آگاه‌‌نویس
334 subscribers
304 photos
28 videos
4 files
484 links
درختِ حقیقت گسترده‌تر از آن است که تن به شاخه شاخه‌ شدنِ علوم بدهد!

فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی و دانشجوی روانشناسی
علاقه‌مند به فلسفه و مباحث بین‌رشته‌ای
Download Telegram
آگاه‌‌نویس
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
دربار‌ه‌ی سقوط
اثری از آلبر کامو

«قضاوت» واژه‌ی سنگینی‌ست.
همچو سنگی که در یک کفه‌ی ترازو قرار می‌دهند ، تا وزنِ آن چیز که در کفه‌ی مقابل قرار دارد را بسنجند.
عده‌ای می‌گویند قضاوت‌کردن فقط مخصوص خداوند است به این دلیل که تنها اوست که از قضاوت‌شدن بری‌‌ست.
با این حال قضاوت در جهانی که نیچه گفت خدا در آن مرده است ، بر عهده‌ی چه کسانی‌ست؟
چه کسی در مورد قاضیانی که به اسم خداوند در جایگاه او نشسته‌اند قضاوت می‌کند؟

کامو در اثر خود ، سقوط ، سرگذشت فردی را روایت می‌کند که در گذشته به کار وکالت مشغول بوده و اکنون خود را قاضیِ توبه‌کار می‌داند.
داستان از این قرار است که ژان باتیست کلمانس وکیلی مجرب در شهر پاریس است و بعلت کارهای نیکی که انجام داده و کمک‌هایی که به مظلومین در گرفتن حقشان می‌کند ، خود را از قضاوت شدن توسط دیگران بری می‌داند.
مدتی می‌گذرد و او متوجه می‌شود که فرقی با دیگران ندارد ؛ اگر دیگران قضاوت می‌شوند ، پس او هم قضاوت می‌شود!
در آنجاست که او سعی می‌کند با پیشاپیش قضاوت کردنِ خودش به مقامی دست یابد که از قضاوت دیگران رهایی پیدا کند‌.
او سرگذشتِ خود را برای دیگران بازگو می‌کند و با زیرکی به تمام گناهان و اشتباهاتش اعتراف می‌کند ، با این تصور که اگر از پیش خودش را متهم کند ، دیگران هرگز نمی‌توانند او را متهم به گناهی بکنند.

اگر مایل به خواندن روایت قاضیِ‌ توبه‌کار از سرگذشتش هستید ، پیشنهاد می‌کنم حتما سری به سقوط بزنید!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍5👏1
متافیزیک در طول تاریخ تکوینش از افلاطون تا دوران مدرن ، همواره سه موضوع را به عنوان موضوعات اصلی خود مورد توجه قرار داده است:
نخست آنکه «من کیستم؟» یا «انسان/سوژه چیست؟»
دوم آنکه «آنچه مرا در برگرفته یا در مقابل من قرار دارد چیست؟» یا «جهان/ابژه‌ی بیرونی چیست؟»
نهایتا اینکه «آیا موجودی برتر و فراتر از این جهان-چه در مقام خالق ، چه در مقام صورت‌بخش و چه در مقام محرک-وجود دارد؟» یا «خدا چیست؟»

هگل: از متافیزیک به پدیدارشناسی
محمد مهدی اردبیلی

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
" Edge of the world "

در لبه‌ی جهان به سرعت نور قدم می‌زنم و هیچ ردپایی از خود به جا نمی‌گذارم ؛ ناگهان پایم می‌لغزد و به پایین پرت می‌شوم.
همانطور که در خلأ توصیف‌ناپذیری معلق هستم ، تمام خاطراتم از جلوی چشمانم می‌گذرند.
تمام مکان‌هایی که با سرعت آنها را پشت سر گذاشتم و هیچ توجهی به آنها نکردم ، اکنون در برابرم جلوه‌نمایی می‌کنند و من غرق در تماشای این فروپاشی رنگ‌ها می‌شوم.
گویی که اینجا انتهای جهان است.

