«شب بخیر» هم مثلِ «دوستت دارم» است ؛ اینها را بیحساب و کتاب نگویید.
بیخود شبهای کسی را زیبا نکنید.
یک روز میروید و یک آدم میماند
با یک شبِ بدونِ دوستت دارم ،
بدونِ شب بخیر...!
ناشناس
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
💔4👍2
عدهای از ما همیشه به دنبال تغییر بودیم.
انگار چیزی در درونمان ، مدام ما را به تلاشِ بیشتر وا میداشت.
ما سوار بر کشتیِ اختیار به مبارزه با موجها و طوفانهایی رفتیم که میخواستند ما را در ساحل نگه دارند.
تعدادِ ما اندک بود و اکثریت را آنهایی تشکیل میدادند که همیشه از خودشان میپرسیدند: «لزومِ دل به دریا زدن چیست وقتی که در ساحل ، این چنین آرمیدهایم؟!»
ما هرچه آنها را پند دادیم ، بسنده نکرد ؛ پس آنها را به حال خودشان رها کردیم و سوار بر کشتی شدیم و به سوی ترسهایمان حرکت کردیم.
هرچه جلوتر رفتیم امواج شدیدتر شدند و ارتفاع بیشتری پیدا کردند.هنگامی که طوفان کشتی را در دستان نامرئی خود گرفته بود و تکان میداد ، عدهای با نگرانی فریاد برآوردند که: «ای کاش در ساحل مانده بودیم!»
با این حال ترس ناگزیر بود.
مایی که لب به «ای کاشها» نگشوده بودیم نیز ترسیده بودیم اما ترسمان به نوعی از «دعوتِ مرگ به مبارزه» تبدیل شده بود.
آن هنگام زیر لب زمزمه میکردیم:
در نهایت این ما بودیم که رنجِ سفر را چشیدیم و از طوفان گذر کردیم ، نه آنهایی که از ترسِ این رنج ، پاهایشان را به درختانِ ساحل زنجیر کردند.
به راستی ما «کاشفان سرزمینِ جدید زندگی» هستیم و این لقب برازندهی ماست!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
انگار چیزی در درونمان ، مدام ما را به تلاشِ بیشتر وا میداشت.
ما سوار بر کشتیِ اختیار به مبارزه با موجها و طوفانهایی رفتیم که میخواستند ما را در ساحل نگه دارند.
تعدادِ ما اندک بود و اکثریت را آنهایی تشکیل میدادند که همیشه از خودشان میپرسیدند: «لزومِ دل به دریا زدن چیست وقتی که در ساحل ، این چنین آرمیدهایم؟!»
ما هرچه آنها را پند دادیم ، بسنده نکرد ؛ پس آنها را به حال خودشان رها کردیم و سوار بر کشتی شدیم و به سوی ترسهایمان حرکت کردیم.
هرچه جلوتر رفتیم امواج شدیدتر شدند و ارتفاع بیشتری پیدا کردند.هنگامی که طوفان کشتی را در دستان نامرئی خود گرفته بود و تکان میداد ، عدهای با نگرانی فریاد برآوردند که: «ای کاش در ساحل مانده بودیم!»
با این حال ترس ناگزیر بود.
مایی که لب به «ای کاشها» نگشوده بودیم نیز ترسیده بودیم اما ترسمان به نوعی از «دعوتِ مرگ به مبارزه» تبدیل شده بود.
آن هنگام زیر لب زمزمه میکردیم:
شبِ تاریک و بیمِ موج و گِردابی چنین هایل
کجا دانند حالِ ما سبکبارانِ ساحلها؟!
در نهایت این ما بودیم که رنجِ سفر را چشیدیم و از طوفان گذر کردیم ، نه آنهایی که از ترسِ این رنج ، پاهایشان را به درختانِ ساحل زنجیر کردند.
به راستی ما «کاشفان سرزمینِ جدید زندگی» هستیم و این لقب برازندهی ماست!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2👍2
YE CHIZI MORD
Bahram & Peymandegar
همه تو جستجوی معنان@ConsciousWriter | آگاهنویس
نمیخوان بپذیرن
که فقط یه ذرهن تو ذرات
پی دلیلن که نَمیرن امروزو بکنن فردا
یه سَری بلند کنن وسط سرها
بقیه فقط گوش به فرمان
مرضِ ما لاعلاجه به انتخاب
نه واسه نبودن درمان
👍3
تصویرت درون ذهنم حک شده است.
