Discourse
22.3K subscribers
626 photos
7.98K videos
136 files
2.78K links
چت ناشناس:
@MB137bot
Download Telegram
بدن در خدمت ذهن و مغز است یا مغز در خدمت بدن؟

آن نگاه سنتی که مغز را فقط یک اندام تفکر می‌ داند کمی ساده‌ انگارانه است . خیلی از پژوهشگران به‌‌ خصوص آن هایی که با مدلهای allostasis و predictive regulation کار میکنند معتقدن کار اصلی مغز این است که وضعیت داخلی بدن را پیش‌ بینی و تنظیم کند . یعنی تعادل انرژی، متابولیسم، پاسخ به استرس، تغذیه و حرکت و بقا. حتی پیچیده‌ ترین فرایندهای شناختی هم در نهایت روی همین زیرساخت سوار شدند.

همچنین لیزا فلدمن عصب‌ شناس در کتاب هفت و نیم درس درباره مغز همین دیدگاه را با صراحت بیشتری بیان کرده که مغز انسان اساسا یک بودجه‌ دان بدن( Body Budgeter)است و وظیفه اصلی‌ اش آلوستاز است که یعنی پیش‌ بینی و مدیریت مداوم منابع انرژی بدن برای حفظ تعادل و بقا.

از نظر فرگشتی هم شواهد همین است مدارهای عصبی اولیه برای حل مسائل پایه به وجود آمدند ؛ پیدا کردن غذا و فرار از خطر و حفظ همئوستاز.  بعدها همین مدارها بزرگتر و پیچیده‌ تر شدند و تازه آن وقت حافظه و برنامه‌ ریزی و تفکر انتزاعی از انها درآمد. بعضی تئوری ها حتی می گویند هیپوکمپ قبل از اینکه نقش شناخته شده اش را در حافظه را پیدا کند در تنظیمات متابولیک و غددی دست داشته.
البته این یعنی بدن یک سیستم منفعل نیست که فقط فرمان اجرا کند. شواهد شناخت بدن‌مند و اینتروسپکشن نشان می دهد وضعیت بدن مدام روی شناخت و تصمیم‌ گیری و تجربه ذهنی اثر می‌ گذارد . به عنوان مثال سیگنال‌ های احشایی و هورمونی می توانند ادراک و هیجان و حتی قضاوت شناختی را تغییر دهند. در آسیب نخاعی هم دیده شده که قطع ارتباط بدن با مغز، حتی بدون آسیب مستقیم مغزی، حس فضا و بدن و عمل را تغییر می‌ دهد.

لذا می توان اینگونه گفت که مغز اول به عنوان اندام پیش‌بین و تنظیم‌ کننده بدن تکامل پیدا کرده، منتها در مسیر به جایی رسیده که می‌ تواند اهدافی فراتر از نیازهای فوری بدن را دنبال کند ؛ از ریاضیات و فلسفه تا هنر و فداکاری که با این حال همین کارهای به ظاهر فراتر از بدن هم همچنان وابسته به وضعیت متابولیک و هورمونی و زیستی‌ اند.

صحبت اخر اینکه رابطه مغز و بدن بیشتر شبیه یک حلقه پویا و یکپارچه است تا رابطه ارباب و خدمتکار. ولی اگر بخواهیم ببینیم کدام بنیادی‌ تر است ، اویدنس فعلی بیشتر از چنین ایده ای حمایت می‌ کند که مغز اول برای خدمت به بقا و تنظیم بدن تکامل یافته است.

-A.RANJBAR

منابع برای مطالعه بیشتر:

https://t.me/Critical_Inquiry2026/53
6👏1
نانوبات‌ های مغناطیسی و سلول‌ های بنیادی: آیا بالاخره به ترمیم نخاع نزدیک شده‌ ایم؟

با توجه به صحبت‌ های اخیر پروفسور استیون نوولا در وبلاگ پزشکی مبتنی برعلم که مطالعه کردم، ایشان اشاره می‌ کنند که در تازه‌ ترین تحقیق، محققان به جای استفاده از سیم‌ های کاشته شده برای تحریک الکتریکی سلول‌ های بنیادی که روشی تهاجمی و مختل‌ کننده روند بهبودی بود از نانوبات‌ های مغناطیسی ترکیب شده با سلول‌ های بنیادی استفاده کرده‌ اند. آنها با میدان مغناطیسی، این نانوبات‌ ها را به محل آسیب نخاع هدایت کرده و سلول‌ ها را برای تمایز به نورون تحریک می‌ کنند و پس از اتمام کار، نانوبات‌ ها خودبه‌خود از بین می‌ روند. در گورخرماهی که البته توانایی ذاتی بازسازی نخاع را دارد این روش طی سه روز به بهبود تقریبا کامل شنا و اکتشاف منجر شد. اما نکته مهم این است که آنها مطالعه را روی موش (که توانایی بازسازی ندارد) هم انجام دادند ؛ سلول‌ ها تا ۲۸ روز زنده ماندند، به محل آسیب مهاجرت کرده و اتصالات برقرار کردند و موش‌ ها در راه رفتن و هماهنگی بهبود نشان دادند. با این حال، پروفسور نوولا تاکید می‌ کند که نباید زود ذوق‌زده شد، چون ترجمه این نتایج از موش به انسان به دلیل تفاوت اندازه و فاصله دو انتهای نخاع آسیب‌ دیده، کار دشواری است و باید منتظر کارآزمایی‌ های بالینی انسانی ماند. به عبارت دیگر باید محتاط باشیم. ممکنه هنوز یک یا دو دهه زمان نیاز باشد برای وعده‌ های درمان با سلول‌ های بنیادی.

-A.RANJBAR

https://doi.org/10.1038/s41563-026-02625-3
4
نگاهی به علم کوانتوم بدون ریاضیات

ارائه شده توسط خانم سارینا

@Discourseees
4
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
«این جهان پیش از مهبانگ نیز وجود داشته است؟»

قسمت اول

راجر پنروز درباره کیهان‌شناسی چرخه‌ای همدیس (Conformal Cyclic Cosmology یا CCC) بحث می‌کند و پیشنهاد می‌دهد که مهبانگ (Big Bang) آغاز واقعی جهان نبوده، بلکه نقطه‌ای انتقالی میان دو دوره کیهانی بوده است.

بر اساس این چارچوب، جهان‌ها به‌طور بی‌پایان در چرخه‌هایی از انبساط و گذار به دوره‌ای جدید ادامه می‌یابند؛ دیدگاهی که برداشت‌های متعارف از زمان، آغاز جهان و تکامل کیهان را به چالش می‌کشد.

تهیه شده توسط کانال عصر روشنگری

@Discourseees
4
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
«این جهان پیش از مهبانگ نیز وجود داشته است؟»

قسمت دوم

در این ویدیو، نظریه جنجالی کیهان‌شناسی چرخه‌ای همدیس (CCC) از راجر پنروز بررسی می‌شود که پیشنهاد می‌کند بیگ‌بنگ آغاز مطلق نبوده و جهان در چرخه‌هایی بی‌انتها به نام «ایون» در جریان است. پنروز با استناد به «نقاط هاوکینگ» در تابش زمینه کیهانی، ادعا می‌کند بقایای سیاه‌چاله‌های ایون‌های قبلی در جهان ما قابل ردیابی هستند.

