تراوش های یک ذهن بیمار
11 subscribers
چرت و پرت های یک بیمار تقریبا خنثی
Download Telegram
امروز ۳۰ اذر ۹۷
دلم گرفته
خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم دلم گرفته کاش میشد غم ها را فراموش کرد ، کاش میشد ادم ها را فراموش کرد ، کاش میشد کسی را دوست نداشت ، و ای کاش هیچ وقت زندگی سخت نمیشد که ما مجبور به قوی شدن شویم :)
امروز ۶ دی ۹۷
گاهی وقت ها احتیاج به دوری داریم ، نیاز داریم از تمام گذشته خود فاصله بگیریم‌، از دوستان گذشته ، ادم های گذشته ، اخلاق گذشته و هر چیزی که به گذشته مربوط باشد ،
شاید این کار باعث راحت تر شدن تغیرات زندگی شود ، باید از گذشته و هر چیزی که ما را به یادش می اندازد دور بود
امروز ۷ دی ۹۷
تظاهر
گاهی وقت ها تظاهر به خوب بودن باعث بهتر شدن حال ما میشود ، خنده های الکی ، چرت و پرت گفتن های بی هدف ، حواس پرتی ها و ......
شاید فقط چند لحظه حالمان را بهتر کند اما جواب میدهد
امروز ۸ دی ۹۷
بیش از یک ماه گذشت
میدانم دیگر‌ قرار نیست خیلی چیز ها کنارم باشد
دیگر باید تمامی خاطره هایم را فراموش کنم و برایشان ارزوی موفقیت بکنم
دلم میسوزد به حال این زندگی که چقدر ساده و راحت خیلی از قشنگ ترین چیز ها از دست رفت ، چقدر زندگی ناگهان سخت شد
اما خوشحالم که اکنون حالمان اندکی بهتر است ، دلم خیلی چیز های تجربه نکرده میخواست و نشد ، اصلا از اتفاقات زندگی ناراحت نیستم ، شاید همین سخت ترین اتفاقات بود که باعث شد اندکی رشد کنم ، اندکی بزرگ شوم و بهتر فکر کنم.
دیگر افکارم هر روز پر از غم و غصه نیست ، دیگر به این نوع زندگی تظاهری عادت کرده ام و امیدوارم حال همه خوب باشد
امروز ۱۹ دی ۹۷
همیشه قسمت هایی از زندگی هست که پر از غم اند ، به قول دوستی تابع خوشبختی مثل سینوس است ، بالا و پایین دارد ، گاهی خیلی خوب ، گاهی خیلی بد .
شاید قشنگی زندگی به همین پستی بلندی هاست .
اگر قرار بود همیشه حال خوب داشته باشیم که زندگی تکراری میشد ( بگذریم که بیشتر اوقات حالمان بد است)
و چقدر جالب است که یک روز بهترین روز را سپری میکنی و روز دیگر بدترین روز .
و چقدر بد است که این خوب و بد بودن ما به وجود یا عدم وجود دیگران بستگی داشته باشد . ادمی تنهاست ، تنها می اید ، تنها می رود و تنها زندگی میکند ، قرار نیست هیچ وقت حال خوبمان را به وجود ادم های دیگر گره بزنیم ، حال خوب ما برای ماست ، و خودمان باید حالمان را خوب کنیم.
این لحظه های زندگی برایم پر سراشیب ترین لحظات است. تکلیفم معلوم نیست ، گاهی ابلهانه خوشحال ، گاهی احمقانه گریان .
و چقدر دلم هر چه سریع تر گذشتن این روز ها را میخواهد. اما .......
زندگی میکنم :)
امروز ۲۳ دی ۹۷
گاهی وقت ها به این فکر میکنم که چقدر از این مقطع زندگیم متنفر هستم ، دلم یک خواب زمستانی یا یک خلصه طولانی مدت میخواهد ، از این همه هوشیاری و حواس جمعی خسته شده ام ، کاش میشد این همه افکار مختلف ، این همه درگیری های ذهنی کم میشد . یا حداقل برای مدتی متوقف . درمان لحظه ای تظاهر به شادی و خنده است ، اما چه کنم که بلافاصله پس از خنده های الکی باز این ذهن اشفته در خودش فرو میرود ، لحظه ای در جمعی شاد و خندان و لحظه ای غرق افکار خود.
شاید زمان همه چیز را حل کند . اما کندی گذر زمان سخت ترین قسمت است .
:)
تراوش های یک ذهن بیمار
Sara Naeini – Esharate Nazar
امشب ۱۵ بهمن ۹۷
ناگهان پس از مدت ها یاد این اهنگ افتادم ، اهنگی‌ که کلی خاطره های گذشته را برایم زنده کرد ، سخت بود با این همه خاطره گریه نکنم ، پس ناخواسته اشک از چشمانم جاری شد .
