاری از سلولهای غیرطبیعی را شناسایی و حذف میکند.
و در نهایت، فرایندی به نام آپوپتوز؛ نوعی مرگ برنامهریزیشده که باعث میشود سلولهای آسیبدیده، پیش از آنکه خطرناک شوند، خودشان حذف شوند.
پس با وجود این همه سازوکار دفاعی، چرا سرطان هنوز وجود دارد؟
چون سرطان فقط یک بیماری نیست...
سرطان نمونهای از تکامل داروینی در مقیاس سلولی است.
در برخی بافتهای بدن، سلولها برای فضا، مواد غذایی و دریافت سیگنالهای رشد با یکدیگر رقابت میکنند.
گاهی یک جهش، به سلولی مزیتی میدهد؛ مثلاً باعث میشود کمی سریعتر تقسیم شود یا بهتر زنده بماند.
اگر آن سلول بتواند از کنترلهای طبیعی بدن عبور کند، جمعیتش بهتدریج افزایش مییابد.
در میان سلولهای حاصل از آن نیز جهشهای تازهای رخ میدهد.
برخی از این جهشها ممکن است فرار از سیستم ایمنی را آسانتر کنند.
برخی دیگر مقاومت در برابر آپوپتوز را افزایش دهند.
یا توانایی تحریک رگسازی جدید را برای تأمین مواد غذایی ایجاد کنند.
در واقع همان اصول انتخاب طبیعی که طی میلیونها سال باعث تکامل گونهها شدهاند، اینجا درون بدن و در مقیاس سلولی نیز عمل میکنند.
سلولهایی که بهتر زنده میمانند و بیشتر تکثیر میشوند، نسبت به سایر سلولها گسترش پیدا میکنند.
اما مشکلی اساسی وجود دارد.
آنچه برای یک سلول، موفقیت تکاملی محسوب میشود، برای کل بدن یک فاجعه است.
سلول سرطانی قوانین همکاری را کنار میگذارد و تنها به تکثیر خودش ادامه میدهد.
در نهایت آنقدر رشد میکند که عملکرد اندامها را مختل میکند و همان بدنی را که بقایش به آن وابسته است، از بین میبرد.
به همین دلیل، برخی زیستشناسان سرطان را نوعی تراژدی تکاملی میدانند.
اما سؤال مهمتر این است...
اگر سرطان تا این اندازه زیانبار است، چرا انتخاب طبیعی آن را حذف نکرده است؟
پاسخ در نحوه عملکرد خود انتخاب طبیعی نهفته است.
انتخاب طبیعی بیش از هر چیز، صفاتی را حذف یا حفظ میکند که بر موفقیت در تولیدمثل اثر میگذارند.
بیشتر سرطانها در سنین بالاتر بروز میکنند؛ یعنی زمانی که انسانها، در طول بخش بزرگی از تاریخ تکامل، معمولاً فرزندان خود را به دنیا آورده بودند.
بنابراین فشار انتخاب طبیعی برای حذف کامل استعداد ابتلا به سرطان نسبتاً محدود بوده است.
به همین دلیل، بدن ما نتوانسته سرطان را به طور کامل حذف کند؛ بلکه تنها احتمال وقوع آن را تا حد امکان کاهش داده است.
اگر انسانها چند صد سال عمر میکردند، فرصت تجمع جهشها بسیار بیشتر میشد و احتمال ابتلا به سرطان در بیشتر افراد بهشدت افزایش مییافت.
شاید عجیب به نظر برسد، اما سرطان دشمنی نیست که از بیرون وارد بدن شده باشد.
سرطان، سلولهای خود ماست...
سلولهایی که پس از انباشته شدن چندین جهش مهم، قوانین همکاری را فراموش کردهاند و تنها در جهت بقای خود تکامل یافتهاند.
و شاید تلخترین حقیقت درباره سرطان همین باشد.
این بیماری نتیجه یک اشتباه ناگهانی طبیعت نیست؛ بلکه یکی از هزینههای اجتنابناپذیر چندسلولی شدن، رشد، ترمیم بافتها و زندگی طولانیتر است.
گاهی بزرگترین دشمن ما، نه یک ویروس است و نه یک باکتری...
بلکه همان سلولی است که روزی بخشی کاملاً طبیعی از بدن خودمان بوده است.
@Discourseees
❤17👌4👏2🙏1💘1
مغز، قبل از اینکه شما تصمیم بگیرید، از تصمیمتان خبر دارد!
اگر همین حالا تصمیم بگیرید انگشت اشاره دست راستتان را بالا ببرید، احتمالاً احساس میکنید این اتفاق دقیقاً از همان لحظهای شروع شد که تصمیم گرفتید.
بالاخره چه کسی جز خودتان این تصمیم را گرفته است؟
این یکی از بدیهیترین تجربههای زندگی ماست.
اول تصمیم میگیریم...
بعد عمل میکنیم.
اما حدود چهل سال پیش، یک آزمایش ساده، این تصور را به هم ریخت.
عصبشناسی به نام بنجامین لیبت از داوطلبان خواست هر زمان که خودشان خواستند، بدون هیچ برنامه قبلی، انگشتشان را حرکت دهند. همزمان فعالیت الکتریکی مغز آنها ثبت میشد و از آنها خواسته میشد دقیقاً بگویند چه لحظهای احساس کردهاند که تصمیم گرفتهاند.
نتیجه، عجیب بود.
مغز، حدود ۳۰۰ تا ۵۰۰ میلیثانیه قبل از آنکه فرد احساس کند تصمیم گرفته است، فعالیتی را آغاز کرده بود که امروز آن را پتانسیل آمادگی (Readiness Potential) مینامیم.
