اگر به خانهی عمه میرفت بیتردید لرد گودبادی را هم در آنجا میدید و آنگاه همهی گپ و گفت پیرامون اطعام مساکین و لزوم ایجاد نوانخانهها دور میزد.
هر طبقه اهمیت فضیلتهایی را موعظه میکرد که در زندگیش نیاز به کاربست آنها نداشت.داراها از اهمیت صرفهجویی داد سخن میدادند و تنبلها و بیکارهها همهی زبانآوری و فصاحتشان را خرج ستایش از شرف کار و کوشش میکردند.
تصویر دوریان گری
اسکار وایلد
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1
«ماتریالیسم و ماوراء۱»
دیدگاههای ماتریالیستی و تکبُعدینگری که حاکم بر فضای بسیاری از علوم و مکاتب شدهاند و فضای زیادی از ذهن ما را اشغال کردهاند ، در زمانهی کنونی منجر به به وجود آمدن نوعی فلسفهی فایدهگرایانه و حسگرایانه شدهاند.
سلطهی چنین دیدگاههایی بر فضای ذهنی ما باعث میشود که به غیر از آنچه با حواسمان حس میکنیم ، به هیچ چیز دیگری باور نداشته باشیم و به تعبیر ژاک لاکان مدام با یاری جستن از امرینمادین به نام زبان ، تلاش در تعریفِ هرچیزِ به زبان نیامدنی کنیم و هرچه را که به زبان درنیامد رد کنیم.
فلسفهی ماتریالیستی ، هستیِ جهان و هستیِ وجود انسان را خلاصه در آنچه قابل دیدن و حسکردن است میداند و هر بُعد از آنها را که با حواسمان قابل حس نباشد منکر میشود.
متاسفانه چنین نظامی بر فضای آکادمیک هم کاملا چیره شده و بسیاری از ما را به موجوداتی منفعتطلب ، لذتطلب و عجول تبدیل کرده است ؛ موجوداتی که معتقدند باید در همین لحظه زندگی کنند و به اصطلاح نقد را بچسبند و نسیه را ول کنند.
بسیاری از افراد نیز با دنبالهروی و پیروی ناآگاهانه از چنین دیدگاههایی ، ژست روشنفکری به خود گرفته و خود را فیلسوفی تمام عیار میپندارند!
در چنین وضعیتی ، وقتی در مورد مسائلی مثل روح ، خدا یا مسائل ماورائی دیگر با کسی وارد صحبت میشوی از او میشنوی که به تو توصیه میکند این دیدگاههای خرافیات را کنار بگذاری و کمی فلسفه بخوانی یا به علم تجربی روی بیاوری!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
دیدگاههای ماتریالیستی و تکبُعدینگری که حاکم بر فضای بسیاری از علوم و مکاتب شدهاند و فضای زیادی از ذهن ما را اشغال کردهاند ، در زمانهی کنونی منجر به به وجود آمدن نوعی فلسفهی فایدهگرایانه و حسگرایانه شدهاند.
سلطهی چنین دیدگاههایی بر فضای ذهنی ما باعث میشود که به غیر از آنچه با حواسمان حس میکنیم ، به هیچ چیز دیگری باور نداشته باشیم و به تعبیر ژاک لاکان مدام با یاری جستن از امرینمادین به نام زبان ، تلاش در تعریفِ هرچیزِ به زبان نیامدنی کنیم و هرچه را که به زبان درنیامد رد کنیم.
فلسفهی ماتریالیستی ، هستیِ جهان و هستیِ وجود انسان را خلاصه در آنچه قابل دیدن و حسکردن است میداند و هر بُعد از آنها را که با حواسمان قابل حس نباشد منکر میشود.
متاسفانه چنین نظامی بر فضای آکادمیک هم کاملا چیره شده و بسیاری از ما را به موجوداتی منفعتطلب ، لذتطلب و عجول تبدیل کرده است ؛ موجوداتی که معتقدند باید در همین لحظه زندگی کنند و به اصطلاح نقد را بچسبند و نسیه را ول کنند.
بسیاری از افراد نیز با دنبالهروی و پیروی ناآگاهانه از چنین دیدگاههایی ، ژست روشنفکری به خود گرفته و خود را فیلسوفی تمام عیار میپندارند!
