Dern.
🫗
دیدن این مستند برام سخت بود.
ویدیوهایی که از سال ۴۰۱ داخلش گنجونده شده بودن، چیزهاییان که سه ساله تمام تلاشم رو میکنم دوباره باهاشون روبهرو نشم؛
چون فشاری که به قلبم میارن واقعا وحشتناکه. اما خوشحالم که این مستند وجود داره و دیدمش.
برای من، حضور ترانه علیدوستی همیشه معنای امن بودن داشته؛ زنی قابل احترام و قابل اعتماد.
و کاری که اینجا انجام داده، جدا از خود مستند، یادآوری اینه که این مسیر تموم نشده.
اینکه آگاهانه و رسمی، بیحجاب جلوی دوربین میایسته، فقط یک انتخاب شخصی نیست؛
ادامهی همون مبارزهایه که اسمش رو با «زن، زندگی، آزادی» شناختیم.
مبارزهای که شاید شکلش عوض شده، اما هنوز زندهست، هنوز هزینه داره، و هنوز از زنهایی میاد که حاضر نیستن برای امن موندن، خودشون رو حذف کنن یا سکوت رو جای صداشون بذارن، حتی وقتی میدونن دیده شدن گرون تموم میشه.
چقدر تو درست و بههنگامی زن!
ویدیوهایی که از سال ۴۰۱ داخلش گنجونده شده بودن، چیزهاییان که سه ساله تمام تلاشم رو میکنم دوباره باهاشون روبهرو نشم؛
چون فشاری که به قلبم میارن واقعا وحشتناکه. اما خوشحالم که این مستند وجود داره و دیدمش.
برای من، حضور ترانه علیدوستی همیشه معنای امن بودن داشته؛ زنی قابل احترام و قابل اعتماد.
و کاری که اینجا انجام داده، جدا از خود مستند، یادآوری اینه که این مسیر تموم نشده.
اینکه آگاهانه و رسمی، بیحجاب جلوی دوربین میایسته، فقط یک انتخاب شخصی نیست؛
ادامهی همون مبارزهایه که اسمش رو با «زن، زندگی، آزادی» شناختیم.
مبارزهای که شاید شکلش عوض شده، اما هنوز زندهست، هنوز هزینه داره، و هنوز از زنهایی میاد که حاضر نیستن برای امن موندن، خودشون رو حذف کنن یا سکوت رو جای صداشون بذارن، حتی وقتی میدونن دیده شدن گرون تموم میشه.
چقدر تو درست و بههنگامی زن!
Forwarded from The Unforgiven
When you choose an academically challenging major and you get academically challenged.
Dern.
Photo
نمیدونم این چندمین فیلمیه که دربارهی جنگهای بین چین و ژاپن میبینم، اما این یکی واقعا خوشساخت بود و سینماتوگرافی محشری داشت.
داستان دربارهی کشتار نانجینگه؛ یکی از تاریکترین صفحات تاریخ بشر.
سال ۱۹۳۷، وقتی ارتش امپراتوری ژاپن بعد از اشغال نانجینگ، هزاران غیرنظامی و اسیر جنگی چینی رو به شکل فجیعی کشت
و حدود ۳۰۰ هزار نفر قربانی شدن.
فیلمیه که دیدنش راحت نیست، ولی لازمه.
داستان دربارهی کشتار نانجینگه؛ یکی از تاریکترین صفحات تاریخ بشر.
سال ۱۹۳۷، وقتی ارتش امپراتوری ژاپن بعد از اشغال نانجینگ، هزاران غیرنظامی و اسیر جنگی چینی رو به شکل فجیعی کشت
و حدود ۳۰۰ هزار نفر قربانی شدن.
فیلمیه که دیدنش راحت نیست، ولی لازمه.
₊˚ପ⊹ Bₒₒₖ ₛₕᵢₜ 𓍢ִ໋🀦
از جمع بندی امسالتون رونمایی کنین و بگین بهترین پنج کتابی که امسال خوندین چی بوده؟
Babel - R. F. Kuang
The Outsiders - S. E. Hinton
The Vampire Lestat - Anne Rice
I Who Have Never Known Men - Jacqueline Harpman
The Sorrows of Young Werther - Goethe
Dern.
› سفر به انتهای شب، لویی فردینان سلین
شاید دوست داشته باشیم جور دیگری فکر کنیم، ولی دنیا خیلی پیشتر از آنکه ما برای همیشه ترکش کنیم، ترکمان میکند.
