با طعنه و کنایه گفت: مهندس باید خانهای بسازد تا فیلسوف بتواند داخل آن بنشیند و با خیال راحت نظریهپردازی کند.
گفتم: یک فیلسوف هم باید نظریهپردازی کند تا روزی که مهندس به پوچی زندگی پی برد و خواست خودش را بکُشد، با خواندن نظریات آن فیلسوف معنایی در زندگیاش بیابد و به آن ادامه دهد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
گفتم: یک فیلسوف هم باید نظریهپردازی کند تا روزی که مهندس به پوچی زندگی پی برد و خواست خودش را بکُشد، با خواندن نظریات آن فیلسوف معنایی در زندگیاش بیابد و به آن ادامه دهد!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3
Forwarded from آکادمی اتریال
همه ادیان از تسلط بر خود سرچشمه گرفته اند: هماهنگ ساختن ذهن، بدن و روح. این هماهنگی همان چیزی است که مسیحیان آن را بهشت و بودایی ها آن را نیروانا می نامند؛ هدف نهایی زندگی.
⚡️بذرخرد
❤3
آگاهنویس
از نظر یونگ انرژی روانی به طور کلی از تضاد جنبههای مختلف شخصیت و تلاش انسان در جهت ادغام این جنبههای متضاد با یکدیگر و رسیدن به تعادل ناشی میشود. دوپارگی شخصیت یا دوپارگی روان، نتیجهی ناتوانی در ادغام بخشهای روشن و تاریک شخصیت در یک کلیت واحد است. باید…
چه زمانی میتوانیم بگوییم که در کار با سایهمان موفق بودهایم؟ زمانی که دیگر جنبههای مختلف خودمان و دیگران را طرد نمیکنیم و درمییابیم که در برابر ویژگیهای خودمان و دیگران پذیراتر شدهایم. به عبارت دیگر شمول (Inclusion) را جایگزینِ طرد (Exclusion) نمودهایم.
این امر چه در سطح فردی و چه در سطح اجتماعی قابل کاربرد است. جامعهای که بخشی از اعضای خودش را طرد (Exclude) میکند، سایهای متراکم و عظیم را در سطح اجتماعی شکل میدهد که ناشی از سرکوب نمودن بخشهایی از جامعه است. این سرکوب ممکن است عواقب اجتماعی ناگواری به همراه داشته باشد.
در سطح فردی نیز سرکوب و فرستادن ویژگیهایمان به سایه، باعث فرافکنی میشود. وقتی که از مکانیسم فرافکنی استفاده میکنیم، در واقع ویژگیهایی از خودمان را که کاملا با خودمان ادغامشان نکردهایم و نپذیرفتهایم را به دیگران نسبت میدهیم و همین امر مدام در روابطمان با دیگران چالش ایجاد میکند. ما در واقع به جای این که ریشهی مشکل که در درون خودمان است را حل کنیم، مدام آن مشکل را به دیگران نسبت میدهیم.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
این امر چه در سطح فردی و چه در سطح اجتماعی قابل کاربرد است. جامعهای که بخشی از اعضای خودش را طرد (Exclude) میکند، سایهای متراکم و عظیم را در سطح اجتماعی شکل میدهد که ناشی از سرکوب نمودن بخشهایی از جامعه است. این سرکوب ممکن است عواقب اجتماعی ناگواری به همراه داشته باشد.
در سطح فردی نیز سرکوب و فرستادن ویژگیهایمان به سایه، باعث فرافکنی میشود. وقتی که از مکانیسم فرافکنی استفاده میکنیم، در واقع ویژگیهایی از خودمان را که کاملا با خودمان ادغامشان نکردهایم و نپذیرفتهایم را به دیگران نسبت میدهیم و همین امر مدام در روابطمان با دیگران چالش ایجاد میکند. ما در واقع به جای این که ریشهی مشکل که در درون خودمان است را حل کنیم، مدام آن مشکل را به دیگران نسبت میدهیم.
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤1
با تمرین مداوم توانسته بود از همه چیز تا حدی فاصله بگیرد. حالا تازه درک میکرد داستانهایی که یک عمر ذهنش در فضایی سربسته برایش بافته بود، مشتی دروغ بودهاند. دیگر در هیچ چیز اهمیت خاصی نمیدید. جداییها برایش سریعتر از آنچه که فکر میکرد عادی میشدند. سوگها هرگز طولانی نمیشدند و نهایتا چند روز به طول میانجامیدند.