در چنین وضعیتی ، وقتی در مورد مسائلی مثل روح ، خدا یا مسائل ماورائی دیگر با کسی وارد صحبت میشوی از او میشنوی که به تو توصیه میکند این دیدگاههای خرافیات را کنار بگذاری و کمی فلسفه بخوانی یا به علم تجربی روی بیاوری!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍4
«ماتریالیسم و ماوراء۲»
در دوران کنونی ، ادیان نیز به جای اینکه بعنوان یک فلسفهی زندگی و راه رسیدن به سعادت عمل کنند ، به دست عدهای از سیاستمداران و سودجویان به هزارتویی تبدیل شدهاند که انسان را درگیر فرعیات میکنند و از اصلِ ماجرا غافل مینمایند.
متاسفانه به علت همین شکلِ نادرستِ تبلیغِ دین توسط مبلّغان سودجوی آن ، ما به جای آنکه به دین به عنوان یک راه برونرفت از بحران نگاه کنیم ، از آن به عنوان مجموعهای از آداب و قواعد دست و پاگیر ، یک نوع وسواس جمعی و یک وسیلهی رسیدن به منفعت برای قدرتمندان یاد میکنیم.
با این وجود ، دین در واقع نه تفسیرهای متعدد از کتابهای آسمانیست و نه خم و راست شدن و انجام مناسک برای به بهشت رفتن است.
دین میتواند به سادگیِ هر فلسفه یا نظامِ ارزشی دیگری باشد که انسانها برای زندگی خود انتخاب میکنند ؛ فلسفهای که امروزه برای بسیاری از افراد مانند توپی چهل تیکه شده که ترکیبی از مؤلفههای نامنسجم و بیارتباط است.
با این حال بحث ما بحث دیندار بودن یا نبودن افراد نیست بلکه بحث ما انتخاب فلسفهای برای زندگیست که کارآمد باشد و به جای در نظر گرفتن سود فردی و سود کوتاهمدت ، سود جمعی و سود بلندمدت را در نظر بگیرد.
داشتن یک فلسفه و نظامِ ارزشی و معناییِ تقریبا یکپارچه برای زندگی و عمل کردن به آن فلسفه ، حتی اگر باور به وجود جهانِ پس از مرگ نداشته باشیم ، برای سعادت در ابعاد اجتماعی ، روانی ، سیاسی و اقتصادی زندگی دنیویمان نیز لازم است پس نمیتوان گفت عقاید و اعمالمان اهمیتی ندارند.
من هرگز کسی را تشویق به سنتگرایی یا دُگم و بستهبودن نسبت به ایدههای جدید یا بازگشت به سبکزندگی منسوخ نمیکنم ، چرا که به اقتضای زمان و مکان کنونیست که ما باید دیدمان به زندگی را شکل بدهیم ؛ من فقط این پوچیِ زندگی مدرن از هرنوع امر متافیزیکی و ماورائی را برنمیتابم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
در دوران کنونی ، ادیان نیز به جای اینکه بعنوان یک فلسفهی زندگی و راه رسیدن به سعادت عمل کنند ، به دست عدهای از سیاستمداران و سودجویان به هزارتویی تبدیل شدهاند که انسان را درگیر فرعیات میکنند و از اصلِ ماجرا غافل مینمایند.
متاسفانه به علت همین شکلِ نادرستِ تبلیغِ دین توسط مبلّغان سودجوی آن ، ما به جای آنکه به دین به عنوان یک راه برونرفت از بحران نگاه کنیم ، از آن به عنوان مجموعهای از آداب و قواعد دست و پاگیر ، یک نوع وسواس جمعی و یک وسیلهی رسیدن به منفعت برای قدرتمندان یاد میکنیم.
با این وجود ، دین در واقع نه تفسیرهای متعدد از کتابهای آسمانیست و نه خم و راست شدن و انجام مناسک برای به بهشت رفتن است.
دین میتواند به سادگیِ هر فلسفه یا نظامِ ارزشی دیگری باشد که انسانها برای زندگی خود انتخاب میکنند ؛ فلسفهای که امروزه برای بسیاری از افراد مانند توپی چهل تیکه شده که ترکیبی از مؤلفههای نامنسجم و بیارتباط است.
با این حال بحث ما بحث دیندار بودن یا نبودن افراد نیست بلکه بحث ما انتخاب فلسفهای برای زندگیست که کارآمد باشد و به جای در نظر گرفتن سود فردی و سود کوتاهمدت ، سود جمعی و سود بلندمدت را در نظر بگیرد.
