مصلحان فکری و هزینه گفتن حرف تازه
تاریخ چگونه با کسانی که زودتر از زمانهشان فکر کردند تسویهحساب کرد؟
سقراط، فیلسوف آتنی، در سال ۳۹۹ پیش از میلاد به اتهام «فاسد کردن جوانان» و «انکار خدایان شهر» محاکمه و به مرگ محکوم شد. آنچه امروز از محاکمهی او میدانیم، عمدتا از طریق نوشتههای شاگردش افلاطون در «دفاعیهی سقراط» به دست ما رسیده؛ روایتی که نشان میدهد اتهام اصلی سقراط نه خشونت یا فساد مالی، بلکه عادتش به پرسیدن سوالهایی بود که قطعیتهای پذیرفتهشدهی شهروندان آتنی را متزلزل میکرد.
جوردانو برونو، راهب و فیلسوف ایتالیایی قرن شانزدهم، به دلیل دفاع از این ایده که جهان بینهایت و خورشید تنها یکی از بیشمار ستارگان است نه مرکز واحد کیهان توسط دیوان تفتیش عقاید رومی محاکمه و در سال ۱۶۰۰ در میدان کامپو دِ فیوری رم سوزانده شد.
اسناد محاکمه او که مورخانی چون لوئیجی فیرپو در دهههای اخیر بازخوانی کردهاند، نشان میدهد اتهامات او بیشتر ماهیت الهیاتی داشت تا صرفا علمی، اما نقطه مشترک با پرونده سقراط، مجازات به دلیل عدم تمکین از چارچوب فکری مسلط بود.
بارینگتون مور جونیور، جامعهشناس تاریخی آمریکایی، در «ریشههای اجتماعی دیکتاتوری و دموکراسی» (۱۹۶۶) با مطالعه تطبیقی چند جامعه نشان داد مقاومت نهادهای قدرتمند در برابر تغییر فکری، الگویی تکرارشونده در طول تاریخ است؛ نهادهایی که منافعشان به حفظ یک روایت یا نظم خاص گره خورده، معمولاً پیش از آنکه با استدلال پاسخ دهند، به سرکوب حامل آن ایده متوسل میشوند.
نمونهای نزدیکتر به زمان ما، سرگذشت گالیله است؛ او در سال ۱۶۳۳ توسط دیوان تفتیش عقاید کلیسا به دلیل دفاع از نظریه خورشیدمرکزی مجبور به انکار رسمی دیدگاه علمیاش شد و باقی عمر را در حصر خانگی گذراند.
آنچه این پرونده را از پروندهی برونو متمایز میکند، سرنوشت پس از مرگ اوست: کلیسای کاتولیک در سال ۱۹۹۲، رسما و پس از نزدیک به ۳۶۰ سال، محکومیت گالیله را نادرست اعلام کرد.
آنچه از کنار هم گذاشتن این پروندههای تاریخی برمیآید، الگویی است که در آن، هزینه بهچالشکشیدن یک باور مسلط، اغلب بلافاصله و توسط کسی پرداخت میشود که آن را مطرح کرده، در حالیکه پذیرش عمومی درستی آن ایده، ممکن است نسلها به تاخیر بیفتد.
#تفکر_انتقادی #نقد_دین #رواداری #گفتگو_توانا
@Dialogue1402
تاریخ چگونه با کسانی که زودتر از زمانهشان فکر کردند تسویهحساب کرد؟
سقراط، فیلسوف آتنی، در سال ۳۹۹ پیش از میلاد به اتهام «فاسد کردن جوانان» و «انکار خدایان شهر» محاکمه و به مرگ محکوم شد. آنچه امروز از محاکمهی او میدانیم، عمدتا از طریق نوشتههای شاگردش افلاطون در «دفاعیهی سقراط» به دست ما رسیده؛ روایتی که نشان میدهد اتهام اصلی سقراط نه خشونت یا فساد مالی، بلکه عادتش به پرسیدن سوالهایی بود که قطعیتهای پذیرفتهشدهی شهروندان آتنی را متزلزل میکرد.
جوردانو برونو، راهب و فیلسوف ایتالیایی قرن شانزدهم، به دلیل دفاع از این ایده که جهان بینهایت و خورشید تنها یکی از بیشمار ستارگان است نه مرکز واحد کیهان توسط دیوان تفتیش عقاید رومی محاکمه و در سال ۱۶۰۰ در میدان کامپو دِ فیوری رم سوزانده شد.
اسناد محاکمه او که مورخانی چون لوئیجی فیرپو در دهههای اخیر بازخوانی کردهاند، نشان میدهد اتهامات او بیشتر ماهیت الهیاتی داشت تا صرفا علمی، اما نقطه مشترک با پرونده سقراط، مجازات به دلیل عدم تمکین از چارچوب فکری مسلط بود.
بارینگتون مور جونیور، جامعهشناس تاریخی آمریکایی، در «ریشههای اجتماعی دیکتاتوری و دموکراسی» (۱۹۶۶) با مطالعه تطبیقی چند جامعه نشان داد مقاومت نهادهای قدرتمند در برابر تغییر فکری، الگویی تکرارشونده در طول تاریخ است؛ نهادهایی که منافعشان به حفظ یک روایت یا نظم خاص گره خورده، معمولاً پیش از آنکه با استدلال پاسخ دهند، به سرکوب حامل آن ایده متوسل میشوند.
نمونهای نزدیکتر به زمان ما، سرگذشت گالیله است؛ او در سال ۱۶۳۳ توسط دیوان تفتیش عقاید کلیسا به دلیل دفاع از نظریه خورشیدمرکزی مجبور به انکار رسمی دیدگاه علمیاش شد و باقی عمر را در حصر خانگی گذراند.
