🏳🌈⃟•پنـــاهم بــاش •
#part_21
نزدیک تخت شد پاهامو گرفت با گریه گفت:
+گوه خوردم ببخشید ...
پوزخندی زدم که سریع محکم کوبید رو دهنش و گفت :
+ب..بخشید
چهار دست و پا روی تخت اومد پایین پام نشست سرشو خم کرد زبونشو روی پام کشید
سرشو سمتم خم کرد و شروع کرد پارس کردن
+هاپ هاپ
نیشخندی زدم کف پاهامو روی لبش گذاشتم
_خیلی بده که گاهی یادت میره یه حیوون هیچوقت حرف نمیزنه و بدتر اینکه تنبیهت سخت خواهد بود تا یاد بگیری که فراموش نکنی !
پارس کوتاهی کرد و لیس زدنو از سر گرفت سرمو روی بالشت گذاشتم و چشم بستم
کم کم زبونش بالاتر اومد چشم باز کردم نگاهی بهش انداختم با دیدنم سرشو بالا اورد چشمهاش از شهو.ت دو دو میزد
+هاپ هاپ
پاهامو از هم فاصله دادم و اشاره کردم بیاد بالاتر بین پاهام قرار گرفت
نیم خیز شدم دستمو پشت گردنش گذاشتم و سرشو به بین پاهام فشار دادم
دستمو به بین پاهاش رسوندم انگشتمو لای ک.ص.ش کشیدم که آهی از بین لباش خارج شد
نیشخندی زدم و دستمو بیرون اوردم توی دهنش چپوندم
_بدبختِ ح.ش.ر.ی زود خودتو خیس کردی؟آبِ ک.ص.تو لیس بزن توله سگِ ح.ش.ر.ی !
انگشتمو مک میزد و از لذت چشمهاشو بسته بود ، دستمو سریع در اوردم موهاشو چنگ زدم کشیدمش بالا
دم گوشش زمزمه کردم :
_حق نداری تا من نخواستم ار.ضا بشی!
***
نویسنده : سامیه.م
"کپیممنوع "
#part_21
نزدیک تخت شد پاهامو گرفت با گریه گفت:
+گوه خوردم ببخشید ...
پوزخندی زدم که سریع محکم کوبید رو دهنش و گفت :
+ب..بخشید
چهار دست و پا روی تخت اومد پایین پام نشست سرشو خم کرد زبونشو روی پام کشید
سرشو سمتم خم کرد و شروع کرد پارس کردن
+هاپ هاپ
نیشخندی زدم کف پاهامو روی لبش گذاشتم
_خیلی بده که گاهی یادت میره یه حیوون هیچوقت حرف نمیزنه و بدتر اینکه تنبیهت سخت خواهد بود تا یاد بگیری که فراموش نکنی !
پارس کوتاهی کرد و لیس زدنو از سر گرفت سرمو روی بالشت گذاشتم و چشم بستم
کم کم زبونش بالاتر اومد چشم باز کردم نگاهی بهش انداختم با دیدنم سرشو بالا اورد چشمهاش از شهو.ت دو دو میزد
+هاپ هاپ
پاهامو از هم فاصله دادم و اشاره کردم بیاد بالاتر بین پاهام قرار گرفت
نیم خیز شدم دستمو پشت گردنش گذاشتم و سرشو به بین پاهام فشار دادم
دستمو به بین پاهاش رسوندم انگشتمو لای ک.ص.ش کشیدم که آهی از بین لباش خارج شد
نیشخندی زدم و دستمو بیرون اوردم توی دهنش چپوندم
_بدبختِ ح.ش.ر.ی زود خودتو خیس کردی؟آبِ ک.ص.تو لیس بزن توله سگِ ح.ش.ر.ی !
انگشتمو مک میزد و از لذت چشمهاشو بسته بود ، دستمو سریع در اوردم موهاشو چنگ زدم کشیدمش بالا
دم گوشش زمزمه کردم :
_حق نداری تا من نخواستم ار.ضا بشی!
***
نویسنده : سامیه.م
"کپیممنوع "
خوبم، خوشم، کجام؟ هیچ جا! نیمه شب است یا نزدیک سحر؟ نمیدانم! انگار در مکثی خالی میان دو دقیقه پرهیاهو نشستهام، میان بینهایت گذشته و بینهایت فردا...!
بسته شد❌
🏳🌈⃟•پنـــاهم بــاش • #part_21 نزدیک تخت شد پاهامو گرفت با گریه گفت: +گوه خوردم ببخشید ... پوزخندی زدم که سریع محکم کوبید رو دهنش و گفت : +ب..بخشید چهار دست و پا روی تخت اومد پایین پام نشست سرشو خم کرد زبونشو روی پام کشید سرشو سمتم خم کرد و شروع کرد…
🏳🌈⃟•پنـــاهم بــاش •
#part_22
موهاشو چنگ زدم کشید کشیدمش بالا
دم گوشش زمزمه کردم :
_حق نداری تا من نخواستم ار.ضا بشی!