یعنی مغز، قبل از آنکه آگاهی از تصمیم باخبر شود، در حال آماده کردن حرکت بوده است.
وقتی این نتایج منتشر شد، بعضیها با هیجان گفتند: پس اراده آزاد یک توهم است.
اما علم، به این سادگی حکم صادر نمیکند.
اول از همه باید بدانیم این آزمایش فقط درباره حرکتهای بسیار ساده بود؛ مثلاً تکان دادن یک انگشت، نه تصمیمهای پیچیدهای مثل انتخاب شغل، ازدواج یا نوشتن یک کتاب.
دوم اینکه هنوز میان عصبشناسان اختلاف نظر وجود دارد. بعضی معتقدند این فعالیت مغزی، آغاز واقعی تصمیم است. بعضی دیگر میگویند فقط نشاندهنده آماده شدن شبکههای حرکتی است، نه اینکه نتیجه از قبل قطعی شده باشد.
اما فارغ از این اختلافها، یک نکته تقریباً مورد توافق است.
آنچه ما به عنوان لحظه تصمیم گرفتن تجربه میکنیم، آغاز ماجرا نیست. بلکه آخرین بخش زنجیرهای از پردازشهای ناآگاهانه است که از چند صدم ثانیه قبل شروع شدهاند.
و این فقط به حرکت انگشت محدود نمیشود.
هر ثانیه، مغز شما میلیونها محاسبه انجام میدهد که هرگز وارد آگاهی نمیشوند.
وقتی راه میروید، صدها عضله باید با دقتی در حد میلیثانیه هماهنگ شوند.
وقتی جملهای را میخوانید، مغز باید شکل حروف، صداها، معنا، دستور زبان و خاطرات مرتبط را کنار هم بگذارد.
وقتی یک چهره آشنا را میبینید، در کسری از ثانیه تشخیص میدهد او کیست، آخرین بار کجا دیدهایدش و چه احساسی نسبت به او دارید.
شما از هیچکدام از این مراحل خبر ندارید.
آگاهی، فقط نتیجه نهایی را تحویل میگیرد.
شاید بزرگترین سوءتفاهم ما درباره مغز همین باشد.
ما فکر میکنیم آگاهی، مدیرعامل مغز است.
در حالی که شاید بیشتر شبیه سخنگوی یک شرکت باشد.
وقتی سخنگو پشت تریبون میآید و خبری را اعلام میکند، تصمیمها مدتها قبل، در جلسات مختلف گرفته شدهاند.
او فقط آخرین نفری است که از نتیجه باخبر میشود.
آیا این یعنی اراده آزاد وجود ندارد؟
هنوز هیچکس پاسخ قطعی این سؤال را نمیداند.
اما یک چیز روشن است.
مغز، بسیار پیچیدهتر از آن است که حس درونی ما درباره تصمیمگیری نشان میدهد.
شاید چیزی که ما من تصمیم گرفتم مینامیم، فقط آخرین صفحه داستانی باشد که نویسندگی آن، چند لحظه قبل در اعماق شبکههای عصبی آغاز شده است.
@Discourseees
اگر همین حالا تصمیم بگیرید انگشت اشاره دست راستتان را بالا ببرید، احتمالاً احساس میکنید این اتفاق دقیقاً از همان لحظهای شروع شد که تصمیم گرفتید.
بالاخره چه کسی جز خودتان این تصمیم را گرفته است؟
این یکی از بدیهیترین تجربههای زندگی ماست.
اول تصمیم میگیریم...
بعد عمل میکنیم.
اما حدود چهل سال پیش، یک آزمایش ساده، این تصور را به هم ریخت.
عصبشناسی به نام بنجامین لیبت از داوطلبان خواست هر زمان که خودشان خواستند، بدون هیچ برنامه قبلی، انگشتشان را حرکت دهند. همزمان فعالیت الکتریکی مغز آنها ثبت میشد و از آنها خواسته میشد دقیقاً بگویند چه لحظهای احساس کردهاند که تصمیم گرفتهاند.
نتیجه، عجیب بود.
مغز، حدود ۳۰۰ تا ۵۰۰ میلیثانیه قبل از آنکه فرد احساس کند تصمیم گرفته است، فعالیتی را آغاز کرده بود که امروز آن را پتانسیل آمادگی (Readiness Potential) مینامیم.
یعنی مغز، قبل از آنکه آگاهی از تصمیم باخبر شود، در حال آماده کردن حرکت بوده است.
وقتی این نتایج منتشر شد، بعضیها با هیجان گفتند: پس اراده آزاد یک توهم است.
اما علم، به این سادگی حکم صادر نمیکند.
اول از همه باید بدانیم این آزمایش فقط درباره حرکتهای بسیار ساده بود؛ مثلاً تکان دادن یک انگشت، نه تصمیمهای پیچیدهای مثل انتخاب شغل، ازدواج یا نوشتن یک کتاب.
دوم اینکه هنوز میان عصبشناسان اختلاف نظر وجود دارد. بعضی معتقدند این فعالیت مغزی، آغاز واقعی تصمیم است. بعضی دیگر میگویند فقط نشاندهنده آماده شدن شبکههای حرکتی است، نه اینکه نتیجه از قبل قطعی شده باشد.
اما فارغ از این اختلافها، یک نکته تقریباً مورد توافق است.
آنچه ما به عنوان لحظه تصمیم گرفتن تجربه میکنیم، آغاز ماجرا نیست. بلکه آخرین بخش زنجیرهای از پردازشهای ناآگاهانه است که از چند صدم ثانیه قبل شروع شدهاند.