بوی پیراهنت را از دور حس میکنم.
چشمهایت راه خروج از چرخهای را که مدتهاست درونش گیر افتادهام ، به من نشان میدهند.
بیا و مرا از این چرخه بیرون بیاور تا دورِ تو بچرخم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
بوی پیراهنت را از دور حس میکنم.
چشمهایت راه خروج از چرخهای را که مدتهاست درونش گیر افتادهام ، به من نشان میدهند.
بیا و مرا از این چرخه بیرون بیاور تا دورِ تو بچرخم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
💔2
دیگران میگویند با عقل و منطق نمیتوان عاشق شد اما من هرگاه به تو فکر میکنم ، قلبم تندتر میتپد!
اگر عاقلانه بیندیشم ، تو را منطقیترین انتخابم مییابم و اگر با احساساتم تصمیم بگیرم ، باز تو را انتخاب میکنم.
دیگران قلب و مغز را همواره دارای تضادی ازلی میدانند اما آنها توضیحی ندارند برای اینکه چرا هرگاه در میان تپشهای تندِ قلبم به تو فکر میکنم ، تصویر شکوفههای بارانخوردهی بهاری در ذهنم نقش میبندد.
تو آنچنان با جسم و روحم آمیخته شدهای که نمیتوانم عشق به تو را در بین قلب و مغزم تقسیم کنم...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
اگر عاقلانه بیندیشم ، تو را منطقیترین انتخابم مییابم و اگر با احساساتم تصمیم بگیرم ، باز تو را انتخاب میکنم.
دیگران قلب و مغز را همواره دارای تضادی ازلی میدانند اما آنها توضیحی ندارند برای اینکه چرا هرگاه در میان تپشهای تندِ قلبم به تو فکر میکنم ، تصویر شکوفههای بارانخوردهی بهاری در ذهنم نقش میبندد.
تو آنچنان با جسم و روحم آمیخته شدهای که نمیتوانم عشق به تو را در بین قلب و مغزم تقسیم کنم...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1
«عشق چیست؟!»
سالهاست که روانشناسان ، زیستشناسان ، فلاسفه و دیگر صاحبنظران در تلاشند تا عشق را توصیف ، تبیین و طبقهبندی کنند.
با این حال دیدگاه هیچ یک از آنها با وجود شباهتهای مختصر ، هرگز شبیه دیدگاهِ دیگری نیست ، چرا که هرکس بر اساس تجربهاش عشق را معنا میکند.
در ادامه شاید نتوانم عشق را معنا کنم اما لااقل میتوانم از تشبیه برای تفهیم آن استفاده کنم.
- عشق مانند خاک است ، مثل سرزمین است ؛ آن هنگام که در مرزهای آغوش یک نفر آرام میگیری!
- عشق مانند آب است ؛ به زندگی حیات میبخشد و آن را در جریان نگه میدارد.
- عشق شبیه آتش است ؛ میسوزاند و چه خوش است سوختن در میان شعلههای آن!
- عشق همچو باد است ؛ اگر نَوَزد وجود ندارد.شبیه بادهای بهاری که گیاهان را بارور میسازند و شبیه بادهای پاییزی که برگهای درختان را فرومیریزند.
تا این مرحله ، عشق هنوز امری زمینیست و ممکن است تنها برآمده از میل جنسی باشد.اما عشق نباید در حصرِ امیال جنسی باقی بماند.این درست است که عشق از میل جنسی سرچشمه میگیرد اما این عشق باید با پیدا کردن راهش از این سرچشمه به سمت دریا حرکت کند.
- پس عشق همچو اثیر است ؛ آن چیز که عناصر دیگر را در پیوند با یکدیگر نگه میدارد و ردِ پای خود را بر روح به جای میگذارد.
- عشق بینایی است ؛ همبینشی و همنگرشیست.چه لذتی از این بالاتر که دیدگاه انسان توسطِ آن دیگری(معشوق) ، به رسمیت شمرده و تایید شود.