یک روز تصمیم میگیری تا دربارهی چیزهایی که دلت برایشان میتپد، کمتر و کمتر حرف بزنی؛ بنابراین هر بار که مجبور به سخن گفتن میشوی، خیلی باید از خودت مایه بگذاری… دیگر از شنیدن صدای حرف زدنِ خودت حالت به هم میخورد… به ایجاز سخن میگویی… دست از حرف زدن میشویی… سی سال حرف زدهای…
دیگر هیچ اهمیتی برایت ندارد که حق با تو هست یا نیست.
دیگر حتی هیچ علاقهای نداری که جایگاه حقیرت را در صف لذتهای زندگی حفظ کنی… از خودت خسته میشوی…
بعد از این فقط راضیای به اینکه چیزی بخوری و جایی گرم و نرم به دست بیاوری و در مسیر منتهی به ناکجا تا میتوانی بخوابی.
برای اینکه بقیه فکر کنند به امورات زندگی علاقهمندی، مجبور میشوی در محضرشان نقابهای جدیدی به چهره بزنی… ولی برای تجدید ذخایر درونت دیگر جانی در بدن نداری. به تتهپته میافتی.
هنوز برای وقتگذرانی با آدمها دنبال بهانه میگردی، ولی مرگ حاضر و آماده کنارت ایستاده؛ با بوی گندش، همیشه همانجاست، کمرمزورازتر از یک دست پوکر بازی کردن.
تنها چیزی که همچنان ذهنت را درگیر میکند، مشتی حسرت حقیر است؛ مثلا چرا فرصت نکردی بروی به بوآ-کُلُمب تا به عمویت، وقتی هنوز زنده بود، سر بزنی؛ همان که شبی در فوریه آوازش برای همیشه خاموش شد.
از زندگی چیزی جز این برایت نمیماند: حسرتی بیقدر و تلخ.
بقیهی چیزها را در طول مسیر، با رنج و درد فراوان، استفراغ کردهای.
حالا چیزی نیستی جز یک تیر چراغ برق قدیمی، پوشیده از یادگاری، کنار خیابانی که حالا بهندرت کسی از آن عبور میکند.
یک روز تصمیم میگیری تا دربارهی چیزهایی که دلت برایشان میتپد، کمتر و کمتر حرف بزنی؛ بنابراین هر بار که مجبور به سخن گفتن میشوی، خیلی باید از خودت مایه بگذاری… دیگر از شنیدن صدای حرف زدنِ خودت حالت به هم میخورد… به ایجاز سخن میگویی… دست از حرف زدن میشویی… سی سال حرف زدهای…
دیگر هیچ اهمیتی برایت ندارد که حق با تو هست یا نیست.
دیگر حتی هیچ علاقهای نداری که جایگاه حقیرت را در صف لذتهای زندگی حفظ کنی… از خودت خسته میشوی…
بعد از این فقط راضیای به اینکه چیزی بخوری و جایی گرم و نرم به دست بیاوری و در مسیر منتهی به ناکجا تا میتوانی بخوابی.
برای اینکه بقیه فکر کنند به امورات زندگی علاقهمندی، مجبور میشوی در محضرشان نقابهای جدیدی به چهره بزنی… ولی برای تجدید ذخایر درونت دیگر جانی در بدن نداری. به تتهپته میافتی.
هنوز برای وقتگذرانی با آدمها دنبال بهانه میگردی، ولی مرگ حاضر و آماده کنارت ایستاده؛ با بوی گندش، همیشه همانجاست، کمرمزورازتر از یک دست پوکر بازی کردن.
تنها چیزی که همچنان ذهنت را درگیر میکند، مشتی حسرت حقیر است؛ مثلا چرا فرصت نکردی بروی به بوآ-کُلُمب تا به عمویت، وقتی هنوز زنده بود، سر بزنی؛ همان که شبی در فوریه آوازش برای همیشه خاموش شد.
از زندگی چیزی جز این برایت نمیماند: حسرتی بیقدر و تلخ.
بقیهی چیزها را در طول مسیر، با رنج و درد فراوان، استفراغ کردهای.
حالا چیزی نیستی جز یک تیر چراغ برق قدیمی، پوشیده از یادگاری، کنار خیابانی که حالا بهندرت کسی از آن عبور میکند.