آگاهنویس
مراقبه و آرامش درون یا روانشناسی یوگای کندالینی کارل گوستاو یونگ @ConsciousWriter | آگاهنویس
جنبهی "استولا" همان چیزهایی هستند که آنها را میبینیم. جنبهی "سوکسما" چیزهایی هستند که آنها را حدس میزنیم، یا انتزاعات یا نتیجهگیریهای فلسفی که آنها را از روی حقایق مشاهده شده اقتباس میکنیم. وقتی افرادی را میبینیم که سعی در محکم کردن خود دارند و اگو (من) میشوند و بنابراین در مقابل یکدیگر مقاومت میکنند و از هم متنفر میشوند، جنبهی "استولا" را میبینیم و فقط از "کلسا"ی نفرت آگاه میشویم که "دوسا" نام دارد. اما اگر گامی به جلو برداریم، ناگهان میفهمیم که این نوع نفرت احمقانه، همهی این مقاومتهای شخصی، فقط جنبهی بیرونی چیزهای بسیار مهم و عمیق هستند.
مراقبه و آرامش درون یا روانشناسی یوگای کندالینی
کارل گوستاو یونگ
@ConsciousWriter | آگاهنویس
آگاهنویس
جنبهی "استولا" همان چیزهایی هستند که آنها را میبینیم. جنبهی "سوکسما" چیزهایی هستند که آنها را حدس میزنیم، یا انتزاعات یا نتیجهگیریهای فلسفی که آنها را از روی حقایق مشاهده شده اقتباس میکنیم. وقتی افرادی را میبینیم که سعی در محکم کردن خود دارند و اگو…
میخواهم موردی عملی را تعریف کنم: کسی شکایت دارد که همیشه با همسرش یا کسانی که دوستشان دارد بدخلقی میکند و بین آنها همیشه صحنههای ناخوشایند روی میدهد یا در برابر خواستهی یکدیگر مقاومت میکنند. در تحلیل رفتار این فرد متوجه میشوید که او دچار حملهی نفرت شده است. او با کسانی که دوستشان دارد مشارکت معنوی پیدا کرده است. او خود را به سایر مردم نزدیک کرده تا وقتی که با آنها یکی شده است. این امر به معنای برهم زدن قانون کسب هویت است. پس او طبیعتاً در برابر آن افراد مقاومت میکند تا استقلال خودش را حفظ کند. من میگویم:@ConsciousWriter | آگاهنویس
«البته خیلی مایهی تأسف است که تو همیشه توی دردسر میافتی، اما متوجه نیستی که چه کار میکنی؟ تو کسانی را دوست داری، خودت را شبیه آنها میکنی و البته در برابر کسانی که دوستشان داری مقاومت میکنی و با هویت مخصوص به خودت، آنها را سرکوب مینمایی. تو با آنها طوری رفتار میکنی که انگار خودت هستند و طبیعیست که آنها هم در برابر تو مقاومت میکنند. این کار تو به هویت آن افراد صدمه میزند و برای هویت خودت هم مضر است. این نوع مقاومتها ناشی از مفیدترین و مهمترین غریزه هستند: تو مقاومت میکنی، با صحنههای ناخوشایندی روبرو میشوی و ناامیدیهایی را تجربه میکنی تا نهایتاً به خودآگاهی برسی و آن وقت دیگر از نفرت خبری نخواهد بود.»
مراقبه و آرامش درون یا روانشناسی یوگای کندالینی
کارل گوستاو یونگ
❤2
شاید هیچوقت به علت محدودیتهای ژنتیکی و اجتماعی که درونشون گیر کردم، نتونم تمام پتانسیلِ بالقوهم رو بالفعل کنم. نه من بلکه احتمالاً تمام افراد همینطور خواهند بود. ما همواره از اون چیزی که میتونیم بشیم فاصله داریم. آزادیِ محض یک توهمه اما در عین حال جبرِ محض هم یک توهمه.