و این فقط به حرکت انگشت محدود نمیشود.
هر ثانیه، مغز شما میلیونها محاسبه انجام میدهد که هرگز وارد آگاهی نمیشوند.
وقتی راه میروید، صدها عضله باید با دقتی در حد میلیثانیه هماهنگ شوند.
وقتی جملهای را میخوانید، مغز باید شکل حروف، صداها، معنا، دستور زبان و خاطرات مرتبط را کنار هم بگذارد.
وقتی یک چهره آشنا را میبینید، در کسری از ثانیه تشخیص میدهد او کیست، آخرین بار کجا دیدهایدش و چه احساسی نسبت به او دارید.
شما از هیچکدام از این مراحل خبر ندارید.
آگاهی، فقط نتیجه نهایی را تحویل میگیرد.
شاید بزرگترین سوءتفاهم ما درباره مغز همین باشد.
ما فکر میکنیم آگاهی، مدیرعامل مغز است.
در حالی که شاید بیشتر شبیه سخنگوی یک شرکت باشد.
وقتی سخنگو پشت تریبون میآید و خبری را اعلام میکند، تصمیمها مدتها قبل، در جلسات مختلف گرفته شدهاند.
او فقط آخرین نفری است که از نتیجه باخبر میشود.
آیا این یعنی اراده آزاد وجود ندارد؟
هنوز هیچکس پاسخ قطعی این سؤال را نمیداند.
اما یک چیز روشن است.
مغز، بسیار پیچیدهتر از آن است که حس درونی ما درباره تصمیمگیری نشان میدهد.
شاید چیزی که ما من تصمیم گرفتم مینامیم، فقط آخرین صفحه داستانی باشد که نویسندگی آن، چند لحظه قبل در اعماق شبکههای عصبی آغاز شده است.
@Discourseees
❤7👏3👌3❤🔥2💘1
اگر آگاهی از بین برود، آیا مغز هنوز میتواند ببیند؟
اگر یک روز چشمهایتان را ببندید، دنیا ناپدید میشود.
این کاملاً بدیهی به نظر میرسد.
اگر هم به بخش بینایی مغز آسیب وارد شود، دیگر چیزی دیده نمیشود.
حداقل همه ما اینطور فکر میکنیم.
اما حدود پنجاه سال پیش، پزشکان با بیمارانی روبهرو شدند که تمام این تصویر را به هم ریختند.
یکی از معروفترین آنها مردی بود که پس از سکته مغزی، بخش بزرگی از قشر بینایی اولیه مغزش آسیب دید. پزشکان از او پرسیدند:
دست مرا میبینی؟
جوابش قاطع بود.
نه... هیچ چیز نمیبینم.
نور را تشخیص نمیداد.
شکلها را نمیدید.
رنگها را نمیدید.
از نظر خودش، آن قسمت از جهان کاملاً خاموش شده بود.
اما یکی از پژوهشگران سؤال عجیبی پرسید.
اگر مجبور باشی فقط حدس بزنی، دست من سمت راست است یا چپ؟
مرد خندید.
گفت:
وقتی چیزی نمیبینم، چطور حدس بزنم؟
اما بالاخره جواب داد.
و درست گفت.
دوباره آزمایش را تکرار کردند.
این بار نور را به نقاط مختلف صفحه تاباندند.
باز هم گفت چیزی نمیبیند.
اما هر بار که مجبور میشد حدس بزند نور کدام سمت ظاهر شده، پاسخهایش بسیار بیشتر از شانس درست بودند.
بعد مسیری پر از مانع جلوی او ساختند.
او اصرار داشت که نابیناست.
اما وقتی شروع به راه رفتن کرد، بدون اینکه خودش بداند، از بیشتر موانع عبور کرد.
انگار کسی درون مغزش داشت دنیا را میدید...
اما آن «کسی» هرگز وارد آگاهی نمیشد.
این پدیده امروز با نام Blindsight یا بینایی نابینا شناخته میشود و یکی از عجیبترین اختلالهای شناختهشده در نوروساینس است.
اما برای فهمیدن آن، باید کمی درباره مسیر بینایی بدانیم.
وقتی نور وارد چشم میشود، گیرندههای شبکیه آن را به پیام عصبی تبدیل میکنند.
این پیام از طریق عصب بینایی به مغز میرسد.
سالها تصور میشد تمام این اطلاعات فقط از یک مسیر عبور میکنند؛ شبکیه، تالاموس و بعد قشر بینایی در لوب پسسری.
اما بعدها مشخص شد ماجرا پیچیدهتر از این حرفهاست.
بخشی از اطلاعات بینایی اصلاً از این مسیر عبور نمیکنند.
آنها مستقیماً به ساختارهای قدیمیتر مغز، مثل کولیکولوس فوقانی و بعضی هستههای تالاموس میروند.
این مسیرها میلیونها سال قبل از تکامل قشر مخ وجود داشتهاند.
وظیفهشان هم چیز دیگری است.
آنها قرار نیست دنیا را با تمام جزئیاتش به شما نشان دهند.
قرار است خیلی سریع به سؤالهای ساده پاسخ بدهند.
چیزی دارد نزدیک میشود؟
حرکتی در گوشه میدان دید رخ داده؟
باید سر را به آن سمت بچرخانم یا نه؟
برای اجداد ما، این چند سؤال گاهی تفاوت میان مرگ و زندگی بود.
اگر موجودی در علفزار حرکت میکرد، لازم نبود ابتدا رنگ پوستش، شکل گوشهایش و اندازه دمش را تحلیل کنید.