داشتن یک فلسفه و نظامِ ارزشی و معناییِ تقریبا یکپارچه برای زندگی و عمل کردن به آن فلسفه ، حتی اگر باور به وجود جهانِ پس از مرگ نداشته باشیم ، برای سعادت در ابعاد اجتماعی ، روانی ، سیاسی و اقتصادی زندگی دنیویمان نیز لازم است پس نمیتوان گفت عقاید و اعمالمان اهمیتی ندارند.
من هرگز کسی را تشویق به سنتگرایی یا دُگم و بستهبودن نسبت به ایدههای جدید یا بازگشت به سبکزندگی منسوخ نمیکنم ، چرا که به اقتضای زمان و مکان کنونیست که ما باید دیدمان به زندگی را شکل بدهیم ؛ من فقط این پوچیِ زندگی مدرن از هرنوع امر متافیزیکی و ماورائی را برنمیتابم!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3
«در باب زنانگی و مردانگی»
⟨با اشاره به مطالب کتاب جستارهایی دربارهی زن اثر سوزان سانتاگ⟩
همانطور که در اینمطلب اشاره شد ، زنانگی و مردانگی در واقع نه صرفا اموری زیستیاند و نه صرفا برساختهایی اجتماعی هستند ؛ آنها در واقع ترکیبی از مؤلفههای زیستی ، روانی و اجتماعی هستند.
دوگانگی موجودات در جهان و تقسیم آنها به دو جنس ، مختص به انسانها نبوده و در میان گیاهان و حیوانات نیز قابل مشاهده است.(هرچند مطلق نیست و استثنائاتی را مثل گیاهان دوجنسیتی شاهدیم.)
در بین موجودات ، هرجنس کارکردی دارد و نقشی را در بقای نسل آن گونه ایفا میکند.
با این وجود اینکه نقشهای اجتماعی مربوط به جنس مذکر و مؤنث چگونه و توسط چه نیروهایی تعیین میشوند ، موضوعی گسترده محسوب میشود که مطالعهی آن برعهدهی علوماجتماعی و جامعهشناسیست.
اینکه چرا ارزشی مثل قدرت به مرد نسبت داده شده و ارزشی مثل زیبایی به زن نسبت داده میشود بنظر من تنها ناشی از یک برساخت سادهنگرانهی اجتماعی نیست بلکه تقسیمبندیای مبتنی بر ویژگیهای زیستی هرکدام از دو جنس میباشد.
برای مثال اینکه در دوران شکار و گردآوری خوراک ، وظیفهی شکار را مردان بر عهده میگرفتند و کار مراقبت از فرزندان و پختن غذا را زنان انجام میدادند ، دلیلی عقلانی داشته و آن دلیل ، آمادگی زیستی هرکدام برای هریک از آن وظایف بوده است.
با این حال در دورهی مدرن که وضعیت به کلی دگرگون شده است ، وظایف به شکل متفاوتی بین دو جنس تقسیم میشوند.
امروزه زنان را میبینیم که در بخشهای مختلف جامعه حضور دارند و با این حال ، ظلم و بیعدالتی گسترده علیه آنها همچنان وجود دارد.
اعتقادم بر این است که این ظلم و بیعدالتی از جایی نشئت میگیرد که بسیاری از افراد ، یک دوگانگی زیستی و یک امر طبیعی را ارزش گذاری میکنند و برای یک جنس ارجحیت و ارزش بالاتری قائل میشوند.
زن و مرد در واقع متضاد هم نیستند بلکه مکمل هم هستند.
مرد از لحاظ جنسی ، روانی ، جسمی و اجتماعی به آنچه زن دارد نیازمند است و زن نیز به آنچه مرد در اختیار دارد نیاز دارد.
در جوامع مختلف ، هنگامی که این موضوع بازیچهی دست سیاستمداران و قانونگذاران میشود و همچنین وقتی سنت ، فرهنگ و عُرف از این ایدههای ناعادلانه حمایت میکنند ، به افزایش این درگیریها دامن زده میشود.
بسیاری از ما انسانها به شکل سادهانگارانهای تصور میکنیم به این علت که موجوداتی اجتماعی و فرهنگی هستیم ، بطور کامل از طبیعت و موجودات دیگر جدا شدهایم و هیچ پیوندی با آنها نداریم و هرچه که هستیم تنها ساختهی دست جامعه و فرهنگ است.