این ویدیو ضمن بررسی این دیدگاه غیرمتعارف، چالش‌های علمی و تقابل آن با مدل استاندارد تورم کیهانی را تحلیل می‌کند.

تهیه شده توسط کانال عصر روشنگری

@Discourseees
5
نقدی بر مقاله چالش تشخیص در بهبود اخلاقی عصبی

ایده تقویت اخلاقی با فناوری‌ های عصبی این روزها مورد توجه است. فرض کنید دارویی بسازید که استدلال اخلاقی شما را تقویت کند، بدون اینکه باور خاصی را به شما تحمیل کند. به این می‌ گویند تقویت غیرمستقیم و خیلی از فیلسوفان آن را می‌ پسندند. در مقابل ، تقویت مستقیم یعنی دارو مستقیما باور یا رفتار اخلاقی خاصی را در شما ایجاد کند. این نوع را بیشتر پژوهشگران رد می‌ کنند چون استقلال فرد را تضعیف می‌ کند.

مقاله ای در مجله نورواخلاق اخیرا منتشر شده که یک مسئله‌ ی قابل توجه را مطرح می‌ کند.  اینکه در عمل چطور می‌ توان فهمید یک مداخله‌ی عصبی دارد توانایی‌ های شناختی فرد را برای استدلال اخلاقی تقویت می‌ کند یا مستقیما باور خاصی را به او تحمیل می‌ نماید؛ و درواقعیت باید عرض کنم که کار دشواری است. تحلیل نویسندگان از متغیرهای مخدوشگر، چه آنهایی که به شخص مربوط می‌ شوند مثل پیشینه و شخصیت و چه آنهایی که به دارو مرتبط هستند مثل افزایش تمرکز یا حساسیت، تحسین‌برانگیز است.

همچنین نقدشان بر این ایده که تقویت صرف توانایی منطقی به تنهایی نمی‌ تواند تضمین‌ کننده‌ ی بهبود اخلاقی باشد هم جای حرفی ندارد. یک فرد با ارزش‌ های نادرست، اگر منطقش قویتر شود، فقط بهتر می‌ تواند کج‌رفتاری خود را توجیه کند. ارزش قابل قبولی که مقاله دارد در طرح کردن همین چالش است .  اما از زاویه‌ ای عملگرا، کاستی‌ هایی هم در کار دیده می‌ شود.  نخست ، مقاله با تاکید بیش از حد بر دشواری‌ ها گاهی این تصور را ایجاد می‌ کند که تشخبص این دو نوع تقریبا غیرممکن است. در حالی که در علوم پزشکی و روانشناسی، هیچ‌گاه دنبال قطعیت صد در صدی نیستند. همین حالا هم برای سازوکار دقیق بسیاری از داروهای روان‌پزشکی اجماع کامل وجود ندارد، اما متخصصان بر اساس شواهد کافی و معقول تصمیم می‌ گیرند. لذا دشواری زیاد به معنی عدم امکان نیست .
همچنین مقاله رویکرد مبتنی بر مکانیسم را تا حدی نادیده گرفته یا می توان گفت زیاد به ان اهمیت نداده. اگر یک دارو با گیرنده‌ های خاصی در نواحی مغزی درگیر شود که پیشتر نقششان در انعطاف‌ پذیری شناختی یا استدلال اخلاقی مستند شده، چنین یافته‌ ای می‌ تواند شواهد مستقلی برای غیرمستقیم بودن فراهم کند.

نکته دیگر اینکه نقش قصد کاربر و زمینه‌ی استفاده غایب است. فرض کنید دارویی فقط در یک دوره‌ی آموزشی و همراه با مباحثه درباره متون اخلاقی تجویز شود و هدف صراحتا تقویت استدلال اعلام گردد. در چنین بستری ، می‌ توان با اطمینان بیشتری مداخله را غیرمستقیم تلقی کرد.

و نکته آخر اینکه پایان دادن بحث با عبارت [ یا ابزارهای بهتری بسازید یا شاید تمایز بی‌ اعتبار شود ] به نظر می‌ رسد از ارائه یک جهت‌گیری عملی روشن خودداری می‌ کند. از یک مقاله با این ادعا ها، انتظار می‌رفت دست‌کم توصیه‌ های اولیه‌ ای برای پژوهش‌ های بعدی ارائه دهد ؛ مثلا اینکه کدام رویکرد مکانیستی یا ترکیبی امیدوارکننده‌ تر است. با این حال همین جمله‌ی محافظه‌ کارانه نیز فی‌نفسه ایراد منطقی ندارد ؛ فقط نشان می‌ دهد مقاله در انتهای کار، جسارت پیشنهاد عملی را ندارد. در مجموع این مقاله یک هشدار مفید و به‌جاست، اما بن‌بست مطلق نیست. می‌ توان با ترکیب شواهد مکانیستی، رفتاری و زمینه‌ ای و با پذیرش عدم قطعیت معقول، به سمت تشخیص قابل قبول حرکت کرد و برای این کار نیازی به تعلیق کامل پروژه‌ی بهبود اخلاقی عصبی نیست.

-A.RANJBAR

https://t.me/Critical_Inquiry2026
4
واقعاً در بعضی کلینیک‌های زیبایی از موادی مثل PDRN یا Polynucleotide استفاده می‌کنن که از DNA استخراج‌شده از اسپرم ماهی سالمون به دست میاد و برای ترمیم پوست و بهبود کیفیت اون تزریق میشه.

اما هیچ‌کس اسپرم رو مستقیم به صورت تزریق نمی‌کنه، چه برسه به اسپرم انسان. ماده‌ای که تزریق میشه DNA خالص‌سازی‌شده و فرآوری‌شده است، نه خود اسپرم.

اگر قرار باشه مقایسه‌ای انجام بشه، موضوع مربوط به مشتقات DNA اسپرم ماهی سالمونه، نه مایع منی یا اسپرم انسان. ضمن اینکه تاکنون هیچ شواهد معتبری وجود نداره که اسپرم انسان برای جوان‌سازی پوست کاربرد پزشکی یا زیبایی داشته باشه.

@Discourseees
تغییرات مغزی در تجربه های عرفانی و معنوی

بخش یک

بادرود و احترام. اگر بخواهیم از منظر علوم اعصاب به تجربه‌ های عرفانی نگاه کنیم، اولین نکته این است که برخلاف تصور رایج ، بحث صرفا محدود به یک ناحیه مغزی خاص نیست. تقریبا تمام مطالعات جدید از درگیری همزمان چند شبکه بزرگ‌مقیاس مغز صحبت می‌ کنند.

بیشترین توجه هم معطوف به سه شبکه DMN و FPN و SN بوده است.

❖ در میان یافته‌ های موجود، کاهش یکپارچگی عملکردی DMN احتمالا تکرارشونده‌ ترین مشاهده است. این یافته در مطالعات مراقبه و سیلوسایبین و برخی تجربه‌ های دینی طبیعی گزارش شده. چون DMN با پردازش‌ های خودارجاعی و حفظ روایت ذهنی از خود ارتباط دارد، معمولا این فرض مطرح می‌ شود که کاهش انسجام این شبکه می‌تواند در تجربه‌ هایی مثل ego dissolution نقش داشته باشد.

البته باید توجه داشت که بخش عمده این شواهد از مطالعات همبستگی به دست آمده و از روی آنها به تنهایی نمی‌ توان درباره جهت علیت قضاوت کرد.