آنچه این پرونده را از پروندهی برونو متمایز میکند، سرنوشت پس از مرگ اوست: کلیسای کاتولیک در سال ۱۹۹۲، رسما و پس از نزدیک به ۳۶۰ سال، محکومیت گالیله را نادرست اعلام کرد.
آنچه از کنار هم گذاشتن این پروندههای تاریخی برمیآید، الگویی است که در آن، هزینه بهچالشکشیدن یک باور مسلط، اغلب بلافاصله و توسط کسی پرداخت میشود که آن را مطرح کرده، در حالیکه پذیرش عمومی درستی آن ایده، ممکن است نسلها به تاخیر بیفتد.
#تفکر_انتقادی #نقد_دین #رواداری #گفتگو_توانا
@Dialogue1402
👍3🏆1💔1
تمامیتخواهی و بنیانهای فلسفی آن
وقتی فلسفه، مجوز کنترل کامل زندگی شهروند میشود
هیتلر عمدا در برابر مجسمه یک فیلسوف آلمانی ژست میگرفت تا خبرنگاران عکس بگیرند؛ گویی میخواست بگوید او همان «ابرمردی» است که این فیلسوف ظهورش را پیشبینی کرده بود. این فیلسوف نیچه بود. اما چطور اندیشههای یک متفکر قرن نوزدهمی، پایه فلسفی یکی از خونینترین ایدئولوژیهای قرن بیستم شد؟
▪️نیچه و اراده معطوف به قدرت
نیچه در «تبارشناسی اخلاق» ریشه دین و اخلاق را نه در وحی الهی، بلکه در مناسبات مادی جستجو میکرد؛ رابطه طلبکار و بدهکار را اصلیترین برسازنده هنجارهای انسانی میدانست. او این تحلیل تجربی را بر ابرنظریه «اراده معطوف به قدرت» بنا کرد؛ نظریهای که تمام فرهنگ را محصول ارادهای معطوف به کسب قدرت میداند.
▪️مارکس و زیربنای اقتصادی
کارل مارکس نمونه دیگری از تحلیل مناسبات انسانی بر پایه اراده ارائه داد؛ برخلاف نیچه، این اراده را در مناسبات اقتصادی، نه فرهنگ، جستوجو کرد. مفاهیم «زیربنا» و «روبنا» از همینجا آمدند: دین و ایده صرفا محصول ارادههای اقتصادی معطوف به سود بودند. مارکس معتقد بود کنش انقلابی، نه تفکر صرف، مناسبات زیربنایی را دگرگون میکند.
▪️از علوم آریایی تا علوم اسلامی
این باور که میتوان کل زندگی شهروند را از پیش مهندسی کرد، هم در آلمان نازی با «علوم آریایی» و هم در شوروی با «علوم مارکسیستی» ظاهر شد. نمونه مشابه آن در ایران، آیتالله میرباقری است که معتقد است حقیقت «کشف» نمیشود بلکه «جعل و ایجاد» میشود؛ ایدهای که پروژه «علوم اسلامی» و «جنبش نرمافزاری» بر آن استوار است.
▪️تمامیتخواهی و ضرورت دشمنسازی
حکومتهای تمامیتخواه، برخلاف حکومتهای صرفا اقتدارگرا، تمام جزئیات زندگی شهروند را سیاسی میکنند؛ از پوشش تا مناسبات جنسی و فناوری. این حکومتها معمولا با خلق دشمن پیش میروند: یهودیان برای نازیها، بورژوازی برای شوروی، و برای جمهوری اسلامی، بهاییان، زنان بیحجاب، اسرائیل و آمریکا. سیاست حذف، به وجود این دشمن دائمی نیاز دارد.
▪️نقد فلسفی: کاسیرر و هابرماس
ارنست کاسیرر معتقد بود جریانهای فاشیستی حقیقت را صرفا روبنایی برای پنهانکردن یک «غرض» میدانند؛ همین تقلیل حقیقت به قدرت، نگاهی امنیتی به تمام شئون اجتماع میآورد. یورگن هابرماس نیز میراث نیچه تا فوکو و هایدگر را نقد کرد و آن را زمینهساز هیجانزدگی بیمحتوایی دانست که در غیاب معنای واقعی، به مناسک و شعائر پناه میبرد.
متن کامل این یادداشت را در وبسایت گفتوشنود بخوانید
تمامیتخواهی و بنیانهای فلسفی آن
https://dialog.tavaana.org/totalitarianism/
@Dialogue1402
وقتی فلسفه، مجوز کنترل کامل زندگی شهروند میشود
هیتلر عمدا در برابر مجسمه یک فیلسوف آلمانی ژست میگرفت تا خبرنگاران عکس بگیرند؛ گویی میخواست بگوید او همان «ابرمردی» است که این فیلسوف ظهورش را پیشبینی کرده بود. این فیلسوف نیچه بود. اما چطور اندیشههای یک متفکر قرن نوزدهمی، پایه فلسفی یکی از خونینترین ایدئولوژیهای قرن بیستم شد؟
▪️نیچه و اراده معطوف به قدرت
نیچه در «تبارشناسی اخلاق» ریشه دین و اخلاق را نه در وحی الهی، بلکه در مناسبات مادی جستجو میکرد؛ رابطه طلبکار و بدهکار را اصلیترین برسازنده هنجارهای انسانی میدانست. او این تحلیل تجربی را بر ابرنظریه «اراده معطوف به قدرت» بنا کرد؛ نظریهای که تمام فرهنگ را محصول ارادهای معطوف به کسب قدرت میداند.