با این حال ما هم مثل موجودات دیگر به دو شکل نر و ماده حیات یافتهایم و همین وضعیت زیستی و میلمان به جنس مخالف ، در بسیاری از رفتارهای ما نقش دارد.
کافیست این وضعیت را بپذیریم و جنسی را بر جنس دیگر برتری ندهیم ، همانطور که در میان موجوداتِ دیگر نیز چنین سلسلهمراتبی وجود ندارد!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
⟨با اشاره به مطالب کتاب جستارهایی دربارهی زن اثر سوزان سانتاگ⟩
همانطور که در اینمطلب اشاره شد ، زنانگی و مردانگی در واقع نه صرفا اموری زیستیاند و نه صرفا برساختهایی اجتماعی هستند ؛ آنها در واقع ترکیبی از مؤلفههای زیستی ، روانی و اجتماعی هستند.
دوگانگی موجودات در جهان و تقسیم آنها به دو جنس ، مختص به انسانها نبوده و در میان گیاهان و حیوانات نیز قابل مشاهده است.(هرچند مطلق نیست و استثنائاتی را مثل گیاهان دوجنسیتی شاهدیم.)
در بین موجودات ، هرجنس کارکردی دارد و نقشی را در بقای نسل آن گونه ایفا میکند.
با این وجود اینکه نقشهای اجتماعی مربوط به جنس مذکر و مؤنث چگونه و توسط چه نیروهایی تعیین میشوند ، موضوعی گسترده محسوب میشود که مطالعهی آن برعهدهی علوماجتماعی و جامعهشناسیست.
اینکه چرا ارزشی مثل قدرت به مرد نسبت داده شده و ارزشی مثل زیبایی به زن نسبت داده میشود بنظر من تنها ناشی از یک برساخت سادهنگرانهی اجتماعی نیست بلکه تقسیمبندیای مبتنی بر ویژگیهای زیستی هرکدام از دو جنس میباشد.
برای مثال اینکه در دوران شکار و گردآوری خوراک ، وظیفهی شکار را مردان بر عهده میگرفتند و کار مراقبت از فرزندان و پختن غذا را زنان انجام میدادند ، دلیلی عقلانی داشته و آن دلیل ، آمادگی زیستی هرکدام برای هریک از آن وظایف بوده است.
با این حال در دورهی مدرن که وضعیت به کلی دگرگون شده است ، وظایف به شکل متفاوتی بین دو جنس تقسیم میشوند.
امروزه زنان را میبینیم که در بخشهای مختلف جامعه حضور دارند و با این حال ، ظلم و بیعدالتی گسترده علیه آنها همچنان وجود دارد.
اعتقادم بر این است که این ظلم و بیعدالتی از جایی نشئت میگیرد که بسیاری از افراد ، یک دوگانگی زیستی و یک امر طبیعی را ارزش گذاری میکنند و برای یک جنس ارجحیت و ارزش بالاتری قائل میشوند.
زن و مرد در واقع متضاد هم نیستند بلکه مکمل هم هستند.
مرد از لحاظ جنسی ، روانی ، جسمی و اجتماعی به آنچه زن دارد نیازمند است و زن نیز به آنچه مرد در اختیار دارد نیاز دارد.
در جوامع مختلف ، هنگامی که این موضوع بازیچهی دست سیاستمداران و قانونگذاران میشود و همچنین وقتی سنت ، فرهنگ و عُرف از این ایدههای ناعادلانه حمایت میکنند ، به افزایش این درگیریها دامن زده میشود.
بسیاری از ما انسانها به شکل سادهانگارانهای تصور میکنیم به این علت که موجوداتی اجتماعی و فرهنگی هستیم ، بطور کامل از طبیعت و موجودات دیگر جدا شدهایم و هیچ پیوندی با آنها نداریم و هرچه که هستیم تنها ساختهی دست جامعه و فرهنگ است.
با این حال ما هم مثل موجودات دیگر به دو شکل نر و ماده حیات یافتهایم و همین وضعیت زیستی و میلمان به جنس مخالف ، در بسیاری از رفتارهای ما نقش دارد.
کافیست این وضعیت را بپذیریم و جنسی را بر جنس دیگر برتری ندهیم ، همانطور که در میان موجوداتِ دیگر نیز چنین سلسلهمراتبی وجود ندارد!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
«دشمنِ فرضی»
به این پی بردم که من باید مشکلاتی داشته باشم تا بطور مداوم به آنها بیندیشم.