- در نهایت ، عشق اندیشه است.
همفکری و پیوند بین اذهان است.آن هنگام که سخنان ، بدونِ اینکه بر زبان آورده شوند ، در پیوندی بینالاَذهانی منتقل میشوند.
عشق یک لحظه نیست بلکه گذاری مداوم است.
عشق هیچگاه پایان نمییابد.
حقیقتِ هستی ، عشق است!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌 💚
سالهاست که روانشناسان ، زیستشناسان ، فلاسفه و دیگر صاحبنظران در تلاشند تا عشق را توصیف ، تبیین و طبقهبندی کنند.
با این حال دیدگاه هیچ یک از آنها با وجود شباهتهای مختصر ، هرگز شبیه دیدگاهِ دیگری نیست ، چرا که هرکس بر اساس تجربهاش عشق را معنا میکند.
در ادامه شاید نتوانم عشق را معنا کنم اما لااقل میتوانم از تشبیه برای تفهیم آن استفاده کنم.
- عشق مانند خاک است ، مثل سرزمین است ؛ آن هنگام که در مرزهای آغوش یک نفر آرام میگیری!
- عشق مانند آب است ؛ به زندگی حیات میبخشد و آن را در جریان نگه میدارد.
- عشق شبیه آتش است ؛ میسوزاند و چه خوش است سوختن در میان شعلههای آن!
- عشق همچو باد است ؛ اگر نَوَزد وجود ندارد.شبیه بادهای بهاری که گیاهان را بارور میسازند و شبیه بادهای پاییزی که برگهای درختان را فرومیریزند.
تا این مرحله ، عشق هنوز امری زمینیست و ممکن است تنها برآمده از میل جنسی باشد.اما عشق نباید در حصرِ امیال جنسی باقی بماند.این درست است که عشق از میل جنسی سرچشمه میگیرد اما این عشق باید با پیدا کردن راهش از این سرچشمه به سمت دریا حرکت کند.
- پس عشق همچو اثیر است ؛ آن چیز که عناصر دیگر را در پیوند با یکدیگر نگه میدارد و ردِ پای خود را بر روح به جای میگذارد.
- عشق بینایی است ؛ همبینشی و همنگرشیست.چه لذتی از این بالاتر که دیدگاه انسان توسطِ آن دیگری(معشوق) ، به رسمیت شمرده و تایید شود.
- در نهایت ، عشق اندیشه است.
همفکری و پیوند بین اذهان است.آن هنگام که سخنان ، بدونِ اینکه بر زبان آورده شوند ، در پیوندی بینالاَذهانی منتقل میشوند.
عشق یک لحظه نیست بلکه گذاری مداوم است.
عشق هیچگاه پایان نمییابد.
حقیقتِ هستی ، عشق است!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌 💚
❤1🤔1
چشمانم را باز میکنم و پایم را از سرزمین رویاها بیرون میکشم.
با این حال ذهنم هنوز تحت تاثیر رویایی که داشتم است.
به این میاندیشم که رویاها چقدر غیرقابل پیشبینی هستند؛
گاه نمکی میشوند بر روی زخمهایت و گاه لذتهایی را که فرصت نکردهای طعمشان را در زندگیات بچشی ، به تو ارزانی میدارند.
اگر به فکر کردن به آن رویا ادامه بدهم ، تمام روزم را تباه خواهم کرد.
از جایم بلند میشوم و به تماشای چگونگی محو شدن خاطرهی آن رویا در ذهنم مینشینم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
با این حال ذهنم هنوز تحت تاثیر رویایی که داشتم است.
به این میاندیشم که رویاها چقدر غیرقابل پیشبینی هستند؛
گاه نمکی میشوند بر روی زخمهایت و گاه لذتهایی را که فرصت نکردهای طعمشان را در زندگیات بچشی ، به تو ارزانی میدارند.
اگر به فکر کردن به آن رویا ادامه بدهم ، تمام روزم را تباه خواهم کرد.
از جایم بلند میشوم و به تماشای چگونگی محو شدن خاطرهی آن رویا در ذهنم مینشینم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1
رویاها واقعیتی جایگزین را برایت به نمایش در میآورند ، هرچند اگر واقعیت نداشته باشد!
