و جهان چقدر بزرگ بود
آن هنگام که رهایم کردی
و چقدر کوچک است
اکنون که از دور میبینمت
اما بدون هیچ حسی
رو برمیگردانم و میگذرم...
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
آن هنگام که رهایم کردی
و چقدر کوچک است
اکنون که از دور میبینمت
اما بدون هیچ حسی
رو برمیگردانم و میگذرم...
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
💔2
Forwarded from تپهیِپروانهها (•𝗉𝗈𝗎𝗋𝗂𝖺𓂀)
«حقیقت، آیینهای بود که از آسمان و از دست خدا به زمین افتاد و شکست، هر کس تکهای از آن را برداشت، خود را در آن دید، گمان کرد حقیقت نزد اوست. حال آنکه حقیقت نزد همگان پخش بود.»
مولانای ِ جان- فیه ما فیه📚
❤6
خداوند با دیدن اشتباهات «او» آهی کشید و بخار دهانش در هوای سرد ، هوا را مهآلود گرداند.
آهِ خداوند ناشی از این نبود که «او» دستوراتش را اجرا نکرده بود ، بلکه ناشی از این بود که «او» به خودش ظلم کرده بود.
ناگهان دریافت که مهآلود شدن هوا باعث شده که نتواند به خوبی ببیند ؛ برایش تشخیص خوبی از بدی دشوارتر شده بود...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
آهِ خداوند ناشی از این نبود که «او» دستوراتش را اجرا نکرده بود ، بلکه ناشی از این بود که «او» به خودش ظلم کرده بود.
ناگهان دریافت که مهآلود شدن هوا باعث شده که نتواند به خوبی ببیند ؛ برایش تشخیص خوبی از بدی دشوارتر شده بود...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤4
«یک موضوع مهم»
ما در بررسی گفتارها ، نوشتهها ، نقلقولها و... در اکثر اوقات به اشخاص و نام افراد توجه بیش از اندازهای میکنیم.
برای مثال در پستِ قبلی ، اگر جملهای که خودم نوشتهام را به مثلا فروید یا شکسپیر نسبت میدادم ، توجه بیشتری به آن میشد.
برعکسِ این هم ممکن است یعنی فرضا اگر جملهی زیبای مولانا را به خودم نسبت میدادم ، ممکن بود توجه بسیار کمتری به آن بشود.
یکی از تلاشهای انسان باید همواره این باشد که معیارهای سنجش خود را عاقلانهتر انتخاب کند.
حضرت علی در جملهای درخشان میگوید:
به گوینده نگاه نکن ، به سخن نگاه کن.
(نبین که میگوید ، ببین چه میگوید.)
مطمئنم در همین لحظهای که این جمله را خواندی ، بیشتر به اسم گویندهی آن توجه کردی و احتمالا بطور متعصبانه این جمله را سنجیدی چون این جمله به امام علی نسبت داده شده است نه به فلان فیلسوف یا دانشمند!
در کل باید گفت که وجود و شخصیت ما انسانها ، کاملا نظاممند و فاقد تناقض نیست ؛ بنابراین همیشه امکان شنیدن سخنان درست از زبان انسانهای بد و شنیدن سخنان نادرست از زبان انسانهای خوب وجود دارد.
(بد و خوب بودن دیگران ممکن است بسته به دیدگاه ما تغییر بکند و امری مطلق نیست.)
بنابراین ارزشِ یک سخن را باید از ابعاد علمی ، اخلاقی ، ادبی و فلسفیِ آن سنجید نه بر اساس اعتبارِ گویندهی آن!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
ما در بررسی گفتارها ، نوشتهها ، نقلقولها و... در اکثر اوقات به اشخاص و نام افراد توجه بیش از اندازهای میکنیم.
برای مثال در پستِ قبلی ، اگر جملهای که خودم نوشتهام را به مثلا فروید یا شکسپیر نسبت میدادم ، توجه بیشتری به آن میشد.
برعکسِ این هم ممکن است یعنی فرضا اگر جملهی زیبای مولانا را به خودم نسبت میدادم ، ممکن بود توجه بسیار کمتری به آن بشود.
یکی از تلاشهای انسان باید همواره این باشد که معیارهای سنجش خود را عاقلانهتر انتخاب کند.