بعضی وقتها بهترین کاری که میتونی بکنی اینه که زنده بمونی و با وجود این محدودیتها که گاهی بسیار زیاد و دست و پا گیر هستن خودتو نکشی؛ بلکه اونارو بپذیری و با وجود اونها در مسیر آزادی قدم برداری! گاهی فکر میکنم بزرگترین دستاورد من هیچکدوم از چیزایی که دارم نیست بلکه تنها همینه که تونستم زنده بمونم. اما مهمتر از اون شاید اینه که در وهلهی بعد، با این میل درونیم به مرگ و خودتخریبگری کنار بیام و درمانش کنم!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
بعضی وقتها بهترین کاری که میتونی بکنی اینه که زنده بمونی و با وجود این محدودیتها که گاهی بسیار زیاد و دست و پا گیر هستن خودتو نکشی؛ بلکه اونارو بپذیری و با وجود اونها در مسیر آزادی قدم برداری! گاهی فکر میکنم بزرگترین دستاورد من هیچکدوم از چیزایی که دارم نیست بلکه تنها همینه که تونستم زنده بمونم. اما مهمتر از اون شاید اینه که در وهلهی بعد، با این میل درونیم به مرگ و خودتخریبگری کنار بیام و درمانش کنم!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤5👍1💔1
چرا عارف کنج عزلت میگزیند؟
چون در تنهایی آرامش نهفته است در حالی که جمع نیاز، تنش، عطش و میل میآفریند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
چون در تنهایی آرامش نهفته است در حالی که جمع نیاز، تنش، عطش و میل میآفریند.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤1
آگاهنویس
اگر میل و انگیزهای در درون انسان باشد (لیبیدو)، انسان جهان را زیر پا میگذارد. او سفر میکند، قدم میزند، میدود، میخوانَد، میفهمد، میجنگد، میبیند، میشنود، از اشتباهاتش درس میگیرد و به ذهن میسپارد تا به مقصود برسد. حال اگر این میل و لیبیدو معطوف به…
وقتی لیبیدو به هیچ امر پایدار و ماندگاری منجر نشود، پوچی جهان انسان را فرا میگیرد. به عبارت سادهتر، وقتی برای چیزهایی انرژی و انگیزهمان را صرف میکنیم که گذرا هستند، دستاوردی نخواهیم داشت و به پوچی خواهیم رسید. در شرایطی که اکثر روابط عاطفی گذرا به نظر میرسند، ممکن است انسان تصمیم بگیرد تا لیبیدو یا انرژی خود را صرف جهانی دیگر کند: جهان ذهن یا جهان ایدهها.
اگر فردی از مقداری استعداد برخوردار باشد و میزانی کافی از انرژیاش را صرف این جهان کند، میتواند به یک متفکر بزرگ تبدیل شود. ممکن است آثاری که میآفریند، عمری بسیار طولانیتر از روابط گذرای بیرونی داشته باشند که جز حس پوچی، هیچ دستاوردی برای انسان به ارمغان نمیآورند. حتی این آثار ممکن است عمری به مراتب بلندتر از عمر آفرینندهشان پیدا کنند و پلی به سوی ابدیت بزنند!
میل به ما جرئت و انگیزهی جستجو میدهد اما اگر این جستجو به نتیجهای ختم نشود چه؟ آیا میل هدر رفته است؟ از یک جهت شاید بتوان گفت آری، میل به هدر رفته است و هیچ دستاورد ماندگاری نداشته است بنابراین به پوچی ختم میشود. از این نقطه نظر، معطوف کردن لیبیدو تنها به اموری که ابدی هستند (از جمله خداوند، ایدهها، زندگی پس از مرگ یا تشکیل خانواده که نوعی پل زدن به ابدیت است) مجاز است. اما از یک جهت دیگر، اگر سوژه با آگاهی از ناپایداری چیزها با ذهن و روحی انعطافپذیر و رها لیبیدو را معطوف به شناخت ابژهی خود نماید، هرگز ناامید نخواهد شد و به پوچی نخواهد رسید. او دایرهی شناختش را گسترش داده است اما همزمان دل به امری گذرا نبسته است که باعث ناامیدی او شود. البته هر شخصی توانایی و انعطافپذیری لازم برای این امر را ندارد چرا که رسیدن به این نقطه از رشد روحانی دشوار است.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
اگر فردی از مقداری استعداد برخوردار باشد و میزانی کافی از انرژیاش را صرف این جهان کند، میتواند به یک متفکر بزرگ تبدیل شود. ممکن است آثاری که میآفریند، عمری بسیار طولانیتر از روابط گذرای بیرونی داشته باشند که جز حس پوچی، هیچ دستاوردی برای انسان به ارمغان نمیآورند. حتی این آثار ممکن است عمری به مراتب بلندتر از عمر آفرینندهشان پیدا کنند و پلی به سوی ابدیت بزنند!
