آگاه‌‌نویس
334 subscribers
304 photos
28 videos
4 files
484 links
درختِ حقیقت گسترده‌تر از آن است که تن به شاخه شاخه‌ شدنِ علوم بدهد!

فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی و دانشجوی روانشناسی
علاقه‌مند به فلسفه و مباحث بین‌رشته‌ای
Download Telegram
بر نظام طبیعت و جهان هستی ، نه بی‌نظمی مطلق و نه نظم‌ مطلق حاکم است ، بلکه هر آنچه که هست حاصل ترکیب و ارتباط دیالکتیکی این دو باهم است.
با این وجود طبیعت در مقام آنچه که هست از نوعی تعادل نسبی برخوردار است.
طبیعت اقتصادی هوشمند دارد که همواره بازارش را در نقطه‌ی تعادلی نگه می‌دارد و عرضه و تقاضا را کنترل می‌کند.

با این حال ، انسان از هنگامی که پا به زمین گذاشت و خود را وارثِ بر حقِ این سیاره نامید ، تعادل طبیعت را روز به روز بیشتر از قبل برهم زد.این عدم تعادل نه از خارج از وجودش بلکه از درونش ریشه گرفت و به جهان خارج سرایت کرد.انسان پیش از آنکه تعادل را در نظام هستی بر هم بزند ، با سبک زندگی نادرستی که در پیش گرفت ، تعادل را در درون ابعاد وجودی خودش بر هم زد و سپس این بی‌تعادلی را به نسبت اختیاراتی که داشت ، به جهان اطرافش نیز گسترش داد.

این چنین است که در این دوران ، شاهد سقوطِ انسانی هستیم که تعادل را در درون و برون از خودش برهم زده و در میان آتشی که خودش هیزمش را آماده کرده می‌سوزد و به آفرینش و آفریننده ناسزا می‌گوید!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2👍1👎1
- رازِ نویسنده شدن در چیست؟!

+ نویسنده باید توانایی این را داشته باشد که در یک روز ، به اندازه‌ی یک هفته‌ی انسان‌های دیگر فکر کند و در یک هفته‌ ، به اندازه‌ی یک روزِ انسانهای دیگر سخن بگوید!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
ای ساکنِ جانِ من آخر به کجا رفتی
در خانه نهان گشتی یا سوی هوا رفتی

چون عهد دلم دیدی از عهد بگردیدی
چون مرغ بپرّیدی ای دوست کجا رفتی

در روح نظر کردی چون روح سفر کردی
از خلق حذر کردی وز خلق جدا رفتی

رفتی تو بدین زودی تو باد صبا بودی
مانندهٔ بوی گل با باد صبا رفتی

نی باد صبا بودی نی مرغ هوا بودی
از نور خدا بودی در نور خدا رفتی

ای خواجهٔ این خانه چون شمع در این خانه
وز ننگ چنین خانه بر سقفِ سما رفتی

مولانا

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2
من صخره‌ای محکم بودم
که در برابر هجوم هزاران هزار موج
خم به ابرو نیاورده بود
تا آن هنگام که تو تنم را لمس کردی؛
اکنون دیگر نمیدانم
که صخره‌ای محکم هستم
یا صخره‌ای عاشق...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
💔1
فراتر از تمام تقسیم‌بندی‌ها ، برچسب‌ها ، نقص‌ها و نقش‌ها ، همین لحظه‌ است که زندگی از طریق آن در وجودت جاری می‌شود.
تنفس برجسته‌ترین مصداق این جریان در اندامهای توست.
نفس بکش و در رودخانه‌ی لحظه‌ی حال ، تنی به آب بزن و در زیر نور آفتاب ، جانی دوباره بگیر.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1
آیا برایت پیش آمده است که هنگام ترک کردن مکانی ، حس کنی چیزی را جا گذاشته‌ای؟
شاید آن زمان به یاد نیاوری که دقیقا چه چیز را جا گذاشته‌‌ای اما مدتی بعد دریابی که به راستی چیزی را فراموش کرده‌ای.
من هم آن هنگام که تورا ترک کردم ، بخشی از خودم را پیش تو جا گذاشتم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2👏1
Party In the Dark
Mogwai
انگار قرار نیست بیخیال این بند بشم
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍1
مسیر پر از چاله و ناهمواری است.
مردمی که در حال عبور هستند ، یکی پس از دیگری زمین می‌خورند.
در این میان چند نفری هم بدون زمین خوردن از میان این موانع می‌گذرند.
مسئول راهسازی تقصیر را به گردن مردمان بی‌نوا می‌اندازد: «راه رفتن بلد نیستند و می‌گویند زمین کج است!»
او برای آنکه حرفش را به کرسی بنشاند ، با انگشت آن کسانی را نشان می‌دهد که بدون زمین خوردن از مسیر عبور می‌کنند.
او بر روی استثناها تاکید می‌کند تا به اکثریت بباوراند که مشکل نه از مسیر ، بلکه از راه رفتن خودشان است!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
رازِ دلم را چطور به حرف کشانم؟
نامه‌ی خود را چطور به او برسانم؟