حضرت علی در جملهای درخشان میگوید:
به گوینده نگاه نکن ، به سخن نگاه کن.
(نبین که میگوید ، ببین چه میگوید.)
مطمئنم در همین لحظهای که این جمله را خواندی ، بیشتر به اسم گویندهی آن توجه کردی و احتمالا بطور متعصبانه این جمله را سنجیدی چون این جمله به امام علی نسبت داده شده است نه به فلان فیلسوف یا دانشمند!
در کل باید گفت که وجود و شخصیت ما انسانها ، کاملا نظاممند و فاقد تناقض نیست ؛ بنابراین همیشه امکان شنیدن سخنان درست از زبان انسانهای بد و شنیدن سخنان نادرست از زبان انسانهای خوب وجود دارد.
(بد و خوب بودن دیگران ممکن است بسته به دیدگاه ما تغییر بکند و امری مطلق نیست.)
بنابراین ارزشِ یک سخن را باید از ابعاد علمی ، اخلاقی ، ادبی و فلسفیِ آن سنجید نه بر اساس اعتبارِ گویندهی آن!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👏1
در درون هزارتوی جهان
چشمهایت شبیه راهم بود
سجده کردم ، تو را پرستیدم
دامنت مثل قتلگاهم بود
دست هایت شبیه مرهم شد
بر تن زخمهای سوزانم
تو برایم شبیه چتر شدی
غنچهای در میان بورانم
تو نباشی چقدر بیهودهست
تک تک رنجها ، هیاهوها
و دل آسمان چه میگیرد
بغض دارد گلوی آهوها
کاش من هم مسافری بودم
راهی پیچهای جادهی مرگ
کاش میشد بنوشم از جامت
قطرهای ، جرعهای ز بادهی مرگ
مرگ بر مرگ و عشق و زندگیام
مرگ از من ربود راهم را
ماه من در تمام شب بودی
سحر از من گرفت ماهم را
#اشعار
@ConsciousWriter | آگاهنویس
چشمهایت شبیه راهم بود
سجده کردم ، تو را پرستیدم
دامنت مثل قتلگاهم بود
دست هایت شبیه مرهم شد
بر تن زخمهای سوزانم
تو برایم شبیه چتر شدی
غنچهای در میان بورانم
تو نباشی چقدر بیهودهست
تک تک رنجها ، هیاهوها
و دل آسمان چه میگیرد
بغض دارد گلوی آهوها
کاش من هم مسافری بودم
راهی پیچهای جادهی مرگ
کاش میشد بنوشم از جامت
قطرهای ، جرعهای ز بادهی مرگ
مرگ بر مرگ و عشق و زندگیام
مرگ از من ربود راهم را
ماه من در تمام شب بودی
سحر از من گرفت ماهم را
#اشعار
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2👍1
آگاهنویس
Bahram – Lams
این نکتهای بسیار حائز اهمیت در اندیشهی هگل است که حتی در نوشتههای متأخر وی نیز حضور دارد:
یعنی گذار پیوسته از نفی به ایجاب و بالعکس.
حقیقت ، همانگونه که هگل در پدیدارشناسی روح صراحتا ادعا میکند نه این یا آن سو ، بلکه دقیقا خودِ همین گذار ، یا پیوسته در هر دو طرف بودن است.
هگل: از متافیزیک به پدیدارشناسی
محمد مهدی اردبیلی
این آهنگ حالتِ روحیِ الانِ منه
نه خوشگله نه زشت نه عامه پسند
نه واسه مهمونی خوبه نه توی ماشین
وسط یه جاده پر از منظرهی قشنگ
نه خوبه نه بد
نه درسته نه غلط
نه سیاهه نه سفید
خاکستریه ، این یعنی رنگِ واقعیت
واقعیتی که میگه کُلِ زندگی یه بازیه
رویاهات میکِشنت جلو
خاطراتت میکِشنت عقب
چی میمونه ازت؟
یه چیزی میشی
به عمق افکارت و به طولِ زندگی
ولی این مهمه کی رفتنیه کی موندنی
کی تو حاشیهس کی تو متن
کی یه جرقهس واسه تغییر
با چند خط شعرِ خوندنی...
لمس
بهرام نورایی
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2
هرکجا که باشم ، انگار در ابتدای راه ایستادهام.