۱۸ بهمن ۹۷
میخواهم امشب داستان زندگی‌ ام را بنویسم ، زندگی‌ ای پر از غم و شادی ، دورهمی و تنهایی ، خنده و گریه ، حال خوب و افسردگی .
شاید وجود همزمان این ها با هم نشانه دو قطبی یا هر چیز‌ دیگری باشد ، شاید هم زندگی من مانند سکه دو رو دارد ، یک رو بسیار زیبا و رو دیگر زشت و ناخوشایند ، نمی دانم .
همیشه به وجود ادم ها در زندگی ام وابسته میشدم ، در‌ حدی که اطرافیان ام از ترس وابستگی من دور میشدند ، شاید احساسات دوران نوجوانی این گونه بود ، شاید هم واقعا موجودی شدیدا احساسی هستم ، این را هم نمی دانم.
همیشه دوست داشتن ادم ها برایم مهم ترین بخش زندگی بود ، احساساتم را به عقل و منطق ترجیح میدادم.
نمی دانم درست بود یا غلط ، حتی نمی دانم ایا اکنون‌ دیگر اینگونه هستم یا خیر ایا احساساتم هنوز زنده است ؟
شاید گذشته ام مهم نباشد ، اما خودم را گم کرده ام ، هویتی ندارم .
تلاش میکردم خود را در گذشته ام جستجو کنم ولی نشد .
مدت زمان زیادی گذشته ولی هنوز حالم خوب نشده است .
از تظاهر خسته شده ام و میخواهم یکبار برای همیشه همه چیزا را فراموش کنم :)
برای خود چایی میریزم و محو تماشای اسمان شب میشوم
۲۶ بهمن‌ ۹۷
شاید اگر‌ یک روز می دانستم بعد از می‌ توانم بعد از سخت ترین مشکلات زندگی باز هم روی پاهایم به ایستم باور نمیکردم.
امروز خوشحالم از بابت اینکه توانستم کمی بیشتر خودم را پیدا کنم . بفهمم چه ادمی هستم و احتیاج به چه ادم هایی در زندگی ام دارم.
امروز عالی ام نه برای اینکه خوشحال ام بلکه برای اینکه ناراحت نیستم . حس خنثی جالبی دارم . زندگی و شخصیتم دارد به ثبات می رسد ، دوستی میگفت مراقب باش با رفتار های الکی ات از خود واقعی ات دور نشوی . امروز عالی ام چون به خود واقعی ام نزدیک شدم.
از خود واقعیمان دور نشویم
امشب ۴ اسفند ۹۷
با خودم عهد بستم تا زمانی که حالم بد نشده است دیگر ننویسم ، ولی حالم حال خوبی است ، و شاید چند سال دیگر افسوس بخورم که چرا هیچ وقت حال خوب خود را ننوشته ام . امشب در جاده به ستاره ها نگاه میکنم ، مانند همه مسافرت های دیگر این مدت ام ، اما این بار با یک تفاوت ، ان هم حال دلم، حال دلم خوب است ، ستاره هایی که قبلا برایم نشان از بین رفتن بودند الان تبدیل به امید شده اند ، چراغ های شهر ها برایم نماد نزدیک شدن به نوری تازه است ، و انگار که جاده برایم مسیری رو به حالی بهتر است .
در زمان نوشتن این متن به یاد زمانی می افتم که مثبت نگر بودم و اکنون چقدر که از ان عرفان فاصله گرفته ام .
فاصله ای که مجبور بودم بگیرم و حالا میخواهم به خود واقعی ام برگردم .
و جاده را به پایان برسانم
امشب ۱۰ اسفند ۹۷
کاش هیچ وقت مجبور نبودم این متن را بنویسم . کاش هیچ وقت انقدر احساس تنهایی و درک نشدن نداشتم. اما چه کنم که اخر این مسیر جز تنهایی نیست
کاش زندگی ، دوست داشتنم ، عاشقی ام ، نزدیکی و دوری از دوستانم همینقدر که فکر میکردند ساده بود .
هیچ کس دوست داشتن و تلاشم برای دوست نداشتن را نفهمید
هیچ کس عاشقی و تلاشم برای فراموشی را نفهمید
هیچ کس مهربانی و تلاشم برای نامهربانی را نفهمید
هیچ کس استرس و نگرانی و تلاشم برای بیخیالی را ......
هیچ کس گریه هایم و خندیدن های الکی ام را .......
هیچ کس تو را و هیچ کس مرا .....
کاش میشد این دل را برای کسی خالی کرد
کاش میشد بدان حرف زدن کسی میفهمید
ای وای بر من
وای بر من که این همه مدت ادم ها را .......
این همه مدت دوستان را .......
و کجاست خود واقعی ام .....