اگر مشکلی وجود نداشته باشد ، ذهن من چیزی برای فکر کردن پیدا نخواهد کرد ؛ بنابراین ذهنم همیشه به دنبال مشکلات میگردد و اگر مشکلی نیابد ، خودش یکی میسازد و شروع به پر و بال دادن به آن میکند!
این صرفا مربوط به من نیست و بسیاری از انسانها با این چالش روبرو هستند.
آنها تمام عمرشان را صرف جنگیدن با دشمنی میکنند که وجود ندارد!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
به این پی بردم که من باید مشکلاتی داشته باشم تا بطور مداوم به آنها بیندیشم.
اگر مشکلی وجود نداشته باشد ، ذهن من چیزی برای فکر کردن پیدا نخواهد کرد ؛ بنابراین ذهنم همیشه به دنبال مشکلات میگردد و اگر مشکلی نیابد ، خودش یکی میسازد و شروع به پر و بال دادن به آن میکند!
این صرفا مربوط به من نیست و بسیاری از انسانها با این چالش روبرو هستند.
آنها تمام عمرشان را صرف جنگیدن با دشمنی میکنند که وجود ندارد!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2❤1
Door
Chaartaar
دور از رویت دور از صدایت
شادی نایاب است
با این با تو بیگانه ماندن
رودم تالاب است
چون آن ماهی در تُنگ تنگی
عمرم بر آب است
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤1
SOO SOO
Bahram & Ashkan Mousavi
بعدشم دیگه خیلی نمیکشه طول
که همه بگن سیاهی دروغه
بگن همه چی خوبه
غریبه میشی تو با حسی که توته
تنها...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
🔥1
در بسیاری از مواقع ، مسئلهی افراد این نیست که مشکلشان را ندانند ؛ آنها میتوانند چیزی را که از آن ضربه میخورند تشخیص بدهند ، با این حال توانایی دور ماندن از آن چیز را ندارند.
ما وقتی برای مدت طولانی به انجام رفتاری که برایمان مضر (اما لذتبخش) است ادامه میدهیم ، به شکل ناخودآگاه تصمیم میگیریم واقعیت را برای خودمان تحریف کنیم و به دلیلتراشی و معناسازیهای ناکارآمد روی بیاوریم ؛ اینجاست که مفهوم ارادهیآزاد به چالش کشیده میشود.
مثال:
فردی حدود ۴ سال است که بطور مداوم سیگار میکشد و اخیرا مصرفش را نیز افزایش داده است.
او به تدریج متوجه مشکلاتی در کارکرد بدنش میشود از جمله مشکلات پوستی ، مشکلات تنفسی و ضعف سیستم ایمنی.
این شخص وقتی به دکتر مراجعه میکند ، دکتر از او میپرسد آیا سیگار هم میکشی؟
او با اندکی مکث ، به دروغ میگوید نه!
دکتر برایش چندین دارو مینویسد و به او توصیه میکند برای بهبود وضعیتش ، از استعمال هرگونه دخانیات پرهیز کند.
وقتی از مطب دکتر خارج میشود دوباره سیگاری روشن میکند و واقعیت را برای خودش تحریف میکند:
- نه بابا سیگار مگه میتونه باعث اینهمه مشکل بشه؟!حتما مشکل از جای دیگس.
- اینهمه آدم دارن سیگار میکشن پس چرا اونا چیزیشون نمیشه؟
- این دکترا هم خودشون چیزی بلد نیستن همینطوری الکی یه توصیهای میکنن.
- من اگه سیگار نکشم استرس میگیرم و استرس برای سیستم ایمنی و تنفسی من خیلی بدتر از سیگاره!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
ما وقتی برای مدت طولانی به انجام رفتاری که برایمان مضر (اما لذتبخش) است ادامه میدهیم ، به شکل ناخودآگاه تصمیم میگیریم واقعیت را برای خودمان تحریف کنیم و به دلیلتراشی و معناسازیهای ناکارآمد روی بیاوریم ؛ اینجاست که مفهوم ارادهیآزاد به چالش کشیده میشود.
مثال:
فردی حدود ۴ سال است که بطور مداوم سیگار میکشد و اخیرا مصرفش را نیز افزایش داده است.
او به تدریج متوجه مشکلاتی در کارکرد بدنش میشود از جمله مشکلات پوستی ، مشکلات تنفسی و ضعف سیستم ایمنی.
این شخص وقتی به دکتر مراجعه میکند ، دکتر از او میپرسد آیا سیگار هم میکشی؟
او با اندکی مکث ، به دروغ میگوید نه!
