Beshno
Bahram
نبوغ تولید گرفت ازم لذت مصرفو
بازی ساده شده از بس که زدم به هدفو
یاغی کردم هرچی منفعل بیطرفو
پشیمون کردم کلی متظاهر بیشرفو
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👎2❤1
دورتر از من ، بر لبهی سکو نشسته بودی.
کسی نمیتوانست بفهمد که داری لحظاتی از رنج و سختی را سپری میکنی یا احساس رهایی تو را به بند کشیده است!
بادها موهایت را در دستان خود گرفته بودند و آرام نوازش میکردند.
به دور دستها خیره شده بودی.
من نیز مانند همه ، نتوانستم بفهمم که خاطرات خوشت را مرور میکنی یا به پایین پریدن از سکو میاندیشی.
لحظهای غافل شدم ؛ آنگاه رو برگرداندم و دیگر ندیدمت...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
کسی نمیتوانست بفهمد که داری لحظاتی از رنج و سختی را سپری میکنی یا احساس رهایی تو را به بند کشیده است!
بادها موهایت را در دستان خود گرفته بودند و آرام نوازش میکردند.
به دور دستها خیره شده بودی.
من نیز مانند همه ، نتوانستم بفهمم که خاطرات خوشت را مرور میکنی یا به پایین پریدن از سکو میاندیشی.
لحظهای غافل شدم ؛ آنگاه رو برگرداندم و دیگر ندیدمت...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3💔3👎2
Deli
Shayea & Sadegh & Jafari HR
منم یه درس عبرت
با خودم بَدَم و الا دست به خیرم
عشق میکنم بخنده چهرت
خدا نرسید شیطون رفت تو جلدم
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👎4👍2❤1
مگسی را در تاریکی تصور کنید که خودش را به شکلی دیوانهوار ، آنقدر به منبع نور میکوبد که نهایتا میمیرد.
گاهی انسان نیز چنین رفتاری دارد:
او آنقدر خودش را به منبع نور فرضیاش در جهانِ تاریک میکوبد که مرگش را شتاب میبخشد!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
گاهی انسان نیز چنین رفتاری دارد:
او آنقدر خودش را به منبع نور فرضیاش در جهانِ تاریک میکوبد که مرگش را شتاب میبخشد!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3❤2👎2
حیرت و سرگشتگی ، آن چیزهایی هستند که در خارج از قلمروی فلسفه ضدارزش محسوب میشوند اما در درون قلمروی فلسفه ارزش شمرده میشوند.
لاکان معتقد است که «دیوانگی حاصل به کار بردن وسواسگونهی قوهی تعقل است.»
با این حال فرد فیلسوف از این دیوانگی و سرگشتگی لذت میبرد!
دکتر عبدالله امینی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
خودم را از قصد ، از آنچه که دوست دارم محروم میکنم!
شاید فکر کنی این دیوانگیِ محض است اما من سودِ آتی را به سودِ آنی ترجیح میدهم.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
شاید فکر کنی این دیوانگیِ محض است اما من سودِ آتی را به سودِ آنی ترجیح میدهم.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👎3❤1👏1
در جهانی که ادعا میکند رفاهت را تأمین کرده ، آیا میتوانی جایی را پیدا کنی تا برای دردهایی که حاصل از زندگی در همین جهان هستند اشک بریزی؟!
بیخیال!
آنطرف را نگاه کن:
مردم را ببین که با جیبهای خالیشان چقدر شادند.
همه چیز که پول نیست!
مبادا اشکی بر روی صورتت ببینند.
حتی اگر شده به زور لبخند بزن.
آن فرد را ببین که چگونه پایش را لنگان لنگان بر روی زمین میکشد.
با دیدن بدبختیهای دیگران به زندگی خودت امیدوار شو!
بدبختیهای تو در برابر بدبختیهای آنها اصلا به چشم هم نمیآیند.
لبخند بزن و به کالاهای بیکیفیتی که همان ها را هم نمیتوانی مالک شوی ، خیره شو...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
بیخیال!
آنطرف را نگاه کن:
مردم را ببین که با جیبهای خالیشان چقدر شادند.
همه چیز که پول نیست!
مبادا اشکی بر روی صورتت ببینند.
حتی اگر شده به زور لبخند بزن.
آن فرد را ببین که چگونه پایش را لنگان لنگان بر روی زمین میکشد.