▪️مارکس و زیربنای اقتصادی
کارل مارکس نمونه دیگری از تحلیل مناسبات انسانی بر پایه اراده ارائه داد؛ برخلاف نیچه، این اراده را در مناسبات اقتصادی، نه فرهنگ، جستوجو کرد. مفاهیم «زیربنا» و «روبنا» از همینجا آمدند: دین و ایده صرفا محصول ارادههای اقتصادی معطوف به سود بودند. مارکس معتقد بود کنش انقلابی، نه تفکر صرف، مناسبات زیربنایی را دگرگون میکند.
▪️از علوم آریایی تا علوم اسلامی
این باور که میتوان کل زندگی شهروند را از پیش مهندسی کرد، هم در آلمان نازی با «علوم آریایی» و هم در شوروی با «علوم مارکسیستی» ظاهر شد. نمونه مشابه آن در ایران، آیتالله میرباقری است که معتقد است حقیقت «کشف» نمیشود بلکه «جعل و ایجاد» میشود؛ ایدهای که پروژه «علوم اسلامی» و «جنبش نرمافزاری» بر آن استوار است.
▪️تمامیتخواهی و ضرورت دشمنسازی
حکومتهای تمامیتخواه، برخلاف حکومتهای صرفا اقتدارگرا، تمام جزئیات زندگی شهروند را سیاسی میکنند؛ از پوشش تا مناسبات جنسی و فناوری. این حکومتها معمولا با خلق دشمن پیش میروند: یهودیان برای نازیها، بورژوازی برای شوروی، و برای جمهوری اسلامی، بهاییان، زنان بیحجاب، اسرائیل و آمریکا. سیاست حذف، به وجود این دشمن دائمی نیاز دارد.
▪️نقد فلسفی: کاسیرر و هابرماس
ارنست کاسیرر معتقد بود جریانهای فاشیستی حقیقت را صرفا روبنایی برای پنهانکردن یک «غرض» میدانند؛ همین تقلیل حقیقت به قدرت، نگاهی امنیتی به تمام شئون اجتماع میآورد. یورگن هابرماس نیز میراث نیچه تا فوکو و هایدگر را نقد کرد و آن را زمینهساز هیجانزدگی بیمحتوایی دانست که در غیاب معنای واقعی، به مناسک و شعائر پناه میبرد.
متن کامل این یادداشت را در وبسایت گفتوشنود بخوانید
تمامیتخواهی و بنیانهای فلسفی آن
https://dialog.tavaana.org/totalitarianism/
@Dialogue1402
👌3
«محمد» پرطرفدارترین نام نوزادان پسر در اسرائیل شد
اداره جمعیت و مهاجرت اسرائیل در آستانه سال نوی عبری ۵۷۸۷، جدیدترین آمار نامهای نوزادان متولدشده در سال عبری ۵۷۸۶ را منتشر کرد.
بر اساس گزارشهای رسانههای عبری از جمله تایمز آو اسرائیل، آی۲۴نیوز و دیگر منابع عبریزبان، در این دوره بیش از ۱۷۹ هزار و ۳۹۸ نوزاد در اسرائیل به دنیا آمده و ثبت شدهاند.
بر پایه این دادهها، نام «محمد» در صدر فهرست پرطرفدارترین نامهای پسران در کل جمعیت قرار گرفت. پس از آن نامهایی مانند «آریئل»، «یوسف»، «آدام» و «داوید» در رتبههای بعدی هستند.
در میان دختران نیز نام «آویگیل» پرطرفدارترین نام شناخته شد و نامهایی مانند «مریم»، «لیا» و «لیبی» در رتبههای بعدی جای گرفتند.
رسانههای عبری به این نکته اشاره کردهاند که با وجود سهم حدود ۱۸ تا ۲۰ درصدی مسلمانان از جمعیت اسرائیل، تمرکز بالای خانوادههای مسلمان بر انتخاب نام «محمد» برای پسرانشان باعث شده این نام در رتبهبندی کلی صدرنشین باشد. در مقابل، خانوادههای یهودی تنوع بسیار بیشتری در نامگذاری دارند و در بخش یهودی، نام «آریئل» برای پسران و «آویگیل» برای دختران در صدر قرار گرفتهاند.
بیشترین تعداد تولدها نیز در شهرهای اورشلیم، بنیبراک و تلآویو ثبت شده است. این آمارها که بر اساس سیستم ثبت احوال رسمی تهیه شده، هر سال پیش از آغاز سال نوی عبری منتشر میشود و تصویری از روندهای نامگذاری در جامعه اسرائیل ارائه میدهد.
#محمد #اسرائیل #رواداری #گفتگو_توانا
@Dialogue1402
اداره جمعیت و مهاجرت اسرائیل در آستانه سال نوی عبری ۵۷۸۷، جدیدترین آمار نامهای نوزادان متولدشده در سال عبری ۵۷۸۶ را منتشر کرد.
بر اساس گزارشهای رسانههای عبری از جمله تایمز آو اسرائیل، آی۲۴نیوز و دیگر منابع عبریزبان، در این دوره بیش از ۱۷۹ هزار و ۳۹۸ نوزاد در اسرائیل به دنیا آمده و ثبت شدهاند.
بر پایه این دادهها، نام «محمد» در صدر فهرست پرطرفدارترین نامهای پسران در کل جمعیت قرار گرفت. پس از آن نامهایی مانند «آریئل»، «یوسف»، «آدام» و «داوید» در رتبههای بعدی هستند.
در میان دختران نیز نام «آویگیل» پرطرفدارترین نام شناخته شد و نامهایی مانند «مریم»، «لیا» و «لیبی» در رتبههای بعدی جای گرفتند.
