پیشنهاد خرید یک کتاب تازه منتشر شده
کتاب ریاضینابلدی بهتازگی از سوی نشر درنگ منتشر شده است. کتاب نشان میدهد که ناآشنایی با مفاهیم عددی و آماری نه صرفاً نقیصهای جزئی که مانعی بزرگ در مسیر درک بهتر جهان است و با مثالهایی هوشمندانه آشکار میسازد که چگونه سوءبرداشت ما از اعداد، آمار و احتمالات میتواند در حوزههای مختلف زندگی، ما را به نتیجهگیریهای نادرست و حتی فاجعهبار سوق دهد.
بریدههایی از آن را باهم ببینیم:
از کجا این کتاب را تهیه کنیم؟
- میتوانید کتاب را طریق یکی از روشهای زیر سفارش دهید:
🌐 پیام به تلگرام ما
🌐 دایرکت اینستاگرام ما
👨💻 مراجعه به وبسایت ما
↪️ @Discourseees
کتاب ریاضینابلدی بهتازگی از سوی نشر درنگ منتشر شده است. کتاب نشان میدهد که ناآشنایی با مفاهیم عددی و آماری نه صرفاً نقیصهای جزئی که مانعی بزرگ در مسیر درک بهتر جهان است و با مثالهایی هوشمندانه آشکار میسازد که چگونه سوءبرداشت ما از اعداد، آمار و احتمالات میتواند در حوزههای مختلف زندگی، ما را به نتیجهگیریهای نادرست و حتی فاجعهبار سوق دهد.
بریدههایی از آن را باهم ببینیم:
•• بشر بهشدت تمایل دارد تا همۀ خوبیها را یکجا بخواهد و این واقعیت را نپذیرد که زندگی عرصۀ مداوم هزینه و فایدههاست و هر پدیدۀ خوبی، ناگزیر هزینهها یا بدیهایی هم به همراه دارد.
•• اگر باوری هرگز تن به اصلاح شدن نمیدهد، هرگز در مواجهه با شواهد خلاف، کوتاه نمیآید و همیشه از بالا به شما نگاه میکند، احتمالاً هرگز باوری علمی نبوده است.
•• وقتی یک مارکسیست پیشبینی میکند که فلان حکومت خویی استثماری دارد، اما درست عکس آن رخ میدهد، مارکسیست باور خودش را اصلاح نمیکند، بلکه این وضعیت را به تلاشهای آن حکومت جهت جذب و تحمیق طبقۀ کارگر نسبت میدهد. برای اینان همیشه تبصرههایی وجود دارند که میتوانند هر نتیجهای را توجیه کنند.
•• همیشه بهقدری موفقیت تصادفی وجود دارد که بتواند تقریباً هر چیزی را برای باورمندان یک حوزۀ خاص توجیه کند.
•• پیشگوییهای فالگیران بهقدری مبهم و کلیاند که معمولاً محقق میشوند؛ پیشبینیهای دقیق اینان اما تقریباً هیچگاه محقق نخواهند شد.
•• به رسمیت شناختن ماهیت تصادفی جهان، نشانهای از بلوغ و تعادل است. متعصبان، باورمندان سفتوسخت، افراطیها و بنیادگرایان ندرتاً به پدیدهای نظیر احتمال - که اینقدر توأم با عدمقطعیت است - علاقهای نشان میدهند.
•• میلیونها انسان، هر شب در عالم خواب میلیونها رؤیای مختلف میبینند و در این میان قطعاً کسری از این رؤیاها در عالم واقع محقق میشوند. بدینترتیب تمام رؤیاهای محققناشده، نادیده گرفته میشوند و فقط رؤیاهای نادرِ محققشده مورد تأکید و یادآوری قرار میگیرند. همین وضعیت سبب میشود تا بپنداریم رؤیاها، خاصیت پیشگویی دارند، حالآنکه این نه مشخصۀ رؤیاها که مشخصۀ احتمالات است.
•• بسیار بعید است که رویدادهای بعید هرگز رخ ندهند؛ پس اگر پیشبینیتان را دقیقاً مشخص نکنید، راههای بیشماری وجود دارد تا بهنحوی رویدادی شبیه به پیشبینی مبهم شما رقم بخورد.
•• بهترین پادزهر برای طالعبینی و مباحث شبهعلمی، علم راستین است که شگفتیهایش به همان اندازۀ طالعبینی حیرتآورند و درعینحال از مزیتی افزوده هم برخوردارند: اینکه واقعیاند.
•• در جهانی که هر لحظه پیچیدهتر میشود و پر از تصادفهای بیمعناست، آنچه در بسیاری از موقعیتها بدان نیاز داریم، نه کسب اطلاعات بیشتر، بلکه تسلط عمیقتر بر دانستههای قبلی است.
از کجا این کتاب را تهیه کنیم؟
- میتوانید کتاب را طریق یکی از روشهای زیر سفارش دهید:
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤1
طب سنتی در سالهای ۲۰۲۵-۲۰۲۶>> وقتی پای کارآزماییهای دقیق وسط میآید. آنچه شواهد واقعا نشان میدهند.
طب سنتی را امروز میلیون ها نفر(یا حتی میلیارد) در دنیا استفاده میکنند و این خودش یک واقعیت است. اما سوال اصلی جای دیگری است. وقتی همین مداخلات وارد کارآزمایی های بالینی دقیق (Randomized Placebo-Controlled Trial) میشوند، آیا همان اثری را که در تجربههای فردی یا گزارشهای سنتی برایشان گفته میشود هم نشان میدهند؟
بزرگترین آزمایش شکست خورد
بزرگترین کارآزمایی نتیجهای متفاوت نشان داد. یکی از مهمترین مطالعات این چند سال، مطالعه CHAIN بود که در مجله The Lancet منتشر شد. در این مطالعه یک فرآورده طب سنتی چینی به نام FYTF-919 برای خونریزی حاد مغزی بررسی شد. حجم مطالعه زیاد بود، طراحی آن پلاسبو کنترل (Placebo-Controlled) بود و از نظر روششناسی جزو مطالعات با کیفیت بالا محسوب میشد.
نتیجه جالب بود. هیچ تفاوت معناداری در بهبود عملکرد بیماران و میزان بقا یا کیفیت زندگی دیده نشد. بعد از انتشار مقاله هم نقدهایی مطرح شد، اما بیشتر این نقدها بر تحلیلهای پس از پایان مطالعه (Post-hoc analysis) تکیه داشتند؛ یعنی داده جدیدی تولید نشد که نتیجه اصلی مطالعه را تغییر بدهد.
بررسیهای سیستماتیک: الگویی از پوچی
گاهی گفته میشود شاید یک مطالعه منفی بوده باشد و مطالعات دیگر نتایج متفاوتی داشته باشند. اینجا سیستماتیک ریویو اهمیت پیدا میکنند.
در مرورهای کوکرین یا Cochrane Review بیش از صد مرور درباره طب سنتی چین بررسی شده است. از میان ۱۰۴ مرور، فقط ۵ مورد به نتیجه مثبت رسیدهاند. در بیش از نیمی از آنها اصلا امکان نتیجه گیری قطعی وجود نداشت چون کیفیت شواهد پایین بود یا مطالعات اولیه مشکلات روششناختی داشتند. در بسیاری از همین مرورها کیفیت شواهد با ابزار GRADE در سطح پایین یا بسیار پایین ارزیابی شده است.
طبیعی بودن با بیخطر بودن یکی نیست
طبیعی ایمن نیست. یک تصور رایج این است که اگر یک فرآورده گیاهی باشد، پس احتمالا عارضه مهمی هم ایجاد نمیکند. اویدنس یا شواهد چند سال اخیر چنین برداشتی را تایید نمیکنند.
پایگاه جهانی سازمان جهانی بهداشت (WHO VigiBase) بین سالهای ۲۰۱۶ تا ۲۰۲۱ بیش از ۷۰۰ عارضه جدی مرتبط با داروهای سنتی را فقط در کشورهای آسیایی ثبت کرده است که ۱۷ مورد آنها به مرگ بیمار ختم شده بودند.
از طرف دیگر پایگاه گزارش عوارض سازمان غذا و داروی آمریکا (FDA CAERS) نشان میدهد مکملهای گیاهی بالاترین نسبت پیامدهای شدید را در میان مکملهای غذایی داشتهاند و نزدیک به ۷۸ درصد گزارشهای ثبتشده جزو عوارض جدی بوده است.
آسیب کبدی ناشی از گیاهان دارویی هم طی حدود یک دهه تقریبا سه برابر شده است. زردچوبه، کراتوم، عصاره چای سبز و گارسینیا کامبوجیا جزو موادی هستند که بیشتر از بقیه در این گزارشها دیده میشوند.
مشکلات ساختاری همچنان حل نشده باقی ماندهاند
مشکل فقط نتیجه مطالعات نیست و خود کیفیت مطالعات هم محل بحث است
بخش قابل توجهی از مطالعات طب سنتی هنوز با مشکلاتی مثل کورسازی ناکافی، Allocation concealment و حتی نبود معیارهای تشخیصی استاندارد روبهرو هستند. همین مسائل باعث میشود خطر بایاس بالا برود و تفسیر نتایج دشوارتر شود.
جالب اینکه در سطح دنیا فقط تعداد محدودی از کشورها برنامه اختصاصی تامین بودجه برای پژوهشهای طب سنتی دارند و در بسیاری از آنها بودجه هر پروژه کمتر از صد هزار دلار است(رقمی که برای اجرای یک کارآزمایی بالینی بزرگ معمولا کافی نیست).
سازمان جهانی بهداشت هم در راهبرد ده ساله جدید خود (WHO Traditional Medicine Strategy 2025-2034) همین محدودیتها را پذیرفته است. این سند بیشتر چارچوب پژوهش را مشخص میکند[ یعنی هنوز راه حل عملی برای برطرف کردن این ضعفهای روششناختی ارائه نشده است].
نارسایی قلبی؛ بعد از سالها پژوهش هنوز شواهد قانعکنندهای وجود ندارد
انجمن قلب آمریکا در بیانیه علمی خود صراحتا اعلام کرده که برای استفاده از طب مکمل و طب سنتی در نارسایی قلبی، داده قطعی و قابل اتکایی وجود ندارد. مرور مطالعات منتشرشده در سالهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ هم تغییری در این نتیجه ایجاد نکرده است.
بنابراین اگر فقط به کیفیت شواهد نگاه کنیم، فاصله میان محبوبیت جهانی طب سنتی و قدرت شواهد علمی هنوز زیاد است. هرچه طراحی مطالعه دقیقتر میشود، احتمال مشاهده اثر درمانی هم در بسیاری از موارد کمتر میشود. همزمان گزارش عوارض ناخواسته بیشتر شده و مشکلات روششناختی هم هنوز در بخش قابل توجهی از مطالعات دیده میشوند.
هیچکدام از اینها ارزش تاریخی یا فرهنگی طب سنتی را نفی نمیکند. اما از دیدگاه پزشکی مبتنی بر شواهد (evidence-based medicine)، محبوبیت یک روش درمانی بهخودیخود معادل اثربخشی آن نیست و قدمت یک مداخله هم جایگزین شواهد تجربی باکیفیت نمیشود.
-A.RANJBAR
طب سنتی را امروز میلیون ها نفر(یا حتی میلیارد) در دنیا استفاده میکنند و این خودش یک واقعیت است. اما سوال اصلی جای دیگری است. وقتی همین مداخلات وارد کارآزمایی های بالینی دقیق (Randomized Placebo-Controlled Trial) میشوند، آیا همان اثری را که در تجربههای فردی یا گزارشهای سنتی برایشان گفته میشود هم نشان میدهند؟
بزرگترین آزمایش شکست خورد
بزرگترین کارآزمایی نتیجهای متفاوت نشان داد. یکی از مهمترین مطالعات این چند سال، مطالعه CHAIN بود که در مجله The Lancet منتشر شد. در این مطالعه یک فرآورده طب سنتی چینی به نام FYTF-919 برای خونریزی حاد مغزی بررسی شد. حجم مطالعه زیاد بود، طراحی آن پلاسبو کنترل (Placebo-Controlled) بود و از نظر روششناسی جزو مطالعات با کیفیت بالا محسوب میشد.
نتیجه جالب بود. هیچ تفاوت معناداری در بهبود عملکرد بیماران و میزان بقا یا کیفیت زندگی دیده نشد. بعد از انتشار مقاله هم نقدهایی مطرح شد، اما بیشتر این نقدها بر تحلیلهای پس از پایان مطالعه (Post-hoc analysis) تکیه داشتند؛ یعنی داده جدیدی تولید نشد که نتیجه اصلی مطالعه را تغییر بدهد.
بررسیهای سیستماتیک: الگویی از پوچی
گاهی گفته میشود شاید یک مطالعه منفی بوده باشد و مطالعات دیگر نتایج متفاوتی داشته باشند. اینجا سیستماتیک ریویو اهمیت پیدا میکنند.
در مرورهای کوکرین یا Cochrane Review بیش از صد مرور درباره طب سنتی چین بررسی شده است. از میان ۱۰۴ مرور، فقط ۵ مورد به نتیجه مثبت رسیدهاند. در بیش از نیمی از آنها اصلا امکان نتیجه گیری قطعی وجود نداشت چون کیفیت شواهد پایین بود یا مطالعات اولیه مشکلات روششناختی داشتند. در بسیاری از همین مرورها کیفیت شواهد با ابزار GRADE در سطح پایین یا بسیار پایین ارزیابی شده است.
طبیعی بودن با بیخطر بودن یکی نیست
طبیعی ایمن نیست. یک تصور رایج این است که اگر یک فرآورده گیاهی باشد، پس احتمالا عارضه مهمی هم ایجاد نمیکند. اویدنس یا شواهد چند سال اخیر چنین برداشتی را تایید نمیکنند.
پایگاه جهانی سازمان جهانی بهداشت (WHO VigiBase) بین سالهای ۲۰۱۶ تا ۲۰۲۱ بیش از ۷۰۰ عارضه جدی مرتبط با داروهای سنتی را فقط در کشورهای آسیایی ثبت کرده است که ۱۷ مورد آنها به مرگ بیمار ختم شده بودند.
از طرف دیگر پایگاه گزارش عوارض سازمان غذا و داروی آمریکا (FDA CAERS) نشان میدهد مکملهای گیاهی بالاترین نسبت پیامدهای شدید را در میان مکملهای غذایی داشتهاند و نزدیک به ۷۸ درصد گزارشهای ثبتشده جزو عوارض جدی بوده است.
آسیب کبدی ناشی از گیاهان دارویی هم طی حدود یک دهه تقریبا سه برابر شده است. زردچوبه، کراتوم، عصاره چای سبز و گارسینیا کامبوجیا جزو موادی هستند که بیشتر از بقیه در این گزارشها دیده میشوند.
مشکلات ساختاری همچنان حل نشده باقی ماندهاند
مشکل فقط نتیجه مطالعات نیست و خود کیفیت مطالعات هم محل بحث است
بخش قابل توجهی از مطالعات طب سنتی هنوز با مشکلاتی مثل کورسازی ناکافی، Allocation concealment و حتی نبود معیارهای تشخیصی استاندارد روبهرو هستند. همین مسائل باعث میشود خطر بایاس بالا برود و تفسیر نتایج دشوارتر شود.
جالب اینکه در سطح دنیا فقط تعداد محدودی از کشورها برنامه اختصاصی تامین بودجه برای پژوهشهای طب سنتی دارند و در بسیاری از آنها بودجه هر پروژه کمتر از صد هزار دلار است(رقمی که برای اجرای یک کارآزمایی بالینی بزرگ معمولا کافی نیست).
سازمان جهانی بهداشت هم در راهبرد ده ساله جدید خود (WHO Traditional Medicine Strategy 2025-2034) همین محدودیتها را پذیرفته است. این سند بیشتر چارچوب پژوهش را مشخص میکند[ یعنی هنوز راه حل عملی برای برطرف کردن این ضعفهای روششناختی ارائه نشده است].
نارسایی قلبی؛ بعد از سالها پژوهش هنوز شواهد قانعکنندهای وجود ندارد
انجمن قلب آمریکا در بیانیه علمی خود صراحتا اعلام کرده که برای استفاده از طب مکمل و طب سنتی در نارسایی قلبی، داده قطعی و قابل اتکایی وجود ندارد. مرور مطالعات منتشرشده در سالهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ هم تغییری در این نتیجه ایجاد نکرده است.
بنابراین اگر فقط به کیفیت شواهد نگاه کنیم، فاصله میان محبوبیت جهانی طب سنتی و قدرت شواهد علمی هنوز زیاد است. هرچه طراحی مطالعه دقیقتر میشود، احتمال مشاهده اثر درمانی هم در بسیاری از موارد کمتر میشود. همزمان گزارش عوارض ناخواسته بیشتر شده و مشکلات روششناختی هم هنوز در بخش قابل توجهی از مطالعات دیده میشوند.