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
Nasle Man
Bahram
من وقتی مرد شدم که پُرِ درد شدم
ظاهر آدما خوب و همه تو زرد شدن
تا اینکه خواستم که این اتفاقو درک کنم 
از توی آدمای اجتماعم طرد شدم

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1
بعضی از روزها ، وقتی از خواب بیدار میشی ، دوست نداری با اون چیزایی که شبِ قبل شاهدشون بودی روبرو بشی.
آدم دوست داره بعضی از روزها توی یه مکان متفاوت بیدار بشه و ببینه که همه چیز تغییر کرده.
اینکه یک وسیله رو یه جا میذاری و صبح بیدار میشی و دوباره همونجا پیداش میکنی ، حاکی از یک نظم خاصه اما در عین تکرار و ملال‌آور بودن زندگی رو بهت گوشزد می‌کنه.
علاوه بر اون هر روز باید بیدار بشی و بار تموم وجودت رو به دوش بکشی.
اینکه هنوز همون آدمِ سابقی ؛ با تموم ویژگی‌های جسمانی و روانی.
بعضی روزها آدم دوست داره تا ابد از تختخوابش بیرون نیاد...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
💔2👍1
آگاه‌‌نویس
بعضی از روزها ، وقتی از خواب بیدار میشی ، دوست نداری با اون چیزایی که شبِ قبل شاهدشون بودی روبرو بشی. آدم دوست داره بعضی از روزها توی یه مکان متفاوت بیدار بشه و ببینه که همه چیز تغییر کرده. اینکه یک وسیله رو یه جا میذاری و صبح بیدار میشی و دوباره همونجا پیداش…
آرتور شوپنهاور، فیلسوف آلمانی معتقده که زندگی انسان آونگی هست که بطور مداوم بینِ دو نقطه در نوسان و حرکته:
نقطه‌ی اول رنجِ ناشی از نداشتن یک چیز هست و نقطه‌ی دوم بی‌حوصلگی و ملالِ ناشی از داشتن و عادت کردن به اون چیزه!

با این حال ابن‌سینا معتقده که عارف از هیچ چیز ملول نمیشه چرا که هرچیزی در هر لحظه براش تازگی داره. ملالت ناشی از اینه که ما به داشتن چیزی عادت می‌کنیم و بعد از مدتی از داشتنش سیر میشیم، اما عارف جهان رو لحظه به لحظه در حال نو و تازه شدن می‌بینه؛ بنابراین هرچیزی رو انگار داره برای اولین بار می‌بینه!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👍2
تمام پل‌های پشت سرم را خراب کردم تا دوباره به جایی که تعلق ندارم بازنگردم.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1
آنچه را که روح و روان ما می‌داند
غالبا بر ما که صاحب آن روح هستیم پوشیده است.
ما تا بی‌نهایت
بیش از آن هستیم
که تصورش را می‌کنیم.

دلواپس شادمانی تو هستم
جبران خلیل جبران

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2
غرور از نگاه‌هایشان چکه می‌کند ، همان‌هایی که صمیمانه‌ترین کلمات را در ارتباط با تو به کار می‌برند.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
به کجا چنین شتابان؟
گَوَن از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما ، تو و دوستی ، خدا را
چو ازین کویرِ وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلامِ ما را

محمدرضا شفیعی کدکنی

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
شبیه تولد نوزادی درون یک هواپیمای در حالِ سقوط ، من در پایان آغاز شدم...!

ناشناس

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
حالا که کم‌کم دارم به پایان دوره‌ی کارشناسیم توی رشته‌ی جامعه‌شناسی نزدیک می‌شم ، دوست دارم یه سری از مفاهیم و موضوعاتی که توی این رشته یاد گرفتم و بهشون فکر کردم رو با شما به اشتراک بذارم ، بلکه شاید بتونه باعث این بشه که دیدگاه جامعه‌شناختی‌تری رو نسبت به قضایا پیدا بکنیم.

اگه به جامعه‌شناسی علاقه‌مند هستید یا دوست دارید در موردش بیشتر بدونید ، حتما این تاپیک رو با هشتگ #جامعه_شناسی دنبال کنید.
یکی از استادامون میگفت:
«یه جامعه شناس هرگز آدم خوبی واسه درد و دل کردن و مشاوره گرفتن نیست ، چون هیچوقت بهت نمیگه آره حق داری. هیچوقت برات دلسوزی نمی‌کنه. بهت نمیگه که این شرایط رو فقط تو داری تجربه می‌کنی و هیچکس دیگه‌ای تجربه‌ی مشابه با تو رو نداره.»