❖ در سطح نواحی مغزی نیز چند مشاهده مستقل وجود دارد. مثلا کاهش فعالیت لوبول جداری تحتانی بارها گزارش شده است. این ناحیه در بازنمایی مرز میان خود و دیگری نقش دارد و به همین دلیل بعضی نویسندگان آن را با تجربه وحدت یا بی‌ مرزی مرتبط دانسته‌ اند. در قشر کمربندی قدامی و خلفی و همچنین نواحی پاراهیپوکامپی نیز تغییراتی در توان نوسانی و همزمانی فاز امواج مغزی مشاهده شده. در برخی مطالعات سیلوسایبین، شدت این تغییرات با شدت تجربه معنوی و میزان بینش گزارش‌شده توسط شرکت‌ کنندگان همبستگی داشته است.

در اینجا بد نیست میان همبستگی و شواهد علی تفکیک قائل شویم.

بخش عمده ادبیات این حوزه مبتنی بر fMRI و EEG است و طبیعتا بیشتر درباره همراهی دو پدیده به ما اطلاعات می‌ دهد تا رابطه علت و معلولی. به همین دلیل مطالعات ضایعات مغزی اهمیت ویژه‌ ای پبدا می‌ کنند. یکی از شناخته‌ شده‌ ترین نمونه‌ها مطالعه Vietnam Head Injury Study است. در این مطالعه مشاهده شد که آسیب به dlPFC با افزایش احتمال گزارش تجربه‌ های عرفانی همراه است. از آنجا که dlPFC یکی از مراکز مهم کنترل اجرایی محسوب می‌ شود، این نتیجه با این ایده سازگاار است که بخشی از فرایندهای اجرایی مغز در شرایط عادی به مهار یا تنظیم چنین تجربه‌ هایی کمک می‌ کنند.

❖ مطالعه دیگری که توجه زیادی جلب کرده از روش lesion network mapping استفاده کرده است. پژوهشگران مجموعه‌ ای از ضایعات مغزی را که با افزایش معنویت یا دینداری همراه بودند روی یک شبکه عملکردی مشترک نگاشت کردند. نتیجه به مداری منتهی شد که حول PAG سازمان یافته بود.

اهمیت PAG از این جهت است که سالهاست در زمینه تعدیل درد، پاسخ های دفاعی، شرطی‌ سازی ترس و برخی رفتارهای اجتماعی مورد مطالعه قرار گرفته است. به همین دلیل برخی نویسندگان احتمال داده‌ اند که بخشی از آثار روانشناختی تجربه‌ های معنوی از طریق همین مدارها میانجی‌گری شود.

❖ در نقطه مقابل، بعضی یافته‌ ها از گروه‌ های بسیار خاص به دست آمده‌ اند و باید با احتیاط بیشتری تفسیر شوند. مطالعه مشهور راهبه‌ های کارملیت از همین جنس است.

در آن مطالعه هنگام بازآفرینی ذهنی تجربه وحدت عرفانی، افزایش فعالیت در نواحی مختلفی از جمله قشر پیش‌پیشانی میانی و اینسولا و هسته دمی و بخش‌ هایی از قشر گیجگاهی گزارش شد. منتها حجم نمونه محدود بود و اساسا مطالعه روی گروهی بسیار خاص انجام شده بود؛ لذا تعمیم مستقیم نتایج آن به همه انواع تجربه‌ های عرفانی کار درست و ساده‌ ای نیست.

-A.RANJBAR

@Critical_Inquiry2026
تغییرات مغزی در تجربه های عرفانی و معنوی

بخش دو

❖ اگر به مطالعات سیلوسایبین نگاه کنیم، تصویر تا حدی پیچیده‌ تر می‌ شود. در این مطالعات فقط کاهش فعالیت یک ناحیه خاص مطرح نیست. بحث بیشتر بر سر تغییر الگوی ارتباط میان شبکه‌ هاست. کاهش تنوع اتصال‌ پذیری پاراهیپوکامپ و کاهش انسجام شبکه سالینس و تغییرات گسترده در ارتباطات بین دو نیمکره از جمله یافته‌ هایی هستند که در چند مطالعه مستقل گزارش شده‌ اند. بعضی پژوهشگران این وضعیت را نوعی افزایش انعطاف‌ پذیری شبکه‌ ای تلقی می‌ کنند؛ یعنی حالتی که در آن مرزهای معمول میان شبکه‌ های مغزی موقتا ضعیفتر میشوند.

همین مسئله ما را به یکی از بحث‌ برانگیزترین موضوعات این حوزه می‌ رساند. >>> آیا فروپاشی ایگو را باید نوعی اختلال عملکرد مغز دانست یا نوعی سازمان‌دهی مجدد موقت؟

❖ مدل REBUS از دیدگاه دوم دفاع میکند. استدلال اصلی این مدل آن است که در شرایط عادی بخش مهمی از تجربه آگاهانه تحت سلطه پیش‌ بینی‌ های بالا به پایین قرار دارد. در تجربه‌ های عرفانی یا سایکدلیک، بخشی از این محدودیتها موقتا تضعیف می‌ شوند و در نتیجه اطلاعات حسی و هیجانی فرصت بیشتری برای اثرگذاری بر تجربه آگاهانه پیدا می‌ کنند. به همین دلیل احساساتی مانند بی‌ مرزی و وحدت یا معنای عمیق ممکن است ظهور کنند.

» این تبیین با چارچوب گسترده‌ تر پردازش پیش‌بینانه نیز سازگار است. البته باید توجه داشت که در اینجا با یک مدل نظری سروکار داریم ؛ یعنی مدلی که تلاش می‌ کند مجموعه‌ ای از مشاهدات پراکنده را در قالب واحدی توضیح دهد.

چنین مدل هایی ارزش تبیینی دارند، اما معادل داده تجربی نیستند و اعتبار آنها در نهایت به توانایی‌ شان در پیش‌بینی مشاهدات آینده وابسته است.

»در مورد پیامدهای روانشناختی نیز وضعیت مشابهی وجود دارد. میان شدت تجربه‌ های عرفانی القاشده با سیلوسایبین و بهبود برخی شاخص های سلامت روان ارتباط گزارش شده.

» کاهش اضطراب و افسردگی در بیماران مبتلا به سرطان و همچنین برخی نتایج مربوط به ترک وابستگی به مواد از جمله مثالهایی هستند که معمولا مطرح میشوند. با این حال هنوز مشخص نیست چه سهمی از این آثار به خود تجربه عرفانی مربوط است، چه سهمی به انتظارات فرد، چه سهمی به محیط درمانی و چه سهمی به اثرات مستقیم دارو بر مغز.

در مجموع اگر بخواهیم تصویری محتاطانه از وضعیت فعلی دانش ارائه کنیم، می‌ توان گفت که تجربه های عرفانی با الگوهای نسبتا مشخصی از تغییرات شبکه‌ ای و ناحیه‌ ای در مغز همراه‌ اند و بعضی از این الگوها در مطالعات مستقل تکرار شده‌ اند.

منتها فاصله قابل توجهی میان همراهی عصبی و تبیین کامل پدیده وجود دارد. علوم اعصاب امروز تا حدی می‌ تواند توضیح دهد هنگام این تجربه‌ ها چه اتفاقی در مغز رخ می‌ دهد؛ اما اینکه این تغییرات دقیقا چرا به احساس وحدت و تقدس و بی‌ مرزی یا معنای عمیق منجر می‌ شوند، همچنان یکی از پرسش‌ های باز این حوزه است. همچنین داده‌ های موجود به خودی خود درباره ماهیت نهایی این تجربه‌ ها داوری نمی‌ کنند؛ یعنی از روی اسکن مغزی نمی‌ توان نتیجه گرفت که تجربه عرفانی صرفا محصول فعالیت عصبی است یا بازتاب مواجهه با واقعیتی فراتر از فرد.