هیچکدام از اینها ارزش تاریخی یا فرهنگی طب سنتی را نفی نمیکند. اما از دیدگاه پزشکی مبتنی بر شواهد (evidence-based medicine)، محبوبیت یک روش درمانی بهخودیخود معادل اثربخشی آن نیست و قدمت یک مداخله هم جایگزین شواهد تجربی باکیفیت نمیشود.
-A.RANJBAR
Telegram
Critical Inquiry
https://t.me/Critical_Inquiry2026/101
❤2
Discourse
طب سنتی در سالهای ۲۰۲۵-۲۰۲۶>> وقتی پای کارآزماییهای دقیق وسط میآید. آنچه شواهد واقعا نشان میدهند. طب سنتی را امروز میلیون ها نفر(یا حتی میلیارد) در دنیا استفاده میکنند و این خودش یک واقعیت است. اما سوال اصلی جای دیگری است. وقتی همین مداخلات وارد کارآزمایی…
Telegram
Discourse
◼️ طب سوزنی، حجامت و زالودرمانی زیر ذره بین شواهد علمی
اعتبار شواهد موجود درباره ی این سه روش درمانی به طور چشمگیری متفاوت است و در مجموع، بخش عمده ای از مرورهای سیستماتیک منتشرشده با محدودیت های روش شناختی جدی مواجه اند؛ محدودیت هایی که اعتماد…
اعتبار شواهد موجود درباره ی این سه روش درمانی به طور چشمگیری متفاوت است و در مجموع، بخش عمده ای از مرورهای سیستماتیک منتشرشده با محدودیت های روش شناختی جدی مواجه اند؛ محدودیت هایی که اعتماد…
❤2
آیا خلاصهخوانی یک کتاب یا مقاله جای خواندن کامل آن را میگیرد؟
نه، دستکم نه در بیشتر موارد.
در فرایند خلاصهسازی، بهویژه زمانی که توسط هوش مصنوعی انجام میشود، بخش بزرگی از مسیر استدلال حذف میشود و معمولا نتیجهها، ایدههای اصلی و نکات کلیدی باقی میمانند. به همین دلیل، خواننده اغلب میداند نویسنده به چه نتیجهای رسیده است، اما در بیشتر وقتها نمیفهمد چرا یا چگونه به آن نتیجه رسیده است.
دانستن نتیجه با فهمیدن آن یکسان نیست.🤓
فهم زمانی شکل میگیرد که فرد بتواند مسیر استدلال، شواهد، نقدهای رقیب، محدودیتها و زنجیره علتی را که به یک نتیجه منتهی شدهاند دنبال کند. بخش مهمی از این فرایند در خود متن اصلی نهفته است و معمولا در خلاصهها فشرده یا حذف میشود.
خلاصهها ابزار بسیار خوبی برای آشنایی اولیه، مرور یا تصمیمگیری درباره ارزش خواندن یک اثر هستند، اما در بسیاری از موضوعات علمی، فلسفی و تاریخی نمیتوانند بهطور کامل جایگزین خواندن متن اصلی شوند. خلاصهها بیشتر مقصد را نشان میدهند؛ در حالی که فهم عمیق، اغلب در پیمودن مسیر رسیدن به آن مقصد به دست میآید.
#سام
🐲 🐲 🐲 🐲 🐲 🐲 🐲 🐲
الان همین پست یک خلاصه بود.🤓
متنی که من الان نوشتم، خودش هم نوعی خلاصه است. در این متن، من نتیجه یک بحث طولانی در فلسفهی آموزش، روانشناسی شناختی و معرفتشناسی را در چند پاراگراف فشرده کردم.
مثلا این جمله: فهم عمیق اغلب در پیمودن مسیر استدلال به دست میآید.
این خودش محصول دهها پرسش است.
فهم چیست؟
تفاوت فهم و دانش چیست؟
آیا میتوان بدون دانستن علتها چیزی را فهمید؟
نقش استدلال در یادگیری چیست؟
آیا همه انواع دانش به یک اندازه نیازمند فهم هستند؟
اما هیچکدام از این مسیرها را باز نکردم. فقط نتیجهای کلی ارائه دادم.👌
🐲 🐲 🐲 🐲 🐲 🐲 🐲 🐲
به همین دلیل است که حتی در علم هم تقریبا هیچکس از خلاصه فرار نمیکند.🤓
مقاله علمی، خلاصه کتاب است. کتاب دانشگاهی، خلاصه هزاران مقاله است. مقاله مروری، خلاصه صدها پژوهش است. حتی یک نظریه علمی هم تا حدی خلاصهای از حجم عظیمی از مشاهدات است.
پس اگر فقط شما بخواهید بدانید نظریه نسبیت چیست، یک خلاصه چند صفحهای شاید کافی باشد.
اما اگر میخواهید نسبتا خوب بفهمید، آن خلاصه دیگر کافی نیست و باید وارد مسیر استدلال، آزمایشها، پیشبینیها و تاریخچه نظریه شوید.
پس تفاوت اصلی بین متن اصلی و خلاصه، درست یا غلط بودن نیست؛ مقدار مسیری است که برای رسیدن به نتیجه در اختیار خواننده قرار میدهند.🤓
و به همین دلیل است که گاهی یک خلاصه، مثل همین پست، درست است اما ممکن است احساس شود چیزی کم دارد.
آن چیزِ کمداشتنی معمولا خود فرایند رسیدن به نتیجه است، نه خود نتیجه.
این همان چیزی است که بسیاری از فیلسوفان علم و آموزش آن را بخشی از فهم میدانند، نه صرفا دانش.
نه دانستن خالی، بلکه فهمیدن هم.🍸
↪️ @Discourseees
نه، دستکم نه در بیشتر موارد.
در فرایند خلاصهسازی، بهویژه زمانی که توسط هوش مصنوعی انجام میشود، بخش بزرگی از مسیر استدلال حذف میشود و معمولا نتیجهها، ایدههای اصلی و نکات کلیدی باقی میمانند. به همین دلیل، خواننده اغلب میداند نویسنده به چه نتیجهای رسیده است، اما در بیشتر وقتها نمیفهمد چرا یا چگونه به آن نتیجه رسیده است.
دانستن نتیجه با فهمیدن آن یکسان نیست.
فهم زمانی شکل میگیرد که فرد بتواند مسیر استدلال، شواهد، نقدهای رقیب، محدودیتها و زنجیره علتی را که به یک نتیجه منتهی شدهاند دنبال کند. بخش مهمی از این فرایند در خود متن اصلی نهفته است و معمولا در خلاصهها فشرده یا حذف میشود.
خلاصهها ابزار بسیار خوبی برای آشنایی اولیه، مرور یا تصمیمگیری درباره ارزش خواندن یک اثر هستند، اما در بسیاری از موضوعات علمی، فلسفی و تاریخی نمیتوانند بهطور کامل جایگزین خواندن متن اصلی شوند. خلاصهها بیشتر مقصد را نشان میدهند؛ در حالی که فهم عمیق، اغلب در پیمودن مسیر رسیدن به آن مقصد به دست میآید.
#سام
الان همین پست یک خلاصه بود.
متنی که من الان نوشتم، خودش هم نوعی خلاصه است. در این متن، من نتیجه یک بحث طولانی در فلسفهی آموزش، روانشناسی شناختی و معرفتشناسی را در چند پاراگراف فشرده کردم.
مثلا این جمله: فهم عمیق اغلب در پیمودن مسیر استدلال به دست میآید.
این خودش محصول دهها پرسش است.
فهم چیست؟
تفاوت فهم و دانش چیست؟
آیا میتوان بدون دانستن علتها چیزی را فهمید؟
نقش استدلال در یادگیری چیست؟
آیا همه انواع دانش به یک اندازه نیازمند فهم هستند؟
اما هیچکدام از این مسیرها را باز نکردم. فقط نتیجهای کلی ارائه دادم.
به همین دلیل است که حتی در علم هم تقریبا هیچکس از خلاصه فرار نمیکند.
مقاله علمی، خلاصه کتاب است. کتاب دانشگاهی، خلاصه هزاران مقاله است. مقاله مروری، خلاصه صدها پژوهش است. حتی یک نظریه علمی هم تا حدی خلاصهای از حجم عظیمی از مشاهدات است.
پس اگر فقط شما بخواهید بدانید نظریه نسبیت چیست، یک خلاصه چند صفحهای شاید کافی باشد.
اما اگر میخواهید نسبتا خوب بفهمید، آن خلاصه دیگر کافی نیست و باید وارد مسیر استدلال، آزمایشها، پیشبینیها و تاریخچه نظریه شوید.
پس تفاوت اصلی بین متن اصلی و خلاصه، درست یا غلط بودن نیست؛ مقدار مسیری است که برای رسیدن به نتیجه در اختیار خواننده قرار میدهند.
و به همین دلیل است که گاهی یک خلاصه، مثل همین پست، درست است اما ممکن است احساس شود چیزی کم دارد.
آن چیزِ کمداشتنی معمولا خود فرایند رسیدن به نتیجه است، نه خود نتیجه.
این همان چیزی است که بسیاری از فیلسوفان علم و آموزش آن را بخشی از فهم میدانند، نه صرفا دانش.
نه دانستن خالی، بلکه فهمیدن هم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤3👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چرا انسان خدا را ساخت؟ ریشه ادیان و نقد نواندیشی دینی با دکترکیمیایی-اسدی و وریا امیری (→)
منبع: پادکست هوشیوار
«فایل صوتی»
@Discourseees
منبع: پادکست هوشیوار
«فایل صوتی»
@Discourseees
❤7
آیا حیات صرفا «متفاوت» است؟
ایده عاملیت زیستی (Biological Agency) ـ این تصور که موجودات زنده اهداف خود را شکل میدهند و بر اساس آنها رفتار میکنند ـ درک ما از معنای زنده بودن را پیچیدهتر میکند. اما آیا این مفهوم واقعا کارکردی علمی دارد؟
«این یک بحث مهم و در جریان در زیست شناسی و فلسفه است.»
🟢 نکته بسیار مهم:
در بحث علمیِ عاملیت زیستی (Biological Agency) به طور خاص، چه موافقان و چه مخالفان جدی آن، همگی به طراحی هوشمند یا یک عامل ماوراییِ باور ندارند. موافقان عاملیت زیستی مثل سونیا سلطان، دنیس والش، آلوارو مورنو، کوین میچل و استوارت کافمن نمیگویند«موجودات زنده هدف دارند، پس یک موجود هوشمند بیرونی آنها را طراحی کرده است».
➖ ➖ ➖ ➖ ➖
مقدمه
در سال ۱۹۹۳، گروهی از پژوهشگران به سرپرستی دانشمند علوم سیارهای، کارل سیگن ، با احتیاط به این نتیجه رسیدند که روی زمین حیات وجود دارد.
در نگاه اول، این نتیجهگیری بدیهی به نظر میرسد؛ اما نکته اینجاست که پژوهشگران تنها به دادههایی تکیه داشتند که توسط فضاپیمای گالیله جمعآوری شده بود. این فضاپیما سه سال پیش از آن، در مسیر سفر خود به سوی مشتری، از کنار زمین عبور کرده بود. قدرت دگرگونکننده حیات چنان عظیم است که میتوان وجود آن را صرفا از طریق نور و امواج رادیوییای که یک سیاره به فضا میفرستد یا بازتاب میدهد تشخیص داد.
امروزه نیز دانشمندان در جستوجوی همین نشانههای آشکار حیات، فواصل چندین سال نوری را در کیهان رصد میکنند.
حیات ردپای خود را بر جهان میگذارد، اما با وجود دههها پژوهش، هنوز اجماع علمی روشنی درباره اینکه دقیقا چه چیزی موجودات زنده را از مواد غیرآلی مانند سنگها، گازها و اقیانوسها ـ که تنها اجزای جهانهای بیجان هستند ـ متمایز میکند، وجود ندارد.
بسیاری از دانشمندان به ویژگیهایی مانند همانندسازی (Replication) یا سوختوساز (Metabolism) اشاره میکنند. برخی دیگر با زبانی انتزاعیتر از این سخن میگویند که حیات نسبت به محیط خود در وضعیت عدم تعادل ترمودینامیکی (Thermodynamic Nonequilibrium) قرار دارد.
اما گروهی پاسخ متفاوتی ارائه میکنند: موجودات زنده با بقیه جهان فرق دارند، زیرا کارها را به دلیلی انجام میدهند.
در فلسفه، واژه کوالیا (Qualia) به کیفیتهای ذهنی و تجربه درونی ما اشاره دارد؛ یعنی اینکه دیدن رنگ آبی برای آلیس چه حسی دارد یا احساس شادی برای باب چگونه تجربه میشود. همانطور که فیلسوف فقید دنیل دنت میگفت، کوالیا «شیوهای است که جهان برای ما به نظر میرسد».
در این مجموعه مقالات، نویسندگان مسیر کنجکاوی خود را دنبال میکنند و به سراغ پرسشهای علمی مهمی میروند که لزوما پاسخ قطعی ندارند.
صرفا گفتن اینکه حیات یک وضعیت سازمانیافته و دور از تعادل است که در آن جریان مداومی از ماده و انرژی برقرار است، کافی نیست. زیرا همین توصیف درباره طوفانهای گرمسیری (Hurricanes) نیز صدق میکند.
اما طوفانها فقط وجود دارند. تنها موجودات زنده هستند که هدف دارند: یافتن غذا، تولیدمثل، بقا و گاهی صرفا تجربه کردن چیزهای خوشایند. (هر کسی که سگ نگهداری کرده باشد میداند که این ویژگی فقط مختص انسان نیست.)
یکی از راههای بیان این ایده آن است که بگوییم موجودات زنده دارای عاملیت (Agency) هستند.
این واژه بسیار بحثبرانگیز است.
برخی زیستشناسان آن را کاملا رد میکنند، دستکم وقتی صحبت از موجوداتی غیر از انسان باشد؛ زیرا معتقدند ما انسانها اعمال خود را از طریق آگاهی و deliberation آگاهانه انجام میدهیم. (اینکه آیا واقعا تنها گونهای هستیم که چنین میکنیم یا نه، بحث دیگری است.)
در مقابل، برخی دیگر معتقدند عاملیت یکی از ویژگیهای بنیادی همه اشکال حیات است. از آنجا که تعریف مورد توافقی برای این اصطلاح وجود ندارد، تا حدی میتواند معنایی پیدا کند که هر کسی مایل است به آن بدهد.
با این حال، بحث درباره عاملیت زیستی به مسائل بنیادینی در فهم ما از معنای «زنده بودن» گره خورده است.
زیرا عاملیت مفهومی را به ذهن میآورد که زیستشناسان و فیلسوفان از دیرباز با آن درگیر بودهاند: غایتشناسی (Teleology)، یعنی این تصور که حیات نوعی هدفمندی یا جهتگیری درونی دارد.
اگر مفهوم عاملیت را وارد زیستشناسی کنیم، آیا راه را برای ایدههایی مانند طراحی هوشمند، حیاتیگرایی (Vitalism) یا حتی معنای کیهانی و غایی جهان باز میکنیم؟ یا اینکه این مفهوم صرفا اذعان به چیزی است که حیات را به حالتی منحصربهفرد و ویژه از ماده تبدیل میکند؟
ادامه این تحلیل👉
🟣 @Discourseees
بحث در این مورد در علم و فلسفه، باز هست.
همچنین ببینید :
تفاوت عاملیت و اراده آزاد
.
ایده عاملیت زیستی (Biological Agency) ـ این تصور که موجودات زنده اهداف خود را شکل میدهند و بر اساس آنها رفتار میکنند ـ درک ما از معنای زنده بودن را پیچیدهتر میکند. اما آیا این مفهوم واقعا کارکردی علمی دارد؟
«این یک بحث مهم و در جریان در زیست شناسی و فلسفه است.»
در بحث علمیِ عاملیت زیستی (Biological Agency) به طور خاص، چه موافقان و چه مخالفان جدی آن، همگی به طراحی هوشمند یا یک عامل ماوراییِ باور ندارند. موافقان عاملیت زیستی مثل سونیا سلطان، دنیس والش، آلوارو مورنو، کوین میچل و استوارت کافمن نمیگویند«موجودات زنده هدف دارند، پس یک موجود هوشمند بیرونی آنها را طراحی کرده است».
مقدمه
در سال ۱۹۹۳، گروهی از پژوهشگران به سرپرستی دانشمند علوم سیارهای، کارل سیگن ، با احتیاط به این نتیجه رسیدند که روی زمین حیات وجود دارد.
در نگاه اول، این نتیجهگیری بدیهی به نظر میرسد؛ اما نکته اینجاست که پژوهشگران تنها به دادههایی تکیه داشتند که توسط فضاپیمای گالیله جمعآوری شده بود. این فضاپیما سه سال پیش از آن، در مسیر سفر خود به سوی مشتری، از کنار زمین عبور کرده بود. قدرت دگرگونکننده حیات چنان عظیم است که میتوان وجود آن را صرفا از طریق نور و امواج رادیوییای که یک سیاره به فضا میفرستد یا بازتاب میدهد تشخیص داد.
