در یک سنی، به خصوص بعد از بعضی ناملایمات، آدم یک چیز بیشتر دلش نمیخواهد: اینکه ولش کنند راحت باشد! حتی از این هم بهتر: جوری رفتار کنند انگار مردهای!
- قصر به قصر؛ لویی فردینان سلین
- قصر به قصر؛ لویی فردینان سلین
«من به تنهایی معتاد بودم. اگر هرروز کمی با خودم خلوت نمیکردم مثل این بود که ضعیفتر میشدم. چیزی نبود که به آن افتخار کنم اما وابستهاش شده بودم، تاریکی داخل اتاق، برایم مثل نور آفتاب بود.»
رابطهام با دوستهام به جایی رسیده که نه دوست صمیمیشونام نه دوست غیرصمیمی، یه دوستی که هست دیگه؛ وجود داره، نفس میکشه.
«یک اضطراب دائمی دربارهی گذشت زمان در من بهوجود آمده. نمیتوانم حتی کمی بنشینم و کتاب بخوانم. مدام میخواهم حرکت کنم و کاری بکنم. میخواهم از هر لحظهی زندگی استفاده کنم. چون هر آن ممکن است آن را از دست بدهم...»
به جای «همیشه این جا خواهم ماند» بس بود که بنویسی «این جا خواهم ماند» و خودت را با همیشه اسیر نکنی. همیشه هرگز وجود ندارد. به زودی میبینی که همیشه آنجا نماندهای. آنوقت شاید از خودت بدت بیاید.
«نهايت بايد عكسى بودم جامونده لاى كتابى قديمى ته گنجه اى چوبى توى زيرزمين، بيشتر از چيزى كه ميخواستم آفريده شدم»
«چشمانم را بهم میگذارم و تمام دنیا میمیرد، پلکهایم را میگشایم و همهچیز دوباره متولد میشود، فکر میکنم تو را غیرواقعی درون ذهنم ساختمت،
ستارگان، قرمز و آبی درحالیکه والس میرقصند خاموش میشوند،
و سیاهی مطلق به درون میتازد،
من رویاپردازی کردم که تو مرا با سحر و افسون به بستر کشاندی
و با حال فریفتگی برایم آواز خواندی، و دیوانهوار مرا بوسیدی، فکر میکنم تو را غیرواقعی درون ذهنم ساختمت،
رویاپردازی کردم اینکه تو برمیگردی، از همان راهی که گفته بودی، اما پیر شدم و نامت را فراموش میکنم، من بهتر بود که پرندهای افسانهای را دوست میداشتم، که لااقل زمانیکه بهار میرسید، دوباره آواز سرمیداد،
چشمانم را بهم میگذارم و تمام دنیا میمیرد، فکر میکنم تو را غیرواقعی درون ذهنم ساختمت»
› سیلویا پلات
ستارگان، قرمز و آبی درحالیکه والس میرقصند خاموش میشوند،
و سیاهی مطلق به درون میتازد،
من رویاپردازی کردم که تو مرا با سحر و افسون به بستر کشاندی
و با حال فریفتگی برایم آواز خواندی، و دیوانهوار مرا بوسیدی، فکر میکنم تو را غیرواقعی درون ذهنم ساختمت،
رویاپردازی کردم اینکه تو برمیگردی، از همان راهی که گفته بودی، اما پیر شدم و نامت را فراموش میکنم، من بهتر بود که پرندهای افسانهای را دوست میداشتم، که لااقل زمانیکه بهار میرسید، دوباره آواز سرمیداد،
چشمانم را بهم میگذارم و تمام دنیا میمیرد، فکر میکنم تو را غیرواقعی درون ذهنم ساختمت»
› سیلویا پلات
نمی دانم چرا تحمل جمعیت را ندارم. چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم. من آنقدر به تنهایی خودم عادت کرده ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می کنم. تا دور هستم دلم می خواهد نزدیک بشوم و نزدیک که میشوم میبینم اصلا استعدادش را ندارم.
› فروغ فرخزاد
› فروغ فرخزاد