لذا این بخش از بحث، دست‌کم در وضعیت فعلی دانش، بیشتر به قلمرو فلسفه ذهن و معرفت‌ شناسی تعلق دارد تا علوم تجربی.

https://t.me/Critical_Inquiry_Group/14

-A.RANJBAR

@Critical_Inquiry2026
موریس راول: آفازی، آپراکسی، آگرافیا، آموزیا

❖ داستان موریس راول (Maurice Ravel) هم از آن موردهای نورولوژیک تامل‌ برانگیز است که نشان می‌ دهد چطور یک مغز میتواند همزمان درخشان و در حال فروپاشی باشد.

❖ راول از همان اوایل زندگی با نوراستنیا neurasthenia دست‌ و پنجه نرم میکرد که این اصطلاح قدیمی تر به مجموعه‌ ای از علائم نورولوژیک و روانشناختی اشاره دارد: نقص های شناختی، از دست دادن حافظه، بی‌ خوابی، ضعف موضعی و ناحیه‌ ای و نیم‌کره‌ ای، خستگی مفرط و لتارژی یا بی حالی و غیره . ولی تا قبل از جنگ جهانی اول حسابی در اوج بود و اسمش هم‌رده دبوسی (Debussy) برده میشد.

❖ حوالی ۱۹۱۶ کمکم نشانه‌ های یک آفازیا در حال رشد خودش را نشان داد و تا ۱۹۲۷ دیگر کاملا آشکار شده بود: پیدا کردن کلمه برایش عذاب‌ آور شده بود، نوشتن و حرف زدن برایش سخت بود، و چیزها را مدام گم می‌ کرد >> چمدان، ساعت، بلیط قطار، حتی یک بار دعوت یک نخست‌ وزیر را کاملا فراموش کرد.

❖ تئوفیل آلاژوانین (Théophile Alajouanine ) ، نورولوژیست اش ، بعدها شرح داد که بیمارش زبان موسیقایی‌ اش را از دست داده بود ولی نه خلاقیتش را ؛ خود راول می‌ گفت ذهنش هنوز پر از ایده‌ های موسیقایی است اما نمی‌ تواند آنها را روی کاغذ بیاورد. در واقع راول دچار یک آفازیای سمانتیک (semantic aphasia) شده بود >>> ناتوانی در پردازش نماد ها، مقولات انتزاعی و بازنمایی‌ ها ؛ و به همراه آن آپراکسیا ، آگرافیا  و آموزیا هم داشت. اما آگنوزیا نداشت: می‌ توانست پارتیتورها را از ظاهرشان تشخیص دهد ولی معنی نمادین‌ شان را نمی‌ فهمید.

❖ انگار دو نفر در یک بدن زندگی می‌ کردند: هنرمندی که موسیقی را در سرش می‌ شنید و تکنیسینی که فراموش کرده بود چطور بنویسد، پیانو بزند و نُت‌ نگاری کند.  یک استثنای قابل توجه هم ثبت شده: در سفر به مراکش در ۱۹۳۵ ، ناگهان توانست چند طرح از ارگانی که در ذهنش بود روی کاغذ بیاورد، آخرین نُت‌ هایی که از قلمش تراوید. دو سال بعد، بعد از اجرای دافنیس و کلوئه، زد زیر گریه و گفت: «هنوز آن‌قدر موسیقی در سرم هست... هیچ نگفته‌ ام، آنقدر بیشتر برای گفتن دارم.» چند ماه بعد، دسامبر ۱۹۳۷، دکتر کلوویس ونسان یک کرانیوتومی روی مغزش انجام داد ، احتمالا برای هماتوم سابدورال، منتها راول بعد از یک بهبود کوتاه به کما رفت و درگذشت.

❖ نکته این است که بر خلاف بتهوون که مشکل شنوایی داشت، راول موسیقی را در ذهنش می شنید ولی نمی توانست به دنیای بیرون ترجمه‌ اش کند.

❖ حالا ببینید بحث تشخیص افتراقی چه قدر پیچیده است : نه اتوپسی شد، نه فشار خون و آزمایش‌ های دیگر ثبت شده. خود آلاژوانین اول گفت احتمالا سکته است، بعد نظرش به آتروفی یا دژنراسیون مغزی چرخید. برخی گفتند شاید جزء کمپلکس پیک باشد که دمانس فرونتوتمپورال و آفازی پیش‌ رونده اولیه را شامل میشود، برخی هم آلزایمر زودرس را مطرح کردند. حتی یک پزشک با توجه به اندازه غیرعادی بزرگ سرش، هیدروسفالی را حدس زد. ولی خب بدون کالبدشکافی، هیچکدام از اینها قطعی نیست و پرونده راول همچنان باز است.

References

-A.RANJBAR
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آنچه باید در مورد. OMEGA 3 بدانید(+)

دکتر بابک جمالیان

@Discourseees
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چطوری با تغذیه سیستم ایمنی مون رو قوی تر کنیم.

باخوردن این غذاها کمتر مریض میشید(
+)

@Discourseees
مقاله‌ ای در مورد باور به کارما در مجله Trends in Cognitive Sciences

سکشن ۱

نگاهی به این ژورنال معتبر درحوزه نوروساینس شناختی انداختم و دیدم که مقاله‌ ای منتشر شده که به نظرم برای علاقه‌ مندان علوم شناختی و روان‌شناسی دین و حتی فلسفه ذهن جالب توجه می‌ باشد.

نویسنده مقاله Cindel J.M. White تلاش کرده است یکی از فراگیرترین باورهای فراطبیعی جهان یعنی کارما را از منظر علوم شناختی بررسی کند.

احتمالا میدانید که در بسیاری از فرهنگ‌ ها این باور وجود دارد که اعمال خوب در نهایت پاداش و اعمال بد در نهایت کیفر خواهند داشت؛ حتی اگر این پاداش یا کیفر بلافاصله مشاهده نشود. نکته‌ ای که در همان ابتدای مقاله توجه مرا جلب کرد این است که نویسنده سعی میکند کارما را از دو مفهوم نسبتا مشابه جدا کند:

یک>> باور به خدا
دو>> باور به جهان عادلانه

توجه کنید که بسیاری افراد این سه مفهوم را عملا یکی در نظر می‌ گیرند ؛ منتها نویسنده استدلال میکند که از دیدگاه کاگنتیو یا شناختی چنین نیست. به بیان ساده ، در باور به خدا معمولا با یک پرسونال ایجنت یا عامل شخصی سر و کار داریم که اراده و نیت و هیجان دارد. اما در کارما دست‌کم در بسیاری از روایت‌ ها با یک ایمپرسونال مکانیزم یا سازوکار غیرشخصی مواجه هستیم که بیشتر شبیه یک رابطه علت‌ و معلولی عمل می‌ کند.

به نظر من این کانسپچوال دیستینکشن یا تفکیک مفهومی یکی از نقاط قوت اصلی مقاله است. حال اجازه بدهید به چند نکته مثبت مقاله اشاره کنم.

