دَم‌نوش
72 subscribers
53 photos
1 file
5 links
دَمی بنشین و بنوش!
جرئه‌ای از چیزهایی که می‌بلعم
تا آنهایی که پس می‌دهم‌.
Download Telegram
Forwarded from DaMusic🎵 (Bunch Of Neucleotides)
To Be Human
MARINA
حتی اگه خدایی هم باشه نمی‌دونه چرا آنقدر انسان بودن سخته.
👏1
شعر بعدی:
گناه نخستین

#شاعر_درون
1🔥1
دوستت دارم، مثل مه
که همه‌ی اذهان را فرا می‌گیرد
مثل شب
که تاریکی را به سر و روی شهر می‌پاشد

شبیه تلاطم پایان‌ناپذیر چشم‌ها
در میان انبوه جمعیت
یا جست‌وجوی بی‌پایان‌ رود
برای دوری جستن از برکه شدن

به این فکر می‌کنم
که باید اسم گناه نخستین را تغییر دهم
و آن را اولین تپش بنامم
در سنگ‌قلب زمین

شاید باید ندانسته‌ها را هرس کرد
شاید باید‌ از ابهام گذشت
حرص را بلعید
و محبت را تاج‌گذاری کرد.

شاید زمین خاکی‌مان
دست من و تو را ببوسد
و ابرها زیر‌ پایمان فرش سفید پهن‌ کنند

آنگاه عشق خواهم ورزید
بی اینکه به عاقبتش بیاندیشم.
-دَم

پ.ن: برای ز.
بهمن ماه چهارصد و سه
2
یادداشت بعدی:
صدای توی سرم

#تراوشات
1
یه نفر‌ توی سرم مدام حرف می‌زنه. نمی‌تونم تمام مدت بهش گوش بدم. از دستش خسته شدم. تنهاست. ناراحته و کاری از دستم براش برنمیاد.

باید ببینی، یک وقتهایی در حال راه رفتنم و مطمئن نیستم که بتونم قدم بعدی رو بردارم یا نه. توی ذهنم من هر قدم در حال افتادنم و هر بار که پا جلوی پا می‌ذارم به اون صدای نفرت‌انگیز توی سرم می‌گم: دیدی؟ دیدی داری چرت و پرت میگی؟
بعد به تعداد قدم‌هام نگاه می‌‌کنم. چهارده هزار تا، هشت هزار تا، پنج هزار تا و چهار هزار تا. چند بار باید توی صورتش مشت بزنم که بفهمه؟

اگه ازم بپرسی داری با کی رقابت می‌کنی باید بهت بگم من رقیبی نیاز ندارم. صدای توی سرم خودش حواسش به همه چیز هست. خودش سختگیر تر و بی‌مروت تر و نامهربون‌تر از همه‌ی رقیب‌های دنیاست.

پس عزیزکم، اگه دیدی از پا دراومدم یا خسته‌تر از اونی هستم که به نظر میاد باید باشم، اگه یه کاری که از بقیه دو واحد انرژی می‌گیره از من ده تا، بدون که من شیفت‌های اضافه‌ای کار می‌کنم. اونم بدون حقوق. صدای توی سرم داره ازم بیگاری می‌کشه.

پس ازم دلخور نشو، بیا کنارم بشین و بذار سری که حسابی روی تنم سنگینی می‌کنه رو روی شونه‌هات بذارم. بیا راجع به چیزهایی حرف بزنیم که صدای توی سرم علاقه‌ای بهشون نداره. بیا یه موسیقی با تمپوی بالا گوش بدیم که سرعتش از صدای توی سرم بالاتر باشه. اگه بخوای می‌تونی سرم رو نوازش کنی. اینطوری به کسی که اونجا زندگی می‌کنه یادآوری می‌کنی که من تنها نیستم!
من 《تو》رو دارم.

