اگر دلشکستگی منجر به شهرت میشد، همه اسم من را میدانستند. اگر به اشک ها و حسرت ها کاپ طلا میدادند، من بی شک یک قهرمان بودم. اگر تنهایی برای ادم ها قابل تحسین میبود، من اسطورهی زمان خودم میشدم. اما تحسین و کاپ طلا و شهرتی درکار نیست.
افسوس؛ کسی به این چیزها جایزه نمیدهد.
رختکن بازندهها🎙
خانه، مشتی خاک از گوشهی زمین، آن خاطرات شیرین و تلخ زندگی، همان بوی آشنا که دلت را میلرزاند و گاهی اشکهایی که دلیلشان را نمیدانی از چشمانت جاری میکند.
خانه، مشتی خاک از گوشهی زمین، هر دیوارش داستانی برای گفتن دارد، دیوارهایی که در دوران، هرکس گذر کرده خطی بر دیوارش کشیده، بخشی از گچش را ریخته و هر گوشهاش یادآور رؤیاهاییست که شکل گرفتند و آرزوهایی که پرواز کردند و رفتند...
خانه، مشتی خاک از گوشهی زمین، که در دلش ریشه دواندهای، در تک تک تپش هایش نفس کشیدهای و با تک تک نفس هایش، قلبت تپیده است.
خانه، همان مشتی خاک، که حتی اگر از آن قدمی دور شوی، سایهی ویرانی بر آن، ویرانت میکند. در هم ات میشکند و مشتی خاک میشوی...
خانه، مشتی خاک از گوشهی زمین، هر دیوارش داستانی برای گفتن دارد، دیوارهایی که در دوران، هرکس گذر کرده خطی بر دیوارش کشیده، بخشی از گچش را ریخته و هر گوشهاش یادآور رؤیاهاییست که شکل گرفتند و آرزوهایی که پرواز کردند و رفتند...
خانه، مشتی خاک از گوشهی زمین، که در دلش ریشه دواندهای، در تک تک تپش هایش نفس کشیدهای و با تک تک نفس هایش، قلبت تپیده است.
خانه، همان مشتی خاک، که حتی اگر از آن قدمی دور شوی، سایهی ویرانی بر آن، ویرانت میکند. در هم ات میشکند و مشتی خاک میشوی...
-Somebody
تو بذار وقتی غروب شد برو... اگه جنگ تموم شد برو... بذار آژیر رو که کشیدند، کبوترها که پریدند، وقتی همه ترسیدند؛ تو بذار آبها که از آسیاب افتاد برو...
حس بچه ۸ ساله ایو دارم که صبح تولدش، جشن تولدش کنسل شده و هیچکس براش کادو نیاورده و بهش تبریک نگفته. همینقدر غمانگیزناکم.
You probably think this world is a dream come true... But you're wrong.
Coraline
«گمان نكنم هرگز بشود جنگى را جشن گرفت، نتيجهاش هر چه که باشد.» نميدونم این جمله را از کی شنیدم و کجا خوندم. نمیدونم درسته یا غلط. فقط میدونم دلم برای یک مهمونی با موسیقیهایی که شعرش را همه با هم میخونن، تعدادی میرقصند، کسانی با لبخند تماشا میکنند تنگ شده، خیلی خیلی تنگ شده.رختکن بازندهها🎙
ساعت از ۱۲ شب که میگذره، شخصیتی در من ظهور میکنه که حتی خودمم درست حسابی نمیشناسمش.
اخیرا یه مرضی پیدا کردم که میگم وایسا این آهنگو بذارم روزی که حالم خوبه گوش کنم، بذار قهوهمو بذارم ساعتی بخورم که حالم خوب باشه، بذار این فیلمو روزی که حالم خوبه ببینم، بذار این کتابو یه وقتی که حالم خوبه بخونم. بذار روزی که حالم خوبه زندگی کنم.
چته آخه وا.
چته آخه وا.
آه، دیگر مااخوان ثالث✍️🏼
فاتحان گوژپشت و پیر را مانیم.
بر بکشتی های موج بادبان از کف،
دل بیاد بره های فرهی، در دشت ایام تهی، بسته،
تیغ هامان زنگخورد و کهنه و خسته،
کوس هامان جاودان خاموش،
تیرهامان بال بشکسته...
ما
فاتحان شهرهای رفته بربادیم.
با صدائی ناتوانتر زانکه بیرون آید از سینه،
راویان قصه های رفته از یادیم...