کافی بود بفهمید چیزی در حال حرکت است و شاید خطرناک باشد.
به همین دلیل، طبیعت هرگز این مسیر قدیمی را حذف نکرد.
وقتی قشر بینایی آسیب میبیند، این مسیرهای قدیمی هنوز زندهاند.
آنها هنوز میتوانند حرکت، جهت و بعضی ویژگیهای ساده را پردازش کنند.
اما چون اطلاعاتشان به شبکههایی که آگاهی بینایی را میسازند نمیرسد، فرد هیچ تجربهای از دیدن ندارد.
اینجا یکی از عجیبترین پرسشهای نوروساینس متولد میشود.
اگر مغز میتواند بدون آگاهی ببیند...
پس اصلاً دیدن یعنی چه؟
ما معمولاً تصور میکنیم دیدن، یعنی ورود نور به چشم.
بعد یاد میگیریم که نه، چشم فقط یک گیرنده است و مغز تصویر را میسازد.
اما Blindsight یک قدم فراتر میرود.
این پدیده میگوید حتی ساختن تصویر هم کافی نیست.
آنچه ما دیدن مینامیم، فقط زمانی اتفاق میافتد که آن پردازشها وارد آگاهی شوند.
یعنی ممکن است مغز اطلاعات را دریافت کند، تحلیل کند، حتی بر اساس آن تصمیم بگیرد...
اما شما هرگز از وقوع هیچکدامشان باخبر نشوید.
شاید عجیبترین بخش ماجرا همین باشد.
ما همیشه فکر میکنیم آگاهی، شرط لازم برای تعامل با جهان است.
اما این بیماران نشان میدهند مغز، مدتها قبل از آنکه چیزی وارد آگاهی شود، مشغول کار است.
انگار آگاهی آخرین نفری است که از اتفاقات مغز باخبر میشود.
شاید به همین دلیل است که بعضی عصبشناسان میگویند بزرگترین اشتباه ما این است که فکر میکنیم آگاهی، مرکز فرماندهی مغز است.
در حالی که شاید فقط پنجره کوچکی باشد که بخش بسیار محدودی از آنچه در اعماق مغز میگذرد، از آن دیده میشود.
و شاید سؤال واقعی این نباشد که:
چگونه میبینیم؟
بلکه این باشد که...
چرا فقط از بخش کوچکی از آنچه مغزمان میبیند، آگاه میشویم؟
@Discourseees
اگر یک روز چشمهایتان را ببندید، دنیا ناپدید میشود.
این کاملاً بدیهی به نظر میرسد.
اگر هم به بخش بینایی مغز آسیب وارد شود، دیگر چیزی دیده نمیشود.
حداقل همه ما اینطور فکر میکنیم.
اما حدود پنجاه سال پیش، پزشکان با بیمارانی روبهرو شدند که تمام این تصویر را به هم ریختند.
یکی از معروفترین آنها مردی بود که پس از سکته مغزی، بخش بزرگی از قشر بینایی اولیه مغزش آسیب دید. پزشکان از او پرسیدند:
دست مرا میبینی؟
جوابش قاطع بود.
نه... هیچ چیز نمیبینم.
نور را تشخیص نمیداد.
شکلها را نمیدید.
رنگها را نمیدید.
از نظر خودش، آن قسمت از جهان کاملاً خاموش شده بود.
اما یکی از پژوهشگران سؤال عجیبی پرسید.
اگر مجبور باشی فقط حدس بزنی، دست من سمت راست است یا چپ؟
مرد خندید.
گفت:
وقتی چیزی نمیبینم، چطور حدس بزنم؟
اما بالاخره جواب داد.
و درست گفت.
دوباره آزمایش را تکرار کردند.
این بار نور را به نقاط مختلف صفحه تاباندند.
باز هم گفت چیزی نمیبیند.
اما هر بار که مجبور میشد حدس بزند نور کدام سمت ظاهر شده، پاسخهایش بسیار بیشتر از شانس درست بودند.
بعد مسیری پر از مانع جلوی او ساختند.
او اصرار داشت که نابیناست.
اما وقتی شروع به راه رفتن کرد، بدون اینکه خودش بداند، از بیشتر موانع عبور کرد.
انگار کسی درون مغزش داشت دنیا را میدید...
اما آن «کسی» هرگز وارد آگاهی نمیشد.
این پدیده امروز با نام Blindsight یا بینایی نابینا شناخته میشود و یکی از عجیبترین اختلالهای شناختهشده در نوروساینس است.
اما برای فهمیدن آن، باید کمی درباره مسیر بینایی بدانیم.
وقتی نور وارد چشم میشود، گیرندههای شبکیه آن را به پیام عصبی تبدیل میکنند.
این پیام از طریق عصب بینایی به مغز میرسد.
سالها تصور میشد تمام این اطلاعات فقط از یک مسیر عبور میکنند؛ شبکیه، تالاموس و بعد قشر بینایی در لوب پسسری.
اما بعدها مشخص شد ماجرا پیچیدهتر از این حرفهاست.
بخشی از اطلاعات بینایی اصلاً از این مسیر عبور نمیکنند.
آنها مستقیماً به ساختارهای قدیمیتر مغز، مثل کولیکولوس فوقانی و بعضی هستههای تالاموس میروند.
این مسیرها میلیونها سال قبل از تکامل قشر مخ وجود داشتهاند.
وظیفهشان هم چیز دیگری است.
آنها قرار نیست دنیا را با تمام جزئیاتش به شما نشان دهند.
قرار است خیلی سریع به سؤالهای ساده پاسخ بدهند.