(۱) یک اینکه نویسنده یک جدول مقایسه‌ ای نسبتا جالب تهیه کرده است که کارما و خدا را در چندین بُعد مختلف کنار هم قرار میدهد. این ابعاد شامل منتال ریپرزنتیشن یا بازنمایی ذهنی ، ایموشنال ریسپانسز یا پاسخ‌ های هیجانی ، کازالیتی یا نوع علیت و موارد مشابه هستند.[ در اینجا هم میتوانید آن را ببینید]
(۲) دوم اینکه مقاله فقط به توصیف باور کارما اکتفا نمیکند بلکه یک کازال مدل یا مدل علی نیز پیشنهاد میکند. در این مدل توضیح داده میشود که چگونه تفسیرهای کارمایی Karmic Interpretations ممکن است به پیامد هایی مانند نوع‌دوستی یا Prosocial Behavior و سرزنش قربانی یا ویکتیم بلیمینگ یا حتی توجیه نابرابری‌ های اجتماعی منجر شوند.
و (۳) سوم اینکه مقاله تلاش کرده است فقط جنبه‌ های مثبت یا فقط جنبه‌ های منفی کارما را برجسته نکند. برای مثال برخی مطالعات نشان داده‌ اند که باور به کارما میتواند خوش‌بینی و امیدواری و رفتارهای اجتماعی مطلوب را افزایش دهد. و در مقابل پژوهش‌ های دیگری گزارش کرده‌ اند که همین باور گاهی ممکنه به سرزنش قربانیان بلایا یا توجیه نابرابری‌ های اجتماعی کمک کند.

به نظرم این توازن در ارائه اویدنس از نقاط قوت مقاله محسوب میشود. اما مقاله چند محدودیت مهم هم دارد که بهتر است به آنها توجه کنیم.

در ادامه محدودیت هارا خواهم گفت.

-A.RANJBAR
Discourse
مقاله‌ ای در مورد باور به کارما در مجله Trends in Cognitive Sciences سکشن ۱ نگاهی به این ژورنال معتبر درحوزه نوروساینس شناختی انداختم و دیدم که مقاله‌ ای منتشر شده که به نظرم برای علاقه‌ مندان علوم شناختی و روان‌شناسی دین و حتی فلسفه ذهن جالب توجه می‌ باشد.…
سکشن ۲

اولین محدودیت این است که مقاله از نوع نرتیو ریویو یا مرور روایی است. احتمالا می دانید که در سیستماتیک ریویوز ، پژوهشگر باید دقیقا توضیح دهد که مقالات را چگونه جستجو کرده و بر چه اساسی انتخاب نموده و کیفیت آنها را چگونه ارزیابی کرده است. در این مقاله چنین اطلاعاتی ارائه نشده چون از نوع مرور سیستماتیک نیست.

البته توجه داشته باشید که همین فقدان روش‌شناسی باعث میشود مقاله بیشتر شبیه Position paper باشد تا یک مرور جامع و این با استاندارد های مجلاتی مانند این ژورنال که مرورهای دعوتی و مفهومی منتشر می‌ کنند همخوانی دارد منتها همچنان یک محدودیت ذاتی است.
به عبارت دیگر  این محدودیت با ماهیت مرورهای مفهومی چنین مجلاتی همخوانی دارد و یک نقص فاحش محسوب نمیشود منتها باید درک کنید که این مقاله به‌ جای جمع‌ بندی نهایی ادبیات ، یک فریمورک نظری فرضیه‌ ساز ارائه میدهد.

بنابراین همیشه این احتمال وجود دارد که بخشی از مطالعات ناخواسته کنار گذاشته شده باشند یا وزن بیشتری به برخی پژوهش‌ ها داده شده باشد.

نکته دوم که برای من جالب بود ، فقدان تقریبا کامل نوروساینتیفیک دیتا است. توجه کنید که این مقاله در یکی از معتبرترین مجلات نوروساینس شناختی منتشر شده . بنابراین انتظار میرود دست‌ کم بخشی از بحث به مطالعات fMRI و EEG یا سایر روش‌ های نوروایمیجینگ مغزی اختصاص پیدا کند.
مثلا میتوان پرسید وقتی فرد درباره کارما قضاوت میکند کدام شبکه‌ های مغزی فعال میشوند؟ آیا دیفالت مود نتورک یا DMN در این فرایند نقش دارد؟ آیا ریوارد سیستم یا سیستم پاداش درگیر میشود؟ تقریبا پاسخی به این پرسش‌ ها نمیدهد.

محدودیت دیگر به نمونه‌ های فرهنگی مربوط است و اگرچه نویسنده بارها بر بین‌فرهنگی بودن مطالعات تاکید می‌ کند ، منتها عمده داده‌ ها از آمریکای شمالی و هند و شرق آسیا آمده‌ اند. در مقابل ، جوامع آفریقایی و خاورمیانه و آمریکای لاتین حضور کمرنگی در این مرور دارند.

این موضوع از آن جهت مهم است که بسیاری از این جوامع نیز دارای نظام‌ های اعتقادی پیچیده‌ ای در مورد سوپرنچرال کازالیتی هستند.

همچنین بخش قابل توجهی از مطالعاتی که مقاله به آنها استناد میکند از نوع مقطعی یا همبستگی هستند. احتمالا میدانید که از چنین مطالعاتی نمی‌ توان به سادگی رابطه علّی استنتاج کرد.
برای مثال اگر مشاهده کنیم افرادی که به کارما باور بیشتری دارند نوع‌دوست تر هستند، این مشاهده به تنهایی ثابت نمیکند که باور به کارما علت نوع‌ دوستی بوده چون ممکن است متغیرهای دیگری در این رابطه نقش داشته باشند.

در مجموع به نظر میرسد ارزش اصلی این مقاله بیشتر در طرح پرسش‌ های جدید است تا ارائه پاسخ‌ های نهایی و مقاله موفق شده است یک چارچوب مفهومی Conceptual Framework نسبتا منسجم برای مطالعه کارما فراهم کند و مسیر های پژوهشی آینده را مشخص نماید.

اما برای اینکه به یک مرجع تعیین‌ کننده در این حوزه تبدیل شود، احتمالا به اویدنس نوروساینتیفیک بیشتر و نمونه‌ های فرهنگی گسترده‌ تر و مطالعات طولی و همچنین مرورهای سیستماتیک و متاآنالیز یا فراتحلیل‌ ها نیاز خواهیم داشت.

به عبارت دیگر این مقاله را شاید بهتر باشد نقطه شروع یک ریسرچ پروگرم  یا برنامه پژوهشی بدانیم تا آخرین کلمه در مورد روانشناسی شناختی باور به کارما.

-A.RANJBAR

Reference
مروری بر مهمترین پیشرفت‌ های درمان ALS در سال‌های ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶

*Amyotrophic lateral sclerosis
سکشن ۱

اگر چند سال قبل از پژوهشگران حوزه نورودژنریشن می‌ پرسیدید امیدوارکننده‌ ترین مسیر درمانی برای بیماری ALS چیست، پاسخ‌ ها بسیار پراکنده بود. اما امروز به نظر می رسد چند محور مشخص در حال شکل دادن به آینده درمان این بیماری هستند؛ از درمان‌ های ژنی مبتنی بر آنتی‌ سنس الیگونوکلئوتیدها یا به اختصار ASOs گرفته تا هدف قرار دادن پاتولوژی TDP-43 ، ژن‌ درمانی ، پزشکی بازساختی و حتی رابط‌ های مغز-رایانه.

