آگاه‌‌نویس
334 subscribers
304 photos
28 videos
4 files
484 links
درختِ حقیقت گسترده‌تر از آن است که تن به شاخه شاخه‌ شدنِ علوم بدهد!

فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی و دانشجوی روانشناسی
علاقه‌مند به فلسفه و مباحث بین‌رشته‌ای
Download Telegram
چهل سال پیش از آنکه مارکس این بحث را در دستنوشته‌ی پاریس درباره‌ی «کارِ بیگانه شده» پیش بکشد ، هگل تمایل ضدانسانی انقلاب صنعتی را دریافت و آن را به‌عنوان مضمونی فلسفی مورد توجه قرار داد.
وی از این حقیقت ، نه به عنوان یک مشاهده‌گرِ جامعه‌شناس و نه به عنوان یک اخلاق‌گرای عصبانی ، بلکه به عنوان فیلسوفی خبر داد که آن را مرحله‌ای در تکامل روح بشری می‌پندارد.

رویکرد وی نه جامعه‌شناسانه بود و نه متافیزیکی بلکه ترکیبی از هردو بود ، به نحوی که از هردو فراتر می‌رود:
یعنی ترکیبی در ساحت پدیدارشناسی.

هگل به ما می‌گوید که اساسی‌ترین سطحِ خارجیت‌یابیِ روحانی ، رابطه‌ی ما با ابزارمان است و همچنین با آنچه ما توسط آن ابزار تولید می‌کنیم.(محصول کار یا کالا)

هگل: از متافیزیک به پدیدارشناسی
محمد مهدی اردبیلی

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍1
If youth knew ; If age could.

Henri Estienne

@ConsciousWriter | آگاه‌نویس
همه‌ی زندگی هیچ است.
اگر نتوانی در این لحظه خوشحال باشی ، هیچ موقعیت دیگری نیز نخواهد توانست تو را خشنود کند.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
🍓3❤1👎1
مطلب فوق را نباید شبیه توصیه‌های کتابهای زرد دانست.

عده‌ای از افراد تصورشان این است که اگر در زمان و مکان دیگری زندگی کنند ، تمام مشکلاتشان حل می‌شوند.در بین اطرافیانمان افراد زیادی را شاهد هستیم که از وضعیت جامعه و نسلی که در آن قرار دارند گله می‌کنند و بر این باورند که اگر از مرز‌های کشور خارج شوند ، بهشتی ابدی در انتظارشان است.

هدف من نه دفاع از جامعه‌ی کشور ایران است و نه قصد دارم جلوی مهاجرت نخبگان را بگیرم!
تنها منظوری که دارم این است که بگویم خوشبختی انسان به مجموعه‌ای از عوامل مختلف بستگی دارد و خلاصه در وضعیت اقتصادی یا اجتماعی نمی‌شود.

می‌توان مثال‌هایی از افرادی آورد که در اطراف ما ، در همین کشور زندگی می‌کنند و احساس خوشبختی زیادی می‌کنند و همینطور می‌توان مثال آورد از کسانی که در یک کشور اروپایی زندگی می‌کنند-یا به آنجا مهاجرت کرده‌اند-و هنوز احساس ناکامی می‌کنند.

اگر انسان بتواند توانایی زیستن در لحظه‌ی حال را بدست بیاورد ، مرزهای جهان خارج برایش بی‌اهمیت می‌شوند ، آنجاست که او در هر موقعیتی می‌تواند از زندگی‌اش لذت ببرد.
در مقام تمثیل ، اگر بعنوان یک دانشجو ، هدفم را مهاجرت قرار داده باشم ، ترجیح می‌دهم تا هنگام رسیدن به آن هدف ، از تک‌تک لحظاتی که در کشورم هستم لذت ببرم ، نه اینکه با آه و نفرین لحظه‌ی حالم را به آینده‌ای موهوم واگذار کنم!

در انتها جمله‌ای درخشان که منتسب به نیچه است را نقل قول می‌کنم:
از کوه‌ها بالا می‌روند،
با عجله و عرق‌ریزان؛
انگار یادشان رفته بود
که میان راه هم چشم‌اندازهای زیبایی وجود دارند.

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍4❤1👎1
Beshno
Bahram
نبوغ تولید گرفت ازم لذت مصرفو
بازی ساده شده از بس که زدم به هدفو
یاغی کردم هرچی منفعل بی‌طرفو
پشیمون کردم کلی متظاهر بی‌شرفو

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👎2❤1
دورتر از من ، بر لبه‌ی سکو نشسته بودی.
کسی نمی‌توانست بفهمد که داری لحظاتی از رنج و سختی را سپری می‌کنی یا احساس رهایی تو را به بند کشیده است!
بادها موهایت را در دستان خود گرفته بودند و آرام نوازش می‌کردند.
به دور دست‌ها خیره شده بودی.
من نیز مانند همه ، نتوانستم بفهمم که خاطرات خوشت را مرور می‌کنی یا به پایین پریدن از سکو می‌اندیشی.
لحظه‌ای غافل شدم ؛ آنگاه رو برگرداندم و دیگر ندیدمت...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3💔3👎2
Deli
Shayea & Sadegh & Jafari HR
منم یه درس عبرت
با خودم بَدَم و الا دست به خیرم
عشق میکنم بخنده چهرت
خدا نرسید شیطون رفت تو جلدم

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👎4👍2❤1
مگسی را در تاریکی تصور کنید که خودش را به شکلی دیوانه‌وار ، آنقدر به منبع نور می‌کوبد که نهایتا می‌میرد.
گاهی انسان نیز چنین رفتاری دارد:
او آنقدر خودش را به منبع نور فرضی‌اش در جهانِ تاریک می‌کوبد که مرگش را شتاب می‌بخشد!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3❤2👎2
حیرت و سرگشتگی ، آن چیزهایی هستند که در خارج از قلمروی فلسفه ضدارزش محسوب می‌شوند اما در درون قلمروی فلسفه ارزش شمرده می‌شوند.
لاکان معتقد است که «دیوانگی حاصل به کار بردن وسواس‌گونه‌ی قوه‌ی تعقل است.»
با این حال فرد فیلسوف از این دیوانگی و سرگشتگی لذت می‌برد!