-دَم
7
یادداشت بعدی:
وقتی نویسنده‌ای

#تراوشات
1
وقتی نویسنده‌ای، دائم به توامان درون و بیرون سفر می‌کنی. قصه‌ها، جایی در بین تو و آنچه تصور می‌کنی رخ می‌دهند. در پیچ و خم خیال، در هزارتوی تصور.
شخصیت‌ها در ذهن تو زندگی می‌کنند. می‌خندند و می‌گریند و می‌زایند. تو ناظری. از دور نگاه می‌کنی که چطور تصمیماتی که می‌گیرند زندگی‌شان را نابود می‌کند یا دو فرسنگ دیرتر، آن را از نو می‌سازد.
اگر به اندازه‌ی کافی خوش‌شانس باشی که قصه‌هایت را ثبت کنی، می‌بینی که چندین و چند زندگی در سرت رخ می‌دهند. هر چه دیرتر این کار را کنی، این همزیستی گاهی نه چندان مسالمت‌آمیز، کار دستت می‌دهد.
در هپروت دیگران زندگی می‌کنی و خودت هم کم کم به یکی از شخصیت‌های درون سرت تبدیل می‌شوی. کم کم می‌فهمی گاهی خودت را روایت می‌کنی.
این آنقدرها هم دست تو نیست. روزی که بدانی می‌توانی بنویسی، دفعه‌ی اولی که این موهبت و نفرین را در خودت کشف می‌کنی دیگر برای دست کشیدن از آن خیلی دیر شده است؛ یا می‌نویسی یا شب و روز فکر می‌کنی، فکر می‌کنی و فکر می‌کنی.
پس دست از مقاومت بردار. بنویس. نصفه و نیمه بنویس. کم بنویس. بد بنویس. چرت و پرت بنویس. دیر و زود بنویس.
بنویس تا تمام نشدی!
-دَم
41
یادداشت بعدی:
با من حرف بزن

#تراوشات
💘21
با من حرف بزن تا بدانی چقدر آشفته‌ام!
من می‌خواهم قصه‌هایی را به تو بگویم
که پیش از این دیارالبشری
جرات به زبان آوردن آنها را نداشته است
ولی هنوز از اینکه تو تمنای شنیدن را داری
یا نه
مطمئن نیستم.
کلماتم اما در صدف سرم نهفته‌اند
آرام آرام آنقدر خویش را می‌سایند
تا تبدیل به گوهری بی‌بدیل شوند
اما شکوه گوهر
با نمایان شدن آن به دست می‌آید،
مگر نه؟

نمی‌خواهم عاشقم باشی،
من از عشق دست شسته‌ام.
ولی به من بگو،
آیا مایلی
گوهرهای درون سرم را استخراج کنی؟

باید هشدار دهم که مسیر طولانی‌ است.
راه پر پیچ و خمی ست
که حتی با شکافتن جمجمه‌ام طی نمی‌شود.
باید مرا در بر بگیری،
آرام آرام
پوسته‌ی سخت افکاری که
هرگز به سخنانم راه پیدا نمی‌کنند را بشکافی
و آنقدر پیش روی
که هیچ کسی از گونه‌ی تو
تا به حال همچین مسیری را نپیموده است
آنجا گوهرهایی انتظار تو را می‌کشد
که هنوز مطمئن نیستم طالب آنها باشی.
خودت چه فکر می‌کنی؟

-دَم
4
یادداشت بعدی:
فوتبالِ میان‌بعدی

#شبه_جستار
1
مردی که در تاکسی کنار دستم نشسته است دارد با موبایلش فوتبال تماشا می‌کند. از دیدن ترابی در بازی تیم سپاهان مقابل تراکتور تعجب کردم. مدتها از زمانی که فوتبال را دنبال می‌کردم گذشته است؛ آنقدری‌ که نمی‌دانم ترابی کی از پرسپولیس رفته است.
مرد صدای گوشی را تا ته کم کرده است. صدای رادیو در پس‌زمینه همان بازی را گزارش می‌کند اما با یک تفاوت کوچک: صدای رادیو به اندازه‌ی چند ثانیه از تصویر گوشی مرد جلوتر است. پس من به صدای رادیو گوش می‌دهم، به تصویر خودم در آینه‌ی راننده نگاه می‌کنم و بعد به گوشی مرد.
لحظه‌ای اتفاق خارق‌العاده‌ای رخ می‌دهد. احساس می‌کنم با شنیدن صدای رادیو و چند ثانیه جلوتر بودن از تصویر گوشی مرد، به توانایی‌ ماورایی‌ای دست پیدا کردم: من می‌توانم هر آنچه قرار است در تصویر رخ بدهد را از چند ثانیه قبل بدانم!
پس در تصمیمی شگفت‌انگیز هر چه از رادیو می‌شنوم را به جای پیش‌بینی‌های خودم جا می‌زنم. از فکر کردن به فکرم خنده‌ام می‌گیرد!
اتفاق دیگری که ممکن است در حال وقوع باشد آن است که مرد و گوینده‌ی رادیو، در دو جهان موازی زندگی می‌کنند که در آن‌ها زمان با سرعت‌های متفاوتی در حرکت است. من چه کاره‌ ام؟ من شبیه یک ناظر میان‌بعدی در مرز بین این دو دنیا نشسته‌ام، جوری که صدا را یک جهان و تصویر را از جهانی دیگر دریافت می‌کنم.
در این لحظه، در این موقعیت میان‌بعدی کوچکی که برای خودم دست و پا کرده‌ام، به این فکر می‌کنم که لازم است تمام این‌ها را بنویسم.
-دَم