توجه کنید که ALS هنوز یک بیماری درمان‌ ناپذیر محسوب میشود، منتها تفاوت مهم امروز با یک دهه قبل این است که برای نخستین بار درمان‌ هایی در اختیار داریم که مستقیما مکانیسم‌ های مولکولی بیماری را هدف قرار می‌ دهند و فقط درمان علامتی نیستند.

❖ گسترش درمان‌ های مبتنی بر ASOs
مهم‌ ترین پیشرفت اخیر احتمالا گسترش درمان‌ های ژنی مبتنی بر ASO است.
نمونه شاخص این رویکرد Tofersen است؛ نخستین درمان ژنتیکی مورد تأیید FDA برای ALS که جهش‌ های ژن SOD1 را هدف قرار می‌ دهد.

نکته جالب این است که داده‌ های پیگیری بلندمدت منتشرشده در سال ۲۰۲۶ نشان دادند بیمارانی که درمان را زودتر آغاز کرده بودند نسبت به بیمارانی که درمان را با تاخیر دریافت کردند، افزایش بقای قابل توجهی داشتند.

در بیماران مبتلا به SOD1-ALS با پیشرفت سریعتر بیماری، زمان میانه تا مرگ یا وابستگی دائمی به ونتیلاسیون از حدود ۷۶ هفته در گروه شروع دیرهنگام به حدود ۲۵۳٫۶ هفته در گروه شروع زودهنگام رسید.
توجه کنید که اختلاف میان این دو عدد تقریبا معادل ۳٫۴ سال است؛ عددی که در بیماری‌ ای مانند ALS بسیار قابل توجه محسوب میشود. [اینجا را ببینید]

اما شاید مهمتر از این یافته، مطالعه‌ ای باشد که هم‌ اکنون روی ناقلان بدون علامت جهش SOD1 در حال انجام است.
برای نخستین بار در تاریخ ALS ، پژوهشگران تلاش می‌ کنند پیش از ظهور علائم بالینی بیماری مداخله درمانی انجام دهند. به بیان دیگر ، هدف این مطالعه درمان ALS نیست ؛ هدف جلوگیری از بروز ALS است.

این تغییر نگاه از درمان به پیشگیری، یکی از مهمترین تحولات مفهومی سال‌ های اخیر در این حوزه محسوب می‌شود.

❖ عبور از SOD1 ؛ نسل جدید اهداف ژنتیکی

تا چند سال پیش تقریبا تمام توجه‌ ها روی SOD1 متمرکز بود. امروز این وضعیت در حال تغییر است. کارآزمایی‌ های بالینی متعددی روی آنتی‌ سنس الیگونوکلئوتایدهایی در حال انجام است که ژن‌ های FUS ، CAPN2 ، STMN2 و UNC13A را هدف قرار میدهند.

این موضوع از آن جهت مهم است که ALS یک بیماری واحد نیست و درواقع مجموعه‌ ای از زیرگروه‌ های مولکولی مختلف را در بر می‌ گیرد.
در نتیجه رویکرد یک درمان برای همه بیماران به تدریج جای خود را به پزشکی شخصی‌سازی‌ شده یا پرسونالایزد مدیسین می‌ دهد.

❖ درمان‌ های هدف‌گیرنده TDP-43

احتمالا می‌ دانید که پاتولوژی TDP-43 تقریبا در ۹۷ درصد موارد ALS مشاهده می‌ شود. به همین علت بسیاری از پژوهشگران معتقدند هدف قرار دادن این پروتئین ممکن است دامنه کاربرد بسیار وسیع‌ تری نسبت به درمان‌ های محدود به جهش‌ های ژنتیکی خاص داشته باشد.

مرور منتشرشده در ژورنال لنست نورولوژی در سال ۲۰۲۵ چند داروی مهم را معرفی کرده است که مستقیما این مسیر را هدف قرار می‌ دهند:

❏ آمانتادین هیدروکلراید ( Amantadine Hydrochloride)

» مطالعات پیش‌ بالینی نشان داده‌ اند که میتواند تجمعات TDP-43 را کاهش دهد.

» این دارو در پلتفرم کارآزمایی فاز ۲/۳ موسوم به MND-SMART در حال جذب بیمار است.

❍ شماره رجیستریشن: NCT04302870

❏ ایبودیلاست (Ibudilast)

» یک مهارکننده فسفودی‌ استراز است که به افزایش پاکسازی TDP-43 کمک می‌ کند.

» در حال حاضر در کارآزمایی فاز ۲b/۳ مورد بررسی قرار دارد.

❍ شماره رجیستریشن: NCT04057898

❏ بوسوتینیب (Bosutinib)

» مهارکننده تیروزین کیناز Src/c-Abl است.

» در مدل‌ های پیش‌بالینی باعث کاهش سطح TDP-43 و افزایش بقای نورون‌ های حرکتی شده است.

» مطالعه فاز ۱/۲ آن در حال جذب بیمار است.

❍ شماره رجیستریشن: NCT04744532

❏ تایدگلوسیب (Tideglusib)

» مهارکننده GSK-3 است و می‌ تواند TDP-43 فسفریله را کاهش دهد.

» مطالعه فاز ۲ آن برنامه‌ ریزی شده است.

❍ شماره رجیستریشن: NCT05105958

ادامه دارد...

-A.RANJBAR

@Critical_Inquiry2026
مروری بر مهمترین پیشرفت‌ های درمان ALS در سال‌های ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶

سکشن ۲

❖ عصر پزشکی بازساختی

چندین مرور تخصصی منتشرشده در سال ۲۰۲۵ از عبارت «عصر پزشکی بازساختی» یا رجنراتیو مدیسین Regenerative Medicine برای توصیف وضعیت فعلی ALS استفاده کرده‌ اند.

این عبارت تا حدی اغراق‌ آمیز به نظر می‌ رسد ، منتها واقعیت این است که طیف وسیعی از فناوری‌ های جدید اکنون وارد مراحل اولیه توسعه بالینی شده‌ اند.
یکی از مهمترین آنها وکتورهای آدنو اسیشیتد ویروس یا AAV هستند.

توجه کنید که نسل‌های جدید این وکتورها تمایل ویژه‌ ای به نورون‌ های حرکتی دارند و می‌ توانند از طریق تزریق به مایع مغزی-نخاعی، ژن یا عوامل اصلاح‌ کننده ژن را به سیستم عصبی برسانند.

بخش قابل توجهی از این پروژه‌ ها اکنون در فاز ۱ قرار دارند.

❖ کریسپر و بازبرنامه‌ ریزی سلولی
ویرایش ژنومی مبتنی CRISPR/Cas9 نیز وارد مرحله توسعه پیش‌بالینی و اوایل توسعه بالینی شده است.

در کنار آن ، رویکردهای بازبرنامه‌ ریزی سلولی یا سلولار ریپروگرمینگ نیز در حال بررسی هستند.
هدف نهایی این فناوری‌ ها اصلاح مستقیم فرآیند های مولکولی مولد بیماری است ؛ موضوعی که تا چند سال پیش بیشتر شبیه یک ایده نظری به نظر می‌ رسید.