امروزه نیز دانشمندان در جستوجوی همین نشانههای آشکار حیات، فواصل چندین سال نوری را در کیهان رصد میکنند.
حیات ردپای خود را بر جهان میگذارد، اما با وجود دههها پژوهش، هنوز اجماع علمی روشنی درباره اینکه دقیقا چه چیزی موجودات زنده را از مواد غیرآلی مانند سنگها، گازها و اقیانوسها ـ که تنها اجزای جهانهای بیجان هستند ـ متمایز میکند، وجود ندارد.
بسیاری از دانشمندان به ویژگیهایی مانند همانندسازی (Replication) یا سوختوساز (Metabolism) اشاره میکنند. برخی دیگر با زبانی انتزاعیتر از این سخن میگویند که حیات نسبت به محیط خود در وضعیت عدم تعادل ترمودینامیکی (Thermodynamic Nonequilibrium) قرار دارد.
اما گروهی پاسخ متفاوتی ارائه میکنند: موجودات زنده با بقیه جهان فرق دارند، زیرا کارها را به دلیلی انجام میدهند.
در فلسفه، واژه کوالیا (Qualia) به کیفیتهای ذهنی و تجربه درونی ما اشاره دارد؛ یعنی اینکه دیدن رنگ آبی برای آلیس چه حسی دارد یا احساس شادی برای باب چگونه تجربه میشود. همانطور که فیلسوف فقید دنیل دنت میگفت، کوالیا «شیوهای است که جهان برای ما به نظر میرسد».
در این مجموعه مقالات، نویسندگان مسیر کنجکاوی خود را دنبال میکنند و به سراغ پرسشهای علمی مهمی میروند که لزوما پاسخ قطعی ندارند.
صرفا گفتن اینکه حیات یک وضعیت سازمانیافته و دور از تعادل است که در آن جریان مداومی از ماده و انرژی برقرار است، کافی نیست. زیرا همین توصیف درباره طوفانهای گرمسیری (Hurricanes) نیز صدق میکند.
اما طوفانها فقط وجود دارند. تنها موجودات زنده هستند که هدف دارند: یافتن غذا، تولیدمثل، بقا و گاهی صرفا تجربه کردن چیزهای خوشایند. (هر کسی که سگ نگهداری کرده باشد میداند که این ویژگی فقط مختص انسان نیست.)
یکی از راههای بیان این ایده آن است که بگوییم موجودات زنده دارای عاملیت (Agency) هستند.
این واژه بسیار بحثبرانگیز است.
برخی زیستشناسان آن را کاملا رد میکنند، دستکم وقتی صحبت از موجوداتی غیر از انسان باشد؛ زیرا معتقدند ما انسانها اعمال خود را از طریق آگاهی و deliberation آگاهانه انجام میدهیم. (اینکه آیا واقعا تنها گونهای هستیم که چنین میکنیم یا نه، بحث دیگری است.)
در مقابل، برخی دیگر معتقدند عاملیت یکی از ویژگیهای بنیادی همه اشکال حیات است. از آنجا که تعریف مورد توافقی برای این اصطلاح وجود ندارد، تا حدی میتواند معنایی پیدا کند که هر کسی مایل است به آن بدهد.
با این حال، بحث درباره عاملیت زیستی به مسائل بنیادینی در فهم ما از معنای «زنده بودن» گره خورده است.
زیرا عاملیت مفهومی را به ذهن میآورد که زیستشناسان و فیلسوفان از دیرباز با آن درگیر بودهاند: غایتشناسی (Teleology)، یعنی این تصور که حیات نوعی هدفمندی یا جهتگیری درونی دارد.
اگر مفهوم عاملیت را وارد زیستشناسی کنیم، آیا راه را برای ایدههایی مانند طراحی هوشمند، حیاتیگرایی (Vitalism) یا حتی معنای کیهانی و غایی جهان باز میکنیم؟ یا اینکه این مفهوم صرفا اذعان به چیزی است که حیات را به حالتی منحصربهفرد و ویژه از ماده تبدیل میکند؟
ادامه این تحلیل
بحث در این مورد در علم و فلسفه، باز هست.
همچنین ببینید :
تفاوت عاملیت و اراده آزاد
.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Telegraph
آیا حیات صرفا «متفاوت» است؟
ایده عاملیت زیستی (Biological Agency) ـ این تصور که موجودات زنده اهداف خود را شکل میدهند و بر اساس آنها رفتار میکنند ـ درک ما از معنای زنده بودن را پیچیدهتر میکند. اما آیا این مفهوم واقعا کارکردی علمی دارد؟ مقدمه در سال ۱۹۹۳، گروهی از پژوهشگران به سرپرستی…
❤4👍2👌2👏1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
کیهانشناسی کوانتومی
Quantum cosmology
Creadit by: closer to truth
دارای زیرنویس پارسی
«کوانتوم» نظریهای دربارهی چیزهای فوقالعاده ریز و «کیهانشناسی» هم دربارهی مطالعهی چیزهای فوقالعاده بزرگه. این دو تا جالبتر میشن وقتی به ابتدای جهان نگاه میکنیم؛ زمانی که کل جهان از کوچکترین ذره هم کوچیکتر بوده! حالا اینکه بگیم «جهان یک تابع موج کوانتومی داره» اصلا یعنیچی؟ و ویژگیهای کوانتومیِ فضا-زمان چهچیزی هستن؟
لورا مرسینیهاتن
کیهانشناس و فیزیکدان نظری
✈️ @Discourseees
Quantum cosmology
Creadit by: closer to truth
دارای زیرنویس پارسی
«کوانتوم» نظریهای دربارهی چیزهای فوقالعاده ریز و «کیهانشناسی» هم دربارهی مطالعهی چیزهای فوقالعاده بزرگه. این دو تا جالبتر میشن وقتی به ابتدای جهان نگاه میکنیم؛ زمانی که کل جهان از کوچکترین ذره هم کوچیکتر بوده! حالا اینکه بگیم «جهان یک تابع موج کوانتومی داره» اصلا یعنیچی؟ و ویژگیهای کوانتومیِ فضا-زمان چهچیزی هستن؟
لورا مرسینیهاتن
کیهانشناس و فیزیکدان نظری
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤7
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تتو از زاویه علم
از منظر زیستشناسی تکاملی نیز میتوان به نظریه سیگنالدهی پرهزینه (Costly Signaling Theory) اشاره کرد. این نظریه بیان میکند که برخی صفات، با وجود هزینهای که برای فرد دارند، بهعنوان سیگنالهای صادقانه کیفیت زیستی یا جایگاه اجتماعی عمل میکنند. نمونه کلاسیک آن دم بزرگ و پرهزینه برخی پرندگان است که بقای فرد را دشوارتر میکند، اما در عین حال نشان میدهد تنها فردی با کیفیت زیستی بالا قادر به تحمل چنین هزینهای است.
احتمالاً تتو نیز، دستکم در برخی جوامع سنتی و پیشامدرن، چنین کارکردی داشته است. انجام آن بسیار دردناک بود و در نبود اصول بهداشتی، با خطر عفونت و سایر عوارض همراه میشد. بنابراین فردی که این هزینهها را میپذیرفت و بدون عارضه جدی از آن عبور میکرد، میتوانست بهطور غیرمستقیم سیگنالی از تحمل درد، سلامت جسمانی و توانایی مقابله با آسیب و عفونت ارسال کند. البته باید توجه داشت که این یک فرضیه تکاملی است و نه یک گزاره تایید شده؛ زیرا انگیزهها و کارکردهای تتو در فرهنگهای مختلف بسیار متنوع بودهاند و نمیتوان آن را تنها با یک توضیح تکاملی تبیین کرد.
✈️ @Discourseees
از منظر زیستشناسی تکاملی نیز میتوان به نظریه سیگنالدهی پرهزینه (Costly Signaling Theory) اشاره کرد. این نظریه بیان میکند که برخی صفات، با وجود هزینهای که برای فرد دارند، بهعنوان سیگنالهای صادقانه کیفیت زیستی یا جایگاه اجتماعی عمل میکنند. نمونه کلاسیک آن دم بزرگ و پرهزینه برخی پرندگان است که بقای فرد را دشوارتر میکند، اما در عین حال نشان میدهد تنها فردی با کیفیت زیستی بالا قادر به تحمل چنین هزینهای است.
احتمالاً تتو نیز، دستکم در برخی جوامع سنتی و پیشامدرن، چنین کارکردی داشته است. انجام آن بسیار دردناک بود و در نبود اصول بهداشتی، با خطر عفونت و سایر عوارض همراه میشد. بنابراین فردی که این هزینهها را میپذیرفت و بدون عارضه جدی از آن عبور میکرد، میتوانست بهطور غیرمستقیم سیگنالی از تحمل درد، سلامت جسمانی و توانایی مقابله با آسیب و عفونت ارسال کند. البته باید توجه داشت که این یک فرضیه تکاملی است و نه یک گزاره تایید شده؛ زیرا انگیزهها و کارکردهای تتو در فرهنگهای مختلف بسیار متنوع بودهاند و نمیتوان آن را تنها با یک توضیح تکاملی تبیین کرد.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤5
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تکامل مغز، تفاوت های مغز مردانه ، مغز زنانه و مغز یک همجنسگرا!
00:00 مقدمه و طرح مسئله
01:32 تفاوتهای ساختاری و آماری مغز زن و مرد
04:55 مهارتهای فضایی و فرضیه رانندگی
09:28 حافظه اشیاء و تواناییهای شهودی خانمها
10:15 نقش هورمونها در بازههای جنینی و بلوغ
12:47 ریشههای تکاملی تفاوتهای فضایی
17:06 مغز سیستمساز در برابر مغز درونیساز
20:51 مهارتهای کلامی، ذهنخوانی و تفاوتهای رفتاری در کودکان
25:46 بررسی سندروم اوتیسم (مغز بیش از حد مردانه)
31:11 سندروم ویلیامز (مغز بیش از حد زنانه)
33:34 سندرومها و اختلالات هورمونی تغییردهنده رفتار جنسی
40:02 فرومونهای جنسی و بازتاب نوروساینس در جهتگیریهای جنسی
44:09 جهتگیری جنسی؛ ژنتیک، محیط جنینی یا فرهنگ؟
«فایل صوتی»🎤
✈️ @Discourseees
00:00 مقدمه و طرح مسئله
01:32 تفاوتهای ساختاری و آماری مغز زن و مرد
04:55 مهارتهای فضایی و فرضیه رانندگی
09:28 حافظه اشیاء و تواناییهای شهودی خانمها
10:15 نقش هورمونها در بازههای جنینی و بلوغ
12:47 ریشههای تکاملی تفاوتهای فضایی
17:06 مغز سیستمساز در برابر مغز درونیساز
20:51 مهارتهای کلامی، ذهنخوانی و تفاوتهای رفتاری در کودکان
25:46 بررسی سندروم اوتیسم (مغز بیش از حد مردانه)
31:11 سندروم ویلیامز (مغز بیش از حد زنانه)
33:34 سندرومها و اختلالات هورمونی تغییردهنده رفتار جنسی
40:02 فرومونهای جنسی و بازتاب نوروساینس در جهتگیریهای جنسی
44:09 جهتگیری جنسی؛ ژنتیک، محیط جنینی یا فرهنگ؟
«فایل صوتی»
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤5👏2
پست جدید ترامپ
نظر شخصی: با توجه به مجموعهای از شواهد سیاسی، نظامی و دیپلماتیک، به نظر میرسد احتمال ازسرگیری تنش نظامی میان جمهوری اسلامی، آمریکا و اسرائیل همچنان قابل توجه باشد. زمان وقوع چنین درگیریای، در صورت رخ دادن، قابل پیشبینی دقیق نیست.
همانطور که پیشتر نیز گفته بودم، اگر این روند ادامه پیدا کند، از نگاه من دو سناریوی اصلی قابل تصور است: یا جمهوری اسلامی به سمت عادیسازی رفتار و کاهش مؤلفههای ایدئولوژیک حرکت میکند، یا ساختار کنونی آن دستخوش تغییر اساسی میشود(رژیم چنج). از این منظر، هر دو مسیر میتوانند به تغییر ماهیت نظام منجر شوند، هرچند تحقق هر یک به عوامل متعددی وابسته است.
در مجموع، من نشانههایی میبینم که احتمال افزایش دوباره تنش را در آینده نزدیک بالا میبرد، هرچند فاصله زمانی آن از نظر من میتوانست بیشتر باشد. در هر صورت، در شرایطی که منطقه همچنان بیثبات است، بد نیست افراد اخبار را از منابع معتبر دنبال کنند، برای شرایط اضطراری آمادگی عمومی داشته باشند و از تصمیمگیری بر اساس شایعات پرهیز کنند.
نظر شخصی: با توجه به مجموعهای از شواهد سیاسی، نظامی و دیپلماتیک، به نظر میرسد احتمال ازسرگیری تنش نظامی میان جمهوری اسلامی، آمریکا و اسرائیل همچنان قابل توجه باشد. زمان وقوع چنین درگیریای، در صورت رخ دادن، قابل پیشبینی دقیق نیست.
همانطور که پیشتر نیز گفته بودم، اگر این روند ادامه پیدا کند، از نگاه من دو سناریوی اصلی قابل تصور است: یا جمهوری اسلامی به سمت عادیسازی رفتار و کاهش مؤلفههای ایدئولوژیک حرکت میکند، یا ساختار کنونی آن دستخوش تغییر اساسی میشود(رژیم چنج). از این منظر، هر دو مسیر میتوانند به تغییر ماهیت نظام منجر شوند، هرچند تحقق هر یک به عوامل متعددی وابسته است.
در مجموع، من نشانههایی میبینم که احتمال افزایش دوباره تنش را در آینده نزدیک بالا میبرد، هرچند فاصله زمانی آن از نظر من میتوانست بیشتر باشد. در هر صورت، در شرایطی که منطقه همچنان بیثبات است، بد نیست افراد اخبار را از منابع معتبر دنبال کنند، برای شرایط اضطراری آمادگی عمومی داشته باشند و از تصمیمگیری بر اساس شایعات پرهیز کنند.
❤7👌2👎1
چرا نوزاد شامپانزه از نوزاد انسان باهوشتر به نظر میرسد؟
خیلیها وقتی برای اولین بار فیلم یک نوزاد شامپانزه را میبینند، تعجب میکنند. چند ساعت یا چند روز بعد از تولد، محکم به بدن مادرش میچسبد، دست و پایش هماهنگتر است، واکنشهای سریعتری دارد و حتی بعضی وقتها انگار خیلی باهوشتر از یک نوزاد انسان است.
اما این برداشت، بیشتر به خاطر اشتباه گرفتن هوش با سرعت رشد است.
واقعیت این است که نوزاد انسان اصلاً قرار نیست از روز اول مستقل باشد. اگر دقت کنید، حتی نمیتواند سرش را نگه دارد، راه برود یا خودش را به مادرش بچسباند. این موضوع یک نقص نیست؛ نتیجه میلیونها سال تکامل است.
در روند تکامل، مغز انسان آنقدر بزرگ شد که دیگر امکان نداشت جنین تا زمانی که کاملاً رشد کند داخل رحم بماند. اگر قرار بود نوزاد انسان مثل شامپانزه کاملتر متولد شود، سرش آنقدر بزرگ میشد که زایمان تقریباً غیرممکن بود. برای همین، طبیعت یک راهحل پیدا کرد؛ بخشی از رشد مغز را به بعد از تولد منتقل کرد.
به همین دلیل است که انسان، برخلاف بیشتر پستانداران، چندین سال اول زندگی را در حال رشد شدید مغز میگذراند. در این مدت، میلیاردها اتصال عصبی جدید شکل میگیرد و مغز مدام خودش را بر اساس تجربه، آموزش، زبان و محیط بازسازی میکند.
حالا برویم سراغ شامپانزه.
شامپانزه در طبیعت فرصت ندارد چند سال منتظر بماند تا سیستم عصبیاش کامل شود. اگر نوزاد نتواند همان روزهای اول محکم به بدن مادر بچسبد، هنگام جابهجایی از درختها سقوط میکند یا شکار میشود. بنابراین انتخاب طبیعی، شامپانزه را به سمتی برده که بخش زیادی از رشد حرکتی و عصبیاش قبل از تولد انجام شود.
یعنی شامپانزه از بدو تولد برای بقا آمادهتر است، نه اینکه الزاماً باهوشتر باشد.
در واقع ما داریم دو استراتژی تکاملی متفاوت را با هم مقایسه میکنیم.
استراتژی شامپانزه این است: زودتر بالغ شو تا زنده بمانی.
استراتژی انسان این است: دیرتر بالغ شو، اما در عوض مغزی داشته باش که بتواند تقریباً هر چیزی را یاد بگیرد.
برای همین است که یک کودک انسان ممکن است در چند ماه اول حتی نتواند بنشیند، اما چند سال بعد زبان یاد میگیرد، ریاضی میخواند، موسیقی مینوازد، برنامهنویسی میکند، هواپیما میسازد و درباره منشأ جهان سؤال میپرسد.