گاهی چشمانش را میبست و نشخوارهای فکریاش را به تماشا مینشست و از شدت مسخره بودنشان خندهاش میگرفت. گاهی هم از شدت بیاهمیت بودن ترسهایی که ذهنش سعی میکرد برایش بیافریند، پوزخند میزد. بعضی اوقات هم به درگیریهای آدمهای دور و برش با یکدیگر میخندید. چقدر دغدغههایشان کوچک و احمقانه بود! گاهی به خاطرات و زخمهای قدیمیاش فکر میکرد. آنها نیز هیچ اهمیتی نداشتند اما به هر حال در خاطرش مانده بودند. گهگاهی وقتی فاصلهاش را با آنها از دست میداد، میدید که دوباره با آنها گلاویز شده است و براش مهم جلوه میکنند. اما فورا تلاش میکرد به حالت قبل بازگردد. از آن بخش واقعیتر وجودش میپرسید: «ذهن من دارد به چه چیزی فکر میکند؟!» وقتی ذهن سعی میکرد به این سوال که از او پرسیده نشده بود پاسخ بدهد، به دام میافتاد و او دوباره به حالت بیذهنی میرسید.
آری. دیگر هیچ چیز برایش اهمیتی نداشت چرا که به دروغین بودن همه چیز پی برده بود...!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
گاهی چشمانش را میبست و نشخوارهای فکریاش را به تماشا مینشست و از شدت مسخره بودنشان خندهاش میگرفت. گاهی هم از شدت بیاهمیت بودن ترسهایی که ذهنش سعی میکرد برایش بیافریند، پوزخند میزد. بعضی اوقات هم به درگیریهای آدمهای دور و برش با یکدیگر میخندید. چقدر دغدغههایشان کوچک و احمقانه بود! گاهی به خاطرات و زخمهای قدیمیاش فکر میکرد. آنها نیز هیچ اهمیتی نداشتند اما به هر حال در خاطرش مانده بودند. گهگاهی وقتی فاصلهاش را با آنها از دست میداد، میدید که دوباره با آنها گلاویز شده است و براش مهم جلوه میکنند. اما فورا تلاش میکرد به حالت قبل بازگردد. از آن بخش واقعیتر وجودش میپرسید: «ذهن من دارد به چه چیزی فکر میکند؟!» وقتی ذهن سعی میکرد به این سوال که از او پرسیده نشده بود پاسخ بدهد، به دام میافتاد و او دوباره به حالت بیذهنی میرسید.
آری. دیگر هیچ چیز برایش اهمیتی نداشت چرا که به دروغین بودن همه چیز پی برده بود...!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
مغز حافظهی درازمدت پاداش و سرنخهای وابسته به آن را از راه تغییر شکل و اندازهی نورونهای ترشحکنندهی دوپامین رمزبندی میکند. مثلا دندریتها یا شاخههای انبوه نورونها در پاسخ به پاداشهای همراه با ترشح دوپامین، طویلتر و انبوهتر میشوند. این روند انعطافپذیری وابسته به تجربه (Experience-Dependent Plasticity) نامیده میشود. این تغییرات مغز میتواند یک عمر پایدار بماند و مدتها پس از حذف دارو یا مادهای که عامل ایجاد آن بوده دوام بیاورد. اما خبرهای خوبی هم داریم. یکی از همکارانم به نام ادی سالیوان در زمینهی تأثیر الکل بر مغز مطالعات زیادی انجام داده و در این عرصه صاحبنظر است. او روند بهبود اعتیاد به الکل را بررسی و کشف کرد که «گرچه برخی تغییرات به وجود آمده در اثر مصرف الکل برگشتناپذیر هستند، اما مغز میتواند با ایجاد شبکههای عصبی جدید این نواحی آسیبدیده را دور بزند. یعنی با وجودی که تغییرات ایجاد شده دائمی هستند، اما در عین حال تشکیل مسیرهای سیناپسی جدید برای خلق رفتارهای سالم امکانپذیر است».@ConsciousWriter | آگاهنویس
ملت دوپامین
آنا لمبکی
❤3
Forwarded from تپهیِپروانهها (•𝗉𝗈𝗎𝗋𝗂𝖺𓂀)
هر چیزی که فکر میکنی دنیا دارد از تو دریغ میکند،
تو داری آن را از دنیا دریغ میکنی.
تو داری آن را از دنیا دریغ میکنی.