دکتر برایش چندین دارو مینویسد و به او توصیه میکند برای بهبود وضعیتش ، از استعمال هرگونه دخانیات پرهیز کند.
وقتی از مطب دکتر خارج میشود دوباره سیگاری روشن میکند و واقعیت را برای خودش تحریف میکند:
- نه بابا سیگار مگه میتونه باعث اینهمه مشکل بشه؟!حتما مشکل از جای دیگس.
- اینهمه آدم دارن سیگار میکشن پس چرا اونا چیزیشون نمیشه؟
- این دکترا هم خودشون چیزی بلد نیستن همینطوری الکی یه توصیهای میکنن.
- من اگه سیگار نکشم استرس میگیرم و استرس برای سیستم ایمنی و تنفسی من خیلی بدتر از سیگاره!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2❤1
عشقِ جنونآمیز او به سیبل وین ، پدیدهای روانشناسانه و دارای اهمیت بسیار بود.
بیشک در ماجرای او کنجکاوی دخالت بسیار داشته ؛ کنجکاوی و آرزوی تجربههای نو.
با اینهمه این ماجرا نه شهوتی ساده ، که شهوتی بسیار پیچیده مینمود.در آنجا هرآنچه که به غریزهی شهوتانگیزی نوجوانی ارتباط داشته ، با فعالیت کارگاه تخیل دگرگون شده و به چیزی تغییر شکل داده که خودِ نوجوان آن را به شهوت مربوط نمیداند و به همین دلیل بسیار خطرناک است.
خطرناکترین شهوات آنهاییاند که سرچشمهشان را نمیشناسیم و در موردشان خودفریبی میکنیم.اما آن شهوات و انگیختارهایی که چند و چونشان را به نیکی میشناسیم خطری ندارند.
تصویر دوریان گری
اسکار وایلد
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2
هنگامی که فساد به ریشه سرایت کند ، ناچارا برگها و ساقهها را نیز درگیر خواهد نمود.
در چنین اوضاعی ترمیم ساقهها و برگها بیفایده است و تنها باعث اتلاف وقت میشود...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
در چنین اوضاعی ترمیم ساقهها و برگها بیفایده است و تنها باعث اتلاف وقت میشود...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍5
آیا به راستی انسان از دسترسی به حقیقت محروم است؟
واقعیت (Reality) و حقیقت (Truth) دو مفهوم کاملا مجزا از یکدیگرند که در مواقع بسیاری به جای یکدیگر استفاده میشوند و هرکس آنها را به شیوهی خود معنا میکند.
از بین دیدگاههای مختلف دربارهی تمایز بین این دو ، دیدگاهی که نظرم را بیش از همه جلب میکند آن است که جهانِ ما و هر آنچه میتوانیم بشناسیم را مربوط به واقعیتها میداند.
از این نقطه نظر ، حقیقت آن چیز دانسته میشود که همواره خارج از توانایی ادراک ماست.
حقیقت را شاید بتوانیم در آن هنگام که از زندان جسم رها شدیم درک کنیم ولی تا هنگامی که در قالب یک جسم و با حواس و ذهن محدوداندیشمان به زندگی ادامه میدهیم ، فقط با روایات و واقعیتهای مختلف و غیردقیق سروکار داریم.
هرکدام از ما انسانها ، دیدگاههای خود را به جهان و موضوعات بر اساس تجریبات ، خصوصیات شخصیتی و یک دسته از عوامل که خارج از کنترل ما هستند شکل میدهیم و همواره سوگیرانه به مسائل نگاه میکنیم.
ما حتی وقتی سعی میکنیم از دید فردی دیگر به یک مسئله نگاه کنیم ، باز دیدگاهی که از قبل به آن مسئله داشتهایم را قابل قبولتر میدانیم!
با این وجود ، اینکه مغزمان را بطور مداوم در معرض ایدههای متفاوت و حتی مخالف با دیدگاه کنونیمان قرار بدهیم ، باعث میشود بتوانیم تاحدی از دگماندیشی دور بمانیم.
این شعر که منسوب به خیام است ، بهترین حسن ختام بر این مطلب است:
واقعیت (Reality) و حقیقت (Truth) دو مفهوم کاملا مجزا از یکدیگرند که در مواقع بسیاری به جای یکدیگر استفاده میشوند و هرکس آنها را به شیوهی خود معنا میکند.