چه کنم که در اعماق بی کسی و بی خبری فرو رفته ام
بیخیال
دنیا را دریاب کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
در هر طرف ز خیل حوادث کمین‌گهیست
زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر
امشب ۱۹ اسفند ۹۷
از ادم های زیادی راجب دلایلشان برای معنی زندگی پرسیدم ، عده ای جواب های با مزه ای دادند ( قابل ستایشه ) ، عده ای نامیدانه دلیلی نداشتند ، عده ای هدف های زودگذر شخصی خود مثل پول و موفقیت و درس را دلیل خود گفتند ، عده ای بهتر کردن حال دیگران ، بعضی ترس از مرگ و خودکشی و دسته اخر از موجودی به اسم دوست داشتن و عشق نام بردند . اصلا نمی دانم ایا پرسیدن همچین سوالی درست است یا غلط .
شاید اصلا گشتن به دنبال دلیلی برای زندگی خود دلیل زندگیست یا شاید به قول خیلی ها زندگی کردن دلیل نمیخواهد .
از این جواب های کلیشه ای که بگذریم خواستم مقداری ذهن مثلا خلاق ام را مهک بزنم ، با خود گفتم اگر زندگی همچون برنامه ای کامپیوتری باشد ، ایا ما در یک حلقه بی نهایت گیر افتاده ایم؟
به هر حال این حلقه روزی تمام میشود پس چه فرقی میکند که الان حلقه شکسته شود یا ۶۰ سال دیگر ، در جواب خود گفتم شاید این حلقه در این مدت به چیزی رسیده باشد ، تنها جوابم تجربه بود . دوباره که فکر کردم دیدم که تجربه هم بعد از مرگ به کار نمی اید . کمی بیشتر فکر کردم گفتم شاید زندگی ما همچون یک شی در بین کلی از اشیا یک برنامه است :) ، به تنهایی معنی نمی دهد و اصلا به کار نمی اید ، شاید در ارتباط با دیگر اشیا بتوان معنی و دلیلی پیدا کرد . و باز این ذهن اشفته به هزاران چرت و پرت دیگر فکر کرد و اخر هیچ
اما این ها فقط تراوش هایی از ذهن یک بیمار است .
دلایل زندگی میتواند بسیار ساده باشد ، همین که تا به حال زنده ایم و دست به خود کشی نزده ایم خود دلیلی لازم و کافی است ( حتی ترس از خودکشی و مرگ) شاید دلایل مزخرفی باشد ولی به هر حال دلیل است.
شاید اصلا نباید به دنبال دلیل و هدف بزرگی‌ در زندگی گشت .
شاید هم زندگی هدف بزرگی دارد و ما باید به ان برسیم از این حرف ها و شعار های رشد و پیشرفت و ....
شاید هم واقعا عشق و دوست داشتن دلیل زندگی است .
مدت هاست که درگیر این سوال ام ، شاید تمام جواب هایی که دیگران دادند زمانی جواب خودم بود ، ولی حالا .... هیچ
شاید باید این زندگی‌ را ادامه دهم تا به دلیلی برای ادامه اش برسم ( که البته کاری بسیار بیهوده است )
شاید هم باید این زندگی را تمام کنم
نمی دانم :)
و باز هم ان شعر
دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ در هیچ مپیچ
دانی که از آدمی چه ماند پس مرگ
عشق است و محبت است و باقی همه هیچ
نفرین بر تراوش هایی که از غم سر برارند
نفرین به این روزگاری که هیچ وفا با ما نکند
نفرین بر این روز های سخت که احمقانه تورا به زمین میزنند
و نفرین بر اخرین برگ درخت زیبایی ها که آنقدر نامید است با نسیمی خشمگین به پرواز در می آید
چه بگویم که هر چه گویم باز نمی تواند حالم را بیان کند
و فقط ای کاش ....
در خود گم شده ام ، نمی دانم کیستم ؟ ، کجای این زندگی قرار دارم ؟ ، چقدر موفق بوده ام و چقدر نابود شده ام ؟ . هیچ وقت انقدر خسته نبودم ، انسانی که دیگر خود را نشناسد شاید ارزش زندگی نداشته باشد ، تنفر از خود بدترین نوع تنفر است ، نمی دانم چه کنم ، در باتلاق سیاه درون خود گیر افتاده ام و هیچ راه فراری نیست ، هیچ گاه انقدر احساس ضعف نکرده بودم ، دیگر بریده ام و توانی ندارم ، منتظر پایان ام ....