با دیدن بدبختیهای دیگران به زندگی خودت امیدوار شو!
بدبختیهای تو در برابر بدبختیهای آنها اصلا به چشم هم نمیآیند.
لبخند بزن و به کالاهای بیکیفیتی که همان ها را هم نمیتوانی مالک شوی ، خیره شو...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👎4❤3👍2
از ملتِ عشق باش ، زیرا خداوند بیش از هر سرزمینِ دیگری با مردمان این ملت حشر و نشر دارد.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤4
بر نظام طبیعت و جهان هستی ، نه بینظمی مطلق و نه نظم مطلق حاکم است ، بلکه هر آنچه که هست حاصل ترکیب و ارتباط دیالکتیکی این دو باهم است.
با این وجود طبیعت در مقام آنچه که هست از نوعی تعادل نسبی برخوردار است.
طبیعت اقتصادی هوشمند دارد که همواره بازارش را در نقطهی تعادلی نگه میدارد و عرضه و تقاضا را کنترل میکند.
با این حال ، انسان از هنگامی که پا به زمین گذاشت و خود را وارثِ بر حقِ این سیاره نامید ، تعادل طبیعت را روز به روز بیشتر از قبل برهم زد.این عدم تعادل نه از خارج از وجودش بلکه از درونش ریشه گرفت و به جهان خارج سرایت کرد.انسان پیش از آنکه تعادل را در نظام هستی بر هم بزند ، با سبک زندگی نادرستی که در پیش گرفت ، تعادل را در درون ابعاد وجودی خودش بر هم زد و سپس این بیتعادلی را به نسبت اختیاراتی که داشت ، به جهان اطرافش نیز گسترش داد.
این چنین است که در این دوران ، شاهد سقوطِ انسانی هستیم که تعادل را در درون و برون از خودش برهم زده و در میان آتشی که خودش هیزمش را آماده کرده میسوزد و به آفرینش و آفریننده ناسزا میگوید!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
با این وجود طبیعت در مقام آنچه که هست از نوعی تعادل نسبی برخوردار است.
طبیعت اقتصادی هوشمند دارد که همواره بازارش را در نقطهی تعادلی نگه میدارد و عرضه و تقاضا را کنترل میکند.
با این حال ، انسان از هنگامی که پا به زمین گذاشت و خود را وارثِ بر حقِ این سیاره نامید ، تعادل طبیعت را روز به روز بیشتر از قبل برهم زد.این عدم تعادل نه از خارج از وجودش بلکه از درونش ریشه گرفت و به جهان خارج سرایت کرد.انسان پیش از آنکه تعادل را در نظام هستی بر هم بزند ، با سبک زندگی نادرستی که در پیش گرفت ، تعادل را در درون ابعاد وجودی خودش بر هم زد و سپس این بیتعادلی را به نسبت اختیاراتی که داشت ، به جهان اطرافش نیز گسترش داد.
این چنین است که در این دوران ، شاهد سقوطِ انسانی هستیم که تعادل را در درون و برون از خودش برهم زده و در میان آتشی که خودش هیزمش را آماده کرده میسوزد و به آفرینش و آفریننده ناسزا میگوید!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2👍1👎1
- رازِ نویسنده شدن در چیست؟!
+ نویسنده باید توانایی این را داشته باشد که در یک روز ، به اندازهی یک هفتهی انسانهای دیگر فکر کند و در یک هفته ، به اندازهی یک روزِ انسانهای دیگر سخن بگوید!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
+ نویسنده باید توانایی این را داشته باشد که در یک روز ، به اندازهی یک هفتهی انسانهای دیگر فکر کند و در یک هفته ، به اندازهی یک روزِ انسانهای دیگر سخن بگوید!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
ای ساکنِ جانِ من آخر به کجا رفتی
در خانه نهان گشتی یا سوی هوا رفتی
چون عهد دلم دیدی از عهد بگردیدی
چون مرغ بپرّیدی ای دوست کجا رفتی
در روح نظر کردی چون روح سفر کردی
از خلق حذر کردی وز خلق جدا رفتی
رفتی تو بدین زودی تو باد صبا بودی
مانندهٔ بوی گل با باد صبا رفتی
نی باد صبا بودی نی مرغ هوا بودی
از نور خدا بودی در نور خدا رفتی
ای خواجهٔ این خانه چون شمع در این خانه
وز ننگ چنین خانه بر سقفِ سما رفتی
مولانا
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2
من صخرهای محکم بودم
که در برابر هجوم هزاران هزار موج
خم به ابرو نیاورده بود
تا آن هنگام که تو تنم را لمس کردی؛
اکنون دیگر نمیدانم
که صخرهای محکم هستم
یا صخرهای عاشق...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
که در برابر هجوم هزاران هزار موج
خم به ابرو نیاورده بود
تا آن هنگام که تو تنم را لمس کردی؛
اکنون دیگر نمیدانم
که صخرهای محکم هستم
یا صخرهای عاشق...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
💔1
فراتر از تمام تقسیمبندیها ، برچسبها ، نقصها و نقشها ، همین لحظه است که زندگی از طریق آن در وجودت جاری میشود.