❖ وزیکول‌های خارج سلولی و درمان‌ های تعدیل‌کننده ایمنی

وزیکول‌ های خارج سلولی یا اکستراسلولار وزیکلز نیز به عنوان حامل‌ های جدید دارو و عوامل درمانی توجه زیادی را جلب کرده‌ اند.  در کنار آنها ، درمان‌ های ایمیونومدولاتوری یا تعدیل‌ کننده ایمنی نیز به عنوان یکی از مسیرهای نوظهور تحقیقاتی مطرح شده‌ اند.

این حوزه هنوز در مراحل ابتدایی قرار دارد ، اما بسیاری از پژوهشگران آن را یکی از پلتفرم‌ های بالقوه آینده می‌ دانند.

❖ سلول‌ های بنیادی

درمان‌ های مبتنی بر سلول بنیادی همچنان در حال توسعه هستند. بخش مهمی از این مطالعات بر انتقال فاکتورهای نوروتروفیک متمرکز است؛ موادی مانند GDNF و BDNF و VEGF که می‌ توانند از نورون‌ های حرکتی حمایت کنند.

با این حال باید توجه کرد که تاکنون شواهد قانع‌ کننده‌ ای برای اثربخشی پایدار و طولانی‌ مدت این رویکردها به دست نیامده است. به همین علت هنوز نمی‌ توان آنها را درمان تایید شده ALS دانست.

❖ رابط‌ های مغز-رایانه

شاید جالب ترین بخش تحولات اخیر به رابط‌های مغز-رایانه یا برین کامپیوتر اینترفیس یا به اختصار BCI مربوط باشد. در این فناوری‌ ها الکترودهایی در مغز کاشته می‌ شوند و سپس الگوریتم‌ های کامپیوتیشنال فعالیت الکتروفیزیولوژیک مغز را به کلمات یا جملات قابل فهم تبدیل می‌ کنند.

توجه داشته باشید که هدف اصلی این فناوری‌ ها درمان مستقیم ALS نیست . منتها برای بیمارانی که توانایی تکلم و حرکت را از دست داده‌ اند، میتوانند راهی برای بازگرداندن ارتباط با محیط فراهم کنند و نکته جالب این است که مرز میان درمان و فناوری کمکی در این حوزه به تدریج در حال محو شدن است و احتمالا در سال‌ های آینده شاهد همگرایی بیشتر نوروتکنولوژی و درمان‌ های نورودژنراتیو خواهیم بود.


❖ اگر بخواهیم وضعیت ALS در سال‌ های ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ را در یک جمله خلاصه کنیم ، شاید بتوان گفت که تمرکز پژوهش‌ ها از درمان‌ های علامتی به سمت مداخله مستقیم در بیولوژی بیماری حرکت کرده است. توفرسن نخستین شاهد موفق این تغییر مسیر بود. درمان‌ های هدف‌گیرنده TDP-43 ، نسل جدید ASO ها ، ژن‌درمانی‌ های مبتنی بر AAV ، فناوری‌ های کریسپر، پزشکی بازساختی و رابط‌ های مغز-رایانه اکنون مسیرهایی هستند که احتمالا آینده درمان ALS را شکل خواهند داد.

حتما توجه داشته باشید که بسیاری از این رویکردها هنوز در مراحل اولیه توسعه قرار دارند و فاصله قابل توجهی تا تبدیل شدن به درمان‌ های استاندارد بالینی دارند. با این حال برای نخستین بار طی چند دهه گذشته ، چشم‌انداز درمان ALS از حالت فقط حمایتی به سمت مداخلات مبتنی بر مکانیسم بیماری در حال حرکت است.

-A.RANJBAR
هشدار روش‌شناختی درباره علم هشیاری (Consciousness)

شاید این روزها زیاد شنیده‌ باشید که حیوانات هشیارند یا هوش مصنوعی ممکن است احساس داشته باشد. حتی اعلامیه‌ ای در نیویورک درباره هشیاری حیوانات، امضای صدها دانشمند را پای خود دیده. منتها یک مقاله تازه در ژورنال نورون که از معتبرترین ژورنال‌ های نوروساینس است زنگ خطر را به صدا درآورده>> علم هشیاری قبل از آنکه به پاسخ برسد، هنوز در یک بن‌ بست متدولوژیک گرفتار است.

حال استدلال میکنند که ما به شکلی سیستماتیک اینفورمیشن پروسسینگ ( پردازش اطلاعات) را با کانشس اکسپیرینس (تجربه ذهنی هشیارانه) اشتباه می‌گیریم. سه مثال معروف را مرور میکنند:

(۱) رقابت دوچشمی (Binocular Rivalry): وقتی دو تصویر متفاوت به دو چشم ارائه میشود، هشیاری ما میان آنها نوسان میکند. مشکل این است که این نوسان فقط محتوای هشیارانه را تغییر نمیدهد؛ همزمان قدرت پردازش ادراکی را نیز دستخوش تغییر می‌کند. در نتیجه تفکیک دیدن از ندیدن در این آزمایش، لزوما معادل تفکیک هشیارانه از ناهشیارانه نیست.

(۲) مسکینگ دیداری (Visual Masking): با یک محرک پوشاننده، محرک اصلی را از دسترس هشیاری خارج میکنیم. منتها همین کار، پردازش آن محرک را نیز مختل میکند. باز هم نمیتوانیم ادعا کنیم که فق، هشیاری حذف شده و پردازش دست‌نخورده باقی مانده است.

(۳) تشخیص در آستانه (Threshold Detection): تغییر بین دیتکشن موفق و عدم دیتکشن اغلب به تغییر در معیار پاسخ فرد برمیگردد و نه به حضور یا غیاب تجربه هشیارانه. این یعنی ممکن است آزمودنی همان محرک را دیده باشد ولی معیارش برای گزارش‌ دادن تغییر کرده باشد.

نتیجه‌ای که گرفتند تلخ است: بسیاری از فریم ورکهای معروف کانشسنس از جمله GWT ، IIT  و پریدیکتیو پروسسینگ( predictive processing ) بر پایه همین داده‌ های دوپهلو ساخته شده‌ اند. به تعبیر خود نویسندگان ، حمایت تجربی از این فریم ورک ها تا حد زیادی توهمی است.

حتی یک گام جلوتر میروند و یک تناقض اخلاقی را رو میکنند >> اگر همان معیارهایی که برای هشیاری حیوانات به کار میبریم را برای ماشینها، ارگانوئیدها و جنین‌های بکار ببریم ناچاریم بپذیریم که آنها هم به احتمال قوی هشیارند. با این حال بسیاری از محققان از این نتیجه‌ گیری طفره میروند. این یعنی معیارها علمی نیستند؛ انتخابی هستند و بر پایه دیفالت‌ های اخلاقی بنا شده‌ اند.

مقاله از نظر انتقاد درخشان است و نقطه کور اصلی علم کانشسنس را به درستی نشان میدهد منتها از نظر راه‌حل ضعیف عمل کرده. میگویند باید به دنبال مکانیسم های شناختی اختصاصی بگردیم اما نمونه‌ای از این مکانیسم ها ارائه نمیدهند. برای تایید اینکه کارکردهای پیچیده الزاما به هشیاری نیاز ندارند ، به مثال‌‌های حاشیه‌ ای مثل حشرات بی‌سر و گیاهان متوسل شده‌ اند که برای نتیجه‌ گیری درباره پستانداران و پرندگان چندان قانع‌کننده نیست. علاوه براینها مقاله خودش از نوع کانسپچوال ریویو ( مرور مفهومی) است و متدولوژی شفافی برای گزینش منابع ندارد[ دقیقا یکی از همان آسیب‌هایی که به آن تاخته است.]