• ۴ اردیبهشت ۹۷
• April 24th, 2018
چشمامو میبندم ، شاید تنها چیزی که دلم میخواد فقط نبودنه ، اینکه دنیایی نباشه. بیشتر که فکر‌ میکنم ، برای فرار از فکر هام خودم رو سرگرم میکنم ولی انگار نه انگار. باز همون فکر های مزخرف ، شاید دلم میخواد فقط یک نفر ، فقط یک نفر بهم بگه تو تنها نیستی من تا تهش باهاتم ، شاید دلم میخواد بغضم بترکه و اشک بریزم ، شاید میخوام فریاد بزنم که چراااااا ؟؟؟
ولی چرا چی؟؟؟ مشکل همینه که نمیدونم چرا؟؟
هیچ دلیلی برای این حال بد ندارم ، شاید تمام دنیا رو سرم خراب شده باشه، شایدم فقط خستم ، نمیدونم. نزدیک به ۹ ماهه که هر روز بیدار میشم و زندگی تکراری رو شروع میکنم ، سعی میکنم که با عشق ، حال خودمو خوب کنم :) ولی حیف که نمیدونم عشق فقط مال زمانیه که حالت خوبه. شاید خندون باشم ، شاید پر انرژی باشم ، ولی کلی غم دارم. یاد حرف یکی‌ میفتم که میگفت وقتی حالت بده یه اتفاق بدتر‌ میتونه کاری کنه که اون رو فراموش کنی. ولی حیف‌ که شاید پس از همه این اتفاق ها دیگه مهلتی نباشه
امشب ۲۲ مرداد ۹۸
باز هم جاده ، باز هم اتوبوس و باز هم من و ستاره های و چراغ های این جاده .
سلام ای نور های زرد و سفید جاده . نمیدانم چگونه میتوانید در این تاریکی جاده هنوز بتابید . ایستاده اید و ماشین ها را نظاره می کنید .
یکی یکی از شما ها گذر میکنم ، از یکیتان دور و به یکیتان نزدیک می‌شوم . دلم میخواست همچون شما چراغی بودم که مسیر را روشن می نمود ، اما .....
دلم میخواست با تمام وجود و عشقم کنار کسی که دوستش دارم از زیر پاهای شما گذر میکردم و شما مسیر را نشانم می دادید اما .....
ای ستاره ها اکنون شمارو بی هیچ الودگی ای می بینم ، چگونه شما هر شب این مردم را نگاه می کنید و برایشان نمی گرید؟
دلم برای نور تنگ است و در انتظار تاریکی ام
جاده پر است از دست انداز و سرعت گیر اما با این حال حرکت میکنیم
چه بگویم که دیگر افکارم قابل تبدیل به کلام نیست ، و ای کاش نوری بودم ......
۲۲ مهر ۹۸
و باز حس‌ و حال بد
کلا خسته شدم ، تقریبا دارم تک تک احساسات خوب و بد زندگیمو از دست میدم ، واقعا دیگه نمیدونم دوست داشتن یعنی چی ؟ ، تنها تر از همیشه شدم ، احساس میکنم هیچ کس منو نمیشناسه ، یا خیلی خوب راجبم فکر میکنن یا خیلی بد که هر دو داره ازار ام میده . حس خوبی نسبت به خودم ندارم ، مشکلات زیاد شدن ، از خودم بدم میاد ، چی شد که این شدم ؟ ، چرا دیگه تظاهر جواب نمیده؟ ، چرا همه چی بهم ریخته شد ؟ ، چرا دیگه نمیتونم با کسی درد و دل کنم و چرا نمیتونم بنویسم؟
۲۹ اسفند ۹۸
چه بگویم که جز آرزو هیچ چیز‌ نتوان گفت
برای همه دوستان عزیز تر از جانم ، همه ادم ها و تک تک رفیقانم آرزو میکنم که در سال جدید بدختی ها کمتر باشد :)
میدانم که قرار نیست بدختی ها تمام شود ، فقط میتوان گفت که امیدوارم یا شما قدرت بیشتری برای مقابله با ناخوشی های زندگی داشته باشید ، یا حداقل ناخوشی ها کمتر شود
عیدتان مبارک
نوروزتان پاینده
و مهم تر از همه دلتان خوش



عرفان قبادیان
۲۷ اسفند ۹۹


یکسال دیگر هم گذشت :)
امسال جزو عجیب ترین سال های زندگیم بود
پر از غم ، پر از شادی ، رسیدن به ارزو ها و داشتن حس خوشبختی
امسال خیلی چیز‌ ها یاد گرفتم :) واقعا اندازه چند سال بزرگ شدم
بزرگترین دستاوردم تخریب خودم بود
تقریبا خودم را کوبیدم و از نو ساختم و حقیقتا از عرفان جدید راضی ترم.
نوشته های قبلی ام را که میخوانم تفاوت را در تمام وجود ام حس میکنم‌
و امیدوارم سال های اینده نیز همین حس را داشته باشم :)

امسال ارزو میکنم خودتان را گم کنید و از نو دنبال خویش بگردید :)

سال نو ، قرن نو مبارک