تنفس برجستهترین مصداق این جریان در اندامهای توست.
نفس بکش و در رودخانهی لحظهی حال ، تنی به آب بزن و در زیر نور آفتاب ، جانی دوباره بگیر.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
تنفس برجستهترین مصداق این جریان در اندامهای توست.
نفس بکش و در رودخانهی لحظهی حال ، تنی به آب بزن و در زیر نور آفتاب ، جانی دوباره بگیر.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1
آیا برایت پیش آمده است که هنگام ترک کردن مکانی ، حس کنی چیزی را جا گذاشتهای؟
شاید آن زمان به یاد نیاوری که دقیقا چه چیز را جا گذاشتهای اما مدتی بعد دریابی که به راستی چیزی را فراموش کردهای.
من هم آن هنگام که تورا ترک کردم ، بخشی از خودم را پیش تو جا گذاشتم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
شاید آن زمان به یاد نیاوری که دقیقا چه چیز را جا گذاشتهای اما مدتی بعد دریابی که به راستی چیزی را فراموش کردهای.
من هم آن هنگام که تورا ترک کردم ، بخشی از خودم را پیش تو جا گذاشتم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2👏1
مسیر پر از چاله و ناهمواری است.
مردمی که در حال عبور هستند ، یکی پس از دیگری زمین میخورند.
در این میان چند نفری هم بدون زمین خوردن از میان این موانع میگذرند.
مسئول راهسازی تقصیر را به گردن مردمان بینوا میاندازد: «راه رفتن بلد نیستند و میگویند زمین کج است!»
او برای آنکه حرفش را به کرسی بنشاند ، با انگشت آن کسانی را نشان میدهد که بدون زمین خوردن از مسیر عبور میکنند.
او بر روی استثناها تاکید میکند تا به اکثریت بباوراند که مشکل نه از مسیر ، بلکه از راه رفتن خودشان است!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
مردمی که در حال عبور هستند ، یکی پس از دیگری زمین میخورند.
در این میان چند نفری هم بدون زمین خوردن از میان این موانع میگذرند.
مسئول راهسازی تقصیر را به گردن مردمان بینوا میاندازد: «راه رفتن بلد نیستند و میگویند زمین کج است!»
او برای آنکه حرفش را به کرسی بنشاند ، با انگشت آن کسانی را نشان میدهد که بدون زمین خوردن از مسیر عبور میکنند.
او بر روی استثناها تاکید میکند تا به اکثریت بباوراند که مشکل نه از مسیر ، بلکه از راه رفتن خودشان است!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
رازِ دلم را چطور به حرف کشانم؟
نامهی خود را چطور به او برسانم؟
نه ، نشد که نزدِ او دهان بگشایم
گو چه کنم من ، که عشقْ بسته زبانم
عشق پیش از او چقدر ناشدنی بود
آمد و مهرش گرفت کُلِ جهانم
رازِ دلم را چطور به دوست بگویم؟
گو چه کنم من ، که عشقْ بسته زبانم!
#اشعار
۱۴۰۳/۲/۳۰
@ConsciousWriter | آگاهنویس
نامهی خود را چطور به او برسانم؟
نه ، نشد که نزدِ او دهان بگشایم
گو چه کنم من ، که عشقْ بسته زبانم
عشق پیش از او چقدر ناشدنی بود
آمد و مهرش گرفت کُلِ جهانم
رازِ دلم را چطور به دوست بگویم؟
گو چه کنم من ، که عشقْ بسته زبانم!