دکتر عبدالله امینی

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
خودم را از قصد ، از آنچه که دوست دارم محروم می‌کنم!
شاید فکر کنی این دیوانگیِ محض است اما من سودِ آتی را به سودِ آنی ترجیح می‌دهم.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👎3❤1👏1
در جهانی که ادعا می‌کند رفاهت را تأمین کرده ، آیا می‌توانی جایی را پیدا کنی تا برای دردهایی که حاصل از زندگی در همین جهان هستند اشک بریزی؟!
بیخیال!
آنطرف را نگاه کن:
مردم را ببین که با جیب‌های خالی‌شان چقدر شادند.
همه چیز که پول نیست!
مبادا اشکی بر روی صورتت ببینند.
حتی اگر شده به زور لبخند بزن.
آن فرد را ببین که چگونه پایش را لنگان لنگان بر روی زمین می‌کشد.
با دیدن بدبختی‌‌های دیگران به زندگی خودت امیدوار شو!
بدبختی‌های تو در برابر بدبختی‌های آنها اصلا به چشم هم نمی‌آیند.
لبخند بزن و به کالاهای بی‌کیفیتی که همان‌ ها را هم نمی‌توانی مالک شوی ، خیره شو...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👎4❤3👍2
از ملتِ عشق باش ، زیرا خداوند بیش از هر سرزمینِ دیگری با مردمان این ملت حشر و نشر دارد.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤4
بر نظام طبیعت و جهان هستی ، نه بی‌نظمی مطلق و نه نظم‌ مطلق حاکم است ، بلکه هر آنچه که هست حاصل ترکیب و ارتباط دیالکتیکی این دو باهم است.
با این وجود طبیعت در مقام آنچه که هست از نوعی تعادل نسبی برخوردار است.
طبیعت اقتصادی هوشمند دارد که همواره بازارش را در نقطه‌ی تعادلی نگه می‌دارد و عرضه و تقاضا را کنترل می‌کند.

با این حال ، انسان از هنگامی که پا به زمین گذاشت و خود را وارثِ بر حقِ این سیاره نامید ، تعادل طبیعت را روز به روز بیشتر از قبل برهم زد.این عدم تعادل نه از خارج از وجودش بلکه از درونش ریشه گرفت و به جهان خارج سرایت کرد.انسان پیش از آنکه تعادل را در نظام هستی بر هم بزند ، با سبک زندگی نادرستی که در پیش گرفت ، تعادل را در درون ابعاد وجودی خودش بر هم زد و سپس این بی‌تعادلی را به نسبت اختیاراتی که داشت ، به جهان اطرافش نیز گسترش داد.

این چنین است که در این دوران ، شاهد سقوطِ انسانی هستیم که تعادل را در درون و برون از خودش برهم زده و در میان آتشی که خودش هیزمش را آماده کرده می‌سوزد و به آفرینش و آفریننده ناسزا می‌گوید!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2👍1👎1
- رازِ نویسنده شدن در چیست؟!

+ نویسنده باید توانایی این را داشته باشد که در یک روز ، به اندازه‌ی یک هفته‌ی انسان‌های دیگر فکر کند و در یک هفته‌ ، به اندازه‌ی یک روزِ انسانهای دیگر سخن بگوید!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
ای ساکنِ جانِ من آخر به کجا رفتی
در خانه نهان گشتی یا سوی هوا رفتی

چون عهد دلم دیدی از عهد بگردیدی
چون مرغ بپرّیدی ای دوست کجا رفتی

در روح نظر کردی چون روح سفر کردی
از خلق حذر کردی وز خلق جدا رفتی

رفتی تو بدین زودی تو باد صبا بودی
مانندهٔ بوی گل با باد صبا رفتی

نی باد صبا بودی نی مرغ هوا بودی
از نور خدا بودی در نور خدا رفتی

ای خواجهٔ این خانه چون شمع در این خانه
وز ننگ چنین خانه بر سقفِ سما رفتی

مولانا

-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2
من صخره‌ای محکم بودم
که در برابر هجوم هزاران هزار موج
خم به ابرو نیاورده بود
تا آن هنگام که تو تنم را لمس کردی؛
اکنون دیگر نمیدانم
که صخره‌ای محکم هستم
یا صخره‌ای عاشق...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
💔1
فراتر از تمام تقسیم‌بندی‌ها ، برچسب‌ها ، نقص‌ها و نقش‌ها ، همین لحظه‌ است که زندگی از طریق آن در وجودت جاری می‌شود.
تنفس برجسته‌ترین مصداق این جریان در اندامهای توست.
نفس بکش و در رودخانه‌ی لحظه‌ی حال ، تنی به آب بزن و در زیر نور آفتاب ، جانی دوباره بگیر.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1