چیزی دارد نزدیک میشود؟
حرکتی در گوشه میدان دید رخ داده؟
باید سر را به آن سمت بچرخانم یا نه؟
برای اجداد ما، این چند سؤال گاهی تفاوت میان مرگ و زندگی بود.
اگر موجودی در علفزار حرکت میکرد، لازم نبود ابتدا رنگ پوستش، شکل گوشهایش و اندازه دمش را تحلیل کنید.
کافی بود بفهمید چیزی در حال حرکت است و شاید خطرناک باشد.
به همین دلیل، طبیعت هرگز این مسیر قدیمی را حذف نکرد.
وقتی قشر بینایی آسیب میبیند، این مسیرهای قدیمی هنوز زندهاند.
آنها هنوز میتوانند حرکت، جهت و بعضی ویژگیهای ساده را پردازش کنند.
اما چون اطلاعاتشان به شبکههایی که آگاهی بینایی را میسازند نمیرسد، فرد هیچ تجربهای از دیدن ندارد.
اینجا یکی از عجیبترین پرسشهای نوروساینس متولد میشود.
اگر مغز میتواند بدون آگاهی ببیند...
پس اصلاً دیدن یعنی چه؟
ما معمولاً تصور میکنیم دیدن، یعنی ورود نور به چشم.
بعد یاد میگیریم که نه، چشم فقط یک گیرنده است و مغز تصویر را میسازد.
اما Blindsight یک قدم فراتر میرود.
این پدیده میگوید حتی ساختن تصویر هم کافی نیست.
آنچه ما دیدن مینامیم، فقط زمانی اتفاق میافتد که آن پردازشها وارد آگاهی شوند.
یعنی ممکن است مغز اطلاعات را دریافت کند، تحلیل کند، حتی بر اساس آن تصمیم بگیرد...
اما شما هرگز از وقوع هیچکدامشان باخبر نشوید.
شاید عجیبترین بخش ماجرا همین باشد.
ما همیشه فکر میکنیم آگاهی، شرط لازم برای تعامل با جهان است.
اما این بیماران نشان میدهند مغز، مدتها قبل از آنکه چیزی وارد آگاهی شود، مشغول کار است.
انگار آگاهی آخرین نفری است که از اتفاقات مغز باخبر میشود.
شاید به همین دلیل است که بعضی عصبشناسان میگویند بزرگترین اشتباه ما این است که فکر میکنیم آگاهی، مرکز فرماندهی مغز است.
در حالی که شاید فقط پنجره کوچکی باشد که بخش بسیار محدودی از آنچه در اعماق مغز میگذرد، از آن دیده میشود.
و شاید سؤال واقعی این نباشد که:
چگونه میبینیم؟
بلکه این باشد که...
چرا فقط از بخش کوچکی از آنچه مغزمان میبیند، آگاه میشویم؟
@Discourseees
👍4❤3🙏2👌2❤🔥1
چرا انسان جانوری است که از خجالت سرخ میشود؟
فرض کنید وسط خیابان راه میروید.
ناگهان زمین میخورید.
چند نفر برمیگردند و شما را نگاه میکنند.
در همان چند ثانیه، اتفاق عجیبی در بدنتان میافتد.
ضربان قلب بالا میرود.
تنفستان تغییر میکند.
و صورتتان شروع به سرخ شدن میکند.
همه ما این تجربه را داشتهایم.
اما یک سؤال عجیب...
چرا؟
ترس را میفهمیم.
اگر یک شیر حمله کند، افزایش ضربان قلب، انقباض عضلات و ترشح آدرنالین کاملاً منطقی است.
اما سرخ شدن صورت چه کمکی میکند؟
اتفاقاً برعکس...
اگر بخواهید چیزی را پنهان کنید، آخرین چیزی که به آن نیاز دارید این است که صورتتان مثل چراغ قرمز، احساسات درونیتان را لو بدهد.
پس چرا تکامل چنین ویژگی عجیبی را حذف نکرد؟
قرنها این سؤال بیپاسخ بود.
حتی چارلز داروین هم در کتاب ابراز هیجانها در انسان و حیوانات نوشت که سرخ شدن از مرموزترین رفتارهای انسان است.
چون تقریباً هیچ پستاندار دیگری چنین واکنشی ندارد.
وقتی خجالت میکشید، سیستم سمپاتیک فعال میشود؛ همان سیستمی که در ترس و استرس هم فعال است.
اما برخلاف بسیاری از بخشهای بدن که رگهایشان تنگ میشود، در پوست صورت رگهای خونی گشادتر میشوند.
خون بیشتری وارد گونهها، بینی و پیشانی میشود و نتیجه همان رنگ قرمزی است که همه میشناسیم.
اما چرا فقط صورت؟
چون صورت مهمترین بستر ارتباط اجتماعی انسان است.
ما نه فقط با کلمات، بلکه با کوچکترین تغییرات چهره با هم حرف میزنیم.
یک بالا رفتن ابرو.
یک انقباض لب.
یک تغییر میلیمتری مردمک.
و البته...
سرخ شدن.
زیستشناسان تکاملی معتقدند این واکنش احتمالاً یک سیگنال صادقانه است.
شما نمیتوانید عمداً در یک ثانیه صورتتان را سرخ کنید.
همانطور که نمیتوانید با اراده، ضربان قلبتان را ناگهان دو برابر کنید.
به همین دلیل، مغز دیگران این پیام را تا حد زیادی قابل اعتماد تلقی میکند.
سرخ شدن صورت یعنی:
من متوجه اشتباهم شدهام.
قصد بدی نداشتم.
