Forwarded from Beloved (lil cherry)
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from اگر صدایت کنم ریرا،
فرصتهای گریزنده را چون قاصدکها به دست باد نشاندیم.
ما، در《خفاخانه》های ضمیر خویش، چیزی را پنهان نگه داشتیم. پنهان و سرسختانه نگه داشتیم.
و روزی دانستیم_تو نیز خواهی دانست_که زمان، جاودانهبودن همهچیز را نفی میکند.
پوسیدگی بر هر آنچه پنهان شده است دست مییابد و افسوس بهجای میماند.
پدر وقتی به سفره نگاه کرد با کدورت گفت: مادر! آن ترشیهای پیاز را از انبار بیاور. دو سال است که تو آن را نگهداشتهیی.
مادر بلند میشود و میرود. صدای پایش را میشنوم که خیلی سنگین روی زمین کشیده میشود. مادر بازمیگردد و آرام میگوید: همهاش کپکزده. نمیشود خورد. پدر عصبانی و دلگیر است. دلم میخواهد سخت و باصدا گریه کنم.
ما، در《خفاخانه》های ضمیر خویش، چیزی را پنهان نگه داشتیم. پنهان و سرسختانه نگه داشتیم.
و روزی دانستیم_تو نیز خواهی دانست_که زمان، جاودانهبودن همهچیز را نفی میکند.
پوسیدگی بر هر آنچه پنهان شده است دست مییابد و افسوس بهجای میماند.
پدر وقتی به سفره نگاه کرد با کدورت گفت: مادر! آن ترشیهای پیاز را از انبار بیاور. دو سال است که تو آن را نگهداشتهیی.
مادر بلند میشود و میرود. صدای پایش را میشنوم که خیلی سنگین روی زمین کشیده میشود. مادر بازمیگردد و آرام میگوید: همهاش کپکزده. نمیشود خورد. پدر عصبانی و دلگیر است. دلم میخواهد سخت و باصدا گریه کنم.
بار دیگر شهری که دوست میداشتم