آنکس که میپندارد تمام راهها را تا انتهایشان پیموده است ، هیچگاه قدم از قدم برنخواهد داشت.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
آنکس که میپندارد تمام راهها را تا انتهایشان پیموده است ، هیچگاه قدم از قدم برنخواهد داشت.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
امروز ساکنم ؛ ساکنِ این کرهی خاکی و ساکنِ این جسم فانی.
در آن سوی پنجرههای این اتاق که جسمم را درونش حبس کردهام ، باران میبارد.
قطرات باران بر روی آبهای جمع شده در فرورفتگیهای زمین میریزند و نقشهای دایره مانندی شکل میدهند که در عرض چشم به هم زدنی محو میشوند!
چشمم خیره به درختانی میشود که دستِ لطیفِ باران ، در حال نوازش کردن برگهایشان است.
میخواهم جسمم را از این زندان رها کنم و نوازش باران را بر تنم حس کنم ؛ مگر چه چیزِ من از درختان کمتر است؟!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
در آن سوی پنجرههای این اتاق که جسمم را درونش حبس کردهام ، باران میبارد.
قطرات باران بر روی آبهای جمع شده در فرورفتگیهای زمین میریزند و نقشهای دایره مانندی شکل میدهند که در عرض چشم به هم زدنی محو میشوند!
چشمم خیره به درختانی میشود که دستِ لطیفِ باران ، در حال نوازش کردن برگهایشان است.
میخواهم جسمم را از این زندان رها کنم و نوازش باران را بر تنم حس کنم ؛ مگر چه چیزِ من از درختان کمتر است؟!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1
Goriz Az Markaz
Ali Sorena
منو خونه جور شدیم هر جور شده
رفتم تو خودم اونم رفت تو خودش
کسی که پل بشه میون شکاف
یعنی باید بگذره از رو خودش
مبارزه واژهی من بود اصن
نمیرفت بیرون هیچ جور از تو سرم
من زندگیم بیشتر از هیکلمه
و الا خالشو میکوبیدم رو تنم
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1
«شب بخیر» هم مثلِ «دوستت دارم» است ؛ اینها را بیحساب و کتاب نگویید.
بیخود شبهای کسی را زیبا نکنید.
یک روز میروید و یک آدم میماند
با یک شبِ بدونِ دوستت دارم ،
بدونِ شب بخیر...!
ناشناس
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
💔4👍2
عدهای از ما همیشه به دنبال تغییر بودیم.
انگار چیزی در درونمان ، مدام ما را به تلاشِ بیشتر وا میداشت.
ما سوار بر کشتیِ اختیار به مبارزه با موجها و طوفانهایی رفتیم که میخواستند ما را در ساحل نگه دارند.
تعدادِ ما اندک بود و اکثریت را آنهایی تشکیل میدادند که همیشه از خودشان میپرسیدند: «لزومِ دل به دریا زدن چیست وقتی که در ساحل ، این چنین آرمیدهایم؟!»
ما هرچه آنها را پند دادیم ، بسنده نکرد ؛ پس آنها را به حال خودشان رها کردیم و سوار بر کشتی شدیم و به سوی ترسهایمان حرکت کردیم.
هرچه جلوتر رفتیم امواج شدیدتر شدند و ارتفاع بیشتری پیدا کردند.هنگامی که طوفان کشتی را در دستان نامرئی خود گرفته بود و تکان میداد ، عدهای با نگرانی فریاد برآوردند که: «ای کاش در ساحل مانده بودیم!»
با این حال ترس ناگزیر بود.
مایی که لب به «ای کاشها» نگشوده بودیم نیز ترسیده بودیم اما ترسمان به نوعی از «دعوتِ مرگ به مبارزه» تبدیل شده بود.
آن هنگام زیر لب زمزمه میکردیم:
در نهایت این ما بودیم که رنجِ سفر را چشیدیم و از طوفان گذر کردیم ، نه آنهایی که از ترسِ این رنج ، پاهایشان را به درختانِ ساحل زنجیر کردند.
به راستی ما «کاشفان سرزمینِ جدید زندگی» هستیم و این لقب برازندهی ماست!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
انگار چیزی در درونمان ، مدام ما را به تلاشِ بیشتر وا میداشت.