مهلت جواب دادن بهش ندادم تو یه حرکت کشیدمش زیرم و رو تنش خیمه زدم...
نیم تنهشو در اوردم سرمو سمت سینش بردم زبونمو رو نوک صورتیش که سفت شده بود کشیدم
نالهای کرد و پهلومو چنگ زد سینهشو به دهن گرفتم و مکش میزدم نوک اون یکی سینهشو با انگشت به بازی گرفتم
نالههاش بلند شده بود و بدنش و از لذت تکون میداد ، دستم و از شورتش رد کردم و به ک.ص.ش رسوندم
خیسِ خیس بود انگشت فاکمو لای ک.ص.ش بالا پایین میکردم و دور سوراخش دَوَرانی میچرخوندم
آهی کشید و شونمو چنگ زد
+آ..ه خوا...هش میکنم
گاز محکمی از نوک سینهش گرفتم و قبل اینکه جیغ بزنه دستمو رو دهنش گذاشتم محکم فشار دادم
خیره تو چشم های خمار و پر نیازش نیشخندی زدم :
_هیش آروم حیوون ! نمیخوای که بفهمن داری مثل یه هر.زه زیرم آه و ناله میکنی و جر میخوری هوم!؟
چشم هاشو باز و بسته کرد دستمو برداشتم که نالید:
+ارباب ... التماست میکنم دارم میمیرم...
انگشتمو روی لبش کشیدم :
_ هر.زهی کوچولومون برای ار.ضا شدن التماس میکنه چه اسفناک!
***
نویسنده : سامیه.م
"کپیممنوع "
#part_22
موهاشو چنگ زدم کشید کشیدمش بالا
دم گوشش زمزمه کردم :
_حق نداری تا من نخواستم ار.ضا بشی!
مهلت جواب دادن بهش ندادم تو یه حرکت کشیدمش زیرم و رو تنش خیمه زدم...
نیم تنهشو در اوردم سرمو سمت سینش بردم زبونمو رو نوک صورتیش که سفت شده بود کشیدم
نالهای کرد و پهلومو چنگ زد سینهشو به دهن گرفتم و مکش میزدم نوک اون یکی سینهشو با انگشت به بازی گرفتم
نالههاش بلند شده بود و بدنش و از لذت تکون میداد ، دستم و از شورتش رد کردم و به ک.ص.ش رسوندم
خیسِ خیس بود انگشت فاکمو لای ک.ص.ش بالا پایین میکردم و دور سوراخش دَوَرانی میچرخوندم
آهی کشید و شونمو چنگ زد
+آ..ه خوا...هش میکنم
گاز محکمی از نوک سینهش گرفتم و قبل اینکه جیغ بزنه دستمو رو دهنش گذاشتم محکم فشار دادم
خیره تو چشم های خمار و پر نیازش نیشخندی زدم :
_هیش آروم حیوون ! نمیخوای که بفهمن داری مثل یه هر.زه زیرم آه و ناله میکنی و جر میخوری هوم!؟
چشم هاشو باز و بسته کرد دستمو برداشتم که نالید:
+ارباب ... التماست میکنم دارم میمیرم...
انگشتمو روی لبش کشیدم :
_ هر.زهی کوچولومون برای ار.ضا شدن التماس میکنه چه اسفناک!
***
نویسنده : سامیه.م
"کپیممنوع "
بسته شد❌
🏳🌈⃟•پنـــاهم بــاش • #part_22 موهاشو چنگ زدم کشید کشیدمش بالا دم گوشش زمزمه کردم : _حق نداری تا من نخواستم ار.ضا بشی! مهلت جواب دادن بهش ندادم تو یه حرکت کشیدمش زیرم و رو تنش خیمه زدم... نیم تنهشو در اوردم سرمو سمت سینش بردم زبونمو رو نوک صورتیش…
🏳🌈⃟•پنـــاهم بــاش •
#part_23
شورتشو از پاش در اوردم ، پاهاشو باز کردم و اوردم بالا :
_با دستات پاهاتو بالا بگیر و باز نگهشون دار
کاری که گفتم و انجام داد سرمو بین پاهاشو بردم
زبونم و لای ک.ص خیسش کشیدم و همزمان انگشتمو سمت سوراخ با.سنش بردم
همونطور که ک.صشو میخوردم با انگشتم با سوراخِ با.سنش بازی میکردم
ناله هاش بیشتر شد و پاهاشو باز تر کرد چو.چو.لشو بین دندونام گرفتم و فشار محکمی بهش وارد کردم
و دو تا از انگشتهامو وارد سوراخ ک.صش کردم جیغی از درد و لذت کشید و با گریه التماس کرد :
+نمیتونم خودمو نگهدارم بزار بیام التماست میکنم
تنمو بالا کشیدم با انگشتام همچنان تو ک.صش تلمبه میزدم :
_میتونی بیای !