در واقع احساس حسرتی که بعد از بیداری به جای میماند ناشی از همین ویژگی رویاهاست.
ممکن است در رویایت ، خودت را در آن جایگاهی بیابی که همیشه آرزویش را داشتهای.
رویا آن جایگاه را بدون هیچگونه تلاشی به تو میبخشد ؛ با این حال تاوان آن لذت را باید در هنگام بیدار شدن پس بدهی.
با وجود تمام اینها ، قلمرو رویاها ، قلمرویی بدون قطعیت است.
حتی درد انگشتِ کوچکِ پایت نیز میتواند در نوع و کیفیت رویایی که میبینی تاثیر بگذارد!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
در واقع احساس حسرتی که بعد از بیداری به جای میماند ناشی از همین ویژگی رویاهاست.
ممکن است در رویایت ، خودت را در آن جایگاهی بیابی که همیشه آرزویش را داشتهای.
رویا آن جایگاه را بدون هیچگونه تلاشی به تو میبخشد ؛ با این حال تاوان آن لذت را باید در هنگام بیدار شدن پس بدهی.
با وجود تمام اینها ، قلمرو رویاها ، قلمرویی بدون قطعیت است.
حتی درد انگشتِ کوچکِ پایت نیز میتواند در نوع و کیفیت رویایی که میبینی تاثیر بگذارد!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1
چهل سال پیش از آنکه مارکس این بحث را در دستنوشتهی پاریس دربارهی «کارِ بیگانه شده» پیش بکشد ، هگل تمایل ضدانسانی انقلاب صنعتی را دریافت و آن را بهعنوان مضمونی فلسفی مورد توجه قرار داد.
وی از این حقیقت ، نه به عنوان یک مشاهدهگرِ جامعهشناس و نه به عنوان یک اخلاقگرای عصبانی ، بلکه به عنوان فیلسوفی خبر داد که آن را مرحلهای در تکامل روح بشری میپندارد.
رویکرد وی نه جامعهشناسانه بود و نه متافیزیکی بلکه ترکیبی از هردو بود ، به نحوی که از هردو فراتر میرود:
یعنی ترکیبی در ساحت پدیدارشناسی.
هگل به ما میگوید که اساسیترین سطحِ خارجیتیابیِ روحانی ، رابطهی ما با ابزارمان است و همچنین با آنچه ما توسط آن ابزار تولید میکنیم.(محصول کار یا کالا)
هگل: از متافیزیک به پدیدارشناسی
محمد مهدی اردبیلی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍1
همهی زندگی هیچ است.
اگر نتوانی در این لحظه خوشحال باشی ، هیچ موقعیت دیگری نیز نخواهد توانست تو را خشنود کند.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
اگر نتوانی در این لحظه خوشحال باشی ، هیچ موقعیت دیگری نیز نخواهد توانست تو را خشنود کند.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
🍓3❤1👎1
مطلب فوق را نباید شبیه توصیههای کتابهای زرد دانست.
عدهای از افراد تصورشان این است که اگر در زمان و مکان دیگری زندگی کنند ، تمام مشکلاتشان حل میشوند.در بین اطرافیانمان افراد زیادی را شاهد هستیم که از وضعیت جامعه و نسلی که در آن قرار دارند گله میکنند و بر این باورند که اگر از مرزهای کشور خارج شوند ، بهشتی ابدی در انتظارشان است.
هدف من نه دفاع از جامعهی کشور ایران است و نه قصد دارم جلوی مهاجرت نخبگان را بگیرم!
تنها منظوری که دارم این است که بگویم خوشبختی انسان به مجموعهای از عوامل مختلف بستگی دارد و خلاصه در وضعیت اقتصادی یا اجتماعی نمیشود.
میتوان مثالهایی از افرادی آورد که در اطراف ما ، در همین کشور زندگی میکنند و احساس خوشبختی زیادی میکنند و همینطور میتوان مثال آورد از کسانی که در یک کشور اروپایی زندگی میکنند-یا به آنجا مهاجرت کردهاند-و هنوز احساس ناکامی میکنند.