هنوز برای قضاوت شما ارزش قائلم.
در یک گونه فوقالعاده اجتماعی مثل انسان، این پیام میتواند ارزش زیادی داشته باشد.
کسی که بعد از شکستن یک هنجار اجتماعی، هیچ واکنشی نشان نمیدهد، ممکن است کمتر قابل اعتماد به نظر برسد.
اما کسی که نشانههای واقعی شرمندگی را بروز میدهد، شانس بیشتری برای حفظ روابط اجتماعی دارد.
در واقع، شاید سرخ شدن صورت بیش از آنکه یک واکنش فیزیولوژیک باشد، یک ابزار تکاملی برای حفظ همکاری میان انسانها باشد.
جالبتر اینکه ما حتی از سرخ شدن خودمان هم خجالت میکشیم.
یعنی فقط کافی است احساس کنیم دیگران متوجه سرخ شدن صورتمان شدهاند تا این واکنش شدیدتر شود.
این چرخه، تقریباً در هیچ جانور دیگری با این شدت دیده نمیشود.
شاید به همین دلیل است که داروین آن را انسانیترین حالت چهره میدانست.
و شاید عجیبترین بخش ماجرا همین باشد...
ما معمولاً فکر میکنیم تکامل فقط پنجههای تیزتر، مغز بزرگتر یا عضلات قویتر ساخته است.
اما شاید یکی از مهمترین نوآوریهای تکامل، این بوده که بدن ما را طوری طراحی کرده که گاهی حقیقت را، حتی برخلاف میل خودمان، روی صورتمان بنویسد.
@Discourseees
فرض کنید وسط خیابان راه میروید.
ناگهان زمین میخورید.
چند نفر برمیگردند و شما را نگاه میکنند.
در همان چند ثانیه، اتفاق عجیبی در بدنتان میافتد.
ضربان قلب بالا میرود.
تنفستان تغییر میکند.
و صورتتان شروع به سرخ شدن میکند.
همه ما این تجربه را داشتهایم.
اما یک سؤال عجیب...
چرا؟
ترس را میفهمیم.
اگر یک شیر حمله کند، افزایش ضربان قلب، انقباض عضلات و ترشح آدرنالین کاملاً منطقی است.
اما سرخ شدن صورت چه کمکی میکند؟
اتفاقاً برعکس...
اگر بخواهید چیزی را پنهان کنید، آخرین چیزی که به آن نیاز دارید این است که صورتتان مثل چراغ قرمز، احساسات درونیتان را لو بدهد.
پس چرا تکامل چنین ویژگی عجیبی را حذف نکرد؟
قرنها این سؤال بیپاسخ بود.
حتی چارلز داروین هم در کتاب ابراز هیجانها در انسان و حیوانات نوشت که سرخ شدن از مرموزترین رفتارهای انسان است.
چون تقریباً هیچ پستاندار دیگری چنین واکنشی ندارد.
وقتی خجالت میکشید، سیستم سمپاتیک فعال میشود؛ همان سیستمی که در ترس و استرس هم فعال است.
اما برخلاف بسیاری از بخشهای بدن که رگهایشان تنگ میشود، در پوست صورت رگهای خونی گشادتر میشوند.
خون بیشتری وارد گونهها، بینی و پیشانی میشود و نتیجه همان رنگ قرمزی است که همه میشناسیم.
اما چرا فقط صورت؟
چون صورت مهمترین بستر ارتباط اجتماعی انسان است.
ما نه فقط با کلمات، بلکه با کوچکترین تغییرات چهره با هم حرف میزنیم.
یک بالا رفتن ابرو.
یک انقباض لب.
یک تغییر میلیمتری مردمک.
و البته...
سرخ شدن.
زیستشناسان تکاملی معتقدند این واکنش احتمالاً یک سیگنال صادقانه است.
شما نمیتوانید عمداً در یک ثانیه صورتتان را سرخ کنید.
همانطور که نمیتوانید با اراده، ضربان قلبتان را ناگهان دو برابر کنید.
به همین دلیل، مغز دیگران این پیام را تا حد زیادی قابل اعتماد تلقی میکند.
سرخ شدن صورت یعنی:
من متوجه اشتباهم شدهام.
قصد بدی نداشتم.
هنوز برای قضاوت شما ارزش قائلم.
در یک گونه فوقالعاده اجتماعی مثل انسان، این پیام میتواند ارزش زیادی داشته باشد.
کسی که بعد از شکستن یک هنجار اجتماعی، هیچ واکنشی نشان نمیدهد، ممکن است کمتر قابل اعتماد به نظر برسد.
اما کسی که نشانههای واقعی شرمندگی را بروز میدهد، شانس بیشتری برای حفظ روابط اجتماعی دارد.
در واقع، شاید سرخ شدن صورت بیش از آنکه یک واکنش فیزیولوژیک باشد، یک ابزار تکاملی برای حفظ همکاری میان انسانها باشد.
جالبتر اینکه ما حتی از سرخ شدن خودمان هم خجالت میکشیم.
یعنی فقط کافی است احساس کنیم دیگران متوجه سرخ شدن صورتمان شدهاند تا این واکنش شدیدتر شود.
این چرخه، تقریباً در هیچ جانور دیگری با این شدت دیده نمیشود.
شاید به همین دلیل است که داروین آن را انسانیترین حالت چهره میدانست.
و شاید عجیبترین بخش ماجرا همین باشد...
ما معمولاً فکر میکنیم تکامل فقط پنجههای تیزتر، مغز بزرگتر یا عضلات قویتر ساخته است.