جالبتر اینکه اگر فقط مهارتهای اولیه را معیار هوش بدانیم، باید بگوییم کرهاسب هم از نوزاد انسان باهوشتر است؛ چون چند ساعت بعد از تولد راه میرود. اما هیچکس چنین نتیجهای نمیگیرد، چون راه رفتن زودهنگام نشانه هوش بالاتر نیست؛ فقط نشان میدهد سیستم عصبی آن گونه زودتر بالغ شده است.
پس هروقت که دیدید یک نوزاد شامپانزه از نوزاد انسان توانمندتر به نظر میرسد، یادتان باشد دارید زمانبندی رشد را میبینید، نه سطح هوش را.
✈️ @Discourseees
خیلیها وقتی برای اولین بار فیلم یک نوزاد شامپانزه را میبینند، تعجب میکنند. چند ساعت یا چند روز بعد از تولد، محکم به بدن مادرش میچسبد، دست و پایش هماهنگتر است، واکنشهای سریعتری دارد و حتی بعضی وقتها انگار خیلی باهوشتر از یک نوزاد انسان است.
اما این برداشت، بیشتر به خاطر اشتباه گرفتن هوش با سرعت رشد است.
واقعیت این است که نوزاد انسان اصلاً قرار نیست از روز اول مستقل باشد. اگر دقت کنید، حتی نمیتواند سرش را نگه دارد، راه برود یا خودش را به مادرش بچسباند. این موضوع یک نقص نیست؛ نتیجه میلیونها سال تکامل است.
در روند تکامل، مغز انسان آنقدر بزرگ شد که دیگر امکان نداشت جنین تا زمانی که کاملاً رشد کند داخل رحم بماند. اگر قرار بود نوزاد انسان مثل شامپانزه کاملتر متولد شود، سرش آنقدر بزرگ میشد که زایمان تقریباً غیرممکن بود. برای همین، طبیعت یک راهحل پیدا کرد؛ بخشی از رشد مغز را به بعد از تولد منتقل کرد.
به همین دلیل است که انسان، برخلاف بیشتر پستانداران، چندین سال اول زندگی را در حال رشد شدید مغز میگذراند. در این مدت، میلیاردها اتصال عصبی جدید شکل میگیرد و مغز مدام خودش را بر اساس تجربه، آموزش، زبان و محیط بازسازی میکند.
حالا برویم سراغ شامپانزه.
شامپانزه در طبیعت فرصت ندارد چند سال منتظر بماند تا سیستم عصبیاش کامل شود. اگر نوزاد نتواند همان روزهای اول محکم به بدن مادر بچسبد، هنگام جابهجایی از درختها سقوط میکند یا شکار میشود. بنابراین انتخاب طبیعی، شامپانزه را به سمتی برده که بخش زیادی از رشد حرکتی و عصبیاش قبل از تولد انجام شود.
یعنی شامپانزه از بدو تولد برای بقا آمادهتر است، نه اینکه الزاماً باهوشتر باشد.
در واقع ما داریم دو استراتژی تکاملی متفاوت را با هم مقایسه میکنیم.
استراتژی شامپانزه این است: زودتر بالغ شو تا زنده بمانی.
استراتژی انسان این است: دیرتر بالغ شو، اما در عوض مغزی داشته باش که بتواند تقریباً هر چیزی را یاد بگیرد.
برای همین است که یک کودک انسان ممکن است در چند ماه اول حتی نتواند بنشیند، اما چند سال بعد زبان یاد میگیرد، ریاضی میخواند، موسیقی مینوازد، برنامهنویسی میکند، هواپیما میسازد و درباره منشأ جهان سؤال میپرسد.
جالبتر اینکه اگر فقط مهارتهای اولیه را معیار هوش بدانیم، باید بگوییم کرهاسب هم از نوزاد انسان باهوشتر است؛ چون چند ساعت بعد از تولد راه میرود. اما هیچکس چنین نتیجهای نمیگیرد، چون راه رفتن زودهنگام نشانه هوش بالاتر نیست؛ فقط نشان میدهد سیستم عصبی آن گونه زودتر بالغ شده است.
پس هروقت که دیدید یک نوزاد شامپانزه از نوزاد انسان توانمندتر به نظر میرسد، یادتان باشد دارید زمانبندی رشد را میبینید، نه سطح هوش را.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤15👍2👏1
چرا اختاپوس با اینکه مغز بزرگی ندارد، یکی از باهوشترین جانوران دنیاست؟
اگر از بیشتر مردم بپرسید موجودات باهوش روی زمین کداماند، معمولاً اسم انسان، شامپانزه، دلفین یا کلاغ را میشنوید.
اما کمتر کسی حدس میزند یکی از عجیبترین نمونههای هوش، اصلاً مهرهدار نیست.
اختاپوس.
موجودی که نه استخوان دارد، نه ستون فقرات، نه زندگی اجتماعی پیچیدهای مثل شامپانزهها و نه حتی عمر طولانی.
بعضی گونههای اختاپوس فقط یکی دو سال عمر میکنند.
با این حال، بارها دیده شده که قفل باز میکند، مسیرهای پیچیده را به خاطر میسپارد، ابزار استفاده میکند، بین انسانهای مختلف تفاوت قائل میشود و حتی اگر راه فرار پیدا کند، از آکواریوم بیرون میآید، روی زمین حرکت میکند و خودش را به مخزن دیگری میرساند.
سؤال اینجاست...
چطور چنین موجودی به این سطح از توانایی رسیده ؟
وقتی درباره مغز فکر میکنیم، معمولاً تصورمان اینه که تمام تصمیمها داخل جمجمه گرفته میشود. اما در اختاپوس این تصویر کاملاً اشتباه است.
تقریباً دو سوم نورونهای اختاپوس اصلاً داخل مغزش نیستند.
بیشتر آنها داخل بازوهایش قرار دارند.
یعنی هر بازو تا حد زیادی میتواند اطلاعات را پردازش کند و بدون اینکه برای هر حرکت از مغز اجازه بگیرد، تصمیمهای ساده بگیرد.
فرض کنید بخواهید یک لیوان را بردارید.
مغز شما باید تقریباً تمام مراحل حرکت دست، انگشتها و فشار لازم را کنترل کند.
اما در اختاپوس، مغز فقط هدف را مشخص میکند؛ مثلاً این شکار را بگیر.
بعد هر بازو خودش تصمیم میگیرد دقیقاً چطور حرکت کند، کدام بادکش را درگیر کند، چقدر نیرو وارد کند و چگونه با موانع کنار بیاید.
در واقع، اختاپوس یک مغز مرکزی دارد که با هشت واحد پردازش محلی همکاری میکند.
چیزی شبیه یک شبکه کامپیوتری، نه یک پردازنده واحد.
همین معماری باعث شده بتواند حرکات فوقالعاده پیچیده را با سرعت زیادی انجام دهد.
نکته جالبتر اینه که آخرین نیای مشترک انسان و اختاپوس، بیش از ۵۰۰ میلیون سال پیش زندگی میکرده است.
یعنی هوش پیچیده در انسان و اختاپوس، دو بار و کاملاً مستقل در روند تکامل به وجود آمده است.
به این پدیده در زیستشناسی تکامل همگرا میگویند.
یعنی طبیعت، بدون اینکه از یک مسیر مشترک استفاده کند، دوباره به راهحلی مشابه رسیده است.
این موضوع یک پیام مهم دارد.
هوش، الزاماً محصول داشتن مغزی شبیه مغز انسان نیست.
اگر فشارهای انتخاب طبیعی مناسب باشند، طبیعت میتواند حتی با یک بدن کاملاً متفاوت و یک سیستم عصبی کاملاً متفاوت، موجودی بسازد که مسائل را حل کند، یاد بگیرد، تجربه کسب کند و رفتارش را بر اساس آن تغییر دهد.
شاید همین موضوع، یکی از جذابترین درسهای زیستشناسی باشد.
وقتی درباره هوش حرف میزنیم، ناخودآگاه تصور میکنیم طبیعت فقط یک نسخه از آن را ساخته است؛ نسخهای که در انسان میبینیم.
اما اختاپوس نشان میدهد که تکامل، اگر فرصت کافی داشته باشد، میتواند بارها و بارها، با نقشههایی کاملاً متفاوت، به مقصدی مشابه برسد.
شاید هوش، آنقدرها هم که فکر میکنیم، به شکل ظاهری مغز وابسته نباشد؛ بلکه بیشتر به این بستگی دارد که یک سیستم عصبی، چقدر بتواند اطلاعات را پردازش کند، از تجربه یاد بگیرد و خودش را با محیط سازگار کند.
✈️ @Discourseees
اگر از بیشتر مردم بپرسید موجودات باهوش روی زمین کداماند، معمولاً اسم انسان، شامپانزه، دلفین یا کلاغ را میشنوید.
اما کمتر کسی حدس میزند یکی از عجیبترین نمونههای هوش، اصلاً مهرهدار نیست.
اختاپوس.
موجودی که نه استخوان دارد، نه ستون فقرات، نه زندگی اجتماعی پیچیدهای مثل شامپانزهها و نه حتی عمر طولانی.
بعضی گونههای اختاپوس فقط یکی دو سال عمر میکنند.
با این حال، بارها دیده شده که قفل باز میکند، مسیرهای پیچیده را به خاطر میسپارد، ابزار استفاده میکند، بین انسانهای مختلف تفاوت قائل میشود و حتی اگر راه فرار پیدا کند، از آکواریوم بیرون میآید، روی زمین حرکت میکند و خودش را به مخزن دیگری میرساند.
سؤال اینجاست...
چطور چنین موجودی به این سطح از توانایی رسیده ؟
وقتی درباره مغز فکر میکنیم، معمولاً تصورمان اینه که تمام تصمیمها داخل جمجمه گرفته میشود. اما در اختاپوس این تصویر کاملاً اشتباه است.
تقریباً دو سوم نورونهای اختاپوس اصلاً داخل مغزش نیستند.
بیشتر آنها داخل بازوهایش قرار دارند.
یعنی هر بازو تا حد زیادی میتواند اطلاعات را پردازش کند و بدون اینکه برای هر حرکت از مغز اجازه بگیرد، تصمیمهای ساده بگیرد.
فرض کنید بخواهید یک لیوان را بردارید.
مغز شما باید تقریباً تمام مراحل حرکت دست، انگشتها و فشار لازم را کنترل کند.
اما در اختاپوس، مغز فقط هدف را مشخص میکند؛ مثلاً این شکار را بگیر.
بعد هر بازو خودش تصمیم میگیرد دقیقاً چطور حرکت کند، کدام بادکش را درگیر کند، چقدر نیرو وارد کند و چگونه با موانع کنار بیاید.
در واقع، اختاپوس یک مغز مرکزی دارد که با هشت واحد پردازش محلی همکاری میکند.
چیزی شبیه یک شبکه کامپیوتری، نه یک پردازنده واحد.
همین معماری باعث شده بتواند حرکات فوقالعاده پیچیده را با سرعت زیادی انجام دهد.
نکته جالبتر اینه که آخرین نیای مشترک انسان و اختاپوس، بیش از ۵۰۰ میلیون سال پیش زندگی میکرده است.
یعنی هوش پیچیده در انسان و اختاپوس، دو بار و کاملاً مستقل در روند تکامل به وجود آمده است.
به این پدیده در زیستشناسی تکامل همگرا میگویند.
یعنی طبیعت، بدون اینکه از یک مسیر مشترک استفاده کند، دوباره به راهحلی مشابه رسیده است.
این موضوع یک پیام مهم دارد.
هوش، الزاماً محصول داشتن مغزی شبیه مغز انسان نیست.
اگر فشارهای انتخاب طبیعی مناسب باشند، طبیعت میتواند حتی با یک بدن کاملاً متفاوت و یک سیستم عصبی کاملاً متفاوت، موجودی بسازد که مسائل را حل کند، یاد بگیرد، تجربه کسب کند و رفتارش را بر اساس آن تغییر دهد.
شاید همین موضوع، یکی از جذابترین درسهای زیستشناسی باشد.
وقتی درباره هوش حرف میزنیم، ناخودآگاه تصور میکنیم طبیعت فقط یک نسخه از آن را ساخته است؛ نسخهای که در انسان میبینیم.
اما اختاپوس نشان میدهد که تکامل، اگر فرصت کافی داشته باشد، میتواند بارها و بارها، با نقشههایی کاملاً متفاوت، به مقصدی مشابه برسد.
شاید هوش، آنقدرها هم که فکر میکنیم، به شکل ظاهری مغز وابسته نباشد؛ بلکه بیشتر به این بستگی دارد که یک سیستم عصبی، چقدر بتواند اطلاعات را پردازش کند، از تجربه یاد بگیرد و خودش را با محیط سازگار کند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤🔥9❤6🔥1
چرا بدن انسان، استخوانهای شکسته را ترمیم میکند، اما انگشت قطعشده را دوباره نمیسازد؟
اگر دستتان بشکند، بدن بدون اینکه شما کاری انجام دهید، استخوان را دوباره به هم جوش میدهد.
اگر پوستتان بریده شود، چند هفته بعد تقریباً اثری از زخم باقی نمیماند.
حتی اگر بخشی از کبدتان برداشته شود، این اندام میتواند تا حد زیادی خودش را بازسازی کند.
اما کافی است یک انگشت قطع شود.
دیگر برنمیگردد.
سؤال اینجاست...
مگر تمام سلولهای بدن ما DNA یکسانی ندارند؟
پس چرا بدن میتواند بعضی قسمتها را بازسازی کند، اما در برابر بعضی آسیبها تقریباً ناتوان است؟
بدن انسان، از نظر زیستی توانایی ترمیم را دارد، اما توانایی بازسازی کامل را تا حد زیادی از دست داده است.
این دو با هم فرق دارند.
ترمیم یعنی آسیب را هرطور شده بازیابی کن تا عضو از کار نیفتد.
بازسازی یعنی دقیقاً همان بافت قبلی، با همان شکل، همان رگها، همان اعصاب و همان عملکرد دوباره ساخته شود.
وقتی استخوان میشکند، دو سر استخوان هنوز وجود دارند.
رگهای خونی اطراف سالم هستند و سلولهای بنیادی استخوان میتوانند همان ساختار قبلی را دوباره بسازند.
اما وقتی یک انگشت به طور کامل قطع میشود، داستان فرق میکند.
بدن باید استخوان، عضله، تاندون، عصب، پوست، ناخن، رگهای خونی و دهها نوع بافت دیگر را دقیقاً در جای درست و با ترتیب درست کنار هم قرار دهد.
این فقط ساختن سلول نیست.
ساختن یک عضو کامل است.
جالب اینجاست که بعضی جانوران دقیقاً همین کار را انجام میدهند.
سمندرها اگر پایشان قطع شود، یک پای کاملاً جدید میسازند.
نه یک توده گوشت.
نه یک زخم.
بلکه اندامی که دوباره استخوان، عضله، عصب و رگ دارد و درست مثل قبل کار میکند.
پس چرا انسان نمیتواند؟
چون در طول تکامل، بدن ما مسیر دیگری را انتخاب کرده است.
برای بسیاری از جانوران، زنده ماندن مهمتر از بازسازی کامل بوده است.
اگر بعد از یک آسیب شدید، زخم برای مدت طولانی باز بماند تا بدن فرصت بازسازی پیدا کند، احتمال خونریزی، عفونت و مرگ بسیار زیاد میشود.
در نتیجه، انتخاب طبیعی بیشتر به نفع افرادی عمل کرده که زخم را سریع میبستند؛ حتی اگر به قیمت تشکیل بافت اسکار یا از دست رفتن بخشی از عملکرد عضو باشد.
یعنی بدن انسان در واقع بین دو گزینه یکی را انتخاب کرده است:
یا بازسازی کامل، که زمان زیادی میخواهد و خطر مرگ را بالا میبرد...
یا ترمیم سریع، که شاید عضو را مثل روز اول نکند، اما شانس زنده ماندن را بیشتر میکند.
تکامل هم معمولاً طرفدار گزینهای است که احتمال بقا را افزایش دهد، نه گزینهای که از نظر ما کاملتر یا زیباتر باشد.
یکی از موضوعات پژوهشی امروز دقیقاً در حال مطالعه همین تفاوت هستند.
آنها بررسی میکنند که سمندرها چگونه دوباره اندام میسازند و چرا این توانایی در پستانداران تقریباً از بین رفته است.
اگر روزی بتوانیم این مسیرهای مولکولی را بهدرستی کنترل کنیم، شاید بازسازی اندام دیگر فقط یک موضوع علمیتخیلی نباشد.
شاید عجیب به نظر برسد، اما بدن ما ناتوان نیست.
بدن ما فقط اولویت دیگری دارد.
اول زنده بمان...
بعد اگر فرصتی بود، خودت را ترمیم کن.
و همین تصمیم که میلیونها سال پیش توسط انتخاب طبیعی شکل گرفته، هنوز هم در تکتک سلولهای بدن ما دیده میشود.
