تراوش های یک ذهن بیمار
11 subscribers
چرت و پرت های یک بیمار تقریبا خنثی
Download Telegram
۱۲ تیر ۱۴۰۰

چند ماهیست که گریه های شبانه برایم تبدیل به برنامه منظم زندگی شده ، تناقضات فکری و روحی به جانم افتاده و ارام ارام احساس حذف شدن میکنم
نمیدانم حذف شدن از ادم ها ، از زندگی یا هر چیز دیگر
نشانه افسردگیست یا نه نمیدانم ولی خسته شده ام از خنده های بدون پشتوانه ، خسته شده ام تظاهر به خوب بودن سختی انجاست که نهی شده ام از ناراحتی و غمگین بودن

نمیدانم از کجا شروع شد این حس تنفر نسبت به ناراحتی اما میدانم که باعث سرکوب کردن تک تک احساساتم شده

غمگینم ولی نباید غمگین باشم از ترس فراموشی و ادامه دار بودن

خوشحالم ولی نباید خوشحال باشم از ترسی سطحی و مجنون بودن

خشمگینم ولی نباید خشمگین باشم از ترس ناراحتی دیگران

و باز هم ناراحتم از ترس سرکوب کردن احساسات

هر روز و هرشب به تمامی این ها فکر میکنم و در نهایت بعد حلقه های نامتنهایی گریه ام میگیرد
۲۱ مهر ۱۴۰۰

دوگانگی شخصیتی یا نداشتن عزت نفس

عصبانی باشم یا نباشم

حرفم و ناراحتی‌ ام را رک بگویم یا در خود بریزم و ساکت باشم


نظراتم رو بیان کنم یا خفه خون بگیرم


گریه کنم یا تظاهر به خوشحالی کنم


با خود که تنها میشوم رک و قاطع میشوم ولی با بقیه راحت و تو سری خور

میدانم که این جنگ زندگی ام را کامل در برگرفته و باعث شده هر لحظه فکر کنم که تصمیم درستی گرفتم یا غلطی ، در وجودم تناقض هست یا صرفا جرات بیان کردن ندارم
۳ آبان ۱۴۰۰

با تمام وجود دلم سوگ میخواهد

سوگ برای خودم

سوگ برای قلبم

کاش اشکم می امد و اندکی ارام میگرفتم

پاییز برایم پاییز غم شروع شد

بعد از مدت ها احساس دوست داشتن داشتم و شکست خورد

بعد از مدت ها احساس موفقیت داشتم و دیدم که هنوز هیچ چیز نیستم

بعد از مدت ها حس ارامش داشتم و اکنون استرس کل وجود را فرا گرفته

به زمین و زمان فحش میدهم که چرا وقتی حالم خوب است همه کائنات باید دست در دست هم دهند تا مرا از ازار دهند


کاش حداقل میتوانستم چشمانم را ببندم و به خواب ابدی میرفتم
۱۷ مرداد ۱۴۰۲

اره به ارزوم رسیدم اما ....

حقیقتا روز های خیلی سختی رو میگذرونم، چند ماه پیش هیچوقت باور نمیشد به همچین روزی برسم

گریه و غم و اندوه شده تنها راه ارامشم
روز هایی که براش تلاش کردم تبدیل شده به کابوس هر روز ام


حتی کسی نیست که بفهمه و گوش شنوا باشه
هیچکی
این اولین باره که واقعا تنهام

قطعا روز های بهتر میاد، من بزرگ شدم و از متن های همین کانال مسیر بزرگ شدنم مشخصه

به متن های قبلی که نگاه میکنم احساس شرمندگی از ضعف اون موقع ام میکنم

با این حال فقط مینویسم که بدونم بزرگترین درد های زندگی در مقابل دردی که در اینده میکشم هیچه
۳ تیر ۱۴۰۳

یکسال گذشت و هنوز هم درونی تنهام

گاهی وقت ها اغوشی برای گریه میخوام
گوشی برای شنیدن

در بین ادم ها باشی و باز هم حس کنی تنهایی خیلی سخته

این روز ها خیلی سریع میگذره و به چشمم نمیاد که یک هفته، یک ماه یا حتی یک سال گذشت

اشک ریختن به نظرم جزو سخترین کار های دنیاست، چون باید اجازه بدی اون غمی که مدت ها سرکوبش کردی بیاد بیرون، و این برام ناراحت کننده است که حتی سوگواری هم غیر ممکنه


امیدوارم و امیدواری دلیل زندگیست، این هم خواهد گذشت
تراوش های یک ذهن بیمار pinned «امشب ۴ اسفند ۹۷ با خودم عهد بستم تا زمانی که حالم بد نشده است دیگر ننویسم ، ولی حالم حال خوبی است ، و شاید چند سال دیگر افسوس بخورم که چرا هیچ وقت حال خوب خود را ننوشته ام . امشب در جاده به ستاره ها نگاه میکنم ، مانند همه مسافرت های دیگر این مدت ام ، اما این…»