از بین دیدگاههای مختلف دربارهی تمایز بین این دو ، دیدگاهی که نظرم را بیش از همه جلب میکند آن است که جهانِ ما و هر آنچه میتوانیم بشناسیم را مربوط به واقعیتها میداند.
از این نقطه نظر ، حقیقت آن چیز دانسته میشود که همواره خارج از توانایی ادراک ماست.
حقیقت را شاید بتوانیم در آن هنگام که از زندان جسم رها شدیم درک کنیم ولی تا هنگامی که در قالب یک جسم و با حواس و ذهن محدوداندیشمان به زندگی ادامه میدهیم ، فقط با روایات و واقعیتهای مختلف و غیردقیق سروکار داریم.
هرکدام از ما انسانها ، دیدگاههای خود را به جهان و موضوعات بر اساس تجریبات ، خصوصیات شخصیتی و یک دسته از عوامل که خارج از کنترل ما هستند شکل میدهیم و همواره سوگیرانه به مسائل نگاه میکنیم.
ما حتی وقتی سعی میکنیم از دید فردی دیگر به یک مسئله نگاه کنیم ، باز دیدگاهی که از قبل به آن مسئله داشتهایم را قابل قبولتر میدانیم!
با این وجود ، اینکه مغزمان را بطور مداوم در معرض ایدههای متفاوت و حتی مخالف با دیدگاه کنونیمان قرار بدهیم ، باعث میشود بتوانیم تاحدی از دگماندیشی دور بمانیم.
این شعر که منسوب به خیام است ، بهترین حسن ختام بر این مطلب است:
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
وین حرف معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من
❤2
وقتی زبالههایی که در میان چمن و گلها و زیر درختان رها شدهاند را میبینم ، قلبم به درد میآید.
چطور انسان میتواند تا این حد بیرحم بشود که به خاستگاه خودش نیز رحم نکند؟!
اگر نقل قولم درست باشد ، زمانی در قسمتی از کتاب هگل و جامعهی مدرن اثر چارلز تیلور به مطلبی برخوردم که روح را طبیعتِ درونی و طبیعت را روحِ بیرونی دانسته بود.
با تاثیرپذیرفتن از این مطلب در جایی نوشتم:
انسان باید به مانند یک روح قدم به طبیعت بگذارد ؛ روحی که از هرکجا گذر کند هیچ ردپایی از خود به جا نمیگذارد.
در واقع اگر به مفهوم جملهی آن کتاب دقت کنیم ، پی میبریم که فقط نوعی بازی با کلمات نیست.
آرامشی که در طبیعت داریم به علت هماهنگی آن با خصوصیات روحی و روانی ماست.
طبیعت ، ما را در دامان خود میپروراند ، ما را سیر میکند و نیازهای درونی ما را برآورده میکند.
با این همه ، کاری که ما انجام میدهیم این است که با نوعی بیاهمیتی و بیمسئولیتی به آن آسیب میرسانیم.
همیشه هم نباید تقصیر را گردن ساختارهای بزرگتر از خودمان بیندازیم چرا که ما نیز به قدر خودمان در تغییر محیط اطرافمان نقش داریم.
شاید این نقش آنقدر بزرگ نباشد که کاملا به چشم بیاید اما اگر هرکدام از ما نقش خود را به درستی ایفا کنیم ، نمایش موزونتر و هماهنگتری را از زندگی به چشمان خود و دیگران هدیه خواهیم داد.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
چطور انسان میتواند تا این حد بیرحم بشود که به خاستگاه خودش نیز رحم نکند؟!
اگر نقل قولم درست باشد ، زمانی در قسمتی از کتاب هگل و جامعهی مدرن اثر چارلز تیلور به مطلبی برخوردم که روح را طبیعتِ درونی و طبیعت را روحِ بیرونی دانسته بود.
با تاثیرپذیرفتن از این مطلب در جایی نوشتم:
انسان باید به مانند یک روح قدم به طبیعت بگذارد ؛ روحی که از هرکجا گذر کند هیچ ردپایی از خود به جا نمیگذارد.
در واقع اگر به مفهوم جملهی آن کتاب دقت کنیم ، پی میبریم که فقط نوعی بازی با کلمات نیست.
آرامشی که در طبیعت داریم به علت هماهنگی آن با خصوصیات روحی و روانی ماست.
طبیعت ، ما را در دامان خود میپروراند ، ما را سیر میکند و نیازهای درونی ما را برآورده میکند.