✈️ @Discourseees
اگر دستتان بشکند، بدن بدون اینکه شما کاری انجام دهید، استخوان را دوباره به هم جوش میدهد.
اگر پوستتان بریده شود، چند هفته بعد تقریباً اثری از زخم باقی نمیماند.
حتی اگر بخشی از کبدتان برداشته شود، این اندام میتواند تا حد زیادی خودش را بازسازی کند.
اما کافی است یک انگشت قطع شود.
دیگر برنمیگردد.
سؤال اینجاست...
مگر تمام سلولهای بدن ما DNA یکسانی ندارند؟
پس چرا بدن میتواند بعضی قسمتها را بازسازی کند، اما در برابر بعضی آسیبها تقریباً ناتوان است؟
بدن انسان، از نظر زیستی توانایی ترمیم را دارد، اما توانایی بازسازی کامل را تا حد زیادی از دست داده است.
این دو با هم فرق دارند.
ترمیم یعنی آسیب را هرطور شده بازیابی کن تا عضو از کار نیفتد.
بازسازی یعنی دقیقاً همان بافت قبلی، با همان شکل، همان رگها، همان اعصاب و همان عملکرد دوباره ساخته شود.
وقتی استخوان میشکند، دو سر استخوان هنوز وجود دارند.
رگهای خونی اطراف سالم هستند و سلولهای بنیادی استخوان میتوانند همان ساختار قبلی را دوباره بسازند.
اما وقتی یک انگشت به طور کامل قطع میشود، داستان فرق میکند.
بدن باید استخوان، عضله، تاندون، عصب، پوست، ناخن، رگهای خونی و دهها نوع بافت دیگر را دقیقاً در جای درست و با ترتیب درست کنار هم قرار دهد.
این فقط ساختن سلول نیست.
ساختن یک عضو کامل است.
جالب اینجاست که بعضی جانوران دقیقاً همین کار را انجام میدهند.
سمندرها اگر پایشان قطع شود، یک پای کاملاً جدید میسازند.
نه یک توده گوشت.
نه یک زخم.
بلکه اندامی که دوباره استخوان، عضله، عصب و رگ دارد و درست مثل قبل کار میکند.
پس چرا انسان نمیتواند؟
چون در طول تکامل، بدن ما مسیر دیگری را انتخاب کرده است.
برای بسیاری از جانوران، زنده ماندن مهمتر از بازسازی کامل بوده است.
اگر بعد از یک آسیب شدید، زخم برای مدت طولانی باز بماند تا بدن فرصت بازسازی پیدا کند، احتمال خونریزی، عفونت و مرگ بسیار زیاد میشود.
در نتیجه، انتخاب طبیعی بیشتر به نفع افرادی عمل کرده که زخم را سریع میبستند؛ حتی اگر به قیمت تشکیل بافت اسکار یا از دست رفتن بخشی از عملکرد عضو باشد.
یعنی بدن انسان در واقع بین دو گزینه یکی را انتخاب کرده است:
یا بازسازی کامل، که زمان زیادی میخواهد و خطر مرگ را بالا میبرد...
یا ترمیم سریع، که شاید عضو را مثل روز اول نکند، اما شانس زنده ماندن را بیشتر میکند.
تکامل هم معمولاً طرفدار گزینهای است که احتمال بقا را افزایش دهد، نه گزینهای که از نظر ما کاملتر یا زیباتر باشد.
یکی از موضوعات پژوهشی امروز دقیقاً در حال مطالعه همین تفاوت هستند.
آنها بررسی میکنند که سمندرها چگونه دوباره اندام میسازند و چرا این توانایی در پستانداران تقریباً از بین رفته است.
اگر روزی بتوانیم این مسیرهای مولکولی را بهدرستی کنترل کنیم، شاید بازسازی اندام دیگر فقط یک موضوع علمیتخیلی نباشد.
شاید عجیب به نظر برسد، اما بدن ما ناتوان نیست.
بدن ما فقط اولویت دیگری دارد.
اول زنده بمان...
بعد اگر فرصتی بود، خودت را ترمیم کن.
و همین تصمیم که میلیونها سال پیش توسط انتخاب طبیعی شکل گرفته، هنوز هم در تکتک سلولهای بدن ما دیده میشود.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤17👌2👍1
چرا حافظه ما مثل دوربین فیلمبرداری کار نمیکند؟
عموم مردم فکر میکنیم خاطرات مثل فایلهایی هستند که داخل مغز ذخیره شدهاند.
یعنی اتفاقی میافتد، مغز از آن یک نسخه ضبط میکند و هر وقت لازم باشد، همان فایل را دوباره باز میکند.
اما مغز اصلاً اینطوری کار نمیکند.
در واقع، هر بار که یک خاطره را به یاد میآورید، مغز آن را از نو میسازد.
بله... از نو.
به همین دلیل است که حافظه انسان، برخلاف تصور رایج، یکی از قابلاعتمادترین چیزهای ذهن نیست؛ بلکه یکی از خطاپذیرترین آنهاست.
فرض کنید پنج سال پیش با دوستانتان به سفر رفتهاید.
امروز اگر آن سفر را تعریف کنید، احتمالاً مطمئن هستید که تمام جزئیات را درست به یاد دارید.
اما اگر از همان سفر، دوستتان هم تعریف کند، ممکن است بخشهایی از روایتش کاملاً با روایت شما فرق داشته باشد(مثلا خود من؛ همیشه سر جلسه امتحان از پاسخ های که میدادم اطمینان داشتم، ولی نتیجه تفاوت داشت)
جالبتر اینکه هر دو نفر هم کاملاً مطمئن باشید که درست میگویید.
این به معنای دروغ گفتن نیست.
مشکل از حافظه است.
وقتی مغز یک خاطره را بازیابی میکند، در واقع تمام جزئیات را از یک فایل آماده بیرون نمیکشد.
بلکه تکههای مختلف اطلاعات را از بخشهای مختلف مغز کنار هم میگذارد و دوباره آن خاطره را بازسازی میکند.
بعد از اینکه خاطره دوباره ساخته شد، همان نسخه جدید دوباره در مغز ذخیره میشود.
یعنی هر بار که خاطرهای را مرور میکنید، این احتمال وجود دارد که کمی تغییر کند.
حالا تصور کنید در این میان، حرف دیگران، عکسهایی که بعداً دیدهاید، فیلمها، احساسات امروزتان یا حتی چیزی که فقط تصور کردهاید هم وارد این بازسازی شوند.
کمکم ممکن است خاطرهای شکل بگیرد که شما صددرصد به واقعی بودنش باور دارید، در حالی که بخشی از آن هرگز اتفاق نیفتاده است.
شاید عجیب به نظر برسد، ولی حتی میتوان در بعضی شرایط، خاطرات کاملاً نادرست را در ذهن افراد ایجاد کرد؛ خاطراتی که فرد با اطمینان کامل از آنها صحبت میکند.
این یعنی حافظه، بیشتر از اینکه یک دستگاه ضبط باشد، شبیه یک نویسنده است.
هر بار داستان را دوباره مینویسد.
گاهی فقط چند کلمه را عوض میکند...
گاهی یک شخصیت جدید اضافه میکند...
و گاهی هم بخشی از داستان را حذف میکند، بدون اینکه خودتان متوجه شوید.
از نظر تکاملی هم این موضوع منطقی است.
هدف مغز، ثبت دقیق گذشته نبوده است.
هدف اصلی، کمک به تصمیمگیری برای آینده بوده است.
برای مغز مهمتر است که از تجربهها الگو استخراج کند تا اینکه تکتک جزئیات را مثل یک هارددیسک نگه دارد.
به همین دلیل حافظه انسان، بیشتر از آنکه یک آرشیو باشد، یک سیستم بازسازی و پیشبینی است.
شاید به همین خاطر است که دو نفر میتوانند دقیقاً در یک لحظه، کنار هم باشند، یک اتفاق را ببینند، اما سالها بعد دو داستان متفاوت از همان اتفاق تعریف کنند.
نه به این دلیل که یکی دروغ میگوید...
بلکه چون مغز انسان، گذشته را ذخیره نمیکند؛ هر بار آن را دوباره میسازد.
✈️ @Discourseees
عموم مردم فکر میکنیم خاطرات مثل فایلهایی هستند که داخل مغز ذخیره شدهاند.
یعنی اتفاقی میافتد، مغز از آن یک نسخه ضبط میکند و هر وقت لازم باشد، همان فایل را دوباره باز میکند.
اما مغز اصلاً اینطوری کار نمیکند.
در واقع، هر بار که یک خاطره را به یاد میآورید، مغز آن را از نو میسازد.
بله... از نو.
به همین دلیل است که حافظه انسان، برخلاف تصور رایج، یکی از قابلاعتمادترین چیزهای ذهن نیست؛ بلکه یکی از خطاپذیرترین آنهاست.
فرض کنید پنج سال پیش با دوستانتان به سفر رفتهاید.
امروز اگر آن سفر را تعریف کنید، احتمالاً مطمئن هستید که تمام جزئیات را درست به یاد دارید.
اما اگر از همان سفر، دوستتان هم تعریف کند، ممکن است بخشهایی از روایتش کاملاً با روایت شما فرق داشته باشد(مثلا خود من؛ همیشه سر جلسه امتحان از پاسخ های که میدادم اطمینان داشتم، ولی نتیجه تفاوت داشت)
جالبتر اینکه هر دو نفر هم کاملاً مطمئن باشید که درست میگویید.
این به معنای دروغ گفتن نیست.
مشکل از حافظه است.
وقتی مغز یک خاطره را بازیابی میکند، در واقع تمام جزئیات را از یک فایل آماده بیرون نمیکشد.
بلکه تکههای مختلف اطلاعات را از بخشهای مختلف مغز کنار هم میگذارد و دوباره آن خاطره را بازسازی میکند.
بعد از اینکه خاطره دوباره ساخته شد، همان نسخه جدید دوباره در مغز ذخیره میشود.
یعنی هر بار که خاطرهای را مرور میکنید، این احتمال وجود دارد که کمی تغییر کند.
حالا تصور کنید در این میان، حرف دیگران، عکسهایی که بعداً دیدهاید، فیلمها، احساسات امروزتان یا حتی چیزی که فقط تصور کردهاید هم وارد این بازسازی شوند.
کمکم ممکن است خاطرهای شکل بگیرد که شما صددرصد به واقعی بودنش باور دارید، در حالی که بخشی از آن هرگز اتفاق نیفتاده است.
شاید عجیب به نظر برسد، ولی حتی میتوان در بعضی شرایط، خاطرات کاملاً نادرست را در ذهن افراد ایجاد کرد؛ خاطراتی که فرد با اطمینان کامل از آنها صحبت میکند.
این یعنی حافظه، بیشتر از اینکه یک دستگاه ضبط باشد، شبیه یک نویسنده است.
هر بار داستان را دوباره مینویسد.
گاهی فقط چند کلمه را عوض میکند...
گاهی یک شخصیت جدید اضافه میکند...
و گاهی هم بخشی از داستان را حذف میکند، بدون اینکه خودتان متوجه شوید.
از نظر تکاملی هم این موضوع منطقی است.
هدف مغز، ثبت دقیق گذشته نبوده است.
هدف اصلی، کمک به تصمیمگیری برای آینده بوده است.
برای مغز مهمتر است که از تجربهها الگو استخراج کند تا اینکه تکتک جزئیات را مثل یک هارددیسک نگه دارد.
به همین دلیل حافظه انسان، بیشتر از آنکه یک آرشیو باشد، یک سیستم بازسازی و پیشبینی است.
شاید به همین خاطر است که دو نفر میتوانند دقیقاً در یک لحظه، کنار هم باشند، یک اتفاق را ببینند، اما سالها بعد دو داستان متفاوت از همان اتفاق تعریف کنند.
نه به این دلیل که یکی دروغ میگوید...
بلکه چون مغز انسان، گذشته را ذخیره نمیکند؛ هر بار آن را دوباره میسازد.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤18👍8👎4
چرا مغز انسان پر از خطاهای شناختی است؟ با اینکه مهم ترین عضو ماست!
اگر قرار باشد مهمترین عضو بدن را نام ببریم، احتمالاً بیشتر مردم میگویند مغز.
عضوی که انسان را به ماه رساند، اینترنت را ساخت، پزشکی مدرن را به وجود آورد و درباره منشأ جهان سؤال میپرسد.
اما همین مغز، تقریباً هر روز اشتباه میکند.
در تصمیمگیری خطا دارد.
فریب خطای دید را میخورد.
اطلاعاتی را میبیند که وجود ندارند.
گاهی فقط چون یک خبر را چند بار شنیده، آن را واقعیتر تصور میکند.
گاهی اولین اطلاعاتی که میشنود، قضاوتش را درباره همه چیز تغییر میدهد.
گاهی فقط به دنبال شواهدی میگردد که باورهای قبلیاش را تأیید کنند و بقیه را نادیده میگیرد.
سؤال اینجاست...
اگر مغز حاصل میلیونها سال تکامل است، چرا اینهمه نقص دارد؟
آیا تکامل نتوانسته یک مغز بینقص بسازد؟
پاسخ کوتاه این است...
چون تکامل هیچوقت دنبال بینقص بودن نبوده است.
اینجا یکی از رایجترین سوءبرداشتها درباره تکامل وجود دارد. بسیاری تصور میکنند انتخاب طبیعی همیشه بهترین طراحی ممکن را ایجاد میکند.
در حالی که هدف انتخاب طبیعی فقط یک چیز است: زنده ماندن و تولیدمثل.
نه درک حقیقت.
نه بازخورد منطقی.
نه تصمیمگیری بیاشتباه.
فرض کنید صدها هزار سال پیش در جنگل زندگی میکنید.
لای بوتهها حرکتی میبینید.
دو انتخاب دارید.
اول اینکه چند دقیقه صبر کنید، همه شواهد را بررسی کنید، احتمالها را محاسبه کنید و بعد نتیجه بگیرید که آیا واقعاً شیری آنجاست یا فقط باد شاخهها را تکان داده است.
یا اینکه بدون فکر کردن فرار کنید.
اگر اشتباه کرده باشید، فقط کمی انرژی از دست دادهاید.
اما اگر درست حدس زده باشید، جانتان نجات پیدا کرده است.
در چنین شرایطی، مغزی که سریع تصمیم میگیرد، شانس بقای بیشتری دارد؛ حتی اگر گاهی اشتباه کند.
به همین دلیل مغز انسان پر از میانبُرهای ذهنی است.
روانشناسان به این میانبُرها هیوریستیک میگویند.
این میانبُرها سرعت تصمیمگیری را بالا میبرند، اما بهایش افزایش خطاهای شناختی است.
برای همین است که ما الگوهایی را میبینیم که وجود ندارند، به شایعات زودتر از آمار اعتماد میکنیم، از ضرر بیشتر از سود میترسیم و معمولاً اطلاعاتی را راحتتر میپذیریم که با باورهای قبلیمان هماهنگ باشند.
اینها لزوماً نقص تکامل نیستند.
بهای تصمیمگیری سریعاند.
نکته جالبتر اینکه بسیاری از همین خطاهای شناختی، زمانی مزیت محسوب میشدند.
اما امروز که در دنیای شبکههای اجتماعی، تبلیغات، اخبار و اطلاعات زندگی میکنیم، همان میانبُرهایی که روزی باعث بقای اجداد ما شدند، گاهی باعث تصمیمهای اشتباه، قضاوتهای نادرست و باور به اطلاعات غلط میشوند.
شاید عجیب به نظر برسد، اما مغز انسان برای زندگی در قرن بیستویکم تکامل پیدا نکرده است.
این مغز، محصول میلیونها سال زندگی در دشتها و جنگلهاست.
ما با همان مغزی زندگی میکنیم که زمانی برای فرار از شکارچیها تکامل پیدا کرده بود؛ فقط حالا به جای شیر و پلنگ، باید با اخبار جعلی، سوگیریهای شناختی و حجم عظیم اطلاعات روبهرو شود.
و شاید مهمترین قدم برای منطقیتر فکر کردن این باشد که اول بپذیریم...
باهوش بودن، به معنای مصون بودن از خطاهای شناختی نیست.
اتفاقاً هرچه بیشتر از محدودیتهای مغزمان آگاه باشیم، احتمال اینکه فریب آن را بخوریم کمتر میشود.
✈️ @Discourseees
اگر قرار باشد مهمترین عضو بدن را نام ببریم، احتمالاً بیشتر مردم میگویند مغز.
عضوی که انسان را به ماه رساند، اینترنت را ساخت، پزشکی مدرن را به وجود آورد و درباره منشأ جهان سؤال میپرسد.
اما همین مغز، تقریباً هر روز اشتباه میکند.
در تصمیمگیری خطا دارد.
فریب خطای دید را میخورد.
اطلاعاتی را میبیند که وجود ندارند.
گاهی فقط چون یک خبر را چند بار شنیده، آن را واقعیتر تصور میکند.
گاهی اولین اطلاعاتی که میشنود، قضاوتش را درباره همه چیز تغییر میدهد.