نه ، نشد که نزدِ او دهان بگشایم
گو چه کنم من ، که عشقْ بسته زبانم

عشق پیش از او چقدر ناشدنی بود
آمد و مهرش گرفت کُلِ جهانم

رازِ دلم را چطور به دوست بگویم؟
گو چه کنم من ، که عشقْ بسته زبانم!
#اشعار
۱۴۰۳/۲/۳۰
@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
❤1👍1
😁2❤1👍1
کارل مارکس در قرن نوزدهم ، با تاثیر پذیرفتن از ایده‌های هگل (فیلسوف آلمانی) ، سعی کرد تمایل ضد انسانی انقلاب صنعتی و نظام سرمایه‌ داری را برملا کند.
او معتقد است نظام سرمایه‌ داری باعث می‌شود که روابط بین انسانها به روابط بین کالا‌ها تقلیل پیدا کند.در چنین نظامی ، ارزش‌های انسانی و اخلاقیات به واسطه‌ی تسلط همه‌ جانبه‌ی اقتصاد و پول ، اهمیت خود را از دست می‌دهند.

از نظر من علاوه بر اقتصاد ، سیاست نیز تمایل شدیدی به غیرانسانی‌سازی روابط انسانی دارد.
در اخبار اخیری که همه‌ی ما دنبال کردیم ، ما به مرگِ چند نفر - نه به شیوه‌ی برخورد با مرگِ چند انسان بلکه به شیوه‌ی برخورد با مرگِ چند مقام دولتی - واکنش نشان دادیم.
در واقع می‌توان گفت وقتی فردی به مقامی منصوب می‌شود که آن مقام میزان اقتدار مشخصی را در اختیارش می‌گذارد ، رابطه‌ی ما با آن انسان (و بالعکس) دیگر نوعی رابطه بر پایه‌ی ارزش‌های انسانی نیست بلکه بر پایه‌ی نفع و سودِ مبتنی بر قدرت و اقتدار است.

از این گذشته ، همانطور که همایون کاتوزیان ، جامعه‌ی ایران را جامعه‌ای کوتاه‌مدت می‌داند ، ما ایرانیان نیز به کوته‌فکرانی تبدیل شده‌ایم که نمی‌توانیم دیدگاهی آینده‌نگرانه به وقایع داشته باشیم‌.
ما در تمام زندگی‌مان ، شادی امروز را به قیمت غمِ چندین ماه می‌خریم و تصور می‌کنیم که سود زیادی از این معامله برده‌ایم.
ما بدون توجه به اینکه یک رویداد چه پیامدهایی می‌تواند برایمان داشته باشد ، صرفا بر اساس هیجانات و احساسات زودگذرمان به آن رویداد واکنش نشان می‌دهیم و هرکداممان به دنبال سودِ خودمان هستیم در حالی که حتی نمی‌دانیم سودمان در کجا نهفته است ؛ چه رسد به اینکه بخواهیم در مورد سودِ جمعی فکر کنیم!