میل به ما جرئت و انگیزهی جستجو میدهد اما اگر این جستجو به نتیجهای ختم نشود چه؟ آیا میل هدر رفته است؟ از یک جهت شاید بتوان گفت آری، میل به هدر رفته است و هیچ دستاورد ماندگاری نداشته است بنابراین به پوچی ختم میشود. از این نقطه نظر، معطوف کردن لیبیدو تنها به اموری که ابدی هستند (از جمله خداوند، ایدهها، زندگی پس از مرگ یا تشکیل خانواده که نوعی پل زدن به ابدیت است) مجاز است. اما از یک جهت دیگر، اگر سوژه با آگاهی از ناپایداری چیزها با ذهن و روحی انعطافپذیر و رها لیبیدو را معطوف به شناخت ابژهی خود نماید، هرگز ناامید نخواهد شد و به پوچی نخواهد رسید. او دایرهی شناختش را گسترش داده است اما همزمان دل به امری گذرا نبسته است که باعث ناامیدی او شود. البته هر شخصی توانایی و انعطافپذیری لازم برای این امر را ندارد چرا که رسیدن به این نقطه از رشد روحانی دشوار است.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3
آگاهنویس
شاید هیچوقت به علت محدودیتهای ژنتیکی و اجتماعی که درونشون گیر کردم، نتونم تمام پتانسیلِ بالقوهم رو بالفعل کنم. نه من بلکه احتمالاً تمام افراد همینطور خواهند بود. ما همواره از اون چیزی که میتونیم بشیم فاصله داریم. آزادیِ محض یک توهمه اما در عین حال جبرِ محض…
خودکشی هنگامی رخ میدهد که انسان لیبیدوئی در خود برای زیستن نبیند. از طرف دیگر میتوان گفت خودکشی هنگامی رخ میدهد که انسان لیبیدوی خود را صرف اموری گذرا کند بدون این که انعطافپذیری و آگاهی لازم را در مورد ماهیت ناپایدار آنها بدست آورده باشد و از این جهت به پوچی برسد.
با این حال آینده پر از امکان است. امکاناتی برای اتفاقات و رویدادهای مختلف که انسان حتی نمیتواند تصورشان را به ذهنش راه بدهد. حتی میتوان در مورد آینده به وقوع معجزه امیدوار بود! البته معجزه قرار نیست به شکل یک واقعهی فراطبیعی و غیرقابل باور وارد زندگیمان شود. معجزه امریست که وقتی اکنون به آینده مینگریم برایمان باورنکردنیست و رخ دادنش دور از ذهن به نظر میرسد، اما وقتی در آینده در زندگیمان واقع بشود، بر اساس نظام علت و معلولی و پیشایندها و پیامدهایش، کاملا منطقی به نظر میرسد!
حال خودکشی نوعی خط کشیدن بر روی احتمال وقوع این امکانات و معجزات است. خودکشی یعنی نه تنها آنی که میتوانیم بشویم را نادیده بگیریم (نهایت پتانسیلمان)، بلکه یعنی آنهایی که ممکن است بشویم را نیز نابود کنیم (غایتهای مختلفی که تحت شرایط خوشبینانه و بدبینانه، از نقطهی شروعمان=اکنون، میتوانیم به آنها برسیم).
بنابراین زیستن با نقص و پوچی و تلاش برای رسیدن به کمال (هر چند که حصول ناممکن باشد) و تلاش برای معنا بخشیدن به زندگی، انتخابی بسیار ارزشمندتر از خودکشیست.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
با این حال آینده پر از امکان است. امکاناتی برای اتفاقات و رویدادهای مختلف که انسان حتی نمیتواند تصورشان را به ذهنش راه بدهد. حتی میتوان در مورد آینده به وقوع معجزه امیدوار بود! البته معجزه قرار نیست به شکل یک واقعهی فراطبیعی و غیرقابل باور وارد زندگیمان شود. معجزه امریست که وقتی اکنون به آینده مینگریم برایمان باورنکردنیست و رخ دادنش دور از ذهن به نظر میرسد، اما وقتی در آینده در زندگیمان واقع بشود، بر اساس نظام علت و معلولی و پیشایندها و پیامدهایش، کاملا منطقی به نظر میرسد!
حال خودکشی نوعی خط کشیدن بر روی احتمال وقوع این امکانات و معجزات است. خودکشی یعنی نه تنها آنی که میتوانیم بشویم را نادیده بگیریم (نهایت پتانسیلمان)، بلکه یعنی آنهایی که ممکن است بشویم را نیز نابود کنیم (غایتهای مختلفی که تحت شرایط خوشبینانه و بدبینانه، از نقطهی شروعمان=اکنون، میتوانیم به آنها برسیم).