گاهی فقط به دنبال شواهدی میگردد که باورهای قبلیاش را تأیید کنند و بقیه را نادیده میگیرد.
سؤال اینجاست...
اگر مغز حاصل میلیونها سال تکامل است، چرا اینهمه نقص دارد؟
آیا تکامل نتوانسته یک مغز بینقص بسازد؟
پاسخ کوتاه این است...
چون تکامل هیچوقت دنبال بینقص بودن نبوده است.
اینجا یکی از رایجترین سوءبرداشتها درباره تکامل وجود دارد. بسیاری تصور میکنند انتخاب طبیعی همیشه بهترین طراحی ممکن را ایجاد میکند.
در حالی که هدف انتخاب طبیعی فقط یک چیز است: زنده ماندن و تولیدمثل.
نه درک حقیقت.
نه بازخورد منطقی.
نه تصمیمگیری بیاشتباه.
فرض کنید صدها هزار سال پیش در جنگل زندگی میکنید.
لای بوتهها حرکتی میبینید.
دو انتخاب دارید.
اول اینکه چند دقیقه صبر کنید، همه شواهد را بررسی کنید، احتمالها را محاسبه کنید و بعد نتیجه بگیرید که آیا واقعاً شیری آنجاست یا فقط باد شاخهها را تکان داده است.
یا اینکه بدون فکر کردن فرار کنید.
اگر اشتباه کرده باشید، فقط کمی انرژی از دست دادهاید.
اما اگر درست حدس زده باشید، جانتان نجات پیدا کرده است.
در چنین شرایطی، مغزی که سریع تصمیم میگیرد، شانس بقای بیشتری دارد؛ حتی اگر گاهی اشتباه کند.
به همین دلیل مغز انسان پر از میانبُرهای ذهنی است.
روانشناسان به این میانبُرها هیوریستیک میگویند.
این میانبُرها سرعت تصمیمگیری را بالا میبرند، اما بهایش افزایش خطاهای شناختی است.
برای همین است که ما الگوهایی را میبینیم که وجود ندارند، به شایعات زودتر از آمار اعتماد میکنیم، از ضرر بیشتر از سود میترسیم و معمولاً اطلاعاتی را راحتتر میپذیریم که با باورهای قبلیمان هماهنگ باشند.
اینها لزوماً نقص تکامل نیستند.
بهای تصمیمگیری سریعاند.
نکته جالبتر اینکه بسیاری از همین خطاهای شناختی، زمانی مزیت محسوب میشدند.
اما امروز که در دنیای شبکههای اجتماعی، تبلیغات، اخبار و اطلاعات زندگی میکنیم، همان میانبُرهایی که روزی باعث بقای اجداد ما شدند، گاهی باعث تصمیمهای اشتباه، قضاوتهای نادرست و باور به اطلاعات غلط میشوند.
شاید عجیب به نظر برسد، اما مغز انسان برای زندگی در قرن بیستویکم تکامل پیدا نکرده است.
این مغز، محصول میلیونها سال زندگی در دشتها و جنگلهاست.
ما با همان مغزی زندگی میکنیم که زمانی برای فرار از شکارچیها تکامل پیدا کرده بود؛ فقط حالا به جای شیر و پلنگ، باید با اخبار جعلی، سوگیریهای شناختی و حجم عظیم اطلاعات روبهرو شود.
و شاید مهمترین قدم برای منطقیتر فکر کردن این باشد که اول بپذیریم...
باهوش بودن، به معنای مصون بودن از خطاهای شناختی نیست.
اتفاقاً هرچه بیشتر از محدودیتهای مغزمان آگاه باشیم، احتمال اینکه فریب آن را بخوریم کمتر میشود.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤17❤🔥2👏2
اگر تکامل واقعی است، پس چرا هنوز میمون وجود دارد؟
این احتمالاً یکی از پرتکرارترین سؤالهایی است که درباره تکامل پرسیده میشود.
اگر انسان از میمون به وجود آمده، پس چرا هنوز میمونها منقرض نشدهاند؟
در نگاه اول سؤال منطقی به نظر میرسد.
اما فقط یک مشکل کوچک دارد...
علم تکامل اصلاً چنین چیزی نمیگوید.
تکامل هرگز ادعا نکرده که انسان از شامپانزه یا از میمونهای امروزی به وجود آمده است.
آنچه زیستشناسی میگوید این است که انسان و شامپانزه، یک نیای مشترک داشتهاند.
دقیقاً مثل دو برادر.
فرض کنید دو برادر دارید.
یکی پزشک میشود و دیگری مهندس.
آیا چون یکی پزشک شده، دیگری باید ناپدید شود؟
نه.
هر دو از یک پدر و مادر آمدهاند، اما مسیرهای متفاوتی را طی کردهاند.
رابطه انسان و شامپانزه هم تقریباً همینطور است.
حدود ۶ تا ۷ میلیون سال پیش، جمعیتی از نخستیها زندگی میکردند.
این جمعیت به مرور زمان به دلایل مختلف، مثل تغییرات اقلیمی، مهاجرت یا جدا شدن زیستگاهها، به چند گروه تقسیم شد.
از آن لحظه به بعد، هر گروه مسیر تکاملی خودش را طی کرد.
یکی از آن شاخهها در نهایت به انسان امروزی رسید.
شاخههای دیگر هم به شامپانزهها، بونوبوها و گونههای دیگر ختم شدند.
پس انسان از شامپانزه به وجود نیامده است.
همانطور که شما از پسرعمویتان به وجود نیامدهاید.
هر دو فقط یک جد مشترک دارید.
نکته جالبتر اینجاست که تکامل یک نردبان نیست.
خیلیها هنوز تکامل را مثل یک تصویر قدیمی تصور میکنند؛ از یک میمون خمیده شروع میشود و کمکم به انسان امروزی میرسد.
اما این تصویر از اساس اشتباه است.
تکامل بیشتر شبیه یک درخت بزرگ است.
هر بار که جمعیتی از یک گونه از هم جدا میشوند و دیگر با هم آمیزش نمیکنند، شاخههای جدیدی روی این درخت شکل میگیرد.
بعضی شاخهها تا امروز ادامه پیدا میکنند.
بعضی شاخهها منقرض میشوند.
بعضی هم میلیونها سال بعد به گونههای کاملاً جدید تبدیل میشوند.
در واقع، انسان تنها بازمانده یک شاخه است.
جالب است بدانید که زمانی فقط یک گونه انسان روی زمین وجود نداشت.
گونههایی مثل نئاندرتالها، دنیسوواها، انسان راستقامت و چندین گونه دیگر هم زندگی میکردند.
امروز همه آنها از بین رفتهاند و فقط هومو ساپینس باقی مانده است.
پس وجود شامپانزه، هیچ تناقضی با تکامل ندارد.
اتفاقاً اگر شامپانزه وجود نداشت، باز هم نظریه تکامل تغییری نمیکرد.
چون انسان قرار نبوده جای شامپانزه را بگیرد.
هر دو، بازمانده دو شاخه متفاوت از یک درخت تکاملی هستند.
شاید بزرگترین اشتباه این باشد که فکر کنیم تکامل، یک مسابقه است که در پایان فقط یک گونه باید برنده شود.
در حالی که تکامل مسابقه نیست.
یک درخت است...
و هر شاخه، داستان خودش را دارد.
✈️ @Discourseees
این احتمالاً یکی از پرتکرارترین سؤالهایی است که درباره تکامل پرسیده میشود.
اگر انسان از میمون به وجود آمده، پس چرا هنوز میمونها منقرض نشدهاند؟
در نگاه اول سؤال منطقی به نظر میرسد.
اما فقط یک مشکل کوچک دارد...
علم تکامل اصلاً چنین چیزی نمیگوید.
تکامل هرگز ادعا نکرده که انسان از شامپانزه یا از میمونهای امروزی به وجود آمده است.
آنچه زیستشناسی میگوید این است که انسان و شامپانزه، یک نیای مشترک داشتهاند.
دقیقاً مثل دو برادر.
فرض کنید دو برادر دارید.
یکی پزشک میشود و دیگری مهندس.
آیا چون یکی پزشک شده، دیگری باید ناپدید شود؟
نه.
هر دو از یک پدر و مادر آمدهاند، اما مسیرهای متفاوتی را طی کردهاند.
رابطه انسان و شامپانزه هم تقریباً همینطور است.
حدود ۶ تا ۷ میلیون سال پیش، جمعیتی از نخستیها زندگی میکردند.
این جمعیت به مرور زمان به دلایل مختلف، مثل تغییرات اقلیمی، مهاجرت یا جدا شدن زیستگاهها، به چند گروه تقسیم شد.
از آن لحظه به بعد، هر گروه مسیر تکاملی خودش را طی کرد.
یکی از آن شاخهها در نهایت به انسان امروزی رسید.
شاخههای دیگر هم به شامپانزهها، بونوبوها و گونههای دیگر ختم شدند.
پس انسان از شامپانزه به وجود نیامده است.
همانطور که شما از پسرعمویتان به وجود نیامدهاید.
هر دو فقط یک جد مشترک دارید.
نکته جالبتر اینجاست که تکامل یک نردبان نیست.
خیلیها هنوز تکامل را مثل یک تصویر قدیمی تصور میکنند؛ از یک میمون خمیده شروع میشود و کمکم به انسان امروزی میرسد.
اما این تصویر از اساس اشتباه است.
تکامل بیشتر شبیه یک درخت بزرگ است.
هر بار که جمعیتی از یک گونه از هم جدا میشوند و دیگر با هم آمیزش نمیکنند، شاخههای جدیدی روی این درخت شکل میگیرد.
بعضی شاخهها تا امروز ادامه پیدا میکنند.
بعضی شاخهها منقرض میشوند.
بعضی هم میلیونها سال بعد به گونههای کاملاً جدید تبدیل میشوند.
در واقع، انسان تنها بازمانده یک شاخه است.
جالب است بدانید که زمانی فقط یک گونه انسان روی زمین وجود نداشت.
گونههایی مثل نئاندرتالها، دنیسوواها، انسان راستقامت و چندین گونه دیگر هم زندگی میکردند.
امروز همه آنها از بین رفتهاند و فقط هومو ساپینس باقی مانده است.
پس وجود شامپانزه، هیچ تناقضی با تکامل ندارد.
اتفاقاً اگر شامپانزه وجود نداشت، باز هم نظریه تکامل تغییری نمیکرد.
چون انسان قرار نبوده جای شامپانزه را بگیرد.
هر دو، بازمانده دو شاخه متفاوت از یک درخت تکاملی هستند.
شاید بزرگترین اشتباه این باشد که فکر کنیم تکامل، یک مسابقه است که در پایان فقط یک گونه باید برنده شود.
در حالی که تکامل مسابقه نیست.
یک درخت است...
و هر شاخه، داستان خودش را دارد.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤13👌6🙏4🔥1💘1
چرا انسان تنها حیوانی است که سفیدی چشمش کاملاً مشخص است؟
تا حالا دقت کردید؟
اگر به چشم یک انسان نگاه کنید، خیلی راحت میتوانید بفهمید دقیقاً به کجا نگاه میکند.
چون اطراف مردمک، بخش سفید چشم (صلبیه) کاملاً مشخص است.
اما حالا به چشم شامپانزه، گوریل یا حتی بیشتر پستانداران نگاه کنید.
در بیشتر آنها سفیدی چشم یا اصلاً دیده نمیشود، یا آنقدر تیره است که تشخیص جهت نگاه تقریباً غیرممکن میشود.
سؤال اینجاست...
چرا فقط انسان این ویژگی عجیب را دارد؟
مگر پنهان کردن جهت نگاه، برای زنده ماندن مزیت نیست؟
اتفاقاً در بیشتر جانوران همینطور است.
اگر یک شکارچی نتواند بفهمد شما دقیقاً به چه چیزی نگاه میکنید، پیشبینی حرکت بعدیتان برایش سختتر میشود.
حتی در رقابتهای درونگونهای هم مخفی بودن جهت نگاه میتواند یک مزیت باشد.
پس چرا انسان دقیقاً برعکس عمل کرده است؟
چرا تکامل کاری کرده که دیگران بتوانند بهراحتی بفهمند چشم ما کجا را دنبال میکند؟
پاسخ، احتمالاً در مهمترین ویژگی انسان پنهان شده است...
همکاری.
انسان، برخلاف بسیاری از جانوران، موفقیتش را بیشتر مدیون همکاری با دیگران است تا قدرت بدنی.
اجداد ما با همکاری شکار میکردند، از کودکان مراقبت میکردند، غذا تقسیم میکردند و خطر را به هم اطلاع میدادند.
در چنین شرایطی، اگر فقط با یک نگاه بتوانید به همگروهیتان بگویید آن طرف را ببین، بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزنید، یک مزیت بزرگ به دست آوردهاید.
جالبتر اینکه نوزاد انسان، تنها چند ماه بعد از تولد، شروع میکند به دنبال کردن جهت نگاه دیگران.
اگر مادرش به چیزی خیره شود، کودک هم معمولاً همان سمت را نگاه میکند.
این توانایی، یکی از پایههای یادگیری اجتماعی و بعدها زبان است.
ما بخش بزرگی از چیزهایی را که یاد میگیریم، نه با تجربه مستقیم، بلکه با توجه کردن به نگاه، رفتار و توجه دیگران یاد میگیریم.
به همین دلیل بعضی پژوهشگران معتقدند سفیدی واضح چشم انسان، نتیجه میلیونها سال انتخاب طبیعی به نفع ارتباط اجتماعی و همکاری بوده است.
یعنی در انسان، اینکه دیگران بتوانند بفهمند به چه چیزی نگاه میکنید، آنقدر ارزشمند بوده که از مزیت پنهان کردن نگاه مهمتر شده است.
شاید عجیب به نظر برسد، اما یکی از دلایلی که انسان توانست شهر بسازد، علم تولید کند، تمدن ایجاد کند و روی ماه قدم بگذارد، ممکن است از چیزی به ظاهر ساده شروع شده باشد...
اینکه بتوانیم فقط با حرکت چشم، توجه یکدیگر را به یک نقطه جلب کنیم.
گاهی بزرگترین تفاوتهای تکاملی، در چیزهایی پنهان شدهاند که هر روز میبینیم، اما هیچوقت به آنها فکر نمیکنیم.
✈️ @Discourseees
تا حالا دقت کردید؟
اگر به چشم یک انسان نگاه کنید، خیلی راحت میتوانید بفهمید دقیقاً به کجا نگاه میکند.
چون اطراف مردمک، بخش سفید چشم (صلبیه) کاملاً مشخص است.
اما حالا به چشم شامپانزه، گوریل یا حتی بیشتر پستانداران نگاه کنید.
در بیشتر آنها سفیدی چشم یا اصلاً دیده نمیشود، یا آنقدر تیره است که تشخیص جهت نگاه تقریباً غیرممکن میشود.
سؤال اینجاست...
چرا فقط انسان این ویژگی عجیب را دارد؟
مگر پنهان کردن جهت نگاه، برای زنده ماندن مزیت نیست؟
اتفاقاً در بیشتر جانوران همینطور است.
اگر یک شکارچی نتواند بفهمد شما دقیقاً به چه چیزی نگاه میکنید، پیشبینی حرکت بعدیتان برایش سختتر میشود.
حتی در رقابتهای درونگونهای هم مخفی بودن جهت نگاه میتواند یک مزیت باشد.
پس چرا انسان دقیقاً برعکس عمل کرده است؟
چرا تکامل کاری کرده که دیگران بتوانند بهراحتی بفهمند چشم ما کجا را دنبال میکند؟
پاسخ، احتمالاً در مهمترین ویژگی انسان پنهان شده است...
همکاری.
انسان، برخلاف بسیاری از جانوران، موفقیتش را بیشتر مدیون همکاری با دیگران است تا قدرت بدنی.
اجداد ما با همکاری شکار میکردند، از کودکان مراقبت میکردند، غذا تقسیم میکردند و خطر را به هم اطلاع میدادند.
در چنین شرایطی، اگر فقط با یک نگاه بتوانید به همگروهیتان بگویید آن طرف را ببین، بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزنید، یک مزیت بزرگ به دست آوردهاید.
جالبتر اینکه نوزاد انسان، تنها چند ماه بعد از تولد، شروع میکند به دنبال کردن جهت نگاه دیگران.
اگر مادرش به چیزی خیره شود، کودک هم معمولاً همان سمت را نگاه میکند.
این توانایی، یکی از پایههای یادگیری اجتماعی و بعدها زبان است.
ما بخش بزرگی از چیزهایی را که یاد میگیریم، نه با تجربه مستقیم، بلکه با توجه کردن به نگاه، رفتار و توجه دیگران یاد میگیریم.
به همین دلیل بعضی پژوهشگران معتقدند سفیدی واضح چشم انسان، نتیجه میلیونها سال انتخاب طبیعی به نفع ارتباط اجتماعی و همکاری بوده است.