رسانههای عبری به این نکته اشاره کردهاند که با وجود سهم حدود ۱۸ تا ۲۰ درصدی مسلمانان از جمعیت اسرائیل، تمرکز بالای خانوادههای مسلمان بر انتخاب نام «محمد» برای پسرانشان باعث شده این نام در رتبهبندی کلی صدرنشین باشد. در مقابل، خانوادههای یهودی تنوع بسیار بیشتری در نامگذاری دارند و در بخش یهودی، نام «آریئل» برای پسران و «آویگیل» برای دختران در صدر قرار گرفتهاند.
بیشترین تعداد تولدها نیز در شهرهای اورشلیم، بنیبراک و تلآویو ثبت شده است. این آمارها که بر اساس سیستم ثبت احوال رسمی تهیه شده، هر سال پیش از آغاز سال نوی عبری منتشر میشود و تصویری از روندهای نامگذاری در جامعه اسرائیل ارائه میدهد.
#محمد #اسرائیل #رواداری #گفتگو_توانا
@Dialogue1402
🥴8🤮2❤1👎1
ایمان و تروریسم
نقش دیدگاههای ایمان-محور در کشتارهای بزرگ چیست؟
▪️آیا جنایات بزرگ به ایمان نیاز دارند؟
انجام عملیات تروریستی یا کشتارهای بزرگ، گاهی نیاز به افرادی دارد که به نقشه و هدف چنین عملیاتی «ایمان» قوی و عمیق داشته باشند؛ به ویژه وقتی مرتکبین این جنایات میدانند خودشان در این عملیات کشته خواهند شد. بدون ایمان به یک دین یا ایدئولوژی تعصبآمیز، چگونه میتوان افرادی را قانع نمود که کشتن هزاران انسان معمولی، و همزمان، کشته شدن خودشان، کاری موجه یا حتی «پسندیده» است؟
▪️اسلام، جهاد و ۱۱ سپتامبر
حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ را اعضای گروه اسلامی القاعده انجام دادند؛ رهبر سازمان، اسامه بنلادن، آن را بر پایه ترکیبی از اسلامگرایی، ایده «جهاد»، و آرمان دفاع از «امت اسلامی» شکل داده بود. بنلادن برای بسیج پیروانش از قرآن، تاریخ اسلام، مفهوم جهاد و شاید مهمتر از همه، از وعده شهادت و پاداش اخروی استفاده میکرد، و به صورت مداوم غرب را به شکلی شیطان در دیدگاه پیروان خود نمایش میداد.
▪️آموزه کشتار دینی: از فتوای خمینی تا فتوای بنلادن
در «فتوای» سال ۱۹۹۸، بنلادن و متحدانش کشتن آمریکاییان ــ چه نظامی و چه غیرنظامی ــ را «وظیفه فردی هر مسلمان» معرفی کردند و ادعا کردند آمریکا با «خدا و پیامبرش» وارد جنگ شده است. گزارشها نشان میدهند که بنلادن مرتب پیروانش را به «شهادت» فرا میخواند. دعوت رسمی به کشتار در سنتهای دینی اسلامی و غیر اسلامی مثالهای متعددی دارد: فتوای خمینی برای قتل رشدی، تا موارد متعدد دعوت به جهاد علیه پیروان سایر ادیان و خداناباوران و یا حتی «جادوگران» در اسلام و مسیحیت.
▪️کشتارهای ایمانمحور غیر دینی
جنگ دوم جهانی مثال مستقیم دیگری برای کشتارهای ایمانمحور است؛ برای مثال، ایمانی راسخ به یک پیشوای کاریزماتیک مانند هیتلر. پیش از جنگ، شاید بسیاری تصور میکردند مردم آلمان (که در مسیر رشد اقتصادی سریعی بودند) شروع به جنگی نخواهند کرد که آشکارا منافع آنان و جانشان را به خطر میانداخت. اما ایدئولوژی نازیسم فراتر از هر محاسبه عقلانی، آلمانیها را به ایمانی محکم و میثاقی شدید با آرمانهای حزب فرا میخواند. در روایت ایمان-محور حزب، هیتلر در شمایل یک انسان برتر ظاهر میسد: یک رهبر دلسوز و قابل اعتماد؛ کسی باید به او ایمان داشت، و میشد برایش کشت و کشته شد.
▪️چه راه چارهای در دسترس است؟
راه چاره برای اجتناب از کشتارهای ایمان-محور چیست؟ کنار گذاشتن ایمان؟ اصلاح و متعادل کردن ایمانهای قدیمی و رایج مانند ایمان اسلامی؟ یا آفرینش ایمانهای جدیدی که بر اساس اخلاقی بهتری از ادیان بنا شده باشند؟ آیا دینباورانی که بر اهمیت مرگ و پسامرگ تاکید دارند و زندگی انسانی این جهانی را تحقیر میکنند، میتوانند در برابر وسوسه جهاد، «شهادت» و پاداش اخروی مقاومت کنند؟
#ایمان #نقد_دین #تروریسم #گفتگو_توانا
@Dialogue1402
نقش دیدگاههای ایمان-محور در کشتارهای بزرگ چیست؟
▪️آیا جنایات بزرگ به ایمان نیاز دارند؟
انجام عملیات تروریستی یا کشتارهای بزرگ، گاهی نیاز به افرادی دارد که به نقشه و هدف چنین عملیاتی «ایمان» قوی و عمیق داشته باشند؛ به ویژه وقتی مرتکبین این جنایات میدانند خودشان در این عملیات کشته خواهند شد. بدون ایمان به یک دین یا ایدئولوژی تعصبآمیز، چگونه میتوان افرادی را قانع نمود که کشتن هزاران انسان معمولی، و همزمان، کشته شدن خودشان، کاری موجه یا حتی «پسندیده» است؟
▪️اسلام، جهاد و ۱۱ سپتامبر
حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ را اعضای گروه اسلامی القاعده انجام دادند؛ رهبر سازمان، اسامه بنلادن، آن را بر پایه ترکیبی از اسلامگرایی، ایده «جهاد»، و آرمان دفاع از «امت اسلامی» شکل داده بود. بنلادن برای بسیج پیروانش از قرآن، تاریخ اسلام، مفهوم جهاد و شاید مهمتر از همه، از وعده شهادت و پاداش اخروی استفاده میکرد، و به صورت مداوم غرب را به شکلی شیطان در دیدگاه پیروان خود نمایش میداد.