اگر انسان بتواند توانایی زیستن در لحظهی حال را بدست بیاورد ، مرزهای جهان خارج برایش بیاهمیت میشوند ، آنجاست که او در هر موقعیتی میتواند از زندگیاش لذت ببرد.
در مقام تمثیل ، اگر بعنوان یک دانشجو ، هدفم را مهاجرت قرار داده باشم ، ترجیح میدهم تا هنگام رسیدن به آن هدف ، از تکتک لحظاتی که در کشورم هستم لذت ببرم ، نه اینکه با آه و نفرین لحظهی حالم را به آیندهای موهوم واگذار کنم!
در انتها جملهای درخشان که منتسب به نیچه است را نقل قول میکنم:
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
عدهای از افراد تصورشان این است که اگر در زمان و مکان دیگری زندگی کنند ، تمام مشکلاتشان حل میشوند.در بین اطرافیانمان افراد زیادی را شاهد هستیم که از وضعیت جامعه و نسلی که در آن قرار دارند گله میکنند و بر این باورند که اگر از مرزهای کشور خارج شوند ، بهشتی ابدی در انتظارشان است.
هدف من نه دفاع از جامعهی کشور ایران است و نه قصد دارم جلوی مهاجرت نخبگان را بگیرم!
تنها منظوری که دارم این است که بگویم خوشبختی انسان به مجموعهای از عوامل مختلف بستگی دارد و خلاصه در وضعیت اقتصادی یا اجتماعی نمیشود.
میتوان مثالهایی از افرادی آورد که در اطراف ما ، در همین کشور زندگی میکنند و احساس خوشبختی زیادی میکنند و همینطور میتوان مثال آورد از کسانی که در یک کشور اروپایی زندگی میکنند-یا به آنجا مهاجرت کردهاند-و هنوز احساس ناکامی میکنند.
اگر انسان بتواند توانایی زیستن در لحظهی حال را بدست بیاورد ، مرزهای جهان خارج برایش بیاهمیت میشوند ، آنجاست که او در هر موقعیتی میتواند از زندگیاش لذت ببرد.
در مقام تمثیل ، اگر بعنوان یک دانشجو ، هدفم را مهاجرت قرار داده باشم ، ترجیح میدهم تا هنگام رسیدن به آن هدف ، از تکتک لحظاتی که در کشورم هستم لذت ببرم ، نه اینکه با آه و نفرین لحظهی حالم را به آیندهای موهوم واگذار کنم!
در انتها جملهای درخشان که منتسب به نیچه است را نقل قول میکنم:
از کوهها بالا میروند،
با عجله و عرقریزان؛
انگار یادشان رفته بود
که میان راه هم چشماندازهای زیبایی وجود دارند.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍4❤1👎1
Beshno
Bahram
نبوغ تولید گرفت ازم لذت مصرفو
بازی ساده شده از بس که زدم به هدفو
یاغی کردم هرچی منفعل بیطرفو
پشیمون کردم کلی متظاهر بیشرفو
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👎2❤1
دورتر از من ، بر لبهی سکو نشسته بودی.
کسی نمیتوانست بفهمد که داری لحظاتی از رنج و سختی را سپری میکنی یا احساس رهایی تو را به بند کشیده است!
بادها موهایت را در دستان خود گرفته بودند و آرام نوازش میکردند.
به دور دستها خیره شده بودی.
من نیز مانند همه ، نتوانستم بفهمم که خاطرات خوشت را مرور میکنی یا به پایین پریدن از سکو میاندیشی.
لحظهای غافل شدم ؛ آنگاه رو برگرداندم و دیگر ندیدمت...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
کسی نمیتوانست بفهمد که داری لحظاتی از رنج و سختی را سپری میکنی یا احساس رهایی تو را به بند کشیده است!
بادها موهایت را در دستان خود گرفته بودند و آرام نوازش میکردند.
به دور دستها خیره شده بودی.
من نیز مانند همه ، نتوانستم بفهمم که خاطرات خوشت را مرور میکنی یا به پایین پریدن از سکو میاندیشی.
لحظهای غافل شدم ؛ آنگاه رو برگرداندم و دیگر ندیدمت...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤3💔3👎2