یعنی در انسان، اینکه دیگران بتوانند بفهمند به چه چیزی نگاه میکنید، آنقدر ارزشمند بوده که از مزیت پنهان کردن نگاه مهمتر شده است.
شاید عجیب به نظر برسد، اما یکی از دلایلی که انسان توانست شهر بسازد، علم تولید کند، تمدن ایجاد کند و روی ماه قدم بگذارد، ممکن است از چیزی به ظاهر ساده شروع شده باشد...
اینکه بتوانیم فقط با حرکت چشم، توجه یکدیگر را به یک نقطه جلب کنیم.
گاهی بزرگترین تفاوتهای تکاملی، در چیزهایی پنهان شدهاند که هر روز میبینیم، اما هیچوقت به آنها فکر نمیکنیم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤18👍6👏2❤🔥1👌1
چرا هیچکس نمیتواند خودش را قلقلک بدهد؟ تا حالا براتون سوال شده!
اگر بخواهید یکی از عجیبترین تواناییهای مغز را ببینید، لازم نیست سراغ دستگاههای پیشرفته تصویربرداری یا آزمایشهای پیچیده بروید.
فقط یک کار ساده انجام دهید...
سعی کنید کف پای خودتان را قلقلک بدهید.
احتمالاً فقط یک تماس معمولی احساس میکنید.
نه خندهای در کار است، نه آن حس غیرقابل کنترل که وقتی شخص دیگری همین کار را انجام میدهد تجربه میکنید.
حالا از یک نفر دیگر بخواهید دقیقاً همان نقطه را، با همان شدت و همان حرکت، لمس کند.
نتیجه کاملاً متفاوت خواهد بود.
سؤال اینجاست...
اگر گیرندههای پوستی یکی هستند، شدت لمس هم تقریباً یکسان است و حتی محل تماس هم تفاوتی نکرده، چرا مغز دو تجربه کاملاً متفاوت ایجاد میکند؟
پاسخ این سؤال، یکی از مهمترین تواناییهای مغز را آشکار میکند؛ قابلیتی که اگر وجود نداشت، احتمالاً زندگی روزمره تقریباً غیرممکن میشد.
وقتی تصمیم میگیرید دستتان را حرکت دهید، مغز فقط فرمان حرکت را به عضلات نمیفرستد.
همزمان، یک نسخه از همان فرمان را هم برای بخشهای پردازش حسی مغز ارسال میکند.
در علوم اعصاب به این نسخه، رونوشت حرکتی یا Efference Copy گفته میشود.
انگار مغز قبل از اینکه حرکت اتفاق بیفتد، به خودش خبر میدهد که:
چند میلیثانیه دیگر، دست خودم قرار است پوست پایم را لمس کند. شدت فشار هم تقریباً این مقدار خواهد بود.
حالا وقتی پیامهای حسی از پوست به مغز میرسند، مغز آنها را با پیشبینی خودش مقایسه میکند.
اگر هر دو با هم مطابقت داشته باشند، نتیجه میگیرد که این لمس، توسط خود فرد ایجاد شده و اطلاعات جدید یا مهمی برای بقا ندارد.
بنابراین شدت پردازش آن را کاهش میدهد.
اما وقتی شخص دیگری شما را لمس میکند، داستان کاملاً فرق میکند.
مغز هیچ نسخهای از فرمان حرکتی آن فرد ندارد.
نمیتواند دقیقاً زمان، شدت یا محل تماس را پیشبینی کند.
در نتیجه، این اطلاعات را مهمتر تلقی میکند و با حساسیت بیشتری پردازش میکند.
همین غافلگیر شدن مغز، یکی از دلایل اصلی احساس قلقلک است.
جالبتر اینکه اگر بتوانید مغز را فریب دهید، حتی ممکن است خودتان هم خودتان را قلقلک بدهید.
در بعضی آزمایشها، پژوهشگران از بازوهای رباتیک استفاده کردهاند.
فرد اهرمی را حرکت میدهد، اما دستگاه با چند صد میلیثانیه تأخیر همان حرکت را روی پوستش اجرا میکند.
این تأخیر کوچک باعث میشود پیشبینی مغز دیگر دقیق نباشد.
نتیجه؟
احساس قلقلک، تا حدی برمیگردد.
یعنی مغز فقط به این توجه نمیکند که چه کسی شما را لمس کرده است؛ بلکه به این هم توجه میکند که آیا توانسته آن تماس را دقیق پیشبینی کند یا نه.
اما اهمیت این سازوکار فقط به قلقلک محدود نمیشود.
تقریباً تمام زندگی ما به همین سیستم وابسته است.
وقتی راه میروید، اگر مغز نتواند پیامهای ناشی از حرکت خودتان را از پیامهای محیط جدا کند، هر قدمی که برمیدارید مثل یک ضربه ناگهانی احساس خواهد شد.
وقتی صحبت میکنید، صدای خودتان باید کمتر از صدای دیگران روی مغز اثر بگذارد؛ وگرنه تمرکز روی حرفهای اطرافیان تقریباً غیرممکن میشود.
حتی وقتی چشمهایتان را حرکت میدهید، تصویر روی شبکیه جابهجا میشود؛ اما دنیا را متحرک نمیبینید، چون مغز از قبل میداند این تغییر تصویر، نتیجه حرکت چشمهای خودتان است، نه حرکت جهان.
به همین دلیل است که دانشمندان معتقدند یکی از مهمترین وظایف مغز، فقط درک جهان نیست...
بلکه تشخیص این است که کدام بخش از جهان، نتیجه اعمال خود ماست و کدام بخش واقعاً از بیرون آمده است.
این توانایی آنقدر مهم است که اگر در بعضی بیماریهای عصبی یا روانپزشکی دچار اختلال شود، فرد ممکن است احساس کند بعضی افکار یا حتی بعضی حرکات بدنش، متعلق به خودش نیستند.
شاید عجیب به نظر برسد، اما اینکه نمیتوانید خودتان را قلقلک بدهید، اصلاً یک نقص نیست.
این فقط یکی از سادهترین نشانههای توانایی خارقالعاده مغز در پیشبینی آینده است.
مغز انسان فقط به محرکها واکنش نشان نمیدهد.
چند میلیثانیه قبل از اینکه اتفاقی بیفتد، آن را حدس میزند، برایش آماده میشود و اگر پیشبینیاش درست باشد، حتی ممکن است آن را از آگاهی شما حذف کند.
شاید به همین دلیل است که بزرگترین شاهکار مغز، حافظه یا هوش نباشد...
بلکه توانایی شگفتانگیزش در پیشبینی مداوم جهان، حتی پیش از آنکه جهان خودش را به ما نشان دهد.
@Discourseees
اگر بخواهید یکی از عجیبترین تواناییهای مغز را ببینید، لازم نیست سراغ دستگاههای پیشرفته تصویربرداری یا آزمایشهای پیچیده بروید.
فقط یک کار ساده انجام دهید...
سعی کنید کف پای خودتان را قلقلک بدهید.
احتمالاً فقط یک تماس معمولی احساس میکنید.
نه خندهای در کار است، نه آن حس غیرقابل کنترل که وقتی شخص دیگری همین کار را انجام میدهد تجربه میکنید.
حالا از یک نفر دیگر بخواهید دقیقاً همان نقطه را، با همان شدت و همان حرکت، لمس کند.
نتیجه کاملاً متفاوت خواهد بود.
سؤال اینجاست...
اگر گیرندههای پوستی یکی هستند، شدت لمس هم تقریباً یکسان است و حتی محل تماس هم تفاوتی نکرده، چرا مغز دو تجربه کاملاً متفاوت ایجاد میکند؟
پاسخ این سؤال، یکی از مهمترین تواناییهای مغز را آشکار میکند؛ قابلیتی که اگر وجود نداشت، احتمالاً زندگی روزمره تقریباً غیرممکن میشد.
وقتی تصمیم میگیرید دستتان را حرکت دهید، مغز فقط فرمان حرکت را به عضلات نمیفرستد.
همزمان، یک نسخه از همان فرمان را هم برای بخشهای پردازش حسی مغز ارسال میکند.
در علوم اعصاب به این نسخه، رونوشت حرکتی یا Efference Copy گفته میشود.
انگار مغز قبل از اینکه حرکت اتفاق بیفتد، به خودش خبر میدهد که:
چند میلیثانیه دیگر، دست خودم قرار است پوست پایم را لمس کند. شدت فشار هم تقریباً این مقدار خواهد بود.
حالا وقتی پیامهای حسی از پوست به مغز میرسند، مغز آنها را با پیشبینی خودش مقایسه میکند.
اگر هر دو با هم مطابقت داشته باشند، نتیجه میگیرد که این لمس، توسط خود فرد ایجاد شده و اطلاعات جدید یا مهمی برای بقا ندارد.
بنابراین شدت پردازش آن را کاهش میدهد.
اما وقتی شخص دیگری شما را لمس میکند، داستان کاملاً فرق میکند.
مغز هیچ نسخهای از فرمان حرکتی آن فرد ندارد.
نمیتواند دقیقاً زمان، شدت یا محل تماس را پیشبینی کند.
در نتیجه، این اطلاعات را مهمتر تلقی میکند و با حساسیت بیشتری پردازش میکند.
همین غافلگیر شدن مغز، یکی از دلایل اصلی احساس قلقلک است.
جالبتر اینکه اگر بتوانید مغز را فریب دهید، حتی ممکن است خودتان هم خودتان را قلقلک بدهید.
در بعضی آزمایشها، پژوهشگران از بازوهای رباتیک استفاده کردهاند.
فرد اهرمی را حرکت میدهد، اما دستگاه با چند صد میلیثانیه تأخیر همان حرکت را روی پوستش اجرا میکند.
این تأخیر کوچک باعث میشود پیشبینی مغز دیگر دقیق نباشد.
نتیجه؟
احساس قلقلک، تا حدی برمیگردد.
یعنی مغز فقط به این توجه نمیکند که چه کسی شما را لمس کرده است؛ بلکه به این هم توجه میکند که آیا توانسته آن تماس را دقیق پیشبینی کند یا نه.
اما اهمیت این سازوکار فقط به قلقلک محدود نمیشود.
تقریباً تمام زندگی ما به همین سیستم وابسته است.
وقتی راه میروید، اگر مغز نتواند پیامهای ناشی از حرکت خودتان را از پیامهای محیط جدا کند، هر قدمی که برمیدارید مثل یک ضربه ناگهانی احساس خواهد شد.
وقتی صحبت میکنید، صدای خودتان باید کمتر از صدای دیگران روی مغز اثر بگذارد؛ وگرنه تمرکز روی حرفهای اطرافیان تقریباً غیرممکن میشود.
حتی وقتی چشمهایتان را حرکت میدهید، تصویر روی شبکیه جابهجا میشود؛ اما دنیا را متحرک نمیبینید، چون مغز از قبل میداند این تغییر تصویر، نتیجه حرکت چشمهای خودتان است، نه حرکت جهان.
به همین دلیل است که دانشمندان معتقدند یکی از مهمترین وظایف مغز، فقط درک جهان نیست...
بلکه تشخیص این است که کدام بخش از جهان، نتیجه اعمال خود ماست و کدام بخش واقعاً از بیرون آمده است.
این توانایی آنقدر مهم است که اگر در بعضی بیماریهای عصبی یا روانپزشکی دچار اختلال شود، فرد ممکن است احساس کند بعضی افکار یا حتی بعضی حرکات بدنش، متعلق به خودش نیستند.
شاید عجیب به نظر برسد، اما اینکه نمیتوانید خودتان را قلقلک بدهید، اصلاً یک نقص نیست.
این فقط یکی از سادهترین نشانههای توانایی خارقالعاده مغز در پیشبینی آینده است.
مغز انسان فقط به محرکها واکنش نشان نمیدهد.
چند میلیثانیه قبل از اینکه اتفاقی بیفتد، آن را حدس میزند، برایش آماده میشود و اگر پیشبینیاش درست باشد، حتی ممکن است آن را از آگاهی شما حذف کند.
شاید به همین دلیل است که بزرگترین شاهکار مغز، حافظه یا هوش نباشد...
بلکه توانایی شگفتانگیزش در پیشبینی مداوم جهان، حتی پیش از آنکه جهان خودش را به ما نشان دهد.
@Discourseees
❤15💘3👌2❤🔥1👍1
چرا هیچ حیوانی مثل انسان صحبت نمیکند؟ مگر شامپانزهها فقط کمی با ما تفاوت ندارند؟
اگر از مردم بپرسید بزرگترین تفاوت انسان با سایر جانوران چیست، احتمالاً جوابهای مختلفی میشنوید.
هوش.
استفاده از ابزار.
آتش.
تمدن.
اما شاید مهمترین تفاوت، چیزی باشد که هر روز از آن استفاده میکنیم و کمتر به آن فکر میکنیم...
زبان.
نه منظورم صدا درآوردن نیست.
تقریباً همه جانوران صدا تولید میکنند.
پرندگان آواز میخوانند.
گرگها زوزه میکشند.
دلفینها سوت میزنند.
میمونها برای دیدن مار، عقاب یا پلنگ، صداهای هشدار متفاوتی دارند.
اما هیچکدام از اینها زبان به معنایی که انسان دارد نیست.
سؤال اینجاست...
چرا؟
اگر از نظر ژنتیکی، انسان و شامپانزه حدود ۹۸ تا ۹۹ درصد DNA مشترک دارند، چرا یکی توانسته فیزیک کوانتوم، شعر، فلسفه و موسیقی خلق کند، اما دیگری نه؟
آیا فقط به این دلیل که مغز انسان بزرگتر است؟
نه.
اگر فقط اندازه مغز تعیینکننده بود، نهنگها و فیلها هم باید زبان پیچیدهای شبیه انسان داشتند.
پس داستان چیست؟
اول باید یک سوءبرداشت را کنار بگذاریم.
زبان فقط حرف زدن نیست.
زبان یعنی اینکه بتوانید با تعداد محدودی صدا، بینهایت جمله جدید بسازید.
شما احتمالاً هیچوقت جملهی اگر دایناسورها امروز زنده بودند، احتمالاً قوانین راهنمایی و رانندگی کاملاً متفاوت میشد را نشنیدهاید.
اما همین الان معنایش را کاملاً فهمیدید.
چرا؟
چون مغز انسان فقط کلمات را حفظ نمیکند.
قانون ساختن جمله را یاد گرفته است.
میتواند واژهها را بارها و بارها به شکلهای جدید کنار هم بچیند و مفهومهایی خلق کند که قبلاً هرگز وجود نداشتهاند.
تا امروز، هیچ جانور دیگری چنین تواناییای را نشان نداده است.
جالبتر اینکه دانشمندان دههها تلاش کردند شامپانزهها را آموزش دهند.
بعضی از آنها صدها نماد یا اشاره را یاد گرفتند.
حتی میتوانستند درخواست غذا یا وسیلهای را مطرح کنند.
اما هیچوقت نتوانستند دستور زبان واقعی را یاد بگیرند.
هیچوقت جملههای پیچیده و بینهایت متنوع نساختند.
هیچوقت درباره گذشته دور، آینده یا مفاهیم انتزاعی مثل عدالت، مرگ یا بینهایت گفتوگو نکردند.
پس تفاوت فقط در تعداد واژهها نیست.
تفاوت در نوع پردازش مغز است.
مغز انسان شبکههایی را تکامل داده که میتوانند اطلاعات را در چندین سطح به هم وصل کنند؛ صداها را به واژه، واژهها را به جمله و جملهها را به مفاهیم پیچیده تبدیل کنند.
اما یک نکته جالبتر هم وجود دارد.
زبان فقط محصول مغز نیست.
برای اینکه انسان بتواند صحبت کند، حنجره، زبان، لبها، فک، عضلات صورت، دستگاه تنفس و دهها عضله کوچک دیگر باید با دقتی در حد چند هزارم ثانیه با هم هماهنگ شوند.
شما برای گفتن یک جمله کوتاه، صدها حرکت بسیار دقیق عضلانی انجام میدهید؛ آنقدر سریع که اصلاً متوجهشان نمیشوید.
یعنی زبان، حاصل تکامل همزمان مغز و بدن است.
اگر فقط یکی از این دو تغییر میکرد، احتمالاً هرگز به وجود نمیآمد.
از دیدگاه تکامل هم زبان یک انقلاب بود.
تا قبل از آن، هر نسل باید تقریباً همه چیز را با تجربه شخصی یاد میگرفت.
اما با زبان، دانش دیگر لازم نبود همراه فرد بمیرد.
میشد آن را به نسل بعد منتقل کرد.
بعد به نسل بعد.
و بعد به نسل بعد.
به همین دلیل، انسان فقط با ژنهایش تکامل پیدا نکرد.
ما با فرهنگ هم تکامل پیدا کردیم.
هر کتابی که نوشته شد، هر کشفی که ثبت شد، هر تجربهای که به زبان منتقل شد، دیگر لازم نبود دوباره از صفر کشف شود.
شاید اگر بخواهیم مهمترین اختراع تاریخ را نام ببریم، چرخ، آتش یا برق نباشد.