#اشعار
۱۴۰۳/۲/۳۰
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤1👍1
کارل مارکس در قرن نوزدهم ، با تاثیر پذیرفتن از ایدههای هگل (فیلسوف آلمانی) ، سعی کرد تمایل ضد انسانی انقلاب صنعتی و نظام سرمایه داری را برملا کند.
او معتقد است نظام سرمایه داری باعث میشود که روابط بین انسانها به روابط بین کالاها تقلیل پیدا کند.در چنین نظامی ، ارزشهای انسانی و اخلاقیات به واسطهی تسلط همه جانبهی اقتصاد و پول ، اهمیت خود را از دست میدهند.
از نظر من علاوه بر اقتصاد ، سیاست نیز تمایل شدیدی به غیرانسانیسازی روابط انسانی دارد.
در اخبار اخیری که همهی ما دنبال کردیم ، ما به مرگِ چند نفر - نه به شیوهی برخورد با مرگِ چند انسان بلکه به شیوهی برخورد با مرگِ چند مقام دولتی - واکنش نشان دادیم.
در واقع میتوان گفت وقتی فردی به مقامی منصوب میشود که آن مقام میزان اقتدار مشخصی را در اختیارش میگذارد ، رابطهی ما با آن انسان (و بالعکس) دیگر نوعی رابطه بر پایهی ارزشهای انسانی نیست بلکه بر پایهی نفع و سودِ مبتنی بر قدرت و اقتدار است.
از این گذشته ، همانطور که همایون کاتوزیان ، جامعهی ایران را جامعهای کوتاهمدت میداند ، ما ایرانیان نیز به کوتهفکرانی تبدیل شدهایم که نمیتوانیم دیدگاهی آیندهنگرانه به وقایع داشته باشیم.
ما در تمام زندگیمان ، شادی امروز را به قیمت غمِ چندین ماه میخریم و تصور میکنیم که سود زیادی از این معامله بردهایم.
ما بدون توجه به اینکه یک رویداد چه پیامدهایی میتواند برایمان داشته باشد ، صرفا بر اساس هیجانات و احساسات زودگذرمان به آن رویداد واکنش نشان میدهیم و هرکداممان به دنبال سودِ خودمان هستیم در حالی که حتی نمیدانیم سودمان در کجا نهفته است ؛ چه رسد به اینکه بخواهیم در مورد سودِ جمعی فکر کنیم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
او معتقد است نظام سرمایه داری باعث میشود که روابط بین انسانها به روابط بین کالاها تقلیل پیدا کند.در چنین نظامی ، ارزشهای انسانی و اخلاقیات به واسطهی تسلط همه جانبهی اقتصاد و پول ، اهمیت خود را از دست میدهند.
از نظر من علاوه بر اقتصاد ، سیاست نیز تمایل شدیدی به غیرانسانیسازی روابط انسانی دارد.
در اخبار اخیری که همهی ما دنبال کردیم ، ما به مرگِ چند نفر - نه به شیوهی برخورد با مرگِ چند انسان بلکه به شیوهی برخورد با مرگِ چند مقام دولتی - واکنش نشان دادیم.
در واقع میتوان گفت وقتی فردی به مقامی منصوب میشود که آن مقام میزان اقتدار مشخصی را در اختیارش میگذارد ، رابطهی ما با آن انسان (و بالعکس) دیگر نوعی رابطه بر پایهی ارزشهای انسانی نیست بلکه بر پایهی نفع و سودِ مبتنی بر قدرت و اقتدار است.
از این گذشته ، همانطور که همایون کاتوزیان ، جامعهی ایران را جامعهای کوتاهمدت میداند ، ما ایرانیان نیز به کوتهفکرانی تبدیل شدهایم که نمیتوانیم دیدگاهی آیندهنگرانه به وقایع داشته باشیم.
ما در تمام زندگیمان ، شادی امروز را به قیمت غمِ چندین ماه میخریم و تصور میکنیم که سود زیادی از این معامله بردهایم.
ما بدون توجه به اینکه یک رویداد چه پیامدهایی میتواند برایمان داشته باشد ، صرفا بر اساس هیجانات و احساسات زودگذرمان به آن رویداد واکنش نشان میدهیم و هرکداممان به دنبال سودِ خودمان هستیم در حالی که حتی نمیدانیم سودمان در کجا نهفته است ؛ چه رسد به اینکه بخواهیم در مورد سودِ جمعی فکر کنیم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1👍1