اما شاید یکی از مهمترین نوآوریهای تکامل، این بوده که بدن ما را طوری طراحی کرده که گاهی حقیقت را، حتی برخلاف میل خودمان، روی صورتمان بنویسد.
@Discourseees
❤🔥8❤4👌3👏2💘2
چرا مغز شما، بعضی خاطرات را هرگز فراموش نمیکند؟
همه ما خاطراتی داریم که دوست داریم برای همیشه از ذهنمان پاک شوند.
یک اشتباه جلوی جمع.
یک جملهای که نباید میگفتیم.
یک شکست.
یک تصادف.
یا حتی یک اتفاق کوچک که سالها از آن گذشته، اما هنوز گاهی قبل از خواب ناگهان وارد ذهنمان میشود.
جالب اینجاست که در همان روز، شاید دهها اتفاق دیگر هم افتاده باشد.
با آدمهای مختلف حرف زدهاید.
چندین چهره دیدهاید.
چند خیابان را رد کردهاید.
اما از همه آنها تقریباً هیچ چیزی به یاد ندارید.
در عوض، مغزتان هنوز همان اشتباه ده سال پیش را با تمام جزئیات نگه داشته است.
چرا؟
آیا مغز عمداً ما را آزار میدهد؟
آیا حافظه، یک سیستم معیوب است؟
یا اصلاً داستان چیز دیگری است؟
برای فهمیدن پاسخ، باید یکی از بزرگترین سوءبرداشتهای ما درباره حافظه را کنار بگذاریم.
بیشتر مردم فکر میکنند حافظه، مثل یک هارددیسک است.
اتفاقی رخ میدهد.
مغز آن را ذخیره میکند.
هر وقت لازم باشد، دوباره همان فایل را باز میکند.
اما نوروساینس سالهاست نشان داده که این تصویر، تقریباً کاملاً اشتباه است.
حافظه یک آرشیو نیست.
حافظه، یک سیستم انتخاب است.
مغز قرار نیست همه چیز را نگه دارد.
اصلاً چنین کاری غیرممکن است.
در هر ثانیه میلیونها پیام عصبی وارد مغز میشوند.
اگر قرار بود همه آنها با یک اهمیت ذخیره شوند، بعد از مدت کوتاهی دیگر هیچ چیز ارزش خاصی نداشت.
بنابراین مغز از همان ابتدا شروع به قضاوت میکند.
این اتفاق مهم بود یا نه؟
آیا ممکن است دوباره تکرار شود؟
آیا دانستن آن، احتمال زنده ماندن را بیشتر میکند؟
اگر پاسخ مثبت باشد، احتمال ماندگار شدن آن خاطره بسیار بیشتر میشود.
به همین دلیل است که هیجان، ترس، شرم و غافلگیری، تأثیر عجیبی بر حافظه دارند.
وقتی اتفاقی از نظر احساسی شدید باشد، ساختاری در عمق مغز به نام آمیگدال فعال میشود.
آمیگدال فقط مرکز ترس نیست.
در واقع، یکی از وظایف اصلی آن این است که به هیپوکامپ پیام بدهد:
این اتفاق مهم است؛ آن را جدی بگیر.
در نتیجه، همان خاطره با قدرت بیشتری تثبیت میشود.
اما سؤال مهمتر این است...
چرا خاطرات شرمآور اینقدر ماندگارند؟
فرض کنید ده هزار سال پیش، انسانی در قبیلهاش رفتاری انجام میداد که باعث میشد از گروه طرد شود.
در آن زمان، طرد شدن فقط یک ناراحتی اجتماعی نبود.
ممکن بود به معنی گرسنگی، نداشتن محافظ، نداشتن جفت و در نهایت مرگ باشد.
برای همین، مغزی که اشتباهات اجتماعی را بهتر به خاطر میسپرد، احتمالاً شانس بیشتری برای بقا داشت.
به زبان سادهتر...
شرم، فقط یک احساس نیست.
یک سیستم یادگیری است.
هر بار که از یادآوری یک اشتباه قدیمی خجالت میکشید، مغز در واقع دارد به خودش یادآوری میکند:
دفعه بعد این اشتباه را تکرار نکن.
اما این سیستم یک مشکل دارد.
مغز بین خطرهای امروزی و خطرهای صد هزار سال پیش تفاوت زیادی قائل نیست.
برای مغز، یک سخنرانی ناموفق جلوی همکلاسیها، ممکن است همانقدر مهم به نظر برسد که برای اجدادمان، تحقیر شدن جلوی قبیله.
برای همین، خاطرهای که از نظر منطقی دیگر هیچ اهمیتی ندارد، هنوز هم میتواند با کوچکترین محرکی دوباره زنده شود.
و شاید عجیبترین بخش ماجرا این باشد که...
هر بار که آن خاطره را به یاد میآورید، در حال باز کردن یک فایل قدیمی نیستید.
شما آن را دوباره میسازید.
نوروساینس امروز نشان داده است که خاطرات هنگام یادآوری، برای مدتی ناپایدار میشوند و سپس دوباره ذخیره میشوند؛ فرایندی که به آن بازتحکیم (Reconsolidation) میگویند.
یعنی هر بار که گذشته را به یاد میآورید، این احتمال وجود دارد که جزئیاتی به آن اضافه یا از آن کم شود.
به همین دلیل است که حافظه، با وجود شگفتانگیز بودنش، یکی از قابلاعتمادترین راویان زندگی ما نیست.
شاید بزرگترین اشتباه ما این باشد که فکر میکنیم مغز، گذشته را حفظ میکند.
در حالی که مغز، گذشته را بازسازی میکند.