❤2
هر چقدر روانشناسی تلاش میکند تا وسواس و کمالگراییِ سمی را در زندگیِ افراد کاهش دهد، نظام سرمایهداری و جامعهی مدرن این تلاشها را تباه میکنند! اینها مدام در تکاپو هستند تا کمال را امری کاملا مادی جلوه دهند و مدام به ذهن مخاطب القا کنند که میتواند با کامل کردن جزئیات زندگیاش، احساس کمال کند در حالی که کمال اصلا امری مادی نیست بلکه یک حس روانشناختی و حتی یک حالت روحانیست! پیامهای تبلیغاتی در واقع به شیوهای مطرح میشوند که بتوانند یک شکاف خاص را در بنیان شخصیتی فرد هدف بگیرند و مژدهی پر کردنِ آن را با صرف مقدار قابل توجهی هزینهی مالی بدهند. در نهایت اتفاقی که میافتد این است که فرد پولش را خرج آن خدمت یا کالای خاصی که مژدهی کمال به او میدهد میکند اما پوچیاش عمیقتر میشود چرا که حواسش بیشتر از ریشهی مشکل (درونش) پرت شده است و بیشتر بر جزئیاتِ بیاهمیتِ بیرونی متمرکز گردیده است.
#عکس_ها
@ConsciousWriter | آگاهنویس
#عکس_ها
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤2
تضاد دو پست بالا رو با هم مقایسه کنید. طبیعتی که در نهایتِ تقارن و کماله و جامعهی مدرنی که مدام وعدهی کمال میده اما آدم رو هی پوچ و پوچتر میکنه!
❤2
Tark
Ali Sorena
دل به من نبند، من یه روزی تو بادم@ConsciousWriter | آگاهنویس
یه روز زیرِ شونهم، یه روزی آزادم
تقدیرم این بود نگاهم کنی
هی بلند شم و تو کوتاهم کنی
❤1
آگاهنویس
Ali Sorena – Tark
«در سوگِ موها یا در جستجوی آنیما؟!»
یه جمله منسوب به فروید هست که میگه:
من بعد از مدتها کوتاه نگه داشتن موهام، اخیرا بیدلیل در برابر آرایشگاه رفتن مقاومت میکردم و فقط با ماشین ریشتراش شخصیم بخشهای اضافی موهام رو مثل پشت گردنم خط میگرفتم. بعد از یه مدت موهام خیلی بلند شدن. احساس میکردم بلند کردن موهام بهم کمک میکنه با آنیمای (زنانگی) درونم بهتر ارتباط بگیرم. اینکه توی باد قدم میزدم و باد لای موهام میچرخید، باعث میشد زنانگی درونم رو بیشتر حسش کنم و بهش عشق بورزم. اما مجبور بودم بخاطر دردسرهای موی بلند و همچنین به دلیل مناسبات اجتماعی، دوباره موهام رو کوتاه کنم. امشب از آرایشگاه که اومدم بیرون، احساس سبکی داشتم اما در عین حال حس پشیمونی هم داشتم. شاید خیلی مسخره بنظر برسه که دارم به خاطر مویی که یه مدت دیگه دوباره بلند میشه غصه میخورم، اما غم من عمیقتر از این حرفهاست. اگه بخوام دقیقتر بگم، شاید من با بلند کردن موهام تونسته بودم وجهی از خودم رو ببینم که همیشه نادیده گرفته بودمش. اما در نهایت این وجه، مدتِ زیادی توی آینه همراهم نموند. بعد از مدتی به دو دلیل خواستم از شرش خلاص شم. اول این که دردسر داشت و موی دماغ میشد، دوم این که مناسبات اجتماعی هم روی خوشی بهش نشون نمیدادن. این یعنی یه مرد، هم خودش آنیما یا زنانگی درونش رو سرکوب میکنه (با بهانههایی مثل دست و پا گیر بودن و موی دماغ بودن)، و هم به جامعه اجازه میده این کار رو انجام بده (با پایبندی نا به جا به هنجارها و ارزشهای اجتماعی). واقعا تلخه مگه نه؟!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
یه جمله منسوب به فروید هست که میگه:
آنچه در هر دو جنس انکار میشود، زنانگیست.