لبامو رو لباش گذاشتم با ولع و خشونت به جون لباش افتادم و سرعت حرکت انگشتامو تو ک.صش بیشتر کردم که آبش با فشار اومد
لبامو از لباش جدا کردم در حالی که نفس نفس میزد لب زد :
_مرسی که اجازه دادی ار.ضا بشم
لبخندی زدم و رو پیشونیش بوسه ای کاشتم :
_یکم بخواب
مخالفت نکرد چشم هاشو بست از روی تنش کنار رفتم پتو روی تن لختش کشیدم
پاکت سیگارمو از روی میز برداشتم خواستم یه نخ در بیارم که گوشیم زنگ خورد
با دیدن اسم خالم پاکت و رو میز پرت کردم گوشی و برداشتم سمت تراس اتاقم رفتم تماس و وصل کردم
+جانم خاله ؟
****
نویسنده : سامیه.م
"کپیممنوع "
#part_23
شورتشو از پاش در اوردم ، پاهاشو باز کردم و اوردم بالا :
_با دستات پاهاتو بالا بگیر و باز نگهشون دار
کاری که گفتم و انجام داد سرمو بین پاهاشو بردم
زبونم و لای ک.ص خیسش کشیدم و همزمان انگشتمو سمت سوراخ با.سنش بردم
همونطور که ک.صشو میخوردم با انگشتم با سوراخِ با.سنش بازی میکردم
ناله هاش بیشتر شد و پاهاشو باز تر کرد چو.چو.لشو بین دندونام گرفتم و فشار محکمی بهش وارد کردم
و دو تا از انگشتهامو وارد سوراخ ک.صش کردم جیغی از درد و لذت کشید و با گریه التماس کرد :
+نمیتونم خودمو نگهدارم بزار بیام التماست میکنم
تنمو بالا کشیدم با انگشتام همچنان تو ک.صش تلمبه میزدم :
_میتونی بیای !
لبامو رو لباش گذاشتم با ولع و خشونت به جون لباش افتادم و سرعت حرکت انگشتامو تو ک.صش بیشتر کردم که آبش با فشار اومد
لبامو از لباش جدا کردم در حالی که نفس نفس میزد لب زد :
_مرسی که اجازه دادی ار.ضا بشم
لبخندی زدم و رو پیشونیش بوسه ای کاشتم :
_یکم بخواب
مخالفت نکرد چشم هاشو بست از روی تنش کنار رفتم پتو روی تن لختش کشیدم
پاکت سیگارمو از روی میز برداشتم خواستم یه نخ در بیارم که گوشیم زنگ خورد
با دیدن اسم خالم پاکت و رو میز پرت کردم گوشی و برداشتم سمت تراس اتاقم رفتم تماس و وصل کردم
+جانم خاله ؟
****
نویسنده : سامیه.م
"کپیممنوع "
بغل کردن خیلی عجیبه!
دستتو میپیچی دور بدن یه موجود زنده و انگار که یه سرنگ پر از مورفین وارد پوست تنت شده؛
شناور میشی تو آرامش!
و وقتی نسخ بغل کردنش میشی، جای خالی قلبش سمت راست قفسه سینه ات طوری درد میگیره که حاضری کل دنیاتو بدی تا فقط یکبار دیگه تو بغلت حسش کنی....!
دستتو میپیچی دور بدن یه موجود زنده و انگار که یه سرنگ پر از مورفین وارد پوست تنت شده؛
شناور میشی تو آرامش!
و وقتی نسخ بغل کردنش میشی، جای خالی قلبش سمت راست قفسه سینه ات طوری درد میگیره که حاضری کل دنیاتو بدی تا فقط یکبار دیگه تو بغلت حسش کنی....!
بسته شد❌
تن من و تو، خیابان خوب «آزادی»ست
رها از اینکه پس از «انقلاب»، نوبت کیست
بسته شد❌
رها از اینکه پس از «انقلاب»، نوبت کیست
مرا بغل کن از این زندگی! که عشق و عذاب
بسته شد❌
مرا بغل کن از این زندگی! که عشق و عذاب
به نوبت است... در این آسیاب نوبت کیست؟!
بسته شد❌
به نوبت است... در این آسیاب نوبت کیست؟!
دو عاشقیم، دو مست خراب...