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1👍1
کاش چشم دیگری داشتم
چشمانی که دارم ، چشمِ دیدن مرا ندارند
منی که یک عمر سوخت و ساخت
یک عمر دوید و رسید
و باز چشمانم گفتند:
کافی نیست ؛ بیشتر تلاش کن!
کاش چشم دیگری داشتم
که می‌توانست منِ واقعی را به من نشان دهد
و به من بگوید: هرآنچه که هستی کافیست.
بگوید: تلاش کن اما اگر تلاش هم نکنی اهمیتی ندارد ، چون همین الان هم به اندازه‌ی کافی خوب هستی.
ولی چشمانم با هم دست به یکی کرده‌اند
و من چشمِ دیگری ندارم...
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍1
راستش را بخواهید ، بدونِ بردگی ، راه‌حل نهایی وجود ندارد. من خیلی زود به این نکته پی بردم‌. پیش از آن جز «آزادی» کلمه‌ای بر زبان نداشتم.
من این شاه کلمه را بر فرق سر هرکس که با من به مخالفت برمی‌خاست ، می‌کوبیدم. من آن را در خدمت امیال و قدرتم نهاده بودم.
در بستر ، در گوشِ خواب‌ رفته‌ی همخوابه‌هایم آن را زمزمه می‌کردم. به من کمک می‌کرد تا آنها را رها کنم.
این بی‌باکی‌ها را بر من ببخشایید‌. نمی‌دانستم که چه می‌کنم‌. نمی‌دانستم که آزادی پاداش نیست ، نشان لیاقت هم نیست که به افتخارش با شامپانی جشن بگیرند‌.
اوه ، نه ، برعکس ، اعمالِ شاقه است‌.
دویِ استقامت است که در تنهاییِ کامل طی می‌شود و جان را از خستگی به لب می‌رساند.
در انتهای هر آزادی ، حکم دادگاهی هست ؛ برای همین است که بارِ آزادی بر دوش سنگینی می‌کند. مخصوصا هنگامی که تب داری یا در رنجی یا هیچ‌کس را دوست نداری.

سقوط
آلبر کامو

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
آگاه‌‌نویس
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
دربار‌ه‌ی سقوط
اثری از آلبر کامو

«قضاوت» واژه‌ی سنگینی‌ست.
همچو سنگی که در یک کفه‌ی ترازو قرار می‌دهند ، تا وزنِ آن چیز که در کفه‌ی مقابل قرار دارد را بسنجند.
عده‌ای می‌گویند قضاوت‌کردن فقط مخصوص خداوند است به این دلیل که تنها اوست که از قضاوت‌شدن بری‌‌ست.
با این حال قضاوت در جهانی که نیچه گفت خدا در آن مرده است ، بر عهده‌ی چه کسانی‌ست؟
چه کسی در مورد قاضیانی که به اسم خداوند در جایگاه او نشسته‌اند قضاوت می‌کند؟

کامو در اثر خود ، سقوط ، سرگذشت فردی را روایت می‌کند که در گذشته به کار وکالت مشغول بوده و اکنون خود را قاضیِ توبه‌کار می‌داند.
داستان از این قرار است که ژان باتیست کلمانس وکیلی مجرب در شهر پاریس است و بعلت کارهای نیکی که انجام داده و کمک‌هایی که به مظلومین در گرفتن حقشان می‌کند ، خود را از قضاوت شدن توسط دیگران بری می‌داند.
مدتی می‌گذرد و او متوجه می‌شود که فرقی با دیگران ندارد ؛ اگر دیگران قضاوت می‌شوند ، پس او هم قضاوت می‌شود!
در آنجاست که او سعی می‌کند با پیشاپیش قضاوت کردنِ خودش به مقامی دست یابد که از قضاوت دیگران رهایی پیدا کند‌.
او سرگذشتِ خود را برای دیگران بازگو می‌کند و با زیرکی به تمام گناهان و اشتباهاتش اعتراف می‌کند ، با این تصور که اگر از پیش خودش را متهم کند ، دیگران هرگز نمی‌توانند او را متهم به گناهی بکنند.