▪️آموزه کشتار دینی: از فتوای خمینی تا فتوای بنلادن
در «فتوای» سال ۱۹۹۸، بنلادن و متحدانش کشتن آمریکاییان ــ چه نظامی و چه غیرنظامی ــ را «وظیفه فردی هر مسلمان» معرفی کردند و ادعا کردند آمریکا با «خدا و پیامبرش» وارد جنگ شده است. گزارشها نشان میدهند که بنلادن مرتب پیروانش را به «شهادت» فرا میخواند. دعوت رسمی به کشتار در سنتهای دینی اسلامی و غیر اسلامی مثالهای متعددی دارد: فتوای خمینی برای قتل رشدی، تا موارد متعدد دعوت به جهاد علیه پیروان سایر ادیان و خداناباوران و یا حتی «جادوگران» در اسلام و مسیحیت.
▪️کشتارهای ایمانمحور غیر دینی
جنگ دوم جهانی مثال مستقیم دیگری برای کشتارهای ایمانمحور است؛ برای مثال، ایمانی راسخ به یک پیشوای کاریزماتیک مانند هیتلر. پیش از جنگ، شاید بسیاری تصور میکردند مردم آلمان (که در مسیر رشد اقتصادی سریعی بودند) شروع به جنگی نخواهند کرد که آشکارا منافع آنان و جانشان را به خطر میانداخت. اما ایدئولوژی نازیسم فراتر از هر محاسبه عقلانی، آلمانیها را به ایمانی محکم و میثاقی شدید با آرمانهای حزب فرا میخواند. در روایت ایمان-محور حزب، هیتلر در شمایل یک انسان برتر ظاهر میسد: یک رهبر دلسوز و قابل اعتماد؛ کسی باید به او ایمان داشت، و میشد برایش کشت و کشته شد.
▪️چه راه چارهای در دسترس است؟
راه چاره برای اجتناب از کشتارهای ایمان-محور چیست؟ کنار گذاشتن ایمان؟ اصلاح و متعادل کردن ایمانهای قدیمی و رایج مانند ایمان اسلامی؟ یا آفرینش ایمانهای جدیدی که بر اساس اخلاقی بهتری از ادیان بنا شده باشند؟ آیا دینباورانی که بر اهمیت مرگ و پسامرگ تاکید دارند و زندگی انسانی این جهانی را تحقیر میکنند، میتوانند در برابر وسوسه جهاد، «شهادت» و پاداش اخروی مقاومت کنند؟
#ایمان #نقد_دین #تروریسم #گفتگو_توانا
@Dialogue1402
🏆2
Forwarded from آموزشکده توانا
به یاد آر
ژینا، زخمی که التیام نمییابد
امروز، سالروز آن ۲۲ شهریور تلخی است که پیکر نیمهجان «مهسا (ژینا) امینی» پس از بازداشت توسط گشت ارشاد، از بازداشتگاه وزرا به بیمارستان کسری منتقل شد؛ فاجعهای که نقطهعطف تاریخی خشم و دادخواهی مردمی شد که دیگر تاب ستم و سرکوب عریان را نداشتند.
دختر جوانی که به بهانه واهی «حجاب اجباری» ربوده شد و با سری شکسته و بدنی در بند درد، به کما رفت تا نامش، ژینا، به رمزی برای سراسر ایران تبدیل شود؛ رمزی از طغیان کرامت انسانی در برابر حاکمیتی که تن و جان شهروندان را ملک طلق خود میپندارد.
امروز یادآور روزی است که ماشین سرکوب جمهوری اسلامی، با جنایتی آشکار، آینهای شد تا جامعه ایران چهره تمامنمای استبداد را ببیند؛ جراحتی که بر تن ژینا نشست، داغی بر دل این سرزمین گذاشت که هرگز از خاطر نخواهد رفت و فریاد «زن، زندگی، آزادی» که از دل آن فاجعه برخاست، همچنان راهنمای مسیر دادخواهی و رهایی است.
#مهسا_امینی #ژینا_امینی #زن_زندگی_آزادی #نه_به_جمهوری_اسلامی
@Tavaana_TavaanaTech
ژینا، زخمی که التیام نمییابد
امروز، سالروز آن ۲۲ شهریور تلخی است که پیکر نیمهجان «مهسا (ژینا) امینی» پس از بازداشت توسط گشت ارشاد، از بازداشتگاه وزرا به بیمارستان کسری منتقل شد؛ فاجعهای که نقطهعطف تاریخی خشم و دادخواهی مردمی شد که دیگر تاب ستم و سرکوب عریان را نداشتند.
دختر جوانی که به بهانه واهی «حجاب اجباری» ربوده شد و با سری شکسته و بدنی در بند درد، به کما رفت تا نامش، ژینا، به رمزی برای سراسر ایران تبدیل شود؛ رمزی از طغیان کرامت انسانی در برابر حاکمیتی که تن و جان شهروندان را ملک طلق خود میپندارد.
امروز یادآور روزی است که ماشین سرکوب جمهوری اسلامی، با جنایتی آشکار، آینهای شد تا جامعه ایران چهره تمامنمای استبداد را ببیند؛ جراحتی که بر تن ژینا نشست، داغی بر دل این سرزمین گذاشت که هرگز از خاطر نخواهد رفت و فریاد «زن، زندگی، آزادی» که از دل آن فاجعه برخاست، همچنان راهنمای مسیر دادخواهی و رهایی است.