🏳🌈⃟•پنـــاهم بــاش •
#part_62
یک سال از اون اتفاق میگذشت ولی هنوز هم کابوس اون روز رهام نمیکنه
چنگی به موهام زدم وآهی کشیدم
از روی زمین سرد بلند شدم لباسامو در اوردم که نگاهم بهش افتاد چشمهام برقی زد
نزدیک تر رفتم تیغ و برداشتم دستم و جلو کشیدم نگاهی به پایین تر از آرنجم انداختم
ردِ کمرنگ زخم تیغ ها خودنمایی میکردند تیغ و پایین تر از آخرین زخم گذاشتم
چشم هامو بستم و تیغُ روی پوست دستم کشیدم از درد و سوزشش آهی کشیدم
از لذتی که تو وجودم جاری شد لبمو گاز گرفتم که صدای نالهم بلند نشه
با ضربهای که به در خورد ترسیده چشم باز کردم
+آنیا!
نگاهی به دستم کردم خونی بود و چند قطرهای روی زمین ریخته بود
با ضربهی دوم روی در سراسیمه سمت دوش رفتم و دستمُ زیرش گرفتم
با صدای لرزون جوابشو دادم:
_ب...له خا...نم
+دوساعته اون تو چکار میکنی!؟ بیا بیرون میخوام دوش بگیرم دیرمون میشه
آب و بستم سمت حوله ای که تو حموم آویزون بود رفتم:
_چشم چشم
لباس نیورده بودم به ناچار حوله رو دور تنم پیچوندم و از حموم خارج شدم
کنار در ایستاده بود با دیدنم چشم هاشو ریز کرد به سر تا پام نگاهی انداخت
با استرس دستم و پشتم قایم کردم دستپاچه در حالی که سمت اتاقم میرفتم گفتم :
_ببخشید طول کشید
صدای آرومش و شنیدم که گفت:
+سریع تر آماده شو صبحونه رو حاضر کن داره دیر میشه
وارد اتاق شدم درو بستم ، حوله رو از دور تنم باز کردم با دیدن رد خون روی حوله آهی کشیدم
گند زدم! حوله رو مچاله کردم یه گوشه از کمد قایم کردم که وقتی تنها بودم بشورمش
دستمو با تیکه پارچهای بستم و لباسامو تن کردم به آشپزخونه رفتم سریع صبحونه رو اماده کردم و روی میز چیدم...
***
نویسنده : سامیه.م
"کپیممنوع "
#part_62
یک سال از اون اتفاق میگذشت ولی هنوز هم کابوس اون روز رهام نمیکنه
چنگی به موهام زدم وآهی کشیدم
از روی زمین سرد بلند شدم لباسامو در اوردم که نگاهم بهش افتاد چشمهام برقی زد
نزدیک تر رفتم تیغ و برداشتم دستم و جلو کشیدم نگاهی به پایین تر از آرنجم انداختم
ردِ کمرنگ زخم تیغ ها خودنمایی میکردند تیغ و پایین تر از آخرین زخم گذاشتم
چشم هامو بستم و تیغُ روی پوست دستم کشیدم از درد و سوزشش آهی کشیدم
از لذتی که تو وجودم جاری شد لبمو گاز گرفتم که صدای نالهم بلند نشه
با ضربهای که به در خورد ترسیده چشم باز کردم
+آنیا!
نگاهی به دستم کردم خونی بود و چند قطرهای روی زمین ریخته بود
با ضربهی دوم روی در سراسیمه سمت دوش رفتم و دستمُ زیرش گرفتم
با صدای لرزون جوابشو دادم:
_ب...له خا...نم
+دوساعته اون تو چکار میکنی!؟ بیا بیرون میخوام دوش بگیرم دیرمون میشه
آب و بستم سمت حوله ای که تو حموم آویزون بود رفتم:
_چشم چشم
لباس نیورده بودم به ناچار حوله رو دور تنم پیچوندم و از حموم خارج شدم
کنار در ایستاده بود با دیدنم چشم هاشو ریز کرد به سر تا پام نگاهی انداخت
با استرس دستم و پشتم قایم کردم دستپاچه در حالی که سمت اتاقم میرفتم گفتم :
_ببخشید طول کشید
صدای آرومش و شنیدم که گفت:
+سریع تر آماده شو صبحونه رو حاضر کن داره دیر میشه
وارد اتاق شدم درو بستم ، حوله رو از دور تنم باز کردم با دیدن رد خون روی حوله آهی کشیدم
گند زدم! حوله رو مچاله کردم یه گوشه از کمد قایم کردم که وقتی تنها بودم بشورمش
دستمو با تیکه پارچهای بستم و لباسامو تن کردم به آشپزخونه رفتم سریع صبحونه رو اماده کردم و روی میز چیدم...
***
نویسنده : سامیه.م
"کپیممنوع "