و تنها بخشهایی را نگه میدارد که از نگاه تکامل، ممکن است روزی دوباره به درد زنده ماندنمان بخورند.
@Discourseees
همه ما خاطراتی داریم که دوست داریم برای همیشه از ذهنمان پاک شوند.
یک اشتباه جلوی جمع.
یک جملهای که نباید میگفتیم.
یک شکست.
یک تصادف.
یا حتی یک اتفاق کوچک که سالها از آن گذشته، اما هنوز گاهی قبل از خواب ناگهان وارد ذهنمان میشود.
جالب اینجاست که در همان روز، شاید دهها اتفاق دیگر هم افتاده باشد.
با آدمهای مختلف حرف زدهاید.
چندین چهره دیدهاید.
چند خیابان را رد کردهاید.
اما از همه آنها تقریباً هیچ چیزی به یاد ندارید.
در عوض، مغزتان هنوز همان اشتباه ده سال پیش را با تمام جزئیات نگه داشته است.
چرا؟
آیا مغز عمداً ما را آزار میدهد؟
آیا حافظه، یک سیستم معیوب است؟
یا اصلاً داستان چیز دیگری است؟
برای فهمیدن پاسخ، باید یکی از بزرگترین سوءبرداشتهای ما درباره حافظه را کنار بگذاریم.
بیشتر مردم فکر میکنند حافظه، مثل یک هارددیسک است.
اتفاقی رخ میدهد.
مغز آن را ذخیره میکند.
هر وقت لازم باشد، دوباره همان فایل را باز میکند.
اما نوروساینس سالهاست نشان داده که این تصویر، تقریباً کاملاً اشتباه است.
حافظه یک آرشیو نیست.
حافظه، یک سیستم انتخاب است.
مغز قرار نیست همه چیز را نگه دارد.
اصلاً چنین کاری غیرممکن است.
در هر ثانیه میلیونها پیام عصبی وارد مغز میشوند.
اگر قرار بود همه آنها با یک اهمیت ذخیره شوند، بعد از مدت کوتاهی دیگر هیچ چیز ارزش خاصی نداشت.
بنابراین مغز از همان ابتدا شروع به قضاوت میکند.
این اتفاق مهم بود یا نه؟
آیا ممکن است دوباره تکرار شود؟
آیا دانستن آن، احتمال زنده ماندن را بیشتر میکند؟
اگر پاسخ مثبت باشد، احتمال ماندگار شدن آن خاطره بسیار بیشتر میشود.
به همین دلیل است که هیجان، ترس، شرم و غافلگیری، تأثیر عجیبی بر حافظه دارند.
وقتی اتفاقی از نظر احساسی شدید باشد، ساختاری در عمق مغز به نام آمیگدال فعال میشود.
آمیگدال فقط مرکز ترس نیست.
در واقع، یکی از وظایف اصلی آن این است که به هیپوکامپ پیام بدهد:
این اتفاق مهم است؛ آن را جدی بگیر.
در نتیجه، همان خاطره با قدرت بیشتری تثبیت میشود.
اما سؤال مهمتر این است...
چرا خاطرات شرمآور اینقدر ماندگارند؟
فرض کنید ده هزار سال پیش، انسانی در قبیلهاش رفتاری انجام میداد که باعث میشد از گروه طرد شود.
در آن زمان، طرد شدن فقط یک ناراحتی اجتماعی نبود.
ممکن بود به معنی گرسنگی، نداشتن محافظ، نداشتن جفت و در نهایت مرگ باشد.
برای همین، مغزی که اشتباهات اجتماعی را بهتر به خاطر میسپرد، احتمالاً شانس بیشتری برای بقا داشت.
به زبان سادهتر...
شرم، فقط یک احساس نیست.
یک سیستم یادگیری است.
هر بار که از یادآوری یک اشتباه قدیمی خجالت میکشید، مغز در واقع دارد به خودش یادآوری میکند:
دفعه بعد این اشتباه را تکرار نکن.
اما این سیستم یک مشکل دارد.
مغز بین خطرهای امروزی و خطرهای صد هزار سال پیش تفاوت زیادی قائل نیست.
برای مغز، یک سخنرانی ناموفق جلوی همکلاسیها، ممکن است همانقدر مهم به نظر برسد که برای اجدادمان، تحقیر شدن جلوی قبیله.
برای همین، خاطرهای که از نظر منطقی دیگر هیچ اهمیتی ندارد، هنوز هم میتواند با کوچکترین محرکی دوباره زنده شود.
و شاید عجیبترین بخش ماجرا این باشد که...
هر بار که آن خاطره را به یاد میآورید، در حال باز کردن یک فایل قدیمی نیستید.
شما آن را دوباره میسازید.
نوروساینس امروز نشان داده است که خاطرات هنگام یادآوری، برای مدتی ناپایدار میشوند و سپس دوباره ذخیره میشوند؛ فرایندی که به آن بازتحکیم (Reconsolidation) میگویند.
یعنی هر بار که گذشته را به یاد میآورید، این احتمال وجود دارد که جزئیاتی به آن اضافه یا از آن کم شود.
به همین دلیل است که حافظه، با وجود شگفتانگیز بودنش، یکی از قابلاعتمادترین راویان زندگی ما نیست.
شاید بزرگترین اشتباه ما این باشد که فکر میکنیم مغز، گذشته را حفظ میکند.
در حالی که مغز، گذشته را بازسازی میکند.
و تنها بخشهایی را نگه میدارد که از نگاه تکامل، ممکن است روزی دوباره به درد زنده ماندنمان بخورند.
@Discourseees
1❤7👌4🙏2❤🔥1💘1