من بعد از مدتها کوتاه نگه داشتن موهام، اخیرا بیدلیل در برابر آرایشگاه رفتن مقاومت میکردم و فقط با ماشین ریشتراش شخصیم بخشهای اضافی موهام رو مثل پشت گردنم خط میگرفتم. بعد از یه مدت موهام خیلی بلند شدن. احساس میکردم بلند کردن موهام بهم کمک میکنه با آنیمای (زنانگی) درونم بهتر ارتباط بگیرم. اینکه توی باد قدم میزدم و باد لای موهام میچرخید، باعث میشد زنانگی درونم رو بیشتر حسش کنم و بهش عشق بورزم. اما مجبور بودم بخاطر دردسرهای موی بلند و همچنین به دلیل مناسبات اجتماعی، دوباره موهام رو کوتاه کنم. امشب از آرایشگاه که اومدم بیرون، احساس سبکی داشتم اما در عین حال حس پشیمونی هم داشتم. شاید خیلی مسخره بنظر برسه که دارم به خاطر مویی که یه مدت دیگه دوباره بلند میشه غصه میخورم، اما غم من عمیقتر از این حرفهاست. اگه بخوام دقیقتر بگم، شاید من با بلند کردن موهام تونسته بودم وجهی از خودم رو ببینم که همیشه نادیده گرفته بودمش. اما در نهایت این وجه، مدتِ زیادی توی آینه همراهم نموند. بعد از مدتی به دو دلیل خواستم از شرش خلاص شم. اول این که دردسر داشت و موی دماغ میشد، دوم این که مناسبات اجتماعی هم روی خوشی بهش نشون نمیدادن. این یعنی یه مرد، هم خودش آنیما یا زنانگی درونش رو سرکوب میکنه (با بهانههایی مثل دست و پا گیر بودن و موی دماغ بودن)، و هم به جامعه اجازه میده این کار رو انجام بده (با پایبندی نا به جا به هنجارها و ارزشهای اجتماعی). واقعا تلخه مگه نه؟!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
👍2
Spirit_and_life_ | روانشناسی تحلیلی یونگ
یکی از دلایلی که روان فردی ما برای اطرافیان مان رازآلود به نظر می رسد به این دلیل است که میان نیتِ روانی ما و اعمال بیرونی مان تقریبا همیشه فاصله ای وجود دارد و از آنجا که دسترسی به نیتِ فردی غیر از خودمان ممکن نیست، همواره در حالتی غیر مطمئن در رابطه با دیگران…
ما نیت دیگران را بر اساس درونیات خودمان حدس میزنیم و جای خالی بین نیت و عملِ آنها را بر اساس ذهنیت خودمان پر میکنیم. بسیاری از تعارضات بینفردی ناشی از همین موضوع هستند که ما در واقع دلایل دیگری را بر اساس دلایلی که خودمان در ذهن داریم حدس میزنیم و تلاش نمیکنیم که فهم پدیدارشناختی او را از مسئلهی مورد بحث درک کنیم. البته قضیه وقتی پیچیدهتر میشود که ما میفهمیم دلیل برخی اعمال حتی برای خود شخصی که عمل را انجام داده است، قابل فهم نیست چرا که روان انسان لایه لایه و بسیار پیچیده است. ما به نوکِ قلهی کوهِ یخی خیره شدهایم که بخشِ اعظمِ آن زیرِ آب پنهان است!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤5
تمام عمر تلاش میکرد که قوی به نظر برسد اما در نهایت فهمید که قدرت در پذیرشِ ضعف نهفته است!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤5
باید یاد بگیریم که اتاقِ ذهنمان را هرگز به کسانی که اجارهبهایش را پرداخت نمیکنند، اجاره ندهیم!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
❤3👍2
من وجهی از تو را لمس کردم که هیچکس آن را لمس نکرده بود. نه وجهی از تنت را، وجهی از روح و روانت را که برای همه پنهان بود. با اطمینان میتوانم بگویم آن وجه جز من، نه توسط کسی لمس شده بود و نه توسط کسی دیگر لمس خواهد شد. آن جغرافیای بکر در ساحت وجودت، تنها جای قدم گذاشتن من بود و بس. اما تو تصمیم گرفتی قارهی پنهانت را نه تنها از من، که از خودت نیز پنهان کنی. تصمیم گرفتی کسی باشی که ارتباطش را با درونش از دست میدهد و با آجرهای سرکوب، دیواری بلند در مرز بین درون و بیرونش بنا میکند. اما من تصمیم گرفته بودم تا لحظهی مرگ به شکستنِ دیوارِ خودم ادامه دهم. اینجا بود که مسیرهای ما از هم جدا شد. حالا فکر میکنم نبودنِ ما در زندگی یکدیگر برای هردومان بهتر است. دیگر نه من برای نجات تو در نقشِ ناجی فرو میروم، نه تو آرامش صوریات را از دست میدهی...!
@ConsciousWriter | آگاهنویس
@ConsciousWriter | آگاهنویس
💔3❤1👍1