جامعه شناس قربانی‌های مختلف ساختارهای یک جامعه رو بررسی می‌کنه و نشون میده چطور ساختارها و محیط‌ها ، انسانها رو به اشکال تقریبا مشابهی قربانی می‌کنن!
#جامعه_شناسی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
💔1
قاصدک‌ها ، همواره در زبان و ادبیات ، دستمایه‌ی طبع‌پردازی‌های شاعران و نویسندگان مختلف بوده‌اند.
قاصدک‌ها نماد خبررسانی و پیام‌آوری هستند.
آنها پیامبران طبیعتند.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2
Dandelions
Ruth B.
Dandelion, into the wind you go
Won't you let my darling know?

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
قاصدک‌های پریشان را که با خود باد برد
با خودم گفتم مرا هم می‌توان از یاد برد
 
ای که می‌پرسی چرا نامی ز ما باقی نماند
سیل وقتی خانه‌ای را برد از بنیاد برد
 
عشق می‌بازم که غیر از باختن در عشق نیست
در نبردی اینچنین هرکس به خاک افتاد برد
 
شور شیرین تو را نازم که بعد از قرن‌ها
هر که لاف عشق زد ، نامی هم از فرهاد برد
 
جای رنجش نیست از دنیا که این تاراجگر
هر چه برد از آنچه روزی خود به دستم داد برد
 
در قمار دوستی جز رازداری شرط نیست
هر که در میخانه از مستی نزد فریاد برد

فاضل نظری

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
قاصدک هان چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما اما
گرد بام و در من
بی‌ثمر می‌گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری ، نه ز دیّار و دیاری باری
برو آنجا که بوَد چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطنِ خویش غریب
قاصد تجربه‌های همه تلخ
با دلم می‌گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو ، فریب!
قاصدک
هان ؛ ولی ؛ آخر ؛ ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام آی کجا رفتی؟آی!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی طمعِ شعله نمی‌بندم
خُردک شَرری هست هنوز؟
قاصدک
ابر‌های همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند

مهدی اخوان ثالث

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1
واقعی‌ترین لحظات و احساسات را آن هنگام تجربه می‌کنیم که شبیه انسان‌های نخستین ، برای بقای خودمان می‌جنگیم.
وقتی به بیماری شدیدی دچار می‌شویم یا به هر صورت دیگری بقایمان تهدید می‌شود ، می‌بینیم که چطور همه چیز در برابر میل به بقای‌ ما رنگ می‌بازد. آن‌هنگام شاهدیم که چگونه یگانه‌ خورشید درخشان آسمان زندگی‌مان ، تمام ستاره‌‌های‌ این آسمان را خاموش می‌کند‌.
تنها ترس از مرگ و میل شدید به بقاست که می‌تواند تمام نقاب‌هایی را که به واسطه‌ی فرهنگ به چهره زده‌ایم ، به گوشه‌ای پرتاب کند و خودِ ضعیف ، آسیب‌پذیر و خودخواهِ ما را به ما بنمایاند. تنها اوست که به ما ثابت می‌کند که اگر پای مرگ و زندگی در میان باشد ، هرگز حاضر نیستیم که از جانمان بگذریم تا به دیگری کمک کنیم.
آنجاست که نیازهای‌مان در اولویت قرار می‌گیرند ، حتی اگر ارضای آنها به قیمت نادیده گرفتن نیازهای دیگران باشد. مرگ آن حقیقت بی‌چون و چراست. آن الهه‌ای که در هرکجا ، ناگهان سر می‌رسد و عیش و نوشمان را بر هم‌ می‌زند. به راستی که مرگ لایق پرستش است!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2
《خروج از اتاقِ امنِ ذهن》

