Forwarded from انجمن ستارگان مرده * (سارا)
چون ما فکر میکنیم اگر چیزی ناراحت کننده باشد، یعنی اشتباه است.
هر تابستونی یه داستانی داره، و داستان امسال، شروع قشنگی نداشت، صفحات اول این داستان با جنگ، ترس، دوری از خونه، صدای پدافند و هواپیما، خبر آتشبس و خستگی روحی و روانی شروع شد، انگار نقاشیهاش سیاه سفید بودن و با خوندن هر چند صفحهاش نیاز داشتی به افقهای دور خیره بشی و ساعتها فکر کنی و گاهی هم بزنی زیر گریه.
چپترهای بعدی داستان خیلی عجیب بود، پر از فراز و نشیب، پر از انتظار، پر از استرس، پر از خستگی و گرمایی که به تک تک مویرگهای مغزت هم نفوذ میکرد، و در عین حال، بعضی روزها، مثل رگههای طلایی آفتاب وسط ابرهای خاکستری بودن، روزهایی که با یه پیام میخندیدی، روزهایی که بیدلیل خوشحال از خواب بیدار میشدی، و با وجود کلی سختی، بعضی لحظات پتانسیل اینو داشتی که وسط خیابون برقصی و نیم ساعت با فروشندهی کتابفروشی حرف بزنی، و یا فقط این شادی رو با خودت شریک بشی و کنج دنج اتاقت بشینی و با فنجون چای تازه دم روبروت لاس بزنی.
امروز، صفحهی آخر چپتر پایانی این کتاب هم پر شد، با وجود اینکه هنوز هم منتظریم، با وجود تموم اشکهایی که ریخته شد، با وجود پیادهروی های طولانی، با وجود تبِ سوزان تیر و پلکهای خاکستری اش، با لمس گرم مرداد و گوشوارههای شکل گلابی اش، با وجود دامن چین چینی شهریور که روش نقش انگور و گنجشک داره.
و این بود پایان یه کتاب دیگه و
آغاز کتاب بعدی...
چپترهای بعدی داستان خیلی عجیب بود، پر از فراز و نشیب، پر از انتظار، پر از استرس، پر از خستگی و گرمایی که به تک تک مویرگهای مغزت هم نفوذ میکرد، و در عین حال، بعضی روزها، مثل رگههای طلایی آفتاب وسط ابرهای خاکستری بودن، روزهایی که با یه پیام میخندیدی، روزهایی که بیدلیل خوشحال از خواب بیدار میشدی، و با وجود کلی سختی، بعضی لحظات پتانسیل اینو داشتی که وسط خیابون برقصی و نیم ساعت با فروشندهی کتابفروشی حرف بزنی، و یا فقط این شادی رو با خودت شریک بشی و کنج دنج اتاقت بشینی و با فنجون چای تازه دم روبروت لاس بزنی.
امروز، صفحهی آخر چپتر پایانی این کتاب هم پر شد، با وجود اینکه هنوز هم منتظریم، با وجود تموم اشکهایی که ریخته شد، با وجود پیادهروی های طولانی، با وجود تبِ سوزان تیر و پلکهای خاکستری اش، با لمس گرم مرداد و گوشوارههای شکل گلابی اش، با وجود دامن چین چینی شهریور که روش نقش انگور و گنجشک داره.
و این بود پایان یه کتاب دیگه و
آغاز کتاب بعدی...
آدمها به دو دسته تقسیم میشوند. آنهایی که نون ته پیتزا را نمیخورند و آنهایی که نون ته پیتزا را از خود پیتزا بیشتر دوست دارند. این گروه نون بستنی را بیش از بستنی میخواهند. دور کلوچه را از مرکز کلوچه بیشتر دوست دارند. حتی دور نون بربری را بیشتر از بخشهای برشته آن میپسندند. شاید این گروه آدمها در زندگی هم اطراف زندگی را بیش از خود زندگی مشتاق باشند. مسیر را از مقصد بیشتر دوست داشته باشند. معلوم نیست کدام یک از این دو گروه افراد کارشان درستتر است ولی به نظرم دسته دوم در زندگی بیشتر و سادهتر کیف میکنند.رختکن بازندهها🎙