اگر مایل به خواندن روایت قاضیِ‌ توبه‌کار از سرگذشتش هستید ، پیشنهاد می‌کنم حتما سری به سقوط بزنید!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍5👏1
متافیزیک در طول تاریخ تکوینش از افلاطون تا دوران مدرن ، همواره سه موضوع را به عنوان موضوعات اصلی خود مورد توجه قرار داده است:
نخست آنکه «من کیستم؟» یا «انسان/سوژه چیست؟»
دوم آنکه «آنچه مرا در برگرفته یا در مقابل من قرار دارد چیست؟» یا «جهان/ابژه‌ی بیرونی چیست؟»
نهایتا اینکه «آیا موجودی برتر و فراتر از این جهان-چه در مقام خالق ، چه در مقام صورت‌بخش و چه در مقام محرک-وجود دارد؟» یا «خدا چیست؟»

هگل: از متافیزیک به پدیدارشناسی
محمد مهدی اردبیلی

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
" Edge of the world "

در لبه‌ی جهان به سرعت نور قدم می‌زنم و هیچ ردپایی از خود به جا نمی‌گذارم ؛ ناگهان پایم می‌لغزد و به پایین پرت می‌شوم.
همانطور که در خلأ توصیف‌ناپذیری معلق هستم ، تمام خاطراتم از جلوی چشمانم می‌گذرند.
تمام مکان‌هایی که با سرعت آنها را پشت سر گذاشتم و هیچ توجهی به آنها نکردم ، اکنون در برابرم جلوه‌نمایی می‌کنند و من غرق در تماشای این فروپاشی رنگ‌ها می‌شوم.
گویی که اینجا انتهای جهان است.

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
Nasle Man
Bahram
من وقتی مرد شدم که پُرِ درد شدم
ظاهر آدما خوب و همه تو زرد شدن
تا اینکه خواستم که این اتفاقو درک کنم 
از توی آدمای اجتماعم طرد شدم

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1
بعضی از روزها ، وقتی از خواب بیدار میشی ، دوست نداری با اون چیزایی که شبِ قبل شاهدشون بودی روبرو بشی.
آدم دوست داره بعضی از روزها توی یه مکان متفاوت بیدار بشه و ببینه که همه چیز تغییر کرده.
اینکه یک وسیله رو یه جا میذاری و صبح بیدار میشی و دوباره همونجا پیداش میکنی ، حاکی از یک نظم خاصه اما در عین تکرار و ملال‌آور بودن زندگی رو بهت گوشزد می‌کنه.
علاوه بر اون هر روز باید بیدار بشی و بار تموم وجودت رو به دوش بکشی.
اینکه هنوز همون آدمِ سابقی ؛ با تموم ویژگی‌های جسمانی و روانی.
بعضی روزها آدم دوست داره تا ابد از تختخوابش بیرون نیاد...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
💔2👍1
آگاه‌‌نویس
بعضی از روزها ، وقتی از خواب بیدار میشی ، دوست نداری با اون چیزایی که شبِ قبل شاهدشون بودی روبرو بشی. آدم دوست داره بعضی از روزها توی یه مکان متفاوت بیدار بشه و ببینه که همه چیز تغییر کرده. اینکه یک وسیله رو یه جا میذاری و صبح بیدار میشی و دوباره همونجا پیداش…
آرتور شوپنهاور، فیلسوف آلمانی معتقده که زندگی انسان آونگی هست که بطور مداوم بینِ دو نقطه در نوسان و حرکته:
نقطه‌ی اول رنجِ ناشی از نداشتن یک چیز هست و نقطه‌ی دوم بی‌حوصلگی و ملالِ ناشی از داشتن و عادت کردن به اون چیزه!

با این حال ابن‌سینا معتقده که عارف از هیچ چیز ملول نمیشه چرا که هرچیزی در هر لحظه براش تازگی داره. ملالت ناشی از اینه که ما به داشتن چیزی عادت می‌کنیم و بعد از مدتی از داشتنش سیر میشیم، اما عارف جهان رو لحظه به لحظه در حال نو و تازه شدن می‌بینه؛ بنابراین هرچیزی رو انگار داره برای اولین بار می‌بینه!

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
👍2