با این همه ، کاری که ما انجام میدهیم این است که با نوعی بیاهمیتی و بیمسئولیتی به آن آسیب میرسانیم.
همیشه هم نباید تقصیر را گردن ساختارهای بزرگتر از خودمان بیندازیم چرا که ما نیز به قدر خودمان در تغییر محیط اطرافمان نقش داریم.
شاید این نقش آنقدر بزرگ نباشد که کاملا به چشم بیاید اما اگر هرکدام از ما نقش خود را به درستی ایفا کنیم ، نمایش موزونتر و هماهنگتری را از زندگی به چشمان خود و دیگران هدیه خواهیم داد.
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
🤝1
زندگی انسان کوتاهتر از آن است که اشتباهات دیگران را هم بر دوش کشد. هرکس زندگی خود را دارد و بهای زیستنش را میپردازد.
فقط جای افسوس در این است که انسان برای خطایی کوچک باید بارها و بارها خسارت بپردازد. گویا که جنابِ سرنوشت ، دست طلبکاریش همیشه دراز است.
تصویر دوریان گری
اسکار وایلد
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍3🤝1
ماه بر فرازِ شهر میتابد
مانند چشمی جهان بین
او همه چیز را میبیند
من را و تو را
او قضاوت خواهد کرد
که کداممان مقصریم
او قضاوت خواهد کرد
چرا که ما پر از نقصیم
اما او کامل است...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
مانند چشمی جهان بین
او همه چیز را میبیند
من را و تو را
او قضاوت خواهد کرد
که کداممان مقصریم
او قضاوت خواهد کرد
چرا که ما پر از نقصیم
اما او کامل است...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
❤2
مادر و پدرت زندگیات را به فنا میدهند
شاید خودشان نخواهند
اما به هرحال اینکار را میکنند
هرچه عیب و ایراد داشتهاند بارِ تو میکنند
و فقط محض گل رویت
چند عیب و ایراد دیگر هم رویش میگذارند
اما به وقتش
زندگی خود آنها هم به فنا رفته
به دست ابلهانی با کتها و کلاههای عهد بوق
جماعتی که نصف اوقات
خیلی احساساتی و مبادی آداب بودند
و نصف دیگر اوقات
دعوایی و دست به یقه
آدمها فلاکت را پشت به پشت به هم میدهند
مثل رفتن از خشکی به دریاست ؛
جلوتر میروی
ناغافل زیر پایت گود و خالی میشود
در اولین فرصتی که توانستی
خودت را خلاص کن
و بچهای از آن خود نداشته باش.
فیلیپ آرتور لارکین
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
👍2🤝1
سن و سالی از او گذشته بود و کمکم داشت حافظهاش را از دست میداد.
شاید هم ربطی به سن و سالش نداشت ؛
در واقع تمایل او به از بین بردن گذشتهی تاریکش بود که باعث میشد حافظاش در فضایی مهآلود و پر از ابهام رنگ ببازد.
هر شب بر خلاف میلش ، قرصهای اعصاب را با لیوانی آب قورت میداد.
روزهایش با روزمرگی و تکرار ، یکی پس از دیگری میگذشتند.
انگار که به انتظار مرگ نشسته بود.
هیچ چیزی نمیتوانست آنچنان هیجانزدهاش کند که عمق آن احساس بر چهرهاش نمایان شود.
او فقط زنده بود ؛
تا آن روزی که پرستار ، پارچهی سفیدی را روی صورتش کشید و برای همیشه از خانهی سالمندان رفت...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌
شاید هم ربطی به سن و سالش نداشت ؛
در واقع تمایل او به از بین بردن گذشتهی تاریکش بود که باعث میشد حافظاش در فضایی مهآلود و پر از ابهام رنگ ببازد.
هر شب بر خلاف میلش ، قرصهای اعصاب را با لیوانی آب قورت میداد.
روزهایش با روزمرگی و تکرار ، یکی پس از دیگری میگذشتند.
انگار که به انتظار مرگ نشسته بود.
هیچ چیزی نمیتوانست آنچنان هیجانزدهاش کند که عمق آن احساس بر چهرهاش نمایان شود.
او فقط زنده بود ؛
تا آن روزی که پرستار ، پارچهی سفیدی را روی صورتش کشید و برای همیشه از خانهی سالمندان رفت...!
-𝖼𝗈𝗇𝗌𝖼𝗂𝗈𝗎𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