پ‌.ن: میزان مشارکتم در جام جهانی تا الان به اندازه‌ی همین یادداشته و بس.
4😁1
یادداشت بعدی:
یه‌یِ عزیز

#تراوشات
1
آمدم به او بگویم این همانجایی بود که ایده‌ی رمانم را از آن گرفتم اما گمان نکنم گوشش بدهکار باشد. او اینجا از من می‌خواهد که صحبت کنم. می‌گوید می‌توانم هر چه می‌خواهم را بگویم، خب اگر قرار بود به همین راحتی بگویم که لازم نبود رمان بنویسم! عجب چیزهایی از من می‌خواهد این یه‌یِ عزیز!

ی ساکت و خموش است. وقتی صحبت می‌کنم ساکت است و وقتی ساکت می‌شوم هم ساکت است. یک بار به او گفتم پس همدلی‌ات کجا رفته؟ او باز هم مرا پیچاند و گفت همین است که هست!

ی زیر بار هیچ جور کلکی نمی‌رود. هر بار تلاش می‌کنم به او بفهمانم که این لحن خنثی و سردش مرا عذاب می‌دهد. فایده‌ای ندارد، او باز هم می‌خواهد چیزی از آن دربیاورد.

ی گوش می‌دهد و گوش می‌دهد. بعدش می‌گوید: این چطور آن طور شد؟ من باز هم شروع می‌کنم به حرف زدن و ده دقیقه بعد باز او می‌پرسد: حالا اینی که گفتی یعنی چه؟

سوال‌های زیادی راجع به ی دارم اما هیچ وقت نمی‌پرسم. می‌خواهم بدانم چه کسی را دوست می‌دارد یا شب‌ها قبل خواب از پنجره ماه را دید می‌زند یا نه؟ اما نمی‌پرسم. هیچ وقت.

ی گوش می‌دهد و گوش می‌دهد و در نقطه‌ای، او دیگر آنجا نیست. این منم که با خودم حرف می‌زنم. من و من و من؛ همیشه همینطور بوده است.

به ی می‌گویم من همچنین چیزی را گفته بودم؟ او می‌گوید آره! همین دفعه‌ی پیش بود که گفتی. باورم نمی‌شود. هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید که از آن کلمه استفاده کرده باشم. او اصرار می‌کند که آن را از من شنیده است اما من، چیزی به یاد نمی‌آورم.

رابطه‌ی من و ی به اندازه‌ی همین یادداشت قطعه قطعه است.
💘3
شعر بعدی:
چطور همچنان زن باشم؟

#شاعر_درون
1
Fourth of July
Sufjan Stevens
چی می‌تونستم بگم که تو رو از دستهای مرگ پس بگیره؟
به نظرت می‌تونستم آسمون چهارم جولای باشم؟

بهم بگو از حادثه‌ی اونروز چی یاد گرفتی
از چهارم جولای؟
هممون قراره بمیریم

اون عشقی که لازم داری رو گرفتی فاخته‌ی کوچولوی من؟
چرا گریه می‌کنی؟

بیمارستان ازم می‌پرسه که لازمه پیکرت رو توی پارچه‌ بپیچونیم؟
قبل ازینکه باهات خداحافظی کنم
ستاره‌ی آسمونی من
انگار که برات لباس می‌پوشیم
بامزه ست سنجاقک من، مگه نه؟

پ.ن:
برای رفتگان دی.
3
دَم‌نوش
شعر بعدی: چطور همچنان زن باشم؟ #شاعر_درون
چگونه می‌توانم نیلوفر باشم
در برکه‌ای که مار آبی می‌پرورد
چگونه می‌توانم سوسن باشم
در شوره‌زاری که خار می‌زاید
یا شمشیر را در غلاف نگه‌ دارم
و یک شربت بهار نارنج را یک‌نفس سر بکشم
وسط میدان جنگی که زندگی می‌کشد
آیا می‌توانم صورتی را نوازش کنم
که از من روی برمی‌گرداند
یا دستی را به گرمی فشار دهم
که از پشت خنجر می‌زند؟
اما اگر این سان نرم و لطیف و روان نباشم
چطور همچنان زن باشم؟
-دَم

🖊زمستان چهار و سه
3
یادداشت بعدی:
من خیلی فوتبال سرم می‌شود!