#مهسا_امینی #ژینا_امینی #زن_زندگی_آزادی #نه_به_جمهوری_اسلامی
@Tavaana_TavaanaTech
❤9❤🔥2😢2
دوراهی اپیکور
معمایی دوهزار و سیصد ساله برای الهیات
اگر خدا همزمان قادر مطلق، خیرخواه مطلق و آگاه مطلق است، پس زلزلهای که هزاران کودک را زیر آوار میبرد، از کجا اجازه وقوع میگیرد؟
این پرسش، دو هزار و سیصد سال قدمت دارد. فیلسوف یونانی اپیکور، در قالب یک دوراهی منطقی معروف آن را صورتبندی کرد: اگر خدا میخواهد شر را از بین ببرد اما نمیتواند، پس قادر مطلق نیست. اگر میتواند اما نمیخواهد، پس خیرخواه مطلق نیست. اگر هم میتواند و هم میخواهد، پس شر از کجا آمده؟ و اگر نه میتواند و نه میخواهد، چرا اصلا او را «خدا» مینامیم؟
در فلسفه دین معاصر، این معما با عنوان «مسئله شر» شناخته میشود.
فیلسوف استرالیایی جان مکی، در مقالهای تأثیرگذار در سال ۱۹۵۵، استدلال کرد که سه گزاره «خدا قادر مطلق است»، «خدا خیرخواه مطلق است» و «شر وجود دارد»، منطقا نمیتوانند هر سه با هم درست باشند و دستکم یکی باید کنار گذاشته شود.
در پاسخ، فیلسوف آمریکایی آلوین پلنتینگا «دفاعیه اراده آزاد» را مطرح کرد: شاید خدا جهانی آفریده که در آن انسانها اراده آزاد دارند، و شر ناشی از انتخابهای بد انسانی، بهایی است که برای همین آزادی پرداخت میشود.
اما این پاسخ، مشکلی حلنشده باقی میگذارد: زلزله، سرطان کودکان، و بیماریهای ژنتیکی، هیچ ربطی به «انتخاب انسان» ندارند. اینجا را «شر طبیعی» مینامند، و پاسخ اراده آزاد برایش کارساز نیست.
مثالی ملموس: تصور کنید پدری قدرت کامل و توان مطلق دارد که فرزندش را از سوختن در آتش نجات دهد، اما در حالیکه کاملا میتواند و میبیند، دست نگه میدارد.
آیا هنوز او را «پدر خوب» مینامید؟
حالا اگر بگویید «شاید دلیلی داشته که ما نمیدانیم»، آیا این توضیح، مشکل منطقی را حل میکند یا فقط آن را به تعویق میاندازد؟
سؤالی که فیلسوفان دین قرنهاست با آن دستوپنجه نرم میکنند: آیا رنج بیمعنای موجودات بیگناه، با تصویر سنتی خدای قادر و خیرخواه، واقعا قابل جمع است؟
#اپیکور #شر_طبیعی #فلسفه #گفتگو_توانا
@Dialogue1402
معمایی دوهزار و سیصد ساله برای الهیات
اگر خدا همزمان قادر مطلق، خیرخواه مطلق و آگاه مطلق است، پس زلزلهای که هزاران کودک را زیر آوار میبرد، از کجا اجازه وقوع میگیرد؟
این پرسش، دو هزار و سیصد سال قدمت دارد. فیلسوف یونانی اپیکور، در قالب یک دوراهی منطقی معروف آن را صورتبندی کرد: اگر خدا میخواهد شر را از بین ببرد اما نمیتواند، پس قادر مطلق نیست. اگر میتواند اما نمیخواهد، پس خیرخواه مطلق نیست. اگر هم میتواند و هم میخواهد، پس شر از کجا آمده؟ و اگر نه میتواند و نه میخواهد، چرا اصلا او را «خدا» مینامیم؟
در فلسفه دین معاصر، این معما با عنوان «مسئله شر» شناخته میشود.
فیلسوف استرالیایی جان مکی، در مقالهای تأثیرگذار در سال ۱۹۵۵، استدلال کرد که سه گزاره «خدا قادر مطلق است»، «خدا خیرخواه مطلق است» و «شر وجود دارد»، منطقا نمیتوانند هر سه با هم درست باشند و دستکم یکی باید کنار گذاشته شود.
در پاسخ، فیلسوف آمریکایی آلوین پلنتینگا «دفاعیه اراده آزاد» را مطرح کرد: شاید خدا جهانی آفریده که در آن انسانها اراده آزاد دارند، و شر ناشی از انتخابهای بد انسانی، بهایی است که برای همین آزادی پرداخت میشود.
اما این پاسخ، مشکلی حلنشده باقی میگذارد: زلزله، سرطان کودکان، و بیماریهای ژنتیکی، هیچ ربطی به «انتخاب انسان» ندارند. اینجا را «شر طبیعی» مینامند، و پاسخ اراده آزاد برایش کارساز نیست.
مثالی ملموس: تصور کنید پدری قدرت کامل و توان مطلق دارد که فرزندش را از سوختن در آتش نجات دهد، اما در حالیکه کاملا میتواند و میبیند، دست نگه میدارد.