شاید مهمترین اختراع، اصلاً اختراع نبوده باشد...
بلکه توانایی عجیب مغز انسان برای ساختن زبان بوده است.
زیرا از همان لحظهای که توانستیم تجربههایمان را دقیق به یکدیگر منتقل کنیم، تکامل انسان فقط زیستی نبود؛ تکامل فرهنگی هم آغاز شد.
و شاید همین، بزرگترین دلیلی باشد که امروز انسان، سیارهای را مطالعه میکند که میلیونها گونه دیگر هم روی آن زندگی میکنند، اما هیچکدام حتی نمیتوانند درباره این سؤال با هم بحث کنند.
@Discourseees
اگر از مردم بپرسید بزرگترین تفاوت انسان با سایر جانوران چیست، احتمالاً جوابهای مختلفی میشنوید.
هوش.
استفاده از ابزار.
آتش.
تمدن.
اما شاید مهمترین تفاوت، چیزی باشد که هر روز از آن استفاده میکنیم و کمتر به آن فکر میکنیم...
زبان.
نه منظورم صدا درآوردن نیست.
تقریباً همه جانوران صدا تولید میکنند.
پرندگان آواز میخوانند.
گرگها زوزه میکشند.
دلفینها سوت میزنند.
میمونها برای دیدن مار، عقاب یا پلنگ، صداهای هشدار متفاوتی دارند.
اما هیچکدام از اینها زبان به معنایی که انسان دارد نیست.
سؤال اینجاست...
چرا؟
اگر از نظر ژنتیکی، انسان و شامپانزه حدود ۹۸ تا ۹۹ درصد DNA مشترک دارند، چرا یکی توانسته فیزیک کوانتوم، شعر، فلسفه و موسیقی خلق کند، اما دیگری نه؟
آیا فقط به این دلیل که مغز انسان بزرگتر است؟
نه.
اگر فقط اندازه مغز تعیینکننده بود، نهنگها و فیلها هم باید زبان پیچیدهای شبیه انسان داشتند.
پس داستان چیست؟
اول باید یک سوءبرداشت را کنار بگذاریم.
زبان فقط حرف زدن نیست.
زبان یعنی اینکه بتوانید با تعداد محدودی صدا، بینهایت جمله جدید بسازید.
شما احتمالاً هیچوقت جملهی اگر دایناسورها امروز زنده بودند، احتمالاً قوانین راهنمایی و رانندگی کاملاً متفاوت میشد را نشنیدهاید.
اما همین الان معنایش را کاملاً فهمیدید.
چرا؟
چون مغز انسان فقط کلمات را حفظ نمیکند.
قانون ساختن جمله را یاد گرفته است.
میتواند واژهها را بارها و بارها به شکلهای جدید کنار هم بچیند و مفهومهایی خلق کند که قبلاً هرگز وجود نداشتهاند.
تا امروز، هیچ جانور دیگری چنین تواناییای را نشان نداده است.
جالبتر اینکه دانشمندان دههها تلاش کردند شامپانزهها را آموزش دهند.
بعضی از آنها صدها نماد یا اشاره را یاد گرفتند.
حتی میتوانستند درخواست غذا یا وسیلهای را مطرح کنند.
اما هیچوقت نتوانستند دستور زبان واقعی را یاد بگیرند.
هیچوقت جملههای پیچیده و بینهایت متنوع نساختند.
هیچوقت درباره گذشته دور، آینده یا مفاهیم انتزاعی مثل عدالت، مرگ یا بینهایت گفتوگو نکردند.
پس تفاوت فقط در تعداد واژهها نیست.
تفاوت در نوع پردازش مغز است.
مغز انسان شبکههایی را تکامل داده که میتوانند اطلاعات را در چندین سطح به هم وصل کنند؛ صداها را به واژه، واژهها را به جمله و جملهها را به مفاهیم پیچیده تبدیل کنند.
اما یک نکته جالبتر هم وجود دارد.
زبان فقط محصول مغز نیست.
برای اینکه انسان بتواند صحبت کند، حنجره، زبان، لبها، فک، عضلات صورت، دستگاه تنفس و دهها عضله کوچک دیگر باید با دقتی در حد چند هزارم ثانیه با هم هماهنگ شوند.
شما برای گفتن یک جمله کوتاه، صدها حرکت بسیار دقیق عضلانی انجام میدهید؛ آنقدر سریع که اصلاً متوجهشان نمیشوید.
یعنی زبان، حاصل تکامل همزمان مغز و بدن است.
اگر فقط یکی از این دو تغییر میکرد، احتمالاً هرگز به وجود نمیآمد.
از دیدگاه تکامل هم زبان یک انقلاب بود.
تا قبل از آن، هر نسل باید تقریباً همه چیز را با تجربه شخصی یاد میگرفت.
اما با زبان، دانش دیگر لازم نبود همراه فرد بمیرد.
میشد آن را به نسل بعد منتقل کرد.
بعد به نسل بعد.
و بعد به نسل بعد.
به همین دلیل، انسان فقط با ژنهایش تکامل پیدا نکرد.
ما با فرهنگ هم تکامل پیدا کردیم.
هر کتابی که نوشته شد، هر کشفی که ثبت شد، هر تجربهای که به زبان منتقل شد، دیگر لازم نبود دوباره از صفر کشف شود.
شاید اگر بخواهیم مهمترین اختراع تاریخ را نام ببریم، چرخ، آتش یا برق نباشد.
شاید مهمترین اختراع، اصلاً اختراع نبوده باشد...
بلکه توانایی عجیب مغز انسان برای ساختن زبان بوده است.
زیرا از همان لحظهای که توانستیم تجربههایمان را دقیق به یکدیگر منتقل کنیم، تکامل انسان فقط زیستی نبود؛ تکامل فرهنگی هم آغاز شد.
و شاید همین، بزرگترین دلیلی باشد که امروز انسان، سیارهای را مطالعه میکند که میلیونها گونه دیگر هم روی آن زندگی میکنند، اما هیچکدام حتی نمیتوانند درباره این سؤال با هم بحث کنند.
@Discourseees
❤15👏2🙏2💘2❤🔥1
چرا سرطان، با وجود اینکه تقریباً همیشه به ضرر بدن است، هنوز از بین نرفته است؟
وقتی اسم سرطان را میشنویم، معمولاً آن را یک بیماری میدانیم.
اما از نگاه زیستشناسی، سرطان پیش از آنکه یک بیماری باشد، نتیجهی واقعیتی اجتنابناپذیر است؛ واقعیتی که از همان زمانی آغاز شد که موجودات زنده چندسلولی شدند.
بدن شما از حدود ۳۰ تا ۴۰ تریلیون سلول تشکیل شده است.
هر روز میلیاردها سلول میمیرند و میلیاردها سلول جدید جای آنها را میگیرند. برای ساخته شدن هر سلول جدید، DNA باید دوباره همانندسازی شود.
اما هیچ سامانهای کاملاً بیخطا نیست.
هر بار که DNA کپی میشود، احتمال ایجاد خطا وجود دارد؛ هرچند بیشتر این خطاها توسط سیستمهای ترمیم DNA اصلاح میشوند.
بدن برای جلوگیری از تبدیل این خطاها به سرطان، چندین لایه دفاعی در اختیار دارد.
آنزیمهایی که آسیبهای DNA را ترمیم میکنند.
پروتئینهایی که در صورت بروز مشکل، چرخه تقسیم سلولی را متوقف میکنند.
سیستم ایمنی که بسیاری از سلولهای غیرطبیعی را شناسایی و حذف میکند.
و در نهایت، فرایندی به نام آپوپتوز؛ نوعی مرگ برنامهریزیشده که باعث میشود سلولهای آسیبدیده، پیش از آنکه خطرناک شوند، خودشان حذف شوند.
پس با وجود این همه سازوکار دفاعی، چرا سرطان هنوز وجود دارد؟
چون سرطان فقط یک بیماری نیست...
سرطان نمونهای از تکامل داروینی در مقیاس سلولی است.
در برخی بافتهای بدن، سلولها برای فضا، مواد غذایی و دریافت سیگنالهای رشد با یکدیگر رقابت میکنند.
گاهی یک جهش، به سلولی مزیتی میدهد؛ مثلاً باعث میشود کمی سریعتر تقسیم شود یا بهتر زنده بماند.
اگر آن سلول بتواند از کنترلهای طبیعی بدن عبور کند، جمعیتش بهتدریج افزایش مییابد.
در میان سلولهای حاصل از آن نیز جهشهای تازهای رخ میدهد.
برخی از این جهشها ممکن است فرار از سیستم ایمنی را آسانتر کنند.
برخی دیگر مقاومت در برابر آپوپتوز را افزایش دهند.
یا توانایی تحریک رگسازی جدید را برای تأمین مواد غذایی ایجاد کنند.
در واقع همان اصول انتخاب طبیعی که طی میلیونها سال باعث تکامل گونهها شدهاند، اینجا درون بدن و در مقیاس سلولی نیز عمل میکنند.
سلولهایی که بهتر زنده میمانند و بیشتر تکثیر میشوند، نسبت به سایر سلولها گسترش پیدا میکنند.
اما مشکلی اساسی وجود دارد.
آنچه برای یک سلول، موفقیت تکاملی محسوب میشود، برای کل بدن یک فاجعه است.
سلول سرطانی قوانین همکاری را کنار میگذارد و تنها به تکثیر خودش ادامه میدهد.
در نهایت آنقدر رشد میکند که عملکرد اندامها را مختل میکند و همان بدنی را که بقایش به آن وابسته است، از بین میبرد.
به همین دلیل، برخی زیستشناسان سرطان را نوعی تراژدی تکاملی میدانند.
اما سؤال مهمتر این است...
اگر سرطان تا این اندازه زیانبار است، چرا انتخاب طبیعی آن را حذف نکرده است؟
پاسخ در نحوه عملکرد خود انتخاب طبیعی نهفته است.
انتخاب طبیعی بیش از هر چیز، صفاتی را حذف یا حفظ میکند که بر موفقیت در تولیدمثل اثر میگذارند.
بیشتر سرطانها در سنین بالاتر بروز میکنند؛ یعنی زمانی که انسانها، در طول بخش بزرگی از تاریخ تکامل، معمولاً فرزندان خود را به دنیا آورده بودند.
بنابراین فشار انتخاب طبیعی برای حذف کامل استعداد ابتلا به سرطان نسبتاً محدود بوده است.
به همین دلیل، بدن ما نتوانسته سرطان را به طور کامل حذف کند؛ بلکه تنها احتمال وقوع آن را تا حد امکان کاهش داده است.
اگر انسانها چند صد سال عمر میکردند، فرصت تجمع جهشها بسیار بیشتر میشد و احتمال ابتلا به سرطان در بیشتر افراد بهشدت افزایش مییافت.
شاید عجیب به نظر برسد، اما سرطان دشمنی نیست که از بیرون وارد بدن شده باشد.
سرطان، سلولهای خود ماست...
سلولهایی که پس از انباشته شدن چندین جهش مهم، قوانین همکاری را فراموش کردهاند و تنها در جهت بقای خود تکامل یافتهاند.
و شاید تلخترین حقیقت درباره سرطان همین باشد.
این بیماری نتیجه یک اشتباه ناگهانی طبیعت نیست؛ بلکه یکی از هزینههای اجتنابناپذیر چندسلولی شدن، رشد، ترمیم بافتها و زندگی طولانیتر است.
گاهی بزرگترین دشمن ما، نه یک ویروس است و نه یک باکتری...
بلکه همان سلولی است که روزی بخشی کاملاً طبیعی از بدن خودمان بوده است.
@Discourseees
وقتی اسم سرطان را میشنویم، معمولاً آن را یک بیماری میدانیم.
اما از نگاه زیستشناسی، سرطان پیش از آنکه یک بیماری باشد، نتیجهی واقعیتی اجتنابناپذیر است؛ واقعیتی که از همان زمانی آغاز شد که موجودات زنده چندسلولی شدند.
بدن شما از حدود ۳۰ تا ۴۰ تریلیون سلول تشکیل شده است.
هر روز میلیاردها سلول میمیرند و میلیاردها سلول جدید جای آنها را میگیرند. برای ساخته شدن هر سلول جدید، DNA باید دوباره همانندسازی شود.
اما هیچ سامانهای کاملاً بیخطا نیست.
هر بار که DNA کپی میشود، احتمال ایجاد خطا وجود دارد؛ هرچند بیشتر این خطاها توسط سیستمهای ترمیم DNA اصلاح میشوند.
بدن برای جلوگیری از تبدیل این خطاها به سرطان، چندین لایه دفاعی در اختیار دارد.
آنزیمهایی که آسیبهای DNA را ترمیم میکنند.
پروتئینهایی که در صورت بروز مشکل، چرخه تقسیم سلولی را متوقف میکنند.
سیستم ایمنی که بسیاری از سلولهای غیرطبیعی را شناسایی و حذف میکند.
و در نهایت، فرایندی به نام آپوپتوز؛ نوعی مرگ برنامهریزیشده که باعث میشود سلولهای آسیبدیده، پیش از آنکه خطرناک شوند، خودشان حذف شوند.
پس با وجود این همه سازوکار دفاعی، چرا سرطان هنوز وجود دارد؟
چون سرطان فقط یک بیماری نیست...
سرطان نمونهای از تکامل داروینی در مقیاس سلولی است.
در برخی بافتهای بدن، سلولها برای فضا، مواد غذایی و دریافت سیگنالهای رشد با یکدیگر رقابت میکنند.
گاهی یک جهش، به سلولی مزیتی میدهد؛ مثلاً باعث میشود کمی سریعتر تقسیم شود یا بهتر زنده بماند.
اگر آن سلول بتواند از کنترلهای طبیعی بدن عبور کند، جمعیتش بهتدریج افزایش مییابد.
در میان سلولهای حاصل از آن نیز جهشهای تازهای رخ میدهد.
برخی از این جهشها ممکن است فرار از سیستم ایمنی را آسانتر کنند.
برخی دیگر مقاومت در برابر آپوپتوز را افزایش دهند.
یا توانایی تحریک رگسازی جدید را برای تأمین مواد غذایی ایجاد کنند.
در واقع همان اصول انتخاب طبیعی که طی میلیونها سال باعث تکامل گونهها شدهاند، اینجا درون بدن و در مقیاس سلولی نیز عمل میکنند.
سلولهایی که بهتر زنده میمانند و بیشتر تکثیر میشوند، نسبت به سایر سلولها گسترش پیدا میکنند.
اما مشکلی اساسی وجود دارد.
آنچه برای یک سلول، موفقیت تکاملی محسوب میشود، برای کل بدن یک فاجعه است.
سلول سرطانی قوانین همکاری را کنار میگذارد و تنها به تکثیر خودش ادامه میدهد.
در نهایت آنقدر رشد میکند که عملکرد اندامها را مختل میکند و همان بدنی را که بقایش به آن وابسته است، از بین میبرد.
به همین دلیل، برخی زیستشناسان سرطان را نوعی تراژدی تکاملی میدانند.
اما سؤال مهمتر این است...
اگر سرطان تا این اندازه زیانبار است، چرا انتخاب طبیعی آن را حذف نکرده است؟
پاسخ در نحوه عملکرد خود انتخاب طبیعی نهفته است.
انتخاب طبیعی بیش از هر چیز، صفاتی را حذف یا حفظ میکند که بر موفقیت در تولیدمثل اثر میگذارند.
بیشتر سرطانها در سنین بالاتر بروز میکنند؛ یعنی زمانی که انسانها، در طول بخش بزرگی از تاریخ تکامل، معمولاً فرزندان خود را به دنیا آورده بودند.
بنابراین فشار انتخاب طبیعی برای حذف کامل استعداد ابتلا به سرطان نسبتاً محدود بوده است.
به همین دلیل، بدن ما نتوانسته سرطان را به طور کامل حذف کند؛ بلکه تنها احتمال وقوع آن را تا حد امکان کاهش داده است.
اگر انسانها چند صد سال عمر میکردند، فرصت تجمع جهشها بسیار بیشتر میشد و احتمال ابتلا به سرطان در بیشتر افراد بهشدت افزایش مییافت.
شاید عجیب به نظر برسد، اما سرطان دشمنی نیست که از بیرون وارد بدن شده باشد.
سرطان، سلولهای خود ماست...
سلولهایی که پس از انباشته شدن چندین جهش مهم، قوانین همکاری را فراموش کردهاند و تنها در جهت بقای خود تکامل یافتهاند.
و شاید تلخترین حقیقت درباره سرطان همین باشد.
این بیماری نتیجه یک اشتباه ناگهانی طبیعت نیست؛ بلکه یکی از هزینههای اجتنابناپذیر چندسلولی شدن، رشد، ترمیم بافتها و زندگی طولانیتر است.
گاهی بزرگترین دشمن ما، نه یک ویروس است و نه یک باکتری...
بلکه همان سلولی است که روزی بخشی کاملاً طبیعی از بدن خودمان بوده است.
@Discourseees
❤17👌4👏2🙏1💘1