#شبه_جستار
🔥4
دَم‌نوش
یادداشت بعدی: من خیلی فوتبال سرم می‌شود! #شبه_جستار
آن وقتی که فوتبالی بودم یادم است که بازی‌های یک چهارم نهایی لیگ قهرمانان اروپا بود، شاید هم یک هشتم نهایی، کسی چه می‌داند؟
یک بازی با رفت و برگشت. بارسلونا در برابر لیورپول. بارسلونایی که مسی داشت در برابر لیورپولی که صلاح داشت.

آن وقت‌ها من حسابی در کف یورگن کلوپ بودم و برای بالا پایین رفتن‌های او کنار زمین غش و ضعف می‌رفتم. گمان کنم بیشتر از اینکه به بازیکن‌ها توجه کنم، حواسم به واکنش‌های او بود.

الان که دارم این یادداشت را می‌نویسم سعی می‌کنم سبکبالی‌ای که داشتم را به یاد بیاورم، آن رها بودن و زندگی کردنِ تمام نود دقیقه را. ساعت ۱۲ و نیم بود که بازی رفت تمام شد. بارسلونا در ورزشگاه آنفیلد سه دو لیورپول را برده بود. من می‌دانستم این یعنی ۴ بر ۲ به نفع بارسلونا. می‌دانستم که صعودشان قطعی است.

گمان کنم فامیلی‌ هم‌کلاسی‌ام روشنی بود اما ما او را رُشی صدا می‌کردیم. در نیمکت یکی مانده به آخر و ردیف وسط کلاس دهم تجربی، من داشتم به رُشی توضیح می‌دادم که چرا در مجموع بارسلونا ۴ بر ۲ جلوتر است. بقل‌دستی او به ما زل زده بود و ناگهان درآمد که: چرا انگار شبیه آدم‌فضایی‌ها حرف می‌زنید؟ عجیب بود. نمی‌توانستم بفهمم که کجای حرفهایم غیرقابل‌فهم هستند، این‌ها بدیهیات اند!

آخرش هم به رُشی گفتم که ممکن نیست لیورپول به هیچ وجه بتواند کامبک بزند. او پرسید: از کجا آنقدر مطمئنی؟ من گفتم: لیورپولی که توی ورزشگاه خودش ۳ تا خورده باید حداقل ۴ تا بزنه و هیچی گل نخوره! چطور همچین چیزی ممکنه؟
و حسابی بادی بر غبغب‌ام انداختم که آره! من خیلی فوتبال سرم می‌شود.


الان که دارم برایتان این‌ها را می‌نویسم حتی مطمئن نیستم که قوانین را درست به یاد بیاورم. ذهنم پر از نظریه شده است، پر از اسمِ اختلال و دوره‌ی رشدی و تیپ شخصیتی و ... هزار تا کوفت زهرمار روانشناسیِ دیگر. دارم ریاضیِ قضیه را حساب می‌کنم تا ببینم واقعا لیورپول در آن بازی که معلوم نبود یک هشتم بود یا یک چهارم، باید چهار تا گل می‌زد که می‌برد؟ نمی‌دانم.


یادم است که اخبار می‌گفت: بازی برگشت لیورپول- بارسا چهار بر هیچ به نفع لیورپول تمام شده است.
😁4
یادداشت بعدی:
نیاز به تلاش کمتر

#شبه‌_جستار
پ.ن: نظرم راجع‌ به محتوای یادداشتم عوض شده و فکر کردم که نذارمش ولی شاید باید بذارمش و بعدش بنویسم چرا نظرم عوض شده؟ ببینیم چه شود.
5
دَم‌نوش
یادداشت بعدی: نیاز به تلاش کمتر #شبه‌_جستار پ.ن: نظرم راجع‌ به محتوای یادداشتم عوض شده و فکر کردم که نذارمش ولی شاید باید بذارمش و بعدش بنویسم چرا نظرم عوض شده؟ ببینیم چه شود.
وقتی برای طولانی مدت باید تلاش می‌کردی که به اینجا برسی وقتی می‌رسی خوشحال میشی ولی انگار یچیزی کمه. نمی‌تونی تلاش نکنی. نمی‌تونی استراحت کنی و نمی‌تونی بشینی یه گوشه و دستاوردهات رو جشن بگیری چون. همیشه‌ی خدا، فقط و فقط تلاش کردی و نه هیچ چیز دیگه. تلاش تنها چیزیه که بلدی. تلاش کاری نیست که گاهی لازمه انجامش بدی بلکه تلاشگر بودن کسیه که هستی!!! کل جهانت با همین مفهوم گره خورده.