فضای امن، همان مکانِ آشنا و مطمئنِ همیشگیست که اگر تو را از جایگاهت به مکانی نازل‌تر پرت نکند، به جایگاهِ رفیع‌تری هم نمی‌برد! این منطقه‌ی امن ذهنی، دارای ویژگی‌های بخصوصی‌ است؛ از جمله: آسودگی فراگیر، ریسکِ پایین، کنترلِ بالا و البته امنیت ذهنی و انتزاعی.
تسلط بالا بر اقلیمی کوچک، همواره ذهن را به این خطا می‌اندازد که مدیریت خوبی بر شرایط کنونی دارد؛ این در حالیست که اگر پا را فراتر از مرزهای ذهنی خودش بگذارد، متوجه می‌شود که چیز زیادی در چنته ندارد و محدود به فضای اتاقش است. و اینجاست که تمامی آن ویژگی‌های خوب مثل آسودگی، امنیت و تسلط، به چالش کشیده می‌شوند. پس او ریسک نمی‌کند و ترجیح می‌دهد پایش را از همان اتاق کوچک و دنجش درازتر نکند.
بیش از خوشی‌های منطقه امن، ترس‌های ورود به منطقه ناامن، فرد را از ادامه حرکت باز‌می‌دارد. زمانی که متوجه می‌شود تمام تمرکزش صرفا بر روی مشکل است و نه حل آن، و افزون بر آن، اعتماد بنفس پایینی هم در حل مشکلات دارد، دچار تردید می‌شود که نکند راه را به غلط آمده؟ پس بهانه‌ تراشی می‌کند تا دوباره به درون همان اتاقِ امنِ ذهنی‌اش بازگردد‌. و این همان مرحله‌ی چالش برانگیزی است که عده‌ی کمی از دل آن موفق بیرون می‌آیند.
با وجود تمام اینها شاید سوال پیش بیاید که ما چگونه می‌توانیم از محدوده‌ی امنمان خارج شویم و آیا اصلا چنین چیزی امکان‌پذیر است؟
جواب کوتاه این است: بله، قطعا!
ابتدا بگذار این را به تو بگویم که سفری که آغاز می‌کنی، هرگز قرار نیست که سفری کوتاه و ساده باشد. تو باید از اکنون و اینجا آغاز کنی و در این مسیر با نگاه انداختن به گذشته و عبرت‌گرفتن از آن، الگو‌های رفتاری‌ تکرارشونده‌ات را کشف کنی‌ و همزمان به سمت آینده‌ای که نمی‌توان نقطه‌ی پایانی برایش در نظر گرفت، حرکت کنی. با این حال همیشه توجه داشته باش که ذهنت را بیش از حد درگیر حسرت خوردن برای گذشته یا نگرانی برای آینده نکنی، چرا که آنها تنها از رهگذر لحظه‌ی کنونی قابل دسترسی هستند.
من مژده‌ی هیچ بهشت برینی در آینده را به تو نمی‌دهم که بتوانی در آن تا ابد، خوش و خرم زندگی کنی! من فقط به تو مژده‌ی این را می‌دهم که اگر پا در مسیر تغییر بگذاری و از محدوده‌ی امن خودت خارج شوی، فردایت از امروزت بهتر خواهد بود. «فردایت از امروزت بهتر خواهد بود‌»: این یعنی تو فقط در حال رقابت با خودت هستی نه با افراد دیگر.
در نهایت شکست گریزناپذیر است. اگر پنج قدم به جلو برداری و سپس پنج قدم به عقب برگردی ، به سر جای قبلی خودت می‌رسی. با این حال چیزی که نباید نادیده بگیری این است که تو با قدم‌هایی که رو به جلو برداشتی، توانستی تجربیات جدیدی کسب کنی و از چشم‌اندازهای دیگری به مناظر زندگی‌ات نگاه بیندازی. این یعنی همان تجربه. این یعنی می‌توانی قدم‌های بعدی‌ات را محکم‌تر برداری و از تجربیات گذشته‌ات برای مواجه شدن با دشواری‌های مسیرِ پیش‌رو استفاده کنی.

- متن مشترک چنل‌های:
-MadcapWrites و -𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3
آگاه‌‌نویس
《خروج از اتاقِ امنِ ذهن》 فضای امن، همان مکانِ آشنا و مطمئنِ همیشگیست که اگر تو را از جایگاهت به مکانی نازل‌تر پرت نکند، به جایگاهِ رفیع‌تری هم نمی‌برد! این منطقه‌ی امن ذهنی، دارای ویژگی‌های بخصوصی‌ است؛ از جمله: آسودگی فراگیر، ریسکِ پایین، کنترلِ بالا و…
Gosht
Bahram
بیا بیرون از اتاقت
کسی چیز بیشتر نمیده بهت
اگه چیز بیشتر نخوای
نگو کافیه بسه بگو لازمه کمه
پی کافی و کم نباش
بیا بیرون از اتاقت
این راه با پاهات آشناس
اینجا هرکی پی جایگاهه
تعیین کن جایگاهت کجائه
تو تو این جامعه جایگات کجاس

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