بنابراین زیستن با نقص و پوچی و تلاش برای رسیدن به کمال (هر چند که حصول ناممکن باشد) و تلاش برای معنا بخشیدن به زندگی، انتخابی بسیار ارزشمندتر از خودکشیست.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍2❤1
آگاهنویس
NF – Wake Up
وقتی بیدار بشی، میفهمی که هر چیزی که میدونستی و تصور میکردی، توهمی بیش نبوده. تو دنیا رو طوری که واقعا هست نمیدیدی بلکه طوری میدیدی که دلت میخواست باشه. یک توهم شیرین و خالی. مستکننده اما سمی!
حالا مسئولیت دشواری بر عهدهی تو گذاشته شده: اینکه با صبوری اجازه بدی این مادههای سمی بدن و ذهنت رو ترک کنن تا بتونی روحت رو دوباره به پرواز دربیاری. تا بتونی مثل یک کودک، دوباره دنیا رو در یک قاب جدید که واقعیتر و پرشورتره به تصویر بکشی. تا باز بتونی آزادانه عشق بورزی و پرندههارو نه در قفس، بلکه در حال پرواز در آسمان دوست داشته باشی. گلهارو نه برای چیدن، بلکه برای بوییدن و تماشا کردن در باغچه دوست داشته باشی. تو قراره دوباره متولد بشی. به واقعیت خوش اومدی کوچولو!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
حالا مسئولیت دشواری بر عهدهی تو گذاشته شده: اینکه با صبوری اجازه بدی این مادههای سمی بدن و ذهنت رو ترک کنن تا بتونی روحت رو دوباره به پرواز دربیاری. تا بتونی مثل یک کودک، دوباره دنیا رو در یک قاب جدید که واقعیتر و پرشورتره به تصویر بکشی. تا باز بتونی آزادانه عشق بورزی و پرندههارو نه در قفس، بلکه در حال پرواز در آسمان دوست داشته باشی. گلهارو نه برای چیدن، بلکه برای بوییدن و تماشا کردن در باغچه دوست داشته باشی. تو قراره دوباره متولد بشی. به واقعیت خوش اومدی کوچولو!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
گیریم تا آخر عمر تنها بمانی و شریکی برای زندگیت پیدا نکنی. تحمل این موضوع، بسیار آسانتر از آن است که شب و روز با کسی سر و کار داشته باشی، که حتی یکی از هزاران حرف تو را نمیفهمد.
روزهای برمه
جورج اورول
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3
افتراق نیافتگی شخصیتِ کودک از والدین، ممکن است در آینده منجر به وابستگی بیش از اندازه به ابژه (یا پارتنر) در روابط عاطفی شود.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3
آگاهنویس
این آهنگ، یکی از بزرگترین ضربههارو به نقاب خودشیفتگی من که ناشی از حس حقارت بود زد. وقتی از تودهی بیاهمیت تن و ذهنت که یک سری مولکول و اتم متصل به هم هست (که در نهایت اتصالاتش از همدیگه جدا میشه و به طبیعتِ نامتمایز و یکپارچه برمیگرده) فاصله میگیری و…
هیچ بودن یعنی رهایی از تمام توقعات بیجا و بلندپروازانهای که از خودت داری. توقع اینکه آدم خاصی بشی یا کار بزرگی انجام بدی یا دنیا و جهان رو عوض کنی. چنین توقعاتی ناشی از خودبزرگبینی هستند و خودبزرگبینی ناشی از حس حقارت شدید و درمان نشده است. پذیرش متوسط بودن، بینام و نشان بودن، عادی بودن یا به عبارت دیگر "هیچ بودن" است که ما را در جایگاه واقعیمان در نظام هستی مینشانَد.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2👍2
👎3❤2👍2
هر چه دربارهی مولادهارا بگوییم، در مورد این دنیا هم صدق میکند. این همان جاییست که بشر در آن قربانی انگیزههای ناگهان و غرایز میشود؛ جایی که در آن، در مکانی تاریک و ناخودآگاه هستیم. ما قربانیان ناتوان شرایط هستیم، منطق ما در عمل نمیتواند کار چندانی انجام دهد. بله، وقتی همه چیز آرام است، و اگر طوفان روانی مهمی اتفاق نیفتد، میتوانیم با کمک تکنیکها کاری انجام دهیم. اما بعد طوفان میشود، مثلا جنگ یا انقلاب میشود و همه چیز نابود میشود و ما میبینیم که در ناکجاآباد هستیم.@ConsciousWriter | آگاهنویس
مراقبه و آرامش درون یا روانشناسی یوگای کندالینی
کارل گوستاو یونگ
❤2