تلاش بیشتر از حد یعنی تقلا. یعنی اصرار بیخودی برای تغییر دادن واقعیت در حالی که از چیزی که هست به شدت ناامید و وحشت‌زده هستی؛ یعنی آرزواندیشانه و رویاپردازانه زندگی کردن در جایی که واقعیت داره با یه شمشیر تیز در نزدیکی کره‌ی چشمت حرکت می‌کنه‌ و هر لحظه ممکنه کور بشی. تلاش می‌کنی تا یک تصویر ذهنی بر جهان اعمال کنی، تلاش می‌کنی تو دهنِ وضعیتی که دائم داره خواسته‌های تو رو حقیر می‌شماره مشت بزنی. شبیه یک واکنش از سر ناچاری برای ندیدن اینکه چقدر اوضاع بی‌رحمانه ست.

تلاش برای دوست پیدا کردن، تلاش برای جا شدن در قالب‌های اجتماعی، برای پیدا کردن شغل، برای پول درآوردن. تلاش برای زحمت درست نکردن، سریع از دایره‌ی دید محو شدن و زیادی جا نگرفتن. تلاش برای اینکه نفس کشیدن رو فراموش نکنی.

بین همه‌ی این تلاش‌ها برای تبدیل شدن به کسی، به دست آوردن شخصی یا جا شدن در یک قالب مشخص، بخش‌هایی از خودت هست که باید ببری. اگه یکمی باهوش باشی شروع می‌کنی به عقلانی‌سازی این مسیر: من دارم رشد می‌کنم! دارم به خودآگاهی می‌رسم! آره هم تو اینکارو می‌کنی و هم هیتلر این کارو می‌کرد.

در نهایت به نقطه‌ای می‌رسی که تلاش‌دون‌ات خالی میشه. به جایی می‌رسی که برای ساده‌ترین کارهای روزانه خسته‌ای چون مدتها تلاش می‌کردی کسی باشی که نیستی. تلاش‌هات جاهای زیادی جواب داده! تو دستاوردهای زیادی داشتی و گاهی اون دستاوردها حاصل همین تلاش دیوانه‌وار بوده ولی... تو ازونا عبور کردی‌. لازم نیست الان دیگه اونقدر تلاش کنی ولی می‌دونی چی میشه؟ نمی‌تونی.

تو به معماها و حل کردنشون معتاد شدی. به دیدن خودت به عنوان کسی که لازمه همواره کاری کنه یا پروژه‌ای در دست داشته باشه خو گرفتی. این آبشخور برای تو جاییه که هویتت رو بر اساسش تغذیه می‌کنی و حالا که مجبور نیستی تلاش کنی همیشه‌ی خدا تشنه‌ای.

یه وقت‌هایی انقدر حوصله‌ات سر میره که خودت رو توی دردسرهایی می‌اندازی که موقعیتی برای تلاش کردن برای خودت فراهم کنی. انرژی‌ای که می‌تونست ذخیره بشه یا صرف چیز دیگه‌ای بشه در موقعیت‌های ساختگی خرج میشه که می‌تونستند به سادگی وجود نداشته باشند.

به مخدر فکر می‌کنم. به اعتیاد به یک ماده که در نبودش زندگی‌ات غیرقابل‌تحمل میشه. برای من مخدر همون تلاش کردنه. بله دوستان من آنقدر تلاش می‌کنم که به جای تلاش بیشتر باید کمتر تلاش کنم. شاید فکر کنید چقدر خوب! ولی نه واقعا! چقدر افتضاح. تلاش بیشتر یعنی آنقدر تلاش می‌کنی که گاهی تبدیل میشه به هیچ کاری نکردن. بدتر از اون، این تلاش دائمی تبدیل به یک وظیفه‌ی همواره فعال در پس‌زمینه‌ی ذهنت میشه و هیچ وقت آروم و قرار نداری.

شاید فکر کنید اینجوری که خیلی خوبه! مدیای استریم و روانشناسی بدنه همین رو از ما می‌خواد! که تلاش کنیم و تلاش کنیم و تلاش کنیم و هیچ وقت هیچ وقت تسلیم نشیم. که صورتمون رو با سیلی سرخ نگه داریم. هیچ وقت نایستیم و هیچ وقت دست از کار کردن برنداریم، مهم نیست چقدر از پا دربیایم یا خسته باشیم.

نه. نه. نه. کافیه. قرار نیست دوباره به هر بهایی بهترین نمره رو بگیرم.

- دَم
1🔥1