آیا هنوز او را «پدر خوب» مینامید؟
حالا اگر بگویید «شاید دلیلی داشته که ما نمیدانیم»، آیا این توضیح، مشکل منطقی را حل میکند یا فقط آن را به تعویق میاندازد؟
سؤالی که فیلسوفان دین قرنهاست با آن دستوپنجه نرم میکنند: آیا رنج بیمعنای موجودات بیگناه، با تصویر سنتی خدای قادر و خیرخواه، واقعا قابل جمع است؟
#اپیکور #شر_طبیعی #فلسفه #گفتگو_توانا
@Dialogue1402
👍8👎2❤1
آیا خدا از دل یک اشتباه تکاملی زاده شده؟
یکبار تنها در جنگل یا خانهای خالی بودهاید؟ صدای خشخش برگها را شنیدهاید و ناخودآگاه فکر کردهاید «شاید کسی آن بیرون است»؟
حتی اگر عقلتان بگوید فقط باد است، دلتان آرام نمیگیرد. این واکنش نام علمی دارد: HADD.
🔹 سامانه «فرابرانگیخته تشخیص عامل» چیست (HADD)؟
Hyperactive Agency Detection Device
یعنی «سامانه فرابرانگیخته تشخیص عامل».
این اصطلاح را روانشناس جاستین بارت مطرح کرد: مغز ما طوری تنظیم شده که صداها، حرکات و الگوهای مبهم را زودتر و بیشتر از حد لازم، نشانه حضور یک «عامل» (agent) زنده و باهدف تفسیر میکند.
🔹 چرا اینقدر «حساس» است؟
تصور کنید انسان اولیه دو نوع اشتباه میتواند بکند: صدای علف را با یک ببر اشتباه بگیرد و بیجهت فرار کند، یا صدای واقعی ببر را نادیده بگیرد. اشتباه اول فقط چند ثانیه وقت تلف میکند؛ اشتباه دوم جانش را میگیرد. تکامل مغزی را انتخاب کرده که ترجیح میدهد هزار بار اشتباهی «فرار» کند تا یکبار غافلگیر شود.
🔹 مثال آشنا
همین حساسیت است که باعث میشود در ابرها چهره ببینیم، در سایه لباس آویزان روی جالباسی، هیبت یک آدم را تصور کنیم، یا صدای تقتق شوفاژ را با قدمهای کسی در طبقه بالا اشتباه بگیریم.
🔹 ارتباط با باور دینی
پژوهشگران علوم شناختی دین معتقدند همین سامانه، وقتی با پدیدههای بزرگتر مثل رعد، زلزله، یا یک اتفاق عجیب روبهرو میشود، بهجای «یک نفر»، به سراغ «یک نیروی نامرئی و هدفمند» میرود؛ چیزی شبیه روح، جن، یا خدا.
مغزی که برای بقا در جنگل شکل گرفته، همان مغزی است که در تاریکی معبد یا کلیسا هم فعال میشود.
📌 نکتهی جالب: HADD خاموشنشدنی است. حتی دانشمندانی که کاملا بیدیناند، در تاریکی یا تنهایی، همان لرزش آشنا را تجربه میکنند؛ چون این سامانه محصول میلیونها سال تکامل است، نه یک باور قابلانتخاب.
#علوم_شناختی #نقد_دین #باور #گفتگو_توانا
@Dialogue1402
یکبار تنها در جنگل یا خانهای خالی بودهاید؟ صدای خشخش برگها را شنیدهاید و ناخودآگاه فکر کردهاید «شاید کسی آن بیرون است»؟
حتی اگر عقلتان بگوید فقط باد است، دلتان آرام نمیگیرد. این واکنش نام علمی دارد: HADD.
🔹 سامانه «فرابرانگیخته تشخیص عامل» چیست (HADD)؟
Hyperactive Agency Detection Device
یعنی «سامانه فرابرانگیخته تشخیص عامل».
این اصطلاح را روانشناس جاستین بارت مطرح کرد: مغز ما طوری تنظیم شده که صداها، حرکات و الگوهای مبهم را زودتر و بیشتر از حد لازم، نشانه حضور یک «عامل» (agent) زنده و باهدف تفسیر میکند.
🔹 چرا اینقدر «حساس» است؟
تصور کنید انسان اولیه دو نوع اشتباه میتواند بکند: صدای علف را با یک ببر اشتباه بگیرد و بیجهت فرار کند، یا صدای واقعی ببر را نادیده بگیرد. اشتباه اول فقط چند ثانیه وقت تلف میکند؛ اشتباه دوم جانش را میگیرد. تکامل مغزی را انتخاب کرده که ترجیح میدهد هزار بار اشتباهی «فرار» کند تا یکبار غافلگیر شود.
🔹 مثال آشنا
همین حساسیت است که باعث میشود در ابرها چهره ببینیم، در سایه لباس آویزان روی جالباسی، هیبت یک آدم را تصور کنیم، یا صدای تقتق شوفاژ را با قدمهای کسی در طبقه بالا اشتباه بگیریم.
🔹 ارتباط با باور دینی
پژوهشگران علوم شناختی دین معتقدند همین سامانه، وقتی با پدیدههای بزرگتر مثل رعد، زلزله، یا یک اتفاق عجیب روبهرو میشود، بهجای «یک نفر»، به سراغ «یک نیروی نامرئی و هدفمند» میرود؛ چیزی شبیه روح، جن، یا خدا.
مغزی که برای بقا در جنگل شکل گرفته، همان مغزی است که در تاریکی معبد یا کلیسا هم فعال میشود.
📌 نکتهی جالب: HADD خاموشنشدنی است. حتی دانشمندانی که کاملا بیدیناند، در تاریکی یا تنهایی، همان لرزش آشنا را تجربه میکنند؛ چون این سامانه محصول میلیونها سال تکامل است، نه یک باور قابلانتخاب.
#علوم_شناختی #نقد_دین #باور #گفتگو_توانا
@Dialogue1402
👍12👎2❤1
مونا، دختری که تا ابد هفده ساله ماند
در اواخر تابستان سال ۱۳۴۴ دختری به دنیا آمد که نامش را مونا گذاشتند. کسی نمیدانست این نوزاد روزی به نمادی از رنج و شجاعت یک نسل بدل خواهد شد.