ما سوار بر کشتیِ اختیار به مبارزه با موجها و طوفانهایی رفتیم که میخواستند ما را در ساحل نگه دارند.
تعدادِ ما اندک بود و اکثریت را آنهایی تشکیل میدادند که همیشه از خودشان میپرسیدند: «لزومِ دل به دریا زدن چیست وقتی که در ساحل ، این چنین آرمیدهایم؟!»
ما هرچه آنها را پند دادیم ، بسنده نکرد ؛ پس آنها را به حال خودشان رها کردیم و سوار بر کشتی شدیم و به سوی ترسهایمان حرکت کردیم.
هرچه جلوتر رفتیم امواج شدیدتر شدند و ارتفاع بیشتری پیدا کردند.هنگامی که طوفان کشتی را در دستان نامرئی خود گرفته بود و تکان میداد ، عدهای با نگرانی فریاد برآوردند که: «ای کاش در ساحل مانده بودیم!»
با این حال ترس ناگزیر بود.
مایی که لب به «ای کاشها» نگشوده بودیم نیز ترسیده بودیم اما ترسمان به نوعی از «دعوتِ مرگ به مبارزه» تبدیل شده بود.
آن هنگام زیر لب زمزمه میکردیم:
شبِ تاریک و بیمِ موج و گِردابی چنین هایل
کجا دانند حالِ ما سبکبارانِ ساحلها؟!
در نهایت این ما بودیم که رنجِ سفر را چشیدیم و از طوفان گذر کردیم ، نه آنهایی که از ترسِ این رنج ، پاهایشان را به درختانِ ساحل زنجیر کردند.
به راستی ما «کاشفان سرزمینِ جدید زندگی» هستیم و این لقب برازندهی ماست!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2👍2
YE CHIZI MORD
Bahram & Peymandegar
همه تو جستجوی معنان@ConsciousWriter | آگاهنویس
نمیخوان بپذیرن
که فقط یه ذرهن تو ذرات
پی دلیلن که نَمیرن امروزو بکنن فردا
یه سَری بلند کنن وسط سرها
بقیه فقط گوش به فرمان
مرضِ ما لاعلاجه به انتخاب
نه واسه نبودن درمان
👍3
تصویرت درون ذهنم حک شده است.
بوی پیراهنت را از دور حس میکنم.
چشمهایت راه خروج از چرخهای را که مدتهاست درونش گیر افتادهام ، به من نشان میدهند.
بیا و مرا از این چرخه بیرون بیاور تا دورِ تو بچرخم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
بوی پیراهنت را از دور حس میکنم.
چشمهایت راه خروج از چرخهای را که مدتهاست درونش گیر افتادهام ، به من نشان میدهند.
بیا و مرا از این چرخه بیرون بیاور تا دورِ تو بچرخم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
💔2
دیگران میگویند با عقل و منطق نمیتوان عاشق شد اما من هرگاه به تو فکر میکنم ، قلبم تندتر میتپد!
اگر عاقلانه بیندیشم ، تو را منطقیترین انتخابم مییابم و اگر با احساساتم تصمیم بگیرم ، باز تو را انتخاب میکنم.
دیگران قلب و مغز را همواره دارای تضادی ازلی میدانند اما آنها توضیحی ندارند برای اینکه چرا هرگاه در میان تپشهای تندِ قلبم به تو فکر میکنم ، تصویر شکوفههای بارانخوردهی بهاری در ذهنم نقش میبندد.
تو آنچنان با جسم و روحم آمیخته شدهای که نمیتوانم عشق به تو را در بین قلب و مغزم تقسیم کنم...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
اگر عاقلانه بیندیشم ، تو را منطقیترین انتخابم مییابم و اگر با احساساتم تصمیم بگیرم ، باز تو را انتخاب میکنم.
دیگران قلب و مغز را همواره دارای تضادی ازلی میدانند اما آنها توضیحی ندارند برای اینکه چرا هرگاه در میان تپشهای تندِ قلبم به تو فکر میکنم ، تصویر شکوفههای بارانخوردهی بهاری در ذهنم نقش میبندد.
تو آنچنان با جسم و روحم آمیخته شدهای که نمیتوانم عشق به تو را در بین قلب و مغزم تقسیم کنم...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1