مقاله را بهتر است جدی گرفت. به ما یادآوری میکند که قبل از امضای بیانیه‌های پرشور درباره کانشسنس حیوانات یا ماشین‌ ها صبرکنیم و بپرسیم شواهد ما واقعا درباره تجربه ذهنی است یا فقط درباره پروسسینگ یا پردازش؟

-A.RANJBAR

https://doi.org/10.1016/j.neuron.2026.04.007
بهترین رژیم غذایی برای سلامت مغز احتمالا آن چیزی نیست که فکر می‌کنید

در یک پژوهش بلندمدت روی بیش از ۱۵۹ هزار نفر، پژوهشگران دانشگاه هاروارد شش الگوی غذایی مختلف را از نظر ارتباط با سلامت مغز مقایسه کردند.

برخلاف انتظار، رژیم مدیترانه‌ای برنده نشد؛
بلکه رژیم DASH بهترین نتایج را نشان داد.

رژیم DASH که ابتدا برای کاهش فشار خون طراحی شده بود، بر مصرف میوه، سبزیجات، مغزها، حبوبات و لبنیات کم‌چرب تاکید دارد و مصرف نمک، گوشت قرمز، قند افزوده و الکل را محدود می‌کند.

افرادی که بیشترین پایبندی را به رژیم DASH داشتند، ۴۱ درصد کمتر دچار افت شناختی ذهنی شدند.(همبستگی؛ نه علیت) این میزان بهتر از رژیم مدیترانه‌ای و سایر رژیم‌های بررسی‌شده بود. همچنین در آزمون‌های شناختی، مغز این افراد به طور متوسط حدود ۰٫۷۶ سال جوان‌تر و حافظه کاری آنها حدود ۱٫۳۷ سال جوان‌تر ارزیابی شد.

به هر روی شواهد فزاینده‌ای وجود دارد که رژیم‌های سرشار از سبزیجات، ماهی و غلات کامل و کم‌مقدار از نظر گوشت‌های فرآوری‌شده، غذاهای سرخ‌شده و نوشیدنی‌های شیرین، با سلامت بهتر مغز در سنین بالا مرتبط هستند.

نکته مهم پژوهش این است که احتمالا هیچ رژیم جادویی واحدی وجود ندارد، اما هرچه از میانسالی بیشتر به الگوی غذایی سالم پایبند باشیم، احتمال حفظ عملکرد شناختی مغز در سالمندی بیشتر خواهد بود.

The study is published in JAMA Neurology.

#سام
↪️ @Discourseees
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
3
تصمیم‌گیری عقلانی بدون احساسات؟ آیا می توان بدون احساسات تصمیمات منطقی گرفت؟

شاید بعد از خواندن بعضی کتاب‌های روانشناسی اینطور به نظر برسد که احساسات فقط مزاحم تصمیم‌گیری هستند و هرچه آنها را کنار بگذاریم تصمیم‌ها عقلانی‌تر میشوند. منتها شواهد عصب‌شناسی چنین تصویری را تایید نمیکند.

مقاله‌ های زیادی طی سه دهه گذشته، به‌ویژه روی بیمارانی که vmPFC یا ونترومدیال پریفرونتال کورتکس یا آمیگدال آنها آسیب دیده، نشان داده‌اند که این افراد حافظه، IQ و استدلال منطقی نسبتا طبیعی دارند؛ ولی در تصمیمهای واقعی زندگی، از مسائل مالی گرفته تا روابط اجتماعی، بارها انتخاب‌های نامناسب انجام میدهند. در Iowa Gambling Task هم معمولا سراغ گزینه‌ هایی میروند که سود کوتاه‌ مدت و زیان بلندمدت دارند.

نکته جالب این است که پاسخهای خودکار بدن مثل تغییر هدایت الکتریکی پوست هم قبل از انتخاب‌های پرخطر در آنها دیده نمیشود.
بر همین اساس داماسیو فرضیه سوماتیک مارکر (Somatic Marker Hypothesis) را مطرح کرد. ایده اصلی این است که مغز فقط با محاسبه منطقی تصمیم نمیگیرد. سیگنال‌های هیجانی که از بدن و سیستم‌های هیجانی میآیند، بعضی گزینهها را از همان ابتدا به سمت خوب یا بد بایاس میکنند و تصمیم‌ گیری را مخصوصا وقتی آینده نامطمئن است، هدایت میکنند.

افراد مبتلا به Alexithymia هم که در شناسایی احساسات خود مشکل دارند، دقیقا در همین نوع تصمیمها دچار افت عملکرد میشوند؛ ولی وقتی احتمال‌ها و پیامدها از قبل مشخص است، عملکردشان خیلی کمتر آسیب میبیند.

منتها داستان به همین سادگی هم نیست. خود همین فرضیه سوماتیک مارکر طی سالهای بعد با نقدهای جدی روبه‌رو شده است. مثلا مایا و مک‌کللند نشان دادند شرکت‌کنندگان آیوا گمبلینگ تسک خیلی زودتر از آن چیزی که ابتدا تصور میشد، به صورت آگاهانه درباره خوب یا بد بودن دسته‌های کارت اطلاعات پیدا میکنند. یعنی الزاما اینطور نیست که همه چیز فقط با سیگنال‌های ناهشیار بدن پیش برود.

مطالعه دیگری در سال ۲۰۲۲ هم نشان داد افرادی که vmPFC آنها آسیب دیده، هنوز انتخاب‌های ترانزیتیو Transitive و از نظر منطقی سازگار انجام میدهند؛ فقط ترجیحاتشان نوسان بیشتری دارد. به عبارت دیگر، شاید این ناحیه بیشتر برای پایدار نگه داشتن ترجیحات لازم باشد و نه برای خود عقلانیت.

یک نکته دیگر هم این است که ایوا گمبلینگ تسک احتمالا فقط هیجان را اندازه نمیگیرد. ریورسال لرنینگ ( Reversal Learning) ، آپدیت شدن حافظه کاری، حساسیت به پیامدهای آینده و چند فرایند دیگر هم همزمان در این تکلیف نقش دارند. حتی درباره هدایت الکتریکی پوست هم هنوز روشن نشده که این پاسخها علت تصمیمهای بهتر هستند یا فقط همراه آنها دیده میشوند.

بنابراین اگر بخواهیم با احتیاط جمع‌بندی کنیم، اویدنس یا شواهد امروز بیشتر از این ایده حمایت میکند که هیجان برای همه تصمیم‌ها به یک اندازه لازم نیست. هرچه تصمیم مبهم‌تر باشد، پیامدها از قبل معلوم نباشند، یادگیری از تجربه لازم باشد یا با موقعیت‌ های اجتماعی پیچیده سروکار داشته باشیم، نقش هیجان پررنگتر میشود. ولی در تصمیم‌هایی که قواعد، احتمال‌ها و پیامدها از قبل مشخص هستند، سیستم‌های اجرایی مغز میتوانند تا حد زیادی مستقل‌تر عمل کنند.

بنابراین تعبیر کلاسیک که هیجان را فقط مزاحم عقل میداند با اویدنس امروز سازگار نیست؛ همانطور که این ادعا هم که همه تصمیم‌های عقلانی الزاما به سوماتیک مارکرها وابسته‌ اند، هنوز حمایت تجربی کافی ندارد.

-A.RANJBAR

References
1