مونا در سایه مهر خانواده بزرگ شد؛ دختری پرشور و مهربان که از کودکی دلش میخواست روزی معلم شود و به کودکان درس بدهد، همانطور که بعدها در کلاسهای اخلاق به بچههای بهایی درس میداد.
اما تندبادی که پس از استقرار جمهوری اسلامی بر جامعه بهاییان ایران وزیده بود، در خانه آنها را نیز کوبید. مونا همراه با پدرش، یدالله، بازداشت شد؛ دختر و پدر، هر دو تنها به جرم باور به دینشان.
چند ماه بعد، در دیماه ۱۳۶۱، مقامات قضایی به مادر مونا، فرخنده انوری، خبر دادند که اگر وثیقهای سنگین بپردازد، دخترش آزاد خواهد شد. مادر با امید به آغوشکشیدن دوباره فرزندش، سند خانه را برداشت و به اداره مربوطه برد. اما آنچه در انتظارش بود، نه آزادی مونا که بازداشت خود او بود.
مادر را گرفتند و به زندان عادلآباد شیراز فرستادند؛ زندانی که اکنون هر سه عضو خانواده در آن گرفتار بودند.
چندی نگذشت که در ۲۲ اسفند ۱۳۶۱، یدالله، پدر مونا، اعدام شد. مونا در حالی که هنوز داغ پدر بر دلش تازه بود، ماهها شکنجه و تحقیر را در سلولهای همان زندان تحمل کرد، بیآنکه از باورش دست بکشد.
سرانجام روز ۲۸ خرداد ۱۳۶۲، او را همراه با نُه زن بهایی دیگر، به میدان چوگان شیراز بردند. مونا که کوچکترین آنان بود، ناچار شد نخست شاهد بهدار آویختهشدن دوستانش باشد.
وقتی نوبت او رسید، برای آخرین بار از او خواستند باورش را انکار کند.
مونا نپذیرفت.
سپس دست مامور اعدام را بوسید و گفت: «در دین ما بوسیدن دستها ممنوع است، اما ما مجازیم دست کسانی را که ما را به خاطر عقیدهمان میکشند، ببوسیم.» آنگاه طناب دار را بوسید، آن را دور گردن خود انداخت و در حالی که لبخندی بر لب داشت، جان سپرد؛ دختری هفدهساله که هرگز فرصت نیافت به آرزوهایش برسد.
سالها گذشت، اما نامش زنده ماند؛ یادآور دخترکی که در برابر بیداد، تنها ایمانش را داشت و از آن دست نکشید.
#مونا_محمودنژاد #داستان_ما_یکیست #بهائیان_ایران
@Dialogue1402
در اواخر تابستان سال ۱۳۴۴ دختری به دنیا آمد که نامش را مونا گذاشتند. کسی نمیدانست این نوزاد روزی به نمادی از رنج و شجاعت یک نسل بدل خواهد شد.
مونا در سایه مهر خانواده بزرگ شد؛ دختری پرشور و مهربان که از کودکی دلش میخواست روزی معلم شود و به کودکان درس بدهد، همانطور که بعدها در کلاسهای اخلاق به بچههای بهایی درس میداد.
اما تندبادی که پس از استقرار جمهوری اسلامی بر جامعه بهاییان ایران وزیده بود، در خانه آنها را نیز کوبید. مونا همراه با پدرش، یدالله، بازداشت شد؛ دختر و پدر، هر دو تنها به جرم باور به دینشان.
چند ماه بعد، در دیماه ۱۳۶۱، مقامات قضایی به مادر مونا، فرخنده انوری، خبر دادند که اگر وثیقهای سنگین بپردازد، دخترش آزاد خواهد شد. مادر با امید به آغوشکشیدن دوباره فرزندش، سند خانه را برداشت و به اداره مربوطه برد. اما آنچه در انتظارش بود، نه آزادی مونا که بازداشت خود او بود.
مادر را گرفتند و به زندان عادلآباد شیراز فرستادند؛ زندانی که اکنون هر سه عضو خانواده در آن گرفتار بودند.
چندی نگذشت که در ۲۲ اسفند ۱۳۶۱، یدالله، پدر مونا، اعدام شد. مونا در حالی که هنوز داغ پدر بر دلش تازه بود، ماهها شکنجه و تحقیر را در سلولهای همان زندان تحمل کرد، بیآنکه از باورش دست بکشد.
سرانجام روز ۲۸ خرداد ۱۳۶۲، او را همراه با نُه زن بهایی دیگر، به میدان چوگان شیراز بردند. مونا که کوچکترین آنان بود، ناچار شد نخست شاهد بهدار آویختهشدن دوستانش باشد.
وقتی نوبت او رسید، برای آخرین بار از او خواستند باورش را انکار کند.
مونا نپذیرفت.
سپس دست مامور اعدام را بوسید و گفت: «در دین ما بوسیدن دستها ممنوع است، اما ما مجازیم دست کسانی را که ما را به خاطر عقیدهمان میکشند، ببوسیم.» آنگاه طناب دار را بوسید، آن را دور گردن خود انداخت و در حالی که لبخندی بر لب داشت، جان سپرد؛ دختری هفدهساله که هرگز فرصت نیافت به آرزوهایش برسد.
سالها گذشت، اما نامش زنده ماند؛ یادآور دخترکی که در برابر بیداد، تنها ایمانش را داشت و از آن دست نکشید.
#مونا_محمودنژاد #داستان_ما_یکیست #بهائیان_ایران
